رمان گیسو

قسمت شانزدهم

 

نگاهي به خانمي كه سمت چپ من نشسته بود، انداختم در خواب بود و با هر حركت ماشين سرش به جهتي متمايل مي‌شد. حبيب كه در سمت ديگر من نشسته بود، كمي به جلو خم شد و نگاهي به او انداخت و لبخندي زد و همانطور نيز به من نگريست. سپس نگاهش را از پنجره ماشين به بيرون دوخت و در فكر فرو رفت.

 نگاهي به ساعتم انداختم. عقربه كوچك به عدد دوازده نزديك شده بود. حبيب متوجه شد و چشمان پرسشگرش را به من دوخت. با انگشت روي هوا عدد دوازده را نوشتم. چشمانش را بست تا مرا متوجه ناراحتي‌اش از گذشت سريع زمان بنمايد. سپس براي لحظاتي نگاهش را به بيرون دوخت. احساس كردم در انجام كاري مردد است.

 دامن مانتويم را كه چين خورده بود مرتب مي‌كردم كه ناگهان متوجه شدم كه دست چپش را طوري بر روي زانويش قرار داده كه كف آن رو به بالا بود. كمي سرش را كج كرد و نيم نگاهي به من انداخت و بعد به دستش چشم دوخت و منتظر ماند.

 لحظه‌اي به دستش خيره شدم. لرزشي بدنم را فراگرفت. از من مي‌خواست كه دستم را در دستش قرار دهم. نيم نگاهي به او كه همچنان به دست خودش مي‌نگريست، انداختم رگه‌ي سرخي از شرم بر صورت بيمارش خزيده بود. در دلم گفتم: «اي خداي مهربان كمك كن.

 پس از گذشت لحظاتي براي اينكه به انتظارش پايان دهم به آرامي با دو انگشت، نوك انگشت نشانه‌ي او را گرفتم و دستش را برگرداندم.

 به سرعت دستش را برگرداند و باز منتظر ماند.

 بدون آنكه نگاهش كنم، متوجه بودم كه در چهره‌اش حالات مختلفي از شرم و رنجيدگي و قاطعيت ديده مي‌شد. چند لحظه تأمل كرد و چون حركتي از من نديد به آرامي دستم را گرفت.

 براي لحظه‌اي مكث كردم. قلبم به شدت مي‌زد. زيرچشمي نگاه كوتاه سرزنش‌باري به او انداختم و سپس دستم را كشيده و بازوانم را محكم در هم حلقه كردم و به دنبال آن به طور محسوسي از او فاصله گرفتم.

 يكه‌اي خورد و دستش را پس كشيد. براي لحظاتي خودم را كنترل كردم ولي بعد چشمانم از اشكي ناخواسته پر شد. او كه متوجه تمام حالات من بود، كمي خم شد و با رنجش مرا نگريست. رويم را در جهت مخالف او برگرداندم و نگاه اشك‌آلودم را از وراء پنجره به بيرون دوختم.

 دستمالي از جيبش خارج كرد و آن را جلوي من گرفت. بدون آنكه نگاهش كنم متوجه بودم كه مرا مي‌نگريست. اين بار نگاهش معصوم و بي‌ريا، غمزده و عذرخواهانه بود. نمي‌خواستم بيش از اين او را آزرده كنم. پس دستمال را گرفتم و چشمانم را پاك كردم.

 با تمام قوا با خودم در جنگ بودم. اگر مي‌گريستم به خاطر عصباني بودن از دست او نبود. هر چه بيشتر مي‌گذشت، بيشتر دوستش مي‌داشتم و اين احساس دردناكي بودو در دلم به او گفتم:

«دوستت دارم. دوستت دارم ولي تو نبايد اين رو بفمي»

 در همين حين به ايستگاه بازرسي نزديك شديم. راننده ماشين را نگاه داشت. يك نفر نظامي جلو آمد و سوالاتي پرسيد. سپس نگاهي به درون ماشين انداخت و پرسيد:

 - اين دو نفر كي هستن؟

 - خواهر، برادر، قربان

 - تو از كجا مي‌دوني؟

 راننده با حاضرجوابي باز جواب داد:

- براي اينكه هم محلي من هستند، قربان. پريروز بردمشون تهران، تا برن دكتر. امروز هم برمي‌گردونمشون.

 

او هم دوباره نگاهي به درون ماشين انداخت و قيافه بيمار حبيب و حزن‌برانگيز مرا برانداز كرد و گفت:

 

- خيلي خب. در صندوق عقب ماشين رو باز كن.

 

بالاخره بازرسي تمام شد و ماشين دوباره به راه افتاد. راننده به اولين رستوران بين راهي كه رسيد به فرعي پيچيد و ماشين را نگه داشت.

 

حبيب پياده شد و نزديك در ماشين ايستاد تا من هم پياده شوم. بقيه هم از ماشين پياده شدند. بدون توجه به او كه با نگاه مرا بدرقه مي‌كرد، به راه افتادم و بيرون رستوران روي سكويي نشستم و رويم را به مخالف جهت حركت او برگرداندم متوجه بودم كه كلافه است.

 

آمد و نزديك من ايستاد و براي لحظاتي با ژستي دست به كمر به من چشم دوخت. سپس نگاه مضطربش را به اطراف چرخاند و از من دور شد.

 

به فكر فرو رفت. به رفتار او انديشيدم و اينكه در چنين لحظاتي كه طبعاً ديگر بازنمي‌گشتند، چرا خودم و او را آزاد مي‌دادم؟

 

كه ناگهان يك شاخه گل كوچك، جلوي صورتم ظاهر شد.

 

- اين فقط يك تقاضاي صلح «هست» (تعمداً افعال را سوم شخص بيان مي‌كرد)

 

سرم را بالا گرفتم و به قله‌ي كوه روبرو چشم دوختم

 

- من از حضور والامقام پرنس طلب كمي عفو و بخشايش «داشت» شما مرا يه كوچولو نگاه «كرد» تا من يه مطلبي را توضيح «داد».

كمي با خود كلنجار رفتم و شاخه گل را از دستش گرفتم و با ملايمت در حالي كه سعي مي‌كردم از نگاهم چيزي خوانده نشود، به او نگريستم. ادامه داد:

 

- من يه فكر عجيب «كرد» با خود فكر «كرد» كه پرنسس از چه جنسي «هست»؟ چون آدم كه «نبود» ... خب آدم احساس «داشت» ولي پرنسس اصلاً احساس «نداشت» پس از شيشه، كاغذ يا سنگ «بود» من با خود يه فكر خيلي احمقانه «كرد». من با خود فكر «كرد» به او دست «زد» اگه كاغذ بود، كه مچاله «شد» اگه سنگ «بود» كه سفت «بود» و اگه شيشه «بود» فشار «داد» آنوقت حتماً «شكست».

 

همانطور كه اين مزخرفات را با نگاهي نافذ و چشماني گرد شده مانند احمق‌ها به هم مي‌بافت، خنده‌ام گرفت. خوشحال بودم كه ميل به شوخي و هيجان‌آفريني بر بيماريش غالب شده است. با تقليد از خودش گفتم

 

- شما غلط «كرد».

 

و سپس كمي جدي‌تر، ادامه دادم:

 

-         اي كاش اينقدر بيمار و تا اين حد مسخره نبودي، چون نمي‌تونم اونقدر كه واقعاً حقته باهات اوقات‌تلخي كنم ولي باطناً عصباني‌ام..

-          

 

چهره‌اش از پيروزي كه نصيبش شده بود از هم شكفت و گفت

 

- يعني من باور «كرد» كه شما مرا «بخشيد»؟ من قول «داد» كه ديگه هرگز از اين غلط‌ها «نكرد» من قول «داد» كه هرگز موجب رنجش شما «نشد

 

بعد لحن صحبتش را عوض كرد و با اشياء پشت سرم چشم دوخت و گفت

 

- حتماً فكر مي‌كني من آدم رذلي هستم كه ....

 

به سرعت گفتم:

 

- من هيچ فكري نمي‌كنم.و

 

نفس عميقي كشيد و نزديكم نشست. لحظات، همينطور بدون گفتن كلامي مي‌گذشت. ناگهان متوجه شدم كه باز هم كف دستش را رو به بالا قرار داده است.

 

زيرچشمي نگاهي به او انداختم. همين چند دقيقه‌ي پيش بود كه اين همه قول داده بود. بدون آنكه  مرا بنگرد تبسمي به لب داشت. بعد همانطور با لبخند به من نگريست. شوخي‌اش گرفته بود. من هم خنده‌ام گرفت.

لبخندي زدم و گفتم

 

- واي كه تو چقدر پررويي

 

لبخندش پررنگ‌تر شد رويش را به طرف ديگر گرداند و خودش را جمع و جور كرد.

 

* *

 

هنگامي كه به خانه بابابزرگ رسيدم حسابي دلشوره داشتم. نمي‌دانستم بايد چه توضيحي در مورد غيبت ناگهاني‌ام به آنها بدهم. يا اينكه پدربزرگ به آنها چه گفته كه من هم همان را بگويم. اما كسي منتظر توضيحي از من نبود، خيلي دلم مي‌خواست بدانم ولي جرأت سوال كردن نداشتم. مي‌ترسيدم لو بروم. به هر صورت ندانستن بهتر از اين بود كه آبرويم برود

 

سپس به استراحت پرداختم. طولي نكشيد كه مرا به خانه بازگرداندند. در راه دائماً دعا مي‌كردم كه خداوند خودش كارها را ختم به خير نمايد.

 

وقتي به خانه رسيدم، لباس‌هايم را عوض كردم و لباس مناسبي براي مراسم شيرين‌خوران كه همان شب بود به تن نمودم و سپس به حياط آمدم. نگاهم را به اطراف گرداندم.

 

عده‌اي اين طرف و آن طرف ايستاده بودند. حبيب روي پله‌ي خانه خودشان نشسته بود و خيلي زود متوجه من شد. حكمت و رشيد هم كمي جلوتر با هم ايستاده و مشغول صحبت بودند.

 

به آرامي به آنها حركت مي‌كردم كه متوجه شدم حبيب از جاي خود برخاست و كمي جلوتر آمد. متوجه شدم كه مي‌خواهد با من صحبت كند.

 

به طرف او رفتم و با صداي بلند به گونه‌اي كه ديگران هم بتوانند بشنوند، به او سلام كردم و به دنبال آن شروع به احوالپرسي كرده و ازدواج برادرش را تبريك گفتم. او هم متقابلاً در حاليكه لبخندي به لب داشت، موقرانه جوابم را مي‌داد. براي لحظه‌اي همه ساكت شدند و متعجب ما را مي‌نگريستند. چون شخصي از همه جا بي خبر پرسيدم

 

- خداي نكرده مريضي ... چيزي بوديد؟ ... به نظر بيمار مي‌آييد

 

- بله. يك كسالت جزيي بود. بحمد ا... برطرف شده

 

- خب خدا رو شكر

 

مي‌]واستم صحبتمان را به پايان برسانم كه حبيب دوباره شروع كرد. فهميدم مي‌خواهد مطلبي را بگويد و منتظر است تا افراد حاضر در آنجا از حالت بهت و حيرت خود خارج شوند و به خودشان بپردازند. گفت:

- امتحاناتتون چطور بود؟

 

- خوب بود، قبول شدم.

 

- تبريك مي‌گم.

 

- متشكرم

 

نگاهي به اطراف انداخت و آهسته گفت:

 

- مشكلي كه پيش نيومد؟

 

- نه ... شما چرا استراحت نكردين؟ از پا درمياين‌ها.

 

- متشكرم كه به فكر من هستي... منتظر بودم ببينمتون بعد برم استراحت كنم هر چند با وجود بي‌خوابي ديشب از هميشه سرحالترم.

راستي، مطمئن بودم پدربزرگ وقتي منو با آقاصفدر ببينه، متوجه مي‌شه كه تو هم اومدي، يكي رو مي‌فرسته دنبالت.

 

با ناراحتي كمي جابجا شدم و گفتم

 

- واي ... رفتارش چطور بود؟

 

- خوشحال شد. فكر مي‌كنم منتظر همين بود

 

در حاليكه از تصور ديدن روي پدربزرگ حالت شرمنده‌اي به خود گرفته بودم، پرسيدم:

 

- منتظر چه چيزي بود؟

 

- خب، معلومه ديگه، دكتري رو پيشم فرستاده بود درمونم كنه. كه كرد. اينقدر به طبابتش مطمئن بود كه حتي كرايه رفت و برگشت و حق طبابتش رو هم جلوتر پرداخت كرد

 

بدون توجه متفكرانه گفتم:

 

- عجب دكتر حاذقي! دستش درد نكنه.

حبيب لبخندي زد و با محبت و ناباورانه گفت

 

- وقتي فكرش رو مي‌كنم كه تو به ميل خودت اين همه راه پيشم اومدي، غرق در غرور مي‌شم و  دلم مي خواد داد بكشم و به همه بگم ....

 

- هيس ... يواش‌تر

 

و براي ادامه پيدا نكردن موضوع به اولين مطلبي كه به ذهنم رسيد متوسل شدم.

 

- از اوضاع اينجا چي دستگيرت شد؟ كار حكمت به كجا رسيد؟

 

خيلي خشك و سرد در حاليكه نگاهش را مي‌دزديد، گفت:

- هيچي تا بحال كه موفق نشدن

 

حرف را عوض كردم و گفتم

 

- آخر سازت رو نياوردي؟

 

- نه

 

- چرا؟

 

- همونجا جاش خوبه

- امشب نمي‌خواني؟

 

- نه

 

- چرا؟ دلم مي‌خواد پوزه‌ي اين سالار رو به خاك بمالي.<

 

با شكسته نفسي گفت:

 

- من كه خوب نمي‌خونم تازه ...

 

- اشتباه مي‌كني تو خيلي قشنگتر از سالار مي‌خوني.

 

طوري نگاهم كرد كه گيج شدم. نگاهش پرسشگر، تمسخرآميز و بامحبت بود

 

نگاهي به فرخ كه كمي آن طرفتر از روي فضولي حكم جانوري گرسنه كه به دنبال غذا مي‌گشت را پيدا كرده بود، انداخت و گفت:

 

- با اينحال نمي‌خونم. گفتم كه ... فقط براي يك نفر مي‌خونم.

 

هر دو متوجه بوديم هر كه به حياط مي‌آمد لحظه‌اي با تعجب ما را مي‌نگريست و در جا ميخكوب مي‌شد.

حبيب از اين وضعيت لذت مي‌برد ولي من بيش از اين تحمل نداشتم. پس توقف بيشتر را جايز نديدم و از او، در حاليكه با نگاهش مرا بدرقه مي‌كرد، دور شدم. در همين حين صداي گلي خانم را از پشت سرم شنيدم كه به حبيب مي‌گفت

 

- چرا اينجا وايسادي؟ الهي مادر قربونت برهم برو توي خونه استراحت كن

 

به رشيد و حكمت كه رسيدم با سر سلامي كردم و تبريك گفتم.

 

بعداً منتظر بودم كه پدربزرگ با من در اين مورد صحبت كند ولي او فقط با نگاه موشكافانه‌اي مرا زير نظر مي‌گرفت.

 

گمان مي‌كنم منتظر بود يكي از ما دو نفر براي اين كار پيش قدم شويم..

 

****

 صداي اذان صبح، گيسو را به زمان حال برگرداند. با ناباوري نگاهي به ساعتش انداخت. تعداد صفحاتي را كه خوانده بود زياد نبود ولي آنقدر جمله‌ها را مكرر خوانده و يا به صفحات قبل رجوع كرده بود كه صبح شده بود. چشمانش را بست و در فكر فرو رفت.

 چقدر دلش مي‌خواست اين آدم را مي‌ديد و با او صحبت مي‌كرد. به نظرش دوست‌داشتني مي‌آمد. چطور اين همه سال حرفي از او نشده بود؟!

 به چه طريقي مي‌توانست اطلاعات بيشتري در مورد او كسب كند؟ هر راهي كه به فكرش مي‌رسيد به نظر احمقانه مي‌آمد. بخصوص كه نمي‌خواست كسي از ماجرا بويي ببرد.

 همينطور كه در فكر بود، خواب او را درربود.