فصل نهم

دوروز از ورود ما به خانه ی جدید میگذشت که با قرار قبلی عمو به دیدن ما اومد. در را که باز کردم عمو دسته گل بزرگ و زیبایی را به دستم داد و گفت: نمی دونستم چه گلی دوست داری برای همین از هر گلی اونجا بود یه شاخه برداشتم.
- مرسی عمو جون خیلی خوش اومدید.
با خواهش و تمنا از مامان خواسته بودم تا با عمو رفتار خشک و جدی نداشته باشه در جواب عمو که پرسید رزا کجاست گفتم: مامان داره لباس عوض میکنه الان میاد و به اشپزخانه رفتم و برای عمو یک فنجان قهوه ریختم و نزد او بازگشتم. عمو در حین اینکه فنجان قهوه را برمیداشت گفت: خونه قشنگیه
کنارش نشستم و گفتم:
- شما هنوز خونه پیدا نکردید ؟
- هنوز نه یعنی قیمت خونه ها خیلی متفاوته یه خونه رو به من سه باز نشون دادن هر سه بارم قیمتش با دفعه قبل فرق داشت. فکرمیکنم فهمیدن من وارد نیستم
- عمو جون میخواد از اقای فرهنگ خواهش کنم یه خونه براتون پیدا کنه؟
- اگر این کارو کنی که خیلی خوبه.
- وقتی اقای فرهنگ از مسافرت برگشت باهاش صحبت میکنم حالا کجا مد نظرتونه؟
- هر چی به شما نزدیک تر بهتر
- از این که اینقدر به فکر ما هستید ممنون و برخاستم که دستم را گرفت و گفت: کجا عزیزم؟
- الان برمیگردم
- میخوای بری دنبال رزا؟
- اخه این طرز برخورد شایسته شما نیست
- نباید بهش فشار بیاری اون خودش باید بیاد منو ببینه نه اینکه با زور و اجبار تو
- ولی هر چی باشه شما مهمون ماهستید.
- باشه از نظر من اشکالی نداره یه بار به خاطر من با رزا بدرفتاری نکنی ها؟ اون مادرته نباید کاری کنی که از دستت دلگیر بشه
- چشم عمو
- حالا بگو چرا این قدر سریع خونه رو عوض کردید. نگفته بودید قصد فروش دارید
- می دونید خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بفروشیم
- نظر رزا بود؟
- نه من دیگه نمی خواستم اونجا زندگی کنم خیلی به مامان اصرار کردم که قبول کرد.
- نمی خوای علتش رو به من بگی؟
- همیشه چند تا از پسرای همسایه مزاحمم می شدند هر چی بهشون کم محلی میکردم دست بردار نبودن منم برای اینکه مشکلی پیش نیاد این تصمیم رو گرفتم.
- کار درستی کردی
- عمو جون یه سوالی ازتون بپرسم ناراحت نمی شید؟
- نه بپرس
- چرا شما تا حالا ازدواج نکردید؟
- من ازدواج کردم ولی عمر این ازدواج کوتاه بود
- جدا شدید؟
- اره ولی نه با طلاق با مرگ سوفیا از هم جدا شدیم.
- دوستش داشتید؟
- بعد از رزا تنها دختری بود که تونست پا به قلب من بذاره
- خیلی متاسفم عمو جون.
- خودتو ناراحت نکن هفده سال از مرگش میگذره
- چطوری این اتفاق افتاد.
- قبل از اینکه بتونه بچمون رو به دنیا بیاره خودش از دنیا رفت دخترمون هم پنج دقیقه بعد از مادرش از دنیا رفت.
بازوی او را فشردم و گفتم: اه عموی بیچاره ی من ظرف چند دقیقه دو تا از عزیزانتون رو از دست دادید.
- بعد از این اتفاق دیگه به فکر ازدواج نیوفتادم سوفیا به خاطر به دنیا اوردن بچه من از دینا رفت اگر من بچه نمی خواستم سوفیا نمی مرد می دونی هنوزم عذاب وجدان دارم.
این چه حرفیه اصلا شما مقصر نبودید شما که نمی دونستید سوفیا میخواد بمیره وگرنه محال بود از ش بچه بخواید. اخه مگه ممکنه ادمی به مهربونی شما دلش بخواد همسرش رو بکشه.شما نباید خودتون رو سرزنش کنید ای کاش کنجکاوی نکرده بودم.
لبخندی زد: ولی من الان یه دختر خوشگل ومهربون دارم که از قضا خیلی هم دوستش دارم
*************
نگاهی به الناز انداختم و گفتم:
- چه خبر خوش می گذره؟
-ا.........ی
- اهان ببخشید اگر ممکنه ترجمه اش کن
- یعنی بد نیست میگذره
- اقا منصور چطوره؟ بهتر شد؟
- مگه مریضه؟
- واه.. یعنی تو تاحالا نفهمیدی؟ بابا تو دیگه چه زنی هستی؟
- دوباره شروع نکن.
- مگه دروغ میگم. همه می رن زن میگیرن این طفلک بیچاره بی مادر هم رفته زن گرفته. اخ که این جیگرم براش کبابه.
خندید و گفت:
- بالاخره خونه جدید رو چیدید؟
- اره
- مامان اقای فرهنگ رو دیدی؟
- نه
- خیلی خانم و با شخصیته اینقدر اروم حرف میزنه که ادم نمی فهمه چی میگه.
قیافه ی متعجبی به خودم گرفتم و گفتم: نگو
الناز چپ چپ نگاهم کرد و حرفی نزد.
- چیه؟ پس چرا این طوری نگاهم میکنی یه بار خدایی نکرده بلایی سر چشمات میاری ها. حالا هی چش سفیدی کن. کم عیب و ایراد داره میخواد این یکی ام بهش اضافه نه . دیوونه که هست کر هم که هست کم مونده لوچ هم بشه. حالا ببین می تونی عضو افتخاری این جمعیت زنان مطلقه کشور بشی یا نه و از روی میز برخاستم و صندلی را روبروی الناز گذاشتم و گفتم: بینندگان عزیز توجهتون رو به این گزارش پزشکی جلب میکنم .... با عرض سلام خدمت بیندگان عزیز و همین وطورشما و به الناز نگاه کردم . در ابتدای عرایضم لازمه از شما که این برنامه اموزنده رو تهیه کردید تشکر کنم . بنده دکتر رمینا رسام هستم متخصص در زمینه کوری و کری و کچلی و لالی... قبل از هر چیزی من لازم میدونم انواع این بیماری ها رو برای بینندگان شرح بدم. کوری انواع مختلفی داره که عبارتند از: اخفش، بابا غوری...
الناز نگذاشت جمله ام را تکمیل کنم و گفت: وای که تو چقدر پررویی رمینا میشه انواع پررویی رو هم بگی؟
- البته جانم.. ولی نه توی این بحث....خوب حالا چون وقت کمه میرم سراغ مشکل خانم فرهنگ. نظر کارشناسی من اینه که یا خانم فرهنگ مبتلا به یکی از بیماری های حنجره شده یا دچار ضعف شنوایی هست که البته این دولی صائب تره.
- تا پرتت نکردم بیرون خودت برو
- و اما سخن اخر.....
از همه کسانی که این برنامه رو دیدن تقاضا میشود در صورت برخورد با ادمایی که مبتلا به دو نوع از این چهار نوع بیماری هستن لطفا هر چه سریعتر اون افراد رو به قبرستون ادمای اقساطی و قراضه تحویل بدن. در حال حاضر سه تا قبرستون اماده دریافت این ادما هستن پایگاه اول بولوار....
با بلند شدن الناز حرفم را نیمه کاره رها کردم و ازاتاق بیرون دویدم که با اقای فرهنگ برخورد کردم و تعادلم را از دست دادم که اقای فرهنگ میان زمین و هوا گرفتم و گفت: کسی دنبالت کرده؟
با خجالت خودم رو کنار کشیدم و گفتم: سلام
اقای فرهنگ در حالی که میخندیدگفت: سلام خوبی؟
- متشکر حال شما چطوره؟
- عالی..... خانم گلچین هستن؟
- بله و برای جواب دادن تلفن از مقابلش عبور کردم و با عجله وارد اتاقم شدم و گوشی را برداشتم وگفتم: بله

 

به محض شنیدن صدای تینا دوباره موجی از تنفر وجودم را فرا گرفت میخواستم گوشی را بگذارم ولی پشیمان شدم و دوباره گفتم: الو.... الو.... صداتون نمیاد دوباره تماس بگیرید. و قطع کردم. خواستم دنبال اقای فرهنگ بروم که با شنیدن صدای مردیکه میگفت: مگه تلفن خرابه؟ به انتهای اتاق نگاهی انداختم و اقای محمدی را دیدم. با عجله گفتم: سلام ببخشید من اصلا متوجه نشدم.
- سلام خانم اشکالی نداره و با اشاره به تلفن گفت: خرابه؟
هول شده بودم نمی دانستم چه بگویم نگاهی به اقای محمدی که با دقت ارزیابی ام میکرد انداختم و گفتم: بله ... یعنی نه... فکر میکنم با اقای فرهنگ کار دارن
با تعجب گفت: از کجا فهمیدید با اقای فرهنگ کار دارن؟
- همین طوری.
در حالیکه سعی میکرد نخندد گفت: پس مزاحم بود؟
در همین موقع صدای تلفن به صدا در امد و همزمان با ان اقای فرهنگ وارد اتاق شد. با عجله گفتم: تلفن اقای فرهنگ.
- با من؟ خانم رسام نکنه شما علم غیب دارید و من نمی دونستم؟
- ایشون علم غیب ندارن. تو شماره تلفن اشتباهی دادی. گوشی رو بردار دیگه
اقای فرهنگ گوشی را برداشت و پس از چند لحظه با اوقات تلخی گفت: خانم رسام اگر تینا تماس گرفت من نیستم.
سری به علامت فهمیدن تکان دادم و به اتاق الناز رفتم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای اقای فرهنگ را شنیدم که میگفت: خانم رسام.
رو به الناز کردم و گفتم: ببشخید مزاحمتون شدم.
مودب شدی.
- بودم تو نفهمیدی و در حالیکه میخندیدم اتاق را ترک کردم. اقای فرهنگ که به چهار چوب در اتاقش تکیه زده بود با دیدنم گفت: کامپیوتر خرابه. درستش می کنی؟
- اگر بتونم بله
همان طور که ایستاده بود با دستش اشاره کرد که وارد شوم. با ظرافت از کنارش گذشتم و وارد اتاق شدم. از پشت سرو صدای اقای فرهنگ را شنیدم که گفت: تا خرابترش نکرید پاشو.
- اقای محمدی برخاست و با دستش اشاره کرد و گفت: بفرمایید.
جای او نشستم و نگاهی به کامپیوتر انداختم. باز مشکل قبلی را پیدا کرده بود. سریع دست به کار شدم و در عرض چند دقیقه درستش کردم و د ر حالیکه بلند میشدم گفتم: درست شد. و جواب تشکر انها را دادم و از اتاق خارج شدم.
یکربع بعد اقای محمدی رفت و من میخواستم به اتاق اقای فرهنگ بروم و برای خرید خانه ی عمو از او کمک بگیرم که خودش از اتاق بیرون امدو گفت: یادم رفت بپرسم خونه جدید چطوره؟
- خوبه
- چند روزه که اومدید؟
- چهار روز
- با اونا که دیگه برخورد نداشتی؟
- خوشبختانه نه .. ببخشید می تونید یه کمک دیگه ام به من بکنید؟
و بدون اینکه منتظر جواب او بمانم ادامه دادم. یه خونه نزدیک خونه خودمون میخوام.
- چند متری؟
- صدو پنجاه متری.. حالا ده متر پایین و بالا اشکالی نداره
- باشه فردا خبرش رو میدم
- ممنون خیلی لطف دارید
- چه کار کنم وقتی یه نفرم این جوری ازم خواهش میکنه می تونم خواهشش رو رد کنم.
- به قول خودتون دیگه خبرش نکنید.
- باشه پس تا یه جواب تند و تیز تحویلم ندادی من رفتم و به اتاقش رفت. در حال خندیدن به حرف اقای فرهنگ بودم که الناز سر زده وارد شد و گفت:
- چیه برای خودت جک تعریف کردی؟ اگر بلند تر بگی منم میخندم ها.
- تو نمیخواد بخندی. برو ادب و نزاکت رو یاد بگیر واجب تره
- اوه اونه... ابکش به کفگیر میگه ته سوراخ داری
- اره دیگ هم به دیگ میگه روت سیاه. حالا هی جواب منو به مثل و متل و شعر و ایه و حدیث بده. اصلا ببینم بهت یاد ندادنسر زده توی اتاق کسی نری؟
الناز در حالیکه میخدید سرش را به علامت منفی تکان داد و پاکتی را که از دید من مخفی مانده بود روی میز گذاشت و گفت: برای شماست.
- این چیه؟ کارت تبریکه؟ و انرا باز کردم و با دیدن کارت عروسی لبخند زدم و گفت:
- به به چه کارت قشنگی!
- انتخاب منصوره.
- خیلی با سلیقه اس فقط نمی دونم چرا این جا اشتباهیاسم تو رو به جای اسم خودم نوشته کارت ها رو که پخش نکردین؟
- چطور مگه/
- ااا یعنی میخوای بگی نمی دونی واقعا که در خودتو به اون راه زدن استعداد عجیبی داری. باشه دیگه چه میشه کرد. مال تو..... امیدوارم به پای منصور پیر شی و بیفتی و بمیری تا منو منصور به هم برسیم.
- دیوونه.... رمینا از ت یه خواهشی دارم.
- من فقط میتونم خواهش های قبل از مرگ یعنی درست لحظه جون دادن ادم های رو براورده کنم پس اون موقع بیا و مزاحم شو. اگر خواهشی و چیزی جلوی تو نبود در اسرع وقت در خواست رو اجابت می کنم. با خنده گفت: رمینا مسخره بازی در نیار دیگه. تو کارت های عروسی رو به بقیه میرسونی.
- چرا من؟ مگه تو مردی؟
- اوه انگار میخواد بره سطح شهر کارت پخش کنه. میخوای چار تا کارت بدی دست اینا
- خب بذا رو برو حالا عروسی کی هست؟
- مگر کارت رونخوندی؟
- اخه وقتی اسم ترو بجای اسم خودم دیدم دیگه نفهمیدم چی خوندم حالا تو میمیری بگی؟
- هفته دیگه پنج شنیه.
- اوه... از الان برای هشت روز دیگه داری کارت پخش میکنی؟ خوبیت نداره عروس اینقدر ذوق زده باشه. من برای خودت میگم.
خب برای همی یه ساعته با تو دیوونه سرو کله میزنم تو روز دوشنبه کارت ها رو بده اخه من از شنبه مرخصی گرفتم.
در همین موقع صدای اقای انتظامی را شنیدم: خانم گلچین حاضرید؟
به الناز لبخندی زدم:خیالت راحت باشه امیدوارم خوشبخت شی
- مرسی حتما بیا
- سعی میکنم.
- نخیر سعی نکن باید بیای من منتظرم البته همراه مامانت.
- مامان که نمیاد ولی من سعی می کنم بیام.
- فقط وای بحالت اگر نیای تا هفته دیگه خدافظ
- به سلامت.

وارد خانه که شدم دیدم مامان نشسته و در فکر است.با تعجب نگاهش کردم.حتی متوجه حضور من نشده بود.
-مامان خانوم کجایی؟
با تعجب و کمی عصبانی گفت:چرا اینطوری میای تو خونه؟
-من که طوری نیومده بودم مثل همیشه با کلید در رو باز کردم ولی شما خیلی تو فکر بودید و با نگاهی به ظرف میوه گفتم:مهمون داشتیم؟
-برو لباست رو عوض کن بیا کارت دارم.
-چشم و به سرعت به اتاقم رفتم و پس از تعویض لباس کنار مامان نشستم و گفتم:بنده در خدمتتونم.
-می دونی کی اینجا بود؟
-چه عرض کنم؟بوی ادکلن عموی خوش تیپ ام که نمیاد.پس نمی دونم.خودتون بگید.
-خانوم فرهنگ.
-با تعجب گفتم:خانوم فرهنگ؟
-بله همون خانوم فرهنگی که طبقه پنجم زندگی می کنه شناختی؟
-بله مامان اقای فرهنگ خب چیکار داشت؟
-هیچی همین طوری اومده بود احوالپرسی ولی تعجب می کنم چطوری مادر اقای فرهنگ اینقدر جوونه.
-مگر چند ساله بود؟
-ای یه هفت هشت سالی بزرگتر از من نشون می داد ولی وقتی گفت پنجاه سالمه من از تعجب خشکم زد.
-واه چرا؟
-اخه یادم میاد تو گفتی اقای فرهنگ میان ساله به نظر تو امکان داره مادرو فرزندی همسن و سال هم باشن؟
-البته با این سرعت پیشرفت سرعت علم همچین دور از ذهن نیست تا چند سال دیگه مادر و فرزند همسن و سال داشته باشیم.
-رمینا جدی باش!و زود توضیح بده البته به نفعته که قهنع کننده باشه.
-این خانوم فرهنگ مامان اقای فرهنگ برادر زاده اقا فرهنگ بزرگ هستن.
-ولی تو به من نگفتی بودی دو تا اقای فرهنگ تو شرکت هست.
-خب شما هیچ وقت نپرسیدید.
-این چیکاره اس؟
-در واقع اینم ریئس شرکته مثل اقای فرهنگ.
-کدومشون توی خرید و فروش خونه کمکت کرد؟
-کوچیکه.
-تو نمی دونی که یه مرد جوون بی دلیل برای دختری به سن و سال تو کاری انجام نمی ده؟
-حالا که ایشون بی دلیل و بی عوض این کاررو برای من انجام دادن.
-دیگه حق نداری چیزی از این اقای فرهنگ بخوای.
-چشم مامان حالا چرا عصبانی میشید؟
-برای اینکه از دستت به شدت ناراحتم.
-اخه چرا؟خب من که بهتون گفتم از اقای فرهنگ کمک گرفتم.
-ولی من نمی دونستم اون یه مرد سی ساله اس که بد تر از اون مجردام هست.اگر می دونستم محال بود اجازه بدم همچین کاری بکنی.گذشته از این چرا توی مجتمع خودشون برای تو خونه پیدا کرد؟
-برای اینکه خیلی فوری می خواستم از اون جهنم بیام بیرون.بعدم یه جای دیگه هم معرفی کرد اونم توی مجتمع اون اقای فرهنگ بود ولی پول اضافه می خواست و اگر یادتون باشه شما قبول نکردید و البته از شما بعیده که درباره مردم اینطوری عجولانه و نامهربون قضاوت کنید همین طور درباره من در واقع شما باید از اقای فرهنگ ممنون باشید نه اینکه بهش بدبین باشید.ای کاش دیدتون رو نسبت یه مردم عوض می کردید و او را ترک کردم اما هنوز چند قدمی برنداشته بودم که تلفن زنگ خورد.گوشی را برداشتم:بله؟
پس از چند لحظه صدای اقای فرهنگ را شنیدم:الو سلام
هول شده بودم مسلما اگر مامان می فهمید این همان اقای فرهنگ جوان است به شدت عصبانی میشد.ناگهان فکری به ذهنم رسید و گفتم:سلام عمو جون.
-خوبی عمو جون؟دلم برات تنگ شده پس چرا یه سر به ما نمی زنی؟خیلی بی عاظفه ای.
در حالیکه از حرف های اقای فرهنگ خنده ام گرفته بود گفتم:منم دلم براتون تنگ شده.
-نه دیگه پیشرفتت خیلی سریع شده عمو جون بهت تبریگ می گم.
-مرسی مامانم خوبه.
-خدارو شکر.برای عموت یه خوه پیدا کردم باهاش تماس بگیر و برای ساعت پنج قرار بذار بیاد خونه رو ببینه.
-شما خیلی لطف دارید.راستی شماره شرکت رو بهتون دادم؟
-یعنی نمی تونی باهاش تماس بگیری؟
-درسته.
-با همون شماره موبایلی که بهم دادی تماس بگیرم؟
-بله.
-خب کاری نداری؟
-نه مرسی واقعا لطف کردید.
-خواهش می کنم عزیز دل عمو.فعلا خداحافظ.
گوشی را که گذاشتم خیلی خونسرد به مامان گفتم:عمو سلام رسوند و به اتاقم رفتم.
-مامان اخه چرا؟
-حوصله ندارم.
-خب چون حوصله ندارید بهتون اصرار می کنم بیاید.
-رمینا تو برو.
-اخه شما اینجا تنها می مونید.
-یه شب که هزار شب نمی شه تو برو امیدوارم بهت خوش بگذره.
-اگر می خواید به من خوش بگذره باهام بیایید.
-رمینا تو که نمی تونی نظر منو عوض کنی پس بیخودی وقتتو تلف نکن.
ناراضی به اتاقم رفتم و اماده شدم.هنگامی که پیش مامان بر گشتم در حال مطالعه کتابی بود.نگاهی به لباسم انداخت و گفت:بیا جلو ببینم.
مقابل مامان ایستادم یقه کتم را مرتب کرد و گفت:با اژانس برو.
-قراره عمو بیاد دنبالم.
با نارضلیتی سری تکان داد و گفت:دیرتراز دوازده برنگردی.
-چشم هنوز تغییر عقیده ندادید؟
-نه.
-خسته نشدید از بس توی خونه موندید و به درو دیوار نگاه کردید؟اصلا چرا خودتون رو توی خونه حبس کردید؟
-من قبلا هم زیاد رفت و امدی نداشتم.
-ولی قبلا پدر بود و نمی ذاشت بهتون بد بگذره.
-به هر حال من اونجا کسی رو نمی شناسم و خوشم نمیاد توی جمعی باشم که نه کسی منو میشناسه نه من کسی رو می شمناسم.
-خانوم فرهنگ رو که می شناسید.
-بله ولی ایشونم تشریف نمیارن.
-شما از کجا می دونید؟
-صبح دیدمش.اومده بود اینجا اصرار کرد شب برم خونه شون ولی مرددام.نمی دونم برم یا نه.نظر تو چیه؟
-اگه بگم برید فکر می کنید به خاطر اقای فرهنگ گفتم.
-من درباره تو هیچ فکر یا قضاوت نا جوری نکردم.
-ولی در مورد اقای فرهنگ کردید.
-شاید به این دلیل که تو اصلا درباره اش حرف نزدی.
-من درباره هیچ کدوم از بچه های شرکت با شما حرف نزدم.
بازوهایم را گرفت و گفت:تو که از دست من دلگیر نیستی؟می دونی از روی نگرانی این حرف رو زدم.قصدی نداشتم و گرنه من به پاکی و عاقلی تو ایمان دارم.....هنوز از دستم ناراحتی؟
صورتش را بوسیدم و گفتم:نه مامان خوبم نه...حالا بالاخره میرید خونه اقای فرهنگ؟
-به احتمال زیاد اره.
-امیدوارم بهتون خوش بگذره.مامان سعی کنید این پیله رو پاره کنید.
-از اینکه به فکر منی ممنون.
در همین موقع صدای زنگ در بلند شد.مامان در حالیکه تا جلوی در همراهیم می کرد گفت:هدیه الناز رو برداشتی؟
-بله مامان خدانگهدار
-به سلامت.
از دور عمو را دیدم که به ماشین تکیه داده بود.دستی برایش تکان دادم و به طرفش رفتم و گفتم:سلام خیلی تو زحمت افتادید.
-خواهش می کنم رزا چطوره؟
-خوبه از خونه راضی هستید؟
-اره واقعا که اگر اقای فرهنگ کمک نکرده بود حالا حالاها نمی تونستم یه خونه پیدا کنم.جدا که پسر خوبیه.با اینکه تازه با من اشنا شده بود خیلی راحت برخورد کرد.انگار که من یکی از دوستای قدیمیش ام.می دونی خیلی وقت بود با همچین ادمایی برخورد نداشتم.واقعا که خوی و خصلت ایرانی خودشو حفظ کرده.من خیلی خوشحالم که شما توی مجتمع اونا زندگی می کنید.
-ولی مامان وقتی فهمید که من از اقای فرهنگ کمک گرفتم خیلی عصبانی شد و قد غن کرد که دیگه ازش کمک بگیرم.چرا؟مامان می گه که مردی به سن و سال اون محاله که یه ککاری رو بدون عوض برای دختری به سن و سال من انجام بده.
-خب رزا چون یه مادره همچین فکری کرده البته خیلی از مردام بی دلیل کاری برای کسی انجام نمی دن ولی مطوئنم که اقای فرهنگ این طور نیست.
-منم همین طور فکر می کنم به هر حال من دیگه به مامان نگفتم که برای خرید خونه شمام از اقای فرهنگ کمک گرفتم.راستی کارتون چی شد؟
-اقای فرهنگ بهم پیشنهاد داد باهاشون شریک بشم قرار شد فکر کنم بعد بهش جواب بدم.نظر تو چیه؟
-خب از این جهت که الان شرکت اونا توی کار ساخت و ساز مشهور شده و در واقع به بازدهی رسیده خوبه.می دونید اگر شما بخواید یه کاری رو خودتون شروع کنید تا بخواد به بازدهی برسه وقت می بره.
سپس از روی کارت ادرس محل عروسی را خواندم.عمو با نگاهی به پاکت کارت گفت:رزام که دعوت شده پس چرا نیومده؟
-نمی دونم خیلی اصرار کردم ولی مرغ یه پا داره.
-پس هنوز تنهایی رو به معاشرت با دیگران ترجیح می ده؟
-باور می کنید مامان چند ماهه که از خونه بیرون نرفته؟من واقعا براش نگرانم.

-جدی یعنی خونه یه دوست هم نرفته؟
-نه یعنی مامان دوستی نداره.
-شما قبلا با کسی رفت و امد نمی کردید؟
-کم ولی بعد از مرگ پدر و روزبه مامان نخواست که با کسی ارتباط برقرار کنیم.می دونید شما تنها کسی هستید که توی این مدت به خونه ما اومده.
ابروهای عمو به حالت تعجب بالا رفت.در حالیکه به قیافه متعجب عمو خنده ام گرفت بود گفتم:ببخشید یه نفر دیگه ام به خونه ما اومده.مادر اقای فرهنگ و با دیدن تابلوی کوچه شفق گفتم:بالاخره پیداش کردیم بپیچید توی همین کوچه.
عمو مقابل خانه الناز ماشین را متوقف کرد و گفت:چه ساعتی بیام سراغت؟
-ساعت یازده و نیم باید دوازده خونه باشم.
-نگران نباش برای دوازده میام دنبالت.
با عمو خداحافظی کردم و وارد خانه شدم.هنوز حیاط را پشت سر نگذاشته بودم که از پشت سر صدای اقای فرهنگ را شنیدم.
-شمایید خانوم رسام؟
به عقب برگشتم و با دیدن اقای فرهنگ لبخندی زدم و گفتم:سلام حالتون خوبه؟
-به شما انشاءالله یه روزی بیاییم عروسی شما البته اگر دعوتم کنی
-حتما کی از شما بهتر و مقابل در ورودی ایستادم و گفتم:خواهش می کنم.اما اقای فرهنگ دستش را پشت شانه ام گذاشت و گفت:اول شما.
وارد خانه شدم و نگاه به جستجوی الناز پرداختم.الناز که گویا زودتر از من متوجه ما شده بود به طرفمان امد و گفت:سلام خوش امدید.گونه الناز را بوسیدم و گفتم:تبریک می گم.خیلی ناز شدی وبا شنیدن صدای اقای فرهنگ که می گفت((خانوم گلچین ما رو هم تحویل بگیرید))کنار رفتم و با منصور سلام و احوالپرسی کردم.
منصور که اثار خوشحالی از وجناتش پیدا بود گفت:خیلی لطف کردید تشریف اوردید.ورو به الناز کرد و گفت:الناز جان بهتره بیشتر از این سر پا نگهشون نداری و با نگاهی به من و اقای فرهنگ ادامه داد:خانوم اقا خواهش می کنم و با دستش به میزی اشاره کرد.اقیای فرهنگ صندلی را برایم عقب کشید و گفت:بفرمایید.تشکری کردم و نشستم.اقای فرهنگ همین طور که با ارامش سیبی را پوست می گرفت شروع به صحبت درباره بالا رفتن سن ازدواج کرد:زمان ما هر کس که دیگه خیلی دیر زن می گرفت نهایت بیست و پنج شش سالش بود حالا دیگه اقایون زودتر از سی و سه چهار سالا پاشون رو جلو نمی ذارن.خانوم دیر ازدواج کردن سطح توقع رو بالا می بره.اصلا ازدواج وقت مشخص داره.اقا تازه سی و خورده ای سالش هست که ازدواج می کنه بعد تا یه سه چهار سالی بچه نمی خواد که بچه دار میشه دست کم یه چهل سالی بزرگتر از بچه بدبختش هست.اخه اینا اصلا خرف همدیگه رو می فهمن؟تازه چی؟وقتی بچه پونزده شونزده سالش می شه اقا بوی الرحمانش بلند شده.
از عصبانیت اقای فرهنگ خنده ام گرفته بود.سرم را پایین انداختم.اقای فرهنگ دوباره با حرص ادامه داد:نخندید خانوم نخندید!به خدا این معضل گریه داره چرا شما جوونا همه چیز رو به شوخی می گیرید؟
-مگه این مشکل رو ما جوونا به وجود اوردیم؟شما فکر می کنید یه دختر دوست داره تا سی سالگی ازدواج نکنه یا یه پسر دوست داره تا چهل سالگی بچه دار نشه؟نخیر اصلا این طور نیست با عرض معذرت باید بگم شما یه طرفه به قاضی رفتید.وقتی یه پسر بیکاره برای چی باید تشکیل خانواده بده.که چی؟کی زمان پیامبر معضل بیکاری وجود داشت؟کی اون زمان دانشگاهی وجود داشت که دست کم بعد با یه مدرک الکی که نه به درد دنیا می خوره نه به درد عقبی و بخواد دنبال کار بگرده؟خب معلومه ادمی که چهار سال درس خونده نمیاد ابدارچی بشه اگر می خواست دربون بشه که نیازی نبود درس بخونه.
-خانوم رسام این حرفا از شما بعیده.
-چرا بعیده مگر حرف غیر منطقی می زنم؟باور کنید همون ابدارچی ام دوست نداره ازدواج کنه اما زیر فشار خانواده و تحت تاثیر جنون انی تصمیم به ازدواج می گیره و بعد یک ماه که می گذره تازه می فهمه چه اشتباهی کرده نه تنها خودشو توی هچل انداخته بلکه یکی دیگه رو هم بیچاره کرده و تازه این اول کاره اقا وقتی ببینه پول نداره اجاره خونه و پول خوراک و پوشاک رو بده مجبوره از جونش مایه بذاره و اضافه کاری کنه؟تازه مگر چقدر حقوق به حقوقش اضافه تر میشه؟ولی بازم کافی نیست.این جا دو راه بیشتر نداره.یا مجبوره زنش رو طلاق بده یا باید بره دنبال کارای خلاف.
اقای فرهنگ با نگاهی تحسین امیز براندازم کردو گفت:افرین حقیقتش رو بخواید من تا حالا به این عمیقی راجع به ازدواج فکر نکرده بودم واقعا که ادم باید از جوونایی مثل شما درس بگیره.
-دیگه شکسته نفسی نفرمایید اقای فرهنگ من منظورم درس دادن و نصیحت کردن نبود.من فقط عقاید خودمو گفتم امیدوارم اینو حمل بر بیادبی من نکنید.
-نه اصلا این حرفو نزنیدومن واقعا از همصحبتی با شما استفاده کردم.لازم می دونم یه بار دیگه از فربد به خاطر انتخاب شما تشکر کنم...به به چقدرم حلال زاده اس اومدش.
سرم را بلند کردم و او را دیدم که با الناز و شوهرش سلام و احوالپرسی می کرد و پس از چند لحظه به طرف ما اومد.
به احترامش برخاستم و سلام کردم.فربد با نگاهی متفاوت براندازم کردو گفت:سلام حالتون چطوره؟
-ممنون شما خوبید؟
-خوب و رو به اقای فرهنگ کرد و گفت:شما چطورید عمو جان.اقای فرهنگ مانند هر زمانی که سرحال بود با حالت کشیده ای گفت:او.....م عالی....چرا این قدر دیر اومدی؟
-کاری پیش اومد نتونستم زودتر از این بیام.
-یه بحث جالب رو از دست دادی.
-بحث!پیرامون چی؟
-ازدواج.
-ازدواج؟نکنه عمو جان تصمیم به تجدید فراش دارید؟و خندید.اقای فرنگ با حالت اخطار امیزی گفت:فربد!
-بله مگه حرف بدی زدم؟هر مردی حق داره چهار تا زن رسمی داشته باشه تازه به نظر من شما خیلی دیر به فکر ازدواج مجدد افتادید حالا اون خانوم خوشبخت کیه؟
اقای فرهنگ چپ چپ او را نگاه کرد و ما را ترک کرد.فربد در حالیکه رفتن اقای فرهنگ نگاه می کرد گفت:خب گویا حدس اولم اشتباه از اب دراومد....چند تا حدس می تونم بزنم و به انتظار جواب به صورتم نگاه کرد.
-روی هم رفته سه تا.
-پس حتما تو قصد ازدواج داری بر عکس عمو تو خیلی زود به فکر ازدواج افتادی هنوز بیست و دو سالت نشده می دونی ازدواج زود هنگام خسته کننده اس.گذشته از این شوهر کردن به همین راحتی ام نیست که فکر می کنی باید بدونی چطوری با شوهرت رفتار کنی که سر یه هفته کارتون به دعوا مرافعه نکشه اونم با این سر و زبون تو در ضمن شوهر خوب توی این دوره و زمونه حکم کیمیا رو داره ندیده و نشناخته نمی شه شوهر کرد.ازدواج شوخی بردار نیست.اساسی ترین مسئله زندگی انسانه باید انتخاب اونقدر عقلانی و اصولی و سنجیده باشه که بعدا پشیمونی نیاره.

-اگر بخوام به نصیحت شما گوش بدم تا اخر عمر مجرد باقی می مونم.
-نترس مجرد نمی مونی
-البته اگر حرفای امشب شما رو نشنیده بگیرم.
-می دونی حداقل حسن این نصایح چی بود و بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه داد:اگر انتخابت غلط از اب در اومد دیگه عذاب وجدان ندارم چون روشنت کردم ولی مثل اینکه چراغت قرار نیست روشن بشه یعنی از هول این خواستگاره حسابی اتصالی کرده حالا این پسره کی هست؟
-کدوم پسره؟
-اوه...منظورم خواستگارته دیگه یعنی وقتی برای دخترا خواستگار میاد هوش حواس اونا به طور کلی از بین میره؟
-متاسفم که نمی تونید این احساس شیرین و جالب رو تجربه کنید.
-من که خودم متاسف نیستم توام نباش...در ضمن از اینکه مثل شماها مجبور نیستم منتظر بشینم تا یه پسر دلش به رحم بیاد و بیاد خواستگاریم خیلی خوشحالم.
-من که خودم ناراحت نیستم شمام خوشحال نباش در ضمن کی گفته ما دخترا منتظریم تا شماها دلتون رحم بیاد و بیایید خواستگاری ما؟اما با توجه به اینکه پسرید بازم که نتونستید دستی بالا بزنید.
-اهان!خب اون به دلیل اینه که هنوز با دختری برخورد نکردم که بخوامش و پاشم برم خواستگاریش....حالا تو چرا داری نرخ رو بالا می بری و با کنجکاوی گفت:نگفتی اسمش چیه؟
-من تا الان نمی دونستم شما این قدر باهوشید.
-یعنی دومی ام اشتباه بود.البته خودمم گفتم شاید اشتباه باشه و بعد با حالتی که انگار با خودش حرف می زند ارام گفت:گفتم هیچ کسی به خاطر زبون درازی سراغ این نمی ره دلم به حال اون بیچاره ای که قراره شوهرش بشه می سوزه خدا خودش باید صبری بهش بده و در حالیکه ابروهایش را بالا برده بود و سرش را تکان می داد ادامه داد:اونم از نوع جمیلش.
به محض بالا اوردن نگاهش سرم را پایین انداختم و لبم را به دندان گرفتم تا متوجه خنده ام نشود.
-خب پس حتما عمو داشته درباره بالا رفتن سن ازدواج و این که چرا من تشکیل خانواده نمی دم و این حرفا بحث می کرده درسته؟
-بله ولی قسمت اولش قسمت دومش ام زیاد مهم نبود که بخوایم در موردش بحث کنیم.
-جدا پس من فکر می کردم این موضوع ازدواج من برای خیلی از دخترا با اهمیته.
-شاید شما درست فکر می کنید ولی من جزو این دسته از دخترا نیستم.
در حالیکه می خندید گفت:مطمئن باشم.
با حرص گفتم:چرا نباید مطمئن باشید؟
-خب باید حضورت عرض کنم که مرد مجردی با خصوصیات من مرکز توجه دخترای زیادی هست که من هر کاری می کنم نمی تونم تو رو از این گروه استثنا کنم.
-اون به دلیل اینه که شما با قواعد گروه و زیر گروه اشنا نیستید من به شما اطمینان می دم که جزو این گروه کذایی شما نیستم چون اعضای گروه باید با هم سنخیت داشته باشن که من ندارم یعنی نه کورم نه کر چونن از دخترای کورو کر فکر نکنم کسی هوای شما رو داشته باشه.اونم به خاطر اینکه نه شما رو دیدن نه صداتون رو شنیدن.
-من نمی فهمم تو چرا داری حقیقت رو انکار می کنی؟خب دوست داشتن که گناه نیست من اگر جای تو باشم خیلی قشنگ به عشق و علاقه ام اعتراف می کنم.ضرری که برام نداره هیچ یه وقت می بینی فایده ام داشتوبالاخره ادیزاده یه بار دیدی توی یه حالتی قرار گرفت که پیشنهدای دور از عقل داد.اونجاست که از فرصت استفاده می کنم و به نزدیک ترین دفتر ازدواج می برمش و محکم کاری های لازم رو می کنم و در حالیکه لبخندی روی لبانش نقش بسته بود گفت:خب حالا من مشتاقانه منتظر شنیدن اعترافات شیرین و تکان دهنده تو هستم و در حالیکه به ساعتش نگاه می کرد گفت:پنج دقیقه بیشتر وقت نداری باید اعترافات دخترای دیگه ام بشنوم اما بذار یه چیز دیگه ام بگم بدونی.می دونی من مثل تو ادم تو داری نیستم و اعتراف می کنم از بین اعترافاتی که شنیدم و قراره بشنوم شنیدن اعترافات تو از همه دلچسب تره.ودست هایش را زیر چانه به هم قفل کرد گفت:شروع کن.
در حالیکه سعی می کردم نخندم ابروهایم را در هم کشیدم و چپ چپ نگاهش کردم.
-باشه من هر چیزی که می خواستی بگی از نگاهت فهمیدم.ولی خودمونیم نمی دونستم این قدر بهم علاقه داری و در حالیکه بر می خاست ادامه داد:پاشو بریم شام بخوریم می دونی شنیدن اعترافات تو اونقدر هیجان انگیز بود که الان به شدت احساس ضعف و گرسنگی می کنم.
بعد از شام در فرصتی که الناز تنها شد کنارش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
با تعجب گفت:می خوای بری؟
-نه می خوام بمونم....اجازه میدی؟
-خیلی لوسی حالا چرا این قدر زود؟
-خب اخه شامم رو خوردم دیگه کاری ندارم اینجا بمونم.
-خیلی پرویی!یعنی فقط برای شام اومده بودی؟
-پس نه حتما فکر کردی اومدم توی شادیت شریک باشم.
-گمشو هیچ وقت نمی فهمم کی شوخی می کنی و کی جدی هستی.
با نگاهی به ساعتم گفتم:خب الناز جان امیدوارم خوشبخت بشی.
-مرسی ولی الان خیلی زوده که داری میری.
-می دونم ولی مامان تنهاست و بهش قول دادم دوازده خونه باشم و از انها خداحافظی کردم و به جایی که قبلا نشسته بودم رفتم تا پالتو ام را بردارم.دکمه های پالتو را می بستم که صدای اقای فرهنگ را شنیدم:داری میری؟
-بله.
-چند دقیقه دیگه صبر کنی منم میام مسیرمون که یکیه.
-ممنون مزاحم شما نمی شم عمو قراره بیاد دنبالم و از او خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم.هفت دقیقه ای جلوی در به انتظار عمو ایستادم.سلبقه نداشت دیر سر قرار حاضر شود.با نگرانی یکبار دیگر به ساعتم نگاه کردم ناگهان فربد را مقابلم دیدم.
-اِ...تو که هنوز اینجایی!
-عمو هنوز نیومده قرار بود سر ساعت یازده و نیم اینجا باشه.
-ولی الان نزدیک یازده و چهل دقیقه اس نکنه یادش رفته؟
-فکر نمی کنم و با نگرانی ادامه دادم:یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟
در حالیکه تلفن همراهش را به طرفم می گرفت گفت:بیا با همراهش تماس بگیر اگر جواب نداد دیگه مطمئن باش که لولو خوردش و خندید.
خنده ام گرفت ولی به سختی خودم را کنترل کردم و تلفن را از او گرفتم و شماره همراه عمو را گرفتم.پس از چند بار شماره گیری بالاخره صدای عمو را شنیدم:بله
-الو عمو شما کجایید؟حالتون خوبه؟
-اره خوبم.میدونی من سر موقع از خانه بیرون اومدم ولی نیمه های راه تصادف شد الانم راه رو بستن تا پلیس بیاد شاید تا نیم ساعت دیگه بتونم خودمو بهت برسونم.
-نیم ساعت دیگه؟ولی من به مامان قول دادم دوازده خونه باشم.
-متاسفم عزیزم.
-اشکالی نداره با اژانس میرم شمام از همون راه برگردید خونه و تماس را قطع کردم و رو به اقای فرهنگ کردم و گفتم:شماره یه تاکسی سرویس رو می خوام.
-یعنی من شبیه دفتر چه راهنمای تلفن ام...خب من که دارم میرم خونه توام بیا می رسونمت.
-نه مرسی داشتم می اومدم یه تاکسی سویس سر خیابون دیدم.شما می تونید.....
نگذاشت جمله ام رو تکمیل کنم و گفت:تا جلوی تاکسی سویس می رسونمت و به طرف ماشینش حرکت کرد.تا مقابل تاکسی سویس هر دو سکوت کردیم....در حالیکه پیاده می شدم گفتم:مرسی اقای فرهنگ.
-اول ببین ماشین داره بعد تشکر کن.
وارد تاکسی سویس شدم و تقاضای یه سرویس کردم ولی با جواب مرد که می گفت تا نیم ساعت دیگه ماشین نداریم از انجا خارج شدم.اقای فرهنگ با دیدنم گفت:چی شد؟ماشین نداره؟
-تا نیم ساعت دیگه نه.
-بیا سوار شو اینقدرم یکدنده و لجباز نباش.
ناچار سوار ماشین شدم.در حالیکه ماشین را روشن می کرد گفت:چه عجب بالاخره افتخار دادی.
نگاهش کردم.به نظر ناراحت می امد با شرمندگی گفتم:اصلا مسئله افتخار نیست.
-پس حتما مامانت گفته سوار ماشین مردای غریبه نشو.
-اگر غریبه بودید که الان سوار ماشینتون نبودم.
-چاره ای نداشتی چون به مامانت قول داده بودی سر ساعت دوازده تو رختخوابت باشی.
بدون اینکه جواب کنایه اش رو بدهم نگاهی به ساعتم کردم.ساعت یازده و پنجاه دقیقه بود.ناگهان توجه ام به سرعت ماشین جلب شد.با نگاهی به درجه سرعت ماشین که صدو سی را نشان می داد وحشتزده نگاهی به او انداختم.ولی او در کمال ارامش و خونسردی رانندگی می کرد.با ورو به خیابان....با ایست بازرسی مواجه شدم.ناخود اگاه روسری ام را جلو تر کشیدم.
فربد با نگاهی به من گفت:چیه چرا اینقدر می ترسی؟
-اگر بگیرنمون چیکار کنیم؟
-بستگی به طرفش داره.اگر ادم نرمالی باشه که میذاره بریم.اگه ادم گیری باشه تا صبح مهمونشون هستیم بعد تو رو می فرستن پزشکی قانونی بعدشم ولمون می کنن بریم.البته اگر تو خیلی عادی رفتار کنی و وقتی گفت ایشون چه نسبتی با شما دارن بگی همسرم هستن هیچ اتفاقی نمی افته.
چند ثانیه بعد سربازی به شیشه ماشین ضربه زد.با پایین امدن شیشه سرباز سرش را پایین اورد و گفت:کارت ماشین و گواهینامه.
فربد در حالیکه کارت ها را از جیبش در می اورد گفت:مشکلی پیش اومده؟وکارت ها را به دستش داد.سرباز در حالیکه من را نگاه می کرد گفت:یکی عین همین ماشینی که شما سوارید یک ساعت پیش دزدیدن.
سرباز پس از مطابقت کارت با پلاک ماشین دوباره سرش را داخل ماشین کرد و در حالیکه کارت ها را به فربد می دادگفت:خانوم چه نسبتی با شما دارن؟
فربد بلافاصله گفت:همسرم هستن نکنه یکی عین همین همسری ام که من دارم یک ساعت پیش دزدیدن؟
سرباز در حالیکه می خندید گفت:می تونید برید اقا خوش بگذره.
از لحن صحبت کردن سرباز معلوم بود نسبت ما را با هم باور نکرده.خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم و فربد در حالیکه حرکت می کرد گفت:اخه اینم وقت دزدی بود بی پدر.....ساعت دوازده شب....لعنت به هر چی دزده وقت نشناسه.ببین چه طوری باعث شد یه دختر نتونه به قولش وفا کنه حالا چی به مامانت می گی.
می دونستم فربد برای پرت کردن حواس من دوباره شروع به شوخی کرده برای همین سعی کردم خجالت را کنار بگذارم و حرف بزنم و گفتم:هیچی عمو ده دقیقه دیر تر اومد سراغم برای همین ده دقیقه تاخیر کردم.
-اگر با عموت تماس گرفته باشه یا عموت با مامانت تماس گرفته باشه چی؟
-نه امکان نداره.
-از کجا اینقدر مطوئنی؟
-مامان با عمو حرف نمی زنه ثانیا اگر عمو باهاش تماس گرفته باشه گفته من با اژانس اومدم.
-پس درست فهمیدم که تو نمی خوای به مامانت بگی با من اومدی......میشه بگی چرا؟
-چی چرا؟
-نذار تصوری که ازت دارم خراب بشه من فکر نمی کنم روابط من و تو طوری باشه که احتیاج به پنهان کاری داشته باشه اینطور فکر نمی کنی؟
-چرا شما درست می گید.
-خب پس چرا اونروز که تلفن زدم با من تحت عنوان عموت صحبت کردی؟
-مامان روی شما حساس شده.
-روی من!مگر اشتباهی از من سر زده؟
-نه اصلا....فقط وقتی مامان فهمید شما مجرد هستید خیلی تعجب کرد.در واقع شما رو با عموتون اشتباه گرفته بود.
-پس چطوری منو با عموت اشتباه نگرفته؟
-من درباره افراد شرکت فقط همون روز اول با مامان حرف زدم.اون موقع ام یه اقای فرهنگ بیشتر وجود نداشت که اونم پنجاه سالش بود و متاهل.بعدم دیگه مامان از من سوالی نکرد.
-پس بالاخره چطوری فهمید؟
-دو هفته پیش مامانتون میاد خونه ما ایشون به مامان گفتن.
-خب بعدش؟
-هیچی دیگه قدغن کرد که دیگه از شما کمک نگیرم.
-خب پس چرا به حرف مامانت گوش ندادی؟
-اخه من قبل از اینکه مامان قدغن کنه برای خونه عمو از شما کمک خواسته بودم دیگ هام از شما کمک نگرفتم امشب هم مجبور شدم درست نمی گم؟
-اوهوم ولی دلم برای خودم سوخت.
-خودتون خواستید حقیقت رو بگم.می دونستم ناراحت میشید باور کنید منم ناراحت شدم می دونید اخه حکایتتون شد حکایت اش نخورده و دهن سوخته گفتن و شنیدن حقیقت همیشه خوشایند نیست.
-نه مهمترین دلیلی که تو رو از بین بقیه متقاضی ها انتخاب کردم همین صداقت بود.صادق بودن شهامت می خواد که هر کسی نداره به هر حال امیدوارم این سوءتفاهم هر چه زودتر رفع بشه.
-منم امیدوارم.
داخل پارکینگ از ماشین پیاده شدم و گفتم:ببخشید که مزاحمتون شدم.
-خواهش می کنم بهتره تو اول بری.
سری تکان دادم و گفتم:خدانگهدار
دستی به علامت خداحافظی تکان داد و گفت:خوب بخوابی
با کلید در را باز کردم و از جلوی در گفتم:سلام مامان.
مامان در حالیکه روی صندلی گهواره ای تکان می خورد گفت:سلام خوش گذشت؟
-مرسی جای شما خالی بود شما چیکار کردید؟رفتید یا نه؟
-اره یعنی خانوم فرهنگ خودش اومد با اصرار بردم.
-خوش گذشت؟
-اوهوم خب من خسته ام شب بخیر.
به طرفش رفتم و گونه اش را بوسیدم و گفتم:شب به خیر.

پایان فصل نهم