فصل یازدهم



روی میز خم شده بودم و به خانه های سیاه و سفید جدول نگاه میکردم. اگر جواب این سوال را پیدا میکردم شاید میتوانستم تمام خانه های جدول را پر کنم با حرص گفتم : اخه این سوال وسط این جدول چیکار میکنه؟ هفت افقی قسمت دو اخه اینم جا بود لعنتی.
ناگهان با صدای فربد به خودم امدم : سر چی موندی؟ و صندلی را مقابل من کشید و نشست.
- کشور هزار دریاچه شش حرفه و نون و دالش در اومده.
فربد بلافاصله گفت: فنلاند.
چند سوال باقی مانده را به کمک هم حل کردیم .پس از ان فربد با حالتی متفکر به من خیره شد. دو دقیقه ای به همین منوال سپری شد در اخره با تندی گفتم: اتفاقی افتاده؟
فربد در حالیکه دستش را زیر چانه اش جا به جامیکرد گفت: هنوز نه ولی شاید اتفاق بیوفته. با حرص گفتم: اهان عجب توضیح مبسوط و روشنی ارائه دادی.
- اخه نمی دونم چطوری بگم؟
در دلم گفتم: به کمک اون زبون درازت. خیلی کنجکاو شده بودم. میخواستم بدونم در چه موردی میخواهد حرف بزند سکوت کردم تا بتواند به افکارش نظمی دهد. بعداز چنددقیقه بالاخره به حرف امد و گفت: اگر تو... ا .... پس چرا این طوری نگام میکنی؟
روزنامه را به دست گرفتم و بدون توجه به او شروع به خواندن کردم.
- مثل اینکه داشتم باهات حرف میزدم ها. و روزنامه را از دستم کشید.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: ادامه بدید
- ببین من میخوام نظرت رو در باره پیشنهادم بپرسم شایدم دو پیشنهاد البته به جواب تو بستگی داره.... وقتی باهات حرف میزنم منونگاه کن.
با عصبانیت گفتم: بالاخره نگاهتون کنم یا نه؟ نیم ساعته که منو معطل کردید . اصلا بهتره از خیر پیشنهاد شما بگذریم.
فربد مکثی کرد و بعد پرسید؟ تو قصد ازدواج داری؟ و به انتظار جواب به صورتم خیره شد.
- این چه ربطی به پیشنهادای شما داره؟
- حتما مربوط میشه
- خب بستگی به اون خاستگار داره که شما زحمت پیدا کردنشو کشیدی
- یعنی چی؟ تو اول بگو قصد ازدواج داری یا نه؟ بعد من در مورد خاستگار اطلاعات لازم رو میدم.
- حالا بر فرض بله.
با تعجب گفت: یعنی تو میخوای ازدواج کنی؟ فکر نمی کنی زود باشه؟
- حتما سنم مناسب بوده که شما خاستگار....
حرفم را برید و گفت:ا......ه من که برای تو خاستگار پیدا نکرد؟ خاستگاره منوپیدا کرده اصلا تو درباره مامانت فکر کردی؟ بعد از تو چیکار میکنه؟
- زندگی...مگه قرار بود چیکار کنه؟
- ولی من فکر نمیکردم این طرز فکرت باشه
- فکر کردید باید برای همیشه پیش مامانم بمونم؟
- نه ولی فکر میکردم حداقل تا یکی دوسال کنار مامانت بمونی
- اوه... حالا مگه رفتم محضر عقد کردم که شمااین طوری حرف میزنید؟ شما پرسیدید قصد ازدواج دارم یا نه منم گفتم برفض بله نگفتم که حتما.
- خب تو دوست داری شوهر ایندت چه خصوصیاتی داشته باشه؟
- گفتن نظراتم هیچ فایده ای نداره چون من منتظرم می مونم تا یکی بیاد خاستگاریم . خاستگاری نمیرم که خصوصیات همسر مورد علاقه ام را عنوان کنم. و با خنده افزودم: حالا کی هست؟ نگهبان مجتمع ؟ اگه اون باشه که از نظر طبقاتی باهم سنخیت داریم.
- نخیر خاستگار تومهیار محمدیه
خنده رو لبانم خشکید با تعجب به فربد که نگاهم میکرد خیره شدم.
- چیه یعنی اینقدر دور از انتظار بود؟
سعی کردم بر خودم مسلط شوم و پس از چند لحظه گفتم: اینم یکی دیگه از شوخیای بی مزتون بود؟
- تو فکر میکنی من اینقدر موقعیت نشناسم ؟ خب بالاخره مهیار با خصوصیات همسر اینده تو مطابقت داره یا نه؟
بی معطلی گفتم: نه
- نع؟ چرا مهیار پسر خوبیه ها شاید در ظاهر خشک به نظر بیاد ولی پسر....
حرفش را بریدم و گفتم: اصلا مسئله این حرفا نیست.
- پس سر چیه؟ چطوری درعرض چند ثانیه چنین جواب قاطعانه ای دادی؟ لازم نبود مدتی روی پیشنهادش فکر کنی؟
- گفتم که نه؟
- اخه چرا؟ بد قیافه اس. بی سواده معتاده بی کس و کاره اخه چه مشکلی داره؟
- هیچ مشکلی نداره تازه شایدم صد تا خصوصیات خوب دیگه ام داشته باشه ولی باز جواب منفیه.
- تا علتش واقعیت رو نگی دست از سرت برنمیدارم می دونی که ادم بد پیله ای هستم.
- یعنی شما نمی دونید؟
- اگر میدونستم وقتم رو با التماس کردن به توتلف نمی کردم فقط دعا کن علت بی خودی نباشه..
- فاصله طبقاتی به نظر شما علت بیخودیه؟
بالحن ناباوری گفت: یعنی توبه مهیار علاقه دار ی فقط بخاطر فاصله....
با عجله گفتم: من کی همچین حرفی زدم ؟ گفتم علت اصلی مخالفتم اینه.
- پس به جز فاصله طبقاتی علت دیگه ای هم وجود داره درست فهمیدم.
- اوهوم
فربد در حالیکه بر میخاستگفت:ببین هرچه سعی می کنم خودم رو کنترل کنم نمی تونم باید حرفم روبزنم و گرنه خفه میشم به نظر من علت اصلیت فوق العاده بچگانه اس وبه عبارت دیگه احمقانه اس.
با خونسردی گفتم: نظر شما برام اهمیت نداره...حالا پیشنهاد دومتون..
ابروهاش را بالا بردوگفت: باشه طلبت ورفت و تا نیم ساعت مانده به پایان وقت کاری پیدایش نشد. به او که مدد مانده بود وبرای گفتن حرفهایش دنبال جمله اغازین میگشت نگاهی انداختم و گفتم: برام خاستگار جدید اومده؟
با دوگام سریع خودش رابه من رساند و گفت: ببین میخوام با مهیار تماس بگیرم.. هنوز سر حرفت هستی؟ یعنی بگم جوابش منفیه؟
- اوهوم .. در ضمن به اقای محمدی بگید از این به بعد خودش برای خاستگاری اقدام کنه این روزا واسطه اونم واسطه ای مثل شما چندان برای این کار مناسب نیست.
-به نظر من مهیار باید یه نون بخوره صد تا خیر کنه که تو جوابت منفی بود وگرنه با این زبون دراز تو اب خوش از گلوش پایین نمی رفت.
- میتونید در عالم دوستی یه هفت هشت متری از زبونت رو بهش اهدا کنی.
- اگر یه میلیمتر از زبونم رو به کسی بدم دیگه از پس تو برنمیام و با حرص ترکم کرد.
با عجله نامش را صدا زدم . برگشت وگفت: حاضر جوابی دیگه ای مونده که یادت رفته باشه؟
درحالیکه سعی میکردم نخندم گفتم: یه طوری بهش بگید که زیاد ناراحت نشه.
- ناراحت.. من که جای اون بودم خوشحالم میشدم.
- حالا که نیستید خداحافظ.
- خداحافظ توو اون زبون درازت و در حالیکه میخندیدرفت.
**********
یک هفته ای از جریانخاستگاری می گذشت که فربد به سراغم امد .
- میخوام باهات صحبت کنم می تونی راه برگشت رو بامن باشی؟
سری به علامت ممممممثبت تکان دادم.
- پس قرار داد منع معاشرت لغو شد.
برای اینکه متوجه خنده ام نشود سرم را پایین انداختم وگفتم: بله
- چطوری لغو شد؟
نگاهش کردم . چشمانش از کنجکاوی برق میزد.
- شما بذارید به حساب یه تصمیم انی و غیر معقول
- ولی مامانت ادم غیر معقولی به نظر نمیاد . به نظر من میخواسته تو در اثر معاشرت با من به سطوح بالا تری از انسانیت ارتقا پیدا کنی.
میخواستم جوابش را بدهم که تلفن به صدا در امد . فربد در حالیکه میرفتگفت: اگر یه بار جواب منوندی اتفاقی برات نمی یوفته.
یک ربع بعد در حالیکه کیفش را بدست گرفته بو د مقابلم ظاهر شد و گفت: من پایینم زیاد منتظرم نذاری.
کاری نمانده بودکه انجام ندهم همراه فربد راه افتادم. پنج دقیقه ای در سکوت سپری شد و بالاخره فربد سکوت را شکست و گفت: تقریبا یک هفته اس که درباره حرفای تو فکر میکنم ولی به نتیجه قانع کننده ای نرسیدم
با تعجب گفتم: کدوم حرفای من؟
- همون دلیل اصلی رد مهیار دیگه
نگاهی به او کردم و گفتم: خوش بحالتون
قیافه متعجبی به خود رگفت و گفت: چرا خوش بحال من؟
- برای اینکه اونقدر بی فکر و خیال هستید که به حرفای دیگران فکر میکنید اونم یه هفته.
- مثلا تو چه فکر خیالی داری؟
- یعنی شما نمی دونید؟
- به نظر من توموضوع رو بیش از حد بزرگ کردی
- همون طور که خودتونم گفتید این فقط نظر شماست.
لحظه ای بدون توجه به مقابلش با عصبانیت نگاهم کرد و با بو ق کشیده ماشینی که از روبرو می امد به خودش امد و به مقابل خیره شد. و با کف دست محکم روی فرمان کوبید.
پس از چندلحظه در صدد دلجویی برامدم : اگر ناراحتتون کردم معذرت میخام.
- معذرت خواهی لازم نیست یه کم عاقل شو
- چشم در اولین فرصت
- شوخی نکردم
- من نمیفهمم شما چی میگید . شما همیشه منطقی و عاقلانه حرف میزدید از شما تعجب میکنم.
- چرا؟ چون علت اصلی مخالفتت غیر منطقی و بچگانه اس؟
منم از تو تعجب میکنم بعضی اوقات یه حرفایی میزنیکه من ازت درس میگیرم ولی بعضی اوقات یه حرفایی میزنیکه ادم به شک میوفته که این حرفات رو باورکنه یا اون حرفات رو.
-من تاحالا غیر منطقی حرف نزدم ولی چون مهیار دوست شماست فکر میکنید....
نگذاشت حرفم را تکمیل کنم و گفت: یعنی تو اونقدر منو بچه فرض میکردی که سر خاستگارت که از قضا دوستم هست باهات بحث کنم که قبول کنی؟ نه خیر اصلا قضیه مهیار تموم شدورفت. من به مهیار یا یکی دیگه کار ندارم. میگم نحوه تصمیم گیری تواشتباهه اگر هر دلیل دیگه برای رد مهیار گفته بودی من اینقدر خودم روملزم نمی دونستم تا طرز فکرترو نسبت به این موضوع عوض کنم... مثلا چون وضع مالی شما نسبت به این سابق افت کرده نباید با یه ادم پولدار ازدواج کنی. مثلا چون دیپلمه هستی نباید با یه دکتر و مهندس ازدواج کنی. ببین من نمیخوام پای مهیار رو وسط بکشم ولی چون الان اون خاستگارت بوده مثال میزنم. مثلا وضعیت توو مهیار پادشاه و گدا نبوده.
- به هر حال من دوست دارم با کسی ازدواج کنم که هم سطح خودمه.
- هم سطح از نظر تو فقط وضعیت مالیه دیگه.. واقعا برات متاسفم.
- منم برای شما متاسفم. چون به حرفای که میزنید اعتقاد ندارید و موقع عمل از زیر بار حرفاتون شونه خالی میکنید.... اصلا خود شما حاضرید با یه دختر که از خودتون بالاتره ازدواج کنید یا چون مرد هستید و حق انتخاب بیشتری دارید حاضرید با یه دختر که از خودتون پایین تره ازدواج کنید هان؟
-چرا حاضر نیستم؟ چون از نظر من هم سطح بودن به وضعیت مالی ربط نداره به فرهنگ و شعور و شخصیت اجتماعی طرفین ازدواج مربوطه.
- گفتم که اینا همه ش حرف و شعاره
- باور کن اگر قبلا همسر اینده ام رو انتخاب نکرده بودم برای اینکه بهت ثابت کنم به حرفام اعتقاد دارم....
حرفش را قطع کردم : دیدی همین حرف شما گواهی برای ادعای من.... شما رفتید سراغ دختری که از وضعیت مالی مشابهی برخورداره پس در نتیجه به حرفاتون معتقد نیستید این حرفا و شعار ها فقط برای اون عده اس که پای منبرتون نشستند. گوش خودتون اونا رو نمیشنوه بهش عمل نمیکنه شما نمی تونیدمنو از کاری منع کنید که خودتون انجامش میدید. در ضمن دیگه نمی خوام در این مورد بحث کنم و باقی راه را هر دو سکوت کردیم.
جلوی مجتمع میخواستم پیاده شوم که فربد به حرف در امد:
- هر چی دلت خاست بارم کردی ولی وقتی فهمیدی من چه کسی رو برای ازدواج انتخاب کردم اونوقت مجبوری بیای ازم عذرخواهی کنی..... حالا برو و خودتو برای روز معذرت خواهی اماده کن... عصر بخیر
با فربد خداحافظی کردم و پس از چند لحظه وارد مجتمع شدم و با دیدن کاغذی که روی اسانسور چسانده شده بود و روی ان جمله اسانسور خراب است نوشته شده بود؛ اه از نهادم بر امد.

 

 

به محض ورودم مامان و بهناز با دست زدن به استقبالم امدن. با تعجب و خنده گفتم: سلام چه خبره؟
بهناز با لبخندی که همیشه مهمان صورتش بوده به طرفم امدو گفت: سلام تولدت مبارک و گونه ام را بوسید وادامه داد: البته من باید به رزا تبریک بگم که همچین گل زیبایی به دنیا اورده.
نگاهی به مامان انداختم دستانش را از هم گشود. سریع به طرفش رفتم و خودم را در اغوشش انداختم. مامان در گوشم ارام زمزمه کرد: بیست و دومین بهار زندگیت مبارک باشه عزیزم.
با صدای بهناز به خودمان امدیم: ای بابا شمع روی کیک اب میشه ها.. بدو برو لباست رو عوض کن بیا.
مامان دستی به شانه ام زد و به رفتن تشویقم کرد. با سرعت به اتاقم رفتم و پس از تعویض لباس نزد انها برگشتم و ما بین مامان و بهناز نشستم و شمع را فوت کردم. کیک را بریمدم و یک قطعه از انرا با لیوانی اب پرتغال به بهناز و مامان دادم و قطعه کوچکی هم برای خودم برداشتم وشروع به خوردن کردم. چند دقیقه بعد مامان و بهناز با تقدیم هدایای خود خوشحالیم را افزون کردند.
از کودکی هدیه گرفتن را دوست داشتم وهنوز هم وقتی بسته ای کادوپیچ شده را به من میدادند ذوق زده میشدم. نیم ساعت بعد بهناز رفت . هنوز چند ثانیه ای از رفتن او نگذشته بود که ضربه ای به در خورد.
- رمینا در رو باز کن حتما بهناز چیزی رو جا گذاشته.
با باز کردن درعمو رادیدم . با خوشحالی گفتم: سلام عمو جون
- سلام عزیزم و دسته گلی را که از دید من مخفی کرده بود به دستم دادوگفت: تولدت مبارک با ذوق دسته گل را گرفتم و گفتم: اه عمو جون شما از کجا می دونستید؟
- ماهی که توی اون متولد شده بودی رو می دونستم ولی روز دقیقش رو نه... ولی بالاخره با کمک یه دوست فهمیدم.
دستش را کشیدم وگفتم: از قول من از اون دوست تشکر کنید. خیلی خوشحالم کهتوی این روز شما رو می بینم بفرمایید در خدمت باشیم ودر را پشت سرش بستم.
با ندیدن مامان ناراحت شدم.حتی امروز به خاطر سالروز تولد من باز هم از لجبازی دست برنداشته بود. رفتن نزد او دعوت کردنش به هال بی فاید بود. بی توجه به کار مامان با اشپزخانه رفتم و برای عمو یک لیوان اب پرتغال و قطعه ای کیک اوردم و انها را مقابل عمو روی میز گذاشتم و گفتم: عمو جون کیک تولد
- دستت درد نکنه این کیک واقعا خوردن داره.
- نوش جان و با نگاهی به بسته کادو روی میز گفتم: عمو جون قرار نبود خجالتمون بدید.
- نا قابله عزیزم. سلیقه تورونمی دونستم و بسته را به دستم داد.
- دستتون درد نکنه. هر چی شما انتخا بکنید برای من مقبول و پسندیده اس. و کادورا باز کردم و یک دفترچه حساب پس انداز بودو یک سکه بهار ازادی.
- عمو جون سکه رو قبول میکنم ولی دفترچه رو نه
- من اصلا دوست ندارم کسی هدیه ام رو پس بده.
- اخه.....
- توی حرفم امدو گفت: اخه نداره سکه که رسم ماست قدیم روزتولد من و فرامرزاقا جون و خانم جون یک سکه بهمون هدیه میدادند . دفتر چه ام بخاطر این بود که نمی دونستم تو از چی بیشتر خوشت میاد . دفتر چه را باز کردم و با دیدن رقم ان حیرت زده به عمو نگاه کردم و گفتم:
- وای عمو جون من اصلا انتظار نداشتم هیچ هدیه ای به این با ارزشی نگرفتم اخه این خیلی زیاده من اصلا نمی تونم قبول کنم.
- اگر میخوای ناراحتم نکنی دیگه ازاین حرفا نزن
- اخه این خیلی زیاده مگه شما پول چاپ میکنید که این همه دست و دلبازید؟
- ارزش توبرای من بیشتر از ایناست پول که چیزی نیست من جونم روبخاطر تو میدم. می دونی من چند ساله برای تولد توهدیه نگرفتم اگر بخای حساب کنی کم هم هست.
دستش را فشردم و گفتم: باور کنید بهترین هدیه برای من وجودخودشماست من واقعا به شما علاقه دارم و از این که ما را پیدا کردید و به دیدارمون میاید خیلی ممنونم وبی اختیار به گریه افتادم.
عمو سرم را روی شونه اش گذاشت و به نوازش موهایم پرداخ:
اشکهایم تند تند روی گونه ا م می غلتید و سپس بروی پیراهن عمو میچکید.
صدای عمو که ارام در گوشم زمزمه میکرد را شنیدم: گریه برای چیه کوچولوی نازکدل؟ ادم خوب نیست روز تولدش گریه کنه من اصلا دلم نمیخواد این چشمهای قشنگ تو بارونی باشه. حیف این چشمهای مشکی نیست که با گریه خرابشون کنی؟
با صدای مامان سرم را از روی شانه ی عمو برداشتم : رمینا من و عموت رو تنها بذار. می تونی قدمی توی پارک جلوی مجتمع بزنی و برگردی. با تعجب برخاستم و به اتاقم رفتم و پس از چند لحظه بیرون امدم.
مامان روبروی عمو نشسته بود. در چهره اش نوعی خونسردی غیر عادی به چشم میخورد. زیر لب از انها خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم. پله ها را طی کردم. هنوز پا به پاگرداول نرسیده بود که صدای باز و بسته شدن در را شنیدم . تعجب کردم یعنی مامان میخواست مطمئن شود که من انجا را ترک کرده ام. یعنی مامان با عمو چیکار داشت . چه موضوعی بودکه من نمیبایست از ان با خبر میشدم.
نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم برگردم. ارام ارام پله ها را بالا رفتم و پشت در گوش ایستادم. به جز اوایی مبهم چیزی شنیده نمیشد. چند دقیقه این پا و اون پا کردم ولی نمی تواستم قدم از قدم بردارم و از انجا دور شوم. هر چه بیشتر تلاش میکردم کمتر می شنیدم.در یک لحظه کلیدم را از جیب مانتوام بیرون کشیدم و ارام در قفل فرو بردم. چند ثانیه صبر کردم و با ارامش انرا در قفل چرخاندم و ارام در را باز کردم. دلم در سینه به شدت می تپید اگر مامان میفهمید من فال گوش ایستاده ام چه فاجعه ای میشد.
ارام کلید را از قفل خارج کردم و داخل جیبم گذاشتم. دهانم خشک شده بود. از خدا میخاستم مامان متوجه کار من نشود. ارام دستگیره را پایین کشیدم و کمی در را باز کردم . صدای عمو را شنیدم که میگفت: اخه رزا من و تو تو سنی هستیم که دیگه بچه بازی ازمون گذشته.. تا کی میخوایم لجبازی کنمی؟
- بچه نیستم ولی برای خودم دلیل قانع کننده ای دارم.
- چه دلیل قانع کننده ای؟ این طفلک به جز من کیو داره؟
- من نمی خوام رمینا به کسی وابسته شه.
- من کسی نیستم من عموی اون هستم. چرا نمیخای اینو درک کنی؟
-من حوصله بحث کردن با توروندارم.
- تو کی حوصله داری؟
- هیچوقت هیچوقت دست از سرم بردار.
- اخه رزا جان چرا با خودت این جوری میکنی ؟ ببین تو هر چی گفتی من قبول کردم ولی این یکی رو از من نخاه. من به شدت به رمینا علاقه پیدا کردم.
- باید بتونی... توفقط سه چهار ماه که دیدیش.
- درسته ولی تو همین مدت هم بهش عادت کردم. هر روز دورادور دیدمش اگر یه روز نبینمش انگار چیزی رو گم کردم. من بخاطر تو برای اینکه وابسته نشه هر روز طوری دیدمش که متوجه من نشده . تو میخوای همین هم ازم بگیری؟ مگه تو قلب نداری؟ عاطفه نداری؟
مامان درحالیکه عصبانی شده بود گفت: چرا قلب دارم عاطفه دارم و هق هق گریه اش تنها صدایی بود که به گوش میرسید.
چند لحظه بعد عمو با صدایی که معلوم بود از گریه ی مامان دستپاچه شده بود گفت: رزا جان دیگه گریه برای چیه؟ من اصلا نمی دونم الان باید چیکار کنم؟ برای یه بار هم که شده به حرف من گوش بده. حرف بزن بذار سبک شی قول میدم شنونده خوبی باشم. و هرکاری از دستم بربیاد برات انجام بدم. بذار کمکت کنم باشه؟
چند لحظه ای سکوت برقرار شد البته صرف نظر از صدای گریستن مامان و بعد با صدایی که در اثر گریه خش دار شده بودگفت: هر چی میکشم از دست این دل لعنتیه. از وقتی بزرگ شدم و معنی عشق رو فهمیدم به تو علاقه پیدا کردم ولی تو با بی رحمی و بی مسئولیتی وبی لیاقتی باعث شدی من با فرامرز ازدواج کنم و بعد برای فرار از این کار وحشتناک گورت رو گم کردی و رفتی و من مجبور به ازدواج با فرامرز شدم. فرامرز رودوست داشتم ولی نه به اندازه توئه احمق. فرامرز اونقدر خوب و مهربون بود که من همیشه احساس گناه میکردم . ولی دست خودم نبود تورو بیشتر دوست داشتم.روز به روز علاقه ام نسبت به فرامرز بیشتر میشد ولی هنوز هم به تو علاقه مند بودم در صورتی که میبایست ازت متنفر میشدم روزی که خانم جون فوت کردهزار بار از فرامرز خاستم بهت اطلاع نده ولی قبول نکرد و باهات تماس گرفت. نمیخواستم ببینمت و دوباره احساس گناه منوتا مرز جنون پیش ببره و وقتی فهمیدم نمیای و فرامرز باهات قطع رابطه کرده اونقدر خوشحال شدم که حدو حساب نداشت .حتی گاهی اوقات که فرامرز دلش میسوخت و میخواست با تو تماس برقرار کنه من کاری میکردم که احساس درونش کشته بشه و یه بار با توتماس برقرار نکنه. نزدیک بیست سال در ارامش زندگی کردیم ولی تو دوباره پیدات شد و من با کمال تاسف فهمیدم که احساسم نسبت به تو تغییر نکرده . هنوزم بهت علاقه دارم و این تا سر حد مرگ منو عذاب میده. شب که میشه میترسم بخوابم مدام کابوس ببینم. خدایا چرا من باید همیشه شرمنده فرامرز باشم و خوبی و محبتاش. اخه چرا این عذاب وجدان نباید یه لحظه هم دست از سر من برنداره . ای کاش فرامرز زنده بود ..... ولی اون الان نیست رفته و من دلم نمیخاد حالاکه اون نیست ما باهم معاشرت داشته باشیم.... من نمیخوام روزی که می میرم پیش فرامرز روسیاه باشم. می فهمی چی میگم؟
چند دقیقه ای هر دو سکوت کردند تا اینکه سکوت توسط عمو شکسته شد : هر چند طرز فکرت غلطه ولی نمی تونم در برابر خاسته ات بی تفاوت باشم.. هر چی تو بخای همون میشه فقط بدون من از بیست و سه سال پیش توروبه عنوان همسر برادرم دوست داشتم و دارم و اگر این چند ماه به طریقی به خاطر فرامرز بهت بی حرمتی کردم ازت معذرت میخام من از زندگیت بیرون میرم فقط اجازه بده برای اخرین بار رمینا رو ببینم و خودم جریان رفتنم رو بهش بگم چون بدون اینکه یه بار دیگه ببینمش محاله ازش دل بکنم قبوله؟
با شنیدن این جملا ت اشکهایم سرازیر شدند. باور نمیکردم عمو دوباره ماراترک کند. ناگهان با دستی که بروی شانه ام خورد به خود امدم و به عقب برگشتم. فربد بود که با تعجب نگاهم میکرد: داری چیکار میکنی؟
در حالیکه او را تار میدیدم فقط سرم را تکان دادم و با سرعت به طرف پله ها دویدم و از مجتمع بیرون امدم و بدون توجه از عرض خیابان رد شدم که با بوق کشیده ماشینی به خودم امدم. در همین حین بازویم به عقب کشیده شد و متعاقب ان فریاد عصبانی فربد را شنیدم: چیکار میکنی دیوونه! الان خودتو به کشتن داده بودی و به کنار خیابان کشاندم.
دیگر تحمل نداشتم صورتم را پوشاندم وبا صدای بلند گریستم. صدای فربد را میشنیدم که میگفت: چی شده؟ برای چی گریه میکنی؟ با حرص بازویم را کشید و گفت: بیا بریم ابرومون رو بردی و به دنبال خود کشاندم. چند لحظه بعد سوار ماشین او بودم. فربد در حالیکه ماشین را به حرکت در میاورد گفت: اخرش من از دست تو دق مرگ میشم از الان تا نیم ساعت دیگه وقت گریه داری بعدش ممنوعه میفهمی دختر خانم..... شروع شد.
نیم ساعت بر بخت خودم گریه کردم اما نه تنها اروم نشدم بلکه سردرد هم به ان اضافه شد با صدای فربد به خودم امدم: خب نیم ساعت تموم شد فقط حیف که دوقیقه اخر رو از دست دادی حالا اگر دوست داری یعنی هنوز گریه داری میخوای دو دقیقه هم تحت عنوان وقت تلف شده و این چیزا بهت بدم تا نیم ساعت پر شه؟
-نه مگه اون بیست و هشت دقیقه برام فایده ای داشت؟
- برای تو نمی دونم ولی برای من یه تجربه مفید بود که به دست اوردم اینکه از این به بعد توی انتخاب منشی دقت بیشتری کنم و از دخترای سی سال به بالا استفاده کن چون حوصله دختر بچه های زرزرو رو ندارم.

 

برای تو نمی دونم ولی برای من یه تجربه مفید بود که به دست اوردم اینکه از این به بعد توی انتخاب منشی دقت بیشتری کنم و از دخترای سی سال به بالا استفاده کن چون حوصله دختر بچه های زرزرو رو ندارم.
غم و غصه های دلم را ناگهان در یک جمله پیچیدم و تحویل او دام، وقتی صدای خودم را شنیدم باورم نمی شد که این حرف را من زده باشم: منم حوصله ی پیرمردای غرغرو رو ندارم
- مثل اینکه فراموش کردی من فقط هشت سال از تو بزرگترم؟ اگر من پیرمردم توام یه پیرزن بد اخلاقی که به خاطر اینکه تا حالا یه دیوونه پیدا نشده که بیاد خاستگاریت و هنوزم دوشیزه موندی.
- بهتر از شماست که خاستگاری همه دخترای شهر رفتید ولی از بین اونا حتی یک کدومشون حاضر نشدند همسرشما بشه که لقب پیر پسر از روتون برداشته بشه.
- لعنت به ادم دروغگو من کی خاستگاری تو اومدم.
با حرص نگاهش کردم لحظه ای سرش را برگرداند و به چشمانم نگاه کرد و دوباره چشم به مقابل دوخت و ارام ارام گویی که با خودش حرف میزندگفت: لعنت به ادم کم حافظه نکنه از اینم خاستگاری کردم؟ وای خدای من یادم نمیاد جواب مثبت داده یا منفی. اگر جواب مثبت داده باشه چی؟ و دوباره نگاهم کرد و ادامه داد: ای وای من از قیافه اش می ترسم وای وای چشماش شده مثل چشای اون دختره اسمش چی بود.... اهان یادم اومد لیز.. وای هر کی که میرفت خاستگاریش اول بیهوشش میکرد بعد رگ گردنش رو میزد و خون خاستگار بدبخت رو مخورد. وای خدای من نکنه این اون باشه؟ چشماش که رنگ اونه قد و قواره اش و رنگ پوستش هم با اون یکیه و بعد در حالیکه خودش را کمی به طرف در میکشید نگاهی به من انداخت و ادامه داد: وای چشماش همون برق مخصوص موقع خون اشامی رو داره. وای دیگه مطمئن شدم که این همون لیز بی رحمه.
از قیافه وحشتزده ای که به خودگرفته بود وحرفایی که میزد به خنده افتادم.با ترس نگاهم کرد و گفت: مامان دیگه مطمئن شدم همونه خود خودشه. مامان دیدی فربدت جوون مرگ شد تورو به هرکسی می پرستی منونکش غلط کردم. بذارش به حساب یه پیشنهادنا معقول که در یک لحظه جنون امیز به تودادم. بابا انسان جایز الخطاست...... و با نگاهی دوباره به من دستمالی به دستم داد و گفت: بگیر پاک کن به خدا من شب کابوس می بینم.
با تعجب دستمال را گرفتم و نگاهی به اینه انداختم.
چشمانم سرخ شده بود و اطراف انها سیاه بود .از قیافه ام خنده ام گرفت.
- ادم پیرزن دوشیزه باشه زرزروباشه خون اشامه خاستگار کش باشه بعد ار اون دیوونه ام باشه دیگه خارق العاده اس.... راستی یادم رفت اگر همین ادمه که پیرزن دوشیزه .... زرزرو ... خون اشامه خاستگار کش دیوونه پشت درفالگوش هم بمونه دیگه واقعا بی نظیره ..این طوری فکر نمیکنی؟
با تاسف سرم را تکان دادم و دوباره یاد عمو افتادم که میخواست ما را ترک کند.
- این که تو بعد از اینکه کارزشتی میکنیاحساس انزجار و تاسف و ندامت میکنی خیلی خوبه ولی عالی نیست فرزندم اگر به گناهت اعتراف کنی و از انجام دوباره این عمل شنیع توبه کنی قول میدم توی مجازاتت تخفیف بدم... خب حالا شروع کن البته با ذکر جزئیات.
با ناراحتی گفتم: عمو میخواد بره
- حق داره اگه من جای عموت بودم تا حالا صد باره از دست تو فرار کرده بودم.......... چرا؟
- مامان ازش خواسته
- اینو از طریق استراق سمع فهمیدی فرزندم؟
- اوهوم
- اخه چرا مامانت عموت رو نمی پذیره؟ بالاخره هر چی باشه اون عموی توئه. تو حق داری بدونی باید با مامانت حرف بزنی بهش بگی که دفتر عموت رو خوندی و از همه مسائل با خبری بگومن دلم میخواد با عمو معاشرت کنم و هیچ کس نمی تونه مانعم بشه بگو بخاطر من عمو رو قبول کن ... بگو....
توی حرفش امدم وگفتم:
ولی دیگه فایده ای نداره عموقبول کرده بره
- حتما مامانت عموی بیچارتو تحدید کرده اگر نره می کشدش....خب اون بیچاره هم قبول کرده.
- باورم نمیشه عمو به همین راحتی تسلیم خواسته عمو بشه .اصلا نمی دونم چیکار کنم و با سردر گمی نگاهش کردم. همان طور که به مقابل چشم دوخته بود گفت: چیه ؟ چرا اینطوری منو نگاه میکنی؟ نکنه انتظار داری من راه حل مناسب رو با تقلب بهت برسونم.
- حالا اگرراه حل مسئله رو میدونید گناهی نداره به من هم بگید.
- یعنی تو فکر میکنی من میدونم باید چیکار کنی.
- اوهوم شما همیشه برای هر مشکلی یه راه حل دارید.
- خب شاید این حرف تو درست باشه. ولی من از اونچه بین مامان و عموت گذشته بی خبرم البته اصرار نمی کنم جریان رو برای من تعریف کنی ولی تا ندونم چه خبره نمی تونم راه درستی بهت نشون بدم درست نمیگم؟
- حق با شماست فقط نمی دونم از کجاباید شروع کنم.
- من میگم اول بریم یه فنجون قهوه بخوریم بعد بریم خونه چون ممکنه مامانت از دیر کردنت نگران بشه و در همین حین توبه طور خلاصه ماجرا رو برام تعریف کن.
در حین ایننکه قهوه میخوردم شروع به تعریف قصه عموی بیچاره ام کردم و وقتی فربد ماشین را در پارکینگ متوقف کرد دیگر تمام داستان را میدانست. هر دوپیاده شدیم و مسیر پله ها را در پیش گرفتیم.

 

هردو از ماشین پیاده شدیم.هنوز چند پله تا در ورودی اپارتمان باقی مانده بود که گفتم:
- خیلی بهتون زحمت دادم امیدوارم بتونم جبران کنم.
- اره تلاشت رو بکن البته میتونی با کوتاه کردن اون زبون درازت شروع کنی
در حالیکه میخندیدم گفتم: به دل نگیرید. اون موقع خیلی ناراحت بودم .در هر صورت معذرت میخوام.
-خواهش میکنم راستی یادم نبود تولدت مبارک. حالا چند سالت شده؟ صدو دوسالت؟ و خندید.
با خنده گفتم: مرسی و اما در مورد سوالتون از سن من هشت سال از سن خودتون کم کنید میشه سن من.
- این قدر زبون نریز وگرنه کادوی تولدت رو بهت نمیدم و همزمان بسته ای از جیبش بیرون کشید و به دستم داد( ای جااااااان)
دوباره تشکری کردم و گفتم: ولی شما از کجا فهمیدید تولدمنه؟
- عموت روز دقیق تولدت رو نمیدونست از من خواست جواب سوالش رو پیدا کنم منم سراغ مدارکت رفتم و فهمیدم. حالا نمی دونم هدیه دادن من کار درستی بوده یا نه؟
- از نظر من اشتباه نبوده ممنون
- حالا که از نظر من و تو اشتباه نبوده خدا کنه از نظر دختر موردعلاقه ام هم اشتباه نباشه. توفکر میکنی بفهمه ناراحت میشه؟
- نمی دونم ولی اینو بدونید که من توانایی اینوندارم که هدیه کسی رو پس بدم.
- نگفتی اگر ناراحت شد چیکار کنم؟
- به نظر من نباید ناراحت بشه چون اولا این هدیه کاملا دوستانه اس. ثانیا شما که از اول نمی خواستید برای من هدیه بگیرید چون تو معذورات قرار گرفتید و ثالثا.....
- چرا فکر میکنی من از نظر اخلاقی مجبور شدم برات هدیه بگیرم؟
- چو ن احتمال دادی که عمو بگه از شما تاریخ تولد من روگرفته.
در حالیکه سعی میکردد نخندد گفت: ثالثا.....
- ثالثا اگر اونقدر سطح فکرش پایینه که فرقی بین یه هدیه دوستانه با بقیه هدیه ها رو نمیذاره همون بهتر که تا اتفاقی نیوفتاده ازش صرف نظر کنید چون دختری که اونقدر سطح فکرش سطحی و بچگانه اس که شما رو نمیتونه خوشبخت کنه .البته قصدم توهین نبود یه راهنمایی کاملا دوستانه بود چون دوست ندارم ازدواج نا موفقی داشته باشید از هدیه و کمکتون ممنون و خدانگهدار.
- خواهش میکنم ودستش را به علامت خداحافظی تکان داد و از پله ها بالا رفت. وارد خانه که شدم عرق در سکوت بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود. به محض اینکه کلید برق را فشردم صدای مامان را از اتاقش شنیدم:
- رمینا با عموت تماس بگیر کارت داره در ضمن منم بیدار نکن و تنهایی شامت رو بخور.
*************
-چی؟ امروز ساعت چهار.. حالاچرا به این زودی؟
- میخوادهر چه سریعتر خیال مامان راحت شه
- اخه من هنوز به نتیجه جالبی نرسیدم.
- اشکالی نداره همین که به حرفام گوش دادید و تصمیم به کمک گرفتید خودش کلی با ارزشه.. بهتره هر چه زودتر خودم را با واقعیت تطبیق بدم.
- ببین تو فعلا با عموت صحبت کن و ازش بخواه که از اینجا نره.. حداقل اینجا بمونه ولی باهاتون را بطه نداشته باشه بگو که حرفای مامانت رو قبول نداری و معاشرت ما با هم هیچ بی احترامی به خاطره پدرت نمیکنه.
- اخه من نمیخوام عمو بفهمه به حرفاشون گوش دادم...............
- یعنی چی من روی این حرف خیلی حساب کردم.
- اصلا نمیتونم بگم فال گوش ایستادم
- خب بذار من بگم.
- یه بار نگید ها! اصلا شما چی میخواید به عمو بگید
- بهش میگم قصد داریم یه پروژه جدیدبرداریم اگر قصد همکاری با مارو داره الان بهترین موقع اس.
- خب اگر گفت نه چی؟
- ای بابا حالا من نمی تونم مثل اون کره پیش بینی کنم که عموت چی میخواد بگه.من خودم میدونم چی بگم فقط خداکنه عموت یه دنده ای مامانت رو نداشته باشه.
- نه عمو لجباز نیست....... ولی مامان روی نقطه حساسی دست گذاشته.
- اره دیگه همین یه جمله مامانت روی روحیه عموی بیچارت تاثیر منفی عجیبی گذاشته... خب ساعت چهار شد برو نهایت تلاشت رو بکن امیدوارم موفق باشی.
لبخند محزونی زدم و از او خداحافظی کدرم و از شرکت خارج شدم. به انتظار عمو کنار خیابان ایستادم چند ثانیه بعد عمو مقابلم ایستاد. سوار ماشین شدم و نگاهش کردم. غممگین و ناامید بود.
دلم به حالش سوخت با صدای عموبه خودامدم: چیه؟ مگه تا حالامنوندیدی؟
- سلام
- سلام به روی ماهت. خوبی؟
- ای بد نیستم
- یعنی چی؟ ادم توی این سن و سال باید با نشاط باشه. بگه بخنده این قیافه افسرده چیه به خودت گرفتی؟ ادم یاد غم و غصه هاش میوفته بخند عمو جون ببینم.
ناچار لبخندی زدم و گفتم: نمیخواید بگید چیکار داشتید
- چرا ولی عجله نکن... من موقع رانندگی باید تمرکز داشته باشم نمی تونم هم حرف بزنم هر رانندگی کنم.
می دانستم که این طور نیست چرا که همیشه موقع رانندگی حرف میزنیدمطمئنا قصدداشتبرای اخرین بار حرفهایی رو که تحویل من میداد مرور کند.تقریبا چهل و پنج دقیقه بعد پا به پارک موردعلاقه عموگذاشتیم. عمو با حالت غمگینی گفت: چقدر با فرامرز اینجا میومدیم یادش بخیر.

 

-من مطمئنم که پدر از اومدن دوباره شما به ایران خوشحاله.
-نمی دونم تو این طور فکر می کنی؟
-اره چون پدر رو خوب می شناختم.
-ای کاش منم به خوبی فرامرز رو می شناختم اون موقع این قدر سردرگم نبودم.
-عمو چرا اینقدر ناراحتید اتفاقی افتاده؟
-اتفاق که نه یعنی نمی دونم چطوری بهت بگم....البته امیدوارم منو درک کنی این طوری هم برای تو بهتره هم برای من.
دستی به بازویش زدم و گفتم:راحت باشید و حرفتونو بزنید.
-من نمی دونم باید اول برم سر اصل مطلب یا کم کم موضوع رو بهت بگم؟
-نه از حاشیه رفتن متنفرم.
-من قصد دارم دو باره برگردم.
در حالیکه سعی می کردم بغض در صدایم اشکار نباشد گفتم:ممکنه بگید برای چی؟
-دلایل مختلفی منو به این کار وادار می کنه.
-مثلا؟
-مثلا کار من هنوز نتو نستم یه کاری پیدا کنم.
-ولی شما به راحتی می تونید توی دانشگاه های اینجا تدریس کنید.
-من حوصله تدریس رو ندارم برای تدریس ادم باید سرحال باشه ولی من احساس پیری می کنم دل و دماغ کار کردن ندارم می خوام خودمو بازنشست کنم.
-اگر بیکار باشید هم بیشتر احساس ناامیدی و به قول خودتون پیری می کنید و هم این که در امد برای ادم لازمه.
-ولی من اونقدر دارم که تا وقتی زنده ام راحت زندگی کنم در ضمن تو قراره با پول من کار کنی و برام سود بفرستی این طوری در امد دارم.
-چرا من باید این کار رو برای شما انجام بدم؟
-به این علت که من دوست ندارم برادرزاده من منشی باقی بمونه.تو باید توی اون شرکت سهامدار باشی.اونم سهمی برابر ریئس شرکت.
-نه من به منشی بودن راضی ام ولی مثل اینکه مشکل شما کار نیست.
-پس یادت رفته چه قولی به رزا دادی مگر قرار نبود هر وقت یه کار بهتری پیدا کردی این کار رو ول کنی؟
-عمو نمی خواید دلیل اصلی رفتنتون رو بگید؟
-خب این جا تنهام هیچ دوستی ندارم در ضمن همه کارهام اونجا نا تموم گذاشتم و اومدم باید سروسامانی بهشون بدم.
-ولی شما می گفتید دلتون می خواد برای همیشه اینجا کنار من بمونید.
-باور کن این تنها ارزویی که دارم ولی نمی شه مجبورم برم.
-پس به هیچ طریقی نمی تونم شما رو از رفتن منصرف کنم؟
-متاسفاه نه.
-ای کاش می گفتید به چه خاطر این تصمیم رو گرفتید؟شاید می تونستم کمکتون کنم.
-ببین رمینا به خدا برای من این جدایی و رفتن سخت تر از توئه.ولی فکرم بهم ریخته اصلا اومدن من کار درستی نبود احساسا می کنم دارم اشتباه می کنم یه اشتباه غیر قابل جبران.
-امکان داره دوباره برگردید؟
-نمی دونم ولی اگر روزی فهمیدم که تصوراتم اشتباه بود بر می گردم.
-از حالا منتظر اون روز هستم..کی از پیش ما می رید؟
-روز پنج شنبه ساعت هشت شب.
-یعنی چهار روز دیگه؟
-اره خب بیا راجع به مسائل مهمتری صحبت کنیم.من با اقای فرهنگ صحبت می کنم ببینم حاضره با من همکاری کنه یا نه؟اگر حاضر بود به اسم تو سهم می خرم.البته من می خواستم نصف سهام رو بخرم ولی گویا الان دو نفر سهامدار داره پس فکر می کنم فقط بشه یک سوم سهام رو برات بخرم و دیگه لازم نیست منشی باشی و می تونی به کار شرکت نظارت کنی و مراقب سهامت باشی البته این اقا فربد خیلی پسر خوبیه ولی تو باید خودت گلیم خودت رو از اب بکشی و اما در مورد تحصیلات ناتموم جناب عالی با زحمت زیاد تونستم بعد از دو ترم غیبت ناموجه از نظر دانشگاه برات اجازه تحصیل بگیرم و شما از ماه اینده می تونی بری دانشگاه تو باید نهایت تلاشت رو بکنی این وقفه چند ماهه رو جبران کنی و اما برای اینکه رفت و امدت به دانشگاه و شرکت مشکل نباشه ماشین من در اختیارته.خب سوالی نداری؟
با تعجب گفتم:ولی برای چی این کارا رو برای ما می کنید؟
-سوال بچه گانه ای پرسیدی خب تو برادر زاده منی و رزا علاوه بر همسر برادرم دختر عموی منه من در قبال شما احساسا مسئولیت می کنم در ضمن من هیچ کاری نکردم جز یه مقدار کمک مالی که اونم تو قراره با پول من کار کنی و سودش روبرام بفرستی.ماشینم که نمی تونم ببرم و تو برای اینکه راحت به محل کارت که الان منحصر به اون شرکت تنها نیست رفت و امد کنی و از ماشین من استفاده می کنی.در ضمن اگر دوست نداری من ناراحت بشم به حرفام گوش کن.
-عمو خونه رو برای فروش گذاشتید؟
-هنوز نه.
-خواهش می کنم بذارید دست نخورده باقی بمونه.این طوری بیشتر امیدواریم که یه روز برگردید.
-منم دلم می خواد پیش تو برگردم برام دعا کن این اتفاق زودتر بیفته.
دلم می خواست تنها باشم رو به عمو کردم و گفتم:عمو من خسته ام
-منم کلی کار دارم.
در طول مسیر هر دو ساکت بودیم وقتی عمو مقابل مجتمع توقف کرد در حالیکه پیاده می شدم گفتم:ملاقات بعدی چه روزیه؟
-اگر بتونی پنج شنبه با هم ناهار بخوریم خیلی خوب میشه
-خونه ما؟
-نه نمی خوام رزا به زحمت بیفته میریم یه جای خوب.....ساعت دوازده می ام شرکت سراغت.
سری تکان دادم و گفتم:خدانگهدار.
-رمینا تو از دست من دلخوری؟
-نه یه بار دیگه ام گفتم شما اونقدر خوبید که هیچ کس نمی تونه از دست شما دلخور باشه فقط از این که شما قراره برید احساس ناراحتی می کنم ولی حتما شما برای رفتن دلیل قانع کننده ای دارید و می دونم که شما اصلا به جدایی تمایل ندارید.بیشتر از خودم دلم برای شما می سوزه و در حالیکه اشک در چشمانم حلقه بسته بود ترکش کردم.


روز پنج شنبه چند دقیقه به ساعت دوازده مانده بود که وسایلم را جمع کردم و کیفم را برداشتم و از شرکت خارج شدم.پنج دقیقه بعد سوار ماشین عمو بودم و به سمت رستوران مورد علاقه او حرکت می کردیم.با گرفته شدن بازویم به خود امدم.عمو بود که با دست که ازاد بود بازویم را در دست داشت.
-چرا ساکتی؟
-چی بگم؟
-هر چی دوست داری دلم می خواد برای همیشه صدات توی گوشم باشه......ببینم اصلا چرا ناراحت به نظر می ای نکنه سر کار با کسی جروبحث کردی؟
-نه عمو جون چطور همچین چیزی به فکرتون رسید؟
-از نگرانی نکنه با رزا
میان حرفش دویدم و گفتم:نه خیر بازم اشتباه کردید و برای اینکه سوال و جواب پس ندهم گفتم:همه کاراتون رو انجام دادید؟
-خوشبختانه همه کارا با موفقیت انجام شد و شما از شنبه به بعد دیگه لازم نیست سر کار برید.
-چی؟
-همین که شنیدی........الان یک سوم سهام شرکت میلاد به نام شماست اقای فرهنگ چیزی در این باره به تو نگفت؟
-نه
-خودم ازش خواستم به تو چیزی نگه.می خواستم خودم این خبر رو بهت بدم.خوشحال نیستی؟
-چرا خیلی زیاد.....ولی رفتن شما نمیذاره من احساس خوشحالی کنم.
-ببین رمینا تو بزرگ شدی و باید خودتو با زندگی وفق بدی الان غم و غصه خوردن مشکلی از من و تو حل نمی کنه.باید یاد بگیریم با مشکلات و سختی های زندگی بجنگیم و پیروز بشیم نه این که زانوی غم بغل بگیریم.دنیا رو نباید سخت گرفت و گرنه سخت می گذره.خدا رحمت کنه خانوم جون رو همیشه این حرف رو به من و فرامرز می زد.رمینا نذار همین چند ساعتم با غم سپری کنیم بذار شاد باشیم و خاطره این روز برای همیشه توی ذهنمون بمونه و هر وقت به یاد این روز افتادیم لبخند بزنیم.
لبخندی زدم و گفتم:چشم امر امر شماست.
چندین ساعت گفتیم و خندیدیم لحظه ای خنده از روی لبان ما محو نشد ولی در عمق نگاهمان غم و غصه پیدا بود ولی هر دو تلاش می کردیم انرا نادیده بگیریم.در فرودگاه هر دو ساکت کنار هم ایستادیم و منتظر بودیم تا شماره پرواز اعلام شود.در دل دعا می کردم به طریقی رفتن عمو کنسل شود ولی وقتی خوب فکر می کردم می دیدم عقب افتادن پرواز دردی از من درمان نمی کرد.امروز نشد فردا فردا نشد پس فردا ولی به هر حال عمو می رفت.تنها طریقی که می شد عمو منصرف شود این بود که مامان تمام حرف هایش را پس بگیرد که این چیزی شبیه معجزه بود و به معنای واقعی کله خارق العاده.قیافه غمگین عمو که هر چه سعی می کرد با لبخند های پی در پی خود را شاد نشان دهد دلم را به اتش می کشید ادمی به بدشانسی عمو ندیده بودم دلم برایش سوخت.دلم می خواست با او همدردی کنم.ناخوداگاه بازویش رافشردم.نگاهش در نگاهم گره خورد سعی کرد باز لبخند بزند ولی نمی تونست.صدای نازک و دلنشین زنی که پروازها را اعلام می کرد نگاهمان را از هم جدا کرد و به تابلوی اعلام پرواز دوخت.عمو در حالیکه سعی می کرد بر خودش مسلط باشد گفت:خب رمینا جون باید از هم جدا بشیم ودر اغوشم کشید و گفت:خیلی دوستت دارم و خیلی دلم برات تنگ می شه.
با عجله گفتم:به امید دیدار هر چه زودتر.عمو فراموش نکنید.من همیشه منتظر شما می مونم و برای اومدن شما روز شماری می کنم و چون نمی خواستم عمو شاهد ریزش اشکهایم باشد سرم را از شانه اش برداشتم و گفتم:برید عمو.خدانگهدار.
در چشمهای عمو هم اشک حلقه بسته بود:مراقب خودت باش و برگشت تا برود که انگار چیزی را به یاد اورده باشد دوباره به طرفم امد و در حالیکه سویئچ ماشین را به دستم می داد گفت:با احتیاط رانندگی کن.
سپس دستم را فشرد و گفت:خدانگهدار رمینای قشنگ و رفت.
از پشت شیشه عمو را نگاه کردم.از الان دلم برایش تنگ شده بود.دلم می خواست یک بار دیگر برگردد تا من صورتش را ببینم.دعایم مستجاب شد و در اخرین لحظه عمو به عقب برگشت و با دیدن من دستی تکان دادو رفت.
چند لحظه بعد عمو از جلوی دیدگانم محو شد.به دری که عمو از ان بیرون رفته بود نگاه کردم.دیگر عمو رفته بود و با خود تمام و امیدها و ارزوهای مرا همراه برده بود.دلم می خواست عمو از همان در که رفته بود باز می گشت.ولی این به نظر ارزویی محال می امد.سرم را به شیشه تکان دادم خسته بودم ولی دلم نمی خواست از انجا بروم.خنده دار بود ولی هنوز به بازگشت عمو امیدوار بودم.بدون پلک زدن به در خیره شده بودم فکر می کردم حتی اگر در کسری از ثانیه پلکهایم روی هم بیفتد عمو از ان در باز می گردد و من او را نمی بینم و ناگهان صدایی از پشت سر از دنیای اوهام و خیالات بیرون کشیدم.
-او.ه عموت الان نه فقط به پاریس رسیده بلکه الان توی خونه اش زیر دوش اب گرم داره خستگی در می کنه.
برگشتم و نگاهش کردم.فربد بود که به من خیره شده بود:سلام عرض می کنم.
با صدای اهسته جوابش را دادم.
-خوب شد که حداقل جواب سلامم رو دادی.
حوصله متلک هایش را نداشتم.بنابراین گفتم:ببخشید حواسم نبود.
سری تکان دادو گفت:تقریبا داره ساعت نه میشه نمی خوای تشریف ببری خونه؟
-نه دلم نمی خواد برم خونه.
فربد با حالت متعجبی نگاهم کرد و گفت::افرین حرفای جدیدی می شنوم احتمالا دلت نمی خواد تنها باشی؟
-از قضا چرا
-اخی ولی متاسفم چون قراره تو منو برسونی خونه چون ماشین ندارم.
سوئیچ ماشین را مقابل صورتش گرفتم و گفتم:اشکالی نداره شما ماشین رو با خودتون ببرید منم بعدا با تاکسی میام.
-لطف می کنی ولی من می ترسم پشت فرمون اون ماشین بشینیم.
-پس از دست من کار دیگه ای برنمیاد متاسفم.
-ولی من اینطور فکر نمی کنم
-شما مختارید هر طور دوست دارید فکر کنید ولی من سر حرفم هستم
-ببینم رفتن عموت این بلا رو سرت اورده یا یک سوم سهام شرکت؟
در حالیکه سعی می کردم خونسرد باشم گفتم:هر طور دوست دارید فکر کنید
-می دونی چی فکر می کنم؟فکر می کنم توام مثل خیلی از ادما فقط اهل حرف زدنی تو یاد نگرفتی با یه بزرگ تر از خودت نباید با این لحن حرف بزنی اونم من که مثل یه دوست بهت کمک کردم بدون اینکه چیزی ازت بخوام ولی یادم میاد تو همیشه قص جبران داشتی این بود جبرانت؟وبه راه افتاد.
چند متری از من فاصله گرفته بود که ناگهان به خود امدم و به دنبالش دویدم تا به او رسیدم و گفتم:صبر کنید.باور کنید منظور بدی نداشتم یعنی ناراحت بودم شما باید منو درک کنید اخه شما یه حرفایی زدید که منو عصبانی کردید من اصلا خودمو برای شما نگرفتم همیشه ام از کمکتون ممنون بودم و هستم و مطمئن باشید که به نحو احسن جبران می کنم.....من تازه باید از دست شما ناراحت باشم.چون شما حرفایی به من زدید و منو با صفاتی وصف کردید که خیلی ناعادلانه بود.واقعا یک سوم سهام اون شرکت برام اهمیتی نداره دلم می خواست به جای اون عمو هنوز کنارم بود.........ولی شما با علم این موضوع منو متهم به فخر فروشی و تکبر کردید.........به هر حال با این که مطمئنم تقصیر من نبوده ولی اگر ناراحتتون کردم ازتون معذرت می خوام و شمام اگر واقعا به حرف خودتون که گفتید منو مثل یه دوست می دونید اعتقاد دارید منو ببخشید و بیایی با هم بریم خونه باشه؟
ولی او به جای جواب تند تند راه می رفت.در حالیکه ناراحت شده بودم ایستادم.مگر من به او چه گفته بودم که حتی با عذر خواهی هم نمی توانست من را ببخشد.با حرص دور شدنش را نگاه می کردم که ناگهان برگشت و با نگاهی به من که ایستاده بودم گفت:پس چرا دوباره موندی؟مگه قرار نبود بریم خونه؟
برای اینکه باز به او بر نخورد با چند قدم خودم را به او رساندم و گفتم:من فکر می کردم هنوز از دست من ناراحتید برای همین جواب معذرت خواهی منو ندادید.
-جواب معذرت خواهی تو باشه برای وقتی که منو رسوندی خونه.
مسیر طولانی فرودگاه تا خانه را هر دو سکوت کردیم.من که هنوز فکر می کردم فربد از من ناراحت است سعی کردم دوباره از او دلجویی کنم و در حالیکه در کنار هم پله ها را طی می کردیم گفتم:اقای فرهنگ هنوز از دست من ناراحتید؟نمی دونستم این قدر کینه ای هستید.
-اشتباه می کنی من اگر ادم کینه ای بودم محال بود بتونم با تو یه روز کنار بیام چه برسه به هفت هشت ماه و اما در مورد جواب معذرت خواهی من اصلا از دست تو ناراحت نشدم که بخوام تورو ببخشم و اون حرفایی که زدم فقط و فقط برای این بود که تو رو تحریک کنم تا با من بیای خونه و خوشبختانه موفق شدم و در حالیکه به عادت همیشگی خود دستش را به علامت خداحافظی تکان می داد گفت:شب خوشی داشته باشی خانوم و رفت.

صبح شنبه مثل همیشه سر ساعت از خواب بیدار و اماده رفتن شدم.مامان مثل همیشه بیدار شده بود تا برایم صبحانه اماده کند.با بی میلی لقمه ای کره و عسل خوردم و به راه افتادم.
داخل پارکینگ شرکت جایی رو برای پارک پیدا کردم و ماشین را پارک کردم و سوار اسانسور شدم و به محض ورود به شرکت اقای رستمی با سرعت به طرفم امد و گفت:سلام خانوم رسام صبح شما بخیر.
از نحوه برخورد اقای رستمی خنده ام گرفته بود معلوم بود که فربد جریان خرید سهام را به اطلاع دیگران رسانده بود.در حالیکه سعی می کردم نخندم گفتم:سلام صبح شمام بخیر و به طرف اتاقم به راه افتادم که صدای سلام اقای انتظامی در جا متوقفم کرد.به عقب برگشتم و گفتم:سلام حالتون خوبه؟
-ممنون بهتون تبریک می گم.
-ممنون و برای اینکه متوجه خنده ام نشود سریع به اتاقم رفتم.رفتار اقای انتظامی خنده دار تر از اقای رستمی بود.به یاد اوردم اکثرا اقای انتظامی جواب سلامم را با سر می داد.یعنی تفاوت منشی با سهامدار شرکت اینقدر زیاد بود؟
هنوز روی صندلی جابه جا نشده بودم که در باز شد و فربد و اقای فرهنگ با هم وارد شدند.به احترام انها از جا برخاستم و سلام کردم.هر دو با تعجب جوابم را دادند.
اقای فرهنگ به طرفم امد و گفت:امیدوارم از همکاری با شرکت ما پشیمون نشی و این همکاری تداوم پیدا کنه.
لبخندی زدم و گفتم:منم امیدوارم.
-می دونی من از اینکه تو سهام رو خریدی خیلی خوشحالم چون بهت اطمینان دارم.ولی از اینکه منشی خوبمون رو از دست دادیم یه کمی دلخورم.من نمی دونم فربد باید یه فکری برای منشی جدید بکنه ولی باید قول بده که یکی مثل تو بیاره.
فربد از پشت اقای فرهنگ با حالت مسخره ای انگشت اشاره اش را به طرف من گرفت و بعد سرش را به سمت بالا تکان داد.
فهمیدم که می گوید:یکی مثل این خدا رحم کنه.
توجهی به او نکردم و با عجله گفتم:اگر اجازه بدید خودمون به کارای منشی رسیدگی کنیم.
اقای فرهنگ با تعجب گفت:خودمون؟
-البته منظورم از خودمون؟من و اقای فرهگ و با دست به فربد اشاره کردم و ادامه دادم:بدین صورت که...روزایی که من نیستم اقای فرهنگ به کارا رسیدگی می کنه و وقتی خودم بودم من رسیدگی می کنم....البته در صورتی که اقایون مخالف باشن من اصراری نمی کنم.
اقای فرهنگ با خوشحالی گفت:مخالف!مگر من دیوونه باشم که با همچین پیشنهادی مخالفت کنم تو چی فربد؟
-اگر این طور که شما می گید هر کس با این پیشنهاد مخالفت کنه دیوونه اس من نمی تونم مخالفت کنم یعنی شما راه مخالفت را مسدود کردید.
-خوی پس حالا که فربدام با این پیشنهاد شما موافقه فقط می مونه یه کار.اونم جابجایی اتاق مدیر شرکته.....بدین ترتیب که ما سه نفر به اتاق خانوم گلچین نقل مکان می کنیم و ایشون به این دو اتاق
-چرا از نظر من اشگال نداره همین جا بمونم.
-نه خانوم همه چیز باید روی اصول باشه.از فردا اتاق ما اونجاست...فربد توام امروز پیش خانوم رسام کاراموزی کن تا خرابکاری نکنی و به اتاقش رفت.
یک ساعتی بود که برای فربد در مورد نحوه کار توضیح می دادم که احساس کردم خسته شده چند لحظه سکوت کردم تا استراحت کنه در حالیکه به خود کش و قوسی می داد گفت:او.........ه یعنی تو هر روز این قدر کار می کنی؟
-پس چی؟
-من فکر می کردم تو از این هشت ساعتی که اینجا هستی یک ساعت کار می کردی هفت ساعت باقی مونده ام سر به سر بقیه علی الخصوص خانوم گلچین می ذاشتی.
با حالت مسخره ای سرم را تکان دادم و گفتم:اگر شما به این فکر کردناتون ادامه بدید به احتمال قوی موجودات فضایی می دزدنتون. باید خیلی مواظب باشید
-اگر موجودات فضایی وجود داشتن که تا حالا تو رو دزدیده بودن تا تحقیق کنن بین تو و مار چه شباهتای دیگه ای جز نیش زدن و خوش خط و خال بودن وجود داره.......حالا زنگ تفریح رو بزن که حسابی خسته شدم.
در حالیکه می خندیدم گفتم:یک ربع استراحت کنید تا من برگردم و از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق الناز رفتم.در اتاق نیمه باز بود.سرم را داخل بردم و گفتم:خسته نباشی.
الناز سرش را بلند کرد و گفت:ممنون شمام همین طور
وارد شدم و گفتم:علت اینکه اینقدر مودب شدی چیه؟نکنه دوربین مخفیه؟
الناز در جوابم فقط لبخند زد.
-لبخند ملیحی بود ولی حیف شد منصور اینجا نبود و گرنه با دیدن لبخند تو جوون مرگ می شد
احساس کردم الناز مودب است.با لحنی جدی گفتم:ببین الناز من نمی دونم چرا از اول صبح همه با من یه جور دیگه رفتار می کنن ولی از تو دیگه انتظار نداشتم.من و تو الان هشت نه ماهه که با هم دوستیم.وفکر نمی کنم خرید چند تا سهام تاثیری توی این رابطه داشته باشه تو چی فکر می کنی؟وبه انتظار جواب به صورتش نگاه کردم.
الناز بلند شد و صورتم را بوسید و گفت:به خدا تو خیلی ماهی اصلا یه تیکه جواهری من بهت افتخار می کنم رمینا.تو نشون دادی که برای دوستی ارزش زیادی قائلی و پول رو معیار همه چیز نمی دونی.به خدا همه باید از تو یاد بگیرن.تو جزءاون دسته از ادمایی که در مقابل غرور و نخوت کاذب حاصل از پول رویئن تنی و این خودش خیلیه تعداد این تیپ ادما..
توی حرفش امدم و گفتم:از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنه.سازمان حمایت از رویین تن ها جهان شکار این موجودات رو غیر قانونی اعلام کرده و در حال حاضر فقط سه تا از این رویئن تن ها زنده مونده.یکی در سواحل کارائیب یکی در الا
-بسه دیگه دوباره شروع کردی به چرت و پرت گفتن ببین رمینا من از اولم میدونستم تو وضع مالی خوبی داری و بیخودی منشی شدی ولی ازت نپرسیدم.
با حالت کشیده ای گفتم:چه......را؟
-چون مثل تو فضول نبودم.
-خب معلومه مثل من فضول نیستی چون تو توی فضولی مدرک دکترای تخصصی داری ولی من هنوز مدرک کاردانی ام نگرفتم ولی بهت تبقریک می گم چون تونستی جلوی خودتو بگیری و عملیات تجسس رو چند ماه به تاخیر بندازی به خاطر همین خودم یه درجه افتخاری بهت می دم.......خب حالا برم چون خیلی کار دارم بعدا می بینمت....و او را در حالیکه می خندید ترک کردم.

پایان فصل یازدهم