گیسو




قسمت بیست و سوم

 

 مازیار کلافه نگاهی به ساعتش انداخت و با عصبانیت روی فرمان ماشین کوفت :
-    دختر از خود راضی !چهار ساعته منو اینجا کاشته.
موبایلش را برداشت و شماره خوابگاه را گرفت و منتظر ماند .بوق اشغال می زد .تماس را قطع کرد با عصبانیت گوشی روی صندلی عقب انداخت .با صدای بلند با خودش گفت "
-میاد مطمئنم که میاد .
سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و اندیشید :"انتظار چقدر سخت است "تجسم کرد گیسو به ماشینش خیره شده است و بارامی بسوی ان پیش می اید .در ماشین را باز می کند و روی صندلی پهلو او می نشیند .
حس دلنشینی به او دست داد .حتی سرد شدن فضای ماشین بواسطه باز شدن در و بوی عطری زنانه را هم در نظر آورد .سرش را بلند کرد و بناکاه واقعا گیسو را همانجا دید .
گیسو در ماشین را بست .خودش نمی دانست چطور چنین جسارتی به خرج داده است .وقتی با تعجب بسیار ماشین را انجا دیده و نزدیک تر امده بود .دستی نامرئی او را بسوی اتو مبیل کشیده بود .گویی در ان روز بخصوص احساسش بنوعی رقیق تر شده بود به ارامی گفت :سلام
مازیار همانطور او را با محبت می نگریست و بدون آنکه جوابی بدهد ماشین را روشن کرد و براه افتاد .گیسو بهت زده با اعتراض پرسید :
-    داری ممنو کجا می بری ؟
مازیار نیم نگاه خود را که مغرور از این حادثه دلچسب و باور نکردنی بود به چهره گیسو انداخت و مؤدبانه و با شادی گفت :
-دارم می برمت حقت را کف دستت بذارم .
ترسی مبهم در دل گیسو ریشه دواند و گفت :
-    متوجه منظورتون نمی شم .من به شما اعتماد کردم .من ....فکر می کردم شما شنیدین که تقاضا تو نو رد کردم و گفتم که نمیام ولی وقتی بعد از این چند ساعت باز هم ماشینتونو اینجا دیدم تصمیم گرفتم بیام و ازتون معذرت بخوام ...معذرت بخوام که معطل شدین همین .
فقط چند کوچه از خوابگاه فاصله گرفته بودند که ناگهان اتو مبیل را به کناره خیابان کشید و آنرا خاموش کرد دگمه قفل مرکزی را فشار داد ووقتی صدای ان به گوش رسید رو کرد به گیسو و گفت :
-    معذرتتون را قبول می کنم چون چیزی که برای من بیشترین اهمیتو داره حضورتون اینجا توی ماشین منه .متشکرم که بمن اعتماد کردین اگه اینجا اوردمتون بخاطر این بود که نمی خواستم مسئولین شما را ببینن و براتون  مشکلی پیش بیاد ..خب ،ظاهرا شما حرفاتونو زدین ولی من خیلی چیزهابرای  گفتن به شما درام و لی قبل از اون باید بگم که  منم یه  معذرت خواهی بابت جریان صبح به شما بدهکارم ....
ضبط ماشین را که خاموش می کرد گیسو از فرصت استفاده کرد و گفت :
-ببخشید آقای ....؟
- من مازیار م
- منظورم فامیلیتونه ؟
- فامیلیم تجلی است ولی شما منو همون مازیار صدا کنین .اینطوری خوشحالم می کنین .
گیسو تعمدا گفت :آقای تجلی متاسفانه من به علت دیگه ای از خوابگاه بیرون امدم .من امشب به یه مهمونی دعوت شدم و حتما باید یه هدیه تهیه کنم و بسرعت به خوابگاه برگردم چون میان دنبالم .بنابراین با عرض معذرت اصلا فرصت اینو ندارم که به حرفهای شما گوش بدم .بهتون هم گفتم که فقط می خواستم عذر خواهی کنم .حالا لطفا در را باز کنین تا من مرخص شوم .
رنگ از رخسار پسر جوان پرید ولی این فرصت طلایی را چنان به سختی بدست آورده بود که نمی توانست به راحتی انرا از دست بدهد .سه ترم مدت کمی نبود .سه ترم همه جا او را تعقیب کرده بود و زاغ سیاهش را چوب زده بود .در این مدت بارها تحسین پسر های هم دانشگاهیش را در رابطه با رفتار و زیباییش شنیده و از حسادت پکرشده بود .کم کم پای هرکسی را که قصد نزدیک شدن به او را داشت بریده بود .اولین بار وقتی ترم چهارم بود متوجه گیسو شده بود .آنهم وقتی که با یکی از همکلاسی هایش بنام فتاح نزدیک خروجی کتابخانه ایستاده و گرم صحبت بودند.که ناگهان فتاح سوت اهسته ای کشید و با چشمکی او را متوجه پشت سرش کرد .او نا خوداگاه برگشته بود و گیسو را که به تنهایی از کتابخانه خارج می شد نگریست .فتاح گفته بود :بیا بریم دنبالش ...
مازیار جواب داده بود :نه بابا ...بی خیال شو .من که اهل این کارها نیستم .
-    حیفه !از دستمون در میره .فکرمی کنی ترم چنده ؟
-    نمیدونم منم که تا حاللا ندیده بودمش .
-    من که فکرمی کنم باید تازه وارد باشه چون طرف سیاه و سفیده .هنوز رنگی نشده و همین می رسونه که هنوز سرش تو حساب نیومده ..
-    چکار می کنی ؟میای یا نه ؟من که رفتم سرو گوشی آب بدهم .دنیا را چه دیدی ؟شایدم یه فایل واسش باز کردم .
همان روز بطور اتفاقی دوباره دختر را دید .وقتی داشت از پله ها بالا می رفت .نزدیک بود به او که پایین می امد  برخورد کند .با دیدن او تمام گذشته و اینده اهمیت خود را از دست دادند .موجی از احساس در قبلش به فوران در امد .
مازیار دستپاچه پوزش خواست و دختر تنها لحظه ای با نگاه محجوب و مظلومانه اش او را نگریسته و عبور کرده بود .وقتی چشمانشان با هم تلاقی کرد براورده شدن رویاهایش را در ان دید .احساس کرد صورت او دلنشین ترین و ارامش بخش ترین چیزی است که به عمرش دیده است احساس کرد تمام دنیا در وجود او خلاصه شده است ...
ووقتی از کنارش رد شد انگار پاره ای از وجودش جدا شده بود و به همراه او می رفت دچار احساس سکر اور شده بود که تا کنون سابقه نداشت از اندیشیدن به علت ان یکه خورد . برای او که همیشه بدنبال تحصیل بود وهرگز مانند بعضی از همسالانش که با کجوز جوانی و آزادی پا را از حریم ممنوعه فراتر می گذاشتند رفتار نکرده بود هدیه ی شگفت انگیری بود ..هدیه ای به نام عشق
خشنود بود که دانشگاه و درس چنین هدیه ی بی نظیری را به او عنایت کرده اند .چیز نایابی در این زمانه که فراموش شده بود و جایش را بی بند و باری داده بود .به دوستی های بی سرو ته خیابانی که او انرا عشق های ساعتی می نامید .خودش بارها به ان برخورد کرده بود .جوانی .خوش تیپی و پول چیزهایی بودند که هر مار خوش خطو خالی را بخود جذب می کردند ...ولی این چزی نبود که او بدنبالش باشد .روز بعد خود را به فتاح رسانده بود و پرسیده بود :
-    چه خبر؟
-    چه خبری می خوای ؟
-    دیروز که برای اکتشاف رفته بودی چیزی پیدا کردی ؟
-    پس چی فکرکردی ؟اعضایباند من از خود "اف بی آی "هم ماهر ترن! جاسوسامو فرستادم ردشونو بزنن .یه سری چیزها هم دستگیر م شده .طرف ترم دومی  یه ..از شهرستون اومده و...
مازیار از وقتی بیشتر فتاح را شناخته بود بشدت از او منزجر شده بود و در واقع او را شایسته رفاقت نمی دید .از نظر او فتاح به معنی کامل کلمه "اشغال " بود ولی انچه که باعث می شد که با همصحبتی با وی تن درهد این بود که می خواست بفهمد ان دختر که حالا می دانست گیسو نام دارد چه عکس العملی در برابر شخص کار کشته ای مانند فتاح بقول خودش صدها فن در مورد رام کردن جنس مخالف بلد است از خود نشان می دهد و هرگاه که فتاح خیط می شد و دست از پا درازتر از میدان مبارزه برمی گشت نا خوداگاه در دلش شادی زاید الوصفی احساس می کرد .دختر در برابر حرفها ...متلکها ..و پیغامها و جلب توجهات فتاح ابدا عکس العملی نشان نمی داد.
اما چرا این مطلب برایش مهم بود ؟او که می دانست گیسو را حتی اگر متخلف ترین انسان روی زمین هم باشد به حد بی نهایت دوست دارد .دوست داشتنی که عقل در ان جا نداشت .پس چرا ...؟ شاید از ناکامی فتاح لذت می برد .اینکه کسی پیدا شود و پوزه ادمی مثل فتاح را بخاک بمالد ..یکروز بالاخره فتاح او را رها کرد و طعمه دیگری یافت .
مازیار که همین را می خواست به بهانه های ساختگی میانه اش را با فتاح بهم زد و خود دنباله کار را گرفت .
با این تفاصیل قلبا از او سپاسگزار بود .شاید اگر فتاح نبود او هیچگاه دختری را که شایسته دلبستن باشد پیدا نمیکرد و نیز راحت و بی دردسر اطلاعاتی که مورد نیازش بود به دست نمی اورد.دیگر جلوی خودش را نمی گرفت .بدون اینکه متوجه باشد تا چه حد در بند افتاده از ان پس چون غلام حلقه بگوشی مدام بدنبال ارباب دل خود بود .اربابی که نه حرف می زد و نهدستور می داد .بدتر انکه لحظات بدون او هم اسیر بود.اسیر رنج بی پایان فراق ..غم عظیم عشق دوری ..دیگر ان پسر مغروری که برزمین منت می گذاشت که بررویش راه می رفت نبود .برایش مهم نبود دیگران حال او را دریابند یا حتی مسخره اش کنند چون هیچکس را بجز او نمی دید .در عوض هرروز دو ساعت جلوی اینه به سر و صورتش ور می رفت .دائما لباسهای جدید می خرید و هر روز با تیپی جدید ظاهر می شد وفقط بخاطر او به سر ووضعش اهمیت میداد .حاضر بود خودش را مانند دلقک های سیرک کند به شرط انکه گیسو تنها نیم نگاهی به او بیاندازد.
ازاینکه می دید هروقت یکی از همراهان گیسو متوجه او می شودند و در موردش سوال می کند گیسو خودش را به بی اطلاعی می زند و بنوعی  از او حمایت می کند .غرق در سرور می شد با خودش گفته بود "چه خوب اون مثل بقیه نیست که تا میفهمن یکی بهشون توجه داره دماغشو بالا میگیرن و همه جا جار میزنن."
اگر چه در خانواده ای متمول و بی دغدغه بزرگ شده بود ولی لوس و از خود راضی نبود .با اینکه نیاز مالی نداشت ولی کار نیمه وقتی برای خودش دست و پا کرده بود تا محتاج کسی نباشد .
با حقوق ماههای اول که بعد از مدتها کار کرددن دریافت کرده بود موبایل خریده بود .خودش هم یکی داشت ولی تصمیم داشت تا این یکی را در موقع مقتضی به محبوبش هدیه کند تا همیشه ددر دسترس باشد تا شب و نیمه شب بتواند صدایش را بشنود و با او حرف بزند .با صدای او بخوابد و...
اما سه ترم برای نزدیکی بیشتر به هر دری زده بود . این اواخر دیگر حتی او را جستجو نمی کرد بلکه وجودش را احساس م یکرد .
با این حال این دختر عجیب دست نیافتنی بود حتی جواب سلامش را ننمی داد .بارها با خود فکرکرده بود "حتما پای شخص دیگری در میان است با این اندیشه خود را ازار داده بود ولی هر بار این افکار را پس زده بود .
حتی ننمی توانست تصور کند شخصی را که به حد پرستش دوست می داشت و برایش تنها نمونه پاکی و نجابت ووقار بود –چیزهایی که به زعم او را نایاب ترین مطاع این روزگار بودند – از دتش در برود .
وقتی موقع انتخاب واحد ان دانشجو را دیده بود که براحتی با او همکلام می شود بشدت احساس  خطر می کرد میدانست که باید کاری را انجام دهد .اگر چه مطمئن نبود تیرش باز هم به سنگ اصابت نکند ....
حالا یک باره سعادتی غیر قابل باور بود که محبوبش اینجا نشسته باشد .نمی توانست فرصتی چنین لذت بخش و ذیقیمتی را از دست بدهد .
مصمم به گیسو نگریست و گفت :
-    خیلی خوب .شما چه هدیه ای می خواهید تهیه کنید من در خدمتتونم .فقط بگید کجا برم ؟حرفهام را می ذارم تو یه موقعیت مناسب وقتی شما فرصت شنیدن اونو داشته باشین بهتون بگم .
گیسو با تعجب گفت :این لطف شما را می رسونه ولی من ترجیح می دهم پیاده برم .
-    منم ترجیح می دم این لطفو به شما بکنم که شما را با ماشینم ببرم و صحیح و سالم برگردونم و اگه شما باز م ترجیح میدین پیاده تشریف ببرین ماشینم را همینجا پارک می کنم و مثل دیوونه ها توی این سرما راه می افتم دنبالتون .
گیسو در دلش گفت "عجب غلطی کردم ها "
مازیار ماشین را روشن کرد و براه افتاد ووقتی وارد خیابان اصلی می شد پرسید :کجا باید بریم ؟
-یه جایی همین اطراف که من بتونم یه ادکلن مردونه تهیه کنم و زیاد مزاحم شما نشم .
- حالا شد گفتی یه ادکلن مردونه ....
صدای زنگ موبایل از صندلی پشت شنیده شد .مازیار موبایل را برداشت و جواب داد :
-    بله لی لی جون تویی ....نه بابا هنوز ته صفم ...قضیه همون پسره که رفته بود نون بگیره و بزرگترها هی انداختنش ته صف و از این حرفها دیگه ...امروز که هیچ چی فکر کنم فردا و روزای دیگه هم اینجا افتادیم ...ونگاهی به گیسو انداخت –باشه زودتر میام .شارژ باطریم داره تموم میشه کاری نداری ..قربون تو .
موبایل را روی داشبورد انداخت و با ابن حرکتش گیسو را بیاد محبوب انداخت .
*******  
بالاخره با راهنمایی مازیار ادکلن مورد پسند را یافت .مازیار به جوان مغازه دار که موها یش را از پشت بسته بود و با ان نگاه وسوسه گر و مشتاقش بدون توجه به او دائما رو یصورت گیسو خیره می شد گفت :
-    دوتا از این بپیچین .
گیسو با تعجب گفت :چرا دوتا ؟
-    میخوام یکیشو واسه خودم بردارم .خواهش می کنم شما دست تو کیفتون نکنین این افتخارو بمن بدین که حساب کنم .
گیسو قاطعانه گفت :
-    خواهش می کنم بیشتر از این شخصیت من را زیر سؤال نبرین .خودم پول کادمو میدم .جوان مغازه دار پوزخند زد و ناگهان این وسوسه در مازیار به وجود امد که با مشت وسط چشمان پررویش بکوبد .با دلخوری با گفته گیسو موافقت کرد .
وقتی از مغازه بیرون امدند مازیار لحظه ای جلوی در ایستاد و برای خروج گیسو مکث کرد .با حرکت دست و نیم تعظیمی جنتلمن وار گفت :
FIRST LAYDYS
گیسو در حالی که در دل با خودش می گفت (خیلی حرفه ای به نظر می یاد انگار زیاد تمرین کرده )از لای در رد شد .
ناخوداگاه به فکر فرو رفت .به طوری که بعدا صحنه سوار شدنش را به اتو مبیل او را هم به خاطر نیاورد.چه چیزی باعث شده بود تمام قواعدی را که در زندگی به انها معتقد بود زیر پا بگذارد و با این جوان همراه بشود .
خانواده گیسو هرگز او را مقید نکرده بودند .این خود او بود که این قواعد را برای خودش درست کرده بوود .خودش برای رفتار با دیگران حریم تعیین کرده بود .دختری نبود که به خاطر ترس از والدینش مواظب حر کاتش باشد و حالا یکباره ریسمان را بریده باشد .
وقتی به خود امد که متوجه تاریک شدن هوا گشته بود .گیسو با نگرانی نگاهی به ساعتش انداخت ولی مازیار توجهی به احوالات او نداشت .دیگر نزدیک شده بودند که گیسو گفت :
-    اگه ممکنه همینجا نگه دارین .پیاده میشم بقیه راهو خودم می رم .
-    باشه فکر کنم اینطوری بهتر باشه .
اتو مبیل را نگه داشت و گیسو همانطور که  در را باز می کرد گفت :
-    از لطفتون ممنونم ولی خواهش می کنم این قضیه را همینجا تمومش کنین .
-    ولی من خواهش می کنم تو تنهایی هاتون یک کم هم به من فکر کنین و این قضیه رو اینجا تمومش نکنین .
صورت گیسو برافروخته شد و گفت :
-    خداحافظ .
و به سرعت خارج شد. چند قدمی که گیسو از اتو مبیل دور شده بود مازیار روی فرمان کوبید و گفت :
- اه یادم رفت موبایل را بهش بدم .
وبا دلخوری عقب عقب رفت و از انجا دور شد .
گیسو همانطور بسرعت به طرف خوابگاه براه  افتاد .بشدت نفس نفس می زد و احساس خفگی م یکرد .سلولهایش اکسیژن کم اورده بود ند به خوابگاه رسید ه بود که صدایی از پشت سر شنید :
-    خانم معیری .
ناگهان گیسو به طرف صدا برگشت .محبوب را دید که از میان شیشه باز اتو مبیلش او را صدا م یکند .نفسش بند امد .
-    منتظرتون بودم .نگهبان خوابگاهتون گفت که رفتین بیرون ...
گیسو نگاهی به پشت سرش انداخت و ماشین مازیار را ندید .کمی اسوده شد .جلوتر امد و گفت :
-    سلام ...بله رفته بودم یه کادو یناقابل برای پسر عمو بگیرم .ببخشید که منتظر شدین .الان میرم به بچه ها خبر میدم که نگران نشن بعد میام خدمتتون .کارت شناسایی تونو نشون دادین ؟چیزی نگفتن ؟
-    اره ...نشون دادم .قبول کردن .لطفا عجله کنین.
-    وقتی برگشت محبوب را منتظر خود یافت و سوار شد وقتی به راه افتاد ند محبوب پرسید :
-    حالتون خوب نیست ؟
-    یک کمی سر گیجه دارم .الان خوب میشه .
محبوب نوار کاست ملایمتری را داخل ضبط گذاشت و شروع به ویراژ دادن از بین خیل عظیم ماشینها کرد .
لحظات بتندی می گذشت و هر دو ساکت بودند .گیسو میل نداشت سکوت را بشکند .اگر محبوب ترجیح داده بود که ساکت بمانددلیلی نداشت که بزور او را به حرف زدن وادار کند . حالا دیگر از حالت سر گیجه ای که دفعتا به او دست داده بود .خبری نبود گیسو سعی داشت هوشیاری بیشتری از خود نشان دهد .صاف تر نشست و بجلو خیره شد .
فرصتی بدست اورد تا خودش را از بابت همراه شدن با مازیار تخطئه کند اصلا سوار شدن در اتو مبیل او کار درستی نبود به هر دلیلی که وجود داشت نباید این کار از او سر می زد .
اگر می خواست عذر خواهی کند می توانست فقط چند ضربه به شیشه بکوبد و عذز خواهیش را بکند والسلام .انهم در صورتی که خطائی از او سر زده بود که این هم جای تامل داشت .
جای مازیار در زندگی او کجا بود که اصلا نیازی به دلجویی از او باشد ؟در هرصورت هیچ دلیلی برای همراه شدن با او قابل قبول نبود .نسبت به عکس العمل هایی که از دیگرجوانان سر می زد از نظر او مازیار جوان سر براهی بود .ندیده بود لب به سیگار بزند ...اهل رفیق بازی و این حرفها هم نبود چون اغلب تنها بود .چشمانش را با احترام به دیگران می دوخت ولی گاهی از ان شوخ طبعی ذاتی اش که نشان از سر زندگی و جوانی اش داشت نمایان میشد .
با این همه تنها عیبی که میشد از او گرفت ظاهر پر زرق و برقش بود .موهایش همیشه برق بود و مصرف ادکلنش هم بالا بود و از شش فرسخی حضور او را اعلام می کرد بندرت یک دست لباس را می شد دو بار در تنش دید .ماشین و موبایل که براه بود و از نظر گیسو همه این مشخصات برای مردی که مورد نظر وی برای یک زندگی بود مشکل ایجاد می کرد .
بخصوص مازیار که بسیار جذاب بود چشمان کشیده مشکی داشت و لبان نسبتا کلفتی گلی رنگش میان پوستی سفید و براق حتی در یک نظر بشدت جلب توجه می کرد در صدایش هم بخصوص وقتی با ملاطفت حرف می زد رگه خوشایندی وجود داشت که بسیار تاثیر گذار بود .
شاید بخاطر همین تن صدایش بود که گیسو بدون فکر ان عمل را انجام داده بود این هم از شانس مازیار بود که گیسو همه ی اینها را به حساب ایراداتش می گذاشت در هر صورت گیسو بدنبال ادمی تا بدین حد دلپسند نبود نمی خواست هر وقت همراه او راه می رود مدام نگاه دختران دیگر را متوجه او ببیند و یک عمر عذاب بکشد .
شاهزاده ای خوش تیپ با اسب سفید راهوار ان طور که مد نظر ئیگران بود در ذهن او فقط مایه دردسر بود و نه چیز دیگر .
همین ها بود که تفاوت بین او ومحبوب را محرز می کرد وگرنه محبوب هم موبایل داشت و هم ماشینش گران قیمت تر بود ولی جذابیتی توام با حالت خاص مردانه داشت شخصیت خود ساخته اش منحصر به فرد بود و...
این چیزها بود که او را مردی برای یک عمر زندگی و پشتوانه و تکیه گاهی قابل اعتماد نشان می داد.
گیسو پیش خود اعتراف کرد :"با این حال ایا می شود کسی را واقعا شناخت ؟"از کجا معلوم در زندگی واقعی مازیار خودش را بهتر از محبوب نشان ندهد .مانند همان موقعی که جلوی محبوب در امده بود ؟شاید هم این تفاوت در همین چند سال تفاوت سن شان بود .چون محبوب بزرگتر بود .
باز شروع به انتقاد از خود نمود مگر با چند بار دیدن می شود کسی را شناخت ؟شاید هم مازیار ظاهرا اینگونه به نظر می امد .چرا به او اطمینان کرده بود ؟اگر سر از ناکجا اباد در می اورد چه ؟یک  اشتباه یک عمر پشیمانی .دیگر نباید از این اشتباهات از او سر میزد .بعلاوه این شخصیتی نبود که در خودش سراغ داشت .پس چرا این کار را انجام داده بود ؟خودش هم نمی دانست .اگر احیانا محبوب او را می دید چه می شد ؟شاید هم دیده باشد ......
با تعجب متوجه شد میان ان همه ادم که ممکن بود او را ببینند فقط محبوب در تصورش رخنه کرده بود .مگر محبوب چه تفتوتی با بقیه داشت .؟
به دقت در خود کندوکاو کرد .شاید بخاطر این بود که محبوب شخصیت عجیبی داشت ...عکس العمل هایش غیر قابل پیش بینی بودند و اصولا مرزی نداشتند .کسی که گیسو هیچ وقت قادر نخواهد بود سر از کارهایش در بیاورد .
کسی که همیشه به هنگام رخدادن اتفاقات بناگاه سر و کله اش پیدا می شد .سعی کرد به افکارش در مورد او خاتمه بدهد اما همه چیز در این چند روز گذشته به محبوب ختم می شد ؟
لب زیرینش را گزید و نگاهی به او انداخت محبوب مستقیم به جلو می نگریست .  و از صورتش چیزی قابل درک نبود .
ناگهان زنی بدون توجه جلو ماشین سبز شد گیسو می خواست جیغ بکشد ولی خودش را کنترل کرد شاید هم فرصت این را نیافت .موقعیت خطر ناکی بود ولی محبوب بسرعت پا روی پدال ترمز گذارد وبه طرز ماهرانه ای از تصادف جلو گیری کرد .
انتظار داشت محبوب پیاده شود و یا دست کم تذکری به زن خاطی بدهد ولی با تعجب مشاهده کرد محبوب این کار را انجام نداد و بدون توجه به رانندگی اش ادامه داد.لحظه ای بعد گیسو گفت :
-    چرا چیزی بهش نگفتین ؟ممکن بود ما و خودش را به کشتن بده .
-    باید منو ببخشین که این مطلبو میگم ...اما خانمها و حتی بعضی از اقایون با دیدن یه موش یا سوسک که نهایتا ممکنه اونا را گاز بگیره شش متر از جا میپرن ولی با دین ماشینی به این بزرگی که ممکنه جونشونو بگیره عکس العملی نشون نمیدن .انگار نه انگار ..ولی چاره ای نیست باید مراعات کرد ...باید بیشتر دقت کرد چون اتفاقات قابل پیش بینی نیستن.
-    گیسو با سر حرف او را تصدیق کرد و گفت :
-    حق با شماست .
*******
وقتی صدای در بلند شد رزا که در اشپزخانه مشغول بود کارش را رها کردو از پشت ایفون پرسید :کیه ؟
و با شنیدن صدای گیسو .دکمه را فشرد و رو به سایرین گفت :اومدن
زن و شوهر از انها استقبال کردند رزا گیسو را به نرمی بوسید و گفت:خوش اومدی عزیزم .و رو به محبوب گفت :دستت درد نکنه ولی دیگه کم کم داشتیم نگران می شدیم چرا دیر کردین ؟
چند بار هم به گوشی همراهتون زنگ زدیم ولی ...
گیسو بجای محبوب جواب داد:
-    شرمنده .من یه سراز خوابگاه بیرون رفته بودم وقتی برگشتم متوجه شدم که آقا محبوب مدتیه منتظر من هستن .
-    در همان حال با افراد خانواده رزا به احوالپرسی پرداخت و گفت :
-    خیلی که دیر نکردیم .؟
رزا گفت :نه ولی من روی کمک تو برای شام حساب کرده بودم اینه که مجبوریم یک کم دیر تر غذا را بکشیم .
رضا خنده کنان گفت :
-شوخی می کنه .اصلا غذا نپخته ...
ودر حالیکه خطاب به محبوب که تا کنون ساکت بود و او را به طرف اتاق کامپیوتر میبرد ادامه داد:
-    این تنبل خانوم بازم خرج کردن من بدبخت گذاشته و از بیرون غذا گرفته .محبوب جون یادت باشه موقع زن گرفتن حتما صد دفعه ای خونه دختر ه شام و ناهار خودتو بیندازی تا کدبانو بودن طرف بهت محرز بشه و مثل من بدبخت نشی من یه پنجاه باری دست پختشو امتحان کردم ولی مثل اینکه کافی نبود حالا هی باید از بیرون غذا بگیریم ....
گیسو همانطور که به اتفاق رزا خانم به آشپزخانه میرفت صدای محبوب را شنید که بشوخی می گفت :
-    تو غصه منو نخور .میدونی که در بند غذا نیستم در ضمن خیلی بی لیاقتی دست پخت زنت حرف نداره طفلک خواسته تو مهمونیت سنگ تموم بذاره.
حالا بیا این حرفها را ول کنیم یه چرخ بزن ببینم حسابی تر و تمیز شدی تازه از کارواش در اومدی ؟اخه برق می زنی .
-    چاره چیه حوصله نداشتم حموم برم وقتی ماشینو بردم کارواش دیدم طرف سرش گرمه ..پریدم رو کاپوت ماشین نشستم با یک تیر دو نشون زدم هم خودم شسته شدم هم ماشینم .
گیسو که می خواست انتهای این صحبت جالب را بشنودهمانجا کمی مکث کرد و با خود اندیشید پس این پسره این همه زبون داره و به من که می رسه لال میشه !"
پس از لحظه ای رزا خانم گفت :
-    پس چرا ایستاده ای ؟
-    دارم این تابلو را تماشا می کنم .
-    بشین یه چایی برات بریزم بعد غذا را می کشیم .
-    باشه موافقم .

شیدا آهسته خطاب به فرانک گفت :
- ببینم تو میدونی این دختره چشه ؟
- گیسو را میگی ؟
- هیس یواش تر آره از وقتی اومده دراز کشیده .لحافم کشیده روی سرش .
- خب لابد خوابیده دیگه مگه اشکالی داره ؟
- وقتی اومد قیافه اش خیلی قاطی می زد فکر کنم مشکلی براش پیش اومده .فکرکنم خواب باشه .چون با حالت عصبی هی پاشو تکون می ده .
- دیشب که جشن تولد رفته بود .فکرکنم تا دیر وقت بیدار بود .حالام گرفته خوابیده .دیگه عقلم به جایی قد نمیده .یعنی چه مشکلی براش پیش امده .؟
- چه می دانم ؟داری از من می پرسی ؟
- منظورم اینه که تو فکر دیگری داری ؟
- من اصلا هیچ فکری در این باره ندارم میخواستم بدونم تو چیزی میدونی ..آه ...دور تسلسل شد .هی من از تو می پرسم هی تو از من می پرسی اصلا ولش کن .
انگاه از دستشویی خارج شد وقتی این حالت تا شب هم ادامه یافت شیدا بیقرار شد و این آشفتگی اش را به بقیه منتقل کرد .
مونا اهسته گفت
- نکنه قرص خورده باشه ؟منظورم اینه که ..اخه دیگه پاهاشو تکون نمی ده.
فرانک با اخم بهش نگاه کرد و گفت :
- نفوس بد نزن .خدا نکنه .
شیدا گفت :
- شاید واحدهاشو افتاده ؟مشروطی ....
یاس جواب داد :
- نه فکر نکنم چون بمن گفت از نمراتش خیلی راضیه .
- پس من رفتم ببینم چه خبره .
آسته بالای سرش رفت و لحاف را بکناری زد و گیسو با چشمان باز به بالاخیره شده بود و حرکتی نمی کرد .شیدا چند بار دستش را جلوی صورت او به حرکت در آورد و با صدایی آهنگین گفت :
- گیسو .....گیسو ..
- برو حوصله ندارم .
- می خوای برات دو پرس حوصله بخرم .آخه ناهار نخوردی حتما گرسنه ای .
گیسو بلند تر تکرار کرد :
- گفتم برو حوصله تو ندارم .
- باشه می رم ولی قبلش بگم بچه ها شام پیتزا درست کردن میدونی که این اتفاق سالی یکبار هم نمی افته ضرر میکنی ها از من گفتن بود.
- گشنه نیستم .
- هر جور راحتی .
شیدا برخاست و به بقیه پیوست .پرسیدند:
- چی شد ؟
- اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ....
بقیه ادامه دادند:
- بدان عاشق شده است و گریه کرده ...
یاس پرسید :
- گیسو و این حرفها مطمئنی ؟
سیمین به جا یاو جواب داد:
- فکرکنم من بدونم قضیه چیه ولی بهتون نمیگم تا تو خماری بمونین .
بچه ها دورش را گرفتند و شروع به منت کشی کردند .سیمین سری به علامت نفی تکان داد و آخر گفت :
- به یه شرط بهتون می گم به این شرط که سهم پیتزاشو بدین به من.
از این شوخی سیمین همه خندیدند و هر کدام چیزی گفتند :
- آه ...برو بابا ...دیوونه ...نارفیق شکمو ...
- نمیگم ها .
- به درک !
این بار هم عقیده بودند.
شیدا گفت :
- اصلا تو از کجا خبر داری ؟
- خب خبر دارم دیگه .
- نکنه هارد تو هرد کردین ؟
- یه همچین چیزی .
- داری دروغ می گی .از هیچ چیز خبر نداری .
- سیمین شانه هاش را بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت
- تو اینطور فکر کن .
- دیدی خبر نداری ؟و گرنه می گفتی .
نزدیک بود دعوا راه بیفتد که یکی امد و خبر داد وسایلی را که سفارشش را به مسئولین داده بودند رسیده است . از سییمن فاصله گرفتند و به سرعت به طرف اتاق خانم سیاحی به راه افتادند و ترجیح دادند گذشت زمان مسئله را روشن کند .
این انزوا و گوشه گیری روزهای بعد هم ادامه داشت و گیسو حتی پایش را هم از خوابگاه بیرون نگذاشت دائما یا در خواب بود یا همانطور دراز کشیده رمان می خواند .این حالت به بقیه هم سرایت کرد و همه را به نوعی در خود فرو برد.
*******
یاس با عصبانیتی بی اندازه داخل شد و بدون توجه به کسی یک راست به اتاق رفت شیدا و فرنک در حال بازی شطرنج نگاهی به یکدیگر انداختند.
شیدا اهسته گفت :
- این دیگه چشه ؟
- فکر می کنم این هفته نوبت یاس ؟
- یعنی چه ؟
- به گمونم ..اینم ویروسی شده .
با خنده ادامه داد :
- فکر کنم اینم هارد سوزنده باشه .
همزمان نگاهی به صفحه شطرنج انداخت و ادامه داد :
- اخ ... بی معرفت اسبمو چرا زدی ....اخه من بدون اسب ...صبر کن ببیننم ..کلک اسبمو چطوری خوردی ؟
شیدا که از فرصت استفاده کرده بود و تقلب کرده بود شروع به ماست مالی کردن و جدال با او شد .گیسو چشم غره ای نثارشان کرد ولی چیزی نگفت و دوباره در تیتر روزنامه غرق شد .لحظه اب بعد صدای گریه یاس به گوش رسید .فرنک گفت :
- پاشم برم ببینم این دختره چرا گریه می کنه ؟
شیدا گفت :
- به تو چه مربوطه ..مگه تو مدعی العمومی که همه چیز بهت مربوط میشه ؟بازیت را بکن .
مونا که تا انوقت در حال شستن ظرف بود بیخبر از همه جا در حالیکه دستانش را خشک می کرد متوجه صدای گریه شد پرسید :
- کی داره گریه می کنه ؟
فرانک با بی حوصلگی بدون اینکه نگاهش را از بازی بگیرد جواب داد :
- یاسه ...
- چرا گریه میکنه ؟
- هارد سوزونده ...
مونا با دلسوزی گفت)
- آخی .....طفلک حالا ...مگه گارانتی نداشت .؟
فرانک و شیدا به خنده افتادند مونا دلخور پرسید:
-حالا چرا میخندید؟
شیدا همینطور خنده کنان گفت :
- اخی چی بگم ....
- یعنی چه ؟
- بابا....این دختره هارد ززندگیش سوخته ...چه میدونم هارد سوخته ...یه چیزی تو همین مایه ..از گارانتیش هم خبر نداریم .
- فرانک ادامه داد:
- ببینم ...تو یه سرویس کار ماهر سراغ نداری؟
مونا که تازه موضوع دستگیرش میشد از حرفی که زده بود خنده اش گرفت .گیسو طاقت نیاورد .روزنامه را به کناری گذاشت و به درون اتاق رفت .یاس توی تختش دراز کشیده بود و برای اینکه صدایش کمتر به بیرون درز کند بالشی را روی صورتش گذارده و می گریست .
گیسو تا انجا که امکان داشت لبه تخت نشست و دستش را به زیر بالش برد و شروع  به نوازش یاس کرد .ناگهان یاس را به طرفی پرتاب کرد و برخاست .گیسو را در اغوش گرفت و همانطور با گریه گفت :
- من چقدر بدبختم من ...من ....
- گیسو با همدردی گفت :
- گریه نکن .دنیا که به اخر نرسیده همه ما به نوعی هم بدبختیم و هم خوشبخت یه وقت با تمام وجود احساس بدبختی می کنیم و قصد خودکشی داریم و یه وقت به چنان خوشبختب می رسیم که فکر می کنیم هیچکس توی دنیا لذت چنینی شادی را نچشیده بدبختی و خوشی بختی یه چیز نسبی  یه ...
.... یه وقت ما رو ناراحت می کنه و بعدا می فهمیم چه بلایی از سرمون رد شده و یه وقت به شدت خوش حال می شیم و پشت سر اون می فهمییم چه شری توش خوابیده بود ..انشالله برای تو هم خیر باشه اشکاتو پاک کن ...این قدر ضعیف نباش ..خیلی خب حالا درست بگو ببینم چی شده |؟
یاس صورت شرا پاک کرد .و گفت :
- الان شش ماهه که یک نفر بهم زنگ می زنه ...
- خب اینو که می دونستم ...
- پس میدونی که هر چی سعی می کرد باهام صحبت کنه راه نمی دادم تا اینکه دلم را بدست اورد.
- بعد......؟
- ولی نمی دونستم کیه .فقط بعضی وقتها پشت تافن باهم حرف می زدیم نمی دونم چطوری تونسته بود کاری بکنه که تلفنو به اتاقمون وصل کنن ولی خلاصه این کار رو یم کرد و از علاقه اش می گفت منم بدون اینکه ببینمش یا بشناسمش بهش  علاقمند شدم .
- اسمشو بهت نگفت ؟مشخصاتی چیزی ...
- چرا گفت .اسمش مهرداد بود ولی اشنایی بیشتری نداد فقط گفت منو همیشه می بینه ..من هم تمام مدت توی دانشگاه این ور و اون ور نگاه م یکردم تا ببینم این ادم کی میتونه باشه ؟
- بعد چی شد ؟
- تا اینکه دیشب زنگ زد و گفت که دیگه طاقت نداره م یخواد بریم یه جایی بشینیم از نزدیک با هم حرف بزنیم .یه قرار گذاشتیم که همدیگر رو ببینیم ...ساعت چهارو نیم حدود ارایشگاه مردونه ..همین نزدیکی .پهلو یپارک .
- حالا جا قحط بود ؟
- بجز اونجا .جای دیگه ای را این حوالی بلد نبود ....
- رفتی ؟
- اره ولی کاش قلم پام می شکست و نمی رفتم .
- چرا ؟نپسندیدیش ؟طرف خیلی زشت و لندهور بود ؟
- نه اتفاقا خیلی خوش قیافه و با کلاس بود ....دلم از همین می سوزه .
- پس چی شد ؟
- رفتم سر قرار ....چند دقیقه ای وایستادم و هی ساعت نگاه کردم فکر کردم نکنه منو سر کار گذاشته با خودم فکرکردم کاشکی یه نشونی از قیافه یا لباسش میپرسیدم ولی بعد فکرکردم از اونجایی که اون منو می شناسه هیچ مشکلی پیش نمی یاد .
از وقتی که من اومده بودم یه پسری همون جا ایستاده بود و مثل من منتظر یه نفر بود .خلاصه یه ده دقیقه ای وایستادم و دیدم دارم حسابی تابلو م یشم با خودم گفتم نکنه من دیراومدم ؟بهتره برم از اون اقا سؤال کنم شاید چیزی بدونه نزدیک رفتم و سلام کردم و پرسیدم .
- ببخشید من اینجا منتظر یه اقایی هستم .وقتی شما اومدین کسی را اینجا ندیدین ؟
با تعجب جواب داد :
- نه ....منم چند دقیقه ای قبل از شما اومدم ولی زیاد دقت نکردم .
- سعی کرد کمکم کنه .پرسید :
- حالا اون اقا چه شکلی بود ؟اگه مشخصاتشو بهم بدین شاید به خاطر بیاورم .
جواب دادم :
- نمی دونم ..تا حالا ندیدمشون ....
اون اقا با تعجب گفت :
- پس چطوری می خواین بشناسینش ؟
گفتم :ایشون خودشون منو می شناسن .ولی من تا به حال موفق به زیارتشون نشدم .
- در هر صورت ببخشید .اینطوری نمی تونم کمکی بهتون بکنم .
گیسو گفت :
- عجب بعد چی شد ؟
- هیچی دیگه برگشتم سر جام ایستادم و با خودم گفتم یه چند دقیقه دیگه می ایستم .اکه اومد که هیچی اگه نیومد برمی گردم خوابگاه و بعد پدرشو در میارم
- چی شد ؟حتما سر قرار حاضر نشد .
- نه ...بقیه اش را گوش کن ....یه چند دقیقه دیگه که وایستادم دیدم اون اقا اومدو پرسید:
- ببخشید دست برقضا اسم شما یاس نیست ؟
- با تعجب گفتم :چرا اسمم یاسه .
محکم زد روی دستش ..پرسیدم :
چطور مگه ؟
- هیچی همین طوری پرسیدم .
معذرت خواهی کرد و از من دور شد .فهمیدم داره یه چیزی را پنهون می کنه .صداش کردم و به طرفش رفتم گفتم :
- افا لطفا صبر کنید .
وقتی برگشت دیدم رنگش پریده ..پرسیدم :
- شما از کجا اسم منو می دونین ؟
جواب داد :
- همین طوری ؟
- راستشو بگین ؟خبر بدی برام آوردین ؟چیزی شده ؟
- نه ...راستش من اینجا منتظر یه خانمی به اسم یاس بودم .خانم یاسمن بهاری ..
باحیرت گفتم :
- خب این اسم و فامیلی منه
- درسته ولی اشتباهی پیش اومده .
- گفتم :چه اشتباهی ؟من که سر در نمی اورم .  
- خانم بهاری من مهردادم ....ولی ...اشتباه شده ...چطور بگم من یه خانمی علاقمند شده بودم و به دنبال مشخصاتش می گشتم ولی انگار شماره تلفن و اسمش را عوضی بهم دادن ...یعنی مشخصات شما رو بهم دادن و من با شما صحبت می کردم و فکر می کردم که دارم با اون صحبت می کنم .
گیسو گفت "عجب !چه اشتباهی .بعد چی شد ؟
- هیچی دیگه ازم معذرت خواهی کرد و یک وقت فهمیدم که رفته و من همینطوری مثل مجسمه اونجا وایستادم .بعد هم که دیگه اومدم خوابگاه .
- خب این یه اتفاقه .پیش اومده کاریش نمیشه کرد ...چیز مهمی نیست که تو براش غصه بخوری تو مثا اسمت .اون قدر خوشگل و نازی که همه حسرتتو می خورن واسه ی این چیزها خودتو نا راحت نکن .
- اتفاقا خیلی مهمه ...از فردا می افتم سر زبونها .این مهم نیست ؟حالا میگی چکار کنم ؟
- از کجا معلوم شاید پسر خودش شرمنده شده باشه و موضوع رو پنهون نگه داره .این درسته که تو پیش پیش غصه بخوری ؟بهتر صبر کنی ببینی چی پیش میاد .
- حق با توئه ....