فصل هشتم

به شانس بد خودم لعنت فرستادم. چرا همین امروز که میخواستم به دیدن عمو بروم و به وجود آقای فرهنگ نیاز داشتم می بایست به شرکت نیاید؟ ساعت یک بود و دیگر مطمئن بودم که او نمی اید . نمی دانستم به اقای فرهنگ چه بگویم یا اصلا او کمکم میکرد یا نه.
صدای زنگ تلفن رشته ی افکارم را پاره کرد.گوشی را برداشتم وبی حوصله گفتم : شرکت میلاد بفرمایید.
- خانوم رسام... حالتون خوبه؟
صدای آقای فرهنگ بود که با تعجب داشت حالم را می پرسید با خوشحالی گفتم: سلام اقای فرهنگ حال شما چطوره؟
- عالیه ولی اگر می دونستم شما با شنیدن صدام اینقدر خوشحال می شید زودتر از اینا تماس می گرفتم.
برای اینکه خواهشم را رد نکند متلکش را بی جواب گذاشتم و گفتم: آقای فرهنگ شما امروز شرکت تشریف نمیارید؟
- چرا البته اگر شما برای دیدن من اینقدردلتنگ شده باشید که نتونید تا فردا صبح صبوری کنید و در حالیکه میخندیدگفت: از لحن صحبت کردنتون پیداست که به کمکم احتیاج دارید درست نمی گم؟
- متاسفانه بله
- نه دیگه خرابش نکنید. بهتون توصیه میکنم حداقل در مواقعی که میخواهید گره مشکلتون توسط شخص دیگه ای باز بشه از این کلمات مایوس کننده استفاده نکنید.
- وای اقای فرهنگ متاسفم من اونقدر وقت ندارم که توی کلاس مشاوره ی شما شرکت کنم حالا می تونید کمکم کنید؟
- چه کمکی از من ساخته اس؟
- مثل چند روز پیش اگر مامانم تماس گرفت یه طوری قضیه رو حل و فصل کنید کمکم میکنید؟
- خانم رسام شما فکرکردید اگر منو نداشتید چیکار می کردید؟
با حرص گوشی را روی دستگاه کوبیدم و گفتم: خدا رو شکر می کردم.
ناگهان صدای آقای فرهنگ را شنیدم که گفت: درست شنیدم یا غلط؟ یعنی شما واقعا به خاطر نبودن من خدا رو شکر می کردید یا از روی عصبانیت یه حرفی زدید؟
در حالیکه هم ترسیده بودم هم خجالت زده ولی با این حال قافیه را نباختم و گفتم: اقای فرهنگ من اصلا پشیمون شدم به کمک شما نیازی ندارم.
- خب پس خداحافظ و از اتاق خارج شد
- واقعا رفت ها حالا چیکار کنم؟
با عجله بلند شدم و از اتاقم بیرون دویدم و او را دیدم که از شرکت بیرون رفت به دنبالش دویدم و مستاصل گفتم: آقای فرهنگ
سریع به طرف برگشت و گفت: بفرمایید خانم رسام
- درست گفتید من از روی عصبانیت یه حرفی زدم. خواهش می کنم اذیت نکنید واقعا داره دیر میشه
در حالیکه با دستش اشاهر کرد که جلوتر از او وارد شرکت شوم گفتک از اینکه غرورتون رو زیر پا گذاشتید و دنبالم اومدید ضرر نکردید.
در حالیکه کیفم را بر میداشتم گفتم: ممنون اقای فرهنگ و خدا نگهدار و به طرف اتاق خودم حرکت کردم. اما جلوی در برگشتم و گفتم: معذرت میخوام امیدوارم منو ببخشید
در حالیکه لبخند میزد دستش رابه علامت خداحافظی برایم تکان داد. جلوی در شرکت که رسیدم از دور ماشین عمو را دیدم کنار جدول ایستادم تا عمو متوجه ام شود. پس از چند لحظه جلوی پایم ترمز کرد. در باز کردم و در حالیکه می نشستم گفتم: سلام عمو جون و گونه اش را بوسیدم و ادامه دادم: حالتون چطوره؟
- الان که تورو دیدم سرحال اومدم
- دفترچه را به دستش دادم و گفتم: اینم امانتی شما .. صحیح و سالم
- خوندیش؟
- بله می شه بریم یه جایی که بشینیم سه تا چهار راه بالاتره یه پارکه... موافقید؟
- من با هرچی که تو بگی موافقم
هنگامی که روی نیمکت پارک نشستیم بی اختیار دست عمو را گرفتم و گفتم: عمو جون من دفتر شما رو مثل یه آدم بی طرف خوندم.. می دونید من نه تنها شما رو بی عرضه و بی لیاقت نمی دنم بلکه شما با این کارتون ثابت کردید که یه عاشق واقعی هستید. ای کاش مامان می دونست که شما چقدر دوستش دارید. ای کاش می فهمید که به خاطرش چقدر از خود گذشتگی کردید. چرا بهش نگفتید که به پدرتون همه چیز رو گفتید اگر گفته بودید که در واقع به خاطر خودش و قولی که پدرش موقع مرگاز پدرتون گرفته بود نمی تونیدباهم ازدواج کنید دیگه اینقدر از شما کینه به دل نمی گرفت. من خیلی متاسفم که رفتار مامان باعث شده که بین شما و پدرم فاصله بیوفته. اگر مامان بعد از اون قضیه موقعی که شما برگشتید ایران دیگه به شما کم محلی نمی کرد شما از صرافت اومدن به ایران نمی افتادید. به هر حال من به جای مامان از شما عذر میخوام اگه می تونید اونوببخشید خیلی خوب میشه.
- ببین رمینا جون من از هیچ کدوم از اونا کینه به دل ندارم. باورکن وقتی خودمو به جای فرامرز و رزا میذارم می بینم اونا هیچ تقصیری ندارن.
- شما هنوز به مامان علاقه دارید؟
- اره ولی به عنوان یه دختر عمو پسر عمو و همسر برادرم. از روزی که ازدواج کرده سعی کردم نوع علاقه ام رو بهش تغییر بدم و خدا رو شکر موفق شدم. حتی حالام که فرامرز رفته بازم نمی تونم یه طور دیگه رزا رو دوست داشته باشم.
- فکر نمیکنید اگر این دفتر رو مامان بخونه خیلی از مشکلاتمون حل میشه
-نه
- پس حداقل بذارید من براش بگم که چه اتفاقی افتاده
-نه رمینا جون رزا لجباز تر از این حرفاست.
- امتحانش که ضرری نداره
- منم مثل تو فکر میکردم برای همین همون بار اول که به دیدنش اومدم همه چیز رو براش توضیح دادم ولی باور نکرد.
- من واقعا براتون متاسفم من باید با مامان حرف بزنم
- نه عزیزم بهتره این موضوع رو فراموش کنیم شاید اگر رزا بفهمه من همه چیز رو برای تو گفتم بیشتر از دستم ناراحت بشه. اگه منو دوست داری بهم قول بده که حتی یک کلمه در مورد این دفتر و خاطراتش با مامانت حرف نزنی باشه دخترم؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و در حالیکه نگاهی به ساعتم انداختم گفتم: خب بهتره بریم.
عمو برخاست و گفت: وقتی با توام زمان زود می گذره
- منم از بودن با شما خیلی خوشحالم البته از این به بعد قرار نیست همدیگه رو مخفیانه ببینیم.
- رمینا برای این کار زیاد رزا رو تحت فشار قرار نده کم کم بهش بفهمو. یه بار باهاش بد اخلاقی نکنی ها!
نه عمو جون خیالت راحت باشه من تموم تلاشم رو می کنم که تا اونو با شما اشتی بدم
- ازت ممنونم امیدوارم موفق باشی
- منم امیدوارم برای سال نو کنار هم باشیم.
- اگر بتونی یک ماهه دل رزا رو نرم کنی معلومه خیلی زرنگی
- من تلاشم رو می کنم شمام دعا کنید
- حتما عزیزم
به ابتدای کوچه که رسیدم عمو توقف کرد و گفت: امروز همین جا پیاده میشی؟
- بله ولی این اخرین باره

هنگامی که میخواستم وارد مجتمع شوم به سر کوچه نگاهی انداختم. عمو هنوز انجا بود. برایش دستی تکان دادم و داخل شدم.
پاگرد اول که طی کردم با عماد و بهروز مواجه شدم میخواستم از کنارشان رد شوم که بهروز درحالیکه میخندید گفت: عجله نکن دختر خانم توی خونه خبری نیست.
- با زبون خوش بهتون میگم مزاحم من نشید وگرنه هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید.
- الان مزاحمت شدیم بگو چیکار می خوای بکنی؟ جون بهروز الان خیلی کنجکاو شدم بدونم چطوری یکی مثل این می تونه یه مزاحم رو سر جاش بشونه .ویک پله پایین امد من نا خود اگاه یک پله پایین تر رفتم.
- چیه تو که گفتی از من نمی ترسی پس شجاعتت کجا رفته؟
از پشت سرم صدای فرزاد را شنیدم که گفت: حتما زبونش رو پیشی خورده و یکمرتبه دستش را دور شانه ام حلقه کرد و در حالیکه مرا به طرف خودش می کشید گفت: مگه نه کوچولوی من؟
با پای راستم لگدی نثار پایش کردم وسریع از پله ها پایین دویدم که عماد از پشت کلاه پالتویم را گرفت و با خشونت به سمت خود برگرداندم و گفت: کجا؟ مگه می تونی از چنگ من فرار کنی؟
تا انجا که قدرت داشتم دستم را عقب بردم و محکم به صورتش کوبیدم و گفتم: ولم کن کثافت عوضی
عماد چند ثانیه نگاهم کرد و سپس سیلی محکمی به صورتم نواخت و گفت: این بجای سیلی بودکه زدی اما برای اینکه دیگه از این غلطا نکنی تنبیه خوبی برات در نظر گرفتم و به بهروز اشاره کرد. بهروز به طرف خانه آنها رفت و در را باز کرد. یک ان از تصور تنبیهی که برایم در نظر گرفته بودند مو به تنم سیخ شد. وقت ترسیدن نبود. باید از خودم دفاع می کردم به صورت عماد وحشیانه چنگ انداختم ناگهان بهروز هم به کمکم عماد امد. عماد دستش را جلوی دهانم گرفت تا نتوانم فریاد بزنم و با دست دیگرش دو دستم را از پشت گرفت. با پایم که آزاد بود لگدی زیر شکم بهروز کوبیدم که در جا روی زمین نشست. فرزاد لنگ لنگان به طرف بهروز امد و او را به داخل خانه کشید و به کمک عماد امد. یک لگد دیگر به همان پای مجروحش زدم با اینکه از فشار درد چهره اش به هم رفتهبود پاهایم را گرفت و دوتایی به طرف خانه حرکت کردند. این قدر تقلا کردم تا پایم را از دست فرزادخلاص کردم و لگد محکم دیگری به زیر شکمش کوبیدم که اوهم مثل بهروز روی زمین افتاد. عماد که گویا با تلاش من جدی تر شده بود با قدرت تمام به طرف خانه کشاندم. شاید یک قدم دیگر میخواست تا به خانه ی انها برسم که دستانم رها شد و دست عماداز جلوی دهانم برداشته شد و همزمان صدای مردی را شنیدم که می گفت: بی پدر داری چه غلطی میکنی؟
به طرف صدا برگشتم و اقای فرهنگ ( یا همون سوپرمن) را دیدم . آقای فرهنگ عماد را از جا کند و در حالیکه به دیوار می کوبانیدش گفت: دفعه دیگه اگر بشنوم ازسه متری این دختر رد شدی می کشمت. اینو به اون دو نفر اوباش هم بگو و بدون کلام دیگری کیفم را از روی زمین برداشت و گفت: بریم
بی هیچ حرکتی فقط نگاهش کردم. با عصبانیت به طرف امد و در حالیکه با زویم را می کشید گفت: به مشکل برخوردی حالا؟ تا کسی توی این وضع ندیدت بیا بریم. بی هدف همراهش رفتم وقتی سوار ماشینش شدم گفت: ساعت سه و نیم مامانت تلفن میزنه شرکت اقای انتظامی میگه تو شرکت نیستی هر چی با موبایلی که داده بودی تماس گرفتم در دسترس نبود تنه کاری که تونستم بکنم این بود که شماره شرکت رو بندازم روی موبایلم و به طرف خونه تون بیام و بهت خبر بدم. حالا به مامانت تلفن بزن و بگو دوساعت دیگه میای خونه چون اگر با این وضع ببیندت مامانت سکته میکنه برای چی داری منو برو بر نگاه می کنی؟
در حالیکه به سختی از ریختن اشکهایم جلوگیری می کردم گفتم: اخه چی بگم؟ بگم توی این یک ساعت کجابودم؟
- بگو مدیر شرکت به مناسبت ساخته شدن یکی از مجتمع هاش میخواد به بچه ها شیرینی و شام بده. منم با مستخدم شرکت رفته بودم شیرینی وشام سفارش بدم.
گوشی را از دستش گرفتم و شماره را گرفتم. با اولین بوق آزاد مامان گوشی رو برداشت. با عجله گفتم: الو مامان سلام
- تو کجایی؟
- شرکت
- حرف بیخود نزن یک ساعت پیش زنگ زدم نبودی. حتما الان پیش فریبرزی
- نه مامان من الان تو شرکتم
- غلط کردی الان ساعت چهار و نیمه
- مامان صبر کنید براتون توضیح میدم. اون موقع که شما زنگ زدید من نبودم با مستخدم شرکت رفته بودم بیرون
-به من دروغ نگو زودتر بیا خونه
- مامان من تا دوساعت دیگه نمی تونم بیام چند لحظه گوش بدید براتون توضیح میدم.
- توضیح لازم نیست قطع کن خودم بهت زنگ میزنم شرکت و قطع کرد. چند لحظه بعد موبایل زنگ خورد. گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله
- الو رمینا
- بله مامان خودمم. حال بذارید بگم چون خیلی کار دارم . امروز اقای فرهنگ میخواد به بچه ها شام بده
برای چی؟
- بخاطر تموم شدن یکی از مجتمع هاش منم رفته بودم سفارش شیرینی و شام بدم و برای همین اون موقع که شما تماس گرفته بودید نبودم. حالااجازه میدید بمونم . اقای فرهنگ خودشون من و الناز رو تا دم در خونه می رسونند. شما نگران نباشید خب مامانی دیگه کاری ندارید؟
- نه مواظب خودت باش
- چشم خدانگهدار و گوشی را به اقای فرهنگ برگرداندم و گفتم: ازتون ممنونم.
دستمالی به طرف گرفت و گفت: بیا گوشه لبت رو پاک کن و با دست دیگرش که ازاد بود اینه را به طرف برگرداند و گفت: یه نگاه به خودت بنداز . گوشه لبم خونی بود و روی دهانم هنوز اثار دست عماد باقی مانده بود و گونه ام بر اثر سیلی قرمز شده بود. رنگ صورتم پریده بود و اثارترس هنوز در چشمانم پیدا بود.
- می دونی اگر چند ثانیه دیر تر رسیده بودم چی میشد؟ وای که چقدر خدا بهت رحم کرده فکر کن اگه سه نفری ریخته بودند سرت سریه دقیقه کارت ساخته بود. چند بار بهت گفتم بگو مامانت این موقع بیاد جلوی در منتظرت بمونه؟ وقتی بهت میگم اینا هر کاری از شون بر میاد باورت نمیشه به نظر من باید از این مجتمع برید ... ااا پسره ی عوضی به زود بیست و دوسالشه عجب دوره زمونه ای شده توی خودت نریز اگر میخوای گریه کنی خجالت نکش گریه کن سبک میشی.
تا حالا جلوی کسی گریه نکردم اما بغض بد جوری جلوی گلویم را گرفته
- مطمئن باش این بغضی که داره خفت میکنه با نفس عمیق کشیدن از بین نمیره.
در حالیکه سعی میکردم بغضم در صدایم اشکار نباشد گفتم: میشه دیگه در این مورد حرف نزنیم؟
با عصبانیت گفت: نه نمیشه چون تو یه ادم کله شقی.. یه دختری که گوش به حرف بزرگتر از خودش نمیده فکر میکنه خودش همه چیز روبهتر میدونه یه دختری که همه چیز رو به شوخی میگیره نمی دونه که چه خطراتی تهدیدش میکنه. نمی دونه بعضی ادما به اندازه یه حیون ام شعور ندارن. باورش نمیشه حاضرن به خاطر چند لحظه خوش بودن با زندگی و اینده یه دختر بازی میکنند. نمی دونی یه دختر با شرایط تو لقمه دندون گیری هست که دهن همه رو به اب میندازه. حالا میخوای چیکار کنی؟
نمیدونم
- خب پس گوش کن تو میری با مامانت صحبت میکنی وبه یه جای دیگه نقل مکان میکنید
- به همین راحتی که شما میگید نیست. بهتره از مامان بخوام عصر ها جلوی مجتمع منتظرم بمونه.

 

-این کار دیگه فایده ای نداره این مال اون موقع بود که من فکر می کردم فقط می خوان سر به سرت بذارن اما حالا موضوع فرق می کنه.فرض کن یه شب سه نفری بریزن خونه تون شاید الان داری با خودت می گی جرات همچین غلطی رو ندارن ولی اشتباه می کنی دختر خانوم وقتی یه چاقو بذارن زیر گلوی مامانت اون موقع اس که هر کاری بگن مجبوری بکنی تازه چه معلوم یه بار دیدی بعدم هر دوتون رو کشتن یا شایدم نکشتتون فقط یه بار خبردار میشی که.....
با ترس به او که در ارامش رانندگی می کرد و حرف می زد نگاه کردم.حرفش را نیمه کاره رها کرد نگاهی به صورتم انداخت و گفت:چیه ترسیدی؟ولی ادم نباید از شنیدن حقایق بترسه.باید بشنوه و نذاره همچین مسائلی براش پیش بیاد.البته منظورم ادمای عاقل هستن.تو فکر می کنی این پسره دست از سرت برمی داره؟از الان تا هفته دیگه هر وقت جلوی اینه می ره و جای ناخونای تو رو روی صورتش می بینه به خودش قول می ده حسابت رو برسه.علا الخصوص وقتی اون دونفرم مسخره اش کنن که نتونستی از پس یه دختر بر بیای اون مصمم تر می شه که باهات تسویه حساب کنه وضعت خیلی خرابه و با تاسف سرش را تکان داد.
-اونا نمی تونن عماد رو مسخره کنن
-اها چطوری اینقدر مطمئن حرف می زنی؟نکنه جناب عالی می تونی فکر ادما رو بخونی؟می دونی این خونسردی تو کفر منو بالا میاره.باعصبانیت گفت:کی میگه من این قضیه رو جدی نگرفتم؟من به خاطر اینکه هرسه نفرشون با هم بودن گفتم نمی تونم عماد رو مسخره کنن
با تعجب نگاهم کردو گفت:یعنی اونا سه نفری ریختن سرت......تا جون به لبم نکردی حرف بزن.
ماجرا را همانطور که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم.نمی دانم چه مدت طول کشید فقط زمانی به خود امدم که اشک هایم سرازیر شده بود.اقای فرهنگ دستمالی به دستم دادو گفت:بگیر صورتت پاک کن.دستمال را گرفتم و مشغول پاک کردن اشک هایم از روی گونه هایم شدم.بعد از مدتی حس کردم کمی سبک تر شدم به اقای فرهنگ رو کردم و گفتم:من دیگه مزاحم شما نمی شم اقای فرهنگ.
-اولا من خیلی گرسنه ام.دوما تو به مامانت گفتی شمام می خوری.پس نمی تونی بری خونه شام بخوری.سوما مزاحم نیستی پس شروع کن
-چی رو شروع کنم؟
-ارایش کردن رو دیگه!تو که نمی خوای توی رستوران همه نگاهمون کنن بعد از اون اگر با این سروشکل بری خونه مامانت شک می کنه
با اینکه جلوی او معذب بودم اما سریع دست به کار شدم.اقای فرهنگ که در مدتی ارایش می کردم فقط مقابلش رو نگاه کرده بود پس از پایان کارم نگاهی به صورتم کردو گفت:خوب شد.......به نظر من خانوما باید اول صبح که از خواب بیدار می شن و میرن سراغ لوازم ارایش یه فاتحه برای کسی که برای اولین بارهمچین چیزایی رو ساخت بخونن اینطور فکر نمی کنی؟
-حالا که توی این دوره اقایون کمتر از خانوما از لوازم ارایش استفاده نمی کنن.
-خدارو شکر من جز اون دسته از اقایون نیستم و در حالیکه می خندید گفت:البته خودت که بهتر می دونی من نیازی به ارایش کردن ندارم چون به اندازه کافی خوش چهره ام.
-یعنی می خواید بگید فقط ادمای بی ریخت خودشون رو ارایش می کنن.
-نه منظور من اقایون بود نه خانوما و درحالیکه پارک می کرد گفت:حالا تا دوباره با هم دعوامون نشده بهتره بریم شام بخوریم.
وارد رستوران که شدم تمام خاطرات گذشته دوباره زنده شد.قبلا دست کم ماهی یه بار به اینجا می امدیم و حالا پس از گذشت مدتی دوباره به اینجا امده بودم.هنوز سفارش غذای ما حاضر نشده بود که مدیر رستوران به طرف میز ما امد و درحالیکه با اقای فرهنگ سلام و تحوالپرسی می کرد و رو به من کردو گفت:مشتاق دیدار خانوم رسام.مدتیه اینجا قدن رنجه نمی فرمایید؟از ما قصوری دیدید؟
ماهده بودم چه جوابی به او بدهم که اقای فرهنگ به کمکم امد و گفت:خانم رسام ایران تشریف نداشتن و گرنه هیچ کجای تهران رستورانی بهتر از این پیدا نمی شه.
-نظر لطفتونه اقای فرهنگ.هدف ما هم جلب رضایت شماهاست.بیشتر از این مزاحمتون نمی شم و رفت.

 

 

 

 

 

 

-یه میز گوشه سالن نگاه کردم.اکثر اوقات با روزبه به اینجا می امدیم و پشت همان میز می نشستیم.همی شه قبل از اینکه سفارش غذا بدهیم مدیر رستوران از ما خواهش می کرد سر به سر بقیه مشتری های او نگذاریم اما کو گوش شنوا ان قدر می خندیدیم که به محض اینکه غذایمان تمام می شد مدیر رستوران با خواهش و تمنا می خواست ما را از رستوران بیرون کند.تنها زمانی از دیدن ما خوشحال می شده مامان همراه ما بود و او می توانست با خیال راحت روزنا مه اش را مطالعه کند.ای کاش زمان به عقب بر می گشت.چقدر دلم می خواست فردا که از خواب بیدار می شدم می فهمیدم همه این وقایع دورغ بوده و من یک کابوس وحشتناک دیدم.ای کاش وقتی چشم هایم را باز می کردم پدرو روزبه را کنار خود می دیدم.با صدای اقای فرهنگ که می گفت:می شناختیش به خود امدم و گفتم:ببخشید متوجه نشدم.
در حالیکه ابروهایش را در هم کشیده بود گفت:میگم می شناختیش؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:کی رو می شناختم؟
-همون اقایی که بهش خیره شده بودی؟
-من؟
-بله خود تو از اون موقع که اومدیم تو یه لحظه ام برای نگاه کردن به اون از دست ندادی.حتی فرصت نکردی یه قاشق غذا بخوری همه اش نگاهت به اون میز بود.
به غذایی که جلوی دستم بود نگاهی انداختم درست می گفت دست نخورده بود.بدون اینکه جوابی به او بدهم شروع به خوردن کردم.هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که یکی از خدمه های رستوران مقابلم ایستاد و گفت:ببخشید این مال شماست و کارتی تحویلم داد و رفت.با تعجب به کارت نگاه کردم کارت از ان اقایی به اسم سامان مقدم بود.هر چه فکر کردم او را به خاطر نیاوردم.نگاهم به اقای فرهنگ که با دقت نگاهم می کرد انداختم.کارت را از دستم گرفت و با نگاهی به ان گفت:باعث تاسفه که با من همکاره.
-ولی من این اقا رو نمی شناسم
-خب کارتش رو داده که با هم اشنا بشید.هم می تونی بری شرکتش هم می تونی با همراهش تماس بگیری.
-با حرص گفتم:خوب شد راهنمایی کردید و گرنه نمی دونستم چطوری میشه باهاش ارتباط برقرار کنم.
-خواهش می کنم.
با عصبانیت بلند شدم.او هم پول غذا را روی میز گذاشت و بی انکه حرفی بزند به دنبالم امد.از در رستوران که بیرون امدم اقای فرهنگ با لحن مسخره گفت:بیچاره اقا سامان گرفتارت شده.با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم:ببخشید اگه ممکنه این اقا سامان رو نشون من بدید.
با لحن مسخره ای گفت:یعنی به همین زودی قیافه اش رو فراموش کردی؟
با جدیت گفتم:این لطف رو در حق من بکنید.
-همون اقایی که به ماشینش تکیه داده و سیگار می کشه.
نگاهی به ان مرد انداختم.سری برایم تکان داد و لبخند زد.با عصبانیت به طرف او رفتم و کارت ویزیتش رو مچاله کردم و جلوی پایش پرت کردم و چنان نگاه تحقیر امیزی به او انداختم که بی معطلی سوار ماشینش شد و رفت.
به طرف اقای فرهنگ رفتم و به او که با تعجب رفتن مرد را نگاه می کرد گفتم:به چی نگاه می کنید؟
-هیچی چی بهش گفتی؟
-اونقدر بی شخصیت بود که نتو نستم خودمو راضی کنم تا باهاش دهن به دهن بشم.باور کنید من اصلا متوجه اون مرد نشدم.متاسفانه من توی خودم بودم این رستوران پاتوق من و روزبه بود همیشه هم پشت همون میز گوشه رستوران می نشستیم.
تا مقابل خانه هر دو سکوت کردیم.هنگامیکه توقف کرد گفتم:ممنون اقای فرهنگ امیدوارم بتونم لطفتون رو جبران کنم.
-حرفایی که زدم جدی بگیر با مامانت صحبت کن تا هر چه زودتر از اینجا برید من می تونم به یکی از دوستام سفارش کنم ظرف دو سه روز خونه تون رو بفروشه و یه مجتمع بهتون معرفی کنه.
در حالیکه پیاده می شدم گفت:ولی بهتون گفتم ما مشکل مالی داریم.
-خب از عموت کمک بگیر
-درباره اش فکر می کنم.
-کار درستی می کنید.
-خب ببخشید که مزاحمتون شدم خدا نگهدار
-تا برسی در خونه منتظرت می مونم و دستش را به علامت خداحافظی تکان داد.
در را بستم و وارد مجتمع شدم.با عجله پله ها را بالا دویدم.حالا می فهمیدم چقدر از این سه نفر می ترسیدم.وقتی وارد خانه شدم از شدت ترس به نفس نفس افتادم.ناگهان مامان مقابلم ظاهر شد و گفت:چیه رمینا چرا نفس نفس می زنی؟
-سلام
-سلام چیزی شده؟
-نه فقط از پله ها دویدم
-برای چی؟
همین طوری.......شام خوردید؟
-اره خوش گذشت؟
-بد نبود
اصلا حال و حوصله نداشتم ولی برای اینکه مامان شک نکند لباسهایم را سریع عوض کردم و پیش او رفتم در حالیکه می نشستم گفتم:خب چه خبر؟
-تو چه خبر؟
-خبر خاصی ندارم.
-ولی قیافه ات یه چیز دیگه می گه
-یه کم خسته ام
-حتما از شدت خستگی از پله ها دویدی.تو رمینای همیشگی نیستی.حالا بگو ببینم چی شده؟
-چیزی نیست
-افرین حالا دیگه به من دروغ می گی؟
-نه یعنی چیز مهمی نیست
-تو بگو تشخیص اینکه مهم هست یا نه با من
-مامان میگم بهتر نیست اینجا رو بذاریم برای فروش
-برای چی؟
-خب.....همسایه هامون زیاد ادمای نرمالی نیستن.
-مگه تو می خوای با اونا رفت و امد کنی که برات مهم باشه نرمال هستن یا نه!
-نه ولی خوشم نمیاد با همچین ادمایی یه جا زندگی کنم.
-ولی خودت بهتر از من می دونی........ما مجبوریم اینجا زندگی کنیم
-نه چه اجباری خب به یه جای دیگه عوضش می کنیم.
-مجتمع های دیگه هم مثل اینجاست توشون همه جور ادمی پیدا می شه
-من می تونم از اقای فرهنگ کمک بگیرم تا یه جای خوب بهمون معرفی کنه
-جای خوب پول می خواد عزیز من
-خب بهش می گم ما همین اندازه بیشتر پول نداریم
-من اصلا علت این اصرار تو رو نمی فهمم
-منم علت مخالفت شما رو نمی فهمم
-ببین رمینا اولا با من بحث نکن ثانیا از فکر این کار بیا بیرون در ضمن خوشم نمیاد از این اقای فرهنگ کمک بخوای در هیچ موردتفهیم شد؟
-ولی مامان من نمی تونم از این فکر بیرون بیام.باید هر چه زودتر از اینجا بریم
-منظورت از باید چیه؟
-یعنی خواهش می کنم موافقت کنید
-به هیچ عنوان
-مامان چرا مثل بچه ها رفتار می کنید؟
-من مثل بچه هام یا تو که به یه دلیل احمقانه می خوای از اینجا بریم؟
بی اختیار به گریه افتادم و به اتاقم دویدم.چند دقیقه بعد مامان وارد اتاقم شد و روی تختم نشست.چند لحظه بعد ارام ارام موهایم را نوازش کرد.از وقتی به یاد داشتم جلوی کسی گریه نکرده بودم ولی امروز برای دومین بار این کار را کرده بودم.
-رمینا تو داری گریه می کنی.گریه کردنت رو فراموش کرده بودم.به من بگو چی شده.باید اونقدر مهم باشه که به گریه افتادی بگو عزیزم نذار صد تا فکر ناجور به سرم بیفته
-دلم را به دریا زدم و گفتم:مامان من می ترسم
-از چی؟
-از سه تا پسرای این مجتمع اونا همیشه توی راه پله مزاحمم میشه
مامان با عصبانیت گفتن:غلط کردن
دستش رو گرفتم و گفتم:مامان به خاطر خدا عصبانی نشید.اونا خیلی بی ادب و سمج هستن.من خیلی ازشون می ترسم واقعا هر کاری که بگید از اونا بر میاد.من هر صبح و بعد از ظهر می میرم و زنده میشم.باور کنید احساس امنیت نمی کنم.حتی الان که توی خونه ام.
-از فردا تا سر خیابون باهات میام.
-نه مامان این راهش نیست اگه یه روز توی خیابون مزاحمم شدن چی؟
-چند روز که کم محلشون میرن سراغ کار و زندگی خودشون
-مامان چرا متوجه نمی شید من هیچوقت به اونا محل نمی ذارم.ولی اونا دست بردار نیستن
-رمینا عزیزم تو الان ترسیدی هیچ غلطی نمی تونن بکنن.
-اره من ترسیدم خیلی ام ترسیدم باور کنید اونا از حیوون وحشی ترن و دوباره به گریه افتادم.
-رمینا بس کن تو داری منم می ترسونی.
در حالیکه گریه می کردم گفتم:مامان خواهش می کنم از اینجا بریم من دیگه نمی تونم اینجا زندگی کنم.
ناگهان مامان با وحشت نگاهی به من انداخت و بریده بریده گفت:رمینا...نکنه اتفاقی...برات افتاده....اره؟ومحکم تکانم داد.
-نه مامان ولی می ترسم بیفته شما باید به فکر من باشید من نمی خوام برام مشکلی پیش بیاد
-رمینا پس خیالم راحت باشه؟
-اره مامان ولی من دیگه نمی خوام اینجا باشم باشه مامن؟
-اخه.....
نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم:
-فکر پولش رو نکنید من با اقای فرهنگ صحبت می کنم تا جایی برامون پیدا کنه گه پول اضافه تر نخواد.مامان جون موافقت کنید به خاطر من
-برای چی به اقای فرهنگ می خوای بگی؟
-برای اینکه اشنا داره زود می تونه خونه مون رو بفروشه و یه جای خوب برامون پیدا کنه
مامان در حالیکه بر می خاست گفت:خب روز سختی داشتی حالا بهتره بخوابی فردا خودم تا سر خیابون همراهت میام.عصرم سر خیابون منتظرت می مونم و رفت.
از اینکه مجبور نشده بودم جریان وحشتناک عصر را برای مامان تعریف کنم خدارو شکر کردم.دوباره تمام ماجرای راه پله مثل فیلم از جلوی چشمانم گذشت.از فکر اینکه اگر اقای فرهنگ چند لحظه دیرتر به انجا رسیده بود چه اتفاقاتی برای من می افتاد مو به تنم ایستاد.دلم نمی خواست دوباره ان اتفاق برایم بیفتد.چشم هایم را بستم و سعی کردم بخوابم.

********************
چند ضربه به در اتاق فرهنگ زدم و وارد اتاق شدم و گفتم:با من کاری داشتید؟
-بله موضوع خونه چی شد با مامانت حرف زدی؟
-بله و موافقتش رو جلب کردم اگر لطف کنید و از دوستتون بخواید هر چه سریع تر برای خونه مشتری پیدا کنه ازتون ممنون میشم.
-خوش شانسی چون همین الان براش مشتری پیدا کردم باهاش تماس می گیرم عصز بیاد خونه رو ببینه و اما در مورد خرید خونه متاسفانه نتونستم جایی رو پیدا کنم.البته توی مجتمع خودمون یه هشتاد متری هست یعنی بیست متر از الانتون کوچکتره که فکر نمی کنم مامانت موافقت کنه.البته اینجوری نمی خواد چیزی سر بدید ولی خوب مزایای خوبی داره که یکیش اینه که توی مجتمع همه اقایون متاهلن یعنی هیچ پسری مجردی وجود نداره البته به جز من که از جانب منم خیالت راحت باشه چون قصد دارم ازدواج کنم.البته مثل خونهه قبلی اینم طبقه سومه.هر وقت مایل باشی می تونی بیای خونه رو ببینی.
-باید با مامان صحبت کنم اگر موافق بود باشه
-یه جای دیگه هم یه اپارتمان صد متری سراغ دارم ولی هم پول می خواد هم اینکه دو تا پسر مجرد داره هم یه دختر بهاسم تینا
-گفتم که پول اضافی نداریم
-یعنی فقط مشکل پوله چیز دیگه ای نیست؟
-اگه منظورتون تیناست باید بگم بزرگتر از تینام رو ادم کردم و از اتاقش بیرون امدم.

***********
وقتی شرایط دو اپارتمان را به مامان گفتم بدون هیچ اعتراضی با اپارتمان هشتاد متری موافقت کرد.بدون شک می دانست اگر اپارتمان بزرگتر را انتخاب کند من به سراغ عمو میروم تا کمکمان کند.هنوز حرفهایمان تمام نشده بود که تلفن به صدا درامد.پشت خط اقای فرهنگ بود و. اطلاع داد برای خانه مشتری اورده و در جواب او که می پرسید:می تونه بیاد خونه رو ببینه گفتم:بله مشکلی نیست.
-خب پس تا چند دقیقه دیگه میاد.فعلا خداحافظ
-خدا نگهدار و گوشی را گذاشتم و گفتم:مامان الان مشتری میاد
نگاهی به گوشه کنار خانه انداختم تا ببینم همه چیز مرتب است یا نه که صدای زنگ را شنیدم به طرف در رفتم و انرا باز کردم و با اقای محمدی روبرو شدم.اقای محمدی با خونسردی کامل گفت:سلام خانم بنده محمدی هستم برای خرید خونه خدمتتون رسیدم.می تونم نگاهی به خونه بندازم؟
-بله بفرمایید
اقای محمدی نگاهی گذرا به هال انداخت و گفت:می تونم یه نمگاهی به اتاق های خواب بندازم؟
بدون حرف به طرف اتاق مامان به راه افتادم و در ان را باز کردم و سپس اتاق خودم را نشان او دادم.اقای محمدی در حین اینکه درون اتق ها را نگاه می کرد گفت:تصمیم برای فروش قطعی خانوم؟
-بله
در حالیکه از اتاق خارج می شد گفت:پس هر روز که مایل بودید با من تماس بگیرید و کارتش را به دست مامان داد.......البته من تا سه روز دیگه قراره برم جنوب و میل دارم قبل از رفتن معامله رو تموم کنیم.........خدانگهدار خانوما و رفت.
با خوشحالی رو به مامان کردم و گفتم:اخ جون خونه رو پسندید.
پایان فصل هشتم