رمان منشی مدیر

 

فصل سیزدهم

با ورود به خانه صدای بهناز به گوشم رسید.
- رزا بهونه نیار من نمی دونم توی این خونه چیکار میکنی که دلت نمیخواد یه دقیقه بیرون بیای. ولی من این حرفا سرم نمیشه تو و رمینام حتما باید باشید. تا نیم ساعت دیگه اماده میشید تا بریم.
وارد هال شدم و گفتم: کجا قراره بریم؟
بهناز درحالیکه با عجله از کنارم میگذشت گفت: کوه . نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم.
نیم ساعت بعد در راه بودیم. در طول مسیر من و مامان هر دو سکوت کرده بودیم. پس از اینکه به مقصد رسیدیم ماشین ها را پارک کردیم و به راه افتادیم. به علت باریک بودن مسیر دو نفر دونفر راه می رفتیم. خانم و اقای فرهنگ جلوتر از همه و سپس فربد و تینا و بعداز انها مامان و بهناز و من هم تنهایی در پشت سر انها راه میرفتم( اخی الهی...) به ایستگاه دوم رسیده بودیم که همه خاستن استراحت کنند. من که تازه گرم شده بودم تصمیم گرفتم خود م به تنهایی ادامه بدم و همین طور که به راهم ادامه میدادم رو به مامان که مابین خانم فرهنگ و بهناز نشسته بود گفتم: مامان من ادامه میدم و بی انکه منتظر موافقت او باشم از ماقبل انها گذشتم. هنوز یک دقیقه ای نگذشته بود که صدای فربد را شنیدم.
-صبر کن ما هم برسیم.
برگشتم و فربد و تینا را که دستش را به دور بازوی فربد حلقه کرده بود دیدم. تینا با عشوه چشمانش را گرداند. بی هیچ عکس العملی نگاهم را از او گرفتم و طرف راست فربد به راه افتادم. با شنیدن نجواهای تینا با فربد و اینکه گاه عقب می ماندند و یا گاه جلو میرفتند ترجیح دادم چندقدم از انها فاصله بگیرم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که فربد به عقب برگشت و گفت: چیه خسته شدی؟ و صبر کرد تا دوباره به انها رسیدم.
- هفته قبل که با بچه ها اومدیم جات خالی خیلی خوش گذشت.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: دوستان به جای ما
- اتفاقا کسی به جای تو نیومده بود. یعنی میدونی پیشنهاد کوه رو شهروز داد و همه بچه ها قبول کردند، بعد شهروز گفت بچه ها من پسر عموم رو میارم و بقیه هم گفتن خب پس هر کسی حق داره یک نفر رو بیاره .یکی خواهرش یکی پسردایی یکی پسرعمه یکی برادر یکی امدوستش رو به عنوان همراه انتخاب کرد من که ساکت بودم گفت: تو کسی رو نداری منم یاد تو افتادم و گفتم منم شریکم رو میارم همه ریختن به هم که همراه باید دانشجو باشه که شهروزتوضیح داد و همه خفه شدن...ولی توکه نیومدی و حسابی منوضایع کردی.
نگاهش کردم هنوز از اینکه همراهش نرفته بودم ناراحت بود
- گفتم که امتحان میان ترم داشتم
- اخر ترمه تو هنوز داری امتحان میان ترم میدی؟
- من چیکار کنم که دکتر نعمتی تاریخ امتحان میان ترم رو اینقدر دیر انداخت
-راستی امتحانات از کی شروع میشه؟ برنامه من که خیلی ساده اس. شنبه سه شنبه شنبه سه شنبه.
- من فقط برگه رو گرفتم اصلا نگاهش نکردم ببینم کی شروع میشه و کی تموم میشه.
نا خود اگاه چشمم به تینا افتاد با حرص صورتش را برگرداند. در دلم گفتم این واقعا دیوونه اس و به روبره نگاهکردم چند لحظه بعد صدای تینا در گوشم نشست.
- فربد ممکنه کسی ادعا کنه دانشگاه قبول شده ولی اسمش توی اسامی پذیرفتگان کنکور نباشه؟
- نه و بعد گویا چیزی به خاطرش رسیده بود ادامه داد:البته شاید اسمش توی اسامی ذخیره باشه
- اگر اسمش اونجا هم نباشه چی؟
- پس طرف دروغ گفته و بعد درحالیکه میخندید گفت: نکنه رفتی چاخان کردی قبول شدی و حالا میترسی.
تینا گوشه چشمی نازک کرد و گفت: من نه ولی یکی دیگه همچین کاری کرده. فربد به نظر این تیپ ادما مریض هستن و بعد با حالت مسخره ای گفت: شما چی فکر میکنی رمینا خانم؟
در حالیکه سعی میکردم خونسرد باشم گفتم: به نظر من هم این تیپ ادما باید معالجه شن هم ادمای حسود. و لبخند تمسخرامیزی به او تحویل دادم. تینا از عصبانیت قرمز شده بود به دنبال جواب کوبنده تری قدری سکوت کردو پس از یافتن جواب مناسب با حالت مبارزه جویانه ای گفت: شما بهتره به گفته خودتون عمل کنید و در اولین فرصت به روانپزشک مراجعه کنید
میخواستم جوابش را بدهم که فربد با عصبانیت گفت: تینا دوباره شروع کردی؟
- تو حق نداری بخاطر یه دختر دروغگوسر من داد بکشی
- محترمانه بهت میگم ساکت شو
- باشه ساکت میشم ولی قبل از اینکه دست بعضی ها رو رو کنم و بللافاصله در کیفش را باز کرد و روزنامه ای بیرون کشید و با عصبانیت به دست فربد داد و گفت: ببین میتونی اسم این خانم رو پیداکنی یا نه؟
فربد با عصبانیت روزنامه را تکان دادو گفت: احتیاجی نیست چون من تو دانشگاه دیدمش.
- یعنی تو میگی هر کسی توی دانشگاه دیدی دانشجوئه؟ میخوای منم هر روز بیام دانشگاه
- نه من فقط میخوام تو ساکت شی همین و بس.
تینا با حرص دوباره رو به من کرد و گفت: دستت رو شده. من جای تو بودم اعتراف میکردم
دلم میخواست با خونسرد بودن بیشتر او را عصبانی کنم. برای همین لبخندی زدم و گفتم: به چی اعتراف کنم؟ به اینکه تعادل روانی نداری و هر لحظه حالت بدتر میشه؟
- روانی تویی که خودتو جای یه دانشجو جازدی.... تا اینکه بتونی توجه فربد رو به خودت جلب کنی
در حالیکه به شدت عصبانی شده بودم باز لبخندی زدم و گفتم: واقعا انصاف نیست فربد با داشتن دختر عمویی به دیوونگی تو به دختر دیگه ای توجه کنه. می دونی من تا حالا دیوونه زیاد دیدم ولی تو بهطور کلی عقلت زایل شده. از همین لحاظ خیلی مورد توجه قرار بگیره.
مقابلم ایستاد و در حالیکه از عصبانیت می لرزید گفت: تو چطور جرات میکنی به من بگی دیوونه..... لعنتی دروغگو و در یک لحظه با دو دستش مرا به عقب هل داد. دیگر نفهمیدم چطور شد. وقتی به خودم امدم دیدم که درد دست راستم را فراگرفته و مرد جوانی در حال بلند کردنم از روی زمین است. صدای مرد را شنیدم: به خیر گذشت اگر نگرفته بودمت پرت شده بودی پایین.
فریادی کشیدم و گفتم: اخ دستم
ناگهان کسی زیر بازویم را گرفت و به راه انداختم. فربد که با سرعت به طر پایین قدم بر میداشت و بازو و ساعدم را طوری محکم گرفته بودکه در حین راه رفتن حرکتی نکند. ازشدت درد گریه ام گرفته بود و بی صدا اشک می ریختم. در عرض دو دقیقه به ایستگاه دوم رسیدم ولی از بقیه خبری نبود . فربد بدون اینکه به این موضوع توجهی کند با سرعت بیشتر ی به پایین رفتن ادامه داد. در کمتر از چند دقیقه به ماشین رسیدم. با نگاه کردن به مچ دستم که به شدت ورم کرده بود و درد میکرد مطمئن شدم که شکسته است و همین باعث شد تا با صدای بلند گریه کنم.
با توقف ماشین روسری ام را از جلوی صورتم کنار کشیدم و با دیدن تابلوی بیمارستان دست از گریه برداشتم. میخواستم از ماشین پیاده شوم که فربدگفت:
- چند لحظه صبر کن و متعاقب ان یک دستمال کلنکس برداشت و صورتم را که مسلما سیاه شده بود پاک کردو گره روسر ای ام را محکم کرد.و اشاره کرد که پیاده شوم. پس از چند لحظه خودش در کنارم به راه افتاد. و وارد اورژانس شد. تقریبا یک ساعتی به طول انجامید تا دستم را که از ناحیه مچ اسیب دیده بود گچ گرفته شود.
فربد کمکم کرد تا سوار ماشین شدم و منتظر ماندم تا او بقیه کارها را انجام دهد و داروهایم را بگیرد. با تزریق امپول مسکن درد دستم تسکین یافته بود ولی احساس ضعف شدیدی می کردم. سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم دلم میخواست بخوابم. نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با صدای فربد از خواب بیدار شدم.
- دستش شکسته . یه جوری به مامانش بگید که هول نکنه.... تقریبا ده دقیقه دیگه میرسیم.
سعی کردم پلکهایم را تکان ندهم تا فربد متوجه شود که بیدار شده ام و حرف هایش را شنیده ام. چند دقیقه بعد ماشین متوقف شد و متعاقب ان صدای فربد را که مرا به نام میخواند شنیدم. پس از اینکه سه بار نامم را صدا کرد مثل کسی که ازخواب پریده باشد. چشم هایم را باز کردم( چه مارمولکم بوده) و به او نگاه کردم. پرسید: بهتری؟ و در جواب او که حالم را پرسید در حالیکه پیاده میشدم گفتم: مرسی از اینکه به زحمت انداختمون متاسفم
در را بست و کنارم به راه افتاد و گفت: دیگه نمیخواد بیشتر از این شرمنده ام کنی.
-همچین قصدی نداشتم.
- می دونی که خیلی متاسفم. ولی تاسف من به حال تو فایده ای نداره.
- تا خواستم حرفی بزنم مامان با گریه مقابلم ظاهر شد.
از گریه مامن ان هم جلوی دیگران تعجب کردم. چنین گریه ای از مامان بعید بود. یعنی اینقدر براش اهمیت داشت؟ از دیدن اشک های او و ناراحتی اش خوشحال ودر عین حال غمنگین شدم . از اینکه تا این حد دوستم داشت خوشحال و از دیدن عم و غصه اش ناراحت شدم. دلم میخواست همیشه مامان شاد باشد و یا حداقل غصه ای نداشته باشد. با دست چپم اشک هایم را پاک کردم وگفتم: مامان گریه نکنید من حالم خوبه..... باور کنید.
اقای فرهنگ به طرف ما امد گفت: خانم رسام این دختر الان باید استراحت کنه سر پا نگهش ندارید و کمکم کردتا وارد خانه شدم.با بی حالی نشستم و یک جرعه از شربتی که بهناز به دستم داد را نوشیدم و د ر جواب خانم فرهنگ که حالم را می پرسید تشکر کردم . با سوال مامان که علت شکسته شدن دستم را می پرسید نفس در سینه بهناز و خانم و اقای فرهنگ حبس شد. نگاهی به فربد که سر به زیر انداخته بود کردم و گفتم: خودم نفهمیدم پام روی یه سنگ غلت خورد و روی مچ دستم به زمین افتادم. با شنیدن جوابم بهناز و اقا و خانم فرهنگ نفسی ازسر اسودگی کشیدنولی فربد همچنان سر به زیر داشت. نیم ساعت بعد هم رفتن و من به اصرار مامان برای استراحت به اتاقم رفتم.
روز شنبه بدترین شنبه ای بود که تا بحال در عمرم تجربه کرده بودم. با این که سه چهار ساعت درس خونده بودم و دوساعتی هم مطالع غیر درسی داشتم و تازه ساعت چهار شده بود. به خودم لعنت فرستادم که چرا پیشنهاد فربد را قبول کرده بودم و در خانه استراحت کرده بودم. با بی حوصلگی کتاب را کنار گذاشتم و دوباره روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم.
هنگامی که از خواب بیدار شدم اتاق تاریک تاریک بود. با فشردن دکمه ای صفحه ساعت را روشن کردم تقریبا چهار ساعت خوابیده بودم. صدای نجواهایی از هال به گوش میرسید. حدس زدم که بهناز با یه دنیا حرف به خانه ما امده بود. ترجیح دادم در اتاق بمانم و مزاحم انها نشوم پتو را دور خودم پیچیدم ودوباره چشمانم را بستم. ده دقیقه ای نگذشته بود که چند ضربه به در خورد و در باز شد.
منکه تازه چشمانم گرم شده بود با اکراه چشم باز کردم و فربد را در استانه در دیدم بلافاصه در جایم نیم خیز شدم. فربد که تازه چشمش به تاریکی عادت کرده بود با نگاهی به طرف من گفت: فکر نمیکردم که خواب باشی و گرنه مزاحم نمیشدم.
- اشکالی نداره کلید برق رو بزنید.
با روشن شدن چراغ به فربد که دسته گل کوچکی در دست داشت سلام کردم.
- فربد دسته گل را به طرفم گرفت و گفت: دستت چطوره درد نداری؟
- نه فقط حوصله ام سر رفته.
- فردا خودم میر سونمت دانشگاه
- نه خودم میرم
- تعارف نکن چون من تعارف نکردم
- تعارف نمیکنم. .... من دستم باید چهل روز تو گچ باشه پس باید به این وضع عادت کنم نمیشه که شما هر روز منو برسونید و برای اینکه به شما ثابت کنم که تعارف نمیکنم عصر ساعت پنج توی دانشگاه منتظرتون هستم.
سری تکان داد و گفت: چرا به مامانت راستش رو نگفتی؟
- جز اینکه مامان ناراحت میشه و خانم و اقای فرهگ شرمننده فایده ی دیگه ای هم داشت؟
- به هر حال همه ی ما از این اتفاق به یک اندازه متاسفیم... چطوری بگم من........
حرفش را بریدم و گفتم: لازم نیست چیزی بگید من توی این قضیه اصلا شما رو مقصر نمیدونم. چرا باید شرمنده باشید و احساس گناه کنید؟
فربد سر به زیر انداخت و در جوابم سکوت کردو از سکوت دوروزه فربد حوصله ام سر رفته بود. دلم میخواست مثل همیشه شاد باشد و بخنند و با شوخی هایش من را هم مثل خود شادکند. ولی این دروز تنها چند جمله حرف زده بود. ان همحرف های جدی و از ان نگاه های شوخ و لبخندهای ریزخبری نبود. زمانی که میخواست برود در حالیکه از دستش عصبانی بودم با حرص گفتم: اگر قصد دارید رفتار فرداتون مثل امروز و دیروزباشه لطف کنید دنبال من نیایید. و پتو را روی سرم کشیدم
****
استاد که رفت سریع کتاب و جزوه ام را برداشتم و از کلاس بیرون رفتم.از اینکه سر نیک پور شلوغ بود و توانسته بودم بدون اینکه با اواز کلاس خارج شوم خیلی خوشحال بودم ولی افسوس که این خوشحالی دوام نداشت و هنوز ده قدمی نرفته بودم که خودش را به من رساند و گفت: خانم رسام مثل اینکه عجله دارید؟
برای اینکه زودتر از دست او خلاص شوم گفت: بله باید زودتر برم خونه
- من میتونم شمارو برسونم اگر بهم افتاخار بدید
- ممنون مزاحم نمیشم
- اصلا مزاحمتی نیست خوشحال میشم کمکی کرده باشم......راستی تو این دروس که مشکلی ندارید؟

 

-          خوشبختانه نه
- به هر حال اگر مشکلی بود بنده درخدمتم. خلاصه با بنده احساس غریبی نکنید( چه پررو)می دونید من علاقه دارم بیتشتر از دوتا همکلاس باهم دوست باشیم. چطور بگم خیلی دوست دارم شما رو بیشتر بشناسم.
در حالیکه سعی میکردم خونسرد باشم گفتم: ولی من ترجیح میدم ما باهم همون همکلاس باقی بمونیم.
- اخه چرا؟ خب می تونیم یه مدتی با هم دوست باشیم. بعد اگر از اخلاق هم خوشمون نیومد به حرف شما عمل میکنیم.
- من مطمئنم که شما از اخلاق من خوشتون نمیاد برای همین لازم نمی دونم امتحان کنیم.
- سعی نکنید به جای دیگران تصمیم بگیرید
- شمام سعی نکنید دیگران رو برای قبول خاسته هاتون تحت فشار قرار بدید.
- من شما رو تحت فشار نذاشتم. ازتون خواهش کردم....البته انتظار ندارم همین الان جواب سوالم رو بدید می تونید یه هفته فکر کنید.
نگاهی به اطراف انداختم وفربد را دیدم که به ماشین تکیه داده و روزنامه ای در دست داشت. ترجیح دادم حرف اخر را به نیک پور بزنم و بروم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ببینید اقای نیک پور من دلم نمیخواد بیخودی دیگران رو منتظر بذارم بنابراین همین حالا جوابتون رو میدم شما برای من فقط همکلاسی هستید همین و بس.
امیدوارم از من نرنجیده باشید وبدون اینکه به او فرصت دیگری بدهم از او جدا شدم. و به طرف فربد رفتم. فربد با دیدنم در را برایم باز کرد و منتظر ایستاد
- امیدوارم زیاد منتظر نمونده باشید.
- اشکالی نداره ودر ماشین را بست و در حالیکه سوار میشد پرسید: دستت چطوره؟
- خوبه زیاد اذیت نمی کنه
- خوبه این دیگه کی بود؟
- یکی از بچه های هم کلاسی
-ولی به نظر من سن و سالش برای ترم اول یکم زیاد بود تو این طور فکر نمی کنی؟
- نه چون ترم شش رو داره تموم میکنه
- مامانت بهت نگفته با پسرای بزرگتر از خودت نپر؟
- نع..اگر گفته بود که گوش کرده بودم و الان توی ماشین شما نبودم
- من شریک توام همکارم همسایه ام اینا با اون فرق داره....حالا چی؟
با تعجب نگاهش کردم.
- چیه؟ برای چی منوا ین طوری نگاه میکنی؟
- اخه تاحالا ادمی ندیدم که به راحتی شما توی کار دیگران فضولی کنه
- حالا که دیدی، چشم روشنی یه چیز خوب برام بیار.
از حاضر جوابی اوخنده ام گرفت. سرم را برگرداندم تا خنده ام را نبیند.
- راستی همین الان که منتظرت بودم راستین رو دیدم. میگفت که به تو پیش نیاز نخورده پس حتما باید رتبه خوبی اورده باشی.درسته؟
نگاهی به او انداختم و گفتم: چیه ؟ حرفای تینا روی شما هم تاثیر گذاشته. فکر میکنید.....
حرفم را برید و گفت: نه اصلا همچین فکر ی نمیکنم اولا که کارت دانشجوییت رو دیدم دوما فکر نمی کنم ادمی باشی که وقت خودت رو با گول زدن دیگران تلف کنی. چون برات مهم نیست که دیگران چه فکری درموردت میکنند. چه برسه به اینکه بخوای به احترام اونها به میل وخواسته شون رفتار کنی.
مثل همیشه حرفهایش قانع کننده بود.
- کنجکاونشدید یه نگاه به روزنامه تینا بندازید.
- نه چون دلیلی برای این کار نداشتم.البته یکم گیج شدم اگر اسمت توی روزنامه نباشه باید جز ذخیره ها باشه ولی از اونجایی که بهت پیش نیاز نخورده معلومه که ذخیره ام نیستی.
- خب این به نظر من گیج شدن نداره. من دانشجوی ترم ششم . البته میبایست ترم هشتم باشم اما نتونستم دو ترم ثبت نام کنم و الان که می بینید دوباره درس میخونم فقط نتایج زحمات عموست اون دنبال کارم را گرفت تا دوباره بتونم به درسم ادامه بدم.
- افرین پس سال دیگه این موقع یه خانم مهندس میشی
- اگه خدا بخوادبله
- از عمو جونت چه خبر؟
- هفته ای یه بار باهام تماس میگیره ولی قصد بازگشت نداره
- تو باید به عموت حق بدی. اون مجبوره یه مدت از اینجا دور باشه تا خوب فکر کنه. توام اگر جای اون بودی همین کارو میکری. می دونی من به مامانت حق میدم اونم باید با خودش کنار بیاد تو که نمیخوای مامانت احساس گناه کنه.
- نه
- خب پس باید مدتی صبر کنی و اصلا با مامانت بد اخلاقی نکنی. اون ترو خیلی دوست داره دیدی برای یه دست شکستن چه گریه ای میکرد. انم مامان تو که اینقدر خشک و رسمی با همه برخورد میکنه. من که باورم نمیشد این همون خانومیه که با نگاه یخ و سردش راه نزدیک شدن ادما به خودش رو میبنده با حرفام موافق نیستی؟
- اوهوم. باید بگم که مثل همیشه حرفای شما درست و قانع کننده اس.
****************
موعد پرداخت چک ها را بررسی میکردم که ضربه ای به در خورد همان طور که سرم پایین بود گفتم: بفرمایید
پس از چند لحظه در باز شد . سرم را بلند کردم وبه دختری که وارد اتاق می شد نگاهی کردم و گفتم: چه کمکی از دست من برمیاد
لبخندی زد وگفت: راستش من با اقای فرهنگ....
دفتر ملاقات را جلو کشیدم و گفتم: با اقای فرهنگ بزرگ یا فرهنگ جوان؟
- با فربد فرهنگ
در حالیکه دفتر را باز میکردم گفتم: اسمتون و قرار ملاقات های فربد را نگاه کردم ولی فقط با سه مرد قرار ملاقات داشت. با تعجب به دختر که هنوز جواب سوال منو نداده بود نگاهی انداختم وگفتم:ولی ایشون امروز با هیچ خانمی قرار ملاقات نداره.
دخترمن منی کرد و گفت: راستش ما اینجا قرار ملاقاتی نداریم یعنی قرار ما این جانیست.
با گیجی گتفم: خب پس شما این جا چیکار میکنید؟
- اخه نیومد منم نگران شدم. گفتم بیام اینجا یه خبری بگیرم اخه ساعت یازده باهاش قرار داشتم
- خب الان که تازه ساعت یازده و ده دقیقه اس شاید....
میان حرفم پرید: نه تا حالا یپش نیومده که دیرتر از موعد مقرر بیاد
- به هر حال کمکی از من ساخته نیست. ایشون ساعت ده، ده و نیم از اینجا رفتن و تا ساعت یک که با اقایی قرار دارند برنمی گردن. شما میتونید الان تشریف ببرید و دوباره ساعت یک و نیم دو اینجا باشید یا اینکه قرار ملاقات برای فردا براتون بذارم.
- نه نیازی به این کارا نیست فقط اگر ممکنه من یه تماس با همراه ایشون داشته باشم و به تلفن روی میز اشاره کرد.
تلفن را به سمت او کشیدم وگفتم: خواهش میکنم. ادب حکم میکرد از اتاق خارج شوم یا از کنار تلفن برخیزم ولی کنجکاوی مانع از انجام این اعمال شد ومن در حالیکه به ظاهر نامه ای را مطالعه میکردم تمام حواسم به مکالمه دختر بود.
پس از شنیدن مکالمه فوق العاده دختر با فربد به فکر فرورفتم وبا خودم گفتم:
- یعنی این دختر همون دختر مورد علاقه فربده.و با تاسف سرم را تکان دادم وبا خود گفتم: واه واه! بعد ار این همه سال چه انتخابی کرد. ببین با این همه ادعا چه سلیقه ای داره.
-حالاتو چرا حرص میخوری علف باید...
- حرص نمی خورم ... فقط فکر میکردم خوش سلیقه تر از این حرفاست.
-همین؟
- خب من زیاد از این دختره خوشم نیومد فقط خدا کنه بعدا که با فربد ازدواج کرد زیاد توی کارای شرکت دخالت نکنه. راستی یعنی این همون دختریه که سه چار بار زنگ زد شرکت و میخواست با فربد حرف بزنه.
درهمین افکار بودم که صدای الناز به گوشم رسید:
- رمینا کجایی؟ چند بار صدات کردم ولی نفهمیدی علت این حواس پرتی چیه؟ و با کنجکاوی نگاهم کرد.
- علت خاصی نداره کی اومدی و به صندلی اشاره کردم و گفتم: چرا نمیشینی
درحالیکه میخندید گفت خب چه خبر؟ با دانشگاه چیکار میکنی؟
- دانشگاه فقط اخر ترم موقع امتحان سخته الانم که تازه اول ترمه پس فعلا راحتم
- ترم دیگه ترم اخری؟
-اوهوم
- برای تعطیلات چه برنامه ا ی داری؟
- هیچی...... النازتو چیزی میخوای بگی؟
درحالیکه میخندیدگفت: چطور مگه؟
- اخه هی از این شاخه میپری اون شاخه
- رمینا تو قصدازدواج داری؟
- چطور مگه؟ نکنه منصور قصد تجدید فراش داره؟
- جدی میگم قصد داری یا نه؟
- خب هر دختر مجردی قصدازدواج داره فقط بستگی به خاستگار داره. اگر خوب بود که قبول میکنه و اگر باب پسند نبود که رد میکنه. حالا کدوم بخت برگشته ای قصد داره بیاد خاستگاری؟
- یکی از دوستای منصور
- همین.... چرا مثل مراقبای جلسه امتحان اینقدر مختصرتوضیح میدی؟
- میخوای عکسش رو ببینی؟
- نه بابا پس مجهز اومدی. دامادرو دربیار ببینم
النازاز درون کیفش عکسی را در اورد و ان را مقابلم گذاشت. با هیجان ساختگی عکسش را از دستش گرفتم و مقابل چشمانم نگاه داشتم. گفتم:به به هزار ماشاا... عجب جون نیکو رویی بسیار برازنده و مقبول النازقیچی نداری؟
- مسخره بازی درنیار قیچی میخوای چیکار؟
- میخوام از توومنصور جداش کنم و بذارمش توی کیفم.
- از صدقه سر من ومنصور بوده که این عکس دست تورسیده حالا چطوره می پسندی؟
- صد البته از سرمنم زیاده
- جدی باش... خب پس چرا سوالی نمی پرسی یعنی اصلا برات مهم نیست؟
- چرا مهم نیست؟ یعنی میدونی خجالت میکشم .... اخه این موقع ادمها باید اولش یه کم خجالت بکشند وسرخ و سفید شن. بعد یه طومار از سوال بذارن جلوی طرف تا در عرض یک ربع جواب بده. بعد اگر به هفتاد درصد سوالا جواب داده بود طومار دوم رو که تخصصی.......
حرفم را بریدوگفت: رمینا برای یه بارم که شده به مسئله ازدواج جدی فکر کن.
- چشم .....خب توام جون بکن و اطلاعاتت رو بده یا نکنه باید پول بدم و اطلاعات بخرم؟
-توی مراسم عروسی ترو دیده.....
نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم:او......ه چقدر ام عجله داشته. فقط نزدیک به یک ساله از عروسی تو گذشته . بهش می گفتی عجله کار شیطونه ها!
- اخه اون تازه فهمیده تومجردی؟
-پس باهوشم هست و خندیدم.
- اخه توی مراسم ترو با اقای فرهنگ دیده فکر کرده باهم نامزدید. سی ساله اس وضع مالی خوبی داره ولی تحصیلات دانشگاهی نداره یعنی ترم دوم که بوده انصراف داده.
- شغلش چیه؟
- توی مغازه پدرش مشغوله. یه فرش فروشی بزرگ البته کار اصلی شون صادرات فرشه.
- از خانواده اش بگو.
- با پدر و مادرش زندگی میکنه. یه خواهر هم داره که شوهر کرده و رفته اصفهان دیگه چی میخوای بدونی؟
- هیچی یعنی دیگه سوالی نیست که تو بتونی بهش جواب بدی؟
- خب یه قرار بذارم همدیگه روببینید البته خونه ما!
-نه.
- نه یعنی اصلا قرار نذارم یا محلش خونه ما نباشه؟
- یعنی نه یعنی قرار نذار.
-اخه چرا؟
- چون ما به درد همدیگه نمیخوریم.
- از کجافهمیدی به درد هم دیگه نمیخورید.... اصلا توچه معیارایی برای ازدواج داری؟ داماد باید چه خصوصیاتی داشته باشه تا تو بپسندیش؟
- چطور بگم..... اون خصوصیاتی که من برای همسر ایندم دز نظر گرفتم توی یه ادم جمع نمیشه. برای همین هم یکی باید یه دامادسفارشی برام به دنیا بیاره. میگم الناز نمیخوای این افتخار نصیب تو شه..... باورکن عروس بهتر ازمن گیر نمیاری.
- به خاطر خدا برای یه بار هم که شده شوخی را با جدی قاطی نکن. دوروزی روی این موضوع فکر کن بعد خبرم رو بده.... خب من دیگه باید برم و رفت.
-عکس را برداشتم و دوباره به صورت مرد جوان زل زدم.رنگ پوست و مو و چشمانش تیره بود. بادیدن او به یاد مردان هندی افتادم و با تصور او در لباس مردان هندی لبخندی زدم. قیافه اش شبیه یکی از هنرپیشه های هندی بود ولی اسمش رو به یاد نیاوردم( لابد ابشیک پاچان بوده) با دقت نگاهش کردم چشمهایش در عین درشتی خمار و خوابیده به نظر میرسید. قدش کمی از منصور بلند تر و شانه های عریضش ادم را به یاد ورزشکارها می انداخت. چون فراموش کرده بودم اسمش را بپرسم با خودفکر کردم چه اسمی برازنده اوست..... کاوه یا عارف ولی به نظر من اسمت باید سیامک باشه که سیا صدات بزنن... خب اقا سیا به نظر من تو هیچ ایرادی نداری تازه خیلی هم با نمکی ولی فکر نمیکنم ما به هم بخوریم. یعنی بعید میدونم مامان از شغل تو خوشش بیاد.
- پس نظر خودت چیه؟
- نمی دونم... یعنی ازش بدم نیومده ولی مسئله ازدواج کار نیست که خودم تنهایی تصمیم بگیرم. تازه مسئله کار هم اون موقع مامان مجبور بودقبول کنه ولی الان مجبور نیست و محاله اجازه بده من با هرکسی ازدواج کنم.( دلشم بخاد)
- یعنی تو فقط به خواسته مامانت اهمیت میدی؟ اگر یه بار از یکی خوشت بیاد ولی مامانت قبول نکنه چی؟ به دلت میگی حرف حرف مامانه و من هیچ اختیاری از خودم ندارم.
- حالا که همچین موردی پیش نیومده اگر پیش اومد اون موقع یه فکری براش میکنم.
- عجب فکر بکری ازدواج یه موضوع شخصیه میدونی؟
- اره میدونم. توام بهتره برای من کاسه داغ تر از اش نشی.
- باشه ولی این حرفا همش بهانه اس. تو نمیخوای ازدواج کنی برای همین میخای اختیار رو بدی به مامانت. چون میدونی مامانت سختگیره و هرکسی رو قبول نمیکنه.
در همین افکار بودم که صدای فربد راشنیدم: این اقا اگر بدونه مورد توجه توواقع شده به خوش شانسی خودش ایمان میاره.
عکس را برعکس روی میز گذاشتم و گفتم: چقدرخوب بود شما اول در میزدیدبعد وارد میشدید.
- اگر به توصیه تو گوش بدم دیگه نمیتونم چیزای قشنگ و جالبی رو که سرزده میشه دید ، ببینم..... خب حالا نمی خوای این اقا رو به من معرفی کنی؟
- نه همچین قصدی ندارم.
- خیلی بد شد .. اخه من میخواستم بهش کمک کنم..... میدونی من اگر در طول روز به یه همنوع کمک نکنم اون روزم شب نمیشه. یعنی چطوری بگم یه حالی بهم دست میده.. خب نگفتی؟
- چی رو نگفتم؟
-ااااااااا.. حالا که من رفتم تو فکر کار بشر دوستانه تو نذار و هی جلوی پام سنگ بنداز...... این اقا رو به من معرفی کن و بذار یه گوشه این کار بشر دوستانه نصییب تو شه.
در حالیکه سعی میکردم نخندم گفتم: یکی از دوستان منصور شوهر النازه
-نه دیگه نشد....... یعنی توضیحت به اندازه کافی روشن نبود که بهش کمک کنم.
- خب اونم از شما کمکی نخواسته
- تو زبون اونم شدی؟
- اوهوم ... مشکلی دارید؟
- نه مشکل اون کسی داره که اتصالی کرده و برقش قطع شده. مشکل اون کسی دارده که مانع میشه من به این اقا کمک کنم و ادرس یه الکتریکی درست و حسابی بهش بدم که هی اتصال نکنه.
سرم را پایین انداختم تا خنده ام نگیرد. پس از چند لحظه که به خودم مسلطشدم گفتم: من فکر نمیکنم این اقا رنگ پوستش خیلی تیره تر از شما باشه.

 

-ببین یا تو داری غرض ورزی می کنی یا دیستان که می رفتی یه معلم داشتی که وجدان کاری نداشته اگر اون خدانشناس به تو رنگ های مختلف رو یاد داده بود الان ببین رنگ پوست من که سبزه روشن مایل به گندمیه با رنگ پوست این اقا که سبزه سوخته مایل به سیاه تیره و تاره یه فرقی قائل می شدی.......حالا چرا داشتی طرف رو سبک سنگین می کردی؟
-همین طوری
بدون اینکه ناباوریش رو پنهان کند گفت:همین طوری نکنه خجالت می کشی بگی خواستگارته
-برای چی باید خجالت بکشم؟عیب و ایرادی نداره که باعث خجالت و سرشگستگی باشه
-عیب و ایراد که چه عرض کنم ولی این طرفداری سرسختانه تو نشونه اینه که پسندیدیش؟وبی انکه منتظر جوابم بماند گفت:به طرز عذاب اوری بی سلیقه ای و سرش را با تاسف تکان داد.
به قیافه اش خنده ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و گفتم:ولی به کج سلیقگی شما نیست.
-دختر مورد علاقه من هر کس دیده به سلیقه ام افرین گفته و این ثابت می کنه که......
میان حرفش رفتم و گفتم:ثابت می کنه که اونا به مراتب کج سلیقه تر از شما بودن
فربد دهان باز کرد تا جوابم را بدهد که اقای فرهادی که با فربد قرار ملاقات داشت وارد اتاق شد و فربد نتوانست از دختر مورد علاقه اش دفاع بیشتری کند.
با شنیدن حرف های الناز با نارضایتی سری تکان دادم و در دل گفتم:این النازم چقدر بد پیله اس.
دوباره الناز سوالش را تکرار کرد:بالاخره چی شد نمی خوای جواب این اقا بهمن ما رو بدی.........می دونی یه هفته اس که داری فکر می کنی؟
تازه به یاد دوست منصور که تازه اسمش را فهمیده بودم افتادم.در طول این یک هفته به تنها موضوعی که فکر نکرده بودم همین بود.در حالی که تن صدایم را پایین تر می اوردم گفتم:من که همون روز جوابت رو دادم
-یعنی اصلا در موردش فکر نکردی؟
-نع
-به مامانتم نگفتی؟
-اخه لزومی نداشت بهش بگم
-تو لزومش رو تشخیص نمی دی اصلا گوشی رو بده به مامانت خودم بگم
-نمی شه الان مهمون داریم
-دروغ نگو
-باور کن الان خانوم فرهنگ اینجاست
-پس من بعدا تماس می گیرم
-هنوز یک ساعتی نگذشته بود که تلفن به صدا درامد می خواستم گوشی را بردارم که مامان پیش دستی کرد و تلفن را برداشت.پس از چند لحظه متوجه شدم که الناز پشت خط است به بهانه ریختن چای فنجانها را جمع کردم و به اشپزخانه رفتم ولی تمام هوش و حواسم به مامان بود و برای اینکه صدای مامان را به خوبی بشنوم سعی کردم بدون کوچکترین سروصدایی فنجانها را چای کنم.
پس از چند دقیقه با شنیدن جواب رد مامان نفسی از سر راحتی کشیدم و پس از چند لحظه به هال رفتم و بی خیال پرسیدم:کی بود؟
بهناز با حرارت پرسید:رمینا رو برای کی خواستگاری کرد؟
-برای دوست شوهرش
-رمینا نظر خودت چیه؟
-من قبلا به الناز جواب داده بودم ولی اصرار داشت بیشتر فکر کنم و در حالی که بر می خاستم گفتم:با اجازه اتون میرم کمی به درسام برسم
نیم ساعتی نگذشته بود که صدای خداحافظی بهناز را شنیدم و از اتاق خارج شدم.پس از بدرقه او می خواستم دوباره به اتاقم برگردم که مامان اجازه نداد و در حالیکه به مبل اشاره می کرد گفت:چند دقیقه بشین کارت دارم
روبرویش نشستم و گفتم:بفرمایید
-نظر تو راجع به این خواستگاری چیه؟
-جوابم منفیه و از انجایی که دلم می خواست تقصیر را به گردن مامان بندازم ناخود اگاه گفتم:چون می دونستم شما مخالفید
-یعنی تو بهش علاقه داری و با تعجب نگاهم کرد
-در حالی که هول شده بودم گفتم:نه به خدا
-پس مطمئن باشم که علاقه ای در کار نبوده؟
-بله مامان اطمینان داشته باشید.
باورود اقای محمدی و فربد سلام و علیک مختصری کردمو به سرعت از اتاق خارج شدم.با اقای محمدی اصلا راحت نبودم علی الخصوص بعد از اینکه به خواستگاری او جواب منفی داده بودم احساس می کردم از من دل خوشی ندارد و سعی می کردم با او برخورد داشته باشم.
به طرف اتاق الناز رفتم الناز با دیدنم اخمی کردو گفت:دوباره پیدات شد
-چیکار کنم دلم برات تنگ شد اومدم قبل از اینکه بری دوباره ببینمت اشکالی داره؟
-کدوم کارت بی اشکاله؟
-دست بردار الناز تو نمی خوای این بحث رو تموم کنی؟
-چرا می خوام
-خب پس(خواستن توانستن است)بیا دیگه در موردش حرف نزنیم
-باشه خودت به بهمن بگو که فعلا قصد ازدواج نداری چون بهمن فکر می کنه من سعی ام رو نکردم
-مزخرف نگو الناز
-به هر حال اگر بهمن حرفی زد بهش می گم دیگه به من پیغام نده خودت برو ازش بپرس در ضمن من دیگه باید برم
-نمی شه چند دقیقه دیگه بمونی؟
-نه جانم تازه دیرم شده و بر خاست.همراه او زا اتاق خارج شدم و به هوای خوردن چای به اتاق رستمی رفتم و گفتم:اقای رستمی خسته نباشید
-سلامت باشی خانم چیزی می خواستی؟
-یه فنجان چای اگه ممکنه
-بفرمایید میارم خدمتتون هنوز دم نکشیده
به ناچار به اتقم رفتم و زیر لب به الناز که چند دقیقه ای بیشتر نمانده بود ناسزا گفتم ولی وقتی وارد سالن شدم اثری از اقای محمدی و فربد به چشم نمی خورد.نفس راحتی کشیدم و پشت میزم نشستم و روزنامه ای را که قبلا می خواندم را برداشتم و ادامه مطلبی را که نیمه کاره مانده بود خواندم.تقریبا به اخر مطلب رسیده بودم که متوجه شدم دختری روبرویم ایستاده روزنامه را کنار گذاشتم و با نگاهی به او فهمیدم که همان دختر مورد علاقه فربد است.
بی دلیل از او خوشم نمی امد و بی انکه به لبخندش جوابی بدهم فقط جواب سلامش را دادم و گویی که اصلا او را نمی شناسم گفتم:چه کمکی از دست من بر می اد؟
دختر تکانی به اندامش داد و با ناز و غمزه گفت:ببخشید که باز مزاحم شما شدم منو که به خاطر دارید؟
نگاهی به او انداختم و در حالی که خود را متعجب نشان می دادم گفتم:نه متاسفانه
دختر جوان تابی به چشمانش داد و گفت:من بیتام دوست فربد
از روی اکراه لبخندی زدم و گفتم:خوشبختم.........ولی متاسفاه اقای فرهنگ تشریف ندارن.
-می دونم یعنی می خوام غافلگیرش کنم.........می تونم اینجا منتظرش بمونم؟
-اصولا نه ولی چون دوست اقای فرهنگ هستید اشکالی نداره
با خوشحالی نشست و گفت:شما نمی دونید فربد کی بر می گرده؟
-به احتمال قوی تا یک ساعت دیگه باید برگردن
-مطمئنید؟
-بله چون من ساعت یک کلاس دارم
-شما دانشجوییید؟
-بله
-ببخشید من کنجکاوی می کنم چی می خونید؟
-کامپیوتر
-منم خیلی به کامپیوتر علاقه دارم ولی متاسفانه قبول نشدم.........راستی شما ترم چندم هستید؟
حوصله پرچانگی او نداشتم و در حالی که خودم را مشغول کرده بودم گفتم:هفت
-موفق باشید...........راستی شما نمی دونید فربد به چه چیزایی بیشتر علاقه داره؟
از گوشه چشم نگاهی به او انداختم و گفتم:متوجه منظورتون نمی شم اصلا چرا فکر می کنید من میدونم اقای فرهنگ به چه چیزایی علاقه دارن؟
سر جاش جا به جا شد و گفت:خب اخه با هم همکارید یعنی می خواید بگید از اخلاق و سلیقه های همدیگه بی خبرید؟
-دقیقا همینو می خواستم بگم در ضمن من فکر می کنم شما باید به اخلاق ایشون واردتر از من باشید
-خب بله..........ولی من می خواستم برای تولدش............وبا هیجانی اشکار ادامه داد:اخه امشب تولدشه می خوام یه هدیه ای بهش بدم که همیشه خاطرش بمونه یه چیز باحال
بی حوصله دستی به علامت ندانستن تکان دادم و گفتم:متاسفم من نمی تونم کمکی به شما بکنم
شانه ای بالا انداخت و گفت:بی خیال
با تعجب نگاهش کردم.یعنی دختری که فربد به او علاقه مند شده بود همچین دختری بود؟دختری با تکه کلام های کوچه بازاری؟
-چیزی شده؟چرا اینطوری منو نگاه می کنید و در حالیکه ادامسی به دهان می گذاشت گفت:می دونید شما یه طوری هستید.............انگار از یه چیزی رنج می برید می دونید ادمئ همیشه باید شاد باشه تا دیگرانم شاد بشن نه اینکه یاد بدهکاریاشون بیفتن و با حالت غم انگیزی گفت:بیچاره فربد که با چه ادم دلمرده ای همکاره می ترسم اونم بشه لنگه شما......فربد یه شعری می خوند الان درست یادم نیست ولی مصرع دومش این بود افسرده دل افسرده کند انجمنی را..............البته من فکر می کردم فربد در مورد شما اغراق می کنه ولی حالا می بینم حق داشت که می گفت:شما موجود کسل کننده ای هستید...........اصلا شما چه مشکلس دارید؟مالی عاطفی......به من بگید شاید بتونم کمکتون کنم.
در حالیکه سعی می کردم خونسردی خودم را حفظ کنم گفتم:من فکر می کنم شما لازم نیست به کسی کمک کنید تا مشکلاتش رو حل کنه چون خودتون بیشتر از هر کسی احتیاج دارید تا مشکل فضولی خودتون رو حل کنید و اما در مورد این که فکر می کنید من دلمرده ام باید بگم که شما باید از این موضوع خیلی خوشحال باشید چون اگر این طور نبود مطمئنم که دیگه به شما فرصت جلب توجه نمی رسید
-خیلی روی خودتون حساب می کنید.......در ضمن خیلی گوشت تلخی می کنید این طوری به هیچ جا نمی رسید
لبخند تمسخرامیزی زدم و گفتم:منظورتون کجاست؟نکنه به جایی که خودتون رسیدید؟
-یه توصیه دوستانه بهتون می کنم بدترین عیب برای یه دختر حسادته......سعی کنید به چیزایی که دیگران دارند حسادت نکنید
-البته شما درست می فرمایید حسادت عیب بزرگیه ولی حسادت کردن به دانش و کمال دیگران نه تنها بد نیست حتی می تونه سازنده ام باشه ولی هر چی دقت می کنم می بینم توی وجود شما چیزی نیست که من بهش حسادت کنم.
-ولی من این طور فکر نمی کنم و چون ادم صریحی هستم بهتون می گم چطور فکر می کنم.........من مطمئنم چون فربد منو به شما ترجیح داده به من حسادت می کنید.......شما قبلا که مورد توجه فربد قرار نگرفتید حالام که شریک فربد شدید بازم مورد توجه واقع نشدید می دونید چرا؟چون دلش پیش من گیره حتی اگر منم در کار نبودم بازم دلش پیش شما گیر نمی کرد........والبته نباید انتظار داشته باشید به خاطر چند تا سهم فربد مال شما بشه
-اگر این قدر مطمئنید پس چرا از جانب من خیالتون ناراحته؟
در حالیکه هول شده بود گفت:نه نه.....چطور همچین فکری به ذهنتون رسید؟
-از اونجایی که شما مدام روی این موضوع تاکید می کنید و در ضمن من فکر می کنم شما امروز برای دیدن من اومدید نه اقای فرهنگ و هدف شمام در واقع روشن کردن موضع خودتونه و در حالی که بر می خاستم گفتم:به هر حال از این به بعد در غیاب اقای فرهنگ به اینجا مراجعه نکنید و چون من الان می خوام برم شما می تونید توی سالن منتظر ایشون بمونید و در را باز کردم و گفتم:بفرمایید
بیتا یلافاصله برخاست و بدن هیچ کلامی از اتاق خارج شد و با عجله شرکت را ترک کرد.از اینکه از دستش خلاصی یافته بودم نفس راحتی کشیدم و در حالی که به ساعتم نگاه می کردم با خودم گفتم:یک ربع دیگه بیشتر منتظرش نمی مونم.
-حالا چرا با اون لج کردی؟
-من باکسی لج نکردم فقط باید سر ساعت به کلاسم برسم
-خب پس چرا منتظری برو
-اخه عموما می مونیم کار رو به همدیگه تحویل می دیم.
-پس این بداخلاقی ات چه معنی داره؟
-توام که به من می گی بداخلاق......ولی من با این همه مشکل هنوز خیلی خوش اخلاق تر از دیگرانم.
-پس بگو از چی ناراحتی؟
-اصلا از فربد انتظار نداشتم این طوری درباره من قضاوت کنه
-درسته ولی توام هیچ وقت با فربد خوش اخلاق نبودی اکثرا یا باهاش دعوا می کردی یا اگر از چیزی ناراحت بودی سر اون خالی می کردی
-هر چی اون نمی بایست به این دختره در مورد من حرفی بزنه ولی از قرار معلوم هر چی از زندگی من خبر داشته به این دختره انتقال داده
-چرا از بیتا خوشت نمی اد؟
-دلیل خاصی نداره
-دروغ که نمی گی.......یعنی تو دوست نداشتی جای بیتا بودی؟
-صد سال سیاه پسره بی سلیقه
در همین افکار بودم که فربد را مقابل خود دیدم با حضور ناگهانی او از ترس تکانی خوردم و با عجله برخاستم و گفتم:من باید برم
فربد که از حرکت من خنده اش گرفته بود گفت:این که دیگه این همه فکر کردن نداشت داشت؟
بدون این که جوابش را بدهم خیلی خشک گفتم:لیست کارایی که باید انجام بدید رو نوشتم
-اتفاقی افتاده؟
مختصر و مفید گفتم:نه و از اتاق خارج شدم و به فربد که می پرسید:اتفاقی افتاده اعتنایی نکردم
با بی حوصلگی چهار ساعت کلاس را تحمل کردم و پس از پایان کلاس یکراست به خانه امدم.با ورود به پارکینگ با مامان و بهناز و فربد که در دست هرکدام چند پاکت بود روبرو شدم
بهناز با دیدنم گفت:رمینا جون چه به موقع اومدی دیگه این جعبه شیرینی رو خودت باید بیاری
در حالیکه جعبه را از او می گرفتم گفتم:موضوع چیه؟وبا به یاد اوردن تولد فربد ناخوداگاه پرسیدم:تولد کسیه؟
فربد با حاضر جوابی گفت:بهتون نمی گیم........اخه هیجان زیاد برای این جور مراسم خوب نیست و با صدای ارامتری ادامه داد:یعنی یه کم ضابع اس
به حرف های او توجه نکردم و گفتم:نگفتید بهناز جون و جلوتر از همه به راه افتادم
ولی با شنیدن جوای بهناز با تعجب به عقب برگشتم و گفتم:خواستگاری......خواستگار ی کی؟
فربد در حالیکه پاکت میوه را روی جعبه شیرینی می گذاشت گفت:خواستگاری از من دیگه نکنه فکر کردید برای شما خواستگار اومده؟وارام تر گفت:یعنی می خوای بگی نمی دونستی؟
صدای مامان که می گفت رمینا بیا خیلی کار داریم باعث شد فربد را بدون جواب ترک کنم و به مامان و بهناز که سوار اسانسور می شدند بپیوندم
مامان جریا خواستگاری چیه؟
همون دوست شوهر الناز
مگر شما جواب رد نداده بودید؟
چرا ولی دو روزه که مادرش اصرار می کنه که شما همدیگه رو ببینید
اخه ضرورتی نداره
رمینا جان اشکالی نداره نیم ساعت میان ومیرن می دونی من به رزا گفتم زیاد صورت خوشی نداره که دل یه پیرزن رو بشکنیم و در حالی که به سمت در خانه هلم می داد گفت:بدو که کلی کار داریم
به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم و به کمک مامان و بهناز رفتم بهناز ظرفی به دستم دادو گفت:رمینا جون زحمت این شیرینی ها با تو
تازه کارم را تمام کرده بودم که صدای زنگ در به گوش رسید و همزمان صدای بهناز را شنیدم که می گفت:رمینا جون در رو باز کن
با اضطراب گفتم:من؟
در حالیکه می خندید گفت:نترس فربد پشت دره
ناچار در را باز کردم.فربد در حالیکه وانمود می کرد متوجه نشده است در باز شده ارام ارام با خودش می گفت:برای یکی دیگه خواستگار اومده من باید زحمتش رو بکشم اخ دیدی اخر دفعه یادم رفت از این لامپ کوچولو ها بخرم بدم این پسره قورت بده بلکه یه خورده روشن بشه و سرش را بلند کرد و با دیدن من با وحشتی ساختگی گفت:س س سلام....اینم بقیه میوه هاتون خانوم
پاکت را گرفتم و با لحنی خشک و رسمی از او تشکر کردم
ا خانوم مگر منو نشناختید؟من شاگرد میوه فروشی سر خیابونم این قدر خشک برخورد کردید که فکر کردم منو به جا نیاوردید
اخمی کردم و گفتم:اتفاقا تا امروز به این خوبی نمی شناختمتون.
فربد دست از مسخره بازی برداشت و با لحنی جدی گفت:متوجه منظورت نمی شم
اون مشکل خودتونه که این قدر کم هوشید
-خب خانوم فوق نابغه می شه لطف کنید و منظورتون رو برای من کودن توضیح بدید
منظورم واضحه حتی فکر می کنم کانا ها وکالیوم ها منظور منو در ک کرده باشن چه برسه به شما
پس حتما توی طبقه بندی اشتباهی شده به هر حال من فکر می کنم تو از دست من ناراحتی ولی یادم نمیاد کاری کرده باشم که باعث این دلگیری شده باشه پس بهتره خودت بگی چون حوصله بیست سوالی ندارم
منم حوصله ندارم
اگر تو دست از این لجبازی بی موردت برمی داشتی خیلی خوب بود
اگر شمام همه چیزایی که از من....ودیگرادامه ندادم
خب بقیه اش.....به شدت منتظر شنیدن بقیه عرایضتون هستم
فراموش کنید.....یعنی شاید اشتباه از جانب من بوده
در چه مورد اخه تو اشتباهای زیادی می کنی مثل همین الان چرا اصل قضیه رو رک و پوست کنده نمی گی؟از ظهر که من دیدمت چه اتفاقی افتاده که این قدر رفتارت تغییر کرده.....نمی گم همیشه خوش اخلاق بودی ولی الان رفتارت به طرز وحشتناکی گیج کننده و غیر قابل تحمل شده
خب تحمل نکنید
لوس نشو می دونستم اگر این حرف رو بهت بزنم جز این جوابی نمی دی.....بهتره جوابم رو درست و حسابی بدی خیلی کنجکاوم بدونم تو از چی ناراحتی
متاسفم که به هیچ وجه حس کنجکاویتون در این مورد ارضا نمی شه
پس ناچارم خودم حدس بزنم
من وقت ندارم بمونم و به حدس های غلط شما گوش بدم
چرا غلط مطمئنم اولین حدسی که می زنم درست از اب در میاد و بی انکه به من فرصتی بدهد گفت:از این که خواستگارت سیاه پوسته ناراحتی
در حالیکه خنده ام گرفته بود اخمی کردم و گفتم:اتفاقا امروز یه جمله ناب شنیدم بهتره شمام از این جمله بهره مند بشید.به چیزایی که دیگران دارند و شما ندارید حسادت نکنید چون رنگ پوست شما به قشنگی پوست خواستگار من نمی رسه نباید به ایشون حسادت کنید.
با حرص گفت:من حسادت می کنم اونم به ادمی که مثل ته دیگ سوخته اس؟ولی تو خیلی بی سلیقه ای؟
شاید بی سلیقه باشم ولی خوشبختانه شدت بی سلیقگی من به وحشتناکی شما نیست
از چی حرف می زنی؟
از بی سلیقه بودن شما به هر حال از این که زحمت کشیدید و میوه خریدید ممنون از این به بعد مزاحم شما نمی شیم.
نکنه یه غلام سیاه پوست پیدا کردی؟
می دونید به نظر من غلام سیاه پوست بهتر از یه شیربرنج بی مزه اس
ولی دختر مورد علاقه من درسته که سفیده ولی شیر برنج نیست دیگه ادم نباید بی انصافی کنه.....اخه می دونی کار من کار دله دست خودم نیست دوستش دارم هر چند که تو می گی قیافه اش مثل شیر برنجه و در حالی که می خندید گفت:بالاخره نگفتی چرا از دست من ناراحتی؟
دیگه اهمیتی نداره
چرا؟حالا بگو شاید بشه یه کاری کرد
نه به قول معروف سبویی شکسته و ابی ریخته گفتنش دیگه فایده ای نداره
یعنی قضیه تا این حد جدیه؟....باشه من به خاطر تو و ساکت شد.
سری تکان دادم و گفتم:برام غیر قابل باور بود.....فکر نمی کردم همچین ادمی باشید
نه باور کن من ادم خوبی ام و برای اینکهبهت ثابت کننم پا روی احساس خود می ذارم و از دختر مورد علاقه ام صرف نظر می کنم و برای اینکه دلت نشکنه میام خواستگاری تو....ا بدو برو سراغ مامانم خیلی کار دارم خب حالا نمی شد زودتر حرف دلت رو بزنی؟این که این همه دست دست کردن نداشت می گفتی فربد جون من دوست دارم به جای این پسره دودزده تو بیای خواستگاریم و بی انکه به من فرصتی بدهد با صدای بلند گفت:مامان جان
در حالیکه عصبانی شده بودم با حرص گفتم:مسخره و در را محکم به کوبیدم و برگشتم که با بهناز سینه به سینه شدم
فربد مگه منو کار نداشت پس چرا رفت و بلافاصله در را باز کرد با دیدن فربد که هنوز لبخند بر لب داشت با حرص از انجا دور شدم.چند دقیقه بعد صدای بهناز را شنیدم:رمینا جان چند لحظه بیا فربد کارت داره
ناچار به طرف او رفتم و چون می دانستم بهناز همان نزدیکی است با لحن مودبی گفتم:با من کاری داشتید؟
یادم رفت بپرسم از چه گلی بیشتر از همه خوشت میاد؟
با صدای ارامی گفتم:حیف که الان نمی تونم جوابتون رو بدم و صدایم را کمی بلند تر کردم و ادامه دادم:ممنون اقای فرهنگ بیشتر از این مزاحم وقت شما نمی شم.
اگر خداحافظی کنی و در رو مثل دفعه قبل به هم بکوبی دوباره در می زنم
معنی این لوس بازی ها چیه؟
معنی این لوس بازی ها مترادف با این ادا و اصولایی که تو از ظهر تا حالا از خودت در میاری زود حرف بزن
بعدا بهتون می گم
اخه می ترسم بعدا هیچ وقت تو رو تا این اندازه توی معذورات نبینم برای همین بهتره الان هر چی داری بگی....راستی قسمت اعترافات رو با ذکر جزیئات بگو
این بی مزه گی شما دیگه داره کفر منو بالا می اره
تازه شدی مثل من منم از ایم مزخرفات بی سروتهی که تحویلم دادی و این رفتار بچه گانت کفرم بالا اومده
می شه برید و مزاحم من نشید؟من الان کلی کار دارم
حتما می خوای برای این پسره با رنگ ذغالی متالیک بزک دوزک کنی
در حالیکه سعی می کردم نخندم گفتم:اصلا به شما ربطی نداره
بی تربیت می دونی من بچه های بی ادب رو به جشن تولدم دعوت نمی کنم
کی حالا می خواد بیاد تولد شما؟
تو نکنه یادت رفته برای تولدت هدیه اوردم
باشه من براتون کادو می فرستم که بی حساب بشیم
یعنی نمی خوای خودت بیای؟
نه
ابروهایش زا بالا برد و با لحن جدی گفت:اگر نیومدی فقط بی معرفتی خودتو بهم ثابت می کنی و رفت
به چهار چوب در تکیه دادم و رفتنش رو نگاه کردم
ناراحتش کردی
حقش بود...می خواست باهام شوخی نکنه
اون که بار اولش نبود که با تو شوخی می کرد
بیخود
پس چرا وقتی ازت پرسید موضوع چیه حرفی نزدی؟
من حرفم یه چیز دیگه اس می گم اون نمی بایست در مورد من به کسی حرفی می زد
صدای مامان رشته افکارم را پاره کرد:رمینا اماده ای؟الان می رسن ها
به اتاقم رفتم و مقابل اینه ایستادم و به تصویر خودم خیره شدم موهای لخت و بلند و مشکی رنگم صورت مهتابی ام را قاب گرفته بود چشمان درشت و مژگان بلند و ابروان بلند و هلالی صورتم را زیبا نشان می داد و بینی خوش تراش و گونه های برجسته و لبان کوچک به زیباییم جلوه ویژهای بخشیده بود در حال و هوای ارزیابی چهره ام بودم که در باز شد و بهناز وارد شد و با هیجان گفت:اومدن و با نگاهی به لباسهایم ادامه داد:ا پس تو که هنوز اماده نیستی؟
شما بفرمایید الان می ام
چند دقیقه بعد از اتاقم خارج شدم و به سمتی که مهمانان نشسته بودند رفتم و با صدای تقریبا ارامی سلام کردم مادر و پسر هر دو به احترامم از جا برخاستند در حالیکه با انها احوالپرسی می کردم انها را ارزیابی کردم بهمن فرق چندانی با عکسش نداشت ولی مادرش که چهره زیرکی داشت لحظه ای را برای نگاه کردن به من از دست نمی داد پس ار تعریف و تمجید از زیبایی من شروع به صحبت درباره محاسن پسرش کرد و در حالیکه روی سخنش بیشتر با مامان و بهناز بود با شوق و ذوق از اخلاق و شغل و وضعیت مالی تنها پسرش سخن می گفت نگاهی به مامان انداختم انگار از این همه تعریف خسته شده بود و با بی حوصلگی به صحبت ها گوش می داد در نظر پیرزن پسرش فوق العاده مهربان خانواده دوست و ست و دلباز بود وهمچین موصوف به صفات نیکوی دیگری بود که جمع شدن تمامی این صفات در یک فرد به نظر غیر ممکن می امد.نگاهی به بهمن انداختم لبخند خسته ای تحویلم داد گویا خود او هم از صحبت های مادرش خسته شده بود.....بالاخره بعد از یک ساعت پیرزن قصد رفتن کرد و دوباره تاکید کرد که برای گرفتن جواب دو روز دیگر تماس می گیرد با رفتن انها بهناز مقابلم نشست و گفت:خب رمینا جون نظرت چیه؟
مختصر و مفید گفتم:بد نبودن
با قیافه وارفته ای پرسید:یعنی پسندیدی؟
در حالیکه بر می خاستم گفتم:جواب این خواستگارا که از قبل معلوم بود به طور کلی گفتم
خب خیالم راحت شد گفتم نکنه تو اقا رو بپسندی و من شرمنده رزا بشم
دستش را فشردم و گفتم:خیالتون را حت باشه بهناز جون
لبخندی زد و گفت:من دیگه باید برم فقط دیر نکنید
جواب مامان که می گفت نه خیالت راحت باشه باعث تعجبم شد گمان می کرد مثل همیشه از رفتن به جایی طفره برود ولی گویا فربد بدجنس خودش را حسابی در دل مامان جا کرده بود.
با به یاد اوردن فربد دوباره حرصم گرفت و گفتم:منم که نمیام
با شنیدن صدای مامان که می پرسید کجا متوجه شدم که فکرم را با صدای بلند به زبان اورده ام و در حالیکه هول شده بودم گفتم:تولد دیگه
چرا؟
خب حتما مهمون زیادی دارن
خب ما هم یکی از مهمونا در ضمن اقای فرهنگ همکار توئه گذشته از اون خیلی به ما کمک کرده نهایت بی ادبیه اگر دعوتشون رو رد کنیم
چرا رد کنیم شما برید و از جانب منم تبریک بگید
رمینا علت اصلی نیومدنت رو بگو
دلیل خاصی نداره
دروغ می گی می دونی که از دروغ گفتن بدم می اد فقط ادمای بزدل می تونن خودشون رو راضی کنن و دروغ بگن.به من بگو رمینا اتفاقی افتاده؟
نه یعنی چیز مهمی نیست من و اقای فرهنگ امروز یه کم با هم جروبحث داشتیم
پس شما که با هم صحبت می کردید؟نکنه تو داری زیادی مته به خشخاش میذاری؟همکار و دوست نباید زود از دست هم دلگیر بشن
ابروهایم را به علامت تعجب بالا بردم و گفتم:فامیل ام اضافه کنید به هر حال من به توصیه شما گوش می دم و تا نیم ساعت دیگه حاضر می شم می دونید مامان حرف قشنگی زدید فقط امیدوارم خودتونم به حرفی که زدید اعتقاد پیدا کنید و بی انکه فرصتی به او بدهم به اتاقم رفتم
سعی کردم به گفته مامان اشتباه فربد را نادیده بگیرم و در جشن تولدش شرکت کنم در حالیکه دسته گل را در دستم جا به جا می کردم پشت سر مامان ایستادم
با باز شدن در بهناز در حالیکه چهره اش از شادی می درخشید با خوشحالی به داخل خانه دعوتمان کرد
به محض ورود تینا را دیدم که با دلخوری مشغول صحبت با فربد بود.سریع حهت نگاهم را عوض کردم هنوز چند ثانیه نگذشته بود که فربد به سمت ما امد و با گرفتن دسته گل ارام گفت:می دونستم بی معرفت نیستی از این که اومدی ممنون
بی انکه حرفی بزنم فقط سری تکان دادم و از مقابلش گذشتم بر خلاف تصورم جشن تولد مختصری بود به جز ما و خانواده اقای فرهنگ و اقای محمدی تنها دو مرد جوان دیگر که معلوم بود از دوستان فربد بودند در جشن حضور داشتند
مشغول صحبت با اقای فرهنگ بودم که فربد امد و در حالیکه ما بین ما می نشست گفت:بخشید عمو جان مصدع اوقات شدم خانومتون با شما کار فوری دارن شما برید و خیالتون راحت باشه من سنگر رو براتون حفظ می کنم
با رفتن اقای فرهنگ فربد خودش را کمی به طرف من کشید و گفت:هنوزم که ناراحتی نمی خوای بگی چی شده؟
نه یعنی دارم سعی می کنم فراموشش کنم
ولی من اگر با کسی مشکل پیدا کنم حتما در موردش صحبت می کنم تا مشکلم رو حل کنم
مشکل من یه چیز دیگه اس یعنی با صحبت کردن حل نمی شه
پس حتما با دق مرگ کردن من حل می شه و با حرص نگاهم کرد
به قیافه اش خنده ام گرفت و سرم را به زیر انداختم که گفت:ببین من که نمی دونم تو چرا از دست من ناراحتی ولی اگر به هر دلیلی ناراحتت کردم ازت معذرت می خوام و امیدوارم منو ببخشی
لحظه ای به فربد نگاه کردم سرش را به علامت این که چیکار می کنی می بخشی یا نه تکان داد
با خودم فکر کردم من محاله بدون دلیل از کسی معذرت خواهی کنم
بله کار بزرگیه از عهده هر کسی بر نمی اد
شایدم خودش می دونه چی کار کرده ولی به روی خودش نمی اره
رمینا مگه تو نگفتی ادم نباید در مورد دیگران بد قضاوت کنه؟گذشته از اون مگه توصیه مامانت رو فراموش کردی اگه نظر منو بپرسی می گم حالا که ازت معذرت خواهی کرده دیگه لوس بازی در نیار
در همین افکار بودم که صدای فربد را شنیدم:اوه چقدر ناز می کنی
باشه قبول می کنم
ولی بار اخرت باشه که این قدر خودتو لوس کردی در ضمن یادت باشه که فردا علت این رفتارت رو توضیح بدی
خواستم جوابی به او بدهم کهتینا را دیدم که مقابل ما ایستاد و گفت:بالاخره چی کار می کنی دیر شد ها
نه دیگ هام اصرار نکن
اخه من بهش گفتم نذار بدقول بشم
به من مربوط نیست تو چه قولی دادی در ضمن برات درس عبرتی می شه که دیگه بدون هماهنگی از طرف دیگران به این و اون قول بیخود ندی
فربد تو نمی تونی با من همچین کاری کنی
بدون اینکه من حرفی بزنم خودت برو
نیم نگاهی به تینا که از شدت عصبانی سرخ شده بود انداختم با خشم صورتش را برگرداند و در حالی که زیر لب چیزی می گفت رفت
عجیبه دختره نمی فهمه من هر کسی رو به جشن تولدم دعوت نمی کنم فقط بعضی ها می تونن حضور داشته باشن الکی که نیست همه پاشن بیان
با تمسخر گفتم:عجب پس افتخار بزرگی نصیبم شده
ولی حیف که قدرش رو نمی دونی
متلکش را بی جواب گذاشتم و گفتم:همه مهموناتون اومدن؟
چطور تو منتظر شخص خاصی هستی؟
اوهوم
فربد سر و چشم و ابرویش را به معنی چی کسی تکان داد و همزمان پرسید:کی؟
دختر مورد علاقه اتون
فربد با خونسردی ذاتی خودش گفت:اون که اومده
با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم:مگر شما در ان واحد چند تا دختر مورد علاقه دارین؟
فعلا که فقط یکی دارم یعنی به نظر تو کمه؟
می دونید من از ادمایی که دیگران رو سر کار می ذارن هیچ خوشم نمیاد
منم خوشم نمیاد ولی منظورت چیه؟
کاملا روشنه البته اگر بازم خودتون رو به...وادامه ندادم
خواهش می کنم ادامه بدید چرا ساکت شدید؟گفتم که وقتی خیلی مودبانه باهام حرف می زنی فرداش سوءهاضمه می گیرم منظورت رو واضح بگو قول می دم خنگ بازی از خودم در نیارم
اصلا بهتره فراموش کنید چی گفتم
نه به نظر من بهتره حرفتو کامل بزنی مگر این که خودتم حرفات رو باور نداشته باشی
اینش اصلا مهم نیست مهم اینه که شما اونو سرکار گذاشتید
در حالیکه سعی می کرد صدایش را پایین نگهدارد با عصبانیت گفت:می شه بگی کدوم احمقی رو سر کار گذاشتم که خودم نمی دونم
من اصلا علت این انکار شما رو نمی فهمم
منم علت این که تو حرفات رو راست و پوست کنده نمی زنی نمی فهمم بالاخره می گی اون یعنی کی؟
بی حوصله گفتم:اون یعنی بیتا
با تعجب گفت:بیتا؟تو بیتا رو از کجا می شناسی؟
من نمی فهمم اینا چه ربطی به موضوع داره
حتما یه ربطی داره تو جواب بده
دوبار اومد شرکت شما روببینه ولی شما نبودید
منو ببینه
اوه واقعا که منم سر کار گذاشتید یه طوری رفتار می کنید انگار روحتون از موضوع خبر نداره
نه به خدا من اصلا نمی فهمم تو چی می گی؟
با حرص نگاهش کردم و بی هیچ حرفی برخاستم و رفتم
تا وارد پارکینگ شدم فربد را دیدم که به ماشینم تکیه داده با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم:سلام
سلام چه عجب بالاخره اومدی
در حالیکه در ماشین را باز می کردم گفتم:مگر امروز دوشنبه نیست؟
چرا دوشنبه اس و در واقع روز تعطیلی من ولی با تو کار دارم
با من؟
حالا نوبت تو شد که خنگ بشی حرفای دیشب واقعا منو گیج کرده ببین فقط هر چی می دونی بدون اینکه سوال پیچت کنم بگو
در حالی که وارد خیابون اصلی می شدم گفتم:یعنی می خواید بگید شما از هیچی خبر ندارید؟
یعنی تو فکر می کنی من از چیزی خبر دارم و خودمو به ندونستن می زنم؟یعنی تو فکر می کنی من اگر از چیزی خبر داشتم از ساعت هفت توی پارکینگ منتظر جنای عالی می موندم؟
در حالیکه شرمنده شده بودم گفتم:می دونید شاید من اصلا نمی بایست توی این قضیه دخالت می کردم
باور کن قضیه ای نبوده که تو دخالت کنی یا نکنی حالا هر چی می دونی بگو
من حرفتون رو باور می کنم و مطمئن باشید به تینا حرفی نمی زنمچ
به تینا ممکنه ماشین رو جایی پارک کنی و با دستش به جایی اشاره کرد و گفت:مثلا اونجا
ولی الان ساعت هشت و نیمه.......
من با عمو تماس گرفتم و از قول تو گفتم امروز یک ساعت دیر تر می ری شرکت
چند دقیقه بعد شانه به شانه هم در پارک قدم می زدیم
فکرم مشغول شده بود
خب منظورت از سر کار گذاشتن چی بود؟
تقریبا سه هفته پیش بود که دختری اومد شرکت و خودش رو دوست شما معرفی کرد و گویا با شما قرار داشت ولی شما دیر کرده بودید و بعد از اینکه باهاتون تلفنی صحبت کرد رفت
باور کن داری اشتباه می کنی
شاید دفعه قبل رو اشتباه کرده باشم ولی ذیروز رو نه چون می خواست ازم کمک بگیره تا یه هدیه خارق العاده برای تولدتون بگیره
برای من؟
بله گویا باورش نمی شد من از سلایق شما اطلاعی ندارم
خب پس حالا علت اون همه اصرار تینا رو می فهمم خب بقیه اش؟
همین
چی گفت که تو فکر می کنی باورش نشد
مزخرفاتی که ارزش گفتن نداره
تو از حرفایی که اون گفته ناراحتی؟
در جوابش سکوت کردم که دوباره گفت:من نمی فهمم تو تا دیروز ظهر با من مشکلی نداشتی ولی وقتی من برگشتم تو زیر رو رو شده بودی پس اگر او بهت حرفی نزده چرا دیگه از من دلگیری ببین من فکر می کنم تو درست متوجه نشدی
ولی اون کسی که درست متوجه نشده بیتاست چون حتی به ذهنش خطور نمی کرد که رقیبش تینا باشه
پس اون فکر می کرد تو رقیبش هستی تو از این ناراحتی؟
باز هم در جوابش سکوت کردم من فقط از این قضاوت فربد ناراحت بودم
پس چرا حرف نمی زنی؟باید حرفا رو کلمه کلمه از زیر زبونت بیرون بکشم؟
با عصبانیت گفتم:نه من از شما ناراحتم از این که هر چی از من می دونستید به اون دختره از خود راضی گفتید شما حق نداشتید از اعتماد من سوءاستفاده کنید و برخاستم و با قدم های بلند از او دور شدم اما هنوز چند قدمی برنداشته بودم که بازویم کشیده شد
به عقب برگشتم و فربد را دیدم که دوباره به طرف همان صندلی که روی ان نشسته بودیم می کشاندم:واقعا برای خودم متاسفم تو فکر می کنی من هر چی از تو می دونستم به دیگران گفتم از اول اشناییمون همه حرفایی که بهم گفتی رو مثل یه راز حفظ کردم همه اتفاقاتی که برات افتاد رو مثل کسی که اصلا خبر نداره برای هیچ کس نگفتم ولی تو با بی رحمی حرفای دختری رو که دوبار بیشتر ندیدی باور می کنی و در باره من همچین قضاوتی می کنی پس اون این اطلاعات در مورد منو از کجا فهمیده؟
چه اطلاعاتی؟
این که من اول منشی شما بودم این که بعدا سهامدار شرکت شدم این که همسایه شمام این که اکثرا توی خودمم و اما یه چیز دیگه اگر شما در اثر معاشرت با من کسل می شوید چرا سعی نمی کنید طوری برنامه تون رو ردیف کنید که منو نبینید تا مثل من دلمرده نشید؟و خواستم بلند شوم که فربد در حالی که دستم را می گرفت گفت:فقط چند لحظه صبر کن بعد هر جا خواستی برو حالا یه لحظه به چشمهای من نگاه کن
نگاهم را همچنان به زیر انداختم ولی بالاخره در اثر فشار دست فربد که به دور بازویم حلقه شده بود سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم
فقط یه کلمه بگو تو باور می کنی که من همچین حرفایی زده باشم؟
مردد بودم عقلم او را متهم می کرد ولی احساسم گفته عقل را رد می کرد صدای فربد ذهنم را به هم ریخت:پس باور کردی
بازوین را به شدت از دستش بیرون کشیدم و با لحن پرخاشگرانه ای گفتم:اشکال کار همینجاست که هر چی سعی می کنم نمی تونم باور کنم که شما همچین حرفایی زده باشید و برخاستم و با عجله به راه افتادم
چند ثانیه بعد فربد خودش را به من رساند و گفت:صبر کن حالا برای چی این قدر تند راه می ری؟نمی خوای به حرفای من گوش بدی؟مطمئنم اگر حرفام رو بشنوی این قدر به من کم لطفی نمی کنی
بی انکه جوابی به او بدهم سوار ماشین شدم و به محض سوار شدن فربد حرکت کردم
پنج دقیقه اول به سکوت گذشت ولی بالاخره صبر فربد تمام شد و شروع کرد به صحبت کردن:من حدس می زنم که همه این اطلاعات رو تینا به بیتا گفته نمی دونم خبر داری یا نه ولی تینا و بیتا دوست چندین و چند ساله ان البته اینم باید اضافه کنم که بیتا دختر زیاد جالبی نیست واون قسمت هایی که از قول من گفته در واقع یا ساخته و پرداخته ذهن خودش بوده یا تینا بهش یاد داده ولی اینا مهمنیست مهم اینه که من این حرفا رو نزدم و مهم تر اینه که تو باور کنی
سوالی را که مدت ها بود از خودم می پرسیدم ناخوداگاه بر زبان اوردم و گفتم:چرا تینا از من خوشش نمیاد؟
یعنی خودت نمی دونی؟
منظورتون حسادته ولی تینا چیزی از من کم نداره که بخواد به من حسادت کنه
می دونی تینا دختریه که بعضی مسائل روخیلی زود می گیره و عکس العمل نشون می ده ولی امیدوارم هر چه زودتر این عادت زشتش رو ترک کنه
چه مسائلی؟واضح تر حرف بزنید
فعلا امکانش نیست ولی اگر همین طوری ادامه بدی مجبورم یه کم واضح تر حرف بزنم تا بالاخره یه چیزایی بگیری و خندید.

 

 

 

بی توجه به متلکش گفتم:منم امیدوارم تینا دست از سر من برداره چون دیگه کم کم حوصله ام رو سر برده
-خیالت راحت باشه..........مطمئن باش که دیگه از تینا رفتار اشتباهی سر نمی زنه.
-پس علاوه بر بی سلیقگی خوش خیالم هستید به هر حال امیدوارم خوشبخت بشید.
-مرسی....میدونی من که تمام تلاشم رو برای خوشبختی اون به کار می گیرم و امیدوارم منو همون اندازه بخواد که من می خوامش
-از این نظر که خیالتون راحت باشه.......خیلی شما رو دوست داره.
-اخه می دونی تنها دوست داشتن فایده نداره..........باید منو درک کنه به عقایدم احترام بذاره خواسته هام براش مهم باشه و سعی کنه اونا رو عملی کنه.
-به نظر من بهتره قبل از خواستگاری این حرفا رو بهش بزنید.
-بهش گفتم دیگه راستی قراره توی این چند روز بریم خواستگاری........خیلی هیجان زده ام نمی دونم جوابش چیه؟
بی حوصله گفتم:خب معلومه جوابش مثبته.
-اخه چند تا خواستگار خوب براش اومده ولی همه رو رد کرده به نظر تو چه دلیلی می تونه داشته باشه؟
-خب حتما منتظر شما بوده.
فربد با لحنی حاکی از ناباوری گفت:راست می گی؟یعنی به این خاطر بوده؟نمی دانم چرا از دست فربد به خاطر این اشتیاقش حرصم گرفته بود.
صدای خود حقیقی ام در گوشم پیچید:رمینا یعنی واقعا نمی دونی که تو داری حسادت می کنی؟
-حسادت؟اخه به کی؟
-به تینا.........چون مورد علاقه فربد
-من اصلا تینا رو هیچ وقت به حساب نمی ارم.
-پس تو به هر دختری که فربد دوست داشته باشه حسادت می کنی البته به جز تینا.
-مزخرف می گی
-به چه دلیلی مزخرف می گم.اصلا علت این بی حوصلگی چیه؟چرا حرف نمی زنی؟
-چون دلم نمی خواد حس کنجکاوی ادمای فضول رو ارضا کنم.
مشغول سوال و جواب با خودم بودم که صدای فربد را شنیدم:حواست کجاست مثل اینکه داشتم باهات حرف می زدم ها
در حالیکه هول شده بودم گفتم:ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد.
-اشکالی نداره........حالا چی دوست داری برات بگیرم.
با گیجی گفتم:برای من؟
-ای بابا گفتم اگر همون طور عقیده داری جواب مثبت گرفتم برات یه هدیه حسابی می خرم حالا چی دوست داری؟
دوباره حرصم گرفت و بلافاصله گفتم:هیچی...یعنی نیازی نیست دست و دلبازی کنید.
-چرا؟
-به هزارو یک دلیل.
-من همیشه عقیده دارم که اخرین دلیل قانع کننده ترین دلیله پس تو همون اخری رو بگو.
-تینا از این کار خوشش نمیاد
-به تینا چه ربطی داره؟
در حالیکه پیاده می شدم گفتم:کی بود می گفت خدا کنه دختر مورد علاقه ام از جریان کادوی تولد چیزی نفهمه.....به هر حال من هیچی نمی خوام.
-ولی من باید برات هدیه بگیرم.
با عصبانیت نگاهش کردم و دهانم را باز کردم تا جوابی به او بدهم که با وحشتی ساختگی گفت:البته اگر این جوری منو نگاه کنی برات هدیه نمی گیرم و در حالیکه می خندید جلوتر رفت.
به محض ورود به شرکت با الناز روبرو شدم.با عجله به او سلامی کردم و رد شدم.ولی با صدای الناز که به نام می خواندم به عقب برگشتم و گفتم:الناز جان الان کلی کار دارم سرم که خلوت شد میام اتاقت و بی انکه منتظر جواب او بمانم شتابزده به اتاقم رفتم و یکراست پشت میز کارم نشستم و مشغول به کار شدم و زمانی به خود امدم که یک ساعت تا پایان ساعت اداری باقی مانده بود.دفتر مقابلم را بستم و به اتاق الناز رفتم.
-چه عجب بالاخره اومدی.
-به خدا خیلی کار داشتم........خب چه خبر خوبی؟
-خبرا که پیش توئه از بهمن چه خبر اومدن؟
-یعنی تو نمی دونی؟
در حالیکه می خندید گفت:مامانش که ازت خیلی خوشش اومده.
-ولی مامانم که اصلا راضی نبود علا الخصوص که بهمن به جز سلام و مرسی خدانگهدار حرف دیگه ای نزد یعنی شایدم می خواست حرف بزنه ولی مامانش اجازه نمی داد.
-اره یه کم پر حرفه.
-یه کم نه خیلی کم.
الناز در حالیکه خودش را برای رفتن اماده می کرد پرسید:یعنی ردش می کنی؟
-با اجازه جناب عالی و در حالیکه نگاهی به ساعت می کردم گفتم:نیم ساعت مونده ها اصلا چه معنی داره که ادم نیم ساعت زودتر از محل کارش بیرون بره؟چرا کم کار می کنی؟چرا وجدان کاری نداری؟چطوری پولی که براش زحمت نکشیدی از گلوت پایین میره؟
-مثل اب خوردن شایدم راحتتر........تا فردا رمینا خانوم.
دستی تکان دادم و گفتم:خدا نگهدارت باشه ولی سعی کن موقعی که خواستی از خیابون رد بشی زیاد به این طرف و اون طرف نگاه نکنی تا بالاخره یه تصادفی کنی که من از شرت راحت بشم.
الناز در حالیکه می خندید گفت:خدانگهدار تو دیوونه ام باشه و رفت.