رمان در پایان شب قسمت دوم
![]()
فصل دوم
با آن لباس سفید و با شکوه در میان بازوان نادر ،دور سالن می چرخیدم و فکر
می کردم زندگی همیشه همین طور،زیبا،درخشان و سفید است.با صدای شاد و جوان
خواننده ارکستر،زوج های حاظر در سالن به سختی می توانستند جلوی خودشان را
بگیرند و از جا بلند نشوند.ولی آن شب،شب من و نادر بود.شبی که از چند ماه
پیش چشم انتظارش بودیم و برای بهتر برگذار شدنش از جان مایه گذاشته
بودیم.نادر به نرمی زیرگوشم زمزمه می کزد:
گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
خودم را محکم تر به او چسباندم و به یاد روزی که برای اولین بار دیده بودمش
افتادم.تازه دانشگاه قبول شده وانگار که شق القمر کرده باشم،سرمست و شاد
بودم.البته فقط دو سال قرار بود درس بخوانم و بعد معلم شوم.فوق دیپلم برای
خیلی از دخترهای آن زمان کعبه آمال بود،بیشتر دخترها حتی دیپلمشان را هم به
زور می گرفتند،یا ازدواج می کردند یا ترک تحصیل!اولین سال دانشگاه به سرعت
سپری شد،شاید چون خیلی خوش می گذشت زود گذشت.هروقت از دانشگاه برمی
گشتم،برق حسرت را در چشمان هما می دیدم.هما سه،چهار سال از من کوچکتر بود و
آرزویش رفتن به دانشگاه بود.هر چه او به حال من غبطه می خورد کیوان با
کینه نگاهم می کرد.برادرم پنج،شش سالی از من بزرگ تر بود و تا سر حد مرگ از
این که تنها به دانشگاه می رفتم و بر می گشتم،ناراحت بود.تا وقتی به
دبیرستان می رفتم زورش به من می رسید و سایه به سایه دنبالم می آمد،به قول
خودش غیرت داشت.وقتی هم دانشگاه قبول شدم قشقرقی به راه انداخت که آن سرش
نا پیدا بود.پاها را کرده بود در یک کفش که لازم نکرده بری.چه معنی داره
دختر بره دانشگاه؟
آن موقع در یک خانه بزرگ و با صفا در خیابان یوسف آباد زندگی می
کردیم،البته آن موقع خیلی خلوت تر از حالا بود.پدرم کارمند عالی رتبه
دارایی بود و آنقدرجذبه و ابهت داشت که وقتی وارد خانه می شد جرات نداشتیم
جیک بزنیم.هارت و پورت های کیوان هم مربوط به وقتی بود که پدرم خانه
نبود.خلاصه آن روز از شدت ناراحتی،بغض گلویم را گرفته بود ومدام اشک چشمانم
را پر می کرد.هما که می دانست ناراحتم دوروبرم می پلکید و با صدای آهسته
کیوان را تهدید می کرد البته هر دویمان می دانستیم که این تهدید ها از
مرحله حرف پیشتر نمی رود.من هم آنقدر مغرور بودم که دلم نمی خواست التماس
کنم و به گریه بیفتم.آن روز برای اولین بار وقتی پدرم به خانه آمد،سینی چای
را از مادرم گرفتم و خودم به اتاقش بردم.طفلک ماردم هم مثل من نگران
بود.از حرف های ضد و نغیض اش می فهمیدم که سر دو راهی مانده است.گاهی طرف
کیوان را می گرفت و می گفت:به این اوضاع و روزگار نمی شه اطمینان کرد.تو
دختری،ماشاالله خوشگل و تو دل برو هستی،آدم با چه جراتی تو رو بفرسته میون
یه گله گرگ،مخصوصا تو این موقعیت که همه جا شلوغ پلوغه...
گاهی هم دلش به حال من می سوخت وتحت تاثیر هما می گفت:به جای این که به
خواهرش افتخارکنه و خوشحال باشه،خون به جگرم می کنه.تو این همه دختر،آذر
تونسته شاخ غولو بشکنه،بده دختر اهل هیچ فوت و فنی نیست؟بده مثل بقیه
دخترها مینی ژوپ نمی پوش و اهل قرو فر نیست؟
منم ساکت بین اظهار نظرهای دلسوزانه اش گیر کرده بودم.تا این که تصمیم
گرفتم خودم تکلیفم را روشن کنم.البته هما هم حسابی شیرم کرده بود.با سینی
چای ضربه ای به در اتاق پدرم زدم و وارد شدم.پدرم پشت میزش نشسته بود و در
حال مطالعه کتابی قطور بود.از بویی که در اتاقش موج می زد،لذت می بردم.بوی
کاغذ و سیگار مانده،بوی بایگانی اداره ها،بوی گس گلدان شمعدانی و بوی تند و
تیز توتون....تمام این بوها معرف حضور پدرم بود و من عاشق این رایحه تند و
غلیظ بودم.پدرم عینک مطالعه اش را بالای پیشانیش زد و نگاهی به طرفم
انداخت.
_با من کاری داری آذر خانوم؟
سرم را به نشانه تایید تکان دادم،سینی چای را روی میز مقابلش گذاشتم و با
احترام ایستادم.پدرم عادت داشت ما را خانم و آقا صدا می زد و با این کار
مرزی مشخص بین ما و خودش می کشید،مرزی که جرات نزدیک شدن به خط پر رنگش را
نداشتیم.صدای بم و مردانه پدرم بلند شد:خوب بفرمایید،گوش می کنم.
مِن مِن کنان شمه ای از مشکل میان خودم و کیوان را توضیح دادم.با هر
کلمه،به سختی سعی می کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم.گلویم ورم کرده بود و
چشمانم می سوخت.صدایم از شدت بغض لرزه برداشته و نامفهوم شده بود.وقتی
سرانجام حرف هایم تمام شد،حق به جانب گفتم:من می خوام بدونم آقا جون،وقتی
که شما هستید کیوان چرا باید به من امرو نهی کنه؟اگر شما بفرمایید نرو،من
اطاعت می کنم چون مطمئن هستم صلاح من در این است،شما بزرگ تر و با تجربه
هستید و پیچش مو را می بینید اما کیوان....آقاجون نمی تونم امر و نهی کیوان
رو تحمل کنم وقتی اونقدر بی انصافه....امروز هم برای همین مزاحم شما
شدم...می خواستم تکلیفم رو روشن کنید.یا بفرمایید نرو یااجازه بدهید ثبت
نام کنم و جواب کیوان را بدهید.
پدرم در سکوت به دقت نگاهم می کرد..در مدتی که منتظر جواب سر به زیر
انداخته بودم،به این فکر می کردم که گذشت زمان چقدر بستگی به موقعیت
دارد.در چنین مواقعی هر یک ثانیه مثل سال می گذشت ودر مواقعی که مثلا به
مهمانی می رفتیم چند ساعت مثل یک لحظه می گذشت.با انگشت های پایم ریشه های
فرش را پس و پیش می کردم و لبم را محکم گاز می گرفتم،تا جلوی ریزش اشک هایم
را بگیرم.تقریبا مطمئن بودم جواب پدرم منفی است.او همیشه مراقب بود ما
احترام کیوان را به عنوان بزرگ تر و جانشین پدر به هنگام غیبتش داشته
باشیم.باز به خودم تشر زدم:«حداقل تکلیف روشن می شه،در ضمن آقا کیوان یاد
می گیره این خونه بزرگ تر داره!»سرانجام پدرم روی صندلیش جا به جا شد و
همان طور که عینکش را روی بینی اش جا به جا می کرد،گفت:
_از نظر من ادامه تحصیل شما مانعی نداره!
به گوش هایم اعتماد نمی کردم،با حیرت به چهره جذاب پدرم که باز مشغول
مطالعه اش شده بود،نگاه کردم.انگار نه انگار که حرفی زده باشد،به سختی تشکر
کرم و جلو رفتم تا دستش را ببوسم که نگذاشت.روی موهایم را بوسید و قاطعانه
گفت:من خودم با آقا کیوان صحبت می کنم.شما کاری نداشته باش.
با صدای بلند گفتم:چشم.
و از اتاق بیرون دویدم.البته تا چند ماهی کیوان با من صحبت نمی کرد و سعی
می کرد چشمش به چشمم نیفتد.کیوان به زور دیپلم گرفته بود و با یکی از پسر
عموهایم در بازار کار می کرد و درآمد خوبی هم داشت.البته پدرم از کار کیوان
اصلا راضی نبود ولی برای اینکه حرمتش از بین نرود،مستقیما حرفی نمی زد و
به اشاراتی گاه و بی گاه بسنده می کرد.
سال اول دانشگاه به سرعت برق و باد گذشت.در این میان خواستگارانی هم پیدا
می شدند و آرامش فکری ام را بر هم می زدند.آن زمان به تنها چیزی که فکر نمی
کردم،ازدواج بود.ازدواج برایم معنی اسارت را می داد.اکثر دوستانم ازدواج
کرده بودند و با حاملگی های زود رس دست و پایشان بسته شده بود.می دیدم که
با چه رنجی از صبح تا شب دور خودشان می چرخند،تا همه چیز مرتب و روبراه شود
و به دست شوهرانشان بهانه ای ندهند.دیگر هیچ وقتی برای خودشان نداشتند،حتی
نمی رسیدند موهایشان را شانه کنند،از این می ترسیدم که من هم دچار همان
سرنوشت شوم.در این میان کیوان بیش ار همه اصرار بر ازدواجم داشت.اکثر
خواستگاران هم از دوستان و هم پالگی های خودش بودند،که در این موارد اصرارش
حالت تحکم می گرفت و هر بار الم شنگه جدیدی به پا می شد.
آن زمان یعنی اوایل ده پنجاه،دختر و پسرها به خصوص دانشجو ها دچار سیاست
زدگی شدیدی بودند.هر کس عضو هر حزب و گروهی بود با جزوه و کتاب سعی می کرد
بقیه را تو خط بیاورد.من اما اصلا دوست نداشتم وارد بازی هایی شوم که به
نظر خودم،بی خودی و خطرناک بود.و همین عدم تمایل،سرنوشتم را تغییر داد.پسر
عمویم که چند سالی از کیوان بزرگتر بود،عضو سر سخت و پر وپا قرص حزب توده
بودو هر وقت به خانه ما می آمد سعی می کرد دور از چشم پدر و کیوان کتاب یا
جزوه ای برای خواندن به من بدهد.هر بار با عذرخواهی و خجالت دستش را رد می
کردم و برای اینکه دلخورنشود عصبانیت کیوان را بهانه می کردم.بعد از چند
بار که این اتفاق تکرار شد،مسعود به دانشگاه آمد.تازه کلاسم تمام شده بود و
خودم را آماده می کردم که با یکی از دوستانم که هم مسیر من بود به خانه
بیاییم که در کنار در اصلی دانشگاه دیدمش،اول فکر کردم برای دیدن شخص دیگری
به آنجا آمده،ولی وقتی لبخند آشنایی را در صورتش دیدم،متوجه شدم منتظر من
است ودلم آشوب شد.از ترس پاهایم می لرزید،می ترسیدم کیوان زاغم را چوب بزند
و پیش خودش فکرهای نادرستی بکند؛آن وقت باید از درس و دانشگاه خداحافظی می
کردم و به انتظار سرنوشت در خانه می ماندم.فریبا که متوجه رنگ پریدگی ام
شده بود با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:یکهو چی شد آذر؟فشارت افتاد
پایین؟رنگت مثل گچ شده...
سرم را تکان دادم و بالکنت گفتم:فریبا،پسر عمویم مسعود دم در دانشگاه
است.اگر کیوان بفهمه پوست از سرم می کنه!
فریبا با حیرت نگاهم می کرد:آخه چرا؟مگه چی کار کردی؟
دستش را کشیدم:هیچی!ولی اون که حالیش نیست،فکر می کنه من و مسعود با هم
روابط عاشقانه داریم و با هم بیرون قرار می گذاریم.
فریباتا حدودی با کیوان واخلاق سگی اش آشنایی داشت،برای همین با دقت اطراف
را نگاه کرد و گفت:نترس آذی!فقط همون پسره اونجاست.برادرت هم الان سر
کاره.بعدش هم تو که کاری نمی خوای بکنی،برو جلو ببین چه کار داره،نترس،من
هم همرات میام.
برای دلگرمی دستم را گرفت و فشار داد.با نگرانی راه افتادم.در دل به خودم
نهیب می زدم:«چته آذر؟همه دوست پسر دارن،نامزد دارن آنقدر هم نمی ترسن.تو
که پاک پاکی!برو ببین چی می گه؟»
وقتی جلوی در رسیدم،مسعود با من و فریبا احوال پرسی کرد و روبرو به من گفت:
_دختر عمو چرا رنگت پریده؟نکنه مریضی؟
سرم را تکان دادم:نه،چیزی نیست.
مسعود اصلا حواسش به حرف های من نبود با عجله گفت:راستش آذر،کارت داشتم.
بعد قدمی برداشت تا از فریبا که کنار در ایستاده بود،دور شود.پچ پچ کنان
گفت:
_بیا بریم تو راه برات می گم.
با ترس و وحشت گفتم:نه مسعود خان،خودم می رم...شما همین جا بفرمایید.
آستین لباسم را کشید و گفت:دِ؟مگه لو لو خور خوره ام که ازم می
ترسی؟ناسلامتی من پسر عموت هستم.
با لکنت گفتم:این حرف ها نیست.نمی خوام مزاحم بشم.فریبا هم هست...
لبخندی نصفه و نیمه زد و گفت:نترس کیوان صبح رفته شیراز.خودم رسوندمش
ترمینال.
_چرا؟
_رفته جنس بیاره.احمد مریض شده مجبور شد خودش بره.بیا باهات کار دارم.رضا
نا رضا به طرف فریبا رفتم و گفتم:من امروز با مسعود می رم خونه.اصرار داره
منو برسونه می گه باهام کار داره.
فریبا چشمکی شیطنت آمیز زد و خندید:اِ؟پس خوش بگذره.
با عجله ای که از روی کنجکاوی داشتم،فرصت توضیح مسئله را نداشتم.آهسته به
طرف ماشین رفتم.مسعود در عقب را باز کرد و تازه وقتی داخل ماشین نشستم
متوجه دوستش شدم که روی صندلی جلو نشسته بودو به منظره بیرون زل زده بود.با
کم رویی سلام کردم و در دل هزار لعنت به خودم فرستادم که چرا مثل بره
احمقی دنبال مسعود راه افتاده بودم.با آن که می گفت کیوان تهران نیست از
ترس حالت تهوع داشتم.مسعود خیلی هم راستگو نبود و چه بسا برای اینکه خیال
مرا راحت کند این حرف را زده بود.با ترس به اطرافم نگاه کردم،انگار پشت هر
دیوارودر پناه هر درختی کیوان را می دیدم که با چشمان خون بار و دستان
لرزان از خشم،مرا نگاه می کند.عاقبت مسعود سوار ماشین شد و به راه افتاد
بدون اینکه دوستش را معرفی کند،فوری رفت سر اصل مطلب.می دانستم عجله دارد و
حوصله حاشیه رفتن و نقش بازی کردن ندارد.به خیال خودش داشت مرا توجیح می
کر.شروع کرد تعریف درباره طبقه کارگر و ظلمی که طبقه حاکم و ثروتمند به
آنان می کردند و در میان حرف هایش صد بار گفت توده رنجبر،توده زحمت
کش،رفقای کارگر!مثل بچه ای که با هر چیزی سر گرم شود در میان حرف ها و
جملاتش«توده»و«زحمت کش»را می شمردم.عاقبت وقتی متوجه شدم اصلا در مسیر خانه
نیستم به صدادرآمدم:آقا مسعود کجا داریم می ریم؟
خنده ای کرد که یعنی«الان یک چیز جالب بهت می گم»وگفت:داریم می ریم یک جای
خوب!یکی از دوستانم میتینگ داره و قراره من،تو روهمراهم ببرم.اگه تو با ما
باشی می تونی عنصر خیلی موثری باشی.تو دانشگاه کلی دختر و پسر هست که نمی
تونند درست فکر کنند ویکی باید باهاشون در مورد این ظلم و ستم و تبعیض صحبت
کنه و آگاهشون کنه...
با ناباوری روی صندلی سفت ماشین جا به جا شدم:یعنی می خوای من در مورد حزب
توده تبلیغ کنم؟
مسعود که از صراحت بیان من جا خورده بود،از آینه نگاهی به من انداخت و
نگاهی هم به طرف دوستش که مثل مجسمه ساکت بود،انداخت و گفت:خوب در واقع
آره،این خودش خیلی ماموریت مهمیه.البته نگران نباش مسئولیت های مهمتری هم
هست...بستگی به خودت داره که چقدر لیاقت و پشتگار از خودت نشون بدی.مثل
همیشه که بوی خطر را حس می کردم،رودربایتی و خجالت را گذاشتم کنار و گفتم:
_لطفا برگردیم.من باید برم خونه...
مسعود با لب و لوچه آویزان،تظاهر به ناراحتی کرد:اِ؟دختر عمو...شما که
تحصیل کرده و روشنفکر هستید باید فعالیت سیاسی هم داشته باشیدیا نه؟چه
فایده که آنقدر درس بخوانید و از غم توده مردم بی خبر باشید؟دلتون نمی خواد
بهشون کمک کنید؟
با قاطعیتی که خودمم به تعجب انداخت گفتم:نه،نمی خوام.
شدت حیرت و تعجب مسعود آنقدر زیاد بود که ترمز کرد و ماشین را بغل خیابان
نگه داشت.به طرفم برگشت و گفت:جدا نظرت اینه؟پس این همه حرف
زدم...همش...یاسین بود؟
با عصبانیت از تعبیریکه کرده بود،گفتم:اتفاقا یاسین نبود،من هم خر نیستم که
هر یاسینی تو گوشش فرو بره.من خودم عقل دارم آقا مسعود و این عقل بهم می
گه تمام این شعارها و اعلامیه ها و به قول شما میتینگ ها فقط یک هدف
داره...سر کار آمدن عده ای دیگر و چاپیدن مردم با روش هایی دیگر!هر رژیم با
یک سری دستورات و شعارها وعقاید،فقط سعی در تحمیق به قول شما توده داره و
قصدنهایی اش سود بیشتر خودش و تمام جدوآباد و هفت پشت این طرف و آن
طرفشه،من نمی خوام با دست خودم به این عده کمک کنم تا بعدا که زیر یوغ رفتم
زبونم کوتاه باشه و هرچی بخوام بگم،همه بزنن تو دهنم و بگن:«خود کرده را
تدبیر نیست!خودت کردی که لعنت بر خودت باد!از ماست که بر ماست!»اون وقت
گردن کج کنم دردل به خودم لعنت بفرستم.می خوام دستام پاک باشن،می خوام در
تحمیق این به قول شما توده،قدمی برنداشته باشم.دیگه هم وقت و نفست رو برای
من حروم نکن،من تو عقایدو نظراتم خیلی ثابت قدمم،حالا اگه ممکنه منو برسون
خونه.دیر شده و مامان و بابام نگران می شن.
مسعود که حسابی جا خورده بود،برگشت و ماشین را روشن کرد.زیر لب گفت:
_باز خدا پدرتو بیامرزه،حرفت و رک و پوست کنده زدی.ولی آذر تو داری اشتباه
می کنی یه کم مطالعه کن.
دیگر به حرف هایش گوش نمی کردم.حرفم را زده بودم و خیالم راحت بود که دیگر
آب پاکی روی دست مسعود ریخته شده است و کاری به کار من ندارد.در دلم به حرف
هایم کاملا اعتقاد داشتم،ولی کیوان و غیرت و تعصبکورش هم یکی از مهم ترین
دلایلی بود که دلم نمی خواست خودم را درگیر کارهای بودار سیاسی بکنم و با
دستخودم تیشه به ریشه ام بزنم.مسعود هنوز داشت حرف می زد و سعی می کرد مرا
نرم کند.اما من مثل بچه های شیطان که سرکلاس به حرف های معلم گوش نمی دهند و
حواسشان پرت است در این فکر بودم که چرا رفیق مسعود آنقدر ساکت است.پیراهن
آبی کم رنگی به تن داشت و موهایش کمی بلندو مجعدبود.از پشت سر فقط همین را
می توانستم ببینم. و اینکه پهنای شانه اش خیلی زیاد است،تا در خانه به
هزارو یک احتمال فکر کردم که چرا ساکت است.«لال است؟کر است؟دیوانه است؟کم
حرف و خجالتی است؟عقب مانده ذهنی است؟شاید بی حوصله و عبوس است؟حرفی برای
گفتن ندارد؟نمی خواهد در کار من و مسعود دخالت کند؟شاید خارجی است و زبان
مارا نمی فهمد؟»
آنقدر غرق فکر کردن به دلایل سکوت پسرک بودم که متوجه ایستادن ماشین
نشدم.مسعود با رضایت خاطر گفت:خوشحالم از اینکه می بینم داری به حرف هام
فکرمی کنی...می شه لطف کنی اگر به نتیجه رسیدی که با حرفهای امروزت فرق
داشت،بهم خبر بدی؟من با توجه به اخلاق کیوان نمی خوام باعث دردسرت بشم،تو
هر وقت نظرت برگشت بامن تماس بگیر،اگر نبودم برام پیغام بذار،خوب؟
با گیجی سر تکان دادم و گفتم:خیلی منتظر من نمان.
بعد در ماشین را با دستی لرزان باز کردم وگفتم:خداحافظ.
وقتی در رابستم،نیم نگاهی به دوست مسعود که هنوز ساکت بود،انداختم.صورت رنگ
پریده ای داشتبا چشم های درشت مشکی و ابروهای پر پشت و سیبیل قهوه ای که
به صورتش می آمد،به طرف در خانه حرکت کردم که صدایش را شنیدم.
سرش را از میان پنجره در آورد و گفت:آذر خانوم اسم من نادره...
سرم را تکان دادم و به سرعت گفتم:خوشبختم،خداحافظ.
او هم لبخند گرمی زد و مسعود حرکت کرد.با دستانی لرزان زنگ زدم وقبل از
اینکه کسی دررا باز کند به دروغی که می خواستم بگویم فکرکردم.می خواستم
بگویم استاد دیر آمد و برای همین یک ساعت بیشتر نگهمان داشت.بعد در دل دعا
کردم که فریبا فضولی اش گل نکرده باشد و سراغم را نگرفته باشد.زیر لب
صلواتی فرستادم و به مادرم که در را بازکرده بود سلام کردم.مادربا نگرانی
نگاهم کرد و با صدایی آهسته،پچ پچ کرد:آذر کجایی؟از نگرانی دیوونه
شدم.آقاجونت هم کلافه است.
با بغضی در گلو وارد خانه شدم و طبق معمول که در ذهنم به دروغی که می
خواستم بگویم فکرمی کردم،حقیقت را از سیرتا پیاز گفتم.نمی دانم از ترس
رسوایی بود یا از ذاتم که نمی توانستم دروغ بگویم،حتی اگر به ضررم بود نمی
توانستم فیلم بازی کنم و داستان ببافم.انتظار داشتم پدرم عصبانی شود و مثل
کیوان از اینکه همراه مسعود سوار ماشین شدم، خونش به جوش بیاید و خانه
نشینم کند،اما پدرم که تا آن لحظه ساکت مانده بود و با دقت به حرف هایم
گوش می داد،گفت:
_آفرین آذر خانوم!
فکر کردم مسخره ام می کند و با گفتن این جمله می خواهد بگویید اصلا ازمن
انتظار نداشته و دعوایم کند اما پدرم ادامه داد:خوب جوابی به مسعود
دادی،دخترم.از این آدم ها تو دنیا فراوونه،دنبال طعمه هایی می گردن که اونا
راو به خواسته هاشون برسونه.مثل نردبون،مثل پله ازت بالا می رن و
سوءاستفاده می کنن.جواب درستی دادی،حق با توست،اینا می خوان بیان سر کار
تاهمین توده زحمت کش و بچاپن حالا به هر اسمی باشه فرق نمی کنه.واقعا
خوشحالم که تو آنقدر فهمیده و با شعوری...
با شنیدن حرف های پدرم،مادر که نگران از عواقب راستگویی من،کنار دیوار غوز
کرده بود راست ایستاد و لبخند زد:ماشاالله آذر خیلی فهمیده است.من که گفتم
بد به دلتون راه ندید،آذر عاقل و داناست.
با این که خوشحال بودم ماجرا به خیر گذشته،گوشه ای از دلم ناراحت و نگران
که چرا تمام ماجرا نگفته بودم.در میان صحبت هام اصلا اشاره ای به دوست
مسعود نکرده بودم.بعد به خودم دلداری دادم:«نترس!کسی نمی فهمه،مسعود که
نمیاد حرفی بزنه،کسی هم منو ندید.تازه خیلی هم دروغ نگفتم پسره بود و نبودش
فرقی نمی کرد.مهم مسعود و پیشنهادش بود که گفتم!»
چند روز بعد،وقتی هما با هیجان مرا به گوشه ای کشاند وگفت:«آخر هفته می
خواد برات خواستگار بیاد!»تمام ماجرا یادم رفته بود.با خستگی کلاسورم را
روی میز گذاشتم و به صورت گرد وتپل خواهرم که از هیجان گل انداخته بود،نگاه
کردم.
هما آب دهانش را قورت داد و گفت:
_مامان داشت به آقاجون می گفت،من هم شنیدم.می گفت پسره خیلی خوب و خانواده
داره.
بی حوصله گفتم:بس کن هما!آخه تو چرا آن قدر فضولی؟!
لب برچید و موهای بلندش را به عقب تاباند:تقصیر منه که می خوام خبرت
کنم.اصلا به من چه؟
برای این که از دلش در آورم گفتم:حالا کی هست؟
مثل بچه ها یادش رفت که ازدلم رنجیده،برگشت و روی تخت نشست:
_مثل اینکه غریبه است.مامان می گفت فامیل یکی از هم دانشگاهی های توست.ولی
انگار خوشش هم آمده بود.می گفت پسره تحصیل کرده خارجه...
در فکر فرو رفتم.یعنی کدام یک از بچه ها برایم خواستگار تراشیده بود؟همه در
دانشگاه می دانستند که من دلم نمی خواهد ازدواج کنم و با ازدواج باید با
درس و دانشگاه خداحافظی کنم.یعنی کی به خودش جرات داده بود و می خواست
بدبختم کند؟آن هم دوستی که شماره تلفن مرا داشت.در دانشگاه تعداد انگشت
شماری از بچه ها شماره تلفن مرا داشتند و آنها هم همه دوستان صمیمی ام
بودند و از وضع من و مشکلم با کیوان خبر داشتند.تا صبح از این دنده به آن
دنده غلتیدم و به یکی یکی افرادی که شماره تلفنم را می دانستند فکر
کردم،این که کدامشان برایم لقمه گرفته بود.با خودم قرار گذاشتم فردا وقتی
به دانشگاه رفتم از یکی یکی شان بازجویی کنم تا بدانم این دسته گل را کی
به آب داده است؟بعد شروع کردم به دعا خواندن و از خدا خواستم این یکی را هم
یک جوری از سر راهم بردارد.فقط یک سال دیگر مانده بود و خیلی حیفم می آمد
که درسم نیمه تمام بماند.
پایان فصل دوم
در امتداد نگاه تو