رمان گیسو قسمت چهاردهم
![]()
قسمت چهاردهم
فردا صبح ، اول وقت ، پدر بزرگ مرا با مادرم به خانه بابا بزرگ فرستاد. مادر مرا آنجا گذاشت . قرار شد تا پایان سال تحصیلی آنجا بمانم.
بابا بزرگ پزشک بود و خانه ای نسبتا بزرگ در شهر داشت و با مادر بزرگ و دو خدمتکار مخصوسش در آن زندگی می کرد و اکنون که پیر شده بود، در منزلش اتاقی را جهت مراجعه بیماران اختصاص داده بود.
همانطور که حدس می زدم از شنیدن موضوع بسیار عصبانی شد. چون همیشه از بودن ما در ده اظهار نارضایتی می کرد. وای به روزی که می شنید مرا هم به یکی از اهالی شوهر داده اند. به خصوص که من بزرگترین نوه او بودم و حساسیتی فوق العاده نسبت به من داشت. با این حال کاری بود که انجام شده بود و او نمی توانست چیزی را عوض کند. با این تفاصیل حال پدرم را خواست و او را به سختی مؤاخذه کرد. پدرم برای گرفتن چنین تصمیم حساب نشده ای آنهم بدون مشورت و اجازه بزرگترها حسابی توبیخ و تحقیر شد.
بخصوص که مادرم و عزیزجون هم با او هم صدا شدند و نتیجه این شدکه پدرم با قهر و غضب خانه بابابزرگ را ترک کرد و تا مدتها پایش را آنجا نگذاشت.
بعد از چند روز مادرم مرا تنها گذاشت و برگشت. من هم کارم شده بود که کتاب به دست هر روز به حیاط خانه بابابزرگ بروم و روی تاب فلزی دو نفره آن بنشینم و برای خودم درس بخوانم.
اما چه درس خواندنی... با کوچکترین صدایی حواسم پرت میشد و به یاد اتفاقات دلهره آور آن چند روز می افتادم و این که بالاخره چه خواهد شد و ...
بالاخره امتحانات به پایان رسید. هر چه به زمان بازگشت من نزدیک تر می شد، دلهره ام هم بیشتر میشد. چند بار سعید را دیده بودم که پنهانی مرا تعقیب می کند ولی به روی خود نیاورده بودم.
خیلی دوست داشتم به جای او حبیب را ببینم. در واقع این که حبیب در چه حالی است نیم بیشتری از تفکرات مرا اشغال می کرد. در هر صورت این اتفاق نیافتاد و سعید هم دیگر سر و کله اش پیدا نشد. وقتی عمویم به دنبالم آمد تا مرا به خانه بازگرداند. در طول راه حسابی درددل کردم و حتی از او گله کردم که چرا کمکی به من نکرد. او هم دلایل خودش را آورد... بالاخره از او پرسیدم که حالا دلش می خواهد بجای من دختر میشد و رقم به رقم برایش خواستگار می آمد و سرانجام به این صورت شوهرش می دادند؟ آنقدر گفتم و گفتم تا او را به پس گرفتن حرفش وادار کردم و حرف خود را به کرسی نشاندم.
حالا دیگر روسری به سر داشتم در طول راه ، دائما حالتهای مختلفی از قیافه حبیب را ، وقتی که با من روبرو می شد، در ذهن مجسم می کردم به تنها کسی که اصلا فکر نمی کردم سعید نگون بخت بود.
وقتی رسیدم هیچ کس از من استقبال نکرد. انگار نه انگار که من مدتی آنجا نبوده ام. به مرور از حرفهای اطرافیان دریافتم که رشید و حبیب برای ادامه خدمت سربازی خود آنجا را ترک کرده اند.
سعید هم رفته بود. پس از مراسم روبندان ، همان شب خانواده اش برای صحبت در این زمینه پیغام داده بودند. ولی پدرم امتحانات مرا بهانه قرارداده و هرگونه صحبتی رابه بعد موکول کرده بود.
از آنجایی که من دیگر با روبند ظاهر نمی شدم، همه مرا به چشم تازه واردی می نگریستند. حتی بچه ها که تا آن وقت خیلی راحت با من صحبت میکردند، خود را کنار می کشیدند. انگار باور نداشتند، من همان فرنگیس سابق هستم.
اوایل کمتر به حیاط می آمدم علتش هم این بود که روی پوست صورتم احساس سوزش می کردم و نیز چشمهایم در برابر اندک آفتابی به شدت می سوخت.
و دیگر آنکه رفتار اطرافیان با من خیلی فرق کرده بود. بعضی ها با طعنه صحبت میکردند. بعضی ها هم بی اعتنا شده بودند وحتی جواب سلامم را هم نمی دادند. بعضی ها آنقدر مهربان شده بودند که تعجبم را بر می انگیختند. بعضی ها هم دلسوزی میکردند.
ولی آنچه بیشتر مرا تحت تأثیر قرار می داد ، گلی خانم بود که طاقت دیدن رفتارش را نداشتم. انگار چند سال پیرتر شده بود. گوشه گیر و غمزده بود و حال و روز خوشی نداشت. و من نمی توانستم علت آن را درک کنم. در برابر سلام هایم فقط مرا می نگریست و باز به کارش مشغول میشد.
وقتی پسرعمو رشید به مرخصی آمد، پدربزرگ تصمیم گرفت که مراسم عقدکنان او و اعظم را برگزار کند. این کار واقعاً روحیه گلی خانم را عوض کرد. لبخند به لبانش آمده بود و جنب و جوشی دوباره در همه به وجود آورده بود.
با شنیدن این خبر ، خیلی خوشحال شدم چون فکر می کردم حتماً حبیب هم خود را برای مراسم برادرش خواهد رساند.
به بازار رفتم و لباس مناسبی برای مجلس عقدکنان خریداری کردم. در راه برگشت که پیاده می آمدم، ناخودآگاه به یاد آن روز و حرفهایم با حبیب افتادم. به حرفها و رفتارهای پرتناقض او فکر می کردم که ناگهان شخصی که از روبرو می آمد، ایستاد و با این کارش مرا از افکارم بیرون کشید. به او نگریستم .
حبیب بود. ولی نه! از او کمی کوتاهتر بود و موهایش را هم به عقب شانه کرده بود. با خود اندیشیدم: :«آنقدر او را ندیده ام که فراموش کرده ام چه ترکیبی دارد».
ناگهان صدایم کرد:
- فرنگیس.
شوکه شدم. این حبیب نبود. دیگر صدایش را که فراموش نکرده بودم. کت و شلوار بی نهایت برازنده و خوش دوخت به تن کرده بود و بسیار شیک به نظر می رسید. دوباره گفت:
- فرنگیس.
به سختی خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
- بله ، بفرمائید. امری بود؟
- حالتون چطوره ؟
- ببخشید، شما؟
- من حکمت هستم . منو نشناختید؟
با خودم گفتم : «یا خدا. همین که رو کم داشتم. این حکمت که گم به گور شد بود. حالا چطور تو این اوضاع و احوال پیدایش شده است؟»
به علاوه این آدم اصلاً هیچ شباهتی به آن حکمتی که من در ذهن پرورانده بودم ، نداشت. گفتم:
- ببخشید که ما رو بجا نیاوردم.
با دلخوری گفت:
- حق داری منو نشناخته باشی ولی من از همون لحظه اول که شما رو دیدم، شناختمتون.
با تعجب نگاهش کردم. این آدم این همه سال مرا ندیده بود و حالا میگفت ، با یک نظر مرا شناخته است. غیر قابل باور بود. گفتم:
- متأسفم ... من ... من اصلاً انتظار دیدنتون رو نداشتم.
با ژست بخصوصی هر دو دستش را داخل موهایش فرو برد و گفت:
- من باید معذرت بخوام که اینطوری مزاحمتون شدم ولی مجبور بودم. چون می خواستم باهاتون صحبت کنم. اگه وقتتون روبه من بدین خوشحال میشم.
با خود فکر کردم:«این دیگه کیه؟»
در عمرم هیچکس این قدر مودب و با احترام با من صحبت نکرده بود. هر چه حبیب در برابرم جسور بود. این یکی بزرگ منشانه رفتار میکرد. نمی دانستم در چه موردی می خواهد با من صحبت کند. کنجکاو شده بودم.
- بفرمائید. گوش میکنم.
به من نزدیک تر شد و سرش را پائین انداخت . گونه هایش از شرم کمی گلی رنگ شد. نگاهم را از صورتش گرفتم تا بتواند راحت تر صحبت کند.
- همینطور که گفتم ، من حکمت هستم. این چند وقت هم اسیر بودم و تازه دو روز پیش آزاد شدم...
با خودم فکر کردم:«قیافه ات به همه کس می مونه بجز اسیر تازه از اسارت برگشته» معلوم بود که در این مدت به او بد نگذشته است. شروع به راه رفتن کردم. او هم با من همگام شد. دستانش را از هم باز کرد و ادامه داد:
- ... و حالا هم اینجام. نمی دونم در مورد من چی شنیدید؟ ولی من امروز به خاطر خواهرزاده ام... رشید اینجا نیومدم... اومدم که شما رو ببینم.
- منو ببینین؟
نگاهی به من انداخت . نفس عمیقی کشید و گفت:
- بله ، شمارو... راستش گفتنش برام سخته ولی ...
ناگهان مصمم شد و با یک قدم جلوی من ایستاد و گفت:
- من به شما علاقه مندم. سالهاست که دوستتون دارم من...
در این حین با خود فکر کردم:«معلومه کسی چیزی در مورد سعید بهش نگفته».
همینطور سخن میگفت که آهسته گفتم:
- متأسفم ، ولی...من... نامزد دارم.
رنگ از رخسارش پرید. قدمی به عقب برداشت و به آرامی در حالیکه در لحنش حیرت و خشم محسوس بود. گفت:
- ولی...ولی کسی به من چیزی در این مورد نگفته ...! شما دارین به من میگین نامزد دارین. چطور همچین چیزی ممکنه؟ مگر شما رو چند سال پیش نامزد من اعلام نکردن؟
- متأسفم ، ولی من چیزی در این مورد نمی دونم. در ضمن شما فراموش کردین که در این مدت مفقود بودین و کسی از زنده بودنتون مطمئن نبود؟
دستانش را جلوی صورتش گرفت و آرام درحالیکه سعی می کرد خودش را کنترل کند با ناراحتی زیادی گفت:
- ولی این نامردیه. به من گفته بودن ، تا شما دیپلمتون رو نگرفتین حق ندارم حتی ببینمتون. من از بچگی با چهره الان شما رو پیش خودم تجسم می کردم برای همین هم شما رو به راحتی شناختم. همون طوری هستی ، که فکر میکردم... ولی خیلی تعجب کردم، چون شنیده بودم که روبند میذارین.
باز کمی آهسته تر اضافه کرد:
- باید حدس می زدم.
دستانش را پائین آورد و نیم رخش را به طرف من گرفت و در حالیکه به دور دست می نگریست ، کمی خودمانی تر گفت:
- این مدت اسارت رو با یاد تو زنده موندم. نمی دونی چه رنجی کشیدم و چی بهم گذشت ولی با این همه خوشحال بودم که به دور از هم چیز و همه کس توی بازداشگاه به اندازه کافی فرصبت دارم که به تو فکر کنم... حتی فکرش هم منو دیوونه می کنه.
بعد رویش را به طرفت من برگرداند و عمیق در چشمانم نگریست. می خواست به تأثیر سخنانش در من پی ببرد. نمی دانم صورتم از اثر تابش آفتاب بود که می سوخت یا از شرم و حیا ، چون تا آن وقت هیچکس ، اینطور بی پروا با من صحبت نکرده بود. بی مقدمه گفتم:
- برام قابل باور نیست که شما منو اینطوری شناخته باشین!
- حبیب اینقدر از شما تعریف کرده که من تمام خصوصیات شما رو می دونم. گمان کردم عوضی می شنوم. با تعجب پرسیدم:
- کی ؟
- حبیب، خواهرزاده ام ! اون هر وقت پیشمون می اومد از شما برام تعریف میکرد.
- ببخشید... می تونم بپرسم از من به شما ... چی گفته؟
- گفته که چقدر محجوب و متین هستین... گفته که هیچوقت صدای خنده ها تونو کسی نشنیده ... گفته که از روبرو شدن با این همه پسر که تو خانواده هست اجتناب می کنین... و حتی تموم این سالها از موجودیت خودتون مثل شیر میون اینهمه گرگ ، دفاع کردین... اینکه اصلاً رفتارتون شبیه دخترهای روستایی نیست و... همینطور می گفت و من ناباورانه او را می نگریستم. گفتم:
- ایشون لطف داشتن. یادم باشه وقتی دیدمشون حتماً ازشون تشکر کنم.
- متأسفانه برای مراسم رشید که نمی تونه بیاد، هنوز تو خونه ما بستریه.
تمام تنم یخ کرد. حبیب بستری بود؟ برای لحظاتی سکوت برقرار شد. با لکنت گفتم:
- یعنی ایشون برای مراسم برادرشون نمیان؟
- گفتم که ، خیر . پدر صلاح ندید او نو حرکت بده. میدونین آخه هوش و حواس درست و حسابی نداره.
در حال دیوانه شدن بودم. با ناراحتی پرسیدم:
- ببخشید ، چرا بیمار شدن؟
او که از مسیر کلی مورد نظرش خارج شده بود، کمی بی حوصله ولی مودبانه پرسید:
- شما اطلاع نداشتین؟ راستش من هم دقیقاً نمی دونم چی بهش گذشته ، ولی شنیدم یه ماهی میشه که اینطوریه . همه میگفتن ، اگه منو ببینه حالش بهتر می شه، ولی برعکس شد.
زمین و زمان دور سرم می گشت.
یک ما! حبیب مریض بود و در این مدت کسی چیزی به من نگفته بود. چشمانم را بستم. افکار مختلف به مغزم هجوم آوردند.
حبیب بستریه. یک ماه یعنی از زمان روبندون من ... اگه منو ببینه حالش بهتر میشه ولی برعکس شد حبیب از شما تعریف میکرده ، می گفته...
این جوان ناخواسته مطالبی را برای من فاش می کرد که همه آن را پنهان می داشتند. ناگهان بی مقدمه گفت:
- اون کیه ؟
درحالیکه تلاش میکردم جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیرم ، عذرخواهانه گفتم:
- ببخشین متوجه نشدم . چه کسی رو میگین؟
- همون که میگین نامزدتون شده.
و با گفتن این جمله ناگهان متوجه حالت غیر عادی من شد. با تعجب مرا می نگریست. نگاهم را از او پنهان کردم ولی اشک بی اجازه از گونه هایم پایین لغزید.
با حالتی غمزده گفت:
- ببخشید ، ناراحتتون کردم؟ چیزی بدی گفتم؟
- نه.
- پس بخاطر من گریه می کنین؟... می دونستم شما هم به من علاقه مندین... حالا فهمیدم . حتماً مجبورتون کردن که با اون...
جمله اش را نیمه تمام گذاشت و خودمانی تر گفت:
- ... اصلاً خودت را ناراحت نکن. می دونم چیکار کنم. راههای مختلفی هست که میشه اونو از میدون به در کرد.
و با کلمات محبت آمیز شروع به آرام کردن من نمود. نمیدانم اصلا چطور این تصور در او بوجود آمده بود که من ندیده و نشناخته می توانستم به او علاقه من شده باشم! اگر من عرضه جلوگیری از ریزش اشکهایم و قدرت مقابله با تصوری که از علاقه من به خودش پیدا کرده بود را نداشتم ، گناه از من نبود. او رو برویم ایستاده بود با چهره ای شبیه حبیب ولی صدایی متفاوت و رفتاری متناقض. برای لحظه ای چشمانم را بستم. این شخص حبیب نبود. چیزی کم داشت و آن نیروی کششی خاص بود. کششی که باعث می شد هر کجا که بود با حضورش به وجد آیم. همان هاله جاذبی که پیرامونش داشت و مرا بسوی خود میکشید. همیشه تا بخود می آمدم همانجایی بودم که او بود. اگرچه هیچ وقت به آن توجه نمی کردم. سعی کردم برای لحظه ای آرام گیرم ولی قلبم یک نفس حبیب را صدا میزد.
با حضور سمبلی از حبیب یعنی حکمت این کار مشکلتر هم بود. آیا واقعاً در تمام این مدت مرا دوست می داشت و اینطور خاموش بود؟ پس چرا لجبازی می کرد؟
در دلم به او گفتم : «اگه بدونی با من چیکار کردی؟»
بالاخره گفتم:
- منو ببخشین. امروز حال مساعدی ندارم. دین شما هم منو شوکه کرده.
به تندی همراه با دلسوزی گفت:
- بله ، بله . درک میکنم.
وقتی با چشمانی خیس از اشک به چهره اش نگریستم. آنچنان نگاه محبت آمیزی در آن وجود داشت که توان مقابله با محبتی که نثارم می کرد و حقیقتی را که حتماً باید به زبان می آوردم را از من گرفت.
وقتی بالاخره آرامشم را بدست آوردم، از حکمت خواستم که برای حفظ آبرویم مرا تا خانه همراهی نکند و او هم قبول کرد. در راه مدام دعا میکردم کسی ما را ندیده باشد. هنگامیکه به خانه رسیدم، ماشین فرهادخان که در حیا پارک شده بود. نظرم را به خود جلب کرد با خودم فکر کردم :«خدا به خیر بگذرونه».
میدانستم جنجالی برپا خواهد شد و خیلی زود این اتفاق افتاد. خودم را توی اتاق محبوس کرده بودم که پدرم لنگه در را با خشونت گشود و گفت:
- خدا صدا تا پسر به آدم بده ، یه دونه دختر نده.
مادر که از پشت سرش هراسان آمده بود، بی خبر از همه جا گفت:
- چی شده؟
و به دنبال آن پدرم را به طرفی کشید و سعی کرد او را آرام کند.
- لابد خبرداری فرهادخان و خانواده اش اومدن و حکمت که اسیر شده بود آزاد شده و همراهشون اومده؟
- خب ، آره.
- فرهادخان به حاج آقا گفته الوعده وفا...
- یعنی چه؟
- یعنی گفته ما هم برای عقدکنان رشید اومدیم، هم برای صیغه کردن فرنگیس. فرنگیس هم که دیگه حتماً درسش تموم شده... مرده و قولش.
- یعنی چه؟ یعنی فرنگیس رو برای حکمت می خوان؟
- خب آره دیگه.
- واویلا! خب حاج آقا چی گفته؟
- چی می خواستی بگه؟ فعلاً حرفی نزده. ولی فکر میکنم این پسره حکمت یه بوهایی برده باشه.
- از کجا فهمیدی؟
- حدس می زنم. ولی انصافاً عجب جوون رعناییه.خدا به پدر و مادرش ببخشدش.
- آره منم دیدمش. به نظر خیلی با کمالات می آد.
- فرهادخان یه بند از کار مهمی که حکمت انجام داده ، تعریف میکنه.
- مگه چی کار کرده؟
- مثل اینکه ت بحبوحه انقلاب ، کشور... قصد تجاوز به کشورمون رو می کنه. سربازایی که لب مرز بودن، خیلی جان فشانی کردن، وگرنه یه تیکه از کشور رفته بود. بالاخره این پسره هم اسیر می شه. وقتی انقلاب پیروز میشه و کارهای دولت جدید روغلتک می افته، با سیاست بدون درگیری این اسرار رو از اون کشور پس میگیرن و به خاطر روزهای اسارتشون و اینهمه شجاعتی که به خرج دادن، کلی پاداش میگیرن. گویا یه پست مهم دولتی هم بهش پیشنهاد کردن.
نفس راحتی کشیدم. معلوم بود که حکمت ، مطلبی در مورد تصور اشتباهش ، به زبان نرانده بود و گرنه پدر حتماً مرا به سختی مواخذه میکرد.
مادرگفت:
- خب ، حالا چه کار کنیم؟
- نمی دونم وا... به خیالم شوهرش دادم، راحت شدم. چه گرفتاری شدیم از دست این دختر. به هر حال کاری که نمی شه کرد، ما آبرو داریم. اگه الان حرفمون رو عوض کنیم، فردا سر و کله چند تای دیگه پیدا می شه.
یکی نبود بگوید که من بیچاره چه تقصیری داشتم . مادر گفت:
- خدا خودش همه کارها رو ختم به خیر کنه.
پدر نگاه غضبناکی به من انداخت و رفت. من بلافاصله به مادر گفتم:
- خواهشم می کنم ، همین امشب منو یواشکی خونه بابابزرگ بفرستین ، بهتره اینجا نباشم.
مادر گفت:
- فکر خوبیه .
و بلافاصله به حیاط رفت تا این مطلب را با پدرم در میان بگذارد. وسایلم را جمع کردم و بلافاصله پس از موافقت پدرم به آنجا رفتم.
فردا صبح هنگامیکه بابابزرگ و عزیزجونم برای مراسم مبارک باد به خانه پدربزرگ می رفتند ، من آماده شده بودم تا به نقشه ای که قبلاً در سر پرورانده بودم عمل کنم. چند گامی از درخانه شان دورنشده بودم که ناگهان متوجه ماشین پدربزرگ شدم که کمی جلوتر پارک شده بود و برایم بوق می زد. با خوشحالی به طرف آن ماشین رفت. فکرکردم عمو آمده است ولی وقتی چهره راننده را دیدم خشکم زد. پدر بزرگ بود.
در را گشودم و گفت:
- بشین .
سوار شدم و سلام کردم. تمام بدنم مثل بید می لرزید. نمی توانستم تصور کنم که با من چه کار داشت و جرأت سؤال کردن را هم نداشتم.
افکار مغشوشی در ذهنم جولان می دادند. پدربزرگ بدون اینکه کلامی به زبان بیاورد به راه افتاد. از قیافه پر صلابتش هم چیزی مشخص نبود. بعد از مدتی بالاخره به حرف آمد. پرسید:
- چقدر پول همرات داری؟
- سی و پنج تومان.
- خیلی خب. اینم بگیر همرات داشته باش.
و به دنبال آن یک بسته اسکناس دو تومانی را به طرفم گرفت. با تعجب نگاهش کردم. پول زیادی بود.
- بگیر دیگه. یه جا قایمش کن.
پول را گرفتم و توی کیفم گذاشتم. پرسیدم:
- این پول برای چیه؟
جوابی نداد. بعد از مدتی ماشین را نگهداشت و پیاده شد. به اطراف نگریستم. آن جاگاراژ بود. همان جا که خودم قصد داشتم بروم. یعنی پدربزرگ آنجا چکار داشت ؟ نفسم را بیرون دادم و باز به اطراف نگریستم. شلوغ بود. زنها و مردها و بچه ها ایستاده بودند. چند مینی بوس وسواری هم این طرف و آن طرف دیده میشد. بعضی ها با دستهای سیاه و روغنی آچار به دست در حال کلنجار رفتن با ماشینی بودند تا آنرا تعمیر کنند. در و دیوار گاراژ پر بود از شعارهای انقلابی که آن زمان همه جا دیده می شد...
پدربزرگ بازگشت و به من اشاره کردکه پیاده شوم.من هم اطاعت کردم وبه همراه او به راه افتادم. نزدیک ماشینی ایستاد و با شخصی که معلوم بود راننده آن است مدتی صحبت کرد. مرا نشان داد وگفت:
- آقا صفدر ،... این هم مسافر ما. آدرس رو هم که بهت دادم. میری دم در خونه ای که گفتم پیاده اش میکنی.
- چشم حاج آقا.
و به رو کرد و گفت:
- کرایه رفت و برگشت رو حساب کردم. از آقا صفدر شماره تلفن ایستگاه اینجا و تهرانشون رو میگیری هر وقت خواستی برگردی ، قبلش تلفن می کنی تا بیان دنبالت ، یه وقت خودت راه نیافتی بیای.
همانطور با چشمان گرد شده ، نگاهش می کردم، ادامه داد:
- برو سوار شو.
- ولی منو دارین کجا می فرستین؟
پدربزرگ با دقت در چشمانم نگریست و گفت:
- یعنی خودت نمی دونی؟
خیلی خجالت کشیدم. به آرامی ادامه داد:
- همون جا که خودت می خواستی بری ، خونه فرهادخان.
دلم میخواست آب شده و درزمین فرو بروم. بدون اینکه جرأت نگاه کردن به چشمانش را داشته باشم آهسته گفتم:
- من ... من... باید ... یعنی ... ببخشید که به شما نگفتم.
و حس کردم از حرارت نگاهش ذوب می شوم. او جوابی نمیداد و همانطور مرا زیر رگبارنگاهش گرفته بود. ادامه دادم:
- یعنی ... فکر میکردم که...
نمی دانستم چه بگویم و فقط کلمات بی ربط و بدون هماهنگی از دهانم خارج می شد. نتوانستم حرفم را تمام کنم. ساکت شدم.بالاخره او حرفم را ادامه داد:
- فکر میکردی که جلوتو میگیرم؟
- بله... فکر نمی کردم کمکم کنین.
- به خیلی چیزای دیگه هم فکر نکردی... این که جواب بقیه رو چی میدی... پدر و مادرت رو میگم... یا به اینکه تویی که تا حالاتهران نرفتی چه طوری تک و تنها بری اونجا و تازه خونه شونو چطوری می خواستی پیدا کنی و خیلی چیزهای دیگه...
با شنیدن حرفهای او احساس حماقت هم به احساس شرمندگی ام اضافه شد. حق با او بود. چرا به این چیزها فکر نکرده بودم. برای اولین بار به خودم جرأت دادم و سؤالی را که مدتها برایم سؤال برانگیز شده بود به زبان آوردم:
- شما از کجا همه چیز رو میفهمین؟
و به دنبال آن شکم به عمو رحیم رفت که آدرس را از او گرفته بودم.
- چه فرقی میکنه که بدونی؟
با اقتدار ادامه داد:
- اگه من نخوام بدونم تو خونه ام چی میگذره که باید سرمو بذارم زمین و بمیرم. میدونی چرا دارم بهت کمک میکنم؟
این سؤال ذهنم را خراش داده بود. گفتم:
- نه .
- به چند علت... یکی اینکه خودم تصمیم داشتم شما دو تا روبا هم روبرو کنم. دهانم باز مانده بود، او همینطور ادامه داد:
- از اونجایی که حبیب نمیتونست بیاد مجبور بودم تو رو بفرستم. ولی نمیخواستم مجبورت کرده باشم.منتظر بودم یه روزی خودت به این نتیجه برسی و بتونی احساساتت را تجزیه و تحلیل کنی. به خاطر همین صبرکردم... با خودم فکر کردم آگه من به جای تو باشم این برام بهتین موقعیته و حدسم هم درست بود. برای من هم موقعیت مناسبی بود. چون نمیخواستم بقیه از موضوع با خبر بشن. خودم یه بهونه ای برای غیبت تو پیدا می کنم ولی فقط این دو روزه رو مهلت داری. فردا باید برگردی... علتهای دیگه شو هم خودت بگرد و پیدا کن.
- آخه ... چرا شما میخواین که...
- آخه نداره ... پدرم به من یاد نداده غذای جویده دهن بچه هام بذارم تا اونا قورتش بدن... یک کم عقلتو به کار بندازی میفهمی...
- حالا برو سوار شو.
اطاعت کردم و کنار دو خانمی که روی صندلی های پشت نشسته بودند قرار گرفتم و کیفم را روی پاهایم گذاشتم.پدربزرگ سرش را نزدیک پنجره ، کنار من آورد و گفت:
- مواظب خودت باش.
- چشم پدربزرگ.
می خواستم چیزی بگویم که راننده سوار شد و به راه افتاد.پدربزرگ را دیدم که با نگاه مرا بدرقه می کرد. بیگمان چهره ام از شرم برافروخته شده بود. در عین حال متعجب بودم.
باور کردنی نبود! پدربزرگ دستم را خوانده بود ولی از کجا؟ باز هم به فکر عمو رحیم افتادم حتماً او مرا لو داده بود. توی دلم برایش خط و نشان میکشیدم.
بعدها عمو رحیم قسم خورد که او مقصر نبود، و پدربزرگ خودش همه چیز را حدس زده است.
وقتی به خانه فرهاد خان رسیدم لحظه ای ایستادم. چرا آمده بودم؟ آنقدرتشویش داشتم که ضربان قلبم را احساس میکردم. با لهجه زیبایی گفت:
- بله؟
- اینجا منزل فرهادخان؟
- بله بفرمائین.
از جلوی در کناررفت و من داخل شدم. گفت:
- آقا و خانم به شمال تشریف بردن و منزل نیستن.
- می دونم من با شخص دیگه ای کار دارم. گویا شما اینجا از یه مریض مواظبت می کنین؟
- بله باید منظورتون حبیب خان باشه؟
- درسته. من از شمال اومدم تا از ایشون عیادت کنم.
- پس خواهش می کنم بفرمائید.
- ببخشید که خودم رو معرفی نکردم . من فرنگیس هستم.
- خواهش میکنم. من هم مولود هستم و اینجا رو اداره می کنم.
زن مهربانی به نظر می رسید. همانطور که صحبت می کردیم ،از حیاط به داخل خانه نسبتاً بزرگی وارد شدیم. پرسیدم:
- شما تنها هستین؟
- فعلاً روزها تنها هستم و لی بعضی از شبها برادرزاده ام میاد و پیشم می مونه. البته به جز آقا حبیب که ...
حرفش را نیمه تمام گذارد و گفت:
- در این اتاق استراحت می کنن.
خواستم در بزنم که گفت:
- ضرورتی نداره... بهتره در نزنین... آرامششون به هم می خوره.
نگاهش کردم. یعنی تا این حد بیمار بود؟ گفتم:
- میشه تنها برم.
- خواهش می کنم.بفرمائین. من میرم براتون چایی درست کنم ولی از من می پرسین ، بهته لباستون رو در بیارین و آبی به سر و صورتتون بزنین.
با حرفش موافقت کردم صورتم را شستم و برگشتم. وقتی پشت در قرار گرفتم ، قلبم به شدت می زد. کم مانده بود که از دهانم بیرون بجهد. به آرامی دستگیره را فشار دادم و در را گشودم.
او را دیدم که بر روی تختی شبیه تخت های بیمارستان خوابیده بود و رویش به طرف دیگر، یعنی به طرف پنجره بود. نزدیک او پایه بلندی قرارداشت که محل نصب سرم بود. کنار پنجره هم گیتارش قرار داشت.
به آرامی جلوتر رفتم و همینطور به چهره رنگ پریده اش می نگریستم که متوجه شدم چشمانش بسته است. آرام تر از قبل بر روی صندلی که در نزدیکی تخت قرارداشت ، نشستم . پس از لحظاتی ، غلطی زد و رویش رابه طرف من نمود. لحظه ای مجذوب چهره اش شدم.
همانطور که نگاهش می کردم، به آرامی چشمانش را گشود و مرا نگریست و برای لحظه ای همانطور ماند. حرکتی نکردم و همانطور با نگاهی افسرده او را می نگریستم. دستش را به آرامی جلو آورد و دستم را لمس کرد. ناگهان چون برق گرفته ای ، به سرعت دستش را کشید و چشمانش بازتر شدند.
زمزمه کرد:
- فرنگیس !
- بله .
باور نکرده بود. برای لحظه های چشمانش را بست و دوباره گشود. ناگهان از موقعیتی که داشت خجالت کشیدو سعی کرد بلند شود. گفتم:
- راحت باش.
- نه.
باز هم تلاش کرد تا نیم خیز شود. بالشتی پشتش قرار دادم. کمی آرامتر شد. باز همینطور مرا می نگریست . بالاخره گفت:
- باور نمی کنم.
به سختی صحبت می کرد ولی آنطور که حکمت گفته بود بی هوش و حواش نبود. ضمناً این جمله را به گونه ای بیان کرده بود که نفهیدم چه چیز را باور نمی کرد. نامزدیم با سعید را یا آمدنم را به آنجا؟... با این حال چیزی نگفتم.
قطره اشکی ، از گوشه چشمش جاری شد. در این هنگام مولود خانم واردشد و سینی چای را به همراه آورد.
تشکر کردم لحظه ای ایستاد و به چهره حبیب که همینطور مرا می نگریست خیره ماندو پس از آن خارج شد.
هزاران حرف نگفته داشتم که از نوار مغزم می گذشت ولی به زبانم نمی آمد و مطمئن بودم که او هم همینطور است. بالاخره گفتم:
- کسی بهم نگفته بود که اینطور مریض شد:
- مریض نشدم ... دیوونه شدم.
- خدا نکنه . ولی آخه چرا؟ من ... من در جریان نبودم. فقط آقا حکمت به من گفتن که تو... ببخشید شما... اینجا بستری هستین. اونوقت... اونوقت منهم...
- چرا حرفت را عوض کردی؟ داغ یک کلمه محبت آمیز... یه کلمه خودمونی تر... مثل همین «تو» رو به دلم گذاشتی... و داغ خیلی چیزای دیگه رو.
این حبیب دوست داشتنی همان حبیب آزاد دهنده ای نبود که می شناختم. احساس میکردم هر لحظه خون بیشتری به صورتم می دود به خصوص که وقتی نگاهش می کردم زیرکانه نگاهش را می دزدید و به نقطه دیگری خیره می گشت و هنگامیکه نگاهش نمی کردم، مشتاقانه و با موشکافی روی اجزای صورتم دقیق میشد.
- آخه آقا حبیب...
- حرفم را قطع کرد و گفت:
- حبیب خالی. اینطوری هم قشنگتره ، هم راحت تره.
- خیلی خب... حبیب خالی... با اینهمه نگفتی چرا اینطوری شدی؟
لبخند کوچکی به لب آورد و با لحن رنجیده ای گفت:
- وضعیت موجود برات سرگرم کننده ست که داری شوخی میکنی، مگه نه؟ خوشحالم که بهت خوش میگذره...
شرمنده شدم. گفتم:
- خودت می دونی که اینطور نیست وگرنه همه حیثیتم رو گرو نمیگذاشتم و اینجا نمی اومدم.این حرف رو برای تقویت روحیه ات گفتم. فکر نمی کنم مناسب باشه، پیش مریض با این حال، زارزار گریه کنم.
- حیثیتت رو گرو گذاشتی؟ نکنه یواشکی اومدی؟
با سرم حدسش را تایید کردم. ناله ای کرد و گفت:
- آخ... منو بگو که فکر کردم خدا خودش بهم رحم کرده و همه کارها رو درست کرده. بعد برای اولین بار در چشمانم نگریست و به گونه ای که انگار درونم را می کاوید، گفت:
- چرا اومدی؟ چرا حیثیتت رو گرو گذاشتی ؟ مگه من کی بودم؟ مگه من برات چی بودم؟ باز اشکی از گوشه چشمش پایین لغزید. جوابی نداشتم که به این سؤالش بدهمولی او مصرانه منتظر جواب بود. بالاخره گفتم:
- پسر عموم هستی ، همونطور که خودت گفتی.
- منظورت همون بادمجون بم دیگه؟... دیدی که آفت داشت؟
با اندوه آشکاری رویش را برگرداند و از ادامه کلامش منصرف شد. در این هنگام مولود خانم دوباره وارد شد و گفت:
- خانم ، شما که چایی تونو میل نکردین.حتماً سرد شده، الان عوضش می کنم.
- نه، متشکرم.
- می بینم که مریض ما به حرف افتاده خانم، باور نمی کنین این مدت، حتی یک کلمه هم حرف نزده بودن.
همانطور که به مولود خانم می نگریستم شنیدم که حبیب همانطور که از فرصت استفاده میکرد و مرا می نگریست گفت:
- مولود خانم ، من گشنمه. لطفاً اگه چیزی دم دست دارین ، برام بیارین.
- چشم حتماً.
با خوشحالی به سرعت خارج شد و پس از لحظه ای با بشقابی از سوپ بازگشت. ناگهان به خاطر آورد که من هم چیزی نخورده ام.گفت:
- الان می رم، برای هر دومون یه غذایی درست می کنم.
- متشکرم.
و به دنبال آن از اتاق خارج شد. حبیب قاشق را به طرفم گرفت تا کمکش کنم. چند قاشق سوپ به خوردش دادم. ناگهان سخت به سرفه افتاد. دستپاچه شدم. وقتی آرام شد، پرسید:
- نگران شدی؟
- خب معلومه.
- چرا؟چون پسرعموتم؟
ازاین حرفش با سکوت گذشتم. پس از گذشت لحظاتی گفت:
- می دونی دروغ گفتم که گشنمه.
با تعجب گفتم:
- آخه چرا؟
- چون دلم می خواست تو، توی دهان من غذا بذاری.چشمانش در حین گفتن این کلمات می رقصیدند.با دلخوری بشقاب را به کناری نهادم و گفتم:
- ای پلید ای اهریمن.
- دوست نداشتی این کار و انجام بدی؟
به جای جواب شانه هایم را بالا انداختم . با چشمانش صورتم را عاشقانه می کاوید و هر لحظه نگاهش روی قسمتی از آن ثابت می ماند. برای اولین بار ، چیزی را در نگاهش می دیدم که نمی خواستم باور کنم. آنقدر محبت در چشمانش موج می زد که دیگر جرأت نگاه کردن به آن را نداشتم.
چرا این چشمها تا کنون سخن نمی گفتند.
رویم را به طرف دیگر برگرداندم و به دنبال مطلبی گشتم تا حرف را عوض کنم. پرسیدم:
- از خانواده ات ، خبر نمیگیری؟
بدون توجه گفت:
- چرا روتو برگردوندی؟ این قدر زشت شدم که قابل نگاه کردن نیستم؟
دستپاچه حرفش را قطع کردم و گفتم:
- اصلا این طور نیست... خودت می دونی که این حرفت صحت نداره.
- پس چیه؟
به چهره اش نگاهی انداختم. لاغر و رنگ پریده ، ولی جذاب تر شده بود. با چشمانی که قادر بود مرا بارها و بارها بکشد و زنده کند. با سماجت پرسید:
- پس چیه ؟ کسی بجز من اینجا نیست. چه چیزی تورو اینقدر مغذب می کنه؟
رویم را برگرداندم و متفرکرانه گفتم:
- نمی دونم.
- اینهمه راهو اومدی که همچین حرفو بزنی؟
نمی توانست خوشحالیش را از بابت حضور من در آنجا را پنهان نگاه دارد. ولی با این چند جمله آخر چنان اندوه عمیقی چهره اش را پوشاند که قلبم داشت از جا کنده می شد. در حالیکه به این مطلب می اندیشیدم نگاهش کردم و برای اولین با به او لبخند زدم. او هم لبخند مرا همانطور جواب داد. همانطور که به لبخند من می نگریست، ناگهان قیافه اش تغییر کرد و چشمانش از اشک پرشد.
لبخند بر روی لبانم خشک شد. رویش را برگرداند و جلوی ریزی آن را گرفت.زمزمه کرد:
- منو ببخش خیلی ضعیف شدم.
- با خودت چیکار کردی؟
موقرانه به من نگریست و پرسشگرانه گفت:
- من با خودم چیکار کردم... یا تو با من چیکار کردی؟
سرش را به عقب تکیه داد. به مکان نامعلومب خیره شد و با جملاتب نصفه و نیمه ادامه داد:
- تا قبل از اون روز... اون روز لعنتی ، همیشه احساس خوشبختی می کردم... ورد زبون همه بودم، چون وضع مالیم ، نمراتم ، قیافه ام خوب بود فکر میکردم همه دنیا مال منه... مگه یه جوون برای احساس خوشبختی به چی نیاز داره ؟ بخصوص که دست برقضا، دلبسته کسی بودم که هروقت اراده می کردم، پیشم بود. آخه می دونی... تا اومدم بجنبم دیدم که نفله شدم عاشق شدن بد دردیه ولی موهبتیه که نصیب هر کسی نمیشه. دردیه که از این دلنشین تر به سراغ آدمیزاد نیومده. تو تمامی لحظاتی که بدون اون می گذشت . توی ذهنم ، حرکات و حرفهایش رو که گاهی فقط به چند کلمه آزاردهنده ختم می شدن ولی برای من دلچسب و عزیز بودن... به قول ریاضیدانها اونقدر به توان میرسوندم تا دوباره مغزم با دیدنش جمله های بعدی رو دریافت کنه...من... من به همین جملات بظاهر آزار دهنده ، بیشترین لذت زندگیم رومدیونم... همیشه بازیم میداد. آخه خیلی سر به سرش می ذاشتم. هیچ وقت هم قهر نمیکرد. تاکتیکهای خاص خودشو داشت و اونو با دوست داشتنی ترین حالات ممکن اجرا میکرد.
... برای مهم نبود چند تا رقیب دارم ، چون اونقدر مغرور بود که به هیچ کسی توجهی نداشت... من هم توی این سالها به همین که میدیدمش و مال کسی نبود قانع بودم و منتظر ... آخ... تنها چیزی که منو عذاب میداد و میده همینه ... که هیچ وقت نفهمیدم دوستم داره یا نه؟ نمیدونم چرا همیشه حرفهای دلش رو قورت میداد...همیشه منتظر بودم . منتظر روزی که فقط یه ندای کوچیک بهم بده...که یه روزی این بازی رو تموم کنه.امان از اون روزی که کاخ آرزوها رو آب ببره... یکهو از هر چی عزت نفس لعنتی و خوشبختی پوشالیه خالی میشه...
قلبم با شدیدترین وضع ممکن اظهار وجود میکرد. حبیب با لطیف ترین و سربسته ترین واژه ها به علاقه اش اقرار می کردو جایی برای گریز برایم نگذاشته بود. حرفهای زیادی برای گفتن داشتم ولی نمی دانم چگونه قلبم و زبانم را مهار میکردم. هر چه در وجود خودم جستجو می کردم چیزی که اینطور او را شیفته کرده باشه نمیدیدم.«من کی بودم که او اینطور دوستم داشته باشد». حبیب خیلی از من سرتر بود. من لیاقت او را نداشتم. بدتر آنکه حق تصمیم گیری در مورد قلبم را نداشتم . موضوع را عوض کردم و به شوخی ولی با لحن جدی گفتم:
- کار خیلی بدی کردی که زودتر از این بهم نگفتی. پس خودت مقصری نه من... اگه زودتر بهم گفته بودی باهاش صحبت می کردم تا ببینم مزه دهنش چیه؟ حالا، اون کیه که تو داری خودت را واسش می کشی؟ این نشد یکی دیگه.
بدون اینکه به سرش حرکتی بدهد مرا از گوشه چشمانش با زهر خندی دردناک نگریست. در این هنگام مولود خانم وارد شد و گفت:
- میز رو چیدم. تشریف بیارین.
نگاهی به ساعتم انداختم . ساعت شش غروب بود و من هنوز چیزی نخورده بودم ولی احساس گرسنگی نمی کردم. با این حال از روی ادب برخاستم و به طرف مولود خانم رفتم. حبیب پرسید:
- تا کی اینجا می مونی؟
- تا فردا صبح.
- نمیشه بیشتر بمونی؟
سرم را به علامت نفی تکان دادم. رویم را برگرداندم و به همراه مولود خانم از اتاق خارج شدم.دراین هنگام حبیب ، مولود خانم را صدا کرد و او به درون اتاق برگشت.کنار درمنتظر ایستادم. متوجه بودم که آهسته با هم صحبت می کنند. وقتی آمد، پرسیدم:
- چیزی شده؟
- می خواست لباسهاشو بهش بدم تا عوض شون کنه.
در آشپزخانه میزی برای دونفر چیده بود.نشستم ولی میل به غذا خوردن در خودم احساس نمی کردم ولی به خودم قبولاندم که بهتر است چیزی بخورم. وقتی روی صندلی نشست اشک توی چشمانش جمع شده بود. دستش راکه روی میز بود گرفتم و گفتم:
- چرا ناراحتید؟
در حالیکه اشکش را پاک می کرد، گفت:
- خدا رو شکر فکر می کنم خدا شما رو برای ما فرستاد روزهای بدی رو گذروندیم. آنوقت حالت کنجکاوی مودبانه ای به خود گرفت:
- ببخشید ، نمی خواهم فضولی کنم ولی شما چه نسبتی با آقا حبیب دارین؟
- خواهشت میکنم. اتفاقاً می خواستم خودم در این مورد باشما صحبت کنم. من دختر عموی ایشون هستم. راستش تا به حال از بیماریش خبر نداشتم و گرنه زودتر خودمو می رسوندم. البته پنهانی به دیدنش اومدم و زیاد اینجا نمی مونم.
با چشمان باهوشش مرانگریست و گفت:
- خیالتون راحت باشه. آرزوی من فقط سلامتی اونه. نمی دونین از وقتی که شمااومدین ، چقدر حالش بهتر شده. حالا رو نگاه نکنین که مثل بلبل حرف می زنه، قبلاً...
ناگهان میان صحبتش گفت:
- خدا مرگم بده . شما گرسنه اید و من همینطور دارم حرف می زنم. تو رو خدا یه چیزی بخورین.
- متشکرم.
لقمه ای به دهان گذاشتم و نگاهش کردم. با محبت به من نگریست و گفت:
- تا به حال کسی بهت گفته که چقدر قشنگی؟
خجالت کشیدم و گفتم:
- راستش نه.تا به حال روبند داشتم وکسی مرا ندیده بود که چنین چیزی بهم بگه.
- پس چطور ، الان روبند نداری؟
- چون روبندونم کردن، یعنی چطور بگم ... نامزد دارم.
- مبارکه!
و در فکر فرورفت، از لحنش پیدا بود که خیلی چیزها دستگیرش شده است ولی شتابزده همه حالات را از چهره خود پاک کرد و دیگر کنجکاوی بروز نداد.
هنگامی که به نزد حبیب برگشتم، او کلا تغییر کرده بود.همانطور دراز کشیده بود ولی سر و صورتش را صفا داده بود. بلوز سرمه ای رنگش را به تن کرده و عطر خوش بویی به خودش زده بود، این همان عطر خاصی بود که همیشه بوی آ نرا می داد. وجه تمایز دیگری با حکمت!
منتظرم بود و با لبخندی از من استقبال کرد. نمی دانم چرا حضور فرشتگان را در اتاق احساس می کردم. حتی بالهای سفید شیشه ای شان ، در حال پرواز از نظرم می گذشت.
- بچه ها ، نمی خواین بخوابین؟
نگاهی به ساعتم انداختم . ساعت 3 شب بود. حبیب با حالت به خصوصی سرخ شد و در حالیکه به او نمی نگریست ، گفت:
- مولود خانم ، فرنگیس با من در امانه .من...من.
- خدا مرگم بده.اصلا منظورم این نبود. منو ببخشین ، فقط نگران حالتون بودم. این را گفت و از اتاق خارج شد. حبیب با شرم مرا نگریست و گفت:
- تو که از من نمی ترسی ؟ هان؟
حالت تازه ای درنگاه او بود که مرا گیج کرد.
چشمانم را بستم و در فکر فرو رفتم. حبیب نشان می داد که سر حال است ولی خوب می دانستم که این واقعیت نداشت. مانندکسی که خونش را کشیده باشند، بی رمق بود ، می ترسیدم بیخوابی برایش بیش از اینها ضرر داشته باشد، گوشه آستینم را کشید و با دلخوری گفت:
- خوابت میاد؟
چشمانم را گشودم و نگاهش کردم.
- نه ، داشتم فکر میکردم.
- پش لطفاً با چشمهای باز فکر کن. چون می خوام تا فرصت دارم حسابی توی این چشمها غرق بشم.
اینقدر این حرف را جدی به زبان آورد که متأثر شدم. با این حال گفتم:
- لطفاً حد خودت رو از یاد نبر.
با لجاجت گفت:
- اتفاقاً من تازه متوجه شدم که چه فرصتهایی رو از دست دادم.
متوجه بودم که در تمام آن لحظات سعی میکرد دنیای تازه ای از با اوبودن را تجربه کنم. من آنرا با دردناکترین حس ممکن درک میکردم ولی چه فایده ای جز حسرت می توانست داشته باشد پس گریز می زدم و از کنار دام هایش میگذشتم. ازهر قدم اضافی برای نزدیکی بیشتر جلوگیری میکردم. با هوشیاری آن را درک میکرد و باز ذره ذره پیش روی میکرد. غافل از اینکه من هم...
ولی من متعلق به خودم نبودم که بی پروا هر چه می خواهم به زبان بیاورم و هرکاری که دلم می خواهد انجام دهم.
امانتی بودم که می بایست پاک وطاهر به خانه همسرم هرکس که می خواست باشد بروم علاوه بر آن برای خودم حرمتی قائل بودم و عشق را دلیلی بر به حراج گذاشتن احساسم نمی دانستم.
اگر به آنجا آمده بودم ، برای این بود که نمی توانستم نسبت به آنچه بر او می گذشت ، بی تفاوت باشم و نیز سؤالاتی داشتم که جویای پاسخ آن بودم ولی نمی خواستم تصورخطایی از خودم در او ایجاد کنم و این مطلبی بود که او بدان واقف بود، چون در نگاهش ستایشی احترام آمیز موج میزد.
در حرکات و لحن کلامش غرور مردانه ای وجود داشت که آن با می پسندیم.هر لحظه که میگذشت زوایای پنهانی وجودش را بیشتر کشف میکردم و از آن بدتر در می یافتم که تا چه حد به او علاقه مندم. پس در تارهایی که می تنید نا امیدانه دست و پا میزدم.
وقتی زیباترین الفاظ را در لفافه ای از کنایه می پیچید و به طرق مختلف آنرا تقدیم می داشت یا وقتی با آن چشمان پر محبتش تمام استقامتم را به تاراج می برد چگونه می توانستم بیشتر از این جلو موج عظیم محبتش راکه به قلبم حمله ور شده بود بگیرم؟
براستی چه کسی را یارای مقابله با هجوم چنین عشقی بود؟
با اینحال حاضر بودم بمیرم ولی تا حد امکان حبیب حالم را در نیابد. دلم می خواست مادام العمر ، دراین شک و دودلی غوطه ور باشد.
در امتداد نگاه تو