رمان گیسو قسمت سی ام
![]()
قسمت سی ام
*** فصل دهم ***
گيسو تنها در حال خوردن صبحانه بود كه صداي زنگ در خانه پيچيد. فرنگيس نگاهي به همسرش انداخت و با تعجب به طرف آيفون رفت.
- بله؟
چشمانش را گرد كرد و گفت:
- خواهش مي كنم ... بفرماييد
و دكمه را فشرد و گفت:
- آقا مازياره
گيسو نگاهي به ساعت انداخت. ساعت يازده بود. بي خوابي شب قبل كار خودش را كرده و او تازه از خواب برخاسته بود.
به سرعت از جا پريد و فكر كرد عوضي ميشنود پرسيد:
- مازياره؟
- آره. داره مياد تو ...
- چي؟
گيسو به سرعت به طرف پلهها رفت و گفت:
- بگو من نيستم.
ولي فرنگيس در را گشوده بود و مازيار او را ديد. گيسو دو پله را بالا نرفته، برگشت. روسريش را از جالباسي برداشت و به سرعت بر سر گذاشت و سلام كرد.
مازيار تقريباً بدون توجه به او، به فرنگيس و دكتر سلام كرد و كمي جلوتر آمد. دكتر هم نزديكتر آمد و دست يكديگر را فشردند. پس از احوالپرسي مازيار گفت:
- ببخشيد كه مزاحمتون شدم. راستش ...
مستقيم به دكتر نگريست و گفت:
- اومدم ازتون خواهشي بكنم ... خواهش كنم اجازه بدين با گيسو حضوراً صحبت كنم.
دكتر نگاهي به فرنگيس و گيسو انداخت، و گفت:
- خب، نميدونم، چه اتفاقي افتاده ... ولي خيلي ضروريه؟
- خواهش ميكنم... اين مسئله براي من خيلي مهمه، اگه ممكنه با هم بيرون بريم يا همينجا توي باغ ...
دكتر دوباره نگاهي به همسرش انداخت و چون مخالفتي نديد گفت:
- من حرفي ندارم، اگه گيسو خودش ميخواد و...
گيسو با سر تأييد كرد و دكتر ادامه داد:
- هر طور و هر كجا كه دوست داشتين مي تونين برين و صحبتاتونو بكنين ولي اگه طول كشيد يه خبري به ما بدين.
مازيار به گيسو نگريست. گيسو به طرف او رفت. مازيار گفت:
- كجا راحتتر هستي؟
گيسو گفت:
- ميتونيم بريم تو اتاق من يا باغ!
قلبش به شدت در تپش بود. لحظهاي كه از آن واهمه داشت يعني رويارويي با مازيار وقوع يافته بود و او هنوز خودش را آماده نكرده بود. بعيد ميدانست با تلهپاتي كه مازيار با او برقرار ميكرد جريان محبوب به دلش نيافتاده باشد.
بالاخره رفتن به باغ را ترجيح دادند و قدم زنان بدون هيچ گفتگويي حركت كردند. در انتهاي باغ روي صندلي نشستند. مازيار لحظهاي مكث كرد و بيقرار از جا برخاست.
گيسو همانطور كه از پشت به هيكل او نگاه ميكرد برازندگياش را ستود. لباس اسپرت صدفي خوشرنگي به تن داشت و وقتي رويش را برگرداند گيسو متوجه شد كه لباس رنگ چهرهاش را روشنتر نشان ميدهد. شايد هم رنگش پريده بود.
مازيار دقايقي نگاهي به چهرهي گيسو كه زير نگاههاي او هر لحظه عصبيتر ميشد انداخت و سعي كرد توجه او را به خودش جلب كند و بالاخره گفت:
- نميخواي به من بگي چه اتفاقي افتاده؟
گيسو نگاه گريزانش را به زير انداخت و گفت:
- اين همه راهو فقط براي اين اومدين كه اينو بپرسين. با تلفن هم ...
مازيار در حاليكه سعي ميكرد آرام و با محبت باشد ولي از حس غريزي يك مصيبت دردناك ميلرزيد گفت:
- نه ... حرفهاي ديگهاي هم دارم ولي ميخوام بدونم چي شده؟ ... چرا جواب سوالم را نميدي؟
گيسو كمي مكث كرد و گفت:
- نميدونم چطور بگم ... چيزي كه الان ميخوام بهتون بگم گفتنش برام مثل خوردن زهر هلاهل ميمونه.
رنگ از روي مازيار پريد به گونهاي كه گيسو بلافاصله اين تغيير رنگ را متوجه شد. مازيار روي لبه ديگر صندلي نشست و گيسو ادامه داد:
- آقا مازيار ... راستش من سر دوراهي دردناكي گير كردم، كه هيچ كس به جز شما نميتونه به من كمك بكنه.
مازيار سرش را به طرف او گرداند و يك ابرويش را بالا برد و نشان داد كه ميخواهد گوش كند و گفت:
- خب ...
- در مورد خانوادمه ... همون چيزي كه منو ناراحت كرده بود و اونم اينكه كه من فرزند كسي هستم كه تا حالا فكر ميكردم عموي منه ... ظاهراً مادر من توي يه سانحه فوت شده و فرنگيس و سعيد منو بزرگ كردن ...
مازيار بدون اينكه تغييري به چهرهاش بدهد گفت:
- اينو كه خودم هم ميدونستم، يعني همه چيز رو در اين باره ميدونم، وقتي كه دنبالت ميگشتم مادرت باهام تماس گرفت و گفت كه موضوع را بهت گفتن.
- بهر حال مگه فرقي هم ميكنه؟ اونا هنوز هم همون جايگاه رو تو زندگي تو دارند. مثل اين كه واقعا پدر و مادرتون باشن. پس در عمل چيزي تغيير نكرده.
- اگه امروز كسي به من بگه پدر و مادر من واقعاً والدينم نيستن، دستشونو ميبوسم و بيش از پيش ازشون متشكر ميشم و سعي ميكنم مثل قبل رفتار كنم ... همون كاري كه هر آدم عاقلي ميكنه ...
مازيار سعي ميكرد به گيسو دلداري بدهد و آنقدر قضيه را راحت در گرفته بود كه گيسو نشان دادن هر گونه ناراحتي در اين زمينه را احمقانه ديد. همانطور به حرفهاي مازيار گوش سپرد.
- مگر اينكه غير از اين باشه ... كه من اينطور فكر نميكنم. مادرت ... منظورم همين خانومه ... چون از نظر من اونا پدر و مادر واقعي شما هستن ... وقتي به من تلفن كرد واقعا حس و حال مادر واقعي رو داشت. فكر ميكنم اگه خودت كارها رو خراب نكني هيچ مشكلي وجود نداره ... حالا اين حرفها را رها كنين و برين سر اصل مطلب ... اون پدرتون چي گفت؟ ... در مورد ما ... در مورد من
طوري اين كلمه را بر زبان آورد كه انگار جواب اين سوال به جانش بستگي دارد. گيسو باز هم نگاهش را دزديد و رويش را به جانب ديگر گرفت. مازيار لحظاتي مكث كرد و بعد در حالي كه چهرهاش از دلهره برق افتاده بود گفت:
- به من گفتن كه همون پسرعموت كه من چند بار ديدمش خواستگار توئه و پدرت ... منظورم همون پدر اصليته ... مي خواد كه با اون ازدواج كني. مي خوام بدونم دقيقاً چه جوابي بهش دادي؟
گيسو نميدانست چه بگويد. مازيار به چنان فشار روحي رسيده بود كه نميتوانست سكوت او را تحمل كند با دست چپش ضرباتي بر روي زانويش وارد ميكرد و منتظر بود. ولي لبان گيسو از هم باز نميشد. در طي اين مدت احساس عاطفي عميقي نسبت به او پيدا كرده بود ولي مگر ميشد در آن واحد دو نفر را با هم دوست داشت. مازيار سرشار از عاطف بود، خوب و دوست داشتني.
اگر محبوب نبود. او هيچ كس را به او ترجيح نميداد ولي حالا پاي محبوب در ميان بود و گيسو نميتوانست او را ناديده بگيرد. عشق محبوب در گوشت و خونش بود. براي گيسو هميشه آرزويي دست نيافتني بود حتي اگر با او ازدواج ميكرد. اين احساس گيسو بود روز گذشته كه با محبوب به سر برده بود متوجه اين نكته شده بود كه باز هم با وجود نزديك بودنشان برايش دلتنگ ميشود و باز هم آرزويش را دارد. مثل اينكه هرگز نتوانسته باشد او را به چنگ آورد.
با اين حال نميتوانست به چشمان مازيار نگاه كند و به او بگويد كه دوستش ندارد ... يا اينكه دوستش نداشته ... كه ميخواد با محبوب ازدواج كند.
زندگي بدون محبوب برايش مرگ تدريجي بود. همانطور كه براي مازيار بدون گيسو. اين را خوب ميدانست و همين او را ديوانه ميكرد. ميدانست جوابش چه ضربه مهلكي به مازيار وارد ميآورد و طاقت آن را نداشت.
مازيار گناهي نداشت و سزاوار اين مصيبت نبود و از خدا كمك خواست و بي اختيار نام او را بلند به زبان آورد.
- خدايا ...
مازيار مشوش نگاهي به گيسو كه زبانش بالاخره گشوده شده بود ولي اين كلمه از آن بيرون جهيده بود انداخت و سپس بدون اينكه متوجه باشد از جا برخاست و شروع به قدم زدن كرد و بعد با حرص سنگي را شوت كرد.
معني سكوت گيسو را ميدانست ولي باز هم نميخواست باور كند ... نه ... گيسو نميتوانست اين كار را با او بكند. نبايد او را رها كند و با ديگري برود حالا كه اين قدر دوستش داشت. حالا كه اين قدر به هم نزديك شده بودند.
نميتوانست فكر اينكه شبها هنگام خواب ساعتها با هم حرف بزنند و يا اينكه با آرزوي او به خواب برود را در ذهنش دفن كند. ناخودآگاه لحظات خوش گذشته وقتي كه اميد زندگي با گيسو را پيدا كرده بود، در تصور ميآورد ...
لحظهاي را به ياد آورد كه با هم براي خريد رفته بودند و او وقتي به خانه برگشته بود، مدتي همانطور در اتومبيلش توي پاركينگ روي صندلي كه گيسو لحظاتي قبل روي آن جاي گرفته بود نشسته بود و خيره با لفاف ادكلن ور ميرفت ...
با ضربهاي كه به شيشه وارد شده بود به خود آمده بود. خواهرش بود كه از دير كردن او نگران شده و آمده بود تا سر و گوشي آب بدهد.
خواهرش همزمان با به صدا درآوردن شيشه، با اشاره معنيداري به سرش گفته بود:
- چته؟ خل شدي؟
و مازيار دستپاچه از اينكه در آن حال او را ديده بود، شيشه را پايين داده و گفته بود:
- نه ... داشتم فكر ميكردم ...
مستاصل دستانش را لاي موهايش فرو برد و نفسش را بيرون داد.
حركات مازيار گيسو را بيشتر عذاب ميداد. ميتوانست درك كند كه او در چه برزخي گرفتار شده است. ولي جوابي كه در انتظارش بود بدتر بود.
عزايي بود كه مردهشور و عزرائيل هم هر دو در آن گريه ميكردند.
مازيار دستانش را از روي سرش تقريباً به اطراف رها كرد و با نگاه پرسشگرش به گيسو خيره شد. گيسو لحظهاي به او نگريست و بعد شرمنده و ناراحت نگاهش را به پاهايش دوخت. مازيار دوباره برگشت و در جاي قبلي خود قرار گرفت و آرام گفت:
- يعني هيچ اميدي نيست؟
گيسو جرات پيدا كرد و سرش را به علامت نفي به طرفين تكان داد.
مازيار با ديدن چهره گيسو كه دست كمي از خودش نداشت، صورتش را با دستانش پوشاند. خودش را كنترل كرد كه عصابي نشود و فرياد نكشد. به هيچ قيمتي حاضر نبود با رفتارش، گيسو را بيش از اين مكدر نمايد ولي دلش شكسته بود زير لب به خودش گفت:
- بيچاره مازيار ... بدبخت مازيار ... چقدر دلت خوش بود. فكر ميكردي مشكلات رو پشت سر گذاشتي ... فلك زده زار بزن. آخه كدوم دلباختهاي راحت به آرزويش رسيده كه تو برسي؟
مضمم برخاست و به سرعت چند قدم پيمود و گفت:
- ميرم پيش پدرت ... به پاش ميافتم، راضيش ميكنم.
گيسو نيم خيز كرد و فرياد كشيد:
- نه !
مازيار خشك شد و ايستاد و رويش را برگرداند و به گيسو كه دستانش را روي صورتش گرفته بود و به شدت ميگريست، خيره شد.
جلوي پاي او زانو زد دلش ميخواست او را با نوازشهايش آرام كند ولي جلوي خودش را گرفت. در وجود گيسو چيزي بود كه هميشه او را وادار ميكرد يك قدم از او فاصله بگيرد. يك حريم ... يك مرز ... ترس از اينكه با يك عكسالعمل اشتباه او را دلخور و براي هميشه از دست بدهد. آرام گفت:
- گريه نكن ... خواهش ميكنم.
ولي گيسو نميتوانست جلوي خودش را بگيرد. مازيار درون جيبهايش به دنبال چيزي گشت و بالاخره دستمالي از بسته دستمال جيبياش خارج كرد و به طرف او گرفت و گفت:
- بيا ... اين دستمال رو بگير.
گيسو بدون اينكه به او نگاه كند، كوركورانه دستش را دراز كرد و آن را يافت. به طرف صورتش برد و بينياش را پاك كرد.
بعد از مدتي مازيار گفت:
- چرا ... چرا نميذاري برم باهاش صحبت كنم؟ شايد ...
گيسو در حالي ميگريست از جا برخاست و در حاليكه سعي ميكرد به سرعت از آنجا دور شود، آخرين نيرويش را به كار برد و بدون اينكه به او نگاه كند گفت:
- من نميتونم با تو ازدواج كنم ... من...
مازيار خودش را به او رساند و تقريباً جلويش را گرفت و پرسيد:
- چي؟ نميتوني؟ .... آخه چرا؟
گيسو مستاصل نگاهش را به او دوخت و گفت:
- چون محبوب رو دوست دارم ... چون بدون او ميميرم.
گيسو انتظار داشت مازيار فرياد بكشد. حتي او را بزند. ولي او مانند تيوپي كه بادش را خالي كرده باشند، شل شد و بدون اينكه قصد دعوا داشته باشد ملتمسانه پرسيد:
- اونو دوست داري؟ پس من چي؟ تا حالا به من علاقهاي نداشتي؟ من سر كار بودم؟
گيسو با محبت نگاهش كرد و گفت:
- نه ... به خدا كه نه ... مازيار تو آدم خوبي هستي، با صداقتي ... دوست داشتني هستي ... پاكي ... با احساسي ... كسي هستي كه ميتوني هر دختري رو خوشبخت كني. من هم ... من هم دوستت دارم ...
مازيار بدون اينكه از اين جملهاي كه آرزوي شنيدنش را داشت بالاخره از دهان گيسو بيرون آمده بود خشنود شود با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- نميفهمم، بگو ... خواهش ميكنم، اين حق منه كه بدونم.
- من ... من نميدونم چطوري موضوع را تشريح كنم. اين وسط گير كردم.
- نميدونستم يه چيزي اين وسط هست. وقتي تو كلاستون جلوت نشستم و تو انطور نگام كردي ... تو چشات درد عشق بود ... آفتاب نگات منو سوزوند من نفهميدم كدومشون را باور كنم ... چرا وقتي ازت پرسيدم كه اونو دوست داري، گفتي ... نه
- چون تا ديروز خودم هم نميدونستم كه چقدر ...
مازيار با تمسخر گفت:
- در عرض يك روز تونستي بفهمي عاشقشي؟ ولي توي اين يك ماه به من گفتي نتونستي اونقدر كه لازمه محبت منو توي دلت پرورش بدي؟
گيسو ملتمسانه گفت:
- فكر ميكردم عاشق مني؛ فكر ميكردم دركم ميكني! مگه خودت نگفتي با يه نظر ... روي پلهها بهم علاقهمند شدي و فهميدي كه هيچوقت نميتوني كس ديگهاي رو بجز من دوست داشته باشي؟
مازيار فرياد زد:
- چرا ... گفتم و به خدا عين حقيقت بود. من حرفهات رو درك ميكنم ولي با دل نگونبخت خودم چيكار كنم؟ نميتوني بفهمي من چه حالي دارم، نميدوني كه شكستم، خرد شدم؟ خدا اون روز رو براي هيچ عاشق گردنشكستهاي نياره كه دلدارش بهش بگه يكي ديگه رو دوست داره ...
- خواهش ميكنم منو فراموش كن. از من دست بكش. من لايق تو نيستم ... داري ميبيني كه ... اين دل لامصب من جاي ديگه گيره. من به درد تو نميخورم.
مازيار جواب داد:
- بيخود اين وصلهها رو به خودت نچسبون، من بيشتر از خودت ... تو را ميشناسم.
مستقيم به چشمان گيسو نگريست و جواب داد:
- چهره تو براي من زيباترين تابلويييه كه به عمر ديدم ... وجود تو عزيزترين چيزي كه توي دنيا برام وجود داره. چطور ميگي خودم رو از اون محروم كنم؟ آن هم وقتي كه اگر دست دراز كنم ميتونم براي خودم بردارمت ... نميدوني چقدر دارم جلوي خودم را ميگيرم كه ندزدمت ... نميتونم بدون تو باشم لعنتي! اينو ميفهمي؟
و به طرف صندلي رفت و روي آن نشست. گيسو به طرف او رفت و با محبت گفت:
- ببين. مازيار ... دخترها ديگهاي هم هستن كه هم از من خوشگلترن، هم دوستداشتنيتر. بجز اين تو ميتوني آرزوي هر دختري باشي به چشم خواهري خيلي خوشتيپي، تو نبايد ...
مازيار چون بچهاي كه برا ي خريدن اسباببازي خاصي لج ميكند، با لجاجت ولي موقرانه گفت:
- من اونا رو نميبينم ... من تو رو ميخوام.
گيسو مستاصل بر روي صندلي نشست و گفت:
- ميگي چيكار كنم؟ با هر دوتون ازدواج كنم؟
- نه. با من ازدواج كن.
گيسو ساكت ماند و عقبنشيني كرد. مازيار ذهنش را به كار انداخت و ناگهان فكري را كه به ذهنش خطور كرد به زبان آورد:
- اون در مورد من اطلاع داره؟
- آره.
- چقدر؟ ... ميدونه من قبلاً اينجا اومدم ... كه باهات تلفني تماس دارم؟ ....
- همه چيز رو ميدونه. اون روز كه توي راه دانشگاه دنبالم اومدي و باهام حرف زدي ما رو تعقيب كرده بود و همه چيز رو ديد.
مازيار آخرين حربهاي را هم كه ناخودآگاه در زواياي پنهاني ذهنش براي به زانو درآوردن گيسو به فكرش رسيده بود، غير قابل استفاده ديد. عليرغم ميل باطنياش به آن انديشيده بود و با جواب گيسو خيالش از اين بابت كه نميتواند مزورانه از آن استفاده كند راحت شد.
ديگر نميدانست چه بگويد. گيسو گفته بود كه نميتواند با او ازدواج كند و دنيا برايش به آخر رسيده بود ولي بايد چه ميكرد؟ خودش را فنا ميكرد؟ نه اين راهش نبود. اگر ميمرد هيچ چيز درست نميشد و اگر همينطور پيش ميرفت بدون اون نميتوانست زنده بماند. پس چه بايد ميكرد؟
نه راه پس داشت و نه راه پيش.
گيسو گوشي را از جيب لباسش خارج كرد و به طرف مازيار گرفت و گفت:
- امانتيتون ... بفرماييد.
ساعتها بود كه با هم صحبت ميكردند. بحث و جدل ميكردند و آخر هيچ ... مازيار نگاهي به آنچه در دست گيسو بود انداخت و گفت:
- بذار توي جيبت ... من عادت ندارم چيزي رو كه به كسي كادو ميدم پس بگيرم.
- اما من بهتون گفتم كه ...
مازيار ميان صحبتش پريد و با تأكيد گفت:
- من كاري به اين كه شما چي گفتين ندارم. من اونو پس نميگيرم. همين كه گفتم.
گيسو گوشي را روي صندلي گذاشت و برخاست و به سرعت به راه افتاد. صداي مازيار را شنيد كه با بغضي فريادكشان گفت:
- بهت گفتم ... اگر تو ابرها خونه بسازي بازم منو اونجا ميبيني ... هميشه دوستت دارم. هميشه، هميشه ... حتي توي قبر ... ميشنوي؟
اشكهاي گيسو روي گونههايش روان بود. پاهايش سست و ناتوانتر از قبل او را به طرف خانه كشاند. دست برد و دستگيره را فشرد و آن را گشود و پا به درون خانه گذاشت.
لحظاتي بعد دكتر از همان نقطه بيرون آمد تا ببيند بر سر مازيار چه آمده است. به انتهاي باغ رفت و كسي را نديد. مدتي به جستجو پرداخت و بالاخره حدس زد كه ممكن است مازيار از در باغ خارج شده باشد.
دوباره همان مسير را برگشت كه روي صندلي متوجه چيزي شد. گوشي موبايل هنوز آنجا بود. آن را برداشت و به خانه برد.
فرنگيس پرسيد:
- پس مازيار كجاست؟
- نميدونم. توي باغ نبود. اين گوشي هم روي صندلي بود.
فرنگيس آن را گرفت و گفت:
- بده به من ... ميدمش به گيسو ... مال اونه.
وقتي فرنگيس در زد و وارد اتاق گيسو شد، گيسو كنار تختش زانو زده بود و ميگريست. فرنگيس او را در آغوش گرفت و گفت:
- دخترم ... دختر نازنينم ... گريه نكن.
گيسو همانطور كه خود را در آغوش پرمهر مادر رها ميكرد گفت:
- من دلش رو شكوندم. من غذابش دادم. مامان ... اون منو خيلي دوست داره. به خدا طاقت ناراحتيش رو ندارم ولي چيكار ميتونستم انجام بدم ... تو رو خدا يكي به من كمك كنه ... يكي به من بگه چيكار كنم؟ ... يعني چيكار بايد ميكردم؟ اون خيلي خوبه ... و من ... خيلي بد هستم! خيلي عوضي هستم! خيلي ...
فرنگيس بدون اينكه اظهارنظري بنمايد او را نوازش ميكرد. بعد از مدتي وقتي كه آرامتر شد، گفت:
- مگه بهش چي گفتي؟
- گفتم كه ميخوام با محبوب ازدواج كنم.
- واقعا؟! مگه تو مازيار رو دوست نداشتي؟
- چرا ولي فكر ميكردم، محبوب منو نميخواد ... فكر ميكردم سيمين يا كس ديگهاي رو دوست داره ... ولي اينطور نبود. اون از خيلي وقت پيش منو ميخواسته ... خودش بهم گفت.
- صحيح ! پس نظرت عوض شد. بيچاره مازيار.
گيسو با اعتراض گفت:
- شما يه بار ميگيد ... بيچاره محبوب. يه بار هم ميگيد بيچاره مازيار.
فرنگيس گفت:
- حق با توئه ... در واقع بايد بگم بيچاره گيسو ... طفلك دخترم.
بالاخره فرنگيس كاري را كه به خاطرش آنجا حضور يافته بود به خاطر آورد و گفت:
- گوشي رو توي باغ جا گذاشته بودي.
گيسو با تعجب گفت:
- اونجا بود؟ ... من اينو بهش برگردونده بودم.
- خب ... لابد خواسته پيش تو باشه ...
- ولي ...
نگاهش را به آن دوخت و مادرش را به بهانهاي از اتاق بيرون فرستاد. دكمهي پيغامگير را فشرد و صداي مازيار را شنيد:
- فرشته دست نيافتني من ... تا وقتي بميرم ... دوستت دارم.
گيسو به سرعت دكمهها را يكي پس از ديگري فشرد و شماره مازيار را گرفت و منتظر ماند.
- مشترك مورد نظر در دسترس نميباشد.
قلبش به لرزه درآمد. به خودش گفت:
- جلاد، بيوجدان، قسيالقلب. جوون مردم رو كشتي ... آخر كار خودت را كردي؟
بيقرار به قدم زدن پرداخت. دوباره و دوباره شماره را گرفت و باز هم همان پيغام:
- مشترك مورد نظر ...
شروع به خواندن دعا كرد:
«اي خدا ... اي ناظر بر آسمان و زمين ... اي بيهمتاي دوست داشتني ... مازيار را حفظ كن ... او را هدايت كن تا كار احمقانهاي انجام نده ... بهش صبر عنايت بفرما، تا زير بار غصه خم نشه. با قدرت لايزالت ...»
همانطور دا ميخواند شماره موبايل را تكرار ميكرد.
***********
صداي گرفتهاي جواب داد:
- بله ...
مازيار با سرعت اتومبيل را به كنار جاده كشاند. با سرعت سرسامآوري رانده بود بدون اينكه متوجه گذراندن زمان بوده باشد. نگاهي به اطرافش انداخت. مكان را شناخت. آرنجش را روي فرمان گذاشت و بي حوصله و عصبي كف دستانش را بر گيجگاهش فشرد.
آمال و آرزوهايش به تاراج رفته بود. حالا تهي بود و غم چون چنگكي بيرحم و دردناك بر قلبش پنجه ميانداخت.
متوجه صداي آهنگين گوشي همراهش شد. دست برد و آن را برداشت. صداي گيسو را شنيد كه با التهاب گفت:
- مازيار ... تويي ... خداروشكر ...
و چون كلامي به زبانش نيامد گيسو ادامه داد:
- حالت خوبه؟
- مگه براي تو فرقي هم ميكنه؟
- البته ... البته كه فرق ميكنه ... الان كجايي؟
- من توي جاجرودم ...
گيسو با تعجب پرسيد:
- كجا؟!
- جاجرود...
- باور نميكنم ... اگه پرواز هم كرده بودي الان نميتونستي توي جاجرود باشي!
- هر طور مي خواي فكر كن.
- اين طور حرف نزن. ما ميتونيم براي هم دوستاي خوبي باشيم.
- دوست؟!
گيسو طعنهاش را نشنيده گرفت و گفت:
- نگرانت شدم. داشتم دق ميكردم.
- گيسو من دارم ميميرم ...
گيسو با ترس و لكنت پرسيد:
- منظورت چيه؟
مازيار به گريه افتاد:
- من احساس مرگ ميكنم. ميدونم نميتوني بفهمي ... ولي چطور بگم روحم سرگردون شده، بعد از اين با كي خلوت كنم و خواستههاي دلمو بيپروا ... بدون دغدغه بهش بگم.
گيسو كمي ترسيد. حرفهايش را نميفهميد و كلمهاي خلوت برايش عجيب بود و نيز باع شد خون بيشتري به گونههايش سرازير شود.
پرسيد:
- خلوت؟! ما كه ...
از ادامه سخنش منصرف شد و آرزو كرد كه مازيار منظورش را دريافته باشد و جوابش را بدهد. مازيار بغضش را فرو خورد و گفت:
- حق با توئه ... نميدونم چطور بگم، هر آدمي يه خلوتي داره ... توي ذهنش با كسي حرف ميزنه و اون كس جوابشو ميده، كسي كه باهاش راحته ... كه هيچوقت اونو به خاطر كارهاش ملامت نميكنه ... نميدونم تا حالا به همچين چيزي تو وجود خودت دقت كردي يا نه؟
- نه، دقت نكردم. منظورت يه چيزي غير از وجدان آدمهاست؟
- آره. اونجا هر كاري بخواد ميكنه. به هر جا بخواد سر ميكشه ... با هر كسي كه دوست داشته باشه هر حرفي كه دلش ميخواد ميزنه بدون اينكه خجالت بكشه ...
- دارم ميفهممم.
- خب ... تو مدتهاست كه اونجا بودي، خيلي خيلي قبل از اينكه واقعاً ببينمت، من توي واقعيت به دنبالت نميگشتم ... ولي خودت افتادي توي زندگي واقعي من ... من هم تو رو از ذهنم بيرون كشيدم و گذاشتم كه واقعي باشي، قابل لمس ... نميتوني درك كني چه حسي داشتم ... حالا چطور اين جاي خالي رو پر كنم؟ حالا احساس بدي دارم. نميتونم تحمل كنم وجودم به تضاد افتاده ... متأسفم اگه عجيب حرف ميزنم.
- نه، من خودمو مقصر ميدونم ... اگه آرومت ميكنه، بگو ... حتي اگه حرفات منو آزار بده .
- آزار؟! من حتي فكرش رو هم نميكنم كه آزارت بدم. تو نميدوني چقدر براي من عزيزي ... حتي اگه با دستهات خودت منو ميكشي باز هم هم برات آرزوي خوشخبتي داشتم. گيسو ... من دلم ميخواد هميشه بخندي، حتي اگه من گريه كنم و زار بزنم ... آرزو ميكنم تا ابد روي لبهات برقِ لبخند سوسو بزنه، كران تا كران بهترين آفريدههاي خدا ارزوني تو باشه ... هميشه ...
گيسو گريان گفت:
- بسه ديگه نگو خو اهش ميكنم.
- چطور نگم؟ وقتي تو لايق همهي چيزهاي خوبي ... هر چي سعي ميكنم نميتونم نفرينت كنم ... نميتونم ازت متنفر باشم. نميدونم كي بود كه ميگفت بين عشق و نفرت يك قدم فاصله است ولي من هر چي قدم جلو ميزارم به اون نفرت نميرسم.
- من لايق هيچي نيستم ... مازيار راستش رو بگو كار احمقانهاي كه نكردي؟ من يا هر كس ديگهاي ... ارزش اينو نداريم كه تو ...
مازيار با لحن دلسوختهاي گفت:
- فكر ميكني، مرگ، ميتونه درد منو التيام بده؟ به خدا كه نميتونه. ترجيح ميدم يه مرده متحرك باشم و دورادور ببينمت ... از همين هوايي كه تو استشمام ميكني، تنفس كنم حتي اگه چند كيلومتر باهات فاصله داشته باشم ... ولي تو باشي ... من هم باشم ... ازت ميخوام اجازه بدي تا يه مدت بهت زنگ بزنم. صداتو گوش كنم و باهات درد دل كنم ... قول ميدم حرفهايي كه ميزنم به كسي و جايي برنخوره. نميخوام به شرافتت، به شهرتت لطمه بزنم... اجازه بده خودمو پيدا كنم ...
كمي صبر كر و بعد ادامه داد:
- اصلا همون كه خودت گفتي دوستت باشم، يه دوستي سالم و انساني.
گيسو جوابي نداد. تحت تأثير قرار گرفته بود اين صدا همان صدايي بود كه مدتي قبل او را به انجام كارهايي كه تاكنون از او سرنزده بود وادار كرده بود. بنابراين ممكن بود كلامي از دهانش خارج شود كه براي هميشه او را از محبوب ... جدا سازد. مازيار ادامه داد:
- ازت يه خواهش ديگه هم دارم ... آرزو دارم هيچ وقت رنگ ناراحتي رو به خودت نبيني ولي اگه يه وقت اتفاقي افتاد، هر وقت ناراحتي باهام تماس بگير، حرف بزن و خودت رو سبك كن مطمئن باش قبلش من ميفهمم كه تو دچار مشكل شدي ... پس سعي نكن خودت يا منو گول بزني ... خواهش ميكنم رودربايستي نكن ... بذا خودم رو امين تو بدونم... يه تكيهگاه باشم كه وقتي زمين خوردي دستتو بهش بگيري و دوباره روي پاهات وايستي ...
بالاخره گيسو زبانش را به كار انداخت:
- نميدونم چي بگم؟
مازيار دردمندانه و با محبت گفت:
- هيچي نگو فقط به حرفهام گوش كن. قول ميدم مرد باشم و به حرفهام عمل كنم. پامو كجا نذارم. بذار با خودم كنار بيام. به فكرهام جهت ديگهاي بدم ... آرزوهامو تغيير بدم ...
محبوب پرسيد:
- گريه كردي؟ صدات گرفته؟!
گيسو گوشي تلفن اتاقش را محكمتر فشرد و گفت:
- آره ... اعصابم به هم ريخته بود ولي وقتي صداتو شنيدم آروم شدم.
- ميتونم بپرسم چرا؟
- با مازيار حرف ميزدم
- خب؟
- همه چيز رو بهش گفتم. خيلي سخت بود. تمومش كردم.
- اون چي گفت؟
- اول به هم ريخت. بعد ...
محبوب با محبت گفت:
- خيلي خب ... بگذريم بيا حرف خودمونو بزنيم. دلم برات تنگ شده ... نميخواي بياي بيرون؟
- باشه كجا بيام؟
- فعلا بيا دم در.
گيسو از جا پريد.
- الان ميام.
تماس را قطع كرد. به سرعت چند روسري عوض كرد و بالاخره جلوي در بود. در را كه گشود يك غنچه گل با نيمي از دستان محبوب را جلوي رويش ديد. آن را گرفت و قدم به بيرون گذاشت.
چشمش كه به محبوب افتاد. روحش تازه شد. گلي در قلبش شكفت. پرسيد:
- چقدر خوابيدي؟ چشات پف كرده ...
- تا ساعت دو بعدازظهر خواب بودم. به عمرم اينقدر راحت و با آرامش نخوابيده بودم. وقتي بيدار شدم يه دوش گرفتم به سر و صورتم رسيدم ... بعد ناهار و صبحونه رو يه جا بلعيدم. ميخواستم خدمت جنابعالي زنگ بزنم، گفتم بد موقعاس... اونوقت اومدم اينجا وايستادم تا حالا ... مثل عاشقاي قديمي ... دمِ در به انتظار يار ... شما كه خواب نبودين؟ ظاهراً عزاداري ميكردين!
گيسو لبخندي زد و گفت:
- بجاي اين حرفها بيا تو ...
- نه بابا ... خجالت ميكشم، بيام تو كه چي بشه؟
- پس اجازه بده من لاسم رو بپوشم و بيام ... با هم بيرون بريم.
- خيلي نترس شدي؟ يه وقت نگيرنمون ببرن منكرات.
گيسو گل را به طرف بينياش برد و بوييد و گفت:
- مگه اشكالي داره؟ همونجا مجاني ... عقدمون ميكنن و به هم محرم ميشيم.
محبوب در حالي كه با چشمانش او را برانداز ميكرد نگاه تحسينآميزش را به چشمان او دوخت و گفت:
- چه شجاع ... پس عجله كن.
گيسو خنديد و گفت:
- خدا بهت صبر بده ... من تا حاضر بشم يه ساعت طول ميكشه.
* * *
دانشجويان در حال خارج شدن از كلاس بودن كه استاد گيسو را صدا كرد
- خانم معيري.
گيسو به طرف استاد آريان برگشت و گفت:
- بله بفرماييد استاد.
- خانم معيري ... چند لحظه صبر كنيد.
و به ادامه صحبتش در پاسخ سوال يكي از دانشجويان پرداخت. گيسو عقبتر ايستاد و منتظر شد تا استاد حرفهايش را عنوان نمايد، كه نازلين خودش را به او رساند.
- پس چرا نمياي؟
- استاد باهام كار داره.
- يعني چه كارت داره؟
- نمي دونم.
نازلين سرش را كمي جلو آورد و محتاطانه گفت:
- يكي از بچهها كه در دفتر هماهنگي بيا برويي داره ميگه استاد آريان هنوز ازدواج نكرده ... نميدونم راست ميگه يا نه؟
گيسو به علامت تعجب ابروانش را بالا برد و گفت:
- اميدوارم نخواي بگي خاطرخواه من شده؟
- نه ... ميخوام بگم خاطرخواه من شده ...
و زيرزيركي از شوخي خودش خنديد. گيسو نگاهي به استاد كه گرم صحبت بود انداخت و گفت:
- شيطون شدي؟ ...
نازلين با نگاهش كه به محصل شيطان ميمانست به او خنديد. گيسو ادامه داد:
- ولي به نظر من اشتباه ميكني ... ايشون حتما متاهل هستن.
- حالا از من گفتن ... من رفتم. دم سلف منتظرت ميشم.
بالاخره استاد صحبتهايش را به پايان رساند و گيسو جلوتر آمد و گفت:
- بله استاد؟
آريان نگاهش را پايين دوخت و گفت:
- خب ... خانم معيري مازندراني ... شما جلسهي بعد كنفرانس داريد ... درسته؟
گيسو بابت كله «مازندراني» كه به فاميلش اضافه كرده بود لبخندي به لب آورد و گفت:
- بله ... درسته.
- من انتظار دارم كنفرانس خوبي از شما ببينم. مشكلي كه ندارين؟
- نه استاد. اون قدر تكرارش كردم كه ملكه ذنم شده ... از توجهتون متشكرم.
چند لحظه مكثب كرد. ويبره موبايلش به لرزه درآمده بود. گوشي را بيرون كشيد و همانطور گفت:
- ببخشيد استاد ... يه لحظه ...
و همزمان ناهش را به صفحهي مونتيتو آن دوخت. شمارهاي نيافتاده بود. كمي فاصله گرفت و در گوشي گفت:
- بله بفرماييد ...
استاد همانطور كه وسايلش را داخل كيفش قرار ميداد به او نگريست.
گيسو رنگش پريد و پرسيد:
- كجا؟
كمي عقب عقب رفت و به ديوار تكيه داد. چند نفر از دانشجويان هنوز در كلاس حضور داشتند. بعضي از آنها توجهشان جلب شد. استاد باز هم نزديكتر آمد و با استفهام نگاهش كرد.
- راستش رو بگين ... زندهاست؟ من دخترش هستم.
استاد جلو آمد، نميدانست ميتواند مداخله كند يا نه.
گيسو گوشي را با دستي لرزان پايين آورد و مبهوت به استاد نگريست و گفت:
- پدرم ... پدرم تصادف كرده ... ميگن فوت شده.
آريان با دلجويي گفت:
- كي بود؟
- از بيمارستان «...» تلفن كردن.
- شايد مزاحم تلفني باشه؟
گوشي را از دستش گرفت و گفت:
- شماره خونه تونو بگو ...
- الان كسي خونه نيست ... واسهي همين از حافظه گوشي پدرم شمارهي منو گرفتن ...
- مادرت كجاست؟
- مدرسه ...
- خب، شمارهشو بده.
يكي از دخترها كه جلوتر آمده بود. كيف گيسو را گرفت و به دنبال دفترچه تلفني گشت. بالاخره استاد شماره را گرفت.
- الو ... دبيرستان «...» با خانم معيري كار دارم.
صدايي گفت:
- بله ... بفرماييد خودم هستم.
استاد لحظهاي چشمانش را بست و گيسو احساس كرد كه او با اين حركتش ميخواهد آرامشش را حفظ كند. به اميد دعا مكرد كه اشتباه شده باشد.
- چند لحظه ... گوشي حضورتون ...
گيسو گوشي را گرفت و لرزان پرسيد:
- مامان ... منم گيسو ... از بابا خبر دارين؟ ... نمي دونم يه نفر بهم زنگ زده و ميگه ... و شروع به گريه كردن نمود ... استاد گوشي را از گيسو گرفت و گفت:
- ببخشيد خانم معيري.
فرنگيس با تعجب پرسيد:
- شما؟
- من استاد دخترتون هستم. ايشون كنار من بودن كه بهشون تلفني شد و خبر اتقاق ناخوشايندي رو بهش دادن ... البته ما نميدونيم كه صحت داره يا نه؟ البته انشاءا... اشتباه باشه ... نمي دونم چطور بگم ...
فرنگيس با لرز گفت:
- خواهش ميكنم بفرماييد.
آريان چشمانش را با ناراحتي بست و سرش را كمي بالا برد و با اكراه گفت:
- ظاهراً آقاي معيري تصادف كردند و توي بيمارستان «...» هستن ...
فرنگيس با عجله گفت:
- الان تماس ميگيرم.
و بدون خداحافظي قطع كرد.
گيسو نگاه پرسشگرش را به استاد دوخت كه با عرقي بر پيشاني و ناراحتي زايدالوصفي گوشي را به او داد و روي يكي از نيمكتهاي رديف جلو نشست.
گيسو با تعجب متوجه شد كه با ناراحتي بيش از اندازهاي دستش را به پيشاني برد و مانند شخص واقعا عزاداري به ماساژ پيشانياش پرداخت و در واقع جلوي گريهاش را گرفت. خودش منگ شده بود. باور نميكرد. حتما اين خبر دروغ بود. هيچكس حرف نميزد. حتي دلداريش نميدادند. همه منتظر بودند. دوباره گوشي به كار افتاد. گيسو دستان لرزانش را كه با لرزش دستگاه بيشتر هم شده بود به طرف استاد گرفت. يك نفر آن را از دست او گرفت و به استاد داد.
- بله ... بله ... بفرماييد.
گيسو به چهره آريان كه ناگهان رنگ باخت خيره شد. و ديگري چيزي نفهميد. وقتي چشمانش را گشود توي اتومبيل دكتر آريان بود و نازلين كه كلاسش را رها كرده بود، او را در بغل داشت و دستش را نوازش ميكرد.
سعي كرد تكههاي بهم چسبيدهاي را در ذهنش جفت و جور كند و به هم بچسباند لبش را گزيد وحرفهايي كه در ذهنش ميآمد به عقب راند و آب دهانش را قورت داد. به خوابگاه رسيده بودند. گيسو به سرعت از جا پريد و به همراه نازلين مسير را تا سوئيتش طي كرد تا اتاقش را جمع كند و در همين حين دائماً با خود ميگفت:
- نه ... اين خبر نميتونه درست باشه.
بايد به محبوب خبر ميداد ... به مازيار هم همينطور ... با دستاني لرزان شمارهها را گرفت و هر دو را خبر كرد. گفت كه اتفاقي افتاده و احتمالا پدر فوت كرده.
معدود بچههايي كه در اتاق بودند از شنيدن آنچه رخ داده بود مانند او شوكه شدند و به خاطر مصيبتي كه برايش اتفاق افتاده بود ابراز تأسف كردند. اما پس از آن ديگر از احساساتشان سخني نگفتند و در عوض فقط به دنبال انجام دادن هر كاري كه از دستشان برميآمد براي راهي كردن او پرداختند.
***
گيسو چشمانش را كه از شدت گريه مژدههاي آن به هم چسبيده بود باز كرد و نگاه ابرآلودش توانست مسيري از جادهي تكراري را تشخيص بدهد. بعد مردمك چشمانش روي آينه با ديدن چشمان دقيق و ناظر بر جادهي روبروي استاد آريان، ثابت ماند. استاد با دلايلي متين و مستدل به همراه نازلين او را مجاب كرده بودند كه بهتر است تنها نرود و خود نيز پيشقدم شده بود. كار و زندگياش را رها كرده بود و او را همراهي ميكرد. گيسو با اينكه عميقاً از او متشكر بود ولي دليل اين همه محبت را درك نميكرد. از اين مصيبت ناگهاني كرخت شده بود. حتي نميتوانست عزاداري كند. همه چيز را از خود دور كرده بود. تمام آلام و احساسات و انديشههايش را ... به جز كلمهاي كه مرتب در ذهنش تكرار ميشد ... پدر ... پدر.
به خود قول ميداد كه همهي اينها خوابي بيش نيست و باز هم پدر را خواهد ديد. باز هم او را خواهد بوسيد ... باز هم نوازشش خواهد كرد. باز هم ...
باز قطرهاي اشك از چشمانش گريخت.
صداي زنگ گوشياش بلند شد.
- بله ... گلفام جان چيه؟ ... تا يك ساعت ديگه اونجام ... الهي فدات بشم گريه نكن ... شما برين مزار من ميام همونجا ... مواظب باشي ... قربونت برم ... خداحافظ ...
جلوي گريهاش را گرفته بود و وقتي گوشي را قطع كرد، مجالي يافت تا سيل اشكهايش را با صدا رها كند. آريان از آينه جلو نگاه غمباري به او انداخت ولي چيزي نگفت درك ميكرد كه ضربهي اين خبر تكاندهنده او را در صدفي از كرختي پوشانده است.
متوجه بود كه تا چه حد گلوي دختر در تقلاي فرياد كشيدن و ضجه زدن ميسوخت ولي لابد از او خجالت ميكشيد.
يك ساعت بعد به مزار رسيدند. هنوز فروردين تمام نشده بود باران ميباريد و هوا سوز داشت.
گيسو از دور خيل عظيم جمعيت و مردان و زنان سياه پوش را ديد و ضجه زد:
- اينها همه براي پدر من اومدن ... پدر بميرم برات كه اين قدر دوستداشتني بودي.
سياهپوشان با اندوهي بزرگ اين مصيبت را به همران باران و وزش باد و سوز سرد بردبارانه تحمل ميكردند و همانطور ايستاده، ضجه و مويه ميكردند.
گيسو خودش را به رديف اول سوگواران رساند و مادرش را در بر گرفت. گلفام و ماهان هم به آن دو پيوستند و هر چهار نفر زار زار گريستند.
جرأت نداشت برود و پدرش را ببيند. عقب عقب رفت و كمي فاصله گرفت. آب از سر و رويش ميچكيد اما او متوجه نبود. در آن برهه از زمان هيچ احساسي در بدنش نداشت. به جز احساس زجردهندهي مرگ عزيزترين پدر دنيا ... پدر خودش ... بابا سعيد ... با خود تكرار كرد:
- او پدر من بود ... پدرم ... هر كي هر چي ميخواد بگه ...
همه كمي عقب رفتند. فضا كمي باز شد تا همه شاهد دفن باشند. چشمش به استاد آريان افتاد كه كمي دورتر به درخت پهناوري تكيه داده بود و مستقيم با نگاهي دردناك همچون شخص آشنايي به جسد، به مادرش ... به كساني كه در جايگيري پدر در خانهي هميشگياش كمك ميكردند چشم دوخته بود.
نگاه او را دنبال كرد و به مادرش نگريست. فرنگيس چون زني كه به تازگي بينايياش را از دست داده باشد سكندري خورد و خود را به طرف حفرهي گلآلود كشيد. بغض كرده بود ولي نميگريست ... شايد باور نميكرد جاي ابدي سعيد اينجا باشد فرياد كشيد. چند نفر او را گرفتند و از آنجا دور كردند.
گيسو ناگهان به خود آمد. دندانش را از فرط سرما و بغض به هم فشرد و جيغ زد:
- نه. نميتونيد اين كار رو بكنيد. نبايد ... پدرو اونجا بذارين. داره بارون مياد ... نميبينيد ... سرما اونو اذيت ميكنه ... خواهش ميكنم مامان فرنگيس، نذار بابا رو اونجا تنها بذارن ... تو رو خدا ... پدرمو اونجا نذارين ... پدر تو كه خودت دكتر بودي ... تو كه جون اين همه آدم را نجات دادي ... چرا هيچكس بهت كمك نكرد ... پدر ... پدر.
جيغ زد:
- آخه چه وقته مردن بود ... من تازه ميخواستم عروسي كنم ... خدايا ... عمر شاديهاي بشر چقدر كوتاهه ...
نگاهي به خان عمو انداخت. ضجهزنان گفت:
- تو رو خدا ... شما جلوشونو بگيرين. شما يه چيزي بهشون بگين ...
آقاي وكيل دستش را جلوي صورتش گرفت. شانههايش از شدت اندوه تكان ميخوردند و جوابي نداد. چه ميتوانست بگويد؟
گيسو باز ضجه زد.
ديگر خجالت نميكشيد. از هيچ كس حتي استاد آريان. ميخواست حرفهاي دلش را با پدرش بزند حتي اگر همه ميشنيدند. فكر ميكرد اگر جيغ بزند ... پدرش حتماً ضجههايش را خواهد شنيد. بلند ميشود و خواهد گفت كه همه اينها يك شوخي بوده ... شايد هم خواب ميديد. همانطور كه دستانش را دراز كرده بود بيهوش شد.
***
در امتداد نگاه تو