رمان گیسو قسمت یازدهم
![]()
قسمت یازدهم
نه اسمي،نه نشانه اي.به اطراف نگريستم.افراد زيادي توي حياط بودند ولي کسي به سمت من نمي نگريست.با طمانينه به سمت اتاق رفتم و با خود
انديشيدم:
<<کار چه کسي ميتونه باشه؟>>
اول گمان بردم،شايد منصوره آن را نوشته ولي دست خط او نبود.کار حبيب هم نمي توانست باشد.دست خط او را مي شناختم.عقلم به جايي قد نمي داد.افراد بسياري مي توانستند اين کار را کرده باشند.
هر چه بود آرامم کرد.آبي بود که بر روي آتش احساساتم ريخته شده بود وهمه ي افکارم را متوجه ي خود کرد.خدا خودش مي دانست که چقدر دلم
مي خواست،فکر کنم اين مطلب را حبيب نوشته است.چون آن وقت مي شد اينطور استنباط کرد که او تعمدا باز هم براي اينکه مرا آزار بدهد به
منصوره مي نگريسته و در اين ميان رفتار مرا زير نظر داشته،بخصوص که منصوره خوراک خوبي به گوشهاي او داده بود و اين با خنده اش هماهنگي
داشت.
و اين بهتر از اين بود که فکر کنم که او واقعا به منصوره علاقه مند است.از طرفي بدم نمي آمد حربه اي به دست بياورم تا او را بيشتر بيازارم و مي شد
با آن دورنماي جذاب تري در رابطه با شيطنت هاي آزاردهنده ام ترسيم کنم.
ناگهان چيزي در دلم شکست.غرور پايمال شده ام راه اشک را باز نمود و بي اختيار مدتي گريستم.
از نظر شخص سومی مثل مادرم ،من دختر خوشبختی بودم .مورد توجه همگان و نیز دارای خواستگاران فراوان،ولی از نظر خودم ،بدبخت تر از من ،کسی
نبود.
هیچکس به واقع مرا دوست نداشت.رشید فقط چون چهره ام را ندیده بود کنجکاو بود.حکمت ندیده و نشناخته از روی علاقه مندی بزرگترها و بقیه هم به خاطر
موقعیت خوب خانوادگی و به خاطر وصلت با خانواده ای اسم و رسم دار پاپیش گذاشته بود.
پس کسی مرا به خاطر خودم نمی خواست و یا دست کم،من اینطور استنباط می کردم.آخر چطور امکان داشت دختری را که ندیده بودند بپسندند.
نمی دانم چقدر د رافکارم غرق بودم و می گریستم که مادرم وارد اتاق شد و گفت:
_اینجا چیکار می کنی؟
و بدون توجه به من همینطور که دنبال چیزی می گشت ،ادامه داد:
_پاشو...پاشو بیا.این همه کار داریم و تو اینجا نشسته ای.
بالاخره چیزی را که می جست یافت.من هم برخاستم و به دنبال او به تشگرخانه رفتم.اتاق تقریبا خالی بود.
نزدیک ظهر بود.از آنجایی که مهمانها رفته بودند و موقع نهار بود.بقیه در قسمت های مختلف حیاط مشغول تهیه غذا و یا کارهای پیش پاافتاده ی دیگر بودند.
داخل شدم و کنار سماور نشستم.پدربزرگ از سر لطف احوالم را جویا شد.تشکر کردم.در این هنگام رشید هم داخل شد و روبروی آنها نشست.
آن وقت برای اولین بار پدربزرگ پس از رجعتش به جز حرف زیارت مطلب دیگری را مطرح کرد و از اوضاع سیاسی سخن راند.وضع مملکت خراب بود و
معلوم نبود آخر و عاقبت آن چه می شود.گلی خانم هم آمد و در جریان صحبت ها قرار گرفت.پدربزرگ همینطور که صحبت می کرد،مثال جالبی عنوان کرد.او
پرسید:
_قدیم ها وقتی ما می خواستیم برای کار بر سر زمین یا کشیدن گاری،خر و اسب بخریم،اگه گفتی چطور اونو انتخاب می کردیم؟
رشید جواب داد:
_خب معلومه،دندونهای اسب رو نگاه می کردین...دقت می کردین که سالم و قوی و باهوش باشه...
پدربزرگ جواب او را ناتمام گذاشت و گفت:
_دِ نه دیگه...حیوون باهوش که بار نمی بره.فقط لگد می پرونه.پس حیوونی رو انتخاب می کردیم که یک چشمش کور باشه،باهوش هم نباشد.چون از عقلش استفاده نمی کنه،در نتیجه ساعت ها میشه ازش کار کشید و یه دسته علف هم بهش بدی براش بسه.یه مثله که میگه<<اسب زرنگ گاری نمی کشه>>
رشید که در حضور من،پاسخ اشتباه داده بود کمی شرمنده شد ولی حرفهای پدربزرگ را تصدیق کرد .پدربزرگ ادامه داد:
_اینو دارم بهت میگم که حواستو جمع کنی.اگه تو رو هالو گیر بیارن همه جا جلو میندازنت و ازت حسابی استفاده می کنن.نشنوم تفنگ به دست بگیری و گلوله روی جوون مردم ول بدی.
_چشم حاج آقا.
گلی خانم خود را قاطی صحبت ها کرد و به شوخی گفت:
_یعنی ما اگه می خوایم براش زن بگیریم،یه دختر یه چشم و کم هوش رو در نظر بگیریم.
پدربزرگ لبخندی به لب آورد و گفت:
_مگه می خوای براش اسب بگیری ؟دختر باید نجیب و باهوش و خانواده دار باشه.خودم یه دختر براش سراغ کردم.تا نظر خودش چی باشه.
گلی خانم گفت:
_خیر است انشاءالله!بفرمایین کیه،ما هم خبردار بشیم.
پدربزرگ نگاهی به من انداخت.دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.تصور می کنم رشید هم همین حالت رو داشت.خودم را با مرتب کردن استکان های اطرافم سرگرم نشانه دادم .پدربزرگ کمی آهسته تر گفت:
_اعظم.
نفسی به راحتی کشیدم و به رشید نگریستم.تا گوشهایش قرمز شده بود.گلی خانم خندید و گفت:
_منم همین فکر و داشتم پس می مونه آقای داماد و پدرشان.خب نظر آقا داماد چیه؟
رنگ رشید دیگر آلبالویی شده بود.می خواستم برخیزم و بروم،چون ماندنم به صلاح نبود ولی بدنم به زمین میخ شده بود.رشید نگاهی به من انداخت و بعد به پدربزرگ گفت:
_هر چی شما بفرمائین.
خانم جان که تا کنون ساکت بود،برخاست و پیشانی رشید را بوسید و گفت:
_قربونت بشم،خوب فکرهاتو بکن،بعد جواب بده.زندگی یه روز،دو روز نیس.الهی که خودم رخت دامادی رو تنت کنم.
_چشم خانم جان.
و سرش را پایین انداخت.پدربزرگ گفت:
_فرنگیس جان یه چایی لبریز برام بیر.با اینکه از صبح تا حالا دارم همراه هر مهمون چایی می خورم ولی نمی دونم چرا باز تشنمه!
خانم جان گفت:
_لابد وقتی صحبت می کنین،دهنتون هوا می کشه،اینه که گلوتون خشک میشه.
وقتی امکانش به وجود آمد،یعنی اطرافم خلوت شد به پدربزرگ نزدیک شدم و شانه اش را بوسیدم.او هم دستی بر سرم کشید و آهسته گفت:
_خیالت راحت شد؟
یکه خوردم.پدربزرگ از کجا می دانست چه فکری در مخیله ام می گذرد؟پس اینکه تمام صحبت ها با رشید در حضور من انجام شده بود،اتفاقی نبود؟در تمام طول عمرم نسبت به پدربزرگ از این جهت که فقط به اولاد پسر ،علاقه مند بود احساس بدی داشتم.ولی آن روز متوجه مسائل دیگری شدم.
حتما مرا خیلی دوست داشت که ناراحتی ام را درک کرده بود وگرنه چطور به خاطر من آن صحبت ها را عنوان نمود و شر رشید را که بزرگترین نوه و سوگولی اش محسوب می شد از سر من کم کرد؟
و این جز یک احساس قوی نمی توانست دلیل دیگری داشته باشد،به فرض که او از احساس رشید به من مطلع شده بود.چگونه در این چند روز بدون اینکه تماس زیادی با من داشته باشد،نگرانی مرا تشخیص داده بود.آنهم با اینکه چهره ام را نمی دید،تا از حالت صورتم پی به مکنونات قلبی ام ببرد؟
و نیز حتما به رعنا که آخرین فرزند و تنها دخترش بود خیلی علاقه مند بود چون پس از او فرزند دیگری نخواست و اینکه توجه زیادی به او نشان نمی داد برای این بوده که لوس و یکی یکدانه بار نیاید.می خواستم دستش را ببوسم ولی نگذاشت.باز هم آهسته گفت:
_آنقدر چیز های خوشگل برای تو و رعنا آورده ام که بقیه از حسودی می ترکن.
_خدا شما رو برام حفظ کنه.فقط آرزوی سلامت شما رو داشتم.
_متشکرم دخترم.
بعدا متوجه شدم که راست می گفت.آنقدر برای من و رعنا وسایل ریز و درشت آورده بود که همه ی عروسها،حتی خانم جان و فرحناز هم دادشان درآمد.پدربزرگ در
جواب همه گفت:
_همیشه شعبون ،یک دفعه هم رمضون.
و با این کارش عملا نشان داد که چقدر من و رعنا برایش ارزشمندیم.پدربزرگ به حبیب یک گیتار زیبا که قبلا تهیه دیده بود سوغاتی داد.چیزی که او همیشه در آرزویش بود و همیشه قصد داشت یکی برای خودش تهیه کند.در عوض سه تاری هم به سالار داد که در برابر گیتار حبیب هیچ بود.اگرچه سالار همیشه آرزوی داشتن سه تار را داشت ولی با دیدن گیتار حبیب آن را به کناری انداخت و مدتها از آن استفاده نکرد.بعد هم که انقلاب شد و دیگر به کارش نیامد.
از آن تاریخ یک سالی می گذشت.درگیری های مردم با دولت بیشتر شد و در پی آن مدارس تعطیل شدند.بیشتر سربازها فرار کردند و به مکانهای امن تر پناه بردند.
حبیب هم که به جمع سربازها اضافه شده بود به همراه رشید که چیزی به پایان دوران خدمتش نمانده بود،به خانه ی پدربزرگشان فرهادخان پناه بردند.تا اینکه انقلاب پیروز شد و همه با خانه هایشان برگشتند.در این فاصله اعظم را برای رشید خواستگاری کردند.
از نویسنده ی آن جمله _دوستت دارم_هم خبری نشد.آن سال،من کلاس دوازدهم بودم.بیشتر قسمت های کتاب را حذف کردند و یک امتحان آبکی برای پایان سال برگزار شد وگرنه با مشغولیات فکری که برای من درست شده بود،امکان نداشت بتوانم به تحصیلات ادامه بدهم.
چون درست قبل از امتحانات اتفاقی افتاد که روحیه ی مرا دگرگون کرد.
آن وقت که پدربزرگ به مکه رفت ،حبیب سال آخر دبیرستان را می گذراند و چون امتحانات نهایی داشت ،کمتر آفتابی می شد و بیشتر به درسش می رسید تا اینکه با نمرات عالی دیپلمش را گرفت و قرار شد به سربازی برود.
من هم از منصوره دلگیر بودم،هر وقت میسر می شد با سیاست حرفهایی می زدم تا بفهمم که میان او و حبیب چه مسائلی در جریان است ولی عملا موفق نشدم و هرگاه سخنی می گفتم ،منصوره جاده را جهت ادامه بحث هموار نمی نمود.از هر راهی که وارد می شدم به بن بست می رسیدم و انگار این منصوره نبود که آن حرفها را به زبان آورده بود.
کم کم به شک افتادم که نکند منصوره به ترتیبی با حبیب ساخت و پاخت کرده که این حرفها را عنوان کند وگرنه به هیچ رو،نه از منصوره انتظار چنین حرکاتی می رفت و نه متعاقبا حرکتی دال بر تأیید آن می دیدم.پس دائما با خودم کلنجار می رفتم ،که چه کاسه ای زیر نیم کاسه است؟
از طرفی حبیب بلافاصله پس از پایان امتحانات بدون آنکه منتظر جواب بماند با وجود تمام مخالفت های اطرافیان که با توجه به وضع موجود انجام میگرفت،برای رفتن به سربازی نام نویسی کرد.
من که در این فاصله او را به ندرت دیده بودم عطش سیری ناپذیر شیطنت و آزردن او در من به قل قل افتاده بود.هر دقیقه که می گذشت فرصت را از دست می دادم.روزآخر بود و مترصد فرصتی بودم که بالاخره مهیا شد.
نزدیک ظهر شده بود.همه حتی زنها برای کمک به شالیزار رفته بودند.تنها چند نفر به همراه گلی خانم و حبیب که برای رسیدگی به کارها و جمع آوری وسایل سفر در منزل مانده بودند.
من هم برای کمک رفته بودم ولی طبق معمول از کار معاف بودم،تااینکه به دلیلی به خانه برگشتم و به سراغ گلی خانم رفتم و خبری را که می بایست به او می رساندم ،به اطلاع او رساندم و به طرف اتاقهایمان حرکت کردم.
وقتی به پای پله ها رسیدم ،متوجه شدم که پایم گل آلوده است.به دنبال سطل های آب پشت خانه رفتم و وقتی با سطل برگشتم و به طرف چاه به راه افتادم،متوجه حبیب شدم که روی پله های جلوی اتاقشان نشسته است.دستانش را از روی زانوانش به جلو
دراز کرده بود و مرا می نگریست.
هیچکس به جز من و او در حیاط دیده نمی شد،تا اینکه گلی خانم به تندی از کنار او گذشت و گفت:
_من دارم میرم.زود برمی گردم.
و هنگامی به من نزدیک شد که نزدیک چاه ایستاده بودم،گفت:
_داری میای دیگه؟
_بله،تشریف ببرین،من خودم میآم.
_خیلی خب.
وبعد با همان سرعت به راهش ادامه داد و از در بیرون رفت.من ایستادم و رفتن او را تماشا کردم.فراموش کرده بودم برای چه کاری آنجا ایستاده ام.نگاهی به حبیب که همانطور مرا می نگریست انداختم و سطل را داخل چاه پرت کردم.
متوجه ی حبیب بودم که از جا برخاست و به طرف من آمد .موهایش از همیشه بلندتر بود.فکر می کنم دلش نمی آمد آن را ذره ای کوتاه تر کند.
نزدیک تر که آمد،زیرچشمی از زیر روبند با خیال راحت براندازش کردم.بلوز سرمه ای رنگ نازکی به همراه شلواری به همان رنگ به تن داشت.این خاصه ی او بود که برخلاف بقیه هیچوقت با زیرپوش و زیر شلواری در حیاط نمی گشت.دستش را آورد و طناب را گرفت که بالا بکشد.وقتی طناب را گرفت ،من آن را رها کردم و همان جا ایستادم و به چهره اش که با حوصله و احتیاط طناب را می کشید ،نگاه می کردم.
سایه ای از غم در چهره اش هویدا بود.دیگر از آن شیطنت خبری نبود.ادکلن خوش بویی که به خود زده بود،کاملا به مشام می رسید.ناگهان گفت:
_من فردا می رم.
بدون مکث مثل اینکه منتظر این جمله بوده و جوابش را از پیش آماده کرده باشم،گفتم:
_میدونم،که چی؟
باز هم آزاردهنده شده بودم.صورتش را به طرفم برگرداند و در حالیکه آخرین قسمت طناب را هم می کشید،گفت:
_خب...ممکنه وضع خوب پیش نره.میدونی که الان اوضاع چطوری یه؟دسته دسته آدم می کشن و توی این میون سربازها وضع بدنری دارن...
این حرف را قبلا هم شنیده بودم ولی چقدر گوینده ی آن برایم با آن دیگری متفاوت بود.ناگهان دردی مبهم در قلبم احساس کردم.چشمانم پر از اشک شد ولی به آن اجازه ی جاری شدن ندادم این احساس مغزم را وادار می کرد که بگویم نرود.التماس کنم و از او بخواهم کمی عاقلانه تر رفتار کند و خودش را به خطر نیاندازد...
لحظه ای مکث کرده بودم و در این فاصله او سطل را پائین گذاشته بود و دست به کمر به من خیره شده بود.نمی دانم چطور شد که به جای آنچه در ذهنم می گذشت گفتم:
_بادمجون بم،آفت نداره.
انگار کس دیگری به جای من حرف زده بود.این چه نیرویی بود که مرا به لجبازی با او وامیداشت نمیدانم؟عکس العمل ناگهانی او مرا شوکه مرد چون آنی متوجه شدم که بازوهایم در دستان اوست.با قدرت کمی مرا به طرف خود کشید.
مبهوت به چهره ی او که تلفیقی از احساسات متضاد بود نگریستم .عصبانی با چشمانی که کدورت از آن میبارید گفت:
_تو دیگه کی هستی؟چطور می تونی اینقدر سنگدل باشی ؟چطور می تونی اینجا بایستی و راحت بگی بادمون بم آفت نداره؟
بطور مقطع و کمی ملتمسانه در حالیکه تماس دستش را با بازوهایم نادیده می گرفتم،گفت:
_خب ...خب می خوای چی بگم؟
منتظر بودم...منتظر بودم بالاخره حرفی را که منتظر گفته شدنش_حتی به شوخی_بودم به زبان بیاورد.چرا هیچ وقت متوجه نشده بودم که این همه برایم مهم است؟چرا منتظر بودم؟!گفت:
_بالاخره من پسرعموی تو هستم.نیستم؟
_خب.
_خب که چی؟نمی تونی یک کم مهربون تر باشی؟
چه می توانستم بگویم.او گفته بود که پسرعموی من است و با این حرفش،گویی دنیا برایم به آخر رسیده بود.می توانست به جای آن جملات قشنگ تری بگوید.
عنان اشک از کفم رفت.دستش را به کناری زدم و در حالیکه وانمود می کردم بازویم از فشار دستش به درد آمده بود،گفتم:
_آخ...دستم درد اومد...تو ...تو چطوری جرأت می کنی بمن دست بزنی؟
او مانند شخصی که ناخودآگاه کار اشتباهی انجام داده و ناگهان متوجه رفتار خود شده،مرا رها کرد.
بلافاصله رویم را برگرداندم و به سرعت به طرف در دویدم.در این حالت دستش را دیدم که به طرفتم دراز شده بود و ناامیدانه و خشمگین گفت:
_آخه من دیگه چیکار باید بکنم که بتونم تو رو...
برای لحظه ای مکث کردم.ایستادم که برگردم و بقیه جمله ی او را که برایم مهم بود بشنوم که همزمان فرحناز ،جلوی من از در داخل شد.متعجب اول به من و بعد به حبیب که آن حرفها را بلند بلند می گفت ،نگریست.
با این حال برگشتم و به حبیب توجه کردم.موقعیت مطلوب برای او هم از دست رفته بود.مستأصل دستانش را پائین آورد و همان جا روی زمین نشست و سرش را مانند طفل مادر مرده ای میان پاهایش گرفت.
به سرعت از در بیرون رفتم و کمی آن طرفتر پشت دیوار ایستادم و با غیض دندان هایم را به هم فشردم.به خودم تلقین می کردم که اگر او حرفش را میزد مسخره اش می کردم و از این کار لذت می بردم ولی واقعیت این نبود.حاضر بودم همه چیزم را بدهم تا آخر این جمله ناتمام را از دهانش بشنوم.
*
شب به هنگام شام همه به خاطر حبیب در تشگرخانه جمع شده بودند.من یکی از زیباترین لباسهایم را به تن کرده بودم.سفره ی رنگینی مزین به چند بوقلمون از این طرف تا آن طرف اتاق گسترده شده بود و همه به دور آن آماده ی خوردن نشسته بودند.
ولی هر چه به دنبال حبیب می رفتند،بدون وی باز می گشتند.خیلی دلم می خواست بدانم ،چرا نمی آید و در چه حالی است.خان عمو دیگر عصبانی شده بود و تقریبا بر سر گلی خانم فریاد کشید:
_پس این پسره کجاست؟این همه آدم به خاطرش اینجا نشستن...
پدربزرگ جلوی ادامه ی صحبت خان عمو را گرفت و نگاهی به من انداخت،که احساس کردم از فرق سر تا نوک پاهایم قرمز شده است.چون نشان می داد که باز هم پدربزرگ گوشی دستش آمده است.بعد گفت:
_چیکارش دارین؟لابد نمی تونه توی جمع بیاد.راحتش بزارین.
و بعد در حالیکه نشان می داد از رفتار خان عمو با زنش ناراحت شده است به من گفت:
_یه لقمه غذا برای این طفل معصوم ببر.
آه بلندی کشید و ادامه داد:
_حالا اگه بتونه چیزی بخوره.
همه با دهان باز و با تعجب به پدربزرگ نگریستند .این حرف در نوع خود کودتایی به شمار می رفت.چون مورد نداشت،وقتی این همه آدم هستند من برای حبیب غذا ببرم.
زن عمو زود دست به کار شد و بشقابی به دست من داد.با قدم های سریع به سمت اتاقشان به راه افتادم .از پله ها بالا رفتم.به آرامی در اتاق را گشودم.
حدسم درست بود.باید توی صندوقخانه می بود.بی صدا به طرف در صندوقخانه رفتم .چون می خواستم قبل از اینکه خودش را جمع و جور کند و قیافه ی تصنعی به خود بگیرد،او را غافلگیر کنم.تنها تقه ای به در زدم و بلافاصله در را گشودم.می دانستم کار درستی نبود ولی دست خودم نبود.حبیب کناری دراز کشیده و دستش را زیر سرش گذاشته بود و به سقف می نگریست و همان لباس را به تن داشت.
وقتی من وارد شدم،کوچکترین حرکتی نکرد.یک نفر_حتما گلی خانم_با دلسوزس یک روانداز و بالشت کنار او گذارده بود که استفاده نکرده بود.به آرامی جلو آمدم و گفتم:
_آقا حبیب...شامتون رو آوردم.
نه حرکتی ،نه حرفی و نه عکس العملی .لحظه ای بشقاب به دست ایستادم و همانطور تماشایش کردم.دلم می خواست گریسته باشد ولی چشمانش اینطور نشان نمی داد.شخص عصبانی و اندوهناکی را می ماند که به سقف خیره شده است و با نفوذ چشمانش می خواهد با تمام قوا سقف فلک زده ی اتاق را سوراخ کند.وقت داشت از دست می رفت.با تمام وجود احساس می کردم همه ی افراد دور سفره،در حال شمردن قدمهای من تا اینجا و بالعکس هستند تا دریابند چقدر معطل کرده ام.به تندی بشقاب را روی زمین گذاشتم و برگشتم و به طرف در گام برداشتم.هر قدمی که بر می داشتم با تمام اجرای بدنم،منتظر یک صدا،صدایی از جانب او بودم.
نزدیک در رسیده بودم،که صدای ضعیفی از جانب او مثل زمزمه شنیدم:
_فرنگیس.
برگشتم و به او نگریستم.همچنان در همان حالت مانده بود و به نظر نمی آمد که نامم را برده باشد.گویی آن قدر منتظر شنیدن آن بود که بالاخره از ذهنم گذشته بود.برای لحظه ای چشمانم را بستم و او را به همان حالت در ذهنم ثبت کردم و از در بیرون رفتم.
به تندی خود را به جمع رساندم و زیر رگبار نگاهها به کشیدن غذا پرداختم.پدربزرگ برای اینکه از سنگینی نگاهها و ادامه ی آن بکاهد،گفت:
_فرنگیس جان،حبیب چطور بود؟
_نمی دونم.یعنی متوجه نشدم.فکر می کنم خواب بودن،منم بشقاب را جلوی در گذاشتم و اومدم.
سالار گفت:
_لابد از اینکه فردا قراره زلفاشو از ته بتراشن،پیش پیش عذا گرفته.
اولین بار بود که رفتار حبیب در جمع زیر سوال می رفت و سالار هم بدش نیامده بود او را مسخره کند،عده ای خندیدند.پدربزرگ گفت:
_سالار تو رو هم می بینیم.مرد می خواد بره سربازی و استقامت نشون بده.
سالار از وقتی که عشق خواندن خفه اش کره بود .قید درس و کتاب را زده و با اینکه از حبیب بزرگتر بود،درستش با او تمام شده بود و در واقع همانند او منتظر جواب امتحانات پایانی بود.برخلاف حبیب که معلوم نبود به چه علت برای رفتن بی تاب بود،حاضر نبود دم به تله بدهد.چون فکر میکرد شاید شرایط طوری شود که تبصره یا ماده ای روی کار بیاید و بتواند معاف شود و به خیال خودش خیلی زرنگ بود.
با این حرف پدربزرگ،ساکت شد ولی فرخ بلافاصله گفت:
_لابد فکر میکنه ،اونجا هم می تونه همه رو با اون صداش سوسک کنه...نه داداش،اونجا از این خبرها نیست.
سلیم گفت:
_نه که تو رفتی و از همه چیزش خبر داری.
فرخ خواست دهان باز کند و جوابش را بدهد که خان عمو نگاهی از روی غضب به آنها انداخت و دهانشان را بست...
با آنکه من تمام شب ،در کلاف سردرگمی احساساتم درگیر بودم و خواب به چشمانم نیامده بود،متوجه ی رفتن حبیب نشدم.
صبح زود،قبل از آنکه با کسی_به جز خانواده اش و پدربزرگ و خانم جان که طبق معمول از موقع نماز به بعد بیدار و به تلاوت قرآن مشغول بودند_خداحافظی کرده باشد،آرام و بی سر و صدا رفته بود و همه را از رفتار خود مکدر کرده بود.
در امتداد نگاه تو