رمان گیسو قسمت سی و یکم
![]()
قسمت سی و یکم
صداي بلندگو ديگر قطع شده بود. فرنگيس نميخواست بيش از اين مزاحم همسايهها بشوند و در عوض از درون خانه با صداي كمنواي آرامشبخش قرآن به گوش ميرسيد.
مازيار و محبوب هر دو خودشان را رسانده بودند. در تمام طول مجلس مازيار مانند كسي كه پدر واقعياش را از دست داده باشد، عزادار بود. از مدعوين كه مانند نهري آرام و پيوسته داخل ميشدند و جايشان را به نفرات بعد ميداند و ميرفتند، پذيرايي ميكرد.
يك بار محبوب بدون آنكه از چهرهاش چيزي مشهود باشد از گيسو پرسيد:
- اين پسره اينجا چي كار ميكنه؟
گيسو نگاه عزاداري را به او دوخت و گفت:
- خودم بهش تلفن كردم ... بعد از تو ... اون عزيزترين كسييه كه من دارم. دلم ميخواد مثل برادرم باهاش رفتار كني ... اگه دقت كني همين احساس رو تو وجود اونم ميبيني ... چون داره مثل يه برادر به تو كمك ميكنه.
ظاهراً محبوب قانع شد. چون از عشقي كه چشمان و وجود گيسو را لبريز كرده بود نسبت به خودش اطمينان داشت. و در ضمن با كمال تعجب هيچ عنادي نسبت به خودش در چهرهي مازيرا نميديد. باور نميكرد اين جوان، هماني باشد كه آنطور با شيفتگي آن روز كنار پاك گيسو را محسور كرده بود.
در همين موقع مازيار جلو آمد نگاهي با احترام به محبوب انداخت و گفت:
- خانم معيري، مادر و پدرم توي راه هستن. براي عرض تسليت ميان خدمتتون ...
مازيار از آن روزي كه قول داده بود، ديگر گيسو را با نام صدا نميكرد.
گيسو گفت:
- متشكرم ... ولي راضي به زحمتشون نبودم.
- خواهش ميكنم ... وظيفه بود.
گيسو دست محبوب را در دست گرفت و به مازيار گفت:
- ايشونو كه ميشناسين ... نامزدم آقاي محبوب معيري
مازيار بدون آنكه در چهرهاش تكدر خاطري پيدا شود با لبخندي عزادارانه گفت:
- چرا اتفاقاً ... قبلاً هم كه با هم آشنا شده بوديم.
دستش را جلو آورد و با او دست داد. آنوقت افزود:
- حيف كه جاش نيست ... وگرنه بخاطر اين پيروزي ... بهتون صميمانه تبريك ميگفتم. بدست آوردن دل خانم معيري ... انصافاً از رأي آوردن توي انتخابات رياست جمهوري سختتر بود ... مگه نه؟
محبوب لبخندي زد و سرش را به علامت صحت آن تكان داد. در اين موقع دو نفر – يك زن و مرد – وارد شدند. وقتي گيسو چشمش به آن دو افتاد بلافاصله متوجه شد و به مازيار گفت:
- مثل اينكه پدر و مادرت اومدن ...
مازيار و محبوب هر دو برگشتند و به طرف آنها رفتند ... گيسو داشت به استاد آريان و اينكه بعد از آن روز بدون خداحافظي غيب شده بود ميانديشيد كه مازيار پرسيد:
- از كجا فهميدي كه پدر و مادر من هستن ...؟ اينقدر شبيه هم هستيم؟
***
هنگامي كه گيسو، پدر و مادر مازيار را هدايت كرد و برگشت به آشپزخانه مازيار را آنجا نديد. تصميم گرفت كه به كفشكن برود و كفشهاي مدعوين را مرتب نمايد. وقتي در را گشود باد سرد به صورتش خورد. مازيار را ديد كه تنها آنجا نشسته و با تعجب پرسيد:
- چرا اينجا نشستي؟
بعد آهستهتر ادامه داد:
- موقع معرفيات به محبوب از دستم ناراحت شدي؟
منظورش استفاده از كلمهي نامزدم و قرار دادن دستش در دستان محبوب بود. دليل ناراحتي او را ميأانست ولي باز هم پرسيده بود. با اين حال جواب مازيار او را متحير نمود.
- نه ...
گيسو در حاليكه با دقت كلمات را انتخاب ميكرد، گفت:
- برام خيلي مهمه كه محبوب تو رو قبول داشته باشه ... بعنوان نزديكترين دوستم.
حرفش را قطع كرد و لحظهاي بعد با جملهي ديگري ادامه داد:
- بهشت گفتم كه بعد از او ... عزيزترين كس من هستي.
مازيار نگاه صادقانهاش را به او دوخت و گفت:
- كاشكي اين حرف يك كم صحت داشته باشه.
گيسو با تأكيد گفت:
- داره ... ولي خدا كنه محبوب روي اين قضيه حساس نشه. آخه خيلي غيرعادييه ... هر كسي نميتونه: ميتونه درك كنه كه دوست داشتن، نهايت زيبايييه ارتباط سالمه و ضرورتاً لازم نيست پشت اون منظور ديگهاي پنهان شده باشد. اين مطلب چيزي نيست كه هر كسي بتونه هضمش كنه.
- اگه من بودم، ميكردم.
- منظورت چيه؟
- خيلي سخته كه اين حرف رو بزنم ولي تو اونقدر دوستش داري كه هر ابهلي ميفهمه ... به غير از اين اگه واقعاً دوستت داشته باشه كه متأسفانه داره، حاضر ميشه با ده تا بچهي كور و كر و ناقص كه چه عرض كنم ... هر چيز ديگهاي كه تو جلوش علم كني باهات بسازه و تو رو بخواد حالا من كه جاي خود دارم. پسر به اين خوشگلي و نازي ...
در آخر جمله لحنش از آن حالت خشك و جدي كه در اين مدت داشت و كمي شوخ شد. عمداً اين حرف را زده بود تا اندوه بيپايانش را پنهان نگاه دارد ولي از درون ذوب ميشد. كمتر كسي قادر به استقامت در برابر زجري بود كه او اين طور با ظاهري آرام تحمل ميكرد.
گيسو عزادارتر از آن بود كه حتي لبخند هم به لب آورد. مازيار ادامه داد:
- چيزي در مورد من نپرسيده؟
- چيزي كه قابل گفتن باشه ... نه
مازيار ابروانش را بالا برد و لحظهاي ساكت ماند شايد سعي ميكرد احساس محبوب را درك كند. بعد گفت:
- هيچوقت فكر كردي اگه اون به جاي من بود چيكار ميكرد؟
- ميخواي بدوني اون دركت ميكنه يا نه؟ ... مطمئنم كه ميكنه چون خودش چند وقت توي همين حال و هوا بود...
- كي؟
- قبلاً كه بهت گفتم ... اون از جريان ما خبر داشت.
- آهان دسته. با اين حال دلم ميخواست ميدونستم چطور با اين قضيه يعني حضور من كنار مياد؟
- شرط ميبندم اونم در مورد تو همين فكر رو ميكنه ... يعني فكر ميكنه تو چطور تا ديروز اونطوري بودي و امروز اينقدر راحت ... با اين مسئله برخورد ميكني.
مازيار نگاه دردناكي به او انداخت و پرسشگرانه تكرار كرد:
- راحت؟!
كمي مكث كرد و ادامه داد:
- بهتره اين بحث را ادامه نديم.
- موافقم
گيسو متفكر و دردمندانه آهي كشيد و ادامه داد:
- اين چه مصيبتي بود؟ خدايا ...
اشك به چشمانش آمد. دوباره گفت:
- تو و محبوب حسابي خسته شدين ... اگه شما نبودين نميدونم ما چطوري سر و ته اين كارها رو هم ميآورديم. ماهان هم كه نتونست بهتون كمك كنه. طفلك خيلي افسرده شده ... بر خلاف ظاهر شوخش خيلي دل رحم و حساسه ... اصلا حرف نميزنه ...
محبوب از در نيمه باز سرك كشيد و گفت:
- كي حرف نميزنه؟
نگاه مشكوكي به آنها انداخت. مازيار با لحني كه كمي شوخي و كمي جدي بود گفت:
- اين خانوم دائماً به جون من نق ميزنه كه يك كم به حضرتعالي كمك كنم ... اين همه كار ميكنم بازم كمه ... ميگه آقا ماهان كه يه گوشه نشسته و حرف نميزنه ... آقا محبوب هم خسته شده ... تهديدش كردم. گفتم كه اگه يك كم به من فرصت استراحت ندي با ... بابا و ننهام ميذارم و ميرم. اونقوت اين تو اين هم محبوب جان وام وندهات ... بيگاري آورده!
محبوب نگاه محبتآميزش را به گيسو دوخت و آرام و متين گفت:
- من خسته نيستم ... اصلاً وقتي با تو هستم به جز محبت هيچكدوم از احساسات ديگهام فعال نميشه. نگران من نباش.
با لحن جدي ولي به شوخي ادامه داد:
- ايشون رو اگه خسته شده همراه بابا و ننهاش بفرست بره.
بعد بلافاصله براي اينكه كدورتي پيش نياد رو به مازيار اضافه كرد:
- دست شما واقعاً درد نكنه. خيلي خسته شدين. واقعاً از اين جماعت پذيرايي كردن كار مشكلي بود.
مازيار با اينكه ناخودآگاه مكدر شده بود ولي به روي خودش نياورد و گفت:
- باعث افتخار من بود. بجز انجام وظيفه كار ديگهاي نكردم...
دكتر رضا در حاليكه به زحمت جعبهاي را حمل ميكرد وارد خانه شد و به محبوب گفت:
- ظرفها رو آوردم. بچهها رو صدا كن ... بيان كمك
- باشه.
محبوب دو پله پايين رفت و دستي به پشت مازيار زد تا او را هم با خود همراه كند. صداي شماتتبار خانمي از پشت سرشان به گوش رسيد كه گفت:
- گيسو جون ... هنوز داري چايي مياري؟
- ببخشيد خاله جون. الان ميام.
لحظهاي بعد وقتي آن زن ديگر آنجا نبود، گيسو با ناراحتي اضافه كرد:
- همهي دايي و خاله و عموهام نشستن و منتظرن من به كارها برسم. تو رو خدا ببين ... از بس خرده فرمايش دادن به اين آشپزها و ظرفشورها كه پايين دارن كار ميكنن طفلكها دست و پاشونو گم كردن ... نصف ظرفها رو هم شكوندن ...
***
هر كس ميآيد ابتدا به اتاق فرنگيس كه همان پاي پلهها بود هدايت ميشد. دور تا دور اتاق را مبلمان كرده بودند و تختخواب هم كه در داخل ديوار قرار گرفته بود پردهاي زيبا مخفي شده بود.
افراد پس از ابراز همدردي و تأسف با ورود افراد جديدتر، به اتاق پذيرايي كه گرداگرد آن انواع مبل و راحتي چيده شده بود ميرفتند و آنجا به صحبت و درد دل در مورد مرحوم ميپرداختند، پذيرايي ميشدند و قرآن تلاوت ميكردند و ....
گيسو با سيني چاي وارد اتاق شد و نشست لحظات همانطور با سكوت ميگذشت كه مازيار هم آمد و كنار والدينش قرار گرفت.
گيسو به مادرش كه با آن لباس سراسر سياه به نقاشي پرترهي غمگيني در قاب سياه مي«انست و با نگاهي ثابت، همانطور مغموم به فرش چشم دوخته بود نگريست كه با صدايي از جانب خانم تجلي به خود آمد.
- دخترم واقعاً از اينكه توي همچين روزي با شما آشنا ميشيم، متأسفيم. دوست داشتيم توي يه روز ديگه اين اتفاق ميافتاد ولي قسمت اين بود.
گيسو گفت:
- كم سعادتي و بداقبالي ما بود.
¬هم زمان نگاهش را به پدر مازيار دوخت كه مشوش ميگفت:
- خيلي عجيبه! هيچ فكر نميكردم شما دختر فرنگيس باشي.
گيسو با تعجب و استفهام او را نگريست كه دستانش را گشوده بود و در حاليكه فضا را نشان ميداد، گفت:
- تصورش رو هم نميكردم كه وقتي اينجا بيام با ...
صحبتش را قطع كرد و ناگهان گفت:
- آخه ميدونيد ... من و مادرتون از قبل با هم آشنايي داريم.
و همانطور كه اين كلمات را ميگفت با گوشهي چشم بطور مرموزانه او را مينگريست. گيسو نگاهش را از مادر كه بدون توجه ولي با شرم همانطور به زمين دوخته شده بود به مادر مازيار كه با تعجب به همسرش مينگريست و نيز مازيار كه دهانش از تعجب و خشنودي بازمانده بود چرخاند و گفت:
- نه اطلاع نداشتم.
باز هم عدهاي وارد شدند و صحبت ناتمام ماند. گيسو دلش ميخواست با سوالات خودش علت آشنايي آن دو را جويا شود ولي صلاح را در سكوت ديد. ميتوانست بعداً توسط مازيار با مادرش از همه چيز مطلع شود.
وقتي دوباره به آشپزخانه برگشت، صورتش از فشار روحي و بودن زير نگاههاي سنگين آنان سرخ شده بود محبوب پرسيد:
- چيزي شده؟
- نه ... وقتي قراره از مهمونهاي غريبه پذيرايي كنم، خيلي معذبم ... عصبي ميشم.
محبوب بدون اينكه نگاهش كند استكانها را داخل سيني چيد و با تيزهوشي گفت:
- منظورت پدر و مادر مازياره؟
- آره. اعصابم بهم ريخت. تازه ... اگه بدوني چي ميگفتن ...
محبوب از كارش دست كشيد و به او توجه كرد كه ميگفت:
- ميگفتن يعني پدرش ميگفت ... كه از قبل با مادرم آشنايي دارن. به نظرت خيلي عجيب نيست؟ چه اتقافي كه تو اين عالم نميافته.
محبوب نگاهش را كه محبت از آن دور نميشد به چشمان گيسو دواند و پس از لحظهاي گفت:
- باعث خوشحالي منه كه رقيب ديروز همون برادر زن امروز ... دوست، آشنا و فاميل هم از آب دربياد.
گيسو آغوش نگاهش را به روي نگاه او گشود و آهسته گفت:
- پسر عموي ديروز من ... يه لطف ميكنن توي اون ليوانهاي بزرگ دم دستشون يه چايي برام بريزن. چون دارم ميميرم. از قديم گفتن «ماهي به آب زندهاس، دانشجو به چايي ...»
محبوب سلام نظامي داد و گفت:
- چشم قربان
- در ضمن ميشه يه خواهش ازت بكنم؟
- امر بفرماييد
- پدر و مادر مازيار تا يه ساعت ديگه قراره كه از اينجا برن ... ميخواستم بگم اگه امكان داره شب ...
محبوب متوجه منظور گيسو شد و بلافاصله گفت:
- متوجه شدم ... خودم هم توي فكرش بودم. شب با خودم ميبرمش، خونمون خيالت راحت شده.
- متشكرم
نگاهش دوباره غم زده شد. همانجا نشست و با چشماني كه ناگهان به اشك نشته بود، گفت:
- محبوب ... دلم براي بابا سعيد تنگ شده ... روزهايي بود كه حتي دو سه روز توي بيمارستان به مردم دردمند و مريض خدمت ميكرد يا ماهها من توي تهران بودم و اونو نميديدم ولي اينقدر دلم براش تنگ نميشد.
- محبوب ... چرا خدا اونو كه اينقدر خوب بود اينطور بيموقع ... ازمون گرفت؟ احساس ميكنم يه چيزي از وجودم كم شده ... چرا مرگ بعضي وقتها ناگهاني و بيموقع اتفاق ميافته ...
بعد به ياد فرنگيس و داستان زندگياش افتاد سرنوشت عجيب او فقط مرگ نابهنگام و غمانگيز سعيد را كم داشت. بيچاره فرنگيس.
قمار زندگي او چه برگههاي سياهي را در برداشت.
***
دو هفته بعد گيسو دوباره سر كلاس دكتر آريان حاضر بود و با تعجب و كنجكاوي او را مينگريست. آهسته از نازلين پرسيد:
- استاد آريان چرا لباس سياه پوشيده؟
- نميدونم ... هفته پيش هم همين لباس تنش بود، حتما يكي از بستگانشون فوت كرده؟
- واقعاً كه! غيب گفتي ...
- خب ... من چه ميدونم؟ بايد همين باشه كه گفتم
- دربارهي من چيزي نگفت؟ سوالي نكرد؟
- چي قرار بود بپرسه؟!
- آخه من كنفرانس داشتم ...
- آها ... نه
به شوخي افزود:
- اصلاً يادش رفت دختري به اسم گيسو معيري هم وجود داره ...
- بامزه!
ناگهان استاد گفت:
- خانم معيري ... شما براي كنفرانس آمادگي دارين؟
گيسو سرخ شد و گفت:
- بله استاد ... ولي اگه اجازه بفرماييد جلسهي بعد ...
آريان سخنش را قطع كرد و گفت:
- خيلي خب ... كي قراره كنفرانس بده؟
يكي از دانشجويان دستانش را بالا برد و به سرعت اوراقش را جمع و جور كرد و به جلوي كلاس آمد. آريان به طرف گيسو آمد و آهسته، بدون اينكه خم شود گفت:
- خانم معيري ... فرصت نشد براي عرض تسليت به خانواده محترمتون خدمت برسم.
- خواهش ميكنم استاد ... شرمنده ميفرمايين ... شما بيش از اين ... ژ
استاد با بالا بردن دستانش به علامت اعتراض گفت:
- نه ... وظيفه بود بايد خدمت ميرسيدم ولي بنا به دلايلي نشد ... يعني مجبور شدم برگردم. در هر صورت اميدوارم به خودتون مسلط شده باشين ... مادرتون ... هنوز هم همون طور ... يعني منظورم اينه كه ... به همون شدت نارحتن ؟ آخه خيلي ...
گيسو فكر ميكرد منظور استاد را دريافته است كمكش كرد و صميمانه گفت:
- بله خيلي بيقراري ميكرد و ... تقريباً تمام اين مدت رو چيزي نخوردن.
قيافهي آريان در هم رفت و گفت:
- اگه لازمه من با مسئولين صحبت كنم كه شما باز هم مدتي رو با خانوادهتون بگذرونين ... چون ...
- متشكرم استاد، من نگران ايشون بودم. اما در حال حاضر بهتر شدن، براي همين من سر كلاسهام حاضر شدم.
- در هر صورت ...
- شما لطف دارين.
- خيلي خب ...
استاد به جايگاه ويژهي خود برگشت و به دانشجوي مذكور اشاره نمود كه كنفرانس خود را آغاز كند. بعد از مدتي نازلين روي يك كاغذ مطالبي نوشت و آهسته جلوي گيسو گذاشت. گيسو خواند:
«نگفتي وقتي داشتين ميرفتين شمال چه خبر شد؟»
گيسو زيرش نوشت:
«باشه بعداً»
نازلين سرش را كج كرد و آن را خواند. بعد متوجه استاد شد كه با نگاهش از گوشهي چشم آنان را زير نظر دارد. خودش را جمع و جور كرد و ديگر ادامه نداد. گيسو كلمات نامه را با خودكارش خط خطي كرد و در كنار آن شكل يك چشم و ابرو كشيد. و همانطور به محبوب فكر كرد. ظهر با هم قرار داشتند. مراسم نامزديشان به تأخير افتاده بود ولي از آنجايي كه همه از اين مطلب اطلاع داشتند، مشكلي نبود.
خيلي زود عقربههاي ساعت به دوازده نزديك شد. گيسو كنار سلف ايستاده و تقريباً بلافاصله محبوب را ديد كه به طرفش ميآيد. بدنش لرزيد. هميشه با ديدن او مثل اينكه به منبع برق ضعيفي وصل شده باشد قلبش ميلرزيد. محبوب نگاه تيز،گذرا و محجوبانهاي به او انداخت و باز آن را دزديد.
چقدر گيسو نگاههاي اين چنيني او را دوست داشت. آرزو كرد كاش محبوب هيچوقت عوض نشود. كاش هميشه همانطور عاشق و دلداده باقي بمانند.
***
هفته بعد و هفتههاي بعد هم گذشت و گيسو كنفرانس را در درس استاد آريان با موفقيت به انجام رساند و نمره عالي دريافت نمود. يك هفته جهت آمادگي براي امتحانات ترم كه فرا رسيده بود، وقت داشتند. با اينكه ميدانست در شمال فرصت مطالعه پيدا نخواهد كرد به اتفاق محبوب تصميم گرفتند به آنجا بروند چون مصادف با مراسم چهلمين روز درگذشت پدرش ميشد.
در راه محبوب از او پرسيد:
- فكر نميكني بهتر باشه بعد از مراسم، يه صيغهاي ... چيزي بخونيم؟
- نه
- چرا؟
با دلخوري تصنعي ادامه داد:
- بعضي وقتها فكر ميكنم منو اصلاً دوست نداري وگرنه دلت ميخواست زودتر با هم ازدواج كنيم.
- راستش من همين روابط ساده و در حد سلام و عليك ... دو ساع با هم بيرون رفتن و دور زدن رو بيشتر ميپسندم. ميترسم وقتي بيشتر پيش هم باشيم برات عادي بشم. من با صيغه خوندن و محرم شدن مخالف نيستم ولي وقتي روابط ما هنوز محدوده با توجه به شرايطمون چه نيازي به اينكار داريم؟
- نكنه ميخواي امتحانم كني؟
- فكر نكنم اگه تموم عمرم هم با تو باشم بتونم بشناسمت. تو موجود غير قابل پيشبيني هستي هر روز به شكلي ...
- عجب! راستش رو بگو؟ چي توي اون سر خوشگلت ميگذره؟
- هر چي گفتم عين حقيقت بود اگه شك داري از صد و هيجده مخابرات بپرس.
محبوب به شوخي گوشي موبايلش را به گوشش نزديك كرد و گفت:
- الو ... صدو هيجده؟ اين گيسو خانم راست ميگه ؟ دروغ ميگن متشكرم . خداحافظ
گوشي را روي داشبورد گذاشت و گفت:
- حالا ديدي؟ حقيقت رو بگو. چرا نميذاري يك كم باهات راحتتر باشم؟ به خدا دق كردم.
گيسو نگاه با محبتش را براي لحظهاي به او دوخت و سپس با لبخندي پنهاني آن را به منظره كنارش دوخت و گفت:
- هر چيزي به موقعاش. مواظب باش همين مقدار رو هم از دست ندي ...
- چشم ... ولي فكر نميكني خيلي ظالمي؟ گيسو تو ميدوني خيلي دوستت دارم. ميدوني طاقت دوريت رو ندارم. ميدوني چقدر ميخوامت. باز منون از خودت دور ميكني؟ آخه چرا؟ انتقام كدوم گناه نكرده را ازم ميگيري؟ باشه. حالا كه دستم برات رو شده ... هي حالمو بگير. نوبت من هم ميرسه.
گيسو خنديد و گفت:
- تمرين تئاتره؟
- نه به خدا. يه وقت ديد رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نكردم ...
گيسو ته دلش خالي شد ولي شانههايش را با بيخيالي بالا انداخت و گفت:
- اونوقت من هم اسمتو از توي ذهنم ديليت ميكنم.
- اي بابا ... خرابتر شد كه ... ديدي گفتم داري منو امتحان مي:ني؟ آخه من، شاگرد اول كلاس عشق توي مدرسه جنابعالي ... رد بشم؟ مشروط! ديليت؟!
- مطمئناً استاد باهام لج داشته، نمره تحقيقم رو نداده. شايد هم يكي واسم زده. به كي قسم بخورم كه من درسامو خوب خوندم. هيچ جور كم نميارم. فقط با ما به از اين باش كه با خلق جهاني ... تو رو خدا او اخماتو واكن. چشم! غلط كردم. هر چي شما بفرمايين. همينطور، مثل بچههاي خوب ... دست به سينه پيش اين كيك خوشمزه ميشينم تا اجازه خوردنش صادر بشه ...
- راستي، هيچ خبر داري من كشته و مردهي اون تناسب چشم و ابروهاتم ؟ ... آخه ميدوني اخم ابروهات منو ياد معلم دينيمون مياندازه ... چشمات ياد شيطون، خيلي تناسب دارن مگه نه؟
- چه عجب! بالاخره يه لبخند روي اون لباي عنابيتون ديديم.
***پايان فصل ده***
در امتداد نگاه تو