رمان گیسو قسمت بیست و ششم
![]()
قسمت بیست و ششم
مادر همانطور که پرده های تازه شسته اش را که وصل کرده بود مرتب میکرد با تعجب پرسید:
- آخه چرا؟
گیسو هماطنرو قدم زنان بدون اینکه به مادرش نگاه کند گفت:
- چون محبوب به من علاقه ای نداره...من فکر میکنم حدس شما درست بود عموجان اونو مجبور به این کار کرده...
- از کجا فهمیدی؟
- همینطوری...اون هیچ عکس العمل خوبی نسبت به من نداره. حتی بزور چند کلمه باهام حرف میزنه..اون آدمیه که من نمیفهمم پشت هر حرفی که میزنه چه منظوری داره؟ همیشه پیشش دست و پامو گم میکنم...هر کاری انجام میدم انگار به نظر اون بچه بازی یه...
- اینکه نشد دلیل، خب بعضی مردها اینطورین...احساساتشون رو پنهون میکنن و به موقعش اونو بروز میدن...تو از چه مردی خوشت میاد؟ کسی که تا بهت رسید از عشق و عاشقی دم بزنه و دو روز دیگه یادش بره؟ همچین آدمهایی هر روز عاشق یه نفر میشن...
- نه مادر منظورم این نیست ولی باید یکم بهم توجه نشون بده؟ من باید یه جوری بهمم که اون چه تصوری در موردم داره؟ وقتی اینطوری رفتار میکنه معلومه که من ول معطلم...خوشم نمیاد وقتی بهش رسیدم چشمامو چهار تا بکنم و یه تلسکوپ هم جلوم بگیرم تا ببینم میتونم یه ذره احساس رصد کنم یا نه؟
- ولی دخترم، محبوب مرد زندگیه...چرا فکر میکنی دو نفری که میخوان با هم زندگی کنن حتما باید عاشق هم باشن.خیلی چیزهای دیگر هم هست که لازمه و اگه نباشه زندگی رو خراب میکنه مثل ِ گذشت و فداکاری، اعتماد به نفس، همکاری و همیاری و هر کدوم از اینا برای شروع یه زندگی لازمه ولی کافی نیست. خیلی از عشق ها بعد از ازدواج بوجود میاد.
- خب اگه بوجود نیومد چی؟ اگه نتونستن همدیگرو تحمل کنن چی؟ درسته محبوب پسر خوبیه..خوش تیپ و جذابه،سرش به تنش می ارزه، تحصیل کرده است ولی احساس نداره..روح نداره، منو درک نمیکنه، یه تیکه یخه...
وقتی این جمله از دهانش خارج شد ناگهان یاد صحنه ی گل دادن به دخترک موقع مسافرتشان افتاد. پس این حرف درست نبود محبوب احساس داشت ولی شاید بروز نمیداد. حتماً علاقه ای در کار نبود.
مادر گفت:
- چی شد؟ چرا یکهو ساکت شدی؟
گیسو ابرهای خیال را از ذهنش به کناری زد و گفت:
- هیچی مادر..میخواستم یه چیزی بهتون بگم.
مادر دست از کار کشید و صاف ایستاد. پرسشگرانه گفت:
- خب؟
- من...من یه یک نفر دیگه علاقه دارم.
- باید حدس میزدم.
گیسو نگاه گذرای محجوبانه ای به چهره مادرش انداخت ولی چیزی دستگیرش نشد. ادامه داد:
- یکی از بچه های دانشگاهمونه.
فرنگیس بی اختیار همانطور که به گیسو مینگریست به طرف اولین مبلی که نزدیکش بود رفت و نشست. فرنگیس انگشتانش را به بازی گرفت و ادامه داد:
- از کی تا حالا...منظورم اینه که چند وقته که...؟
- دو هفته پیش..تو را ه خوابگاه جلومو گرفت. البته بارها خواسته بود که باهاش حرف بزنم....بخدا اصلاً جوابشو نمیدادم. تا اینکه اون روز بهم گفت که..یعنی...
مادر آرام گفت:
- که اینطور...بیچاره محبوب.
گیسو با اعترض گفت:
- محبوب اصلا هم بیچاره نیست. اگه بهفمه که جواب من منفی یه. مطمئنم که خیلی هم خوشحال میشه...
اشک در چشمان فرنگیس جمع شد. گیسو هم مانند خود او لجباز بود. احساس کرد که او هم به نوعی محبوب را آزار میدهد. اما، چرا؟ گیسو همانطور به حرف زدن ادامه داد و گفت:
- اگه فکر میکنی خان عمو عصبانی میشه یا چیز دیگه، من خودم درستش میکنم، اصلاً خودم به محبوب میگم.
فرنگیس همانطور مات و مبهوت با دهانی نیمه باز به گیسو نگاه میکرد. هنوز حرفهایی که شنیده بود باور نمیکرد.
گره روسریش را که جهت گردگیری بسته بود از سرش گشود و به طرفی انداخت که گیسو متوجه چشمان پر از اشکش شد. به طرفش آمد. زانو زد و دستهایش را در دست گرفت و گفت:
- چیه مادر؟ چی شده؟ ناراحتتون کردم؟
فرنگیس آرام شروع به نوازش کردن اون نموند و گفت:
- نه، عزیزم... چیزی نیست. فقط نگرانتم...امیدوارم درست تصمیم بگیری.ازدواج مساله مهمی یه...خودت هو اینو میدونی. تو این شانس رو داری که بین اونایی که ازت خواستگاری میکنن یکی رو انتخاب کنی....
تاکید کرد:
- بهترین رو انتخاب کنی. ولی من....بدون اینکه حق تصمیم گیری داشته باشم به خونه بابات قدم گذاشتم.
گیسو فرصتی بدست آور تا سوالاتی که در ذهنش میگذشت عنوان کند. آرام گفت:
- مادر...شما بابا سعید رو دوست نداشتین؟
فرنگیس لحظه ای مکث کرد. احساس کرد، دست مادرش که هنوز او را نوازش میکند لرزید.
- اونوقتها مثل الان نبود...من بدون اینکه پدرت رو دوست داشته باشم زنش شدم. راستش را بخوای ازش متنفر هم بودم...ولی بعدا یواش یواش احساسم عوض شد.
وقتی باهاش زندگی کردم فهمیدم که ضرر نکردم شاید هم شانس آوردم که یکی از بهترین آدمهای روزگار نصیبم شد. آدمی که بهش افتخار میکنم و هیچ مردی را در حد اون نمیبینم.
گیسو گفت:
- شاید هم بابا سعید خیلی زرنگ بوده که تونسته احساس شمارو عوض کنه به قول استادمون نشش رو درست بازی کرده.
- پدرت خیلی بلا بود. خیلی آروم پیشروی کرد و بالاخره به خواسته اش رسید. حق با توئه. اینم یه جور زرنگیه.
فرنگیس برای لحظه ای ساکت شد. گیسو که دید ممکن است فرصت از دست برود. پرسید:
- مادر، شما چند ساله بودین که ازدواج کردین؟
- تقریباً نوزده ساله.
- تا اون موقع به کسی علاقه مند نشده بودین؟
- من اونقدر خودخواه و مغرور بودم که بخودم اجازه نمیدادم به کسی علاقه مند بشم. از ازدواج کردن هم متنفر بودم. اصلا دنبال این چیزها نبودم. اینقدر که وقتی آپاندیسم درد گرفت و حالت تهوع داشتم، فکر کردم باردارم. چیزی در مورد روابط زناشویی نمیدونستم.
گیسو با این که این مطلب را میدانست، ولی با خنده ای تصنعی گفت:
- چه جالب! پس دنبال چی بودین؟
- نمیدونم، شایدم هیچی...دچار روزمرگی بودم، تا درس داشتم که درسامو میخوندم ،اونم که تموم شد، دیگه نذاشتن عرقم خنک بشه.
- پس عاشق کسی نبودین...اگه اینطور بود زندگی کردن با یک نفر دیگر خیلی براتون سخت میشد. اونوقت نمیتونستین تحمل کنین که با آدمی که ازش متنفرین زندگی کنین...ولی من فکر میکنم شما از پدر هم زرنگتر بودین. بعضی اوقات وقتی میبینم که پدر اینقدر دوستتون داره از تعجب شاخ در میارم. هیچوقت ندیدم سرتون داد بزنه حتی اینقدر که من خبر دارم مدتها بخاطر شما با مادرش قطع رابطه کرده بوده...مادر رازتونو فاش کنین. شما چیکار کردین که اینقدر دوستتونداره؟!
فرنگیس لبخندی به لب آورد و گونه ی گیسو را کشید و گفت:
- ای ناقلا....این چیزی رو که تو الان داری میگی، من هیچوقت بهش فکر نکردم. احساس ما زنها بیشتر غریضیه...من فقط از روی غریضه ام رفتار کردم. ....من یه زن بودم و از نظر من زنها باید نرم و لطیف، خواستنی و محجوب باشن. البته تا حدود 17سال اینو نمیدونستم چون همه همبازی هام پسر بودن، ولی بعداً فهمیدم که هر کسی توی این دنیا باید نقش خودشو بازی کنه....دخترها نقش خودشونو و پسرها هم نقش خودشونو...
- من نمیفهمم...منظورتون چیه؟
- نمیدونم چطور برات توضیح بدم؟...تو زندگی یه سری از کارهاست که باید بعهده ی مردها باشه. حالا بعضی زنها بزور میخوان اون کارها رو انجام بدن. مثل کشتی گرفتن یا زور آزمایی یا انتخاب شغلهایی که عملا متعلق به آقایونه ولی خانمها برای اینکه میخوان اثبات کنن از مردها کمتر نیسن، هی بخاطرش قیام میکنن و ادعا میکنن که حقوقشون ضایع شده...ولی واقعیت اینه که باید به مردها سپرده بشه. نمیدونم بعضی از ما زنها چه الزامی داریم اینطوری خودمونو به رخ آقایون بکشیم. در صورتی که چیزهایی دیگه ای هست که عملا میتونه برتری ما رو ثابت کنه. دیدن زنهایی که«کشتی کج» میگیرن همون قدر خنده داره که مردی روسری سرش کنه و بافتنی ببافه...بنظرت غیر اینه؟
- حرفتون کاملاً درسته.
- در واقع اونا میخوان ثابت کنن که غیر عادی ان. در حد کوچکترش...توی زندگی خانوادگی...مردها باید کار بکنن، به وضعیت خانواده برسن، اجسام سنگین رو بلند کنن و ...حتی خرید خونه هم باید به عهده مرد خونه باشه. یه زن نباید با یه مغازه دار سر خرید سیب و .... چونه بزنه. مگه چیزهایی که سلیقه ای یه و مربوط به زن هاست مثل چیزهایی که باید لوازم خونه ست بشه و خلاصه هر چیزی که توش قراره از ظرافت جلوه ای داشته باشه.
.... و در عوض خانما باید به اوضاع بچه ها و تربیت اونها، وضعیت خورد و خوراک خانواده و امورات داخلی منزل بپردازند و همه این کارها باید در نهایت سلیقه و اعتدال باشد. باید بگم مهمترین وظیفه ی یک زن رسیدیگ به همسرشه که خسته و کوفته از تلاش روزمره به منزل میاد و طالب محبت و راحتیه...اونم به حد اعتدال...چیزی که از اعتدال خارج بشه آفت زندگیه....
... زنی که برای راحتی شوهر و بچه هاش تمام بارها رو بدوش میکشه و فکر میکنه که داره شق القمر میکنه عملا کارگر خونه اش.وقتی چند بار سطل آشغال خونه رو بیرون گذاشتی و یا به خرید رفتی یا به دکتر رسوندی، شوهرتو بدعادت میکنی و اونم به راحتی از زیر کار در میره و دفعات بعد هم خودت باید این کارها رو انجام بدی. یک بار و به هنگام ضرورت ممکنه موردی نداشته باشه ولی در دراز مدت آفت جونت میشه. اونوقته که سرت داد میکشه« خودت که میتونی انجامش بدی.» تازه طلب کار میشه. زنیکه دستهاش عاری از ظرافت باشه و همیشه خسته و تکیده و ژولیده اش هیچ جایی تو دل مردش نداره حتی اگه تموم خونه اش از تمیزی برق بزنه.
گیسو که حالا سر از دامان مادرش برداشته بود و با دقت به حرفهای او گوش میداد گفت:
- درسته، منم موافقم.
- رسیدگی به سر و وضع شوهر هم باید به حدی باشه که افراطی در اون دیده نشه مردیکه زیادی به اتوی لباس یا واکس کفشش اهمیت میده هم زیاد خوب نیستهمه این کارها روطوری باید انجام بدی که ازت ممنون باشه نه طلبکار.
.... یادت باشه همیشه زن باید مغازه دار باشه و مرد خریدار...یعنی زن ناز بفروشه و مرد هم اونو بخره. اگه جای این دو عوض بشه همه چیز بهم میریزیه.
...شاید یه چیز دیگه ای هم توی این امر دخیل باشه واونم اینه که من هیچوقت به بابات نمیگم که بهش علاقه مندم یا نه. هنوز هم که هنوزه برای بدست آوردن قلب من تلاش میکنه. دستمو براش رو نمیکنم، میفهمی؟
گیسو با تعجب گفت:
- چطور همچین چیزی امکان داره؟ یعنی واقعا تا به جال به زبون نیاوردین؟!
- نه، یه زن باید حرفهاشو با نگاه و رفتارش بزنه، نه با زبونش. قلب یه زن باید مثل یه صدف باشه تا وقتی که بسته است کسی از مروارید توش خبری نداره، به محض اینکه باز بشه همه هستیش به تاراج میره و دیگه چیزی ازش نمیمونه. وقتی مردی از عشق زنش با خبر باشه دیگه انگیزه ای براش نمیمونه که برای بدست آوردنش تلاش کنه پس نسبت به اون بی اعتنا میشه و چیزی به اسم عادت جای عشق رو میگیره البته همه اینها باز هم بستگی به مردی داره که باهاش زندگی میکنی برای هر زندگی یک تاکتیک لازمه...نمیشه همه ی زندگی ها رو با یه روش به موفقیت رسوند. به قول همکارهام تو مدرسه« العاقل بالاشاره و الجاهل تورپشتی»
هر دو خندیدند. فرنگیس ادامه داد:
یعنی میتونی عاقل را با یه نظر متوجه چیزی کنی ولی یه آدم بی فکر رو نه....باید زور بکار ببری. البته اینم بگم که منظورم این نیست که یه زن نباید کارکنه یا تو اجتماع مشارکت داشته باشه، اتفاقاً خیلی جاها لازمه...و اگه خانمها نباشن کارها لنگ میشه. کما اینکه خودمن هم کار میکنم ولی تو کار کردن هم نباید اون اصل غریزه رو فراموش کنیم. یعنی باید به زندگیت لطمه وارد نشه نباید بار مردونه بدوش بکشی. میفهمی چی میگم؟
- آره مادر، متوجه میشم.
فرنگیس با شیطنت گفت:
- ای ناقلا، خوب بحث و عوض کردی...حالا ازاون بگو...کیه؟ اسمش چیه؟
گیسو کمی مکث کرد و دوباره سرش را روی زانوان مادرش گذاشت و گفت:
- اسمش مازیاره...چیز زیادی ازش نمیدونم فقط میدونم پسرخوبیه.
- چطور چیزی ازش نمیدونی؟! یعنی نمیدونی که از چه خانواده ای هستن؟!
- چرا اینو میدونم که مادرش مهندسه و توی یه شرکت، فکر میکنم شرکت نفت کار میکنه و پدرش هم رئیس بیمارستانه...وضع مالی خوبی دارن.
- با این شغل هایی که تو میگی....باید هم سرمایه دار باشن.
- خودش هم یه پراید داره و میگه با اینکه مشکل مالی نداره، ولی توی یه شرکت، کار نیمه وقت گرفته، که روی پای خودش وایسه....
- چطور باهم آشنا شدین؟! گفتی، تو دانشگاهتونه؟!
- درسته خیلی وقت بود دور و برم پرسه میزد ولی من بهش بی توجهی میکردم. سلام میکرد، جوابشو نمیدادم. بارها ردش کردم...دست از سرم برنداشت، تا اینکه محبوب سر و کله اش پیدا شد. چندبار که اومد پیشم اونم دیگه نتونست تحمل کنه و به زور جلومو گرفت و باهام حرف زد...منم فقط گوش کردم.
گیسو کمی ساکت شد و بعدادامه داد:
- نمیدونم چی شد؟! اینقدر با احساس وصادقانه حرف میزد که ته دلم خالی شد. شاید هم دلم به حالش سوخت. آخه خیلی شوریه اس، باید ببینیش.
- خیلی خب در اولین فرصت این کار رو میکنم.
گیسو چشمانش را به پایین دوخت و گفت:
- یه چیز دیگه هم هست؟
فرنگیس با صدایی که سعی میکرد نهایتا آرامش دهنده باشد تا گیسو بتواند راحت تر حرفش رابزند گفت:
- چیه،عزیزم؟!
- اون...اون یه موبایلم بهم داده...متاسفم مادر ولی نتونستم قبول نکنم یعنی بدون اینکه خودم بدونم تو کیفم گذاشته بود. میخواستم بهش پس بدم ولی وقتی با خوشحالی گفت که یه ساله با اولین حقوقش برام خریده و ... دیگه نتوسنتم اونو بهش پس بدم....میدونم که کار بدی کردم ولی...
فرنگیس از اینکه گیسو تمام مسائلش را او در میان گذاشت خوشحال بود از این جهت گفت:
- اگه واقعاً قصد ازدواج دارین، فکر نمیکنم مساله ای باشه...ازت ممنونم که چیزی رو از من پنهون نمیکنی، خیلی وقتها گفتن بعضی مطالب به بزرگترها خیلی از کارها رو درست میکنه.
- بخدا اومدم که اینها رو براتون تعریف کنم و باهاتون مشورت کنم....نمیخوام دختری باشم که مایه آبروریزی والدینش میشه...
فرنگیس بوسه ای بر گونه دخترش نشاند و گفت:
- خودم میدونم، درکت میکنم عزیزم، من همیشه سعی کردم بچه هامو...حتی دانش آموزای مدرسه ام رو درک کنم.
... برعکس خیلی ها که، شاید فکر میکنن عشق گناهه و سعی مکینن به بهونه درس جوونارو از اون دور کنن من فکر میکنم اگه عشق نباشه پایه های گناهان بزرگتری توجامعه کاشته میشه، در واقع عشق جلوی خیلی از گناهارو میگیره. فقط باید جوونامون به ما اطمینان داشته باشن که مسائلشونو در میون بذارن. تا بتونیم هدایتشون کنیم که گمراه نشن. عشق وقتی توی جامعه مشکل ایجادم میکنه که، مجبور به پنهان کردن اون از بزرگترها و اطرافیان باشن.
.... ما بزرگترها، باید قبول کنیم که عشق گناه نیست بلکه یه هدیه الهیه. باید بپذیریم همینطور که خودمون عاشق شدیم بقیه هم حق دارن از این موهبت برخوردار بشت. در ضمن عاشق شدن دست خود آدم نیست. یعنی یه مقوله عقلانی نیست که آدم تصمیمی بگیره یا حساب شده عاشق بشه. ولی اگه همون اول راهنمایی بشن مشکلات بعدی پیش نمیاد. که مثل بیشترشونت- حتی بعد از ازدواج- به پشیمونی منجر بش، حقیقتو بهت بگم. مشکل اصلی ما با دانش آموزها در حال حاضر اینه که نمیدونن عشق چیه!و... وهمینه که به فساد کشیده میشن، به فساد اخلاقی...به اینکه درآن واحد با چند نفر دوست باشن و به این نگاه نمیکنن طرف مقابلشون کیه؟ چند سالشه؟ کافیه پولدار باشه و بتونه اونارو تطمیع کنه.
فرنگیس همانطور که از جا برمیخواست گفت:
- در هر صورت اگه فکر میکنی به موبایل نیاز داری برات میخرم اگه تونستی بهش پس بده.
- دلم میخواد این کارو بکنم ولی نمیشه، آخه دلش میشکنه...اگه بدونین چقدر از اینکه قبولش کردم، خوشحال شد.
گیسو موبایل را از جیبش بیرون کشید و به مادرش نشان داد. فرنگیس آنرا گرفت تا نگاهی به آن بیاندازد که متوجه لرزشی شد. دکمه وصل مکالمه را فشردو گفت:
- بله، بفرمایید.
جوانی با تردید گفت:
- سلام، حالتون خوبه؟
فرنگیس چشمکی به گیسو زد و گفت:
- سلام، خیلی متشکرم، شما؟
- من...من مازیارم.
- خوبید آقا مازیار؟
مازیار با آرامش بیشتری جواب داد:
- بله، متشکرم.
- من مادر گیسو هستم..خوشحالم که صداتونو میشنوم
- من هم همینطور.
- فکر میکنم با گیسو کار داشته باشین، گوشی رو به اون میدم.
- متشکرم.
فرنگیس با لبخندی گوشی را به گیسو داد او هم آنرا نزدیک گوشش برد وگفت:
- سلام...متشکرم..نه همه چیز رو به مادرم گفتم...آره تو خونه ام میخوای به شماره مون زنگ بزن.یادداشت کن...چی؟ اینجایی؟ از کجا فهیمدی که م اینجام؟...مگه ساعت چند راه افتادی؟
فرنگیس آرام گفت:
- بگو کجاست؟ همونجا وایسه، میریم دنبالش...
گیسو با خوشحالی با حرفهای مادرش توجه کرد و ادامه داد:
- الان کجایی؟...خب فهمیدم. همونجا وایسا..من و مامان میایم دنبالت..آره جدی میگم...
گیسو لبخندی زد و با مهربانی ادامه داد:
- نه اتفاقاً خیلی دلشون میخواد شما رو ببینن.تا یک ربع دیگه اونجاییم. خداحافظ.
دکمه ای را فشرد و در حالیکه صورتش در حال شکفتن بود به فرنگیس گفت:
- عجب دیوونه ایه؟! پا شده اومده اینجا. من بهش نگفته بودم. نمیدونم از کجا فهمیده؟
فرنگیس گفت:
- بپر برو حاضر شو. یک کم هم به اون قیافت برس. شبیه عمو جغد شاخدار شدی.
همانطور که گیسو از پله ها بالا میرفت فرنگیس با دلخوری تصنعی گفت:
- یه هفته به عید مونده. اینهمه کار سرم ریخته.وای خدایا...
* * *
مازیار همانطور که روی مبل راحتی نشسته بود گفت:
- خونه ی قشنگی دارین
- متشکرم
نگاهی دزدانه به آشپزخانه و فرنگیس که در حال آماد ه کردن فنجانها بود اندااخت و آهسته تر گفت:
- اول فکر کردم خواهرته.
- همه همینو میگن
فرنگیس به سینی قهوه از آشپزخانه بیرون آمد و همانطور که آنرا روی میز قرار میداد گفت:
- خیلی خوش اومدین
- متشکرم
مازیار مودبانه ادامه داد:
- باید من ببخشین. مزاحمتون شدم.
- نه، شما باید مارو ببخشین که اینجا یه کمی ریخت و پاشید ه اس.
چون نزدیک هم نشسته بودند، فرنگیس سینی قهوه را تعارف نکرد. هر کدام قهوه هایشان را برداشتند و نوشیدند. در همان حال فرنگیس پنهانی به برانداز کردن مازیار پرداخت و او را جوانی جذاب و قابل معاشرت یافت، پرسید:
- چند سالتونه؟
سوال کمی ناگهانی بود، مازیار با آرامش به چشمان فرنگیس نگریست و گفت:
- حدود بیست سال.
فرنگیس در امواج چشمان او آرزوی مقبول واقع شدن را دریافت و ادامه داد:
- خیلی کم سن تر به نظر میرسید. چه رشته ای تحصیل میکنین؟
- مهندسی هوا و فضا....دوسال زودتر از معمول دیپلم گرفتم و حالا هم درسم تقریباً دیگه داره تموم میشه، البته اگه بعضی ها بذارن...
و نگاهی به دختر دلخواهش انداخت، گونه های گیسو به قرمزی گرایید. از جا برخاست و فنجانهای خالی قهوه را برداشت و به آشپزخانه رفت. فرنگیس کمی جا به جا شد و برای چند لحظه به مازیار خیره شد و بالاخره مازیار هم به او نگریست.
آنگاه از او پرسید:
- خسته که نیستی؟
- نه به هیچ وجه
- خوبه، پس تا بچه هاکه برای خرید عید رفتن برگردن، با گیسو برین اسباباتونو جابه جا کنین، یه اتاق هست که میتونین اونجا استراحت کنین.
- متشکرم.
وقتی فرنگیس اتاق را به بهانه ای ترک کرد، گیسو و مازیار نگاهی به یکدیگر انداختند و قهوه هایشان را نوشیدند. مازیار در فکر فرو رفت. به لحظه ای می اندیشید که به چشمان مادر گیسو نگاه کرده بود....چیز آشنایی در آن بود ولی چه چیز؟ شاید یک حس مشترک. با این فکر بی اختیار احساس آرامش کرد.
یک ساعت بعد ماهان و گلفام به جمعشان اضافه شده بودند. سر میز ناهار، همه ساکت بودند و هر از چندگاهی فقط صدای ظروف غذا می آمد.ماهان دائما از زیر میز به پای گیسو می کوبید واو هم با لبخند ساختگی به دیگران می نگریست و بعد دور از چشم آنها به ماهان چشم غره می رفت. بالاخره ماهان آهسته به گیسو گفت:
- از کجا گیرش آوردی؟ طرف خیلی خوش تیپه!
گیسو تا آنجایی که امکان داشت آهسته گفت:
- میشه خفه شی؟
ماهان بلند گفت:
- چشم...چشم...حتماً...آقا مازیار گیسو خانوم میفرماین بهتون بگم، لطفا با غذاتون بازی نکنین...میل بفرمایین وگرنه مامان فرنگیس دلخور میشن ها.
مازیار نگاهی به گیسو انداخت و بعد به فرنگیس نگریست و گفت:
- غذا فوق العاده خوشمزه اس...دستتون درد نکنه...
بعد به ماهان نگریست و ادامه داد:
- ولی آقا ماهان، گیسو خانوم یه کلمه به شما گفت ترجمه اش چقدر زیاد بود؟
و باز لبخندی شیطنت آمیز و آکنده از محبت به گیسو خیره شد. ماهان ادامه داد:
- مگه شما خبر ندارین؟ گیسو خانوم مسلط به چند زبان زنده ی دنیا هستن. اولین همین زبون ، یعنی زبون تَلَفی.
- زبون تَلَفی یکی از نایاب ترین زبانهای دنیاست و ترجمه اش کار خیلی مشکلیه...
فرنگیس با اعتراض ولی به شوخی گفت:
- ماهان، بالاخره یه روز دماغت مثل دماغ پینو کیو دراز میشه.
- اِ...مادر، آقا مازیار باید بفهمن که با چه خانواده محترم و دانشمندی آشنا میشن؟ تسلط به زبون تَلَفی کم کاری نیست.
فرنگیس با لبخندی موکدانه گفت:
- ایشون بدون کنفرانس شما هم متوجه میشن، لطفاً غذاتونو بخورین.
- اِ...خیلی خب.
و رو به مازیار ادامه داد:
- در هر صورت بگم من از همین حالا طرف شما هستم. خیلی خوشحالم که به جمع ما مردها یکی اضافه شد. نمیدونین وقتی اکثریت آراء با خانمها بود من یکی چه زجری میکشیدم.
* * *
- مادر؟
- بله،چیه دخترم؟
- نظرتون نسبت به مازیار چیه؟
- نمیشه زود قضاوت کرد ولی...به نظر جوون خوبی میاد. باید دید نظر پدرت چیه.
گیسو با نگرانی گفت:
- فکر میکنین پدر هم از اون خوشش بیاد؟ وقتی یاد محبوب می افتم دل پیچه میگیرم. آخه مطمئنم پدر به خاطر اون، خیلی ازم دلخور میشه! اگه بگه چرا تو خونه راهش دادیم چی بگیم؟
- اولا، مهمون حبیب خداست، دوماً من بدون مشورت با پدرت هیچ وقت همچین کاری نمیکنم.
- یعنی..؟
- وقتی داشتی برای رفتن آماده میشدی، من با پدرت تماس گرفتم و قضیه رو بهش گفتم.
- وای..چی گفت؟
- اول تعجب کرد. بعد که من توضیح دادم میخوام چیکار بکنم، گفت که فکر خوبیه، بهتره بیاریش خونه و ازش پذیرایی کنی و بعد به موقعش تصمیم میگیریم.
گیسو مادرش را در آغوش کشید، آنقدر از او متشکر بود که نمیدانست چه بگوید. فرنگیس همانطور که گیسو را در آغوش داشت آهسته گفت:
- برو این پسره رو از دست ماهان نجات بده و گرنه اونو دیوونه میکنه.
ناگهان صدای ماهان به گوش رسید که از پشت سر مادرش آهسته با شیطنت میگفت:
- کی..کی رو دیوونه میکنه؟ هی گیسو...خوشم میاد که این پسره کم نمی یاره. اگه قراره کسی دیوونه بهش اون منم. طرف حرفه ایه.
گیسو گفت:
- خدارو شکر..یکی پیدا شد روی تو رو کم کرد.
ماهان به رویش نیاورد و گفت:
- خوشم اومد..خوشم اومد...عجب توری انداختی خواهر..کارت عالی بود. ببینم این"تور"شما هنوز قابل استفاده اس.یعنی میشه بدیش به ما..ما هم یه صیدی باهاش بکنیم.
گیسو به جای هر گونه جوابی، اخمی کرد و از اشپزخانه خارج شد. مادر گیسو را صدا کرد او هم دوباره به آشپزخانه برگشت و گفت:
- بله مادر؟
- ازش بپرس با خانواده اش تماس گرفته؟ یه وقت نگران نشن؟
- باشه، حتماً میپرسم.
- احتمالا پدرت تماس میگیره و از خانواده اش دعوت میکنه که برای تعطیلات عید به اینجا بیان..بهتره اینو بدونه...
- جدی میگی مادر؟
- گفتم که...احتمالاً. هنوز هیچی معلوم نیست. همه چیز به خان عموت و محبوب بستگی داره.
ماهان گفت:
- مادر میتونیم یکسر با آقا مازیار بریم بیرون؟....من هنوز موفق نشدم برای عید چیزی تهیه کنم.
فرنگیس لحظه ای مکث کرد و به گیسو نگریست. از چشمان او چیزی خوانده نمیشد. بالاخره گفت:
- اگه اینطور میخواین خب برین. فقط زیاد اذیتش نکنین که نیومده فرار کنه.
- من؟من کسی رو اذیت کنم؟ خدا نکنه.
- آره همین تو، واسه خراب کردن یه شهر کافی هستی.
ماهان لب پایینش را که به نشانه ناراحتی آویزان شده بود در معرض دید مادرش قرار داد و با شانه هایی آویزان از آشپزخانه خارج شد. گیسو هم به دنبالش به راه افتاد.
* * *
در امتداد نگاه تو