فصل چهارم

به دنبال کلید هایم تمام خانه را گشتم ولی اثری از انها نبود. از خانه خارج شدم. در تمام طول مسیر خانه تاشرکت با خودم فکر کردم که کلید هایم را کجا گذاشته ام ولی به نتیجه ای نرسیدم. بعد از اینکه کارهای روزانه شرکت را انجام دادم دوباره به یاد کلید هایم افتادم و به امید یافتن انها به بازرسی اتاق پرداختم که ناگهان صدای اقای فرهنگ را شنیدم: دنبال چیزی می گردید؟
به عقب برگشتم و گفتم: سلام.
-
سلام چیزی گم کردید؟
-
گم نکردم.. کلیدم گم شده.
-
پس حتما حواس کلیدهاتون پرت بوده که شما رو گم کردند. باید صبر کنید تا اونا شمارو پیدا کنند.
نگاهش کردم گویا از اینکه مرا دست می انداخت لذت میبرد. برای اینکه به او بفهمانم از دیدنش خوشحال نیستم گفتم: اقای فرهنگ امروز تشریف نمیارند؟
-
نخیر.. امروز بنده مصدع اوقات میشم اشکالی نداره؟
در حالیکه که از اتاق خارج میشدم با اکراه گفتم: نه و به اتاق الناز رفتم، ضربه ای به در زدم و وارد شدم: سلام
-
سلام چطوری؟
-
ای ... بدک نیستم
-
عین همیشه شارژ نیستی... به خاطر اقای فرهنگه؟
-
به خاطر اینم هست ولی کلیدام گم شده.
-
اوه... اینکه دیگه غصه نداره پیدا میشه. نشدم نشد یکی دیگه بساز.
-
کلیداش مهم نیست..کیفش یادگاری بود.
-
یادت میاد اخرین بار کجا گذاشتیش؟
-
فکر کنم توی راه گم شد چون از شرکت که خارج شدم دستم بود...ا.... خوب شد یادم اومد الناز چند لحظه صبر کن الان میام.
به اتاقم برگشتم و از داخل کیفم کاغذ منصور را برداشتم و خواستم برگردم که اقای فرهنگ صدایم زد: پرونده مجتمع ستاره رو بیارید.
-
با تعجب گفتم: پرونده رو؟
-
کامپیوتر خراب شده.
بدون اینکه حرفی بزنم پرونده را بردم و روی میز مقابلش قرار دادم که گفت: صورت حسابهارو جمع بزنید.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: تموم صورت حساب هارو؟
در حالیکه لبخند میزد گفت: نه همه ی صورت حساب هارو.
روی صندلی نشستم و پرونده را ورق زدم. با حسابی سرانگشتی فهمیدم باید یک ساعتی جمع بزنم . در حالیکه سرم را تکان می دادم، در دلم گفتم: لعنتی حالا موقع خراب شدن بود. و به اقای فرهنگ که نگاهم میکرد گفتم: لطفا ماشین حساب رو بدید.
در حالیکه ماشین حساب روبه طرفم میگرفت گفت: من فکر میکردم که دارید ذهنی حساب میکنید.
-
حتما شما جمع های هفت هشت رقمی رو میتونید ذهنی حساب کنید.
-
نه من فعلا تا سه رقمی رو میتونم ذهنی حساب کنم.
بدون ا ینکه جوابش را بدهم شروع به جمع زدن کردم.
بدون وقفه دو صفحه ای را جمع زدم و جمع انها را روی کاغذی یادداشت کردم. چشمهایم میسوخت انها را روی هم گذاشتم تا کمی از سوزش انها کاسته شود که با صدای اقای فرهنگ که میگفت" اگر خسته شدید شما بخونید تا من بزنم" چشمهایم را از هم گشودم و گفتم: میتونم یه نگاهی به کامپیوتر بندازم؟ سرش را تکانی داد و از روی صندلی برخاست و گفت: بفرمایید.
بلند شدم و در دلم دعا کردم که بتوانم ایراد کامپیوتر را برطرف کنم و گرنه حسابی پیش اقای فرهنگ خیط میشدم، به اقای فرهنگ که سرجای من نشسته بود و مشغول جمع زدن ارقام بود نگاهی انداختم و شروع به کار کردم.پس از چند دقیقه توانستم مشکل را برطرف کنم از ته دل لبخند زدم و خدارا شکر کردم و گفتم: خب درست شد.
اقای فرهنگ با تعجب نگاهم کرد و گفت: افرین پس شما که گفتید فقط در حد یه منشی با کامپیوتر اشنایی دارید؟
-
عادت ندارم از خودم زیادی تعریف کنم و برخاستم و گفتم: می تونم برم؟
پرونده ها را به دستم دادوگفت: خواهش میکنم.
پرونده را سر جایش گذاشتم و به اتاق الناز رفتم ودر جواب الناز که میپرسید کجا رفتی؟ گفتم: کامپیوتر خراب شده بود درستش کردم.
-
آفرین پس خانم مهندس کامپیوتر بودن و ما خبر نداشیتم.
-
تو از چی خبر داری؟ خب از منصور چه خبر؟
-
هیچی
-
میدونی دیروز منصوررو دیدم
الناز درحالیکه باور نکرده بود با مسخرگی گفت:پسندت کرد؟
-
اره قراره امشب بیاد خواستگاری
-
به سلامتی
-
سلامت باشی راستی برات یه نامه اومده
-
برای من؟
-
نه برای خودت و دستم را داخل جیب مانتوم کردم و گفتم: مژدگونی بده تا بدم
-
حالا تو بده اگر خبر خوبی بود مژدگونی تومحفوظه
-
صبرکن مثل اینکه روی میز جا گذاشتمش الان میام واز اتاق خارج شدم .روی میزکارم را نگاه کردم ولی اثری از اثار کاغذ نبود. داخل کیف را هم نگاه کردم ولی انجاهم نبود. حتی داخل پرونده ها را هم نگاهی انداختم ولی کاغذ را پیدا نکردم. ناگهان به یاد اوردم کاغذ در دستم بودکه به اتاق اقای فرهنگ رفتم. چند ضربه به در اتاق زدم و وارد شدم و به اقای فرهنگ که روبروی پنجره ایستاده بود گفتم: ببخشید من یه کاغذ اینجا جا گذاشتم می تونم برش دارم؟
-
چرا اینقدر حواستون پرته؟
-
اگر حواسم پرت بود نمی فهمیدم اینجا گذاشتمش.
-
اهان ولی من فکر میکنم بعد از اینکه اتاقتون رو گشتید به این نتیجه رسیدید.
-
حالا منظورتون چیه؟
-
یعنی مطمئنید حواس پرتی شما مربوط به این کاغذ نیست؟
-
بله مطمئنم و شمام مطمئن باشید که من حواس پرتی ندارم.
-
پس کلید رو پیدا کردید؟
-
بله پیداش کردم.
-
جداً ... پس این کیف که سه تا کلید داره مال شما نیست و از داخل جیب کتش کیف کلید من را بیرون آورد و گفت: من فکر میکردم مال شماست ولی شما میگید که کلیداتون رو پیدا کردید پس این مال شما نیست.
-
لطف کنید اونو به من برگردونید
-
پس چرا دروغ گفتید؟
-
به این دلیل که شما بی جهت میخواستید منو متهم به حواس پرتی کنید.
-
من بی دلیل و بی جهت کسی را متهم نمیکنم. شما اینو دیروز توی ماشین من جا گذاشید. حالام این کاغذ رو بهتره از این به بعد حواستون رو بیشتر جمع کنید و کیف و کاغذ را روی هم گذاشت و به طرفم گرفت. با حرص انها را از دستش گرفتم وگفتم: چشم اقای رئیس، حالا اگر توبیخ و نصیحت و مچ گیری و غیره تموم شد اجازه بدید ، برم.
-
دیگه نمی خوام شاهد این مسائل باشم، می تونید بریدو
وبه اتاقم رفتم و کیف را ری میزم پرت کردم و با نامه به اتاق الناز رفتم با دیدنم گفت: رفتی نامه بیاری یا بنویسی؟
-
نامه توی اتاق اقای فرهنگ جا مونده بود واسه همین معطل شدم.
-
دوباره چیه؟ با اقای فرهنگ حرفت شده؟
-
لعنتی ازش بدم میاد.
-
باشه بهش میگم که دیگه نیادشرکت
-
من نمیدونم این چه پدر کشتگی با من داره؟
-
خب حالا حرص نخور شیرت خشک میشه. بده من نامه رو
نامه را به دستش دادم و گفتم: بیا تقصیر تو شد.
الناز گفت: رمینا اینقدر سر به سر من نذار و نگاهی به کاغذ انداخت و گفت: حالا این چیه؟
-
منصور برات داده
-
منصور.
دیروز دم شرکت داد بهت برسونمش. بخون ببین چی نوشته.
-
من نمیخونم
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: نخون من برات میخونم و کاغذ را از دستش گرفتم و با نگاهی به نوشته های ان گفتم: به به چقدر هم خوش خطه. حیف این پسر نیست که برای تو نامه نوشته؟ حالا با دقت گوش کن چون نوشته پس از خوانده شدن خود به خود محو میشود و با اهنی کشدار در حالیکه صدایم را با حرکات سر و دست و گردن همراه میکردم نامه را برایش خواندم.
-
حالا جوابت چیه؟
-
نمیدونم
-
یعنی چی نمیدونی؟ بالاخره یا اره اس یا نه؟
-
تو جای من بودی چیکار میکردی؟
-
به دلت رجوع کن جونم اگر دوستش داری بهش جواب مثبت بده ... خب حالا اگر این بار تماس گرفت وصل کنم اتاقت؟
-
نه
-
خب جوابش رو بده که این قدر بیخودی منتظر نمونه.
-
میدونی اگر فتانه بفهمه منصور برای من نامه نوشته و خواستگاری کرده چه کار میکنه؟
-
هر غلطی میخواد بکنه. مگر تو چی کارکردی که اینقدر می ترسی؟ در ضمن اون قرار نیست بفهمه تو به منصور بگو که نمی خوای فتانه چیزی از موضوع بدونه.
-
اخه منصور فامیل فتانه اس. من چطوری همچین حرفی بزنم؟
-
فامیل! دست بردار توام. اون اگر میخواست فتانه از موضوع خبر دار بشه نامه رو به اون میداد نه به من. به هر حال بهتره اول درست فکر کنی بعد جواب بدی به نظر من مرد مودب و معقولی به نظر میاد. خب من دیگه میرم تا تو بهتر فکر کنی
-
مرسی رمینا.
به اتاق خودم رفتم و مشغول رسیدگی به کارهایم بودم که صدای پاشنه های کفش زنانه ای توجه ام را جلب کرد.

به اتاق خودم رفتم و مشغول رسیدگی به کارهایم بودم که صدای پاشنه های کفش زنانه ای توجهم راجلب کرد و متعاقب آن صدای سلام و احوالپرسی اقای رستمی را شنیدم : به به مشتاق دیدار خانم صفا اوردید.
-
مرسی اقای رستمی... دوتا قهوه بیارید اتاق فربد.
به محض نزدیک شدن صدای پای دختر سرم را به کار مشغول کردم، پس از چند لحظه دختر بدون انکه ضربه ای به در اتاق بزند وارد اتاق شد و گفت: خانم پورزند؟
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. درحالیکه به صورتم خیره شده بود به طرفم امدبا اینکه فهمیدم یکی از اشنایان اقای فرهنگ است با این حال گفتم: بفرمایید
-
خانم پورزند کجاست؟
-
ایشون دیگه اینجا کار نمیکنند.
در حالیکه عصبانی به نظر می آمد گفت: پس یعنی تو به جای اون اومدی؟
-
اولا تو نه شما.. ثانیا بله مشکلی دارید؟
-
اره سر یه دقیقه اخراجت میکنم تا بفهمی باید با من درست حرف بزنی.
-
اخراجم که بشم با ادمای بی شخصیتی مثل توبهتر از این حرف نمی زنم.
دختر در حالیکه به سختی نفس میکشید سری به علامت تهدید تکان داد و به طرف اتاق اقای فرهنگ دوید و باز هم بدون در زدن وارد اتاق شد و فریاد کشید: فربد این دختره بی شعور کیه اوردی اینجا؟
صدای قدم های تند اقای فرهنگ را شنیدم که در حالیکه در را میبست گفت: صداتو بیار پایین احمق! از جوابی که به او داد حالم کمی بهتر شد ولی برای اینکه بقیه بحث را نشونم که باعث ناراحتی ام شود به اتاق الناز پناه بردم. خوشبختانه الناز در اتاقش نبود. روبروی پنجره ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم و به خودم دلداری دادم: ناراحت نباش تو که جوابش رو دادی.
-
ولی اون حق نداشت با من اینطور حرف بزنه.
-
هرچی باشه اون دختر رییس شرکته
-
هر کی میخواد باشه مگه من قبلا با مردم اینطوری رفتار میکردم؟
با باز شدن در نفس عمیق دیگری کشیدم وارام برگشتم. الناز پرسید: دختر اقای فرهنگ رودیدی؟
بی تفاوت گفتم: اره
-
برعکس پدرش و پسر عموش دختر بی شعوریه
برای اینکه بحث ادامه پیدا نکند پرسیدم: چی شد.. فکر کردی؟
-
بهش جواب مثبت میدم فقط باید یه زحمتی برای من بکشی.
-
نکنه دوباره باید نقش پستچی رو اجرا کنم؟
-
نه فقط وقتی تلفن کرد تو از قول من بهش بگو الناز موافقه.
-
دوباره داری دیوونه بازی درمیاری ها! اخه من چی بهش بگم؟
-
وقتی تلفن کرد تو بگومن نیستم ولی گفت بهتون بگم که من موافقم. باشه رمینا؟
-
چه کنم نمیتونم دلت رو بشکنم.
-
رمینا یه بار حرف دیگه نزنی ها
-
نه نترس نمی ذارم مرغ از قفس بپره خیالت راحت باشه.
-
نه خیر منظورم این نبود؟ یعنی میگم یه طوری نگی که من خیلی مشتاق به نظر برسم.
-
چه حرفا میزنیها. وقتی توبهش جواب مثبت دادی یعنی اینکه مشتاق ازدواج با اونی دیگه. غیر از اینه؟
-
نه ولی تو همونیرو بگوکه من گفتم
-
چشم
در همین موقع صدای زنگ تلفن اتاقم بلند شد. به طرف اتاقم رفتم اما هنوز پایم را داخل اتاقم نگذاشته بودم که دختر در حالیکه به من تنه زد از اتاق بیرون دوید ودر همین حین اقای فرهنگ را دیدم که به طرف شومینه دوید و چیزی را از ان به بیرون کشید. با تعجب به او نگاه کردم و در همان موقع کیفم را دیدم که کف اتاق افتاده بود و هرچه داخل ان بود در اتاق پخش شده بود. با صدای اقای فرهنگ که می گفت: من واقعا متاسفم خانم رسام. به خودم امدم و در کمال ناباوری دیدم که ان شی نیمه سوخته در واقع همان کیف کلید من بوده. اقای فرهنگ به طرفم امد و گفت: من نمی دانم چطوری از شما معذرت خواهی کنم و در را بست. باور کردن این صحنه برایم مشکل بود چطور این دختر احمق توانسته بود با من چنین معامله ای کند؟ او در کمال بی رحمی اخرین یادگاری پدرم را سوزانده بود و از بین برده بود. به اقای فرهنگ که در حین جمع کردن وسایلم حرف میزد نگاه کردم ولی حتی یک کلمه از حرفهایش را نمی شنیدم فقط میدیدم که لبهایش تکان میخورد . دیگر نمی توانستم حتی یک لحظه هم انجا بمانم. کیفم را از دست اقای فرهنگ کشیدم و از اتاق بیرون دویدم و از شرکت خارج شدم. با خودم جدال میکردم تا بغضی که گلویم را می فشرد به اشک مبدل نشود. سعی میکردم فکرم را مشغول کنم تا کمی اعصاب به هم ریخته ام ارام شود. ولی نمیشد. با کشیده شدن کیفم به خودم امدم و به عقب برگشتم. اقای فرهنگ را دیدم که گفت: خانم رسام اجازه بدید من برسونمتون.
-
میخوام تنها باشم.
-
به حرف من گوش بدید خانم. شما الان در وضعی نیستید که خودتون به تنهایی برید. اجازه بدید کمکتون کنم.
حالم خیلی بد بود. به ناچار قبول کردم و منتظر ماندم. چند دقیقه بعد ماشین او مقابلم ترمز کد در حالیکه در جلو را برایم باز میکرد گفت: خواهش میکنم . سوار شدم و در را بستم و سرم را پایین انداختم.
-
می دونم خیلی سخته ولی ماجرای امروز رو فراموش کنید. من واقعا نمیدونم چطور از شما مغذرت خواهی کنم. باور کنید من اونقدر شرمنده هستم که براتون قابل تصور نیست. بگید چطوری من میتونم این بی حرمتی را جبران کنم؟ خانم رسام این سکوت شما منو بیشتر غذاب میده . خواهش میکنم یه حرفی بزنید.
-
شما کاری نکردید که بخواید عذرخواهی کنید و شرمنده باشید.
-
من خودمو مقصر می دونم. اگر اجازه بدید من نمونه همین کیف رو تقدیمتون میکنم.
-
اون کیف اخرین یادگاری از طرف عزیز ترین فرد زندگیم بود.
در حالیکه سرش را با تاسف تکان میداد گفت: این دفعه دیگه واقعا تاسف برانگیزه. همون چند درصد امید بخشش ام از بین رفت.
-
من نمی خوام شما معذرت خواهی کنید. میخوام بدونم برای چی این کارو کرد؟
-
می دونید دیشب تینا سوار ماشین شد و این کیف رودید و با اصرار خواست که اونو بهش بدم منم گفتم مال یکی از دوستامه..... حالا کیف رو روی میز شما دید و فکر کرد ما باهم دوستیم.
-
ولی اون قبل از اینکه کیف رو ببینه با من مشکل داشت.
-
نه اشتباه میکنید.
-
لازم نیست پرده پوشی کنید من شنیدم به شما چی گفت، میخواست منو سر یه دقیقه اخراج کنه.
-
برای خودش حرف مفت زده اخراج شما دست اون نیست.
-
ولی این جواب من نبود.
-
خب خودتون که بهتر همجنساتون رو میشناسید.
با تعجب نگاهش کردم. صورتش را به طرفم برگرداند و با نگاهی سریع صورتم را برانداز کرد و گفت: تینا دختر حسودیه... وقتی که ... و بدون اینکه ادامه دهد صورتش را برگرداند و به مقابل خیره شد.
با کنجکاوی پرسیدم: وقتی که چی؟

خنده ارامی کرد و گفت: شخصیت جالبی دارید با اینکه ناراحت هستید ولی نمیتونید دست از کنجکاوی بردارید. تینا موجودیه که وقتی با دختری بالا تر از خودش روبرو میشه نمیتونه خودش رو کنترل کنه ولی نمی دونم چرا با شما بدتر از اونچه که من فکر میکردم رفتار کرد.البته یه حدسی میزنم ولی نمیدونم درسته یا نه.
-
اگر تینا همون دختری باشه که من دوبار باهاش تلفنی حرف زدم باید بگم که از تعادل روانی برخوردار نیست فکر میکنم میتونید از اون دوستتون که متخصص گوش و حلقه ادرس یه روان پزشک حاذق رو بگیرید.
-
پیشنهاد خوبیه فقط نمیدونم چطوری تینا روراضی کنم که ویزیت بشه... حالا با توجه به اینکه خودتون میگید تینا از تعادل روانی برخوردار نیست شما باید بتونید کاری رو که امروز کرد فراموش کنید.
-
فراموش کنم؟ ولی من تا بحال نتونستم هیچ خاطره تلخی رو از یاد ببرم که این دومیش باشه.
-
اگر بیاد ازتون معذرت خواهی کنه چی؟
-
اصلا دلم نمیخواد یه بار دیگه ببینمش حتی برای اینکه بخواد معذرت خواهی کنه.
-
فکر نمی کردم شما اینقدر کینه ای باشید.
-
منم فکر نمیکردم شما انتظار داشته باشید که من هر بی احترامی رو فراموش کنم.
-
من انتظار ندامر، خواهش کردم و البته اگر بدونید که تینا تا حالا از کسی یا واضحتر بگم از هیچ دختری عذرخواهی نکرده پس توجه داشته باشید که من ااونقدر از رفتار امروز تینا با شما متاسفم که لازم می دونم حضورا از شما معذرت خواهی کنه.
-
نه لازم نیست.
-
میتونید بگید به چه علت؟
به جای پاسخ دادن به سوالش گفتم: اگر همین جا ها نگه دارید من پیاده میشم.
-
چرا؟ تا جلوی منزل میرسونمتون.
-
بیشتر از این مزاحمتون نمی شم
-
مزاحم نیستید لطفا راهنمایی کنید از کدوم طرف برم و دیگه ام تعارف نکنید.
-
سر چهار راه بپیچید سمت راست.
در حالیکه به طرف راست میپیچید گفت: می دونید خیلی کنجکاو شدم بدونم چه کسی اینو به شما هدیه داده. ممکنه کنجکاوی منودر این مورد ارضا کنید؟
در حالیکه کیف را نگاه میکردم گفتم: پدرم
با ناباوری گفت: پدرتون؟
-
بله.. باور نکردید؟
-
چرا ولی یه کم...
نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم: از قیافتون پیداست که باور نکردید پس توضیح دروغی ندید.
-
من فکر میکردم این هدیه از طرف کسی دیگه اس. ولی حالا که میگید از طرف پدرتونه حرفتون رو قبول میکنم. حتما پدرتون وقتی هدیه اش رو این طوری ببینه خیلی ناراحت میشه.
-
بابا دیگه نیست که ببینه چه بلایی سر هدیه اش اومده.
-
من واقعا متاسفم خانم رسام. هم از بابت فوت پدرتون هم ازبابت حرف نسنجیده ای که به تینا گفتم که باعث این ماجرا بشه. نمیخواستم مقابل او اشک بریزم نفس عمیقی کشیدم وگفتم: بهتره دیگه در موردش صحبت نکنیم در ضمن لطف کنید بپیچیدخیابون بعدی.
وارد خیابان که شدیم متوجه سه پسر جلوی مجتمع شدم، به دقت نگاه کردم وکمی که نزدیکتر شدیم عماد را شناختم. بی گمان در انتظار من جلوی مجتمع جمع شده بودند. امروز دیگر حوصله ی این سه مسخره را نداشتم تنها راه چاره کمک گرفتن از اقای فرهنگ بود. در حالیکه سعی میکردم کاملا به سمت اقای فرهنگ بچرخم تا انها مرا نبینند گفتم: اقای فرهنگ اگر ممکنه سریع از جلوی این مجتمع در بشید.
در حالیکه سرعت ماشین را بالا میبرد گفت: اتفاقی افتاده؟
-
نه چیز زیاد مهمی نیست. لطف کنید بریدتوی اولین کوچه.وقتی وارد کوچه شد. گفتم: خوب ممنون من همین جا پیاده میشم.
-
خانم رسام مشکلی پیش اومده؟
-
مشکل که نه.
-
خونتون توی همین مجتمع اس؟ بی انکه منتظر جواب بماند گفت: اون سه تا پسر جوون باهاتون نسبتی داشتند؟
-
نسبت که نه... همسایه هستند.
-
نمیخواستید مارو باهم ببینن؟
-
اونکه نه ، ولی خب چطوری بگم.... می دونید..
حرفم را برید و گفت: چرا نکنه.... اصلا بهتره خودتون توضیح بدید.
-
چون به کمک شما احتیاج دارم بهتون میگم وگرنه یک کلمه هم حرف نمیزدم.
-
من به یک دنده بودن شما ایمان دارم حالا توضیح بدید.
درحالیکه از حرفش خنده ام گرفته بود گفتم: این سه پسر به دلیل اینکه من بهشون محل نمی ذارم قصد ادب کردن منودارند. حالام منتظر هستند ولی من امروز حوصله ایناروندارم شما باید سرشون رو گرم کنید تا من برم توی مجتمع.
-
بر فرض امروز تونستید این طوری ازدستشون در برید فردا چه کارمیکندی؟
-
سر فرصت هر سه تاشون روادب میکنم فقط امروز ظرفیتم تکمیل شده وگرنه به کمک شما احتیاجی نداشتم.
-
اخه به صرف اینکه بهشون اهمیت نمیدید که نباید این طوری کنند. مطمئنید که همه ی ماجرارو توضیح دادی.
-
چند روز پیش توی راه پله منتظرم بودند منم با دوسه تا جمله حسابی ردشون کردم. اونام منو تهدید کردند که حسابمو برسند.
درحالیکه سرش را تکان میداد گفت: تا حالا نشنیدین که میگن زبان سرخ سر سبز دهد برباد؟
بانگاهی به ساعتم گفتم: خب بهتره بجای این حرفا زودتر کمکم کنید وگر نه مامانم دلواپس میشه.
-
بفرمایید چی کار کنم؟
-
از این جا دور بزنید و برید جلوی مجتمع و ازشون ادرس یه جایی رو بپرسید وقتی دیدید من رفتم تو ازشون تشکر کنید وبرید به همین راحتی..
-
واحد شما طبقه چندمه؟
-
سوم.
-
ولی بهتره در مورد اینا یه فکر اساسی کردهر چقدرم که شما زرنگ باشید به هر حال یه نفرید و اون سه نفر. این قدر هم هر چیزی رو سرسری نگیرید. واقعا از شما تعجب میکنم من جای شما اضطراب دارم اون موقع شما اینقدر خونسردید که حرص منو درمیارید.
-
شما دارید موضوع رو زیادی بزرگ میکنید.
-
اااا شما چرا متوجه نیستید؟ اخه چطوری برای شما توضیح بدم؟ شما در برابر این سه نفر نمی تونید کاری بکنید؟ میفهمید چی میگم؟
-
اقای فرهنگ شما برای چی میخواید منو از اینا بترسونید؟ من اصلا اینارو ادم حساب نمیکنم که بخوام...
نگذاشت حرف بزنم و گفت: چون ادم نیستند باید ازشون پرهیز کرد.. نمی دونم چطوری بهتون تفهیم کنم که چه کارایی از اینا ساخته اس. ... اصلا چرا از مامانتون نمیخواید هر روز این ساعت جلوی مجتمع منتظر شما باشند؟
-
اقای فرهنگ دیر شد...
درحالیکه سرش را به علامت تاسف تکان میداد گفت: مواظب خودتون باشید...( او لالا)
-
چشم از لطفتون ممنون و خدانگهدار
-
خدا نگهدار فقط وقتی رفتید توی مجمتع سریع برید توی خونه باشه؟
-
باشه ، حتما
چند ثانیه صبرکردم و سپس راه افتادم. از کوچه که خارج شدم ماشین اقای فرهنگ را دیدم که جلوی مجتمع پارک شده و عماد و فرزاد و بهروز در حال ادرس دادن به او بودند. به سرعت قدم هایم افزودم و بدون اینکه انها متوجه من باشند وارد مجمتع شدم و به سرعت از پله ها بالا دویدم. جلوی در واحد که رسیدم از پنجره نگاهی به بیرون انداختم و اقای فرهنگ را دیدم که به علامت تشکر دستی برای انها تکان داد و رفت. از جلوی پنجره کنار رفتم و وارد خانه شدم.
پایان فصل چهارم