رمان گیسو قسمت بیست و چهارم
![]()
قسمت بیست و چهارم
- نازلین گفت :سلام صبح بخیر
گیسو در کنار نازلین در همان ردیف اول نشست و با تبسم کوتاهی گفت :
- صبحت بخیر کی امدی ؟
- یه نیم ساعتی میشه .میخواستم جامونو همین جلو بگیرم ..دیدی گفتم حتما کلاسش خیلی شلوغ میشه ؟
گیسو نیم نگاهی به عقب انداخت و تصدیق کرد .
- آؤه جای سوزن انداختن نیست چه خبر ؟
- خبرها پیش توئه .ای ناقلا خوب اونروز از تو صف در رفتی من تا خود شب علاف بودم .راستی اون فرشته نجات کی بود ؟تا حالا ندیده بودمش .
گیسو با لالقیدی شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
- یکی از اشناهامونه .
- منم همین فکرو کردم آخه فامیلیش مثل تو معیری یه ....ولی چطور تا حالا پیدایش نبود ؟
گیسو دنبال بهانه ای حهت ختم گفتگو گشت .نمی خواست دروغ بگوید مطوئن نبود حالا که نازلین این اطلاعات را دارد بیشتر از او محبوب را نشناسد در همین موقع بهانه بدست امد گفت : این استاده .
صدای اره نازنین در بین صداهای صندلی و هیاهوی ناشی از برخاستن دانشجویان گم شد .استاد یکراست به طرف میز مخصوص خود رفت و کیف خود را بر روی ان قرار داد بعد با لبخندی یک یک بچه ها را تا انجا که امکان داشت از نظر گذرانید تا این که همه ساکت شدند و اماده شنیدن کلامی از دهان او گشتند استاد دستانش را در هم قلاب کرد و گفت :
با سلام و عرض خیر مقدم به شما دانشجویان عزیز پویای علم ....همین طور که حتما می دونید من آریان هستم .استاد این واحد درسی تون و خوشوقتم که این ترم رو با شما میگذرونم .امیدوارم تا پایان ترم ساعتهای خوب و پر باری رو باهم داشته اشیم خب ..من خودمو معرفی کردم بهتره شما هم یکی یکی خودتون را معرفی کنین .در ضمن اگه لازم دونستین اسم کوچیک و هر چیز دیگه ای که خواستین بهش اضافه کنین .از همین حالا بگم من استاد سختگیر نیستم و اصلا تو کلاسم حضور و غیاب نمی کنم پس این حضور وغیاب نیست فقط جهت معارفه اس خب ...لطفا از اینجا ...شما خودتون را معرفی کنین .
-کاوس دارایی .مجید اکبری .مهدی حسین فتاح .فرزانه کلاهدوز از اصفهان .
اکرم رضایی از شاهرود ...
خانم رضایی مشکلتون حل شد ؟
بله استاد متشکرم .
استاد با محبت سری تکان داد و گفت :
لطفا ادامه بدین .
سیده مهتاب حسینی شیرازی .معیری ....
استاد به حالتی که گویی در ذهنش بدنبال چیزی می گردد پرسید :
اسمتونو بفرمایید ؟
- گیسو هستم .گیسو معیری
- استاد یکی از ابروانش را بالا داد و پرسید :از کجا ؟
- از مازندران .
- استاد لحظه ای مکث کرد و ادامه داد :خیلی خب نفربعد ؟
- {گیســــــــــــــــــــــــو254-255}
- نازلین روحی ...
استاد رو به بچه ها کرد و با نهایت احترام گفت :خانم روحی ترم قبل سه جلسه مهمون افتخاری ما بودن ....
رو به نازلین ادامه داد:
- از دیدار مجدد شما خوشحالم .
- منم همینطور استاد برام سعادتیه .
وقتی همینطور بچه ها خودشان را معرفی کردند نازلین اهسته به گیسو گفت :
- فکر کنم نظر شو جلب کردی .
- چرا این فکر را کردی ؟
- اخه فقط از تو باقی مشخصاتتو پرسید دقت کن ببین چرا از بقیه نمی پرسه ؟
- چه ربطی دراه ؟احتممالا فامیلیم براش اشنا بوده ...حالا لطفا بقیه دیالوگ هاتو بذار برای بعد .
صدای استاد حرف انها را نیمه تمام گذاشت .
- خب اینطور که من میبینم تعداد شما بیشتر از ظرفیت کلاسه ...اینه که من امیدوارم که صدام به همه کلاس برسه .حالا قبل از اینکه وارد بحث بشیم ببینم سروران گرامی نظری پیشنهادی برای مطرح کردن دارن یا خیر ؟
- صدا از کسی خارج نشد .لحظه ای بعد صبر کرد انگاه ادامه داد :
- انتظار داشتم با یه کلاس اکتیو مواجه بشم ایده نظر و پرسش باید از سر و روی دانشجو بریزه نکنه با من راحت نیستسن ؟
صدای بچه ها پیچید :نه استاد ....نظری نداریم ..ما راحتیم ....
- خیلی خب پس من درس را با نام خدا شروع می کنم ولی اینه گفته باشم کسایی که تو یاین کلاس بالاترین نمره را می گیرن که بیشترین سوال در ذهنشان بوجود بیاد و با ارائه کردن اون یا دادن ایده جدید حتی اگه در مورد چگونگی برگزاری امتحان باشه خودشون را تو کلاس مطرح کنن ......
- ********
- وقتی استاد با نیم تعظیم از کلاس خارج شد گیسو با شوق گفت :
- عجب استادی !واقعا اخرشه
- دیدی گفتم ؟معرکه اس .
- حق داشتی چقدر مؤدب و با نزاکته .اصلا نفهمیدم کی وقت تموم شد .
- درسته .چه جالب !با هر کدو م از بچه هایی که ترم قبل باهوشون درس داشت یه خوش و بشی کرد .
- تو رو هم خیلی تحویل گرفت .
- ولی به هیچ کس مثل تو گیر نداد وای چقدر گرسنمه بیا بریم از بوفه یه چیزی بگیریم .گیسو خودش هم متوجه توجه بدقت پنهان شده ی استاد شده بود ولی زیاد به ان توجه نکرد این چیزی نبود که تازگی داشته باشد خیلی وقتها اساتید به دلایل خاص خودشان مثل ذکاوت و توجه و دقت نظر و ....به یک یا چند دانشجو توجه نشان می دادند .
گیسو گفت :
- باشه بریم ولی من گرسنه نیستم ساعت بعد با کدوم استاد کلاس داری ؟
- با استاد قاسم زاده .
- پس کلاسمون جداست من با دکتر مصباح کلاس دارم .
نازلین اهسته گفت :
- گیسو یه چیزی می گم ....فقط روتو اونور نکن ..باز همون پسره اینجاست .فکر کنم باهات کار داره .
رنگ از روی گیسو پرید .
- کدوم پسره ؟
- نمیدونم اسمش چیه ..همونکه هی بهت سلام می کنه ....
- مازیار را می گی ؟
- اسمش اینه .؟چطور فهمیدی ؟خبرهایی شده ؟
- یه چیزهایی هست بعدا بهت ....
ناگهان محبوب را در چند قدمی خود دید که بدون توجه به او از پله پایین می امد برای لحظه ای چشمانش را بست ووقتی انرا گشود محبوب را جلوی خود دید که با وقار همیشگی سلام کرد او هم گفت :
سلام .
- حالتون چطوره ؟
- خوبم .متشکرم .
برای لحظه ای نگاهش به مازیار که حالا در میدان دیدش قرار گرفته بود افتاد مازیار با لبخندی دردناک سرش را به نشانه سلام تکان داد و بلافاصله از انجا دور شد .
- سلام
این نازنین بود که خود را قاطی می کرد و محبوب هم جوابش را داد .گیسو نازلین را به محبو ب معرفی کرد و گفت :
- دوستم خانم روحی .
بدون توضیح اضافی رو به نازلین ادامه داد :اقا محبوب .
- باید منو ببخشید که اون شب مجبور شدم به اون سرعت مجلسو ترک کنم ....
گیسو همزمان در دلش به او گفت "چه عجب یه دفعه این زحمتو بخودت دادی که عملت را توجیه کنی "
- ...کاره دیگه ...برای هرکسی پیش میاد .کسی که دلخور نشد که ؟
- نه .گمان نکنم .(باز هم در دلش افزود :"به جز من "
- به هر صورت خواستم بگم ....اجازه بدین ....
همانطور که صحبت می کرد کیف چرمی خود را گشود و شال گردن گیسو را خارج کرد و گفت :....این تو ماشینم جا مونده .بفرمایید .خدمت شما..
گیسو با ناوری انرا گرفت و گفت :
- متشکرم .
- حتما خیلی دنبالس گشید متاسفانه فرصت نکردم زودتر براتون بیارم .
- در هر صورت متشکرم .
- با من امری نیست ؟
- نه زحمت کشیدین .
- خدانگهدار.
و به ارامی از انها دور شد .گیسو برای چند لحظه همانطور هاج و واج به رفتن محبوب و سپس به انچه در دست داشت نگریست .تقریبا مطمئن بود که انرا تو یماشین او جا نگذاشته است .پس چطور نزد محبوب سر در اورده بود ؟
وقتی بیشتر متعجب شد که بوی عطر مردانه ای از ان به مشام می رسید ؟
گیسو با حالتی مستاصل و متعجب به نازلین که مشکوکانه با لبخندی او را می نگریست گفت :
- چند شب پیش جایی دعوت داشتیم ...یه دعوت خانوادگی بود اونم اونجا بود .مثل اینکه شال گردنمو جا گذاشتم خیلی بعد شد .حتما فکر میکنه که چقدر دست و پا چلفتی ام .
نازلین با دلسوزی همیشگی اش گفت :
- اینطور فکر نکن .این اتفاق ممکنه برای هر کسی بیافته. حالا یه کم عجله کن ..دارم از گشنگی تلف می شم .
همانطور ادامه داد :خب ....که اینطور ..میبینم که یه فولدر تو قلبت باز کردی ...
*********
گیسو تمام انروز را تا حدود ساعت چهار کلاس داشت اما از ان چیزی نفهمید تمام حواسش پیش شال گردن بود و سعی می کرد معمای انررا حل کند .با اینحال متوجه عدم حضور مازیار شد .چون همیشه سنگینی نگاه او را احساس می کرد وحاللا خبری نبود .
موقع رفتن وقتی با همکللاسیهاش خداحافظی می نمود دزدانه نگاهی به اطراف انداخت اما باز هم او را ندید .در بین راه نازلین گفت :
- فردا کلاس داری ؟
- اره چطور مگه ؟
- من یه کار واجبی تو دانشکده هنرهای زیبا دارم میای یه سر باهمدیگه بریم اونجا ؟
- باشه برای پس فردا که منم بیکارم .اونجا چه کار داری ؟
- خیال دارم یکی از اساتید موسیقی رو ملاقات کنم .اخه تا عید وقت دارم که یک کم بخودم برسم میخوام یه استاد خوب پیدا کنم تا بهم موسیقی یاد بده .تو چی باهام میای ؟از موسیقی خوشت میاد ؟
- اتفاقا خیلی وقته که به فکرشم ولی تنها بودم میدونی که دوست ندارم تنهایی جایی برم .
- پس درست شد دوتایی می ریم وحسابی تخفیف می گیریم .
راهی تا سر مسیر نمانده بود .انجا دیگر از هم جدا می شدند چون نازلین با خانواده اش زندگی می کرد .
گیسو ناگهان متوجه اتومبیل مازیار شد که از کنار انان رد شد و کمی جلوتر ایستاد .اتومبیل خاموش شد و مازیار از ان پیاده شد .نازلین هم که متوجه شده بود .پرسید :
- این دیگه اینجا چه میکنه ؟
- نمی دونم تو رو خدا نایست . یک کم تندتر بیا ....
- اتفاقا خیلی وقته که به فکرشم ولی تنها بودم میدونی که دوست ندارم تنهایی جایی برم .
- پس درست شد دوتایی می ریم وحسابی تخفیف می گیریم .
راهی تا سر مسیر نمانده بود .انجا دیگر از هم جدا می شدند چون نازلین با خانواده اش زندگی می کرد .
گیسو ناگهان متوجه اتومبیل مازیار شد که از کنار انان رد شد و کمی جلوتر ایستاد .اتومبیل خاموش شد و مازیار از ان پیاده شد .نازلین هم که متوجه شده بود .پرسید :
- این دیگه اینجا چه میکنه ؟
- نمی دونم تو رو خدا نایست . یک کم تندتر بیا ....
- مازیار گفت :خانم معیری ..لطفا فرار نکنید ..میخوام چند کلمه باهاتون صحبت کنم .
گیسو همانطور که حرکت می کرد جواب داد :
- من حرفی ندارم که بهتون یزنم .
- ولی شما به من قول دادین . فقط چند دقیقه وقتتونو می گیرم .
نازلین به گیسو گفت :من دارم میرم .کاری نداری ؟
گیسو با عصبانیت گفت :گجا ؟میخوای منو تنها بذاری ؟
- فکر می کنم اینطوری بهتر باشه .
آهسته اضافه کرد :
- به حرفاش گوش کن ....شاید منظور بدی نداشته باشه ...خداحافظ .
- لعنتی .
گیسو با عصبانیت پایش را به زمین کوفت و دور شدن نازلین را تمامشا کرد .مازیار جلوترامد و ارامتر گفت :
- حالتون چطوره ؟
- مگه شما برای من حالی میذارین ؟
مازیار از این جواب او مکدر شد و گفت :
- خواهش می کنم بیاین سوار شین ...اینقدر هم بد اخلاق نباشین .
- نمیخوام سوار شم .میخوام پیاده برم حرفیه ؟
گیسو عصبانی بود و مازیار بشدت از حرفهایش می رنجید ولی باز هم دست بردار نبود از نظر مازیار همین که جوابش را می داد بهتر از وقتی بود که اصلا حرف نمی زد .گیسو با عجله براه افتاد .مازیار با کنترل اتو مبیلش را قفل کرد و بدنبال او براه افتاد وقتی به او رسید با او همراه شد .پس از لحظه ای با محبت گفت :
- گیسو ...گیسو ...
- گیسو نگاهی به او انداخت و چیزی نگفت ادامه داد :
- نمیخوای یک کم مهربون تر باشی ؟
گیسو جواب نداد راه سرازیر ناخود اگاه بر سرعتش می افزود مازیار ناامیدانه به صحبتش ادامه داد:
- وقتی سه ترم پیش تو راه پله ی دانشگاه دیدمت نفسم بند اومد حالا هم همون احساسو دارم .....به انندازه کافی برام سخته که حرفای دلمو بهت بزنم وای بحالی که تو اینطوری باهام رفتار کنی .خیلی خب .شلید اینطوری بهتر باشه من مثل همیشه که شبیه دیوونه ها ...تو اینه باهات حرف می زننم همینطوری برای خودم صحبت می کننم ....
نمی دونم بی چی اعتقاد داری ؟ولی به هر چی که می پرسی به حرفام گوش کن ..گیسو من دوستت دارم .سه ترم که دوستت دارم خودت هم اینو می دونی .
- حرف یک روز دو روز نیست ...خیلی سعی کردم فراموشت کنم ولی نشد .سعی کردم خودمو سرگرم کنم ولی نشد ..سعی کردم بیشتر درس بخونم اونم نشد ....به در نگاه می کردم تو رو می دیدم ..به جزوه هام نگاه می کردم تو رو می دیدم .به هر جا نگاه می کردم تو اونجا بودی ....حتی وقتی چشمامو م یبستم و پلکهامو بهم فشار م یدادم ئبازم تو اونجاری بودی .به خودم قول می دادم توی دانشگاه یه جا اروم بگیرم و طرفت نیام ..نبینمت .صداتو نشنوم ولی نمیشد هرطرف می رفتم اون راه به تو ختم می شد ...
......من کسی نبود م که به کسی دل ببندم ..دنبال کسی راه بیافتم یا سر خیابون جلوی کسی را بگیرم و اینطوری خودمو کوچیک کنم همیشه سر م به درسهام گرم بوده ..ولی تو به من احساسی را دادی که هیچ وقتی تجربه نکرده بودم ..{گیسو 260-261}
....لعنتی !من داشتم زندگیمو می کردم .تو ارامشم را بهم زدی ...بیخوابم کردی ...اشفته ام کردی ..منو از خواب و خوراک انداختی وقتی می دیدمت تب می کردم داغ می شدم اتیش می گرفتم .تو چه ویروسی بودی من نمیدونم ؟تا اونوقت هرچی دختر سر راهم سبز می شد وجودم نسبت بهش مصونیت نشون می داد...ولی نمیدونم چرا پادزهر تو رو نداشت ؟
....اینهمه بلا سرم اوردی یه نگاه بهم ننداختی .میگن چشمها اسرار دل ادمها رو فاش می کنه عردفعه بهت رسیدم چشمام از حدقه زد بیرون ولی تو چکار کردی ؟سرت رو انداختی پایین و رد شدی .اینقدر منو ناچیز و بی مقدار دیدی ؟اخه چرا ؟چشمات از چه جنسی یه که نگات اینقدر گرون قیمته ؟من که اونو ارزون نمی خوام .هر چی بخوای براش می دم فقط بگو چقدر می خوای ؟..تو رو خدا یه کم بهم تقلب بدین .از کدوم راه برم که به جواب برسم ؟اخه من تا حالا از این مسئله ها حل نکردم ....تموم راه هایی رو هم که به فکر م رسید امتحان کردم .
قدم های گیسو کندتر شده بود ولی بازهم چیزی نمی گفت .مازیار موکدانه ادامه داد:
- خیالت را راحت کنم اگه منو تو خونه ی دلت راه ندی اینقدر پشتش می ایستم و در میزنم تا بالاخره بازش کنی اینقدر زار می زنمو گدایی می کنم که بالخره یه دو زاری کف دستم بذاری .
.....نمیتونی تا ابد دور از دسترس باشی اکه خونه ات را تو وسط ابرها بسازی بازم وقتی بخوای بیای بیرون منو اونجا پشت در میبینی .منو ببخش اگه چرت و پرت میگم ولی به من حق بده یک سال و نیم انتظار منو دیوونه کرده ..منظور بدی ندارم میخوام باهات ازدواج کنم ...می خوام تمام عمرمو با تو باشم .میخوام با تو به ارامش برسم و با تو .....زیباترین لحظه های زندگیمو نقاشی کنم .من نمیدونم توی اون ذهنیت چی میگذره ؟چه احساسی نسبت به من داری ؟دست کم اینو به من بگو ؟بگو کجای کارم ؟چه یرادی دارم ؟خودمو حرس می کنم بگو چه غلطهایی دارم هر چند بار که بگی از روشون جریمه می نویسم .اگه ......
همینطور که راه می رفتند به محوطه باز و سر سبزی رسیدند .انجا یک میدان کوچک و خلوت وجود داشت گیسو لحظه ای ایستاد ووقتی مازیار روبرویش قرار گرفت متوجه شد که دیگر غضبناک نیست .گیسو با ارامش گفت :
- حرفاتون تموم شد ؟
- نه ....ولی چطور مگه ؟
- میخواستم جواب سؤالاتونو بدم .
رنگ از روی مازیار پرید .دلش نوید خبرهای خوشی نم یداد با این حال گفت :
- بفرمایی گوش می کنم .
- پرسیدین چه احساسی نسبت بشما دارم ؟.....باید بگم هیچ احسای نسبت به شما ندارم .در واقع اگه ناراحت نمیشین باید بگم ازتون خوشم نمیاد .
مازیار با صدایی که بیش از پیش دو رگه شده بود پرسید :
- اخه چرا؟از چه چیز من خوشتون نمیاد .
مازیار به جذابیت چهره اش واقف بود .نمیتوانست تصور کند چه چیزی در او گیسو را راضی نمی کند .ناگهان متوجه چیزی شد .مانند شخص حسودی با طعنه و دردمند گفت :
- می فهمم ......ماشین اون مدل بالاتره .قیافه اش از من جذاب تره ....نمیتونم فکر کنم بجز این چیز دیگه ای میتونه باشه ....اونو دوست داری مگه نه ؟
- گیسو تقریبا دادکشید :
- نه
- پس چیه ؟
گیسو به سراپای او نگریست .مثل کسی که برای اولین بار کسی را برانداز می کند مازیار نگاهی به خودش انداخت و ناگهان کاپشن مدل برفی اش را از تنش بیرون اورد و محکم جلوی پای گیسو به زمین کوبید .
گیسو با تعجب به این حرکاتش نگاه می کرد متوجه شد که او بجز یک پیراهن نازک لباس گرمتری نپوشیده بود .مازیار به کارش ادامه داد و با عصبانیتی که بیشتر نثار خودش می کرد دو دگمه بالای پیراهنش را هم باز کرد .انتهای لباسش را هم از شلوارش بیرون کشید .بعد دستهایش را داخل موهایش فرو کرد و انرا بهم ریخت و همانطور بدون اینکه به گیسو نگاه کند .تلوتلو خوران به طرف نیمکتی که در ان نزدیکی بود پیشش رفت و روی ان نشست ارنجش را به زانوانش تکیه داد و صورتش را با دستانش پوشاند .
اینهمه به سر ووضعش رسیده بود ..برای هیچ این دختر اصلال او را نمی دید !
گیسو با دهانی باز به او خیره شده بود .لحظه ای بعد به او نزدیک شد .با صدایی ارام که به قصد عذرخواهی کمی محبت چاشنی ان کرده بود گفت :
- من ....من ...متاسفم دلم نمی خواست ناراحتتون کنمن ولی ...
- لحظه ای سکوت کرد و گفت :
- ...باشه درموردش فکر می کننم .
- مازیار دستانش را از روی صورتش برداشت و زیر چانه اش حمایل کرد با چشمانی رقصان ولبی لرزان به گیسو خیره شده بود.
- حالا یک قدم به پیروزی نزدیک تر شده بود .
- تمام این صحنه کمی دورتر از چشمی اتفاق م یافتاد که با حسرت بدان می نگریست .محبوب بینوا دیگر طاقت دیدن این صحنه را نداشت .
******
گیسو مقنعه اش را از سر برداشت و شیر اب سرد را باز کرد و سرش را زیر ان گرفت و لحظه ای بعد همان طور که انرا م یبست .سرش را باللا اورد و به اینه بالای دستشویی خیره شد .لحظه ای تامل کرد .سپس مقنعه اش را برداشت و به اتاق رفت .بی اراده روی تختش نشست .نفهمید چقدر به همان حالت ماند .چرا هیچکس توی سوئیت نبود؟بچه ها کجا رفته بودنند؟
حوصله نداشت فکر کند .هر جا بودند بالاخره پیدایشان می شد .به دیوار روبرو خیره شد .دیوار سفید بود همانطور که به ان می نگریست خطوط منظم تر شدند ونقش هایی پدید امد که یواش یواش منسجم تر شد حالا قابل تشخیص بود نگاه اندوهگینی بود از چهره ای اشنا ....چهره محبوب .
گیسو یکه ای خورد و پلک هایش را محکم بهم فشرد ووقتی انرا گشود دیگر به دیوار ننگریست .ناگهان صدای عجیبی به گوش رسید .نگاه مضطرب و متعجبش را به اطراف دواند و روی کیفش ثابت نگه داشت برخاست و انرا برداشت و به داخلش نگریست .صدا برای لحظه ای قطع شد .بالاخره جسمی را که در لفافه ای کادو پیچیده شده بود از کیف خارج کرد .به سرعت انرا از بسته بندی خارج کرد و با حیرت به ان خیره شد .حدسش درست بود اما چگونه سر از کیف او در اورده بود ؟
لرزشی در دستش پدید امد دوباره صدا به گوش رسید با تردید دکمه ی انرا فشرد و به صدایی که دنیایی از وحبت در ان احساس می شد گوش داد:
- الو ....سلام ..حالت خوبه ؟مزاحم شدم ؟
گیسو فقط جواب سؤال اخرش را داد و گفت :
- نه من ...من هنوز تو حیرتم شما چطور اینو تو کیفم گذاشتین ؟کی ؟
- از گوشی خوشتون اومد ؟امیدوارم سلیقه ام را بپسندی .
- من هنوز اون را قبول نکردم که شما ...
مازیار حرفش را قطع کرد وهمانطور به نرمی گفت :
- یک ساله که خطشو گرفتم ولی یه هفته پیش گوشی اونو برات خریدم میدونم که قبولش می کنی .
- چرا همچین فکری کردین ؟اخه من نیازی بهش ندارم وگرنه یکی برای خودم تهیه می کردم .
- ولی من نیاز دارم که اون پیش تو باشه نمی خوام وقتی خواستم باهات تماس بگیرم یک ساعت پشت خط تلفن خوابگاهتون منتظر بمونم و سر اخر شارز باطری ام تمام بشه تازه شبها بیشتر بهش احتیاجه ..نصف شب قیمت مکالمه کمتر می شه .
گیسو نمی دانست چه بگوید بی اختیار کلمات برزبانش جاری می شدند گفت :
- در هرصورت ...من که ....
دائما مازیار صحبتش را قطع می کرد :
- انتظار ندارم زیاد باهام تماس بگیری .من خودم به تو زنگ می زنم ولی از همین حالا بهت هشدار می دهم که نمی ذارم شبها بخوابی ...باید تو بدخوابی هام شریک باشی .
با پرسشی ادامه داد :
- تنهایی ؟
- بله .
- گیسو احساس کرد که پاهایش در مرداب فرو می رود چرا اینقدر بی اراده شده بود ؟چرا تماس را قطع نمی کرد ؟
به خودش نهیب زد "دیگه جوابشو نده .به یه بهونه خداحافظی کن "
دوباره متوجه صدای مازیار شد که پرسید :
متوجه شدی ؟
متوجه نشده بود .پرسید :چی ؟
شماره موبایلمو یاداشت کن .
اصلا نیازی به دانستن شماره اش نداشت .مازیار دوباره پرسید :
- متوجه شدی ؟
گیسو بی اختیار جواب داد :
- بله .
شماره رندی بودو بلافاصله اضافه کرد :
-ببخشید کاری ندارین ؟موبایلو ...
- چرا ...وقتی خوابیدی توی ذهنت صدای منو می شنوی .من صدات می کنم وقتی صدامو شنیدی پاشو شماره امو بگیر .
گیسو با تعجب گفت :چی ؟؟
- من صدات می کننم و تو هم اونو می شنوی .بعد بلند شو و باهام تماس بگیر .
- من ....من اینکار و نمی کنم .
- چرا ....می کنی .
- نه نمیکنم .
- چرا زنگ می زنی .
- نمیزنم .
مازیار به التماس در امد.
- ازت می خوام اگه صدامو شنیدی .....این لطفو بکنی و باهام تماس بگیری .
- و اگه نشنیدم ؟
- میشنوی من مطمئن هستم ...امتحان می کنیم .
- حالا ببینیم ....شاید .
- متشکرم
- گفتم شاید قول نمی دم .
- به همینش هم را ضیم .نگران قبض تلفن هم نباش خودم پرداختش می کنم .گیسو بدون خداحافظی تماس را قطع کرد می ترسید مازیار به بهانه ای باز هم صحبت را طولانی تر کند .نفسش را محکم بیرون داد و خودش را به حالت ریلکس در اورد و اجازه داد بدنش ازاد باشد و همان طور به حرفهای مازیار فکر کرد .یعنی چه که گفته بود "مرا صدا خواهد زد ؟"
- برای لحظه ای به گوشی نقره ای رنگ نگریست و بعد انرا داخل کیفش فرو کرد بعدا درمورد ان تصمیم می گرفت .
در ورودی سوئیت به صدا در امد و لحظه ای بعد فرانک سر زده وارد اتاق شد و گفت :
- هی اینجا چکار می کنی ؟نگهبانی میدی ؟پاشو یه فیلم جدید اوردند خیلی قشنگه ...همه جمعن ....هنوز اولشه ..د پاشو دیگه ...
- حسش نیست میخوام بخوابم .
- مرض نگیری از وقتی از شمال اومدی یه جور دیگه شدی ...خون دماغمون کردی ..همش می خوابی ...کاش اسم اینجا را عوض خوابگاه میذاشتن "بیدارگاه "اونوقت دست کم تکلیفمون معلوم بود اونوقت همه به بهونه اسمش دائما تو رختخواب نبودن .
- چیه ؟باز قرص غرغر خوردی .نیومدن من چه ربطی به تو داره ؟
فرانک چیزی را که در جستجویش بود یافت و در جیب لباسش فرو کرد و با دلخوری گفت :
- بگیر بخواب سه تا لحاف هم بنداز روت یه وقت نچای.
و ازاتاق خارج شد .
*****
گیسو تصمیم گرفته بود بخوابد ولی صدای زنگ تلفن خوابش را پراند بلند شد و گوشی را برداشت :
- بله .
در امتداد نگاه تو