گیسو

 

قسمت بیست و یکم

 

***
نمی دانم چه مدت بیهوش بودم ولی وقتی بهوش آمدم توی تختم دراز کشیده و بدستم سِرم وصل بود . تب داشتم و سعید نگران با دستمال پیشانیم را خیس میکرد . خدا را شکر کردم . پس حتما خواب دیده بودم .
به مادر نگریستم، موهای کنار شقیقه اش که سفید شده بود از روسری بیرون زده بود . صورت خسته و اندوهگینش او خبر از بی خوابیهایش می داد .
بی حال بودم . سعی کردم حرف بزنم گفتم :
-  خواب بدی دیدم ...
مادر سعی کرد جلوی ریزش اشکش را بگیرد . با تعجب نگاهش کردم . گفت :
-  چه خوابی دیدی دخترم ؟ انشاا... خیره .
چشمانم را بستم و نفسی تازه کردم و گفتم :
-  خواب دیدم رفتم در یخچال رو وا کنم ظرف شیر سرخورد افتاد رو فرش ... بردمش دم رودخونه ...
لبان مادر می لرزید . اشک از چشمانش جاری شد . رویش را آنطرف کرد تا من صورتش را نبینم . قلبم لرزید . به سعید نگاه کردم و با دلهره پرسیدم :
-  چرا گریه میکنه ؟
و در دل خدا خدا می کردم جوابش همانی نباشد که من فکر می کردم . سعید نگاهش را دزدید و شانه هایش را بالا انداخت . افکارم را جمع کردم. هر چه بیشتر ذهنم را به کار می گرفتم خوابم به نظر حقیقی تر می آمد .با ترس از جوابی که خواهم شنید پرسیدم :
-  حبیب ... چیزیش شده ؟
مادر بلند بلند گریست و گفت :
-  هیچ کس زنده نموند .
انگار تمام خونم به یکباره از بدنم خارج شد . لرزشی بی حس کننده تمام وجودم را فرا گرفت . سعی کردم به خودم مسلط شوم .لب زیرینم را گزیدم . با چشمانی بسته جویی از اشک روی چهره ام به راه افتاد . نالیدم :
-  خدایا چرا ؟
و زار زار گریستم . احساس میکردم هر لحظه بیشتر قوایم را از دست می دهم . در ذهنم خودم را می دیدم که بر سر و صورتم می کوبیدم و صدای جیع و ناله ام گوش فلک را کر می کرد ولی نا نداشتم حتی دستم را تکان بدهم .
او جان مرا نجات داده بود ولی من نتوانستم کاری برایش انجام دهم در حالیکه شاید اگر کمی تلاش می کردم او زنده می ماند .
اشک به چشمان گیسو آمد . خاطرات مادرش را با دلخوری کمی آنطرفتر روی تخت انداخت . بغضی بشدت گلویش را می فشرد . حالا علت اینکه مادرش این داستان را با جزئیات نوشته بود می فهمید .
حبیب زیر خروارها سنگ مدفون شده بود و حالا دلیلی نداشت که مادر به احساساتش لگام بزند .
لحظات همانطور می گذشت . لحظاتی که با تلاطم روحی او همراه بود . اشک به چشمان گیسو می آمد ولی جلویش را می گرفت . آب دهانش را قورت می داد انگار می خواست درد این ماتم را به همراه آن فرو دهد . دلش گرفته بود . آروزی دیدن حبیب دیگر به محالات پیوسته بود . چه حیف ... چه مرگ بی موقعی ... چقدر ناگهانی .
بیاد داستانی که یک نفر برایش تعریف کرده بود افتاد که در آن حضرت عزرائیل از خداوند گله کرده بود که چرا او را مامور گرفتن جان آدمها کرده است و باعث شده آنها او را نفرین کنند و از او بترسند و خداوند فرمود برای هر کس سرنوشتی جهت مرگ در نظر می گیریم که دیگر نگویند عزرائیل جان کسی را گرفت بلکه بگویند به واسطه فلان بیماری یا فلان حادثه مرد .
لابد اجل حبیب هم فرا رسیده بود و دفتر زندگی او باید اینگونه بسته میشد . ده دقیقه ای گذشت . لحظاتی که با تلاطم روحی او همرا بود .
کمی بعد دوباره سعی کرد بخواند . صفحه را پیدا کرد :
بنظرم آمد سعید همانطور بدون عکس العمل نسبت به این موضوع مرا می نگرد . دوباره بیحال شدم . این بار خواب دیدم . خواب یک آبشار بزرگ و حبیب و فرخ که به هم آب می پاشیدند و قهقه سر می دادند . فرخ با لباس بسیجی داخل آب افتاد و لحظه ای بعد سر از آب بیرون آورد و به حبیب گفت : " تو هم بیا "
حبیب گفت : " نه من نمی خوام بیشتر از این خیس بشم . " و بی اعتنا به التماسهای فرخ به راه افتاد . فرخ توی آب ایستاد و همانطور حبیب را به درون آب فرا می خواند و چون حبیب به حرفش توجهی نمی کرد با عصبانیت با مشت به سطح آب می کوبید .
من کناری ایستاده و نظاره گر این ماجرا بودم . دستم را بطرف حبیب دراز کردم و با فریاد صدایش زدم . ولی او نمی شنید و از من دور و دورتر می شد . ناگهان از خواب پریدم . نیمه های شب بود و همه جا تاریک بود . سعید توی تختش نزدیک من همانطور نشسته به دیوار تکیه داده و خوابش برده بود .
تمام شب را با خاطرات قدیم بی صدا گریستم . هرگز نمی توانم درد و رنج و اندوهی را که کشیدم تشریح کنم ...
وقتی کسی را از دست می دهید آن وقت جای خالی اش را احساس می کنید . من هم تازه وجود او را در خودم احساس می کردم و می فهمیدم که چقدر برایم عزیز بود .
اگر این مطالبی را که پس از سالها با تصمیمی ناگهانی به یکباره شروع به نوشتن آن کرده ام قبلا و همزمان با وقوع آن به نگارش در می آمد حتما متن آن خیلی فرق می کرد چون حالا با دید بازتری به رفتار و حرکات اطرافیانم نگاه می کنم و جواب خیلی از عکس العمل های آنان را می دانم ...
اکنون در می یابم که حبیب اخگری بود که همیشه مرا می سوزاند ولی دلنشین بود .
ضربه ای بود که به فندک قلبم وارد میشد تا جرقه ای بزند ولی این جرقه به آتش تبدیل نمی شد چون مهارش می کردم . ولی این بار ضربه نهایی زده شده بود و نتیجه آن آتشی بود که در قلبم زبانه می کشید و تا مغز استخوانم را می سوزاند و درد آن با هر ضرباتی در شر یانم جاری می شد .
گاهی به یاد حرفش می افتادم که گفته بود " خدا سومی شو بخیر کنه . " ولی به مورد سوم نرسیده بود . حبیب مرده بود و من ... از آن روز جسمی شده بودمبی روح و بیگمان با نگاه های مات و مبهوت
چرا کمی بیشتر پیشش نمانده بودم تا خودم هم با او بمیرم . بیچاره آن مَرده !
حتما در حین کمک به مجروحین زیر آوار مانده بود . کاش او را بجای خودم برای کمک فرستاده بودم . هر چه بود حتما او می توانست با ماشین رانندگی کند و در این صورت نیروی کمکی زودتر می رسید .
حبیب ! حبیب ... کاش به حرفت گوش می کردم ... کاش نمی رفتم ... کاش تو را به همان صورت از آن غار لعنتی خارج می کردم . ممکن بود درد بیشتری بکشی ولی لااقل زنده می ماندی ... آخر من از کجا می دانستم که دوباره زمین خواهد لرزید ... که آنهمه سنگ بر سرت آوار خواهد شد که جسم عزیزتاینطور زیر ضربات دردناک سنگها له خواهد شد .
حبیب ... حبیب بیچاره ی من . چقدر ظالمانه عذابت داده بودم . چقدر خون به دلت کرده بودم . چه می دانستم که دست آخر چنین خواهد شد نمی دانستم اینقدر برایم عزیزی ... که زندگی بی تو چه تهی و بی لطف است .
آری ، تا زمانی که زنده بود نفرینش می کردم ... آزارش می دادم و حالا ، حاضر بودم هزار بلا را تحمل کنم ولی او زنده باشد . زندگی چه بازی عجیبی دارد . چقدر دلم می خواست زمان به عقب برگردد . چقدر دلم می خواست دوباره او را می دیدم و گذشته ها را جبران می کردم .
یک وقت به خود آمدم که متوجه شدم همین بلا را دارم بر سر سعید می آورم .
***
سعید نهایت محبت و تلاشش را جهت بهبود من بکار می برد ولی توفیری یه حال من نداشت . من همچنان او را از خودم طرد می کردم و اون چون کنیزی تمام وقتش را به من اختصاص می داد .
یک روز که مادرم و گل خانم به اتفاق هم به عیادت من آمده بودند شنیدم که به زبان محلی خطاب به مادرم می گفت :
-  خوبیش اینه که تا وقتی فرنگیس مریضه سعید بفکر جبهه و جنگ نمی افته . همین طوری خودشو به مریضی بزنه خیلی خوبه .
وقتی سعید آندو را بدرقه می کرد کمی دیر کرد . از جایم برخاستم و از پنجره به بیرون نگریستم . گل خانم با او مشغول صحبت بود به زحمت صدایشان شنیده می شد . گل خانم گفت :
-  اگه این دختره خوب بشو بود تا حالا خوب می شد . برو طلاقش بده بفرستش خونه بابا و ننه اش . خودم برات یه دختر دیگه می گیرم .
سعید با اعتراض فریاد کشید :
-  مادر !
-  من خوبی خودتو می خوام وگرنه بمن چه مربوطه . دنده ات نرم حمالی کن .
-  من راضیم . شما مشکلی دارین ؟
-  یه نیگا به خودت بنداز . داری مثل شمع آب میشی . آخه این دختره چی داره که تو اینطوری می خواهیش ... کاشکی پدرت هم مثل تو خل بود و یه کم به حرف من گوش می داد . هر چی بهش می گم این خونه کلنگی رو ول کن یه خونه دیگه برامون بساز حرف گوش نمی کنه . فرنگیس باید تو خونه نو بشینه من تو خرابه . خدا شانس بده .
گل خانم در حالیکه این کلمات را بزبان می آورد از در بیرون رفت و آن را محکم به هم کوبید . سعید با عصبانیت بخودش جواب داد :
-  اتفاقا بابام خیلی هم خله ... وگرنه تو رو تو خونه اش نگه نمی داشت !
بعد غر غر کنان ادامه داد :
-  خیر سرش ... مثلا بعد از ده روز اومده عیادت این حرفها رو به من بزنه !
برگشتم و دوباره توی تختم دراز کشیدم . لحاف را تا روی سرم بالا کشیدم و بفکر فرو رفتم .
مادر سعید حق داشت . من تا کی اینطوری باشم و سعید از من پرستاری کند . بشدت بیحال بودم و اصلا توان حرف زدن نداشتم ولی باید خودم را در می یافتم .
سعید به آشپزخانه رفته بود که لحاف را بکناری زدم و در جایم نشستم . روسریم را روی پایم پهن کردم و آرام به شانه کردن موهای بلندم پرداختم . سعید وارد اتاق شد و لحظه ای با تعجب به من نگریست . بعد بسرعت کاسه ای آب داخل یک سینی گذاشت و پیش من قرار داد . با لبخند نگاهش کردم و همانطور به کارم ادامه دادم .
سعید همانجا در انتهای تخت نشست و بمن خیره شد . کمی بعد برخاست و با فاصله ی بیشتری روی زمین نشست ولی باز هم به من نگاه می کرد .
یک طرف موهایم شانه شده بود . سرم را برگرداندم و شروع به شانه کردن طرف دیگر کردم . دوباره نگاهم با نگاه خیره سعید تلاقی کرد .
بدون اینکه عجله ای بخرج دهم آرام آرام به موهایم که با سرعت شگفت انگیزی رشد می کردند و حالا به نیمه های کمرم می رسیدند شانه کشیدم که ناگهان سعید بلند شد و از اتاق خارج شد . با چشمانم او را بدرقه کردم و از این حرکتش لبخندی به لب آوردم .
حدود دو ساعت بعد وقتی به اتاق برگشت بوی غذا همه جا را پر کرده بود . رختخوابم را جمع کرده و برای ناهار ته چین تدارک دیده بودم .
در این مدت اصلا خانه را ترک نکرده بود . از پنجره اتاق او را دیده بودم که بدون توجه به سرما و کم بودن لباسش در حال قدم زدن بود و متفکر با چوب نازکی که در دست داشت بی جهت به بوته ها و درختان سر راهش ضربه می زد .
توی آشپزخانه بودم که با سر و صدا بشقاب و قاشق ها را از جایشان بر می داشتم و آنرا برای بردن بر سر سفره آماده می کردم .
سعید با خوشحالی وارد آشپزخانه شد . رویم را برگرداندم و نگاهش کردم . لبخندی زدم و باز به کار خود ادامه دادم .
به طرفم آمد و لحظه ای پشت سرم ایستاد و آرام موهایم را بلند کرد و دوباره جای خود رها کرد . بدون توجه به او سفره را هم برداشتم و روی بشقابها قرار دادم و بعد به طرف اجاق گاز رفتم تا به دیگ غذا سر بزنم .
با این حرکت من کمی فاصله گرفت و باز هم همانطور پشت سرم ایستاد . سنگینی نگاهش را از پشت سرم احساس می کردم . نمی دانم چه بر سرش می گذشت . دلم می خواست صورتش را ببینم . نیم قدم به راست متمایل شدم تا کفگیر را از گیره روی دیوار بردارم . سعید در میدان دیدم قرار گرفته بود .
همانطور ایستاده بود و حالا نیمرخ مرا از نظر می گذرانید . با آرامش کفگیر را برداشتم و در همان حال سرم را بیشتر به طرف او متمایل کردم و باز به او لبخند زدم . بعد در دیگ را برداشتم و برنج را وارسی کردم .
متوجه بودم که سعید دستانش را برای لحظه ای تا حدود شانه هایم بالا آورد ولی لحظه ای بعد از آشپزخانه خارج شد . لبخندم پر رنگ تر شد . شانه هایم را بالا انداختم و زیر دیگ را خاموش کردم . در همین موقع صدای در خانه بلند شد .
حاجی بالاخان و بابا بزرگ که تازه از جبهه برگشته بود به دیدنمان آمده بودند . وقتی مرا دیدند حسابی جا خوردند . بابا بزرگ با تعجب گفت :
-  چرا اینقدر لاغر شدی ؟
حاجی بالاخان نگاهی به سعید انداخت و به جای من جواب داد :
-  این چند وقت یک کم مریض بود .
بابا بزرگ بدون فوت وقت از من خواست تا روی تخت دراز بکشم و شروع به معاینه من نمود . بعد دستورات لازم را به سعید داد .
من متوجه بودم که دائما حاجی بالا خان و سعید همدیگر را می نگریستند . با خود فکر کردم حتما می خواهند موضوعی را از بابا بزرگ پنهان کنند ولی متوجه نمی شدم آن مطلب چه چیزی می تانست باشد ...
بابا بزرگ همانجا روی لبه تخت من نشست و از اتفاقات خنده داری که در جبهه افتاده بود برایمان تعریف می کرد .
اینطور بنظر می آمد که بابا بزرگ در جبهه بیشتر خنده و تفریح می کرده تا رسیدگی به مجروحان ولی واقعیت این بود که او هر چه در چنته داشت برای سر حال کردن من بکار می برد . من هم برای اینکه دلش را خوش کنم به حرفهایش می خندیدم .
چون هنگام ظهر بود زیاد ننشستند و زود خداحافظی کرده و به همرا سعید که طبق معمول برای بدرقه تا جلوی در می رفت از اتاق خارج شدند .
با رفتن آنها بغضم ترکید و حسابی با گریه خودم را تسکین دادم . صحبت سعید با آنها کمی طول کشید . بدین جهت سفره را چیدم و منتظر آمدنش شدم . بالاخره آمد و در سکوت به خوردن ناهار مشغول شدیم .

مدتی بعد با توجهات سعید و تلقینهای خودم حالم رو به بهبودی گذارد . سعید قدغن کرده بود که کسی پیش من از حبیب صحبت کند . این را وقتی از مادرم در مورد اتفاقات آنروز سوال می کردم دریافتم . با دلخوری گفتم :
-  حالا دیگه خوب شدم . خواهش می کنم . می خوام بدونم چه اتفاقی افتاد ؟ کجا دفنش کردن ؟
مادر سری به علامت افسوس تکان داد . بالاخره راضی شد و تعریف کرد :
-  وقتی از جریان باخبر شدیم . بلافاصله بره افتادیم و تو رو که بیهوش با پاهای غرق خون کنار رودخونه پیدا کردیم . به بیمارستان بردیمت و منتظر خبری از جانب اونها شدیم . وقتی بهوش اومدی ...
-  ولی من اصلا به خاطر ندارم ؟
-  بهرحال ... دکتر به تو سرم وصل کرد و توی اون داروی خواب آور و مسکن تزریق کرد تا تو حسابی بخوابی و بعد گفت تو رو بخونه ببریم . همین موقع سعید رو دیدیم که از اتاقی بیرون می اومد در حالیکه یه پنبه رو روی دستش فشار می داد . اول گمون کردیم که بدنبال تو به بیمارستان اومده ولی بعد فهمیدیم که اصلا از حال تو بی خبره .
... مثل اینکه وقتی برای کمک رفته بوده یه کم زخمی میشه و چون دیده همه زیر آوار موندن و کاری از دستش برنمیاد یکی از ماشینها رو برداشته و خودشو به بیمارستان رسونده تا دست کم اونا رو برای کمک خبر کنه ...
... بهش آمپول کزاز زده بودن و بعد اومد تو ر که نمیدونم بیهوش یا خواب بودی دید . ما فکر کردیم که همراهمون میاد ولی گفت یک کم اینجا کار داره ... این بود که خودمون یه ماشین گرفتیم و اومدیم .
... بعد که اومدیم متوجه شدیم همه فکر می کنن که سعید هم زیر آوار مونده گل خانوم یه جیغ و دادی راه انداخته بود که نگو . وقتی ما جریانو فهمیدیم گفتیم سعید که تو بیمارستان بود ... همه تعجب کردن که سعید چطوری سر از بیمارستان در آورده . آخه تو به اونا گفته بودی که سعید رو زودتر از همه برای کمک خبر کرده بودی ... بعد که ماجریانو تعریف کردیم خیالشون راحت شد .
-  مادر ... از حبیب بگو ؟ جنازه اش رو درآوردن ؟
-  سه روز داشتن سنگها رو جابجا می کردن . چه فایده همه له شده بودن . هیچکس زنده نموند . یه نفر با بی سیمی که همونجا بود به مسئولین خبر داد . اونام اومدن و کمک کردن . عجیب اینکه اون ماده ای که نمی دونم اسمش چی بود رو کشف کردن و حالا بازم یه عده اومدن و دارن اونو استخراج می کنن .
... چند نفر هم اومدن به خانواده حبیب و حاجی بالاخان تسلیت گفتن و مقداری پول بهشون دادن . اول گلی خانوم پول رو نگرفت ولی حاجی بالاخان و فرهاد خان بهش حالی بهش حالی کردن که زمین لرزه علت وقوع حادثه بوده نه کار تو معدن تا بالاخره پولو گرفت و داد به حاجی بالاخان که هر طور صلاح می دونه برای حبیب خرج کنه .
-  بیچاره گلی زن عمو . خیلی بی قراری میکنه ؟
-  آره بنده خدا . اولش که مدام بیهوش می شد ... چی بگم وا... جوونش بود مگه میشه بی خیال بشه . خدا برای هیچ مسلمونی نیاره .
دلم می خواست زار بزنم و گریه کنم ولی برای اینکه مادر هر چه در این مورد می داند به من منتقل کند جلوی خودم را می گرفتم . پرسیدم :
-  لطفا بگذارید و بروید . دیگه چی شد ؟
-  هیچی دیگه . خونواده فرهادخان هم که خودشونو رسوندن و حبیب بیچاره رو دفن کردن . راستی حکمت هم اومده بود . مدام چشمش دنبال تو میگشت ... یکی از خواهرش می گفت بالاخره به زود یه دختری رو براش عقد کردن . یکی دیگه بهم گفت یواشکی از تو هم خبر گرفته و اون گفته که تو مریضی و نمی تونی بیای .
البته به جز تو حاجی بالاخان هم نیومد چون اصلا حالش خوب نبود . اجازه نداد سوم و هفتم مفصلی بگیرن . می گفت تازه برای فرخ مراسم گرفتیم ... اینهمه جوون تو جبهه داریم ، شگون نداره از مرگ و میر استقبال کنیم ... اِاِاِ ... آدم اینطور راحت میمیره ، حیف شد چه جوون رعنایی بود .
بالاخره اشک کادر جاری شد . با دلی ریش ریش نگاهش کردم . همانطور که صورتش را پاک می کرد گفت :
-  بیچاره گلی خانوم . من درکش می کنم . هر چی بود حبیب برای من حکم پسر بزرگم رو داشت ... تو رو خدا به سعید نگو که من اینها رو برات تعریف کردم . ازم دلخور میشه .
-  باشه مطمئن باش .
-  فرنگیس یه چیزی ازت بپرسم راستشو بهم میگی ؟
-  در چه مورد ؟
-  در مورد حبیب .
-  اگه جوابشو بدونم ... خوب ... حتما میگم .
-  تو حبیب و دوست داشتی ؟
با اعتراض گفتم :
-  مادر ...
با محبت دوباره پرسید :
-  شما همدیگه رو دوست داشتین ، مگه نه ؟ ... می دونستی حبیب به خاطر تو مریض شده بود ؟ وقتی تو روبندون شدی مریض شد . خیلی دوست داشت . به خودت هم گفته بود ؟
مادر دست روی نقطه حساسی گذاشته بود . اشک از چشمانم مانند سیل سرازیر شده بود . چنان بغضی راه گلویم را گرفته بود که نه می توانستم حرف بزنم و نه نفس بکشم .
مادر مرا در آغوش گرفت و نوازش کرد . هر دو با هم گریستیم .
صدای زنگ تلفن بلند شد . فرنگیس که تازه وارد خانه شده بود گوشی را برداشت :
-  بله بفرمائین ... هایده جان شمایین . بچه ها حاضرن ، مزاحم نباشن ؟ مسئله ای نیست ... استدعا می کنم . خدانگهدار .
گوشی را لحظه ای در دست نگاه داشت و سپس آنرا پاییم گذاشت .
گیسو صدای زنگ تلفن و مادرش را شنید . لحظه ای مردد خاطرات مادرش را در دست نگاه داشت . مزاحمین آمده بودند و وقت او هم تمام شده بود چون می دانست نمی تواند آنرا به همراهش ببرد . باید آنرا در جایش قرار می داد .  
از طرفی فکر کرد که نیاز دارد در مورد مطالبی که تاکنون خوانده فکر کند . دوست نداشت براحتی از کنار آن عبور کند . نیاز به حلاجی کردن قضایا داشت . پس آنرا دوباره پنهان کرد تا در موقعیت مطلوب در جای خود قرار دهد . بعد بلافاصله به طبقه پایین رفت . فرنگیس با دیدن قیافه او با تعجب پرسید :
-  چی شده ؟!
قیافع گیسو بحدی ناراحت و درهم بود که سیمین هم با تعجب همین سوال را تکرار کرد . گیسو که دید نمی تواند از زیر جواب این سوال شانه خالی کنه گفت :
-  چیزیم نیست ... سرم درد می کنه .
فرنگیس مشکوکانه پرسید :
-  و بخاطر یه سر درد ، این همه گریه کردی ؟
گیسو دیگر چیزی نگفت و از آنجایی که احساس کرد ممکن است دوباره اشکش سرازیر شود به آشپزخانه رفت و به کاری مشغول شد .
فرنگیس و سیمین همانطور ایستاده و با نگاهی پرسشگرانه به یکدیگر نگریستند . وقتی همه حضار دور میز نشستند . فرنگیس آهی از ته دل کشید و گفت :
-  نمی دونین چقدر لذت داره خسته و کوفته به خونه بیای و غذا حاضر و آماده روی میز چیده باشه . حیف که باز شماها می رین و این رویای طلایی تموم می شه !
ماهان گفت :
-  آره واقعا . من مامانو درک می کنم .
گلفام گفت :
-  آره جون خودت .
گیسو نگاه تشکر آمیزش را به چهره مادرش دوخت . و ناگهان هنوز نرفته ، احساس دلتنگی کرد . اولین بار بود که موقع رفتن احساساتی شده بود .
فرنگیس گفت :
-  چرا منو نگاه می کنین ؟ غذاتونو بخورین . یه ساعت دیگه آقا محبوب میاد دنبالتون ...
و همانطور که چند قاشق ماست به دهان می برد ، تعمداً بدون اینکه به کسی نگاه کند ، ادامه داد :
-  ظاهراً رزا خانوم و آقا رضا کاری براشون پیش اومده و صبح زود رفتن و شماها باید با آقا محبوب برین .
گونه های سیمین گلگون شد و گیسو هم چشمانش را به دیس برنج دوخت . در طول صرف غذا حتی ماهان هم ساکت بود . وتقریبا صدایی بجز صدای عاشق و چنگال و نیز تیک تاک ساعت دیواری به گوش نمی رسید .

گیسو سعی می کرد قیافه ای طبیعی به خود بگیرد ولی ناخودآگاه به فکر فرو می رفت و وقتی به خود می آمد متوجه می شد که یک لقمه را بیش از حد معمول جویده است و یا برای دقایقی فراموش می کرد قاشق پر از غذا را به دهان ببرد و بعد با عجله چند قاشق غذا می خورد . بالاخره غذایش را نیمه رها کرد و به اتاق بالا رفت . فرنگیس که بیشتر از همه متوجه حالات او بود با نگاه تا قسمتی از پله ها که قابل رویت بود او را تماشا کرد و سپس به غذا خوردن ادامه داد .
 ***



تقریبا در تمام طول راه گیسو به جادهآشنای روبرویش و درختانی که به سرعت می رسیدند خیره شده بود . فکش محکم بود و ذهنش با شتاب کار می کرد . صدای دلچسب موزیکی که از بلندگوی اتومبیل برمی خواست او را به حالتی رویایی فرو برده بود . در عین حال بدون آنکه به محبوب بنگرد تمام حالات او را زیر نظر داشت .
سیمین که در صندلی پشت محبوب جای داشت گاه گاهی از آینه جلو یه محبوب که ساکت و متفکر بظاهر فقط در فکر رانندگی بود و گاه به گیسو که متفکر به جاده خیره شده بود ، نگاهی می انداخت . از این به آن و بالعکس .
محبوب بر عکس ظاهر آرامش به شدت در تلاطم بود . علاوه بر آن احساس نه چنان دلچسبی از معذب بودن داشت . خیلی زود عینک آفتابیش را برداشت و به بهانه آفتاب را از دید پنهان کرد . خورشید خانم هم بازی اش گرفته بود . دائما از پشت ابرهای پراکنده بیرون می لغزید و باز پنهان می شد .
با اینکه حواسش به رانندگی بود متوجه قیافه مکدر گیسو شده بود اما علت آنرا درک نمی کرد . غم عمیقی بر چهره گیسو چنگ می انداخت . بالاخره فهمیده بود که بر سر حبیب بیچاره آمده بود و این سرگذشت دریای وجودش را متلاطم ساخته بود .
کاش بقیه داستان را نخونده و متوجه این مطلب نشده بود . چه پایان غم انگیزی . چه مرگ دردناکی ... آرزو داشت حبیب زنده بود و می توانست او را ببیند و با او سخن بگوید ولی صد حیف ... خیلی میل داشت می توانست قیافه او را تجسم کند . دلش می خواست این جسارت را داشت که با مادرش در مورد او صحبت کند . شاید عکسی از او داشته باشد .
در ذهنش تصویر تاریکی از قیافه حبیب بوجود آمده بود ولی مطمئن نبود هیچ تطابقی با قیافه واقعیش داشته باشد .
گیسو با خود اعتراف کرد بنوعی مبهوت شخصیت حبیب شده است . اگر او چنین آدمی را می یافت به این سهولت او را از دست نمی داد . هر چه فکر می کرد نمی توانست دلایل مادرش را درک کند ...
با این تفاصیل فرصت هرگونه گفتگوی لذت بخشی را از دست دادند . گیسو به ماشین هایی که با سرعت از کنارشان می گذشتند می نگریست . دیگر به مقصد نزدیک شده بودند . چقدر زود رسیده بودند . نگاهش به یکی از ماشین هایی که از سمت راست سبقت می گرفت افتاد . دختر کوچکی با کلاه خرگوشی و صورت گریم شده از شیشه عقب ماشین چشمانش را به او دوخته بود . صحنه زیبایی بود .
گیسو صورتش را برگرداند تا به سیمین اشاره کند ولی او را غرق در خواب دید . سپس نگاهش متوجه دخترک شد چون حالا دخترک در دیدش قرار گرفته بود .
لبخندی زد و سرعت ماشین را بیشتر کرد . در حال سبقت از سمت راست ماشین شیشه اتوماتیک را پایین کشید . باد سرد با سرعت بدرون ماشین هجوم آورد و موهایش را به طرز خوش آیندی بهم می ریخت .
به دخترک اشاره کرد که شیشه ماشین را پایین بکشد . او هم به والدینش چیزی گفت و شیشه را پایین کشید . محبوب غنچه گل سرخی را که جلوی فرمان ، روی داشبورد قرار داشت و گیسو تابحال متوجه آن نشده بود برداشت و از پنجره به طرف دخترک گرفت .
دخترک دستان کوچکش را دراز کرد و ب زحمت آنرا گرفت و فریاد کشید :
-  متشکرم .
صدایی که در باد گم شد .
والدینش هم با سر تشکر کردند . آنگاه محبوب در حالیکه بسرعت از آنان سبقت می گرفت برای دخترک دست تکان داد . ناگاه متوجه سرد شدن فضا شد و شیشه را بالا کشید و گفت :
-  عذر می خوام ، سردتون شد ؟ بخاری ماشین روشنه ... زود گرم میشه . گیسو مودبانه گفت :
مهم نیست ... ارزش این حرکت قشنگ شما رو داشت .
-  حرکت قشنگ یا مغایر قانون ؟
-  هر چی می خواین اسمش و بذارین .
نگاهش را اینبار نه با کینه بلکه با محبت از آینه به او دوخت . محبوب هم نیم نگاهش را به صورت او ریخت و لبخندی زد .
لبخند محبوب به او فهماند که تسلط بر اوضاع را بدست آورده است . بالاخره فهمیده ود چگونه جوابش را بدهد . اگرچه آخر راه بود ولی این هم بدک نبود  . خیلی چیزها در مورد او نمی دانست که میل داشت کشف کند . همه امیدش به روز انتخاب واحد بود . اتوماتیک وار در ذهنش بدنبال بچه های ترم بالایی رشته معماری می گشت . باید بی سر  صدا اطلاعاتی در موردش کسب می کرد . با اطلاعات ناقصی که از او داشت پوآرو هم نمی توانست پیشرفتی داشته باشد .