قسمت بیست و هشتم

گیسو نمی دانست کجا برود .به یکباره بی پناه شده بود نمی توانت این را از ذهنش خارج کند که فرنگیس مادرش نیست و سعید پدرش نبوده ..و انها او را بزرگ کرده بودند .
چطور در تمام این مدت اصلا این موضوع را نفهمیده بود ؟فرنگیس به قدری او را دوست داشت و با اوصمیمانه و با محبت رفتار کرده بود که اصلا چنین فکری به ذهنش خطور نکرده بود.
به خاطر اورد که بین سطرهای خاطرات فرنگیس خوانده بود که فخری همسر برادر شوهرش بوده است سعی کرد به خاطر بیاورد که چه مطلبی در این باره خوانده است و به خاطر اورد که فرنگیس از او خوشش نمی امده است .
تعجب کرد !چطور این همه سال فرنگیس دخترت زنی را که از او بدش می امد در دامان خود ش بزرگ کرده بود .حالا انگیزه ای برای خواندن ادامه ی داستان پیدا کرده بود .در همین افکار غوطه ور بود که خود را جلوی در خانه عموجان سابق و پدر کنونی اش دید.
در باز بود و یب اختیار داخل شد کسی ان اطراف نبود در چشم برهم زنی خود را جلوی خانه قدیمی مادر بزرگ دید و متوجه شد که چقدر تغییر کرده است .
از پله ها بالا رفت و همانطور به دیوارها و ستون های ان دست کشید .بوی چوب او را به ارامش کشاند به ارامی قدم به داخل اولین اتاق گذاشت .اتاق با تردستی مرمت شده بود به گونه ای که انگار اصلا خراب نشده بود .
نگاه بی روحش را به اطراف دواند گویی برای اولین بار انجا را می نگریست .لحظه ای مکث کرد و همانطور که با انگشتش شیارهای چوبی را لمس می نمود به طرف در بعدی رفت و در ذهنش به یاد لحظات خوب کودکی اش افتاد..
صدای خنده های بچه گانه اش را شنید  .تجسم کرد لحظاتی را که با خوشحالی می دوید و از ما بین درها عبور کرد و طنین خنده اش فضا را پرمی کرد .
باجی خانم را به خاطر اورد که میان پله ای که از چوب یک تکه ای ساخته شده بود و به ان کاتی می گفت ایستاده است و سینی بزرگ پاک کردن برنج را برسر دارد و از پله پایین می اید و همانطور می گوید :
- وچه دونیر ...بنه خنی آ...نه قددور{بچه ندو ....زمین می خوری ...آ..قربون قدت برم.}
- چقدر کلمات او در ذهنش خنده دار می امد .ان لحظات کجا بود ؟در کدام قسمت از ذهنش بایگانی شده بود .کاش می شد لحظه های خوش زندگی را از ارشیو بیرون کشید و دوباره نظاره گر ان شد .لحظات خوش بچگی ..بی خیالی و بی دردسری .
باز غم به وجودش پنجه کشید .اب دریا هم قادر نبود این همه غم را از .وجودش بشوید بدون انکه بگرید به هق هق افتاد .
گیج و منگ به اطراف نگاه می انداخت و گذشت زمان را احساس نمی کرد به انجا امده بود تا ارامش یابد ولی سستی سکر اوری او را احاطه کرده بود .مانند کسی که در شرف موت است .
زمانهایی که در ان بسر برده بود از ذهنش گذشته بود و به یاد لحظاتی افتتاده بود که اخرین بار با سیمین بدانجا پای نهاده بود .
بی اختیار قدم به درگاه تراس گذاشت .سرمای بیشتری صورتش را سوزاند و چشمانش را بست و بوی نسیم سرد را که عطر گیاهان زمستانی را با خود داشت به ریه کشید .قلبش مالامال از درد و غم چون جسم مذابی که بارسیدن به اب بخار میشد تمام بدنش و همچنین اشکهایش را تبخیر کرده بود.
سعی کرد به خاطر اورد وقتی سیمین و محبوب روی تراس غلتیدند چه صحبت هایی پیش امد .چشمانش را گشود و به ان سو نظر افکند ناگهان متوجه حضور کسی شد .
به یقین محبوب بود چون همان لباسی را بتن داشت و انجا ..درست لبه ی خطرناک ان تکه ای که نرده ها شکسته شده هنوز تعمیر نشده بود نشسته بود .قسمتی از پاهایش که دیده نمی شد اویزان بود و بدون انکه به او توجه داشته باشد به مکانی که او نم یدید خیره شده بود .احتمالا در فکر بود و گرنه متوجه گیسو می شد .
گیسو به ارامی قدمی برروی تراس گذارد .محبوب همانطور  بدون انکه به او بنگرد گفت
- بالاخره امدی ؟
گیسو با تعجب همانجا ایستاد شاید محبوب او را با شخص دیگری –لابد همان مرد کلاه به سر – اشتباه گرفتهب ود .می خواست بی سروصدا عقب گرد کند که محبوب باز ادامه داد :خیلی وقته که منتظرت هستم می دونستم که میای .
گیسو بجای اینکه برگردد چند قدم جلوتر امد محبوب همانطور با صدایی که اندوه در ان موج می زد ادامه داد:
- من هر وقت دلم می گیره میام اینجا ....ساعت ها می نشینم و به فکر فرو می رم .احساس خاصی بهم دست می ده که هیج جای دیگه ای تو دنیا برام این حس رو بوجود نمیاره ..الان درست دوهفته اس که هر روز اینجا میام ...
گیسو همانطور ساکت بود و هر لحظه به میزان تعجبش افزوده می شد.
- .....امروز بیشتر از هر روز دیگه ای احساس تنهایی می کردم .
گیسو احساس کرد استخوانهای پایش نرم شده است حدود دو قدمی او کنار دیواره ی چوبی نشست و سرش را به ان تکیه داد پاهایش را در بغل گرفت و به حرفهای محبوب گوش سپرد .
- منم مثل شما خواهر و برادر تنی ندارم ولی فرق من با شما اینه که تا به حال اطلاع نداشتین ولی من می دونستم ...شما تا حالا راحت و بی دغدغه زندگی کردین و مدام احساس اضافه بودن داشتم ...شما با این احساس رشد نکردین ولی من با این سرخوردگی بزرگ شدم و .....
محبوب ارام و شمرده صحبت می کرد و گیسو را در نوعی خلسه فرو برده بود.
{گیسو 314-315}
حس و حال از وجودش رخت بسته بود و تنها گوشی بود که می شنید بدون اینکه عکس العملی نشان بدهد حتی نمی توانست به این فکر کند که او چگونه در جریان قرار گرفته است .تیره بخشی او و محبوب تقریبا از یک جنس بود و حالا هردو همان حس مشترک را داشتند حس بی هویتی ..حس خلا ...پوچی ...
هر وقت هر کسی به من محبت یم کرد فکر می کردم از روی دلسوزیه .نمی خوام بگم محبت اوها اینطوری بود ...نه می دونستم که از ته دل اینکارو میکنن ولی دست خودم نبود هیچوقت سرم دادنکشیدن و حتی خیلی وقتها تمام حرفهاشون رو به من میزدن ویل باز هم این حس لعنتی باهام بود دست کم شما اینو نمی دونستی ..پس زندگیت رو می کردی ولی من ...هیج جا احساس ارامش نداشتم از همه فرار می کردم .
تنها کسی که واقعا ممنو برادر خودش می دونست رضا بود البته اوایل به شدت حسودی می کرد ولی یکبار که گناهی رو که کرده بود به گردن گرفتم با تعجب بهم نگاه کرد انتظار داشتم تنبیهم کنن ولی این اتفاق نیافتاد.
با این حال اون ازم ممنون بود و همین جریان باعث شد که من و رضا با هم یه جور دیگه ای باشیم مثل دو هم خون واقعی بعد از اون هر دفعه مشکلی پیش می اومد هر دو مون به گردن می گرفتیم و اونا هاج وواج از این کار ما ..از تنبیه هر دو نفرمون چشم پوشی می کردن .ماهم دیگه یاد گرفتیم چطوری سرشونو شیره بمالیم رمز این کار توی با هم بودنمون بود برای همین هیچ وقت زیر اب همدیگه رو نمی زدیم ..
بعد از سالها احاف اسمان پاره شده بود و پنبه های سفید ان به ارارمی بر سرو رویشان می ریخت .باد سردی که می وزید به کرختی بدن گیسو افزود .
شاید داشت بیهوش می شد چون احساس می کرد قادر نیست هیچ جزئی از بدنش را تکان بدهد با اینحال دیگر تلاشی نکرد و همانطور ارام نشست .
محبوب برای لحظاتی سکوت کرده بود باز هم بدون اینکه به او بنگرد به سخنانش ادامه داد :
- از وقتی رضا را نجات داده بودم مطمئنم که یادت میاد .....چون با اون عروسک کوچولوت لب ساحل ایستاده بودی و جیغ می کشیدی ....
هر چند خودت هم بی شباهت به عروسکی بزرگتر نبودی ...خوشگل و مامانی با نگاهی که مثل عروسک مبهوت و رقصنده بود .
دوباره تکرار کرد :
- از وقتی رضا رو نجات داده بودم بقیه که بزرگتر بودن با من سر لج افتادن .تنها کسی که به جز رضا بین بچه ها برایم تره خورد می کرد تو بودی کخه با کوچترین مشکلی که برایت پیش می اومد عروسکت را رها می کردی و به من می چسبیدی ...از من کمک می خواستی و هر چیز را که ناراحتت کرده بود برام تعریف می کردی ....و من که توی عالم بچگی غرق اون چشمای قشنگت می شدم از اینکه بتونم مشکلاتت را برطرف کنم احساس مردونگی می کردم و برعکس بقیه بهم حسادت می کردن.اگر چه از ترس بزرگترا ورضا که می ترسیدن که گزارش بده به روی خودشون نمی  اوردن ولی از چشماشون می خوندم که چقدر حرص می خورن ....و من اینقدر غرق در غرور بودم که هیچ چیز بجز تو برام اهمیت نداشت .
.........یه بار وقتی برای تعطیلات اومده بودیم – هردومون بزرگتر شده بودیم – داشتی بازی می کردی تنهایی ....همینجا همین بالا ....
........من داشتم توی باغ بازی می کردم که صدای گریه ات را شنیدم و اینکه ممنو صدا می کردی .وقتی پیدات کردم دیدم تا مچ پات توی یک تیکه از کف چوبی شکسته شده بود فرورفته ....نمی تونستی اونو بیرون بکشی و تیکه های چوب مچ پاتو خراش داده بود .اینقدر که جیگرم کباب شد با احتیاط چوبها اطراف رو شکستم و پاتو بیرون کشیدم مچ پای کوچک و قشنگ کمی خراش برداشته بود و مقداری هم خون امده بود

برای اینکه کبود نشه اونو ماساژ می دادم و تو با اینکه خجالت می کشیدی ....از درد به خود می پیچیدی

موهات صاف و قشنگت از یک طرف روی صورتت ریخته بود و با چشمانی که به اشک نشسته بود ازم خواستی که این کار را نکنم چون خیلی دردت می امد با دیدن چهره ات نتونستم خودمو کنترل کنم موهات را نوازش کردم و پیشونیت را بوسیدم که متوجه چیزی شدم دو جفت  چشم عقاب وار با تمسخر منو نگاه می کردن ....اون دو جانور موذی دویدن و به بزرگترها خبر رسوندن ......نمی دونم اون بدجنس ها چی به اونها گفتن وقتی اونهاه سررسیدند که تو بهتر شده بودی و من درحال دلجویی ار تو بودم ...سوال می کردم بهتر شدی ؟خیلی دردت اومد ؟وقتی داشتم چوبها را می شکستم پاهاتو اذیت کردم ؟و از این حرفها .....و تو با ان چشمهایی که دیگه اشکاش در شرف خشکیدن بودن .با لبخندی ملوس جوابم را میدادی ....باری ...اونها اومدن و با پیشداوری ..بدون اینکه سوالی بکنند منو از تو جدا کردن ..بعد بهم گفتن دیگه حق ندارم باهات بازی کنم یا ببینمت .این بود که یواش یواش از تو دور شدم وقتی بعدها منو  می دیدی و با خوشحالی به طرفم دویدی با اینکه از خوشحالی توی پوستم نمی گنجیدم .به ظاهر م حالتی سرد و بی تفاوت دادم خوشحال بودم که فراموشم نکردی ..که هنوز برات اهمیت دارم ولی نمی تونستم جلوی بقیه بهت توجه نشون بدم می ترسیدم ..می ترسیدم از خانواده طرد بشم .من که دیگه جایی نداشتم ...تو هم دلخور می شدی و سنگین تر رفتار می کردی ....من از درون می سوختم ولی چاره ای نداشتم این بود که هر دومون بزرگ و بزرگ تر شدیم این دیدارها هم کمتر شد و تقریبا دیگه همدیگر را نمی دیدیم من عاشق اینجا بودم و هر بار از تهران به شمال می امدیم پرواز کنان خودمو به اینجا می رسوندم و به انتظار می نشستم .تا دور از چشم بزرگترها ...شاید ....تو را اینجا ببینم برای اینکه ظاهر هم رو حفظ کنم توی هیچ مجلسی که خانواده ی شما حضور پیدا می کردن نمی اومدم .....یواش یواش ناامید شدم .
.....تو فراموشم کرده بودی ...از دل برود هر انکه از دیده برفت .
محبوب اهی کشید و ادامه داد :
وقتی تو رو از من جدا کردن تصمیم گرفتم یه جور دیگه خودمو تو خونواده مطرح کنم با نشون دادن قابلیت هام با پیشرفت وضعیت درسی ام می خواستم اسمم ورد زبون ها باشه که به گوشت برسه و که فراموشم نکنی تا بدونی یه نفر به اسم محبوب هم وجود داره  …هردومون بزرگ شدیم ..
وقتی ازم خواستن اینجا را تعمیر کنم با جون دل قبول کردم .کار سختی بود پیدا کردن چوبهایی که تقریبا به همین قدمت باشن و نوعشون یکی باشه کار اسونی نبود بنابراین دایما به اطراف سر می زدم تا بتونم پیداشون کنم که عین خودش بشه .کاری که تا حالا طول کشید ه البته دیگه زیاد کاری نداره ......
توی یکی از این روزها بود که تو با دوستت سیمین به اینجا اومدین .....
گیسو ناگهان تکانی خورد .اسم سیمین او را به یاد خاطره ای که از اندو در نزدیکی خوابگاه داشت انداخت و او را به احساس دردی کشنده کشیده بود.
- اون روز خیلی بد اخللاق بودی وقتی این همه منتظر دیدنت بودم با اون برخوردت و اینکه حتی منو نشناخته بودی دیوونه شدم .
- ....در صورتی که من از همون لحظه ای اول شناختمت زهر نگاهت که منو با یک کارگر یا یه دزد عوضیث گرفته بودی خونم را به جوش اورد .لعنت به این زندگی لعنت به این شانس .چرا نباید به جای اون تو رو از پرتگاه بالا می کشیدم ؟چطور میشد که مثل حالا با هم تنها بودیم .من توی چشات نگاه می کردم و بهت می گفتم که آیا منو به خاطر داری یا نه ؟بهت می گفتم که همیشه به تو فکر کرده ام و اینکه چقدر در ارزویت بوده ام ....
محبوب ساکت شد خون در رگهای گیسو به جنبش در امد و این رگ  حیات او را به زندگی سوق داد .با ننا باوری به پشت صاف و کشیده محبوب خیره شده بود .
حرفهایی که می شنید به گونه ی غیر قابل باوری او را به این واقعیت کشاند که تا چه حد اشتباه می کرده است .تا به حال چه فکر می کرد و اکنون چه دستگیرش شده بود؟در مورد سیمین هم باید اشتباهی رخ داده باشد چقدر زود نتیجه گیری کرده بود !حتما یک دلیل منطقی پشت این کارش بود محبوب باز هم ادامه داد:
- می دونم که خیلی دیر شده ....شاید هم حالا نباید این حرفها را بهت بزنم امروز وقتی داشتین توی دفتر با عمو صحبت می کردین ..من توی اتاق بغلی بودم و همه حرفاتون رو شنیدم .
با غمی که در صدایش موج می زد و معلوم بود به سختی سخن می گوید ادامه داد:
- می خوام بگم اگه اون پسره رو دوست داری اگه از من خوشن نمی یاد مجبور نیستی با من ازدواج کنی ....این حرف رو به پدرت گفتم هیچ اجباری نیست .می ئونم اون پسره خیلی دوستت داره اون روز ...که لباسش رو جلوت به زمین زد من من اونجا بودم متاسفم ولی ....همه چیز رو دیدم .
برای دقایقی مکث کرد و ادامه داد :
- این حرفها رو بهت نگفتم که خجالت بکشی ناراحت بشی یا برام دل بسوزونی ....می خواستم با شنیدن این حرفها یک کم از غصه های خودت رو فراموش کنی . می دونم که به من مربوط نیست ولی وقتی توی بچگی هات اینقدر به من تکیه می کردی فکر کردم ..شاید حالا هم ..این اجازه رو بهم بدی که کمکت کنم ...که ..{318-319}
گیسو برخاست و جلو تر امد چشمانش از اشک پر شده بود برای لحظه ای ایستاد گلو له های برف تبدیل به قطره های درشت باران شده بود و حالا بندرت بر سر او هم می چکید .
محبوب برای اولین بار رویش را برگرداند و به او که با چشمانی پراز اشک با نگاهی محو به روبرویش – نه به او – م ینگریسن خیره شد .بعد برخاست که به طرف او برود که ناگهان گیسو در براربر چشمان متحیر او به طرف نرده ها رفت تا خودش را به پائین پرتاب کند .کف تراس لغزنده بود و به چشم برهم زدنی گیسو بین زمین و اسمان معلق بود.
محبوب به سرعت متوجه شد و خودش را به او رساند دستش را گرفت و با عصبانیت گفت :
- دیوونه ....دیوونه چی کار می کنی ؟
اشکی که در چشمانش پر شده بود اجاز ه نمی داد درست محبوب را ببیند .چشمانش را بست و اجازه داد تا برروی گونه هایش جریان یابد قطرات باران و اشک چهره اش را شستشو می داد و همین ارامش می کرد .
وقتی انرا گشود محبوب را دید با چهره ای که خیس شده بود تقلا می کرد و بالاخره او را بالا کشید هر دو نفس نفس می زدند .
محبوب گفت :
- این چه کاریه که کردی ؟مگه بچه ای ؟انگار قرار نیست هیچ وقت بزرگ بشی ؟
گیسو همانطور با محبت و خجالت به او نگریست و با صدایی که از شدت هیجان می لرزید گفت :
- حالا فکر کن امروز همون روزه ......من داشتم می افتادم و تو نجاتم دادی ...
محبوب ناگهان متوجه شد با تعجب ناباوری و شعفی زایدالوصف به او نگریست .پس از لحظه ای با شرم پرسید :
- من می تونم بهت بگم ....عزیزم ؟
گیسو سرش راب ه علامت موافقت تکان داد او ادامه داد:
- عزیزم سالهاست که ارزو دارم موقعیتی گیرم بیاد که حرفهای دلم رو بهت بگم .این اجازه را بهم می دی ؟
وقتی جواب سوالش را در چشمان او یافت .لب باز کرد ارزو هایش را در قالب کلمات در گوش گیسو سر داد و نوای قلبش را بسان اهنگی دلنشین برای او نواخت ...
هر دو این قسمت از بازی زندگی را دوباره اغاز کرده بودند .
********
طولی نکشید که هوا رو به تاریکی رفت و همین ان دو را متوجه گذشت زمان کرد محبوب گفت :
- من داشتم به یه شام مفصل توی تالار پذیرایی قصر فکر می کردم موافقی ؟
وقتی گیسو موافقتش را اعلام کرد گفت :
- پس من میرم ماشینم رو بیارم .
برخاستند و از اتاق ها گذشتند . محبوب با محبتی که از چشمانش بیرون می جهید توی صورت او گفت :
- اگه نمی ترسی همینجا روی پله ها بشین تا من زود برگردم .
گیسو سرش را به علامت تایید تکان داد محبوب او را رها کرد و به سرعت از انجا دور شد گیسو غرق در شادی متوجه شد که وجودش به اوتعلق دارد و دیگر از ان خودش نیست .
فرصتی بدست اورد تا اینه اش را از داخل کیفش خارج کند نگاهی به چهره اش انداخت و به خودش لبخند زد تا انجا که امکان داشت به مرتب کردن ظاهرش پرداخت دلش می خواست فقط و فقط برای محبوب زیبا باشد و زیبا به نظر بیاید .
باران بند امده بود و فضا بوی عطر بهار را با خو دش داشت دوباره دستش را داخل کیفش فرو کرد که ناگهان به چیزی خورد ووقتی انرا بیرون کشید موبایلش را دید با دیدن ان به یاد مازیار افتاد و دوباره غرق در اندوه شد نمی دانست با او باید چکار کند با ان احساس تله پاتی که با او داشت حتما تا به حال بارها زنگ زده بود ولی گوشی را مدتها قبل خاموش کرده بود . نمی خواست هیچکس با او تمماس داشته باشد .      {320-321}
چراغ اوتومبیل محبوب را که دید گوشی را در کیفش انداخت و به طرف ماشین رفت و سوار شد .محبوب لباسهای خیس را عوض و موهایش را هم خشک کرده بود .
محبوب همانطور که با استفاده از محوطه باز جلوی خانه دور می زد پرسید :
- دیر که نکردم ؟
- نه ....
- یه جا بریم که تو هم لباساتو عوض کنی ؟
گیسو در حالیکه با گرمای بخاری اتومبیل محظوظ می شد جواب داد:
- نه من خیلی خیس نشدم بیشتر زیر حفاظ سقف بودم با همین بخاری هم کارم راه می افته .
محبوب به سرعت فرمان را پیچانند و راه افتاد .جلوی در ورودی پیاده شد و خودش انرا گشود .گیسو به خانه ی مش رجب که نور از ان بیرون می زد نگریست که محبو ب سوار شد و با ماشین از در گذشت .
در حال حرکت بودند که نگاهی به چهره ی شکفته ی محبو ب انداخت .محبوب به جاده می نگریست ووقتی متوجه نگاه او شد برای لحظه ای نگاهش کرد و هم زمان دستشان در هم لغزید .حالا هر دو می دانستند که به یکدیگر تعلق دارند و هیچکس و هیچ چیز قادر نبود انها را از هم جدا کند .محبوب لبخندی زد و دو باره به جاده روبرو خیره شد .
گیسو از ته دل دعا کرد :
"خدا ..خدای مهربان ...ای یکتا بی همتا ..یک لحظه از وقت ابدیت را به من اختصاص بده تا شاهد شکرگزاریم به درگاهت باشی .خدایا ..تو را می پرستم و به خاطر تمام شادی ها یی که به من ارزانی داشتی تو را سپاس می گویم ..معبودا ..وجود عزیز "محبوب "را همیشه و همیشه برایم حفظ کن تا بعد از تو به او تکبه کنم و با دیدنش غمهایم را فراموش کنم .که تو تنها قادر و توانایی امین یا رب العالمین "
ناگهان به یاد فرنگیس افتاد دلش می خواست می توانست به فرنگیس بگوید که داستان زندگی اش از داستان زندگی او قشنگتر است و بگوید که خدای متعال که این همه داستان برای زندگی بشر به نگارش در اورده است حتما او را خیلی دوست داشته است که چنین مشیت کرده و یکی از زیبا ترین انها رابه او هدیه داده است .
حالا حتما نگران شده بود دست به کیفش برد و گوشی اش را بیرون اورد شماره را گرفت و منتظر شنیدن بوق شد ....اشغال می زد وانرا قطع کرد و داخل کیفش گذارد.محبوب باز هم نگاهی به او انداخت و با چشمانش دریایی از محبت را به چهره ی او پاشید وقتی از ماشین پیاده شد ند محبو ب دست گیسو را گرفت و به طرف خود کشید و بت هم به طرف رد ورودی تالار رفتند.
محبوب پرسید :
- چی می خوری ؟
- هر چی که تو بخوری .
گوشه ای که دید کمتری داشت نشستند و بالاخره غذایشان را به یکی از پیشخدمت ها که در حال روشن کردن شمع روی میزشان بود.سفارش دادند .اهنگ ملایمی که به پایان خود رسیده بود و گوشهایشان را نوازش می داد قطع شد و ارکستر تالار شروع به نواختن اهنگی کرد.
مدتی بود که غذا را اورده بودند ولی اندو دست به ان نمی بردند محبوب لبخندی زد و گفت :غذا سرد شد.
گیسو  برای خودش مقداری سالاد در بشقاب کشید .محبوب هم همان کار را انجام داد .همانطور که غذا می خوردند هر از گاهی دزدانه به یکدیگر چشم می دوختند هر دو در افکار خود غرق شده بودند و حرفهای دلشان را با نگاههای محبت امیزشان ردو بدل می کردند .بالاخره محبوب پرسید :
- چرا این قدر ساکتی ؟
گیسو لبخندی به لب اورد و شانه هایش را بالا انداخت .محبوب همانطور که چنگال رابه دهان می برد ادامه داد:نمی دونم این غذا چرا مزه ی بخصوصی میده ؟
- منظورت چیه ؟خوشمزه نیست ؟
- اتفاقا چرا .....هیچوقت غذایی رو با این لذت نخورده بودم .
با چشمان  شوخش به او نگریست و ادامه داد :
- اولین غذایی است که بجای خیال تو .همراه خود تو می خورم !
گیسو لبخندی زد و سرخ شد .سرش را پایین انداخت و با غذایش بازی کرد و پس از لحظه ای لقمه ای به دهان گذاشت .
{گیسو 322-323}
محبوب همانطور که او را می نگریست اشاره  ای به صورتش کردو گفت :
- هیجان زده ای ؟گونه هات گل انداخته .
گیسوبیش از  پیش گلگون شد و با لبخندی که تنها از چشمانش خوانده یم شد به او نگریست و به صدای موزیکی که به گوش می رسید توجه کرد محبوب گفت :
- بهتر نیست یه خبر به خانواده ات بدی ....حتما نگران شدن .
گیسو جواب داد:حق با توئه .
شماره گرفت .منتظر برقراری مکالمه شد .
- الو مامان سلام ...خوبم ممنون ووومتاسفم که نگرانتون کردم ..با آقا محبوب هستم توی یه رستوران ...داریم با هم صحبت می کنیم .از نظر شما که اشکالی نداره ؟ممنون ببخشید که بدون اطلاع شما ...باشه چشم ...حتما امری نیست .خداحافظ.
- محبوب پرسید :چی شد ؟
- هیچی ....خیلی نگران شده بودند.
- حالا بهتر شد .مگ نه ؟
- حق با شماست خوب شد خبر دادیم وقتی به مادر گفتم با ما هستم اول تعجب کرد فکر کنم انتظار داشت من پیش هر کس دیگه ای باشم بجز شما ....البته بعد گفت اشکالی نداره .
محبوب لحظه ای صبر کرد بعد س<الی را که از ساعتی پیش مایل بود جوابش را  بداند عنوان کرد:
- میتونم یه سوالی ازتون بپرسم ؟
گیسو کمی متعجب جواب داد :
- خواهش می کنم ...بفرمایید .
- میدونی ..من میخوام بدونم که ...یعنی .
گیسو کمی دچار تشویش شد  با یان حال با ظاهری ارام گفت :
- خب من منتظرم ....چه چیز را می خواین بدونین ؟
- اینکه ...محبوب نفسش را بیرون داد و بالاخره تصمیمش را گرفت که حرف بزند گفت :
- مگه تو به اون پسره ...مازیار علاقه مند نبودی؟اخه گفتی که میخوای با اون ...
گیسو نگاهش را پایین انداخت وقتی به یاد او افتاد احساس گناه کرد محبوب که متوجه او بود سخنش را ادامه نداد .گیسو گفت :
- راستش توضیحش یه کم برام سخته ..من تو رو دیده بودم و علیرغم رفتاری که باهم داشتیم شیفته ات شدم البته خودم هم اینو نمی دونستم برای همین هم از اون روز تو دلم جنگ شد تو ه من بی اعتنایی می کردی ....
محبوب خندید و گفت :
- قصدم بی اعتنایی و در بند کشیدن تو نبود قبول کن بعد از اینکه اینهمه منتظرت بودم و ارزو تو داشتم وقتی حتی منو نشناختی حق داشتم دیوونه بشم ....بخصوص که تو رفتاری سرد و بی اعتنایی نسبت به من داشتی ....او روز که می تونست بهترین روز زندگی من باشه تبدیل به بدترین و عذاب اور ترین روز زندگیم شده بود.
- متاسفم !من اینو نمی دونستم .بهر حال تو با اون رفتارت منو عصبی کردی .به خودم می گفتم ازت متنفرم و می خواستم حسابی حالت را بگیرم .اینقدر با خودم درگیر بودم که نگو ......
لب زیرینش را گزید و ادامه داد :
- .....مازیار مدتها بود که سعی می کرد راهی به دل من پیدا کنه ولی من ...خب ...من اهل این حرفها نبودم و از طرفی باور نمیکردم که تو یعنی یه ادمی که هیچ وقت به حضورش توجهی نداشتم .....این طور ناگهانی ذهن منو به خودش مشغول بکنه ...من به سختی اشفته بودم نمی دونم ! نمیدونم چطور شد .شاید مازیار یه پادزهر بود ...برای منی که نمی خواستم دلم را اسیر تو کنم می خواستم فراموشت کننم   به کارهات به بی اعتنایی هات ..به خودت و شخصییتت فکر نکنم .می خواستم فکر کنی که تو هم برای من اهمیتی نداری ...توی این حیص و بیص مازیار یه پناهگاه شد اینقدر دوستم داشت که زخم قلبمو که از نیشهای تو دردناک بود التیام میداد اما تو سرطان شده بودی .
محبو خندید .وبا نگاه محبتش را به او تزریق کرد .گیسو نگاهش را باز هم به پایین دوخت و در حالی که با کارد تکه کوچکی از دستمال روی میز را دائما ریز و ریز تر می کرد ادامه داد :
- با خودم می گفتم چه فایده ؟برای یکی تب کن که برات غش کنه این شد که ....اون تصمیمو گرفتم .
- محبوب نگاهش را دزدید و گفت :
- میفهمم ولی کاش اینو زودتر میفهمیدم شما دختر ها موجودات پیچیده ای هستین .
- نه که شما پسرها موجودات پیچیده ای نیستین .
- محبوب قهقه ای زد و گفت :
- اگه می دونستم بی اعتنایی های من اینطور کارسازه .کلی کیف یم کردم در حالیکه توی این مدت همش داشتم عذاب می کشیدم . ولی خودمونیم این عکس العمل هام اخرش نزدیک بود کار دستم بده .نزدیک بود کبوترم رو برای همیشه پر بدم ....