رمان گیسو

قسمت هجدهم

جایی را که خوانده بود پیدا کرد کمی طول کشید ولی بلاخره آن را پیداکرد .عجله داشت تصمیم داشت زودتر آن را تمام کند چون نمی توانست آنرا به همراه ببرد .
چند صفحه ای جلوتر را که برایش بی اهمیت بود ورق زد و در واقع نگاهی سرسری به آن انداخت و فهمید که خانواده حکمت با آن همه ادعا دست از پا درازتر با قهر و دعوا آنجا را ترک کردند وحبیبب هم پس از گذراندن دوران نقاهتش یک روز صبح باز غیب شد .
خانواده سعید هم اجازه گرفتند و حرفهایشان را زدند .مجلس کوچکی گرفتند و خطبه عقد را خواندند و قررار عروسی را برای چند ماه بعد گذاشتند .
فرنگیس چند صفحه دیگر در مورد کینه و دلخوری خانواده سعید به دلایل مختلف از جمله مدت طولانی که از زمان روبندان گذشته بود و ....همچنین ورود اولیه اش به خانه ی پدر سعید نوشته بود ولی این چیزی نبود که توجه گیسو را جلب کند .باز چند سطر جدا جدا خواند نوشته شده بود :
............همانطور که در خانه سعید با من به سردی رفتار شد و همه مرا به نوعی سر سنگین نگاه می کردند فامیل ماهم که تا بحال به سعید بعنوان دوست رشید و همسایه احترام می گذاشتند رفتار متناقضی پیش گرفتند .با اینکه عملا به او توهین نمی کردند ولی در نگاههایشان تحقیری پرحسادت موج می زد که از چشم سعید دور ننمی ماند .حتی پدرم که باعث و بانی این جریان بود رفتارخوبی با او نداشت و هروقت سعید می آمد به بهانه های مختلف با اوقات تلخی آنجا را ترک می کرد .
تنها در این میان پدربزرگ قدیم و حاج آقای جدید که حالا به او "حاجی بالاخان "می گفتند همچنان بزرگوارانه او را پسرم خطاب می نمود.
.....اما درعوض سعید با تمام وجود به همه احترام می گذاشت و شخصیتی دور از رفتاری که خانواده اش نشان می دادند از خود به نمایش می گذاشت .....
.....اگر هرکسی به جای او بود با بی توجهی که من به او می کردم و رفتار سردی که از دیگران می دید حتما یا کینه توزانه رفتار می کرد یا کنترل حرکاتش را از دست می داد ولی او با اعتماد به نفس عجیبی همچون فردی که به قابلیت های خود آگاه است کم نمی آورد و نهایت تلاشش را برای باز کردن جایش در فامیل ما انجام می داد.....
.....وقتی سعید می آمد به استقبالش نمی رفتم .فقط سلامی می کردم و به دنبال کار خود می رفتم .انگار نه انگار که او برای خاطر وجود من آنجا حضور یافته است .
مادروقتی عکس العمل های سرد و حاکی از عدم توجه مرا به او مشاهده می کرد با چشم غره و گاه نیشگونی پنهانی مرا وادار می کرد چند لحظه ای پیشش بنشینم و یا برایش چای ببرم .......
.......با این همه سعید هیچ شکایتی نداشت .هرگاه نگاهم اجبارا به صورتش میی افتاد با لبخندی که حاکی از محبت بود و چشمانی که داغی دلنشین ترین احساسات را در خود داشت مرا می نگریست .
من از این رفتارهای لبریزاز اعتماد به نفس متعجب بودم چرا که برخلاف انتظارم نگاهش به هیچ وجه خشمگین یا حتی التماس آمیز نبود .چیزی که در نی نی چشمانش می گذشت هرچه بود عشق و توجه گدایی نمی کرد بلکه از خود موجی محبت ممنتشر می کرد و انرا گسترش می داد.
و همین بودو که به سرعت در بین برادران و خواهرم جا باز کرد .طوری که دورش را می گرفتند و از سروکولش بالا رفتند و بااوشوخی می کردند .اوهم همانطور که آنان بازی می کرد چشم به من داشت .
.......هرگاه بی اختیار به خاطر حضوراو ،خودم را به کارهای دیگری مشغول می کردم و تنها برای اینکه در برابراو بیکار نباشم باسماجت بی جهت به اینطرف و آنطرف می رفتم بدون اینکه کلامی به زبان بیاورم با نگاهش مرا دنبال می کرد و اگر از اتاق خارج می شدم برمی خاست و به همراهم هرکجا که می رفتم می آمد و بدون گفتن کلامی با فاصله می ایستاد و مرا برانداز می کرد یا اگر از چاه آب می کشیدم به من کمک می کرد ........از صبوری اش متعجب بودم .هیچ قدمی برای نزدیکی بیشتر  برنمی داشت و اصولا از من متوقع نبود .من هرگاه به فکر فرو می رفتم بالاخره کی حوصله اش سر می رود و همین مرا وا می داشت که به رفتار سرسختانه ادامه دهم .
.....هر بار موقع رفتن وقتی با اجبار مادرم بدرقه اش می کردم به صورتم که به همه جا به جز او نگاه می کردند خیره می شد و تنها یک سؤال را تکرار می کرد:
- کی می تونم دوباره ببینمت ؟
و من که انگار از نگاههایم به او صدقه می دادم شانه هایم را بالا می انداختم او هم بدون اینکه سؤالی دیگری بپرسد خداحافظی می گفت و می رفت .و من بلافاصله مثل اینکه بار سنگینی از دوشم برداشته انند در را پشت سر او می بستم و پی کار نداشته خود می رفتم .
گاهی دو ساعت بعد به بهانه ای برمی گشت و گاهی چند روز پیدایش نمی شد .ان وقت بود که نگاهش با د قتی همرا بود که من متوجه نمی شدم این دقت بخاطر دلتنگ شدنش بود یا اینکه می خواست بفهمد من از نیامدن و دوری اش چه احساسی دارم .....
در تمام طول این مدت هرگز از من نخواسته بود که به خانه شان بروم یا با او قدم بزننم .اصولا هیچ تقاضایی از من نداشت این چند بار که به خانه پدرش رفته بودیم یا دعوتمان کرده بودند یا مادرش به بهانه ای بدنبالم فرستاده بود ......حتی نمی پرسیدم کجا می رود یا الان چکار می کند .......
یکبار که فراموش کردم به همراه چای قند بیاورم مدتی صبرکرد و دست آخر زیر گوش خواهرم چیزیگفت .آن وقت بود که متوجه شدم چه دسته گلی به آب داده ام .
گیســــــــــو باز هم چند ورق زد چون باز هم فرنگیس مطالبی در مورد خانواده سعید نوشته بود تا اینکه خواند .....
......تنها وقتتی حاجی بالاخان برای انجام کاری اقدام می کرد برای کمک برمی خاست بخصوص که حاجی بالاخان در این مدت خیلی تکیده شده بود .اگرچه علائم خاصی از بیماری در او مشهود نبود ولی این علایم از بیماری دیابت خبر می داد.
آنروز طبق معمول من کنار چاه ایستاده بودم که حاجی بالاخان سراسیمه به خانه برگشت به حدی قیافه اش تیره و تار بود که هیچکس جرات سوال کردن نداشت .در چنین مواقعی همه به فکر گناهان احتمالی و به دقت پنهان شده خود می افتادند و منتظر اصابت ترکش خشم پدر بزرگ بودند.
حاجی بالاخان بدون کلامی و سلامی یکراست به اتاق رفت و رادیو را روشن کرد .صدای جریق و جروق امواج رادیو به گوش رسید خانم جان و عروسها که در حیاط آتش روشن کرده و رب مب پختند نگاهی استفهام آمیز به هم انداختند .
خانم جان یا علی گفت و مصمم از جا برخاست و به طرف من آمد آهسته گفت :
- فرنگیس بپر دو تا چایی بریز بذار جاوی جاجی بالاخان .
- چشم خانوم جون .
حاجی بالاخان عادت داشت چایش را در یک استکان کمر باریک بنوشد به طوری که چای آن داغ داغ و مقداری هم در نعلبکی سرازیر شده باشد و علاوه بر آن یک استکان کمر باریک دیگر هم ددر جوار آن دیده شود .این چای نباید زیاد پررنگ می بود در واقه هرچه کم رنگتر ،بهتر و مورد پسند او بود.
با شتاب  ولی دلخور از اینکه خانم جان مرا طعمه خشم و غضب حاجی بالاخان کرده به اتاق رفتم آهسته سلا کردم که بی جواب ماند .
چون او با تمام حواس گوشش را به رادیو چسبانده بود و سعی داشت آنرا روی طول موج مورد نظر ش تنظیم کند.
بی گمان رنگ ار زویم پریده بود .نزدیک سماور که خوشبختانه قل قل می کرد نشستم و با نهایت تلاش برای برقراری سکوت به فراهم کردن وسائل پرداختم .بالاخره همانطور استکانها را از چای لبریز کردم و چند قطره گلاب جهت خوش آیندتر نمودن آن اضافه کردم و آرام انرا کنارش قرار دادم .
اما پدر بزرگ اصلا توجهی به من نکرد انگار اصلا مرا ندید بالاخره موجی را که می خواست یافت من همان جا نشستم و منتظر اوامرش ماندم .
گوینده خبر با لهجه خاصش می گفت ،که گزارش ها حاکی از این است که صدام حسین حاکم بعث عراق به کشور همجوارش ایران حمله کرده است و ......
حاجی بالاخان با عصبانیت روی پایش کوبید و گفت : بیشرفها !
برای اولین بار بود که ازدهان او کلام بی ادبانه ای می شنیدم و این عمق عصبانیت او را می رساند من که بخاطر بدی صدا و پارازیت امواج ددرست متوجه خبر نشده بودم بی اختیار پرسیدم :
- چی گفت ؟به کجا حمله کردن ؟

با عصبانیتی که بیشتر نثار رادیو می کرد به من گفت :هیس ....
من نزدیکتر آمدم و گوش دادم گوینده داشت از فتوحات اشغالگران و سخنان مغرورانه حاکم آن کشور سخن می گفت . من آهسته گفتم :ممکنه که درغ گفته باشن ؟
در حالی که مرا به سکوت دعوت می کرد آرام با خودش گفت :
- ولی  من فکر می کنم این مرتیکه "صدام حسین "اینقدر احمق است که این غلط را بکنه .من تتمه جغرافیای کشور را در مغزم زیرورو می کردم ولی به خاطر نمی آوردم عراق کدام طرف است .خواستم آهسته از پدر بزرگ بپرسم ولی ترجیح دادم از اتاق خارج شوم ممکن بود این دفعه پدربزرگ رادیو را برسرم بکوبد تا آنوقت هم خیلی مدارا کرده بودم آگر عصبانی می شد حسابم با کرام الکاتبین بود.
- حاجی بالاخان آدم منطقی و صبوری بود ولی هرکس در شرایط خاص ممکن است عنان اختیارش را از دست بدهد .پس به طرف آشپزها یا به قول خودم رب پزها رفتم و خبر را به آنها دادم و در حالیکه صدای یا قمر بنی هاشم یا ابوالفضل و آنها را می شنیدم به اتاقمان رفتم و به دنبال کتاب جغرافیا گشتم .
- شب همه افراد فامیل دور تلویزیون جمع شده بودند و اخبار را گوش می کردند خبرها درست بود و این فاجعه بزرگ صورت گرفته بود .مردان فامیل هرکدام با حرارت حرفی می زدند و نقطه نظرات کارشناسانه خود را ابراز می کردند.
- یکی می گفت " اگه همین طوری پیش بره چی میشه ؟" یکی می گفت "غلط کرده !پس م چه کاره ایم ؟مشت تو دهنش می کوبیم ." پدرشونو در م ییاریم با خاک یکیشون می کنیم .و......
- وقتی حرارت اخبار کم شد حاجی بالا خان برخاست و رادیو را روشن کرد حالا همه بچه ها به اتاق دیگر برده بودند و مردها دور او و رادیو جمع شده بودند.
- من لحظه ای روی  ایوان رفتم سفره را تکاندم و انرا روی طناب پهن کردم که ناگهان صدای جیغ و همهمه از داخل اتاق شنیدم و به سرعت به درون اتاق رفتم . همه دور حاجی بالاخان جمع شده بودند رادیو موجش عوض شده بودو آهنگ زیبایی شبیه اسپانیایی یا مکزیکی می نواخت به کناری افتاده بود و همه سعی می کردند پدربزرگ را بخوابانند.
- خانم جان برسر روی خود چنگ می زد و بقیه سعی در اؤام کردن او راشتند .من از عمه رعنا پرسیدم :
- چی شده ؟
- یکهو قلبشون گرفت و حالشون بدشد .
پدرم درحالیکه زیر سر حاجی بالاخان را دردست می کرد گفت :
- یکی اون رادیو را خفه کنه .چند نفرتون هم برید دنبال پدرزنم .
من وسالار هردو همزمان به رادیو رسیدیم .سالار لحظه ای مکث کرد و اجازه داد که من او را خاموش کنم .
گیسو سرسری جملاتی را از نظر گذراند و باز این طور خواند :
وقتی من به اتاقمان امدم بابابزرگ نشسته بود و به مادرم دستور مراقبت از حاجی بالاخان را می داد مادرسینی چای را جلوی او گذاشت و گفت :
- حاجی بالاخان داشت اخبار مربوط به جنگ را گوش می کرد که این طوری شد .
این جنگ لعنتی دیگه کجا بود ؟بهتر نیست دیگه به اخباار گوش نکنه ؟
- باید از هر خبری چه خوب چه بد دور باشه بهتر حواسشو پرت کنین تا مادامیکه به جنگ فکر میکنه حالش بهتر نمی شه .
من نمی فهمم جنگ اونور ایران اتفاق افتاده حاجی بالاخان چرا نسبت به این مسئله حساسیت نشون بده ؟آخه حالا حالا ها که خطری مارا تهدید نمیکنه ...
بببابابزرگ با اخم او را نگریست و با دلخوری بی اندازه گفت :
- این چه حرفیه !این ور و اون ور نداره ...مرد که نیستی بفهمی اشغال حتی یک وجب از سرزمینت یعنی چه ....پدرشوهرت مرد بزرگی یه ...ازت نمی گذرم اگه در مراقبت از اون کوتاهی کنی .اولین بار بوود که می شنیدم او از حاجی بالاخان تعریف می کند مادر با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت :171
گیســــــــــــــو 172
- چشم هر چی شما بفرمایین .
بعد چای را سرکشید و همانطور که برمی خاست گفت :
- بهتر من برم تا برسم خونه مامانت حسابی نگرون شده .
کمی تعارف کردیم و بالاخره بابابزرگ رفت ......
........پنجشنبه بود وقتی روحانی آمد روضه می خواند بارها برای سلامتی پدربزرگ که او هم حالا در جمع نشسته بود دعا کرد .
در باز وبسته شد به عقب نگاه کردم سعید هم آمد به هرکه به دیدنش آمده بود با سر سلامی کرد و کناری نشست و از چهره اش تعجب می بارید .چون انروز همه عمو ها و بچه ها و بزرگترها و ....جمع بودند روضه که تمام شد برای پیروزی و سرافرازی ایران هم دعا کردند .
سپس حاجی بالاخان شروع به صحبت کرد .مطالبی در مورد جنگ و اثرات مخرب ان ووظیفه ای که بردوش هر کدام از ما گذاشته شده و.....
آن وقت بود که متوجه نگاه عجیب سعید و تصمیمی که در چهره اش برق انداخته بود شدم .
گیسو نگاهی به ساعت مچی اش و سیمین که غلت می خورد  انداخت و چند سطر جلوتر را خواند:
بالاخره روز موعود فرا رسید و همه جوانهها ی فامیل به جز حبیب که سروکله اش پیدا نبود عازم جنگ شدند .مادرها با چشمان اشکبار همسر و پسرانشان را بدرقه می کردند ...
اتوبوس آمده بود و همه درحال وار شدن بودند.
یکی یکی اول با حاجی بالاخان که قران به دست همراه روحانی محله که خود هم عازم بود و چند تن از پیرمردهای محله روبوسی می کردند و از زیر قرآن می گذشتند و سپس با خانوادهایشان خداحافظی می کردند .
همانطور که با پدرم وداع می کردم سعید را دیدم که نزدیکمان امد و به او گفت :
- اگه اجازه بدین من هم همراهتون میام .
پدرم برای اولین بار اورا دراغوش گرفت و گفت :
- به جمع ما خوش امدی .
- متشکرم .
سعید نیم نگاه مغرورانه ای لبریزاز شجاعت به من انداخت و به طرف حاجی بالاخان رفت و گفت :
- مراهم دعا کنید .
پدربزرگ عمیق در چشمانش نگریست و ارام بگونه ای که من با لب خوانی متوجه شدم گفت :
- مجبور نیستی ،پسرم .
من کمی نزدیکتر رفتم تا بتوانم به صحبتهایشان گوش کنم .
- خواهش می کنم بین من و بقیه فرق نذارین .همانطور که خودتون انروز گفتین هتک حرمت به خاک وطن قابل اغماض نیست و این مسئولیت از هیچ مردی سلب نمی شود.
- درهرصورت قرار نیست تنها بمونیم من دلم به وجود تو خوش بود آخه من مریضم و دست تنها نمیتونم از زن ها محافظت کنم ....
- من تصمیم خودم را گرفتم .متشکرم که به فکر من هستین .لطفا دعای خیرتون را بدرقه راهم کنین .
- پدربزرگ اورا از زیر قران گذراند و پیشانیش را بوسید من که همین طور به این منظره نگاه می کردم خودم را جمع و جور کردم و دوباره به پدرم نزدیک شدم که ناگهان در میان خیل عظیم جمعیت مادر سعید را دیدم که با اخمی آشکار با خشم مرا می نگریست .
من سلامی کردم و توجه ام را باز هم به پدرم معطوف داشتم فهمیدم که مادرش از عزیمت او خرسندنیست و حتما کار او را از چشم من می بیند ولی من چه تقصیری داشتم ....
گیسو باز هم نگاهی سرسری به قسمتی از مطالب انداخت و قسمتی از ان را اینگونه خواند :
سه ماه گذشته بود و جنگی که گمان نمی کردیم بیش از چند روز طول بکشد به ماهها کشیده شده بود و ما بجز نامه که ان هم توسط مجروحان به خانه عودت داده میشدند از رزمندگان خبری نداشتیم .
هروقت نامه ای می رسید در جمع فامیل خوانده می شد و خبر سلامتی فرستنده را به بقیه خبر می دادند تنها من بودم که نامه های سعید را در جمع نمی خواندم چون اصلا انرا باز نمی کردم .
چقدر سنگدل بودم .
نمی توانستم تصور کنم که سعید در آنها چه می تواند نوشته باشد چون حرفی برای یکدیگر نداشتیم پس نیازی به این کار نبود عجیب آنکه کنجکاو هم نبودم مگر بجز سلام و علیک و احوالپرسی از خانواده هم چیزی دیگری هم می توانست در انها وجود داشته باشد ؟
یکروز که بالاخره تعداد نامه ها به 5 عدد رسید تصمیم گرفتم ان ها را به ترتیب باز کنم .تنها توی صندوقخانه نشستم تا نامه هایم را بخوانم .نامه اول را گشودم فقط یک صفحه سفید بود با تعجب به ان نگریستم .یعنی چه ؟
پاکت دوم .پاکت سوم . !پاکت چهارم و پاکت پنجم هم سفید و خالی از نوشته بود ند.آشفته وعصبانی کاغذها را که در اطرافم پخش شده بود ند جمع کردم و ان را در جای امنی در میان وسایلم قراار دادم که صدای مادرم را شنیدم که از داخل حیاط مرا صدا می کرد برخاستم و بالاپوشی برتتن کردم و به حیاط رفتم .
زن برادر بزرگ سعید فخری نام داشت به دنبالم آمده بود تا مرا به خانه آنها ببرد مادرم با دیدن من گفت :
- همراه فخری خانم برو سعید آقا امده .
گفتم :
- ولی من کار دارم نمیشه بعد برم ؟
مادر با عصبانیت نگاه خشمناکی به من انداخت وگفت :
- زودتر راه بیافت اگه خواستی شام بمون چون شب من حتما با یکی میام اونجا تا سعید را ببینم حالا می روم به حاجی بالاخان خبر بدم .
ناچار اطاعت کردم و به همراه فخری خانم از آنجا بیرون رفتم .
در راه هیچ صحبتی نکردم حتی از او نپرسیدم که حال سعید چطور است شاید مجروح شده بود ؟
از فخری خانم خوشم نمی امد و او را آدم مناسبی جهت مصاحبت نمی دانستم همیشه با مادر شوهرم پچ وپچ م یکرد و متلک هایش مرا به ستوه اورده بود .
خلاصه وقتی به خانه شان رفتم و به اتاقشان پا گذاشتم سعید را دیدم که با حوله ای ایستاده و مشغول خشک کردن سرش بود از بوی صابونی که از پیرامون او برمی خاست معلوم بود که تازه از حمام امده است با محبت به من نگریست و سلام کرد من هم به او وبقیه سلام کردم .....
هنوز ننشسته بوددم که مادر سعید ،"گل خانم " یک سینی با دو استکان چای به دستم داد که انرا برای خودم و او ببرم .
وقتی به بهانه ای ما را تنها گذاشتند سعید که حالا موهایش کمی خشک تر شده ولی همانطوری روی صورتش ریخته بوود به من که در سکوت نشسته بودم نگریست با سری که به یک طرف کج شده بود و با محبتی که از ان ساطع می شد برای دقایق متمادی به من چشم دوخت .
بالاخره نگاهم را که با حالتی متشنج به اطراف می دوختم مهار کرد ناگزیر به او چشم دوختم .لحظه ای همانطور مرا می نگریست و بعد چشمانش را یک نیم دایره به طرف بالا چرخاند و این بار با لبخندی دوباره به من چشم دوخت من هم نگاهم را به استکان چای دوختم .اوهم همین کار را کرد......
گیسو عجله داشت و می خواست زودتر به جریان ازدواج مادرش برسد پس چند ورق دیگر جلوتر رفت و بالاخره انرا یافت .
- مراسم ازدواج ما ساده و بی پیرایه بود . تنها پدرم و عموی بزرگم از بین مردان فامیل از جبهه مراجعت کرده بودند و انروز حضور داشتتند پدربزرگ مراسم سیت کا را براه ننداخت و کسی هم سروصدایی راه نینداخت وهیچ ضربی نواخته نشد و هیچ جا را چراغانی نکردند.
وقتی بیاد عروسی عمه رعنا می افتادم از این همه تفاوت متعجب می شدم .ولی جنگ بود و هیچ کس را یارای شادی و سرور نبود .....