فصل دوم

در کمتر از یک هفته به کلیه کارهای شرکت مسلط شدم و در طول این مدت با کارکنان شرکت که همگی ادمهای خوب و با شخصیت بودند اشنا شدم علی الخصوص با الناز که دختری متین و دوست داشتنی و تنها کارمند خانم شرکت بود. و به همین دلیل با او بیشتر از بقیه صمیمی بودم. و در مواقع بیکاری به اتاق او می رفتم و سر خود را گرم میکردم. آنروز هم طبق معمول پس از اینکه کارهایم را سروسامان دادم به اتاق او رفتم. تک ضربه ای به در زدم و وارد شدم. الناز جلوی پنجره ایستاده بود.
-
رمینا تویی؟
-
اوهوم. نکنه منتظر کس دیگه ای بودی؟
به طرفم برگشت به نظر غمگین می آمد.
-
چیزی شده؟
-
نه
-
پس این چه قیافه ای که به خودت گرفتی؟ آدم یاد بدهکاری هاش میوفته.
-
مگه تو بدهکاری هم داری؟
-
آره...ولی خوب این مشکل رو باید توی میز گرد بعدی حل کنیم.خب الناز جان صورت مسئله ات را بخون تا حلش کنم.
درحالیکه که میخندید گفت: خوش بحالت خیلی سرزنده ای.
-
می دونی من حال و حوصله ی غم و غصه خوردن و تو حس رفتن رو ندارم. حالا بگو ببینم چرا این قیافه... چه می دونم غم انگیز به خودت گرفتی ها؟
-
ولش کن
-
تو مطمئنی نمی شکنه؟
الناز با قیافه ی متعجبی نگاهم کرد وگفت: چی میگی رمینا؟
-
ا.... منظورم لیوان بود دیگه. بعید می دونم نشکنه! حالا تو با این لیوان چیکار داری، تو مشکلت رو بگو.
درحالیکه که میخندید سرش را به علامت منفی تکان داد.
-
ای بابا مثل اینکه تو منو خیلی دست کم گرفتی ها! برای حل مشکلات خاورمیانه میان سراغ من، اون موقع مشکل تورو نمی تونم حل کنم...
-
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
با عجله از روی میز بلند شدم و گفتم:اا .. پس چرا نمی گی جلسه مشاعره است و مرتب روی صندلی ام نشستم و انگشت اشاره ام را روی در قندان گذاشتم و به صورت کشیده گفتم: زینگ
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
الناز خندید و پس چند لحظه ناگهان شروع به گریه کرد.
-
اااا... گریه برای چیه دختر؟ گرسنه ای، تشنه ای، پول توی جیبیت رو گم کردی؟ اگر گریه نکنی این شکلات رو بهت می دم .
با شنیدن این حرف الناز سرش را بلند کرد و دستهایم را نگاه کرد.
-
آفرین دختر خوب یه لحظه صبر کن الان میام.
پس از چند لحظه با یک شکلات برگشتم و در حالیکه آن را به الناز میدادم گفتم: خب از اول میگفتی شکلات میخوای اینکه دیگه گریه نداره.
-
رمینا من دلم برای مامانم تنگ شده میفهمی؟
-
نکنه توام..
-
اره مامانم یک سال و نیم پیش....
بغض کرده بود درد بی مادری بود ولی اگر میخواستم جدی باشم او از این حال و هوا بیرون نمی آمد بنابراین با حالت کشداری گفتم: ای بابا.. مثل اینکه اسم این شرکت اشتباهی میلاد شده. باید بدم اسمش رو عوض کنند و بذارن شرکت بی پدرومادرها، ولی الناز این شرکت دیگه تعادل نداره.
-
یعنی چی؟
-
یعنی سه به دو شدیم
-
یعنی توام پدر نداری؟
با اینکه ناراحت شده بودم روحیه ام را حفظ کردم و گفتم:
-
اره ولی من برای چیز دیگه ای ناراحت هستم هیچ وقت دوست ندارم در اقلیت باشم.
الناز که مشکل خودش را فراموش کرده بود گفت: نگران نباش چون برادر زاده اقای فرهنگ هم پدر نداره.
-
عجب تعادلی ایجاد شد. داشتم از سرگیجه می مردم ها! اخه برادرزاده ی اقای فرهنگ چه ربطی به این شرکت و اقلیت و تعادل و سرگیجه و حرف مفت داره؟
-
اهان و اما ربط برادر زاده ی اقای فرهنگ با این شرکت، نصف سرمایه شرکته. یعنی اینکه نصف سرمایه شرکت از جیب ایشون در اومده.
-
اوهوم.. میگم تو تا حالا فکر کردی این کلمه جیب چه کلمه ای.. از اون کلمه های ریشه ای و اصولی و بنیادی میشه در موردش ساعت ها صحبت کردو به هیچ نتیجه ای نرسید.از بس اصولیه ها! الناز میگم اگه باهاش اشنایی یه دوروزی جیبش رو برای من قرض بگیر . اصلا بهش بگو یه پولی بهم بده برم راجع به این کلمه تحقیق کنم. بعد چون یه کار نو ومنحصر به فردیه مطمئنم که جایزه ی نوبل رو میبره بعد من پول آقای فرهنگ رو به علاوه چند درصد سود اضافه بهش بر میگردونم. جدا فکرم عالی نیست؟
-
چرا خیلی خوبه.
-
خب اگر پول اولیه تحقیق رو برام درست کنی قول میدم ده درصد از کل جایزه رو بهت بدم که واسه یه شکلات مثل ابر بهار گریه نکنی.
-
رمینا من خیلی خوشحالم که تو اینجا کار میکنی.
-
خب هرچند این احساس دو جانبه نیست ولی فعلا جز اینجا جایی رو ندارم.
-
روز اول که دیدمت فکر میکردم اصلا باهات نتونم کنار بیام. ولی وقتی باهات آشنا شدم فهمیدم که خیلی دختر خوبی هستی؟
-
ببخشید بعد از چه مدتی به این نتیجه رسیدی؟
-
تقریبا دوهفته.
-
ببخشید چه طوری توی این مدت کم به این نتیجه رسیدی؟
-
چطوری نداره دیگه.
-
راحت باش خوب بگو از روی بغل دستیم تقلب کردم.
حالا من وقتی میخواستم تقلب کنم هرچی بغل دستی نوشته بود منم واو به واو می نوشتم تا در این جور مواقع مثل تو کم نیارم. یادمه یه بار همچین از روی بغل دستی ام تقلب کردم که اسم و فامیل اونو به جای اسم و فامیل خودم نوشتم . جون الناز نقطه میذاشت نقطه میذاشتم. می رفت سر خط میرفتم سر خط. تازه چی وقتی جواب سوالی رو بلد نبود ننوشت منم که جواب رو میدونستم ننوشتم تا کپی برداری برابر اصل باشه. خلاصه چنان کپی گرفتم که دستگاه فتوکپی ام نمی تونست همچین کپی بگیره.
-
رمینا تو خیلی زرنگی ها!
-
نه بابا چی میگی؟ توی این موارد باید بغل دست ادم زرنگ باشه وگرنه اگر زرنگ روزگارم باشی وقتی پیش یه بی سواد تنبل بشینی یه کلمه هم نمی تونی تقلب کنی.
-
راست میگی، یه بارم من پیش یه تنبل افتادم یک کلمه بیشتر از اون که من بلد بودم، نمی دونست
-
به قیافه و شکل و شمایل دختره توجه کردی؟
-
وا چه ربطی داره به قیافه ی دختره!
-
پس توجه نکردی؟
-
نه!
-
همینه دیگه ؟ بغل تو ایینه بوده عکس خودت افتاده توی ایینه فکر کردی بغل دستیته برای همین یک کلمه بیشتر از اون ننوشتی.
درحالیکه که میخندید، گفت: خیلی مسخره ای..
-
ببین من حافظه ی خوبی دارم ها! این حرفا توی ذهنم می مونه و بعد هی از درصدی که قراره از جایزه ام بهت بدم کم میکنم. خلاصه یه وقت خبر دار میشی که نه تنها اون ده درصد از دستت رفته یه چند درصدی هم بدهکار شدی. خلاصه گفته باشم که بعدا کدورتی پیش نیاد.
-
پاشو برو از کار و زندگی انداختیم.
-
من از کار و زندگی انداختمت؟ تو قبل از اینکه من بیام اتاقت داشتی خیابون رو نگاه میکردی، اصلا وقتی برگشتی من دیدم چشات قرمزه شدن حالا از کی به خیابون زل زده بودی خدا عالمه که این طوری پدر چشات در اومده بود.
-
بسه رمینا از بس خندیدم دلم درد گرفت.
-
ای بابا تو چرا هرچی عیب و ایراد داری گردن من میندازی؟ تا یه مرض لا علاج نگرفته پاشم برم و گرنه هزینه دوا و درمونش می افته گردن من.. والناز رادر حالیکه میخندید ترک کردم.

 

تازه روی صندلی ام جابه جا شده بودم که الناز در حالیکه عینک آفتابی به چشم داشت، وارد شد و بدون اینکه به اطراف نگاه کند یکراست به طرف اتاقش رفت.
-
سلام الناز خانوم... یعنی منو ندیدی؟
الناز درحالیکه برمیگشت گفت: ا تو اومدی؟ ندیدمت.
-
اخه جلوی چشمات تاریکه واسه همین منو ندیدی.
-
قشنگه نه؟
-
اوه خیلی پس بگو..... این دو روز رو مرخصی گرفته بودی که بری عینک بخری اره؟
-
افرین ... فعلا با اجازه خیلی کار دارم.
-
خواهش میکنم، فقط مواظب جلوی پات باش.
درحالیکه در اتاقش را می بست گفت: نگران نباش.
کارهایم را ردیف کردم و به اتاق الناز رفتم. نگاهی به به الناز که هنوز عینک به چشم داشت انداختم و گفتم: بابا به خدا همه فهمیدن که تو عینک خریدی بردار بذار چشمات جایی رو ببیند.
-
رمینا من امروز خیلی کار دارم اگر ممکنه....
-
خب بگو من کمکت می کنم.
-
نه لازم نیست خودم انجام میدم.
-
اخه تو با این عینک جایی رو نمی بینی که خودت بخوای انجام بدی.
-
تو چرا امروز به این عینک من گیر دادی؟
-
آخه چیز دیگه ای برای گیر دادن پیدا نکردم. حالا تو چرا از اول صبح اینو از چشمت برنداشتی؟
-
می خوام عادت کنم.
-
عادتم کردی؟
-
تا حدودی
-
آهان ! فقط حیف که اینجا آفتاب نیست وگرنه موفق تر می شدی . الناز سرش را پایین انداخت و به کارش مشغول شد. به شدت کنجکاو شده بودم که چرا این عینک لعنتی را از چشمم بر نمی دارد باید می فهمیدم بنابراین خونسرد گفتم: چه کمکی از دست من برمیاد؟
-
اینکه بری و بذاری من به کارم برسم.
-
چشم اطاعت امر، و بدون اینکه به الناز فرصت هیچ واکنشی بدهم سریع عینکش را از چشمانش برداشتم.
الناز که انتظار چنین حرکتی را نداشت بهت زده به من خیره شد. متاسفانه حدسم درست از آب دراومده بود. برای اینکه الناز شرمنده نشود دوباره شروع به مسخره بازی کردم.
-
اااا دختر تو چرا دو تا عینک روی هم زدی؟ همین زیری که قشنگ تر از این عینکه.. یادته بچه که بودیم یه کارتونی پخش میشد اسمش.... بچه های مدرسه ی الپ بود یا یه همچین چیزی، اون معلمه آقای پرونی رو یادته؟ عینکش درست مثل تو بود.
الناز درحالیکه میخندید اشک درون چشمانش حلقه بست. دستش را گرفتم و در حالیکه می کشیدم گفتم: بیا به خدا اگه بذارم تو حس بری... نری ها! دختر خوب نیست هی وقت و بی وقت تو حس بره .. خود دانی!
اشک الناز روی گونه اش روان شد.
-
ای بابا بی انصاف چرا این سرمایه ملی رو هدر میدی. اگر من کاره ای بودم چنان طرحی برای این سرمایه ملی می دادم که همه متحیر بشن. اما حیف که هنوز کسی نتونسته استعداد منو کشف کنه. اگر دست من بود مقرر میکردم این خانومای دل نازک ایرانی هر روز برن سر سد و اونجا بشینند و گریه کنند. جان الناز مشکل بی ابی کشور سر یه سال حل میشه بعد چی، تازه می تونیم بعد از یه سال از این ثروت در امد ارزی کسب کنیم. بگو چطوری؟ اشک صادر میکردیم به صحراهای بی آب و علف دنیا مثل کالاهاری. اخ امان از این استعداد و خلاقیت من که همین جوری داره حروم میشه. حالا بدون اینکه حتی یه قطره اشک هدر بدی بگو این اثر هنری چطور زیر چشمای تو به تصویر کشیده شده؟
-
با زن پدرم دعوام شد.
-
یعنی این اثر کار ایشونه. و در حالیکه با دقت به چشمان الناز خیره شده بودم. گفتم: ببخشید اسم هنری زن بابای شما چیه؟ امضایی زیرش نمی بینم حتما میخواد گمنام باقی بمونه.
-
اشتباه نکن این کار باباست.
-
اهان یه چیزی ولی بدت نیاد ها! سایه روشن رو خوب نزده، باید بیشتر دقت کنه و البته اگه تو ور به عنوان خط تقارن حساب کنیم. و با اشاره به چشمانش ادامه دادم: این دوتا با هم متقارن نیستند. نمی خوام دلسردش کنم ولی اگر تمین نکنه به جایی نمی رسه. خب حالا گذشته از این حرفها چه چیزی به خلق این اثر کمک کرده؟
-
فتانه از من خوشش نمیاد. هر وقت بابا خسته از سر کار برمیگرده یه حرفی میزنه تا اونو عصبانی کنه و به جون من بندازه.
-
یعنی تو هر شب نقش کاغذ نقاشی رو بازی میکنی و در حالیکه پوست صورتش را لمس میکردم گفتم: نه جنس کاغذت هم خوبه ها! شما چرا ساکت شدید من در حال بررسی ام می تونم گوش کنم. بفرمایید.
-
هر شب که اغراقه ولی ماهی یه بار رو موفق میشه برای من یه دعوا ردیف کنه ولی همیشه بابا با حرفاش اشک منو در می اورد، وی این دفعه بر خلاف همیشه که خوب بود فتانه یک ساعت از دست من شکایت کنه تا بابا چند تا کلمه نثارم کنه و بعد مجبورم کنه از فتانه عذر خواهی کنم تا فتانه شروع کرد بابا پا شد سراغم.
-
خب تقصیر خودته تو با برخورد لفظی و منطقی ادم نشدی پس بابات مجبور شده از برخورد فیزیکی استفاده کنه، اخه دیوونه تو چرا سیر قهرایی پیدا کردی؟ الان دانشمندا دارن خودشونو به این در و اون در میزنن بلکه بتونند یه راهی پیدا کنند تا با حیوونهام گفتمان داشته باشند اون موقع تو الاغ بازی در اوردی تا بابات به این نتیجه برسه که برخورد فیزیکی کاربردی تره. ای خدا نبخشدت، دیدی چه جوری باعث شدی فرضیه دانشمندا به اثبات نرسه.
-
با اون دروغ فتانه منم جای بابا بودم همین کارو میکردم.
-
ااا... پس اون باعث شده فرضیه به اثبات نرسه؟ای خدا تیکه تیکه اش کنه.. حالا چه دروغی گفته که بابات اینقدر عصبانی شده؟
-
گفت من با یه پسری دوست شدم و اونم هر روز زنگ میزنه خونه و هر بعد بعد از ظهر که از سرکار میام اونو تو خیابون می بینم.
-
واقعیت داره؟
-
نه اینا ساخته و پرداخته ی ذهن اون فتنه اس.
-
اخه برای چی همچین دروغی سرهم کرده؟
-
برای اینکه زودتر از شر من راحت بشه.
-
چطوری؟
-
اون می خواد من با پسرعمه اش که سال پیش زنش طلاقش رو گرفته ازدواج کنم.
پس تو جواب منفی دادی، اره؟
-
اصلا هنوز نیومدن خواستگاری که من جواب منفی بدم.
-
پس چی؟
-
چند روزی بود ، یک ساعت بعد از اینکه من می اومدم خونه سرو کله این پسره پیدا میشد. من هر وقت فامیل فتانه میان خونمون میرم توی اتاقم،فتانه هم به این کار من ایراد میگیره ولی وقتی این می اومد به اصرار منو از اتاقم بیرون میارهو خودش به لطایف التحلیل توی اشپزخونه مشغول میشد. من از این پسره اصلا خوشم نمیاد جریان رو به بابا گفتم اون خیلی عصبانی شد و به فتانه کلی بد وبیراه گفت و قدغن کرد از این به بعد منصور پاشو خونمون بذاره. حالا فتانه این جوری تلافی خبر چینی منو کرد.
-
خب تو چرا خبر چینی کردی؟
-
نمیشه اسمش رو خبر چینی گذاشت اولا من جلوی خود فتانه به بابا گفتم منصور دوسه روزه میاد خونمون ثانیا اگه نمی گفتم فتانه فکر میکرد که از منصور خوشم میاد در ضمن نمی خواستم همدست فتانه شم.

 

-          خوب پس اگر از دست بابات ناراحت نیستی و به قول خودت از این خبر چینی هم ناراحت نیستی دیگه برای چی ناراحتی؟
-
آخه توی این دوروز رفتار بابا خیلی فرق کرده. نمی دونم فتانه چی بهش گفته که این قدر تغییر کرده. توی خونه مدام صحبت از ازدواج و این حرفاست.
-
نکنه منصور...
نگذاشت جمله اش را تکمیل کنم و گفت: منم ازهمین می ترسم
-
یعنی پدرت قبول میکنه که تو با منصور ازدواج کنی؟
-
نه محال بود قبول کنه ولی نمی دونم این فتانه چی کار کرده که بابا راضی شده.
-
ببین الناز ادم باید منطقی فکر کنه و تصمیم بگیره تو اگر به منصور علاقه داری نباید فکر کنی که فامیل فتانه اس یا زنش طلاق گرفته و بچه دار نمیشه و اگر هم بهش علاقه نداری باید صاف و پوست کنده بهش بگی نه، فوقش یه کتک دیگه اس و تا یه مدتی هم فتانه بهت کم محلی میکنه که به نظر من ارزش اینوداره ه آدم همسر کسی بشه که بهش علاقه نداره. حالا تو به این اقا منصور علاقه داری یا نه؟
-
نمی تونم خودم رو راضی کنم که همسرش بشم
-
حتما بخاطر فتانه؟
-
خب اونم یه دلیله ولی من همیشه دلم میخواسته بچه دار شم.
-
پس از خود منصور بدت نمیاد. خب خودش بهت گفته که بچه دار نمیشه؟
-
نه تازه گفت همسرش بچه دار نمیشده چون می دونسته منصوربه بچه خیلی علاقه داره خودش تقاضای طلاق میده.
-
خب تو برات مهم نیست که انتخاب دومی؟
-
میگه بخاطر دل مامانش با مونا ازدواج کرده. پس من انتخاب دوم نیستم.
-
حالا خودش تورو انتخاب کرده؟
-
نمی دونم...ولی هر وقت می بینمش خیلی بهم توجه میکنه
-
پس تو مشکلت چیه؟
-
مشکلم اینه که نمیخوام به دل فتانه راه بیام.
-
حالا تو از کجا میدونی که فتانه موافقه که تو زن منصور بشی؟
-
برای اینکه تا حالا فتانه هیچ کاری واسه من نکرده حالا چطور دایه ی مهربون تر از مادر شده؟
-
شاید منصور ازش خواهش کرده و شایدم میخواسته تو از اون خونه بری و تا دیده منصور به تو علاقه منده به ضرب المثل معروف ( تا تنور داغ است باید نان را چسباند) استناد کرده و فهمیده برای اینکه از دست تو راحت شه باید به منصور کمک کنه.
-
همین دیگه، اگر بدونم اون راضیه من با منصور ازدواج کنم صد سال دیگه ام به منصور جواب نمی دم( خاک برسرت بیا برو دیگه دیوونه)
-
پس با این حساب تو هیچ وقت شوهر نمیکنی چون فتانه از خداشه که تو ازدواج کنی و بری حالا دیگه فرق نداره با چه کسی،ولی مسئله اینجاست که الان منصور حاضر و اماده ست. یکروز هم که زودتر از دست تو خلاص شه بازم یک روزه.
الناز در حالیکه میخندید گفت: جدی باش رمینا
-
باور کن جدی میگم. من عقیده دارم اگر به منصور علاقه داری بقیه این حرفا رو بریز دور و باهاش ازدواج کن حداقل حسنی که داره اینه که دیگه مجبور نیستی قیافه ی فتانه رو ببینی. حالا از منصور بگو
-
اخه چی بگم؟
-
چند سالشه؟ خوشگله؟ پولداره؟ چی کاره اس؟ مودبه تحصیلکرده است .....؟ فعلا همین!
-
سی و چهار ساله اس. قیافه اش هم بد نیست به دل می شینه. از وضع مالی منصور اطلاعی ندارم ولی میدونم که نمایشگاه ماشین داره( خوب دیگه چی میخوای برو دیگه) مودب ام هست یا حداقل جلوی من این طوری رفتار میکنه. میدونم که مهندسه اما نمی دونم الکترونیک خونده یا عمران.
-
تو چندسالته؟
-
بیست و هفت سال
-
دروغ میگی. نمی خواستم بگم تفاوت زیادی دارین همین طوری پرسیدم.
-
باور کن بیست و هفت سالمه
-
من فکر میکردم یا همسن منی یا فوقش یک سال از من بزرگتری.
-
نخیر اشتباه فکر کردی
قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم: حالا چیکار کنم به مامانم چی بگم.
-
یعنی چی؟
-
وای الناز من دیگه نمیتونم با تو حرف بزنم. و به الناز که چپ چپ نگاهم میکرد گفتم: ااا چرا متوجه نیستی ما دیگه نمی تونیم باهم دوست باشیم چون مامانم اجازه نمی ده با بزرگتر از خودم دوست بشم.
-
خب پس معطل نکن برو بیرون دیگه ام این طرفا افتابی نشو ... و با اخم نگاهم کرد.
-
اااا... چقدر هم مثل اقای پرونی اخم میکنی. راستی توی این دوروز منصور رو دیدی؟
-
نه
-
از من میشنوی خودتو بهش نشون نده و گرنه پشیمون میشه.
-
رمینا تو امروز کار نداری؟
-
پس الان دارم چیکار میکنم ؟ ببخشید به نظر شما مشاوره و راهنمایی کار نیست؟ خوب بود از دوماه پیش ازم وقت بگیری و بعد هم ده هزار تومن پول بدی تا باور کنی اومدی مشاوره. این دوره زمونه دیگه نمیشه واسه کسی مفتی کاری انجام بدی.
در همین هنگام صدای اقای فرهنگ را که گفت:"خانم رسام چند لحظه تشریف بیارید" شنیدم. الناز دستهایش را به علامت دعا بالا برد و گفت:خدا را شکر. در حالیکه می رفتم گفتم: اگر من شماره تلفن این منصور رو گیر بیارم بلدم چی بهش بگم که بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه.و یکسره به اتاق آقای فرهنگ رفتم.پس از شنیدن دستوراتش از اتاق خارج شدم که تلفن به صدا در امد. گوشی را برداشتم گفتم:بله
-
الو سلام خانم میخواستم با اقای فرهنگ صحبت کنم.
-
متاسفم ایشون الان جلسه دارند.
-
خانوم کار من خیلی ضروریه شما لطفا تلفن رو وصل کنید.
-
اقای محترم به من دستور دادن موقع جلسه تلفن به اتاق ایشون وصل نکنم.
مرد صدایش را کمی بلندکرد و گفت: من فرهنگ هستم برادر زاده ایشون کار مهمی باهاشون دارم حالا لطف کنید تلفن رو وصل کنید.
-
خب از اول خودتون رو معرفی کنید من که علم غیب ندارم که شما اقای فرهنگ هستید. و روی دکمه فشار دادمو گفتم: اقای فرهنگ برادر زادتون پشت خط هستن. صحبت میکنید؟
-
به ایشون بگید هر تصمیمی بگیرند از نظر من بلامانع و قابل اجراست.
-
اقای فرهنگ فرمودند که هر تصمیمی که شما بگیرید از نظر ایشون قابل اجرا و بلا مانع است.
-
ولی من میخوام با ایشون صحبت کنم.
-
اگر دوباره داد و فریاد نمیکنید باید بگم که من دیگه نمی تونم به اتاق ایشون وصل کنم.
-
به ایشون بگید تا نیم ساعت دیگه با من تماس بگیره. و قطع کرد.
گوشی را با حرص روی تلفن کوبیدم و غریدم: مثل اینکه از من ارث باباش رو طلبکار بود. من فرهنگ هستم برادر زاده ایشون.
-
چیه حالا چرا حرصت رو سر تلفن خالی میکنی؟
الناز بود که در حالیکه عینکش را مجددا به چشم داشت روبرویم ایستاده بود.
-
فکر میکنه تقصیر منه که اقای فرهنگ باهاش صحبت نکرده.
-
خوشم اومد بالاخره یکی پیدا شد روی تورو کم کنه.
-
باشه نشونش میدم.
-
مثلا چیکار میکنی؟ یادت رفته اون کیه؟ با یه اشاره اخراجت میکنه.
-
از نظرمن اون یک ادم معمولیه همین و بس.
-
اهان ... ولی فکر نمیکنم اقای فرهنگ همچنین عقیده ای داشته باشه.
-
بره بمیره لعنتی.. جواب اینکه بدون خداحافظی تلفن رو قطع کرد بهش میدم.
-
اینقدر حرص نخور..من تعجب میکنم اقای فرهنگ که خیلی مودب و با نزاکته.
-
اره خیلی مودبه مگه تو ازش تعریف کنی. پس بمونه تا به اقای فرهنگ بگم نیم ساعت دیگه باهاش تماس بگیره.
-
بهتر که باهاش بد قلقی نکنی. مگه نمی خواستی واسه تحقیقت ازش پول بگیری؟
-
از این ادم بی جنبه؟ پولش تو سرش بخوره.
-
تا حالا عصبانیتت رو ندیده بودم. قیافه رونگاه کن.
-
ببینم توکار داشتی ، پس اینجا چیکار میکنی؟

-          - ببینم تو کار داشتی، پس اینجا چه کار میکنی؟
-
می خوام یه زنگ بزنم به اقای فرهنگ و از اینکه حال تورو گرفته تشکر کنم.
می خواستم جواب الناز را بدهم که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم و گفتم:بله؟
-
الو وصل کنید اتاق اقای فرهنگ
-
جلسشون هنوز تموم نشده. و پیش از اینکه بتواند حرفی بزند گوشی را قطع کردم
-
اقای فرهنگ بود؟
-
حیف از آقا که اول فامیل این بذاری
-
رمینا هیچ می فهمی داری چیکار می کنی؟
-
یه ادم بی ادب رو میخوام با ادب کنم. هرچند کار سختیه
چند دقیقه بعد جلسه اقای فرهنگ تمام شد و همراه دو مرد از اتاقش بیرون امد. بعد از اینکه از انها خداحافظی کرد به طرف ما امد و گفت: چند تا تلفن داشتم خانم رسام؟
-
اقای مظفری، اقای شجاعی، و خانم مهرپرور.
اقای فرهنگ قصد رفتن کرد که الناز گفت: راستی اقای فرهنگ هم تماس گرفتن و گفتن که باهاشون تماس بگیرید.
خانم رسام لطف کنید شماره تماس فربد را بگیرید.
شماره را گرفتم و گوشی را به او سپردم. به الناز نگاه کردم به نظر نگران می امد. نگرانی الناز برایم جالب وخنده دار بود. الناز که متوجه لبخندم شد با حرص صورتش را از من برگرداند . بی اختیار حواسم متوجه مکالمه اقای فرهنگ شد.
-
الو فربد...سلام چطوری؟...ممنون...گفتم عمو جان هر چی تو تصمیم بگیری....می دونم حق با توئه ولی من چی کار میتونم بکنم.. تو بهتر میتونی سر عقل بیاریش.... نه خدانگهدار.. وگوشی را دوباره به دست من داد و گفت: شماره اقای مظفری از توی اتاقم صحبت میکنم و رفت.
الناز در حالی که خوشحال به نظر می رسید گفت: بیا ادب و نزاکت رو دیدی؟ هر کس دیگه ای جای اقای فرهنگ بود تا الان به رئیس شرکت گفته بود چه دسته گلی به اب دادی. من اگر جای تو بودم دیگه باهاش این طوری برخورد نمی کردم.
-
حالا که جای من نیستی در ضمن تشریف ببر چون میخوام به کارم برسم. دلم میخواد این نونی که میخورم حلال باشه.
-
اخه دوتا تلفن جواب دادن هم شد کار که می خوای نونت حلال باشه؟
-
نه چهار تا خط کشیدن کاره..
-
نخیر اینطوری نمیشه ، باید یه فکر اساسی برای این زبون تو بکنم.
-
باشه فکر کن ولی زیاد به خودت فشار نیار جان الناز من راضی نیستم.
صدای زنگ تلفن به الناز فرصت نداد که جواب من را بدهد گوشی را برداشتم و گفتم: بله
-
الو شرکت میلاد؟
-
بله.
-
سلام خانم.. حالتون خوبه؟
-
سلام متشکر
-
ببخشید خانم گلچین امروز شرکت هستند؟
-
بله تشریف دارند. و با دستم به الناز اشاره کردم که یعنی با تو کار دارند و گوشی را از گوشم کمی دور کردم تا الناز صدای مخاطب را بشنود.
-
می تونم با ایشون صحبت کنم.
الناز با حرکت دست به من فهماند که جوابش منفی است.
-
متاسفانه ایشون جلسه دارند اگر پیغامی دارید بفرمایید.
-
نه کار خاصی که ندارم. ببخشید جلسه شون کی تموم میشه؟
-
ساعت مشخصی نداره. در ضمن بعد از جلسه از شرکت خارج میشن.
-
فردا چه ساعتی تماس بگیرم می تونم با ایشون صحبت کنم.
-
قبل از ده
-
ممنوم خانم. خداحافظ
گوشی را گذاشتم و از الناز که با هیجان می پرسید " چی میگفت" پرسیدم کی بود؟
-
منصور حالا چی میگفت؟
-
چرا باهاش حرف نزدی دیوانه؟
-
چی گفت که گفتی قبل از ده؟
-
گفت کی جسد الناز روبه قبرستون منتقل میکنند گفتم قبل از ده.
-
رمینا!
-
گفت فردا چه ساعتی تماس بگیرم می تونم با الناز بی شعور صحبت کنم.
-
از حالا دارم بهت میگم فردا وصل نکنی اتاق من ها!
-
اخه چرا؟
-
چون چ چسبیده به را!
-
نه بابا! عجب دلیل قانع کننده ای! جدی می گم اخه چ......را؟
تا الناز دهانش را باز کرد گفتم: فقط نگی چون چ چسبیده به را که یکی میزنم تو سرت!
الناز در حالیکه میخندید گفت:
-
جدی میگم فردا یه طوری دست به سرش کن.
-
باشه بهش میگم این الناز ادم نیست توام لازم نیست و عمر و جوونیت رو پای یه دیوونه بریزی. یه سر بیا شرکت منو ببین یه وقت دیدی به دلت نشستم و پسندیدیم.
-
اگه بیاد که پسندت میکنه ولی اگه تو اونوپسند نکردی چی؟
-
من ندیده پسندیدمش تو نگران نباش.
-
ای بابا مثل اینکه هنوز هیچی نشده رقیب پیدا کردم.
-
خب سن و سال منم داره میره بالا. باید به فکر خودم باشم اصلا می دونی چیه؟ فکر منصور رو از سرت بیرون که مال خودمه.
-
پس تکلیف این سیزده سال اختلاف سن چی میشه؟
-
توام توی این بحران کمبود شوهر چه ایرادی بنی اسرائیلی میگیری ها! سیزده سال تفاوت سنی دیگه چیزی نیست که من بخاطرش این فرصت استثنایی رو از دست بدم.
-
پس مبارکه باید شیرینی بدی.
-
چشم حتما.. و از داخل کیفم بسته ی ادامسی بیرون اوردم و گفتم: پس فعلا این خدمتتون باشه تا فردا شیرینی هم بیارم.
-
پس لطفا خشک بگیر من با شیرینی تر میونه خوبی ندارم.
-
باشه چون سرحالم واست خشکش میکنم.
الناز درحالیکه میخندید از جا برخاست و گفت: تو دیوونه ای!
-
نه به اندازه ی تو.
-
در هر صورت فردا با منصور صحبت نمی کنم پس یه کاری نکن که غرورش جریحه دار بشه. فهمیدی؟
-
اره دیگه مطمئن شدم که تو یه الاغ به تمام معنایی از جلوی چشام دور شو که نمیخوام ببینمت.
پایان فصل دوم