فصل دهم

در حالیکه سعی میکردم به خودم مسلط باشم گفتم: برای اینکه مبادا نسبت به شما بی احترامی کرده کنم میخوام برم کمی قدم بزنم لطفا مانعم نشید.
- کی برمیگردی؟
- به محض اینکه اعصابم اروم شد و بدون اینکه به او فرصت کلام دیگری را بدهم از خانه خارج شدم و به طرف پارک روبروی مجتمع رفتم و سعی کردم با قدم زدن ارامش از دست رفته ام را به خودم برگردانم. انقدر تند قدم بر میداشتم که در عرض دو دقیق به سر جای اولم باز گشتم. با طرف نیمکت سبز رنگی که در حصار شاخه های اویران درخت بیدی که تازه به جوانه نشسته بود رفتم و روی ان ارام گرفتم.
با به یاد اوردن چهره معصوم و مظلوم عمو دوباره داغ دلم تازه شد و پرده ای از اشک مقابل دیدگانم را تار کرد. و با بستن پلکهایم قطره ای از اشک گونه ام را نوازش داد با سر انگشتان دستم ان را پاک کردم و سعی کردم با چند نفس عمیق به خودم مسلط شوم. میخواستم فکرم را به مسائل دیگری منحرف نکنم تا غم و غصه هایم رهایم کند ولی نمی شد. نمی دانم چه موقع کینه بی دلیل و غیر منطقی مامان از بین میرفت. تا کی میخواست گذشته را به یاد بیاورد تاکی میخواست با این کار عمو را زجر دهد مگر عموی بیچاره ی من چه گناهی مرتکب شده بود که باید این همه سردی و تلخی را تحمل کند. اخر چه طور ان عشق و علاقه به چنین نفرتی مبدل شد.
ناگهان صدای فربدرشته افکارم را پاره کرد. دوباره چی شده که ابروهاتو به همه گره زدی. من نمی دونم تو چرا فکر میکنی مشکلاتت رومی تونی با اخم کردن ونفس عمیق کشیدن رفع و رجوع کنی. به خدا این راهش نیست بسه دیگه پدر این درخت رو در اوردی اخه مگه چقدر جون داره که اکسیژن پس بده تا تو توی ریه ات احتکار کنی ودی اکسید کربن بیرون بدی. پا میشم میرم جمایت از محیط زیست و از دستت عارض میشم ها.
قیافه فربد و لحن صحبت کردنش به خنده ام انداخت.
- چیه ؟ مگه جک تعریف کردم که میخندی یا باهات شوخی کردم؟ حیف که امروز طعطیله و گرنه همین الان به صورت کتبی ازت شکایت میکردم این ماشین ها و کارخونه ها کم خون به دل این درخت ها می کنن که توام بهشون اضافه شدی اخه چه هیزوم تری به تو فروختن هان؟
بدون هیچ حرفی نگاهش کردم.
فربد گویی با خودش حرف می زند گفت: مثل اینکه دختره یادش رفته سمعکش رو بزنه وبعد با صدای بلد در حالیکه به گوشش اشاره میکرد گفت: میگم سمعکت به گوشت هست درش بیار ببینم خرابه یا باطریش ضعیف شده و با دستش حرکت بیرون اوردن را تکرار کرد.
- هی مامانم میگفت برو زبان اشاره یاد بگیر گوش نکردم که نکردم. وقتی میگن ادم باید به حرف بزرگتر از خودش گوش بده برای همین موقع هاس دیگه. اگه منم گوش داده بودم الان میتونستم دو کلمه باهاش حرف بزنم . سرم را پایین انداختم و شرو کردم به خندیدن.
پس از چند لحظه گفت:
- خوب چه خبر خوبی؟
- نه اصلا حالم خوب نیست.
- حال جسمی یا روحی یا هر دو یا هیچ کدام از گزینه های بالا
- دومی
- دومی یعنی چی؟ بگو ب... بامامانت حرفت شده
- نه ولی از دستش ناراحتم
- چرا؟
-حوصله ندارم در باره اش حرف بزنم
- حوصله نداری یا نمیخای
- گزینه جیم
- یعنی هر دو؟
- اوهوم درست فهمیدید
- بی خود.. هر خبری توی مجتمع بشه من باید ازش سر در بیارم. بالاخره ریش سفیدی گفتن من باید مشکل تو با مامانت رو حل کنم و گرنه عذاب وجدان می گیرم.
- از فضولی چی عذاب وجدان میگیری؟
- نه خوشبختا نه وجدانم به فضولی حساسیت نداره خب بگو.
- اخه چی بگم مشکل من و مامان به هیچ طریقی حل نمیشه یعنی مامان نمیخواد که حل بشه این مشکل رو فقط مامان میتونه حل کنه نه کس دیگه ای.
- تو چرا اینقدر کله شقی . می گم بگو بگو دیگه
- مامان با عمو سر ناسازگاری داره. نمیخواد عمو رو بپذیره
- چرا؟ تا حالا ازش نپرسیدی؟
- چرا ولی خب جواب درست و حسابی نمیده
- خب از عموت بپرس شاید اون بدونه.
- پرسیدم اونم توضیح داد ولی من حق رو به عمو میدم.
- شاید عمو ت دروغ گفته باشه
- نه محاله.
- چرا ؟ این میزان ایمان و اعتماد به عموت رو چطور به دست اوردی تو که سه چهار ما بیشتر نیست با عموت اشنا شدی . اصلا نپرسیدی چرا تا به حال به تو حرفی از عموت نزده یا از عموت نپرسیدی این همه سال کجا بوده؟
- از مامان پرسیدم جواب درست و حسابی نداد. ولی از عم که پرسیدم اول نخاست جواب بده ولی بعد تهدیدش کردم تا از موضوع سر درنیارم محاله اجازه بدم به دیدنم بیاداونم مجبور شد دفتر خاطراتش رو که مربوط به بیست و خرده ای سال بود بهم بده و این طوری بود که من از همه چیز سر در اوردم.
به فربد که در حال تفکر به من خیره شده بود نگاهی انداختم و گفتم: فکری به نظرتون رسید؟
- نه.. و سرش را به علامت منفی تکان داد
پس از چند دقیقه گفت: میگم لازمه منم تورو تهدید کنم تا ماجرا رو برام تعریف کنی یا نه؟
- نه لازم نیست
-خوب پس شروع کن
- نه خیر منظورم این نبود .. یعنی باتهدید هم ماجرا رو واستون تعریف نمیکنم.
- چرا؟ من خیلی خوبم چطور دلت میاد دل منو بشکنی؟
برخاستم و گفتم: خب من دیگه باید برم خونه
در کنارم راه افتاد وگفت: کجا به این زودی؟
- می ترسم مامان نگرانم بشه.
- داشتم باهات شوخی می کردم وگرنه من اونقدرام فضول نیستم.
لبخندی زدم و گفتم: می دونم میخواستید من رو ازاین حال وهواخارج کنید ولی مامان منتظره و من قول دادم به محض اینکه اعصابم اروم شد برگردم خونه
- یعنی الان اعصابت اروم شده؟
- به لطف شما بله اقای فرهنگ مرسی.
- خواهش میکنم .. دیگه لازم نیست این طوری تشکر کنی اخه نه اینکه عادت ندام این قدر مودبانه با هام برخورد کنی می ترسم یه باردچار سو هاضمه بشم.
با خنده شانه ام را بالا انداختم و گفتم: هر طور میل خودتونه و زودتر از او وارد مجتمع شدم.
*************
از خانم فرهنگ خدا حافظی کردم و گوشی تلفن را به مامان دادم. پس از چند لحظه مامان به کنارم امد و گفت: امان از بهناز
- چی گفت؟
- اصرار کرد فردا باهاشون بریم فرحزاد
- فرحزاد؟
- اره مثل اینکه یه باغ دارن.
- قول که ندادید؟
- چرا خیلی اصرار کرد نتونستم
- یعنی شما فراموش کردید ما فردا با عمو قرار داریم.
به تندی گفت: من همون یه هفته پیش هم با این قرار تو و عموت مخالفت کردم. یادت رفته؟
- نه خیر چطور میتونم اون رفتار عجیب شما رو فراموش کنم
- رمینا حاشیه نرو من به بهنناز قول دادم.
- شما بخاط اینکه همراه ما نباشید به بهناز قول دادید مگه نه؟
- نه اشتباه میکنی.بخاطر اصرار بی اندازه اش قبول کردم
- پس چطور به اصرار من و عمو توجهی نکردید؟
- حر ف اخرت چیه؟
- صبح با عمو باشیم و عصر بریم فرحزاد
- من هر گز با عموت گردش نمیرم.. در ضمن توام همراه من میای
- متاسفم چون نمی تونم اینقدر مثل شما سنگدل باشم که با عمو تماس بگیرم و قرار فردا رو کنسل کنم ولی خیلی خوشحال میشم شما هم همراهمون بیای.
مامان درحالیکه سعی میکرد خونسردی اش را از دست ندهد گفت: پس با بهناز تماس میگیرم و قرار فردا رو کنسل میکنم امیدوارم فردا بهت خوش بگذره.
با نگاهی به مامان فهمیدم که اخرین ورقش را بازی کرده. اگر میخواستم مثل همیشه کوتاه بیام باز سرجای اولم بودم با تصمیمی ناگهانی روبه مامان کردم و گفتم: سعی میکنم بخاطر شما قبل از ناهار برگردم
مامان که مثل همیشه انتظار داشت در این مواقع عقب نشینین کنم با حالتی نا باورانه نگاه کرد و پس از چند لحظه ترکم کردم.
شب را به سختی به صبح رساندم ساعت هفت و سی دقیقه بود که از خواب بیدارشدم یک ساعتی رابه انتظار بیرون امدن مامان از اتاقش سپری کردم ولی مامان قصد نداشت در اتاقش را باز کند و بیرون بیاد.با عمو تماس گرفتم و برای ساعت نه قرار گذاشتم و به اتاقم رفتم تا برای رفتن اماده شوم. در حالیکه رو سری ام را گره میزدم به طرف اتاق مامان رفتم چند ضربه به در زدم ووارد شدم نگاهی به مامان انداختم و گفتم: سلام صبح بخیر.
با ارامش چشمانش را باز کرد و گفت: سلام
مامان هنوز هم سر حرفتون هستید.
- اره توام برو به برنامه های خودت برس.
با ناامیدی سری تکان دادم و گفتم: قبل از ساعت دوازده بر میگردم و گونه اش را بوسیدم و بدون حرفی از اتاقش خارج شدم . با برداشتن کیفم خانه را ترک کردم و جلوی مجتمع به قدم زدن پرداختم. پس از چند لحظه عمو مقابل پایم ترمز کرد. با عجله سوار ماشین شدم و گفتم: سلام عمو جون
- سلام عزیزم چطوری؟
- خوبم شما چطوری؟
- عالی پس رزا کو؟
- فعلا حرکت کنید توی راه براتون میگم.
بی میل ماشین را روشن کرد به نظر ناراحت میامد تقریبا ده متر جلوتر ماشین را متوقف کرد و گفت: اتفاقی افتاده.
نه چطور مگه ؟
- نگفتی رزا کجاست؟ پس چرا نیومد؟
- رمینا بهتره برای من یکی نقش بازی نکنی قیافه ات داره دادمیزنه که از چیزی ناراحتی نکنه بخاطر من با رزا حرفت شده.
سرم را پایین انداختم : نه
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا اورد و گفت: حرف بزن
مستاصل گفتم: دیروز خانهم فرهنگ ما رو به باغشون دعوت کرد که البته مامان قبول کرد . من به مامان پیشنهاد دادم صبح همراه شما باشیم و عصر بریم فرحزاد ولی مامان دوباره ساز مخالفت کوک کرد منم تصمیم گرفتم برای اولین بار از خودم جدیت نشون بدم حالا هم بهتره بریم وبه عمو نگاه کردم.

 

-رمینا از این که به فکر منی خوشحالم ولی تو با این کارت تنها باعث میشی رزا از دست من ناراحت تر بشه.می فهمی چی می گم عزیزم....بهتره امسال هم برای سیزده بدر تنها باشم توام برو خونه پیش رزا تو که می دونی اون خیلی لجباز و حساسه تازه چه معلوم شاید با این عکس العمل ما دست از این کینه بچه گانه برداره
به عمو که با لبخند محزونی نگاهم می کرد گفتم:شما خیلی خوش خیالید عمو جون.
-توام خیلی بدبین و نا امیدی
سری تکان دادم و گفتم:باشه عمو جون هر چی شما بگید به هر حال از اینکه دیدمتون خوشحال شدم و در ماشین را باز کردم که عمو دستم را گرفت و گفت:رمینا جان از دست من که ناراحت نیستی؟
دستش را فشردم و گفتم:نه عمو جون شما اونقدر خوبید که هیچ کس نمی تونه از دست شما ناراحت بشه و با شرمندگی اضافه کردم البته اگر مامان رو استثنا بدونیم....خداتگهدار و بدون اینکه منتظر جوابش شدم از ماشین خارج شدم و به طرف خانه حرکت کردم اما جلوی مجتمع ناگهان پشیمان شدم و بلافاصله از انجا فاصله گرفتم و به طرف پارک رفتم و به اولین نیمکت که رسیدم روی ان نشستم با این طرز برخورد عمو باز از رفتار مامان بیشتر شرمنده شدم واقعا که عمو صبر و حوصله ای شگفت انگیز داشت.با این که به مامان خیلی علاقه داشتم و لی نمی تونستم رفتارهایش را تحمل کنم مثل دختر بچه های سیزده ساله رفتار می کرد.دلم به حال عمو می سوخت.چه خیال باطلی داشت که فکر می کرد مامان با این عکس العملها دست از بد قلقی بر می دارد در همین فکر ها بودم که ماشین فربد از مقابلم عبور کرد می خواستم سرم را پایین بیاندازم تا به صورت اتفاقی متوجه من نشود اما با دیدن مامان در صندلی عقب نشسته بود با تعجب در جایم نیم خیز شدم حتما با اصرارهای بهناز بالاخره راضی شده بود همراه انها برود در یک لحظه ارزو کردم ای کاش عمو هم می توانست مثل بهناز مامان را رام کند از تحقق این ارزو لبخندی بر لبانم نشست.از اینکه مامان تنها نمانده بود نفس راحتی کشیدم و به اسمان خیره شدم.
با سیاهی رفتن چشمهایم بر اثر نور شدید خورشید سرم را پایین انداختم پس از چند لحظه که پرده سیاه از جلوی چشمانم گذشت به ساعتم نگاه کردم ساعت یازده بود.دلم نمی خواست به خانه بروم علا الخصوص که مامان هم نبود.هوای مطبوع پارک به ماندن تشویقم می کرد و لی از بیکاری بی حوصله شده بودم که به یاد کتاب یار همیشگی ام افتادم.همیشه در کیفم یک جلد کتاب بود.با خوشحالی در کیفم را باز کردم و کتاب را بیرون کشیدم و شروع به خواندن کردم....نمی دانم چقدر خوانده بودم که از گرسنگی بی طاقت شدم کتاب را بستم و به ساعتم نگاه کردم با دیدن عقربه های ساعت که یک و نیم نشان می دادند تعجب کردم و نگاهی به جلد کتاب انداختم چقدر این کتاب جذاب و گیرا بود نا خوداگاه به نویسنده کتاب حسادت کردم نویسنده انقدر جالب سرگذشت اولین ملکه ای که در مصر به مقام فرعونی رسیده بود را به نگارش در اورده بود که خواننده نمی خواست تا پایان سرگذشت کتاب را ببندد در حالیکه هنوز به اولین فرعون مونث فکر می کردم به خانه رفتم تا فکری به حال معده خالی ام کنم با باز کردن در یخچال و دیدن تخم مرغ لبخندی زدم هیچ وقت حوصله ی اشپزی را نداشتم و در ضمن الان به شدت گرسنه بودم و تخم مرغ حکم بهترین خوراک را برایم داشت.از خوردن فارغ شده بودم که صدای زنگ در بلند شد با تعجب گفتم:یعنی مامان به این زودی برگشته و به طرف در رفتم.با باز کردن در فربد مقابل چشمانم ظاهر شد با تعجب به او خیره شدم یعنی برای مامان اتفاقی افتاده بود که به سراغ من امده بود.با شنیدن صدای فربد که می گفت:ببخشید یادم رفت سلام کنم به خودم امدم و گفتم:سلام....برای مامان اتفاقی افتاده؟
-هنوز نه
با ترس اب دهانم را فرو دادم و گفتم:یعنی چی هنوز نه؟
-یعنی این که اماده شو تا سریع تر بریم.
-کجا؟
-یه جا توی ماشین منتظرتم و بدن اینکه فرصتی به من بدهد رفت.با عجله مانتو روسری ام را پوشیدم و از خانه خارج شدم و دوان دوان خودم را به ماشین رساندم و به فربد که به ماشین تکیه داده بود پیوستم و دوباره سوالم را تکرار کردم:مامانم کجاست؟
فربد در حالیکه سوار ماشین میشد گفت:افرین نمی دونستم می تونی رکورد بشکنی تا حالا ندیده بودم هیچ جنس مونثی از هفت ساله تا هفتاد ساله بتونه به این سرعت اماده بشه دیگه چه کارایی بلدی که به من نگفتی؟لحن کلام و نگاهش سرزنش بار بود.با حرص گفتم:نمی خواید بگید مامانم کجاست....حالش خوبه؟اتفاقی برایش نیفتاده....چرا گفتید هنوز نه شما که چیزی رو از من پنهان نمی کنید؟
به فربد که در ارامش رانندگی می کرد نگاه انداختم در جواب سوالات من فقط سکوت کرده بود از خونسردی دائمی او حالت تهوع پیدا کردم در حالیکه از این رفتار او به شدت عصبانی بودم فریاد کشیدم:برای گوشاتون اتفاقی افتاده؟
فربد نیم نگاهی حواله ام کرد و گفت:تا همین چند دقیقه پیش که نه سالم بودن ولی الان مطمئن نیستم بدبختی الانم یه پزشک دم دست نیست گوشام رو نشونش بدم فکر می کنم پرده اش سوراخ سوراخ شده باشه امان از دست بهناز هیچ وقت نذاشت من اخبار پزشکی رو گوش بدم و گرنه الان می دونستم پرده صماق یدکی ساختن یا باید برم دنبال پرده فابریک نمی دونم توی روزنامه اگهی پرده صماق فروشی هست یا نه.چه بدشانسی ام من کاشکی کلیه ام پاره شده بود اخه کلیه فروشی خیلی فراوونه....خب حالا بدون اینکه داد بزنی با ذکر تمام جزئات توضیح بده از ساعت نه تا ساعت یک و نیم کجا بودی؟
تا دهانم را باز کردم گفت:یواش!تن صدات رو بیار پایین دیگه نذار که این پرده پاره پوره در اثر فریاد تو از چوبپرده اش بکنه در ضمن مامانت با بهناز توی باغه و هنوز خبر نداره که رمینا جونش با عموش نرفته گردش و بعد یک ربع بعد ازساعت نه عمو رو به قصد خونه ترک کرده ولی تا ساعت یک و نیم هنوز نتونسته ده متر راه رو طی کنه دوباره رکورد شکسته....دو تا رکورد در یک روز موفقیت قابل توجیه ها!
با تعجب نگاهش کردم یعنی این همه اطلاعات رو از کجا به دست اورده بود با گیجی پرسیدم شما چطوری این همه اطلاعات در مورد رفت و امد من به دست اوردید؟
-هنوز این عادتت رو که سوال رو با سوال جواب می دی ترک نکردی؟
-خیر و منتظر شنیدن جواب هستم.
-بعد از اینکه توضیح دادی جواب سوالت رو می گیری
با لجبازی گفتم:تا جواب سوالم رونشنوم حتی یک کلمه ام توضیح نمی دم.
-مثل اینکه در موردت اشتباه قضاوت کردم می دونی من از دخترای لجباز و یه دنده و لوس خوشم نمیاد و ساکت شد
پس از چند لحظه ناخوداگاه تمام ماجرا را از دیروز که بهناز با مامان تماس گرفته بود تا زمانیکه خودش به دنبالم امده بود تعریف کردم فربد هم در سکوت به حرف هایم گوش می داد.پس از اتمام حرفهایم ساکت شدم و به مناظر بیرون چشم دوختم.پس از چند لحظه صدای فربد را شنیدم:اگه قراره کسی از دست کسی ناراحت بشه اون منم که به واسطه تو سلامت شنواییم رو از دست دادم حالا اگر دختر مورد علاقه ام به این خاطر جواب رد بهم داد چیکار کنم و در حالیکه سرش را با تاسف تکان می داد با خودش گفت:اخ فربد خدا بکشت که از بین اون همه متقاضی این دختر رو انتخاب کردی حالا هر چی سرت بیاد حقته....اخه من چه هیزم تری به تو فروخته بودم که منو از حیث این نعمت خدادای محروم کردی اخ که چه چیزای مهیجی با این گوشام شنیدم حالا نمی دونم این گوشای دست دوم قدرت استراق سمعشون به پای گوشای خودم می رسه یا نه.....اگه دختر مورد علاقه ام منو به خاطر این بلایی که تو سرم اوردی رد کنه خودمو می کشم.خونه ام گردن توئه.
در حالیکه سعی می کردم نخندم گفتم:به من چه مربوطه تازه اگر دختر مورد علاقه تون به خاطر یه مشکل کوچولو شما رو رد کنه شما می فهمید که اون به درد زندگی نمی خوره تازه باید از منم تشکر کنید چرا که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
-ا خانومو دستی دستی منو کر کرده حالا انتظار تشکرام داره نمی خوای یه لوح تقدیر و یه شیپور طلای ام بهتون جایزه بدم....مشکل کوچولو.....پرده و چوب پرده رو زده درب و داغون کرده تازه یه چیزی ام طلبکار شده بعدشم به اون دختر دوست داشتنی و عزیز من توهینم می کنه.
با خنده گفتم:اولا من به اون دختر دوست داشتنی و عزیز شما توهین نکردم ثانیا اگر اون شما رو نپسنده به خاطر....فربد نگذاشت حرفم را ادامه بدم و گفت:به خاطر کج سلیقه بودنه طرفه درست گفتم؟
-نه خیر به خاطر بقیه عیب و ایراداتونه
-شانس رو ببین مردم منشی دارن مام منشی داریم من با وجود تو دیگه به دشمن نیاز ندارم مثل اینکه باید حقوقت رو اضافه کنم اخه هم منشی هستی هم دشمن هم پرده گوش سوراخ کن حالا معلوم نیست چند تا هنر دیگه ام داری؟
-کار درستی می کنید.....خب بالاخره نگفتید این اطلاعات رو از کجا به دست اوردید؟
-با مرا جعه به کتب متعدد و مطالعه پایان نامه های بعضی از دوستان و مشاوره و راهنمایی اساتید عزیز این اطلاعات رو به دست اوردم البته لازم می دونم این مژده رو بدم که با کمک بشر دوستانه یکی از همکاران قراره این اطلاعات رو به صورت یک کتاب چاپ و منتشر بشه و در دسترس تمام عزیزان علاقه من قرار بگیره در ضمن من خودم یک جلد از این کتاب مفید رو تقدیم شما می کنم چون به خاطر متقاضی های زیادی که داره می ترسم نتونید کتاب رو تهیه کنید و چون من هنوز تصمیم ندارم چاپ دومی از این کتاب بزنم بیم دارم که نکنه شما یه بار از مطالعه این کتاب محروم بشید.
در حالیکه می خندیدم گفتم:ولی این جواب سوال من نبود.
-حتما جواب سوالت رو توی جلد بعدی می دم....خب و اما راجع به غیبت دو ساعت و نیمه شما بهناز با اصرار از مامان خواست تا با عموت تماس بگیره و از تو و ایشون برای عصردعوت بگیره و لی مامانت زیر بار نمی رفت از اونجایی که می دونستم چون با عموت مشکل داره نمی خواد تماس بگیره کارش رو راحت کردم و گفتم شماره ایشون رو بدید من تماس بگیرم.مامانتم پس از چند دقیقه بالاخره تسلیم شد و شماره رو داد البته من خودم شماره تماس رو داشتم ولی گفتم شاید تو صلاح ندونی که مامانت از چیزی با خبر بشه بعد با عموت که تماس گرفتم گفت رمینا ساعت نه ونیم از پیش من رفته و گفته بر می گرده خونه پیش رزا!خلاصه خیلی نگرانت شد و گفت میره دنبالت بگرده...منم به مامانت گفتم که عمو قول صد در صد ندادن ولی رمینا خانوم برای ساعت سه و چهر میان و به یه بهانه ای اومدم از اونجا بیرون و یکراست اومدم خونتون پیش خودم گفتم شاید نخوای به تلفن جواب بدی ولی شاید در رو باز کنی توی همون چند دقیقه ام که منتظرت بودم با عموت تماس گرفتم و گفتم تو خونه ای بیچاره چند بار اومده بود جلوی خونه و برگشته دوباره برای عصر دعوتش کردم ولی اون قبول نکرد بعد می خواست ببینتت که من گفتم من به رزا خانوم جریان رو نگفتم و از طرف خودم قول دادم که رمینا خانوم برای ساعت سه و چهار میان فرحزاد و برای همین باید بریم ولی بهش می گم باهاتون تماس بگیره و گوشی همراهش را به دست من داد و گفت:اینم تلفن.
گوشی را از دستش گرفتم و به سرعت شماره گیری کردم با اولین بوق ازاد عمو تلفن را جواب داد به طور خلاصه جریان را برایش تعریف کردم و در پایان به خواسته فربد دوباره دعوتش کردم ولی عمو نپذیرفت.واز عمو به خاطر اینکه نگرانش کرده بودم عذر خواهی کردم و از او خداحافظی کردم و گوشی را به فربد برگرداندم.دوباره به خاطر عمو غمگین شدم.هر سال در غربت تنها بود امسال هم در وطن ولی هنوز تنهاست.
-چی شد چرا ناراحت شدی؟دعوات کرد؟
-نه
-این نه که گفتی جواب سوال اولی بود یا دومی؟
-دومی
-خب پس چی شده؟
-دلم برای عمو می سوزه
-دلت برای منه کر باید بسوزه حالا که من کر شدم خوبه به جای اینکه خودت جریان اختلاف عمو با مامانت رو بگی دفتر خاطرات عموت رو قرض بگیری تا خودم بخونمش می دونی داستان زندگی ادما فیلتر شدن جذابه و خوندنیه و گرنه وقتی سانسورش کنن که دیگه چیزی ازش نمی مونه که اموزنده و عبرت انگیز باشه درست نمی گم؟
-نه در ضمن اصلا کی خواسته برای شما این جریان رو تعریف کنه که حالا به جاش دفتر خاطرات بده
-تو دیگه!بالاخره تو باید کوله بار گناهات رو که با کر کردن گوش من واقعا سنگین شده یه جوری سبک کنی.وگرنه بند کوله ات پاره میشه عین پرده گوش من حالا تا اومده توی اون ها گیر و واگیر نخ و سوزن پیدا کنی و بند رو بدوزی فرستادنت جهنم...به هر حال من به خاطر خودت می گم اگر تو دفتر رو بدی به من من می بخشمت بعدشم ادرس یه یراجی خوب بهت می دم که اگر دوباره هوس پاره کردن پرده گوشی کردی و کوله بارت سنگین شد و بند کند همچین بند رو اساسی بدوزه که دیگه با این بارا پاره نشه به نظر من معامله خوبیه عاقلانه فکر کن که بعدا پشیمون نشی....خب دیگه رسیدیم اون در سبز رنگ رومی بینی همون باغ ماست تو اول برو منم یک ربع بیست دقیقه دیگه میام
در حالیکه پیاده می شدم گفتم:ممنون اقای فرهنگ خیلی زحمت کشیدید مثل اینکه من همیشه باید مزاحم شما باشم امیدوارم بتونم محبتای شما رو جبران کنم.
-چی نمی شنوم چی می گی یه کم بلند تر حرف بزن مهمون اقای فرهنگ چی کار کرد؟
در حالیکه می خندیدم سرم را تکان دادم و گفتم»هیچی
-می گی گیجی؟یعنی چی؟
با خنده دستم را به علامت خداحافظی برایش تکان دادم و به طرف باغ به راه افتادم هنوز چند قدمی با در فاصله داشتم که ماشینی کنارم ترمز کرد و متعاقب ان صدای اقای فرهنگ را شنیدم:تعطیلات خوش می گذره؟
لبخندی زدم و سرم را به علامت سلام تکان دادم.اقای فرهنگ ماشین را پارک کرد و پیاده شد و به طرف من امد و گفت:حال و احوال شما چطوره؟
-ممنون حال شما خوبه
-مگر ممکنه ادم همچین جایی بیاد و حالش خوب نباشه تازه چی مصاحبی مثل شما داشته باشه
-ممنون
چند لحظه بعد همسر و دختر اقای فرهنگ هم پیاده شدند و همسر اقای فرهنگ به طرف ما امد قبل از اینکه به ما برسد اقای فرهنگ گفت:مهتاب جان با رمینا اشنا شو منشی جدید و زبر و زرنگ شرکته و در حالی که دوباره به من نگاه می کرد گفت:اینم مهتاب همسرم دو قدم به طرف او رفتم و گفتم:سلام از اشنایی با شما خوشحال شدم.
دستم را فشرد و گفت:منم همین طور عزیزم
با صدای اقای فرهنگ که می گفت بهتره بریم دست از ارزیابی یکدیگر برداشتیم و به دنبال تینا که اصلا به حضور او توجه نکرده بودم وارد باغ شدیم.پس از اینکه تعارفات متداول را با بهناز به جا اوردم کنار مامان قرار گرفتم.از ظاهر مامان نمی توانستم بفهمم که از دستم ناراحت است یا نه چون مامان به حفظ ظاهر اعتقاد ویژه ای داشت.پس از چند لحظه مامان خودش با من شروع به صحبت کرد و در حالیکه لبخند زیبایی روی لبانش نقش بسته بود پرسید:رمینا جون گردش خوش گذشت؟
-بله مامان جای شما خالی بود
-خودت دیدی که سرم خیلی درد می کرد ولی دیگه نتونستم روی بهناز جون رو زمین بندازم
-حالا حالتون چطوره؟
-سه چهار ساعتی هست که بهتر شدم
-خدارو شکر
پس از انکه مامان با دیگران مشغول صحبت شد در سکوت به اطرافم نگاه کردم و گاهی که اقای فرهنگ سوالی از من می پرسید برای جواب دادن مجبور بودم به او که کنار دخترش نشسته بود نگاه کنم و خواه نا خواه او در محدوده دیدم قرار می گرفت و در حالیکه چشمانم را روی صورت اقای فرهنگ متمرکز می کردم باز او را می دیدم که با نفرت صورتش را از من بر می گرداند و زیر لب چیز هایی می گفت حتی گاهی متوجه می شدم که اقای فرهنگ با ارنجش به او می زند و سعی می کند چیزی به او گوشزد کندودلم نمی خواست در جایی که تینا بود حضور داشته باشم همیشه از دیدن دخترهای لوس و کوته فکر احساس ناراحتی می کردم ولی او نه تنها به این دو صفت موصوف بود بلکه دارای صفات دیگری نظیر حسادت و بی شعوری نیز بود از لحظه ای که دوباره دیدمش گفتار و کردار انروزش به خاطرم امده بود برای اینکه بیشتر عصبانی نشم به بهانه دیدن باغ پرداختم.باغی که به نظر سه چهار هزار متر بود و درختان با فاصله دومتر مربع از یکدیگر به طور منظم کاشته شده بودند که از انضباط و سلیقه باغبان خود حکایت می کردند.بوی خاک نم زده را با ولع به ریه هایم کشیدم و با سر خوشی گفتم:خدای من چه بوی خوبی!
ناگهان ضدای فربد را شنیدم که گفت:اره خیلی خوشبوئه فروشندهه می گفت بوش از سه چهار متری قابل تشخیصه من باورم نشد!
-نبایدم باورتون بشه چون منظورمن بوی خاک بود.
-خاک؟
-اوهوم....به نظر من هیچ عطر یا اودکلنی توی دنیا به این خوشبویی نیست واقعا که ادم رو سر مست می کنه.
-چی؟سر چی چی....خانوم از این کلمات دو بخشی استفاده نکن مثلا به جاش بگو واقعا که ادمد از خود بی خود می کنه اصلا بیا بریم خیلی خطرناک به نظر میاد و در حالیکه دستم را می کشید گفت:بیا دیگه!اگر یه وقت از این بوی خاک از خود بی خود شدی من چه خاکی بر سرم بریزم کی باورش می شه تو با این بو به این حالت افتادی می گن من حتما یه چیزیی بهت دادم بو کنی سوخته!وای حالا می گن فربد این دختره رو چیز کرده چی می گن اه یامم نمیاد عین چیز خوردن کردن ادماست یعنی توی همین مایه ها چی می گن بو خور بو گیر حالا هر ماتمی که می گن...حالا تو الان روبراه شدی دیگه سر چیز نیستی و به انتظار جواب نگاهم کرد.در حالیکه می خندیدم گفتم:نه
-خدایا شکرت پس راسته که می گن سر بی گناه تا پای چوبه دار می ره ولی بالای دار نمی ره
-نه همیشه ام این حرف راست از اب در نمیاد.....باغ قشنگی دارید حتما باغبانش خیلی زحمت کشیده تا همچین باغی به وجود اورده
-بالخره یکی پیدا شد قدر زحمت منو بدونه نمی دونی برای کاشتن این درختا چقدر عرق ریختم اخه می دونی من به گل و گیاه و درخت خیلی علاقه دارم برای همین اینقدر روحم لطیفه
-پس چرا رشته دانشگاهتون با علایق شما انطباق نداره؟
-به نکته خوبی اشاره کردی افرین....عرضم به حضور انورتون من در رشته مهندسی کشاورزی فارغ التحصیل شدم و اومدم توی این باغ که البته اون موقع فقط یه زمین خشک و خالی بود بعد من شروع به درختکاری کردم وقتی هر چی نهال بود داشتم کاشتم یه نگاهی انداختم تا ببینم دورنمای کارم چطور از اب در اومده ولی وقتی نگاه کردم دیدم بعضی از درختایی که توی یه ردیف کاشتم یه دو سه میلیمتری عقب و جلوتر از بقیه هستن البته با چشم مسلح این ایراد پیدا بودها!ولی من می خواستم دقیقا توی یه ردیف باشن برای همین تصمیم گرفتم برم رشته مهندسی عمران بخونم متوجه شدی جانم؟
-بله پس با این حساب خیلی خوب موندید چون عمر بعضی از درختایی که من اینجا می بینم به سی سال ام می رسن
-تو می تونی در حین راه رفتن نیش خودت رو بزنی پس چرا وایسادی؟
-می خوام این اطراف رو ببینم.
-پس عمو تنها نیومده درست می گم؟
-بله ولی این ربطی به این که من می خوام این اطراف رو ببینم نداره
-بذار ربطش رو من تشخیص بدم
-هر طور میل شماست
-بهتره به تینا و حرفا و حرکاتش توجه نکنی برات امکان داره؟
-البته ولی تحملش ام نمی تونم بکنم
-چرا به نظر با اراده تر از این حرفا می ای
-شما برید من خودم می ام
-بدون اینکه هیچ واکنشی از خودش نشان بدهد در سکوت نگاهم کرد در حالیکه سعی می کردم نخندم گفتم:باور کنید به خاطر تینا نیست
باز هم چیزی نگفت
-با کلافگی گفتم:یعنی....چطور بگم مامان هنوز مقررات رو....
اجازه نداد جمله ام را تکمیل کنم و گفت:بهتره به مامانت بگی من و تو اکثرا روزا از صبح تا عصر پیش هم هستیم.اگر قرار بود اتفاقی بیافته تا حالا افتاده بود و بلافاصله رفت.
به معنای جمله اش فکر کردم درست می گفت.مگر او جز خوبی در حق من چه کرده بود.کار و مهم تر از ان پاکی و شرافتم را از او داشتم.ناگهان به دنبالش دویدم تا به او رسیدم و در حالیکه هر دو ساکت بودیم به دیگران پیوستیم.من در کنار مامان نشستم و او در میان عمو و عمو زاده اش جای گرفت.تینا که از حضور او فوق العاده خوشحال بود برایش شیرین زبانی می کرد.سعی کردم به تینا توجه نکنم و در عوض به صحبت های مامان و بهناز و مهتاب گوش سپردم گهگاه صدای خنده شاد تینا را می شنیدم از وقتی که فربد امده بود خوش اخلاق شده و گره ابروانش را برداشته بود و به جای ان یا مدام لبخند دندان نما می زد یا قهقهه سر می داد.دلش می خواست به من بفهماند می تواند با همه کس گرم بگیرد و دوست باشد جز من.اخر چه خصومتی با من داشت چطور می توانست بی دلیل از من متنفر باشد از نادانی تینا خنده ام گرفت سرم را بلند کردم و تینا را دیدم که به چهره ام چشم دوخته بود با حرص نگاهش را از صورتم گرفت.زیر لب گفتم:نه خیر مثل اینکه حسابی قاطی داره
پس از چند لحظه صدای او را شنیدم که خطاب به بهناز می گفت:خانوم عمو مهسا رو یادتون هست؟
بهناز سرش را تکان داد و منتظر ماند تا تینا صحبتش را ادامه دهد.
-ازدواج کرده
-واه!ولی اونکه می گفت من حالا حالا ها قصد ازدواج ندارم
-اره ولی یه دفعه تصمیم به ازدواج گرفت اخه یه تیکه خوب پیدا کرده بود
فربد در حالیکه قیافه شیطنت امیزی به خود گرفته بود گفت:ازش بپرس چطوری میشه از این تیکه های خوب پیدا کرد ببین می تونی جزوه و کتاباش رو برام قرض بگیری راستی اگر فیلم کمک اموزشی ام داشت بگیر اگرم مفتی نداد ازش بخر اصلا این جور چیزا رو باید خرید!
در حالیکه همه به گفته های فربد می خندیدند تینا ادامه داد:
پارسال توی یه شرکت تبلیغاتی منشی شد و سر هفت هشت ماه قاپ مدیر شرکت رو دزدید و حالام باهاش ازدواج کرده ولی حالا هر دو شون پشیمون شدن
بهناز با ناراحتی گفت:اخه چرا؟
-می گه از لحاظ فرهنگی و طبقاتی با هم نمی خونیم شوهرش مدام بهش سرکوفت می زنه و میگه من کجا و تو کجا.من می تونستم با دخترای خیلی بهتری ازدواج کنم و تو باعث سرافکندگی من شدی و از این حرفا
بهناز با لحن غمگینی گفت:عجب مرد کوته فکری!
تینا نگاه تحقیر امیزی به من کرد و گفت:اخه خانوم عمو از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز
می خواستم با دستانم گردنش را انقدر بفشارم تا جان بی ارزشش را ازدست بدهد با این حرف چه چیزی رو می خواست ثابت کند واقعا خودش را بالاتر از من می دونست چون از قضای روزگار منشی شده بودم امر به مشتبه شده بود از اول از او پایین تر بودم و در مقایسه با انها حکم کبوتر داشتم.
صدای فربد رشته افکارم را از هم گسیخت:از بین همه پیغمبرا رفتی سراغ جرجیس تو چطور از بین این همه حرف و مثل قدیمی این یکی رو قبول کردی چطور به این بیت شعر که می گه:تن ادمی شریف است به جان ادمیت....نه همین لباس زیباست نشان ادمیت توجه نکردی و در حالیکه استین بلوز تینا را رها می کرد ادامه داد یا چرا این مثل که(ادم از کوچکی بزرگ می شود)معتقد نیستی.....من به درستی و نادرستی حرفای قدیمی کاری ندارم ولی ادم باید به همه حرفای قدیمی اعتقاد داشته باشد نه اینکه یک سری رو گلچین کنه...یادمه چند بار در مورد رفتار یه دختر برات مثل قدیمی اوردم ولی تو در جوابم گفتی قدیمیا از بس بیکار بودن نشستن همچین مزخرفاتی سر هم کردن....نمی دونم متوجه منظورم شدی یا بازم توضیح بدم و با نگاه تمسخر امیزی تینا را برانداز کرد.تینا که از عصبانیت قرمز شده بود سرش را به پایین دوخت و فربد بلافاصله جمع را ترک کرد.
پس از چند لحظه دوباره صحبتها شروع شد.نمی دانستم مامان هم متوجه نیش کلام تینا شده یا نه.
از خودم حرصم گرفته بود که گذاشته بودم دیگری از حق و حقوقم دفاع کند.یعنی انقدر بی عرضه بودم؟یعنی با مرگ پدر همه چیز حتی عرضه ام را هم از دست داده بودم چرا این قدر در برابر حوفها و حرکات این دختر احمق سکوت می کردم؟چرا ادبش نمی کردم؟یعنی من واقعا همان رمینای سلبق هستم؟چطور این همه تغییر کرده ام؟
-چرا وقتی بهت توهین کرد ساکت موندی؟چطور وقتی یادگاری پدرت رو از بین برد تنبیهش نکردی؟چطور الان نگاه های تحقیر امیز اونو تحمل کردی و حرفای کنایه امیز اونو می شنوی و عکس العملی نشون نمی دی؟
-اخه چی بگم؟نمی تونم بگم منظورت با منه می تونه انکار کنه.
-تو با این حرفا می خوای سر خودت کلاه بذاری امروز به کنایه حرف زد توی شرکت رو چی می گی وقتی بهت گفت بی شعور چی؟
-روبروی من که همچین حرفی نزد توی اتاق فربد بود تازه منم قبلش جوابش رو داده بودم.
-می تونی با این اراجیفی که سر هممی کنی خودتو قانع کنی چرا وقتی کیفت رو توی شومینه پرت کرد ادبش نکردی؟
-من اول متوجه نشدم بعدم اون فوری رفت
-یعنی می خوای بگی اون هیچ کاری نکرده؟
-چرا ولی چه کار می تونم بکنم الان داد و بیداد را بندازم بگم اون حتما منظورش با من بوده یا توی شرکت کتکش می زدم اون موقع منم مثل اون بی شعور بودم جواب هر احمقی رو که نباید داد از قدیم گفتن(جواب ابلهان خاموشیست)تازه پدرش و فربد اونو مواخذه کردن.
-اصلا معلوم هست چته؟یه بار می گی چرا خودت ساکت نشستی تا دیگران ازت دفاع کنن الانم می گی دیگران دفاع کردن دیگه لازم نیست خودم دفاع کنم.
-بسه دیگه خسته ام کردی حالا که تموم شد و رفت...به اندازه کافی اعصابم به هم ریخته اس دیگه نمی خواد تو خرابترش کنی و با نفس عمیقی سرم را بلند کردم و سعی کردم غم را از چهره ام کنار بزنم.
بعد از شام به فیلمی که از تلویزیون پخش می شد نگاه می کردم و قهوه ام را می خوردم که فربد کنارم نشست.بدون هیچ عکس العملی به تلویزیون چشم دوختم.پس از چند لحظه فربد به حرف امد:فیلمش جالبه؟
-اوهوم
-پس با این حساب مزاحمت شدم
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:نه خواهش می کنم
-چی شده ناراحت به نظر می رسی
-نه اشتباه می کنید
-تو به گل علاقه داری؟
با این سوال بی موقعش تعجب کرده بودم سرم را به علامت مثبت تکان دادم
-پس پاشو بریم یه گلخونه پر از گل نشونت بدم
-نه الان حوصله بازدید ندارم
-حوصله نداری یا به خاطر مقررات مامانت....
حرفش را قطع کردم و گفتم:نه باور کنید به خاطر بی.......
حرفم را قطع کردو گفت:از مامانت اجازه گرفتم تا با هم بریم گلخونه رو نشونت بدم حالا پاشو
برای اینکه حرفم را عوض نکنم گفتم:من که بهتون گفتم حوصله ندارم تازه مامانم همون طور که شما گفتید اشتباه می کرده اصلا نمی دونم چطور همچین فکری به ذهن مامان خطور کرده
-منظورت چیه؟
-منظورم کاملا روشنه چه طور متو جه نشدید؟
با حرص گفت:اخه به باهوشی تو نیستم.
-متاسفم اون دیگه مشکل شماست
-منم برای تو متاسفم چون اصلا متوجه منظور من نشدی حالا اگر تو می خوای یه جور دیگه حرف منو تفسیر کنی اون مربوط به خودته ولی برای من درس عبرتی شد که دیگه در لفافه با تو حرف نزنم چون بر خلاف تصوراتم تو زیادم باهوش نیستی
-پس با این حساب در زمینه هوش و استعداد در یه سطح هستیم
-اوهوم....حالا فهمیدم.......یعنی تو اینقدر بچه ای که به حرفای بی ارزش تینا توجه کردی؟یعنی به همین زودی حرفای منو فراموش کردی؟....اگر تینا بفهمه تو به حرفاش گوش دادی و روی حرفاشم فکر کردی از خوشحالی سکته می کنه.من فکر نمی کردم تو حتی تینا رو به عنوان یه موجود زنده به حساب بیاری چه برسه به اینکه مزخرفاتی که می گه رو بشنوی.....واقعا نا امیدم کردی و با تاسف سرش را تکان داد.
با عصبانیت گفتم:شما با این حرفا می خواید روی حرفا و کارای تینا سرپوش بذارید؟
من؟بابا تو دیگه عجب بی انصافی هستی من چند بار به خاطر تو تبنا رو مواخذه کردم.با تمسخر گفتم:خیلی لطف کردید اجازه بدید مراتب تشکرم رو تقدیم حضورتون کنم
-خواهش می کنم بفرمایید.
با حرص صورتم را برگرداندم که گفت:اوه گردنت رو شکستی.چه خبره؟فهمیدم از دستم حرصت گرفته دیگه لازم نیست صد و هشتاد درجهسرت رو بر گردونی.بهت بگم توی گروه کشته مرده های من همه جور ادمی پیدا میشه به جزگردن شکسته ها کا البته من ورودشون رو قدغن کردم.
با این که به شدت خنده ام گرفته بود سعی کردم نخندم.
پس از چند لحظه دوباره فربد شروع به صحبت کرد
-ببین من اصلا و ابدا کار تینا رو تایید نمی کنم.بارهام به خاطر رفتار نامناسبش بهش تذکر دادم نمونه اش همین چند ساعت پیش ولی انگار نه انگار البته من اصلا به خاطر تو این حرفا رو به تینا نزدم چون اصلا فکر نمی کردم تو حرفای اونو به خودت بگیری من به طور کلی بهش تذکر دادم.دوما به قول معروف شنونده باید عاقل باشد تو دیگه چرا؟اخه من باید از دست چند نفر حرص بخورم؟اصلا تینا به کنار توی این دوره زمونه هزاران ادم مثل تینا وجود داره که حرفاشون خیلی بدتر و سخت تر از تیناست اگر نقل این باشه که تو سر هر حرفی این قدر خودتو عذاب بدی که از بین می ری راستی تا یادم نرفته بهت بگم هر یک از اعضای اصلی گروه که بمیره یکی از اعضای علی البدل به جای اون عضو اصلی قرار می گیره و بعد با حالت متفکری گفت:چی داشتم می گفتم؟
در حالیکه خودم را محکم گرفته بودم که نخندم گفتم:خودتو عذاب بدی
-اره عزیزم از قدیم گفتن در دروازه رو میشه بست اما در دهن مردم رو نمی شه بست.باور کن دوستانه بهت نصیحت می کنم برای حرفای بیخود دیگران ارزش قائل نشو چون حاصلی جز غم و اندوه نداره و البته هزینه کردن یه پول قلنبه برای رفع چین و چروک هایی که بر اثر اخم کردن روی پیشونی افتاده.....راستی تو چرا اصلا به فکر پوستت نیستی مگر تو نمی دونی وقتی ادم خنده اش می گیره اگر سعی کنه نخنده دور لب و دور چشمش چروک می افته.این قدر بی فکر نباش و قدر این نعمت خدادای رو بدون اخه تو اخلاق درست و حسابی که نداری حداقل زیباییت رو حفظ کن که اون شوهر بیچاره ات به یه چیزی دلش خوش باشه.
-شما لازم نیست به حال اون دل بسوزونی
-چشم خب حالا که حالت یه کم بهتر شده و جون پیدا کردی تا با زبونت منو زخمی کنی پاشو بریم گلخونه رو نشونت بدم
-نه
-دوباره که رفتی سر پله اول پس من از اون موقع تا حالا داشتم برای خودم حرف می زدم.اصلا گوش می کردی من چی می گفتم و بعد سرش را کمی کج کرد و به گوشم نگاه کرد و گفت:ا ا اِ پس سمعکت کوش؟من چقدر جون بکنم پول در بیارم سمعک برات بخرم بعد تو هی گمشون کنی
در حالی که به حرفهای او می خندیدم گفتم:می دونید که بین من و مامان سر امروز یه کم اختلاف پیش اومده حالا من می خوام از این موضوع به نفع خودم استفاده کنم تا باهام اشتی کنه
-همین که مامانت به من اجازه داد تا با هم.....
حرفش را قطع کردم و گفتم:بله می خوام بگم چون شما خودتون به من اجازه ندادید من فکر کردم مجبور شدید همچین حرفی بزنید و برای همین نرفتم مامانم چون دختر خوبی بودم باهام اشتی می کنه.
-واقعا که خیلی بد جنسی.
-واقعا شما فکر می کنید من بدجنسم
-یعنی دختری پیدا میشه که بدجنس نباشه
-بله الان روبروتون نشسته
-ولی روبروی من دختری با همچین مشخصه ای به چشم نمی خوره
-پس توصیه می کنم پیش چشم پزشک ویزیت بشید.
-چرا چون اونقدر عاقلم که هیچ دختری رو ساده و خوش جنس نمی بینیم می دونی بدجنسی برای جنس مونث مثل قدرت بدنی برای مرد است کاملا طبیعیه
-ولی خیلی از خانوما از بدجنسی خودشون برای پیشبرد اهدافشون استفاده نمی کنن اما اکثر قریب به اتفاق اقایون از قدرت بدنی و زورشون برای رسیدن به خواسته هاشون بهره می برن
به فربد که سرش را به علامت تایید حرفهایم تکان می داد نگاه کردم و ساکت شدم.
-می فرمودید.
در حالیکه سعی می کردم نخندم گفتم:نه دیگه کافیه
فربد در حالیکه بلند می شد گفت:اجازه خانوم مثل اینکه ما رو کار دارن می تونیم بریم
به قیافه اش خنده ام گرفت و با تکان دادن سر به او اجازه دادم.

پایان فصل دهم