رمان در پایان شب قسمت سوم
![]()
فصل سوم
با شنیدن صدای خشمناک کیوان،خواب از سرم پرید.بلند شدم و به طرف تخت خواب هما نگاهی انداختم و متوجه شدم در اتاق تنها هستم.ساعت هشت صبح بود و صدای کیوان از آشپزخانه می آمد.نفس در سینه ام حبس شده بود،به طور غریزی می دانستم صحبت در مورد من است.هر وقت صدای کیوان آن گونه می لرزید و داد می کشید،می دانستم پای من حتما در قضیه گیر است.مثل گربه ای که برخلاف موهایش ،نوازش شده باشد درکمین نشستم وعصبی منتظر ماندم تا جواب مادر را بشنوم.نمی دانستم صحبت در مورد چیست،هنوز گیج و خواب آلود بودم.بلند شدم و با سستی موهایم را بالای سرم جمع کردم،می خواستم به بهانه دست و صورت شستن از اتاقم بیرون بروم و ته و توی قضیه را در بیاورم.به محض گشودن در،چشمم به هما افتاد که مثل موش پشت در آشپزخانه قوز کرده و گوش ایستاده بود.با دیدن من انگشت اشاره را روی بینی اش گذاشت واخم هایش را در هم کشید.جلو رفتم و کنارش ایستادم.پچ پچ کنان پرسیدم:چی شده؟زمزمه کرد:کیوان دوباره داغ کرده،مامان بهش گفته امروز قراره برای تو خواستگار بیا،قاطی کرده...
با تعجب به هما نگاه کردم و گفتم:چرا؟می خواد من زن این یکی بشم؟
هما همان طور که حواسش به حرف های کیوان و مادرم بود گفت:نه،این دفعه قضیه کاملا برعکسه آقا کیوان این بار از این دیوونه شده که چرا خواستگارو یکی از دوستای تو معرفی کرده،از صبح داره قر می زنه و حرص می خوره!
صدای غرش کیوان،حرف هما را نیمه تمام گذاشت:
_من از اول گفتم نذارید بره دانشگاه،بفرما!حالا تحویل بگیرین.آقاجون اون موقع که ما رو جلوی این یک الف بچه سکه یه پول می کرد،باید فکر حالا رو می کرد.دختره سر خود شده،برا خودش خواستگار می تراشه.
صدای مادرم آرام و دلجویانه بلند شد:کیوان جون تو هم زیادی دیگه داری مته به خشخاش می ذاری ها!این یکی هم یه خواستگاره مثل بقیه..بعدش هم حتی اگر این طوری که تو می گی باشه،آذر کار درستی کرده،خلاف شرع که نکرده،هر دختری یک روزی ازدواج می کنه.آذر هم یک دختر مثل بقیه دختراس،یک دختر خوب و نجیب هم اگه کسی سر راهش سبز شد باید بگه با خانواده صحبت کنید که این کارو کرده،تو چه انتظاری از خواهرت داری؟ماشاالله با این همه خوشگلی و برازندگی،مثل گل پاک و ساده است.دخترای دیگه رو نمی بینی چطوری می گردن و تا شوهر کنن،ده تا دوست پسر عوض می کنن؟
صدای کیوان شیشه ها را لرزاند:چی می گی مامان؟اگه این طوری بود که سرشو می بریدم،حرفا می زنی ها!شما و ها آقا جون دختره رو پرو می کنید،دیگه آنقدر وقیح شده که...
بی طاقت در آشپزخانه را باز کردم.مادرم پشت میز آشپزخانه نشسته و کیوان کنار سماور ایستاده بود.با دیدن من حرفش نیمه تمام ماند.زیر لب سلام کردم،مادرم جوابم را داد ولی کیوان به جای سلام،پوزخندی زد و گفت:حتما تو دانشگاه هم از این قر و غمزه ها می آی که کشته مرده هات میان خواستگاری،آره؟
سرم را پایین انداختم و پشت میز نشستم.کیوان که از سکوت من شیر شده بود جلو آمد و گفت:
_این یارو کیه که جرات کرده بیاد خواستگاری؟می ری بهش می گی گورش رو گم کنه و گرنه من خودم خاکش می کنم.
دیگر نتوانستم ساکت بمانم،سرم را بالا گرفتم و نگاه پر کینه ای به طرفش انداختم و گفتم:
_بس کن کیوان،از تهمت های تو خسته شدم.من اصلا نمی دونم اسم این بابا چیه،چه برسه به این که بشناسمش و بهش بگم نیاد خواستگاری!در ضمن بهتره یادت بمونه این خونه بزرگتر داره،ما هم بی سرو صاحب نیستیم که تو برامون هارت و پورت کنی و شاخ و شونه بکشی،من دیگه بزرگ شدم و عقلم به اندازه کافی می رسه اگه می خوای احترامت حفظ بشه،خودت باید احترامت رو نگه داری،بهت بگم که دیگه از این عربده کشی های تو خسته شدم.
کیوان آنقدر بهت زده و جا خورده بود که برخلاف انتظارم چیزی نگفت،فقط قاشق چای خوری را که در دستش بود محکم روی میز پرت کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.بعد از رفتن کیوان،هما به سرعت وارد آشپزخانه شد و رو به من گفت:کیف کردم آذر!کیوان رو کارد می زدی خونش بیرون نمی زد.
مادر چشم غره ای به هما رفت و گفت:باز قاطرا رو نعل می کردن پشه کوره هم پاشو گرفت بالا؟به تو چه که فضولی می کنی؟
هما لب برچید:اِمامان؟
مادر بی اعتنا به غرولند هما خطاب به من گفت:حالا واقعا نمی شناسیش آذر؟
با تعجب نگاهش کردم:مامان شما اصلا به من گفتین امروز خواستگار می آد؟اسمشو بهم گفتین؟من علم غیب دارم؟
دلجویانه لبخندی زد و دستی به موهایش کشید:والله از دست این کیوان،می ترسم حرف بزنم!چند روز پیش یه خانومی زنگ زد،کلی حال و احوال کرد.جوری حرف می زد انگار صد ساله ما رو می شناسه!خلاصه گفت،می خواستین برای امر خیر مزاحم بشیم،یکی از دوستای آذر خانوم،شما رو معرفی کرده...اسم و رسمش رو پرسیدم جواب داد ما از خوشنویش ها هستیم...
هما پرید وسط حرف مادر:یعنی خطاطه؟
مادر شانه هایش را بالا انداخت:چه می دانم والله،ولی می گفت پسرش خارج درس خونده،حالا هم آمده ایران یک سر و سامانی به زندگیش بده و با برادش یه کارو کاسبی راه بندازه.مادره می گفت پسرش خیلی مشکل پسنده،اما دختر شما رو پسندیده.حالا از کجا آذر رو دیده خدا می دونه؟
هما دوباره پرید وسط:حتما دوست آذر یواشکی نشونش داده،وقتی دانشگاه تعطیل می شه هزار نفر جلوی در هستن.شاید این یکی هم تو جمعیت آذر رو دیده...
دوباره مادرم شانه انداخت:چه می دانم والله!حالا کیوان پدر مارو درآورده که اگر به این آدم دختر بدین اِل می کنه وبِل می کنه.یکی نیست بهش بگه آدم عاقل حالا هنوز نه به باره نه به داره...
همانطور که حرف می زد محکم روی دست هما کوبید:تو هنوز نمی دونی با دست نمی رن تو ظرف عسل،خرس گنده؟
هما دستش را در دهانش فرو برد و لب برچید.به مادرم که اخم هایش در هم بود رو کردم:
_حالا آقاجون چی گفتن؟
_آقاجونت حرفی نزد.گفت حالا بیان تا ببینیم،والله من نمی دونم این اخلاق تلخ کیوان به کی برده،آقاجونت به اون خوش اخلاقی وآقایی،من هم که اهل داد و بیداد و مرافعه نیستم از دست این کیوان که مثل دم مار می مونه.
دوباره روی دست هما زد:اِ..پاشو دست و روتو بشور بیا مثل آدم صبحونه بخور دیگه،دلم به هم خورد با اون ناخن های دسته بیلت هی می ری تو عسل!
با حواس پرتی پرسیدم:حالا کی قراره بیان؟
هما خندید:بَه!چراغونی پارسال!خوب امروز.
مادر به هما توپید:تو باز گوش وایستادی فضول خانم؟
بعد رو کرد به من:امروز ساعت شش،هفت بعداز ظهر.اون کت و دامن مشکی ات رو دادم خشکشویی،سر راه بگیرو بیا.
آن روز در دانشگاه حواسم حسابی پرت بود.به دوستانم نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم یعنی کدامشان برای من خواستگارتراشیده است؟با عصبانیت به کیوان فکر کردم.آخر چرا این قدر به من بدبین بود؟مگه من چه کرده بودم؟از ترس به خودم لرزیدم.اگر یک کاری کرده بودم چه می کرد؟کیوان پسر زبرو زنگ و کاری بود که حسابی خودش را در بازار جا انداخته بود ووضعش خوب شده بود.در خانه هم گاهی به مادر کمک می کرد وبرایش شیشه ها را پاک و پرده ها را آویزان می کرد.ولی به طورکلی پسر بداخلاقی بود که باهیچ کدام از ما،زیاد حرف نمی زد مگر وقتی که می خواست دعوایمان کند،البته وضع هما بهتر از من بود.به قول مادرم من سپر بلای هما بودم.در مواقعی که بهانه ای دستش نمی دادم هم با اخم و تخم نگاهم می کرد و به زور جواب سلامم را می داد،حتما می خواست پررو نشوم وبا او زیاد احساس صمیمیت نکنم.اما ته دلم می دانستم که دوستم دارد و من هم دوستش داشتم.با این که ازش می ترسیدم و حساب می بردم،طاقت دیدن ناراحتی اش را نداشتم.
بعداز کلاس،با فریبا از دانشگاه بیرون آمدم.در میان راه جریان خواستگاری را برایش تعریف کردم و گفتم:تو فکر می کنی کی منو معرفی کرده؟
فریبا با حرارت جواب داد:به خدا آذر کار من نیست.من به کسی نگفتم.
_من منظورم تو نبودی،می دونم اگه تو برام خواستگار پیدا کرده بودی حتما بهم می گفتی،فکر می کنی کار کی باشه؟
فکری کرد و گفت:نمی دونم،آخه تعداد کسایی که تلفنت رو دارن خیلی کمه،یکی فخری،یکی مریم،یکی زهره یکی هم من،اونا هم بچه هایی نیستن که بدون اطلاع تو چنین کاری بکنن.
بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:
_حالا ناراحت نباش،این دفعه که کیوان خودش هم مخالف ازدواج با این خواستگاره،تو هم از فرصت استفاده کن و دست به سرش کن.
وقتی کت و دامنم را از خشکشویی گرفتم،آهسته به طرف خانه راه افتادم و باخوشحالی به پیشنهاد فریبا فکر کردم.حق با او بود.این بارکیوان مخالف بود و به راحتی می توانستم جواب منفی بدهم.وقتی به خانه رسیدم،کیوان هم آمده بود و این ثابت می کرد که برای مخالفت علنی برای خواستگاران آمده و ثابت قدم است.مادر طبق معمول همه جا را تمیز کرده و میوه و شیرینی های ممتاز و گرانقیمتی که همیشه آقاجونم در این جور مواقع می خرید را مرتب در ظرف چیده بود و رویشان را دستمالی کشیده بود که تازه و تمیز بمانند.بعد از ناهار من و هما ظرف ها را شستیم و خشک کردیم،به طرف اتاقمان رفتیم تا قبل از آمدن مهمان ها کمی استراحت کنیم.پدرم عادت داشت بعد از ظهر ها چرتی کوتاه بزند و به آرامش خانه در آن مدت خیلی اهمیت می داد.هما در اتاق را بست و با صدای آهسته ای گفت:خدا کنه امروز به خیر بگذره،کیوان مثل اسپند روی آتیش شده.
بی اعتنا روی تخت دراز کشیدم و گفتم:اتفاقا بهتر،من از خدا می خوام که راحت و بی دردسر درسم را بخوانم و معلم بشم.این دفعه خیالم راحته که کیوان کاری به کارم نداره.
هما روی تخت مقابلم نشست و گفت:ظهر داشت تو گوش مامان می خوند که مطمئنم این پسره دوست آذره،هرچی مامان می گفت این طور نیست وآذر روحش از این جریان خبر نداره،حرف خودشو می زد.آنقدر برات خطو نشون کشید که خسته شد.
بعد همانطور که ادای کیوان را درمی آورد ادامه داد:«اگه آذر جواب مثبت بده اِل می کنم،بِل می کنم.اصلا بی خود بهشون اجازه دادین بیان خونه،خواستگاری!چه معنی داره آدم هر تازه به دوران رسیده ای رو تو خوانه اش راه بده...»آخر سر مامان بهش گفت ساکت بشه،اون هم بهش برخورد.انتظار داره همه به حرفش گوش کنن و تشویقش کنن که آنقدر بداخلاق و بد بینه!اَه!همه اش می ترسم تو ازدواج کنی بری،من بیفتم گیر این کیوان سگ اخلاق!
آهسته گفتم:هما،کیوان برادر بزرگ ماست باید احترامشو داشته باشی.آنقدر هم مثل خاله زنک ها حرف نکش.
هما که انتظار چنین برخوردی را نداشت وپشتش را به من کرد و گفت:
_از بس ساده و تو سری خور هستی،کیوان آنقدر اذیتت می کنه،دیگه!حیف ازمن که آنقدر هواتو دارم.
دلجویانه گفتم:خیلی ممنون،ولی اینو بدون که کیوان هم برادرماست.از گوشت و خون هم هستیم ان هم قصد اذیت کردن منو نداره،فقط از محبت زیاده که این کارا رو می کنه.
هما صدایی از روی غضب درآورد و چیزی نگفت.من هم در سکوت به بعد ازظهری که داشتم فکرکردم.می دانستم که حتما باید برای خانواده خواستگار چای در استکان های کمر باریک ببرم.آقاجونم به شدت اعتقاد داشت که برای هرخواستگار بایدچایی ببرم حتی اگر می خواهم به آنها جواب رد بدهم.می گفت خانواده ای که برای خواستگاری به خانه می آیند به هر حال به امیدی می آیندو زحمت می کشند و این کمترین احترامی است که می توانیم در برابرشان به جا بیاوریم.اعتقاد داشت که این کار،رسم ادب هست و من باید با خوشرویی اطاعت می کردم.نفهمیدم کی خوابم برد اما با تکان های دست مادرم از جا پریدم.به محض گشودن چشم هایم،با عجله گفت:پاشو دیگه،دور از جون خواب مرگ رفتی؟پاشو الان پیداشون می شه،صورتت مثل کاسه ماست پف کرده و سفید شده،پاشو لباست رو بپوش موهاتو شونه کن...
بعد سرش رو جلو آورد و زمزمه کرد:سروصدا نکن تااین فتنه بیدار نشه...
با دست به تخت هما اشاره کرد.با سستی از جا برخاستم تا دست و صورتم را بشورم،کیوام غضبناک در راهرو نشسته بود و با پا روی زمین ضرب گرفته بود.با دیدن من اخمهایش را در هم کشید و در جواب سلامم گفت:
_تو لازم نکرده بیای جلوها،تو همون اتاقت می مونی.
با خونسردی گفتم:اما آقاجون گفتن حتما باید سینی چای رو من ببرم.با آقاجون صحبت کن.
صدای ترسناکی از گلویش خارج شد،به سرعت در دستشویی چپیدم تا فرصت صحبت به کیوان ندهم.در آینه دستشویی به صورت خیس از آبم نگاهم کردم.صورت گرد و سپیدی داشتم با چشم های مشکی و ابروهای پیوسته و نازک،بینی ام قلمی و لبهایم نازک و کشیده بود.رویهم رفته زشت نبودم،یک زیبایی عادی و دخترانه که با موهای بلند و صاف خرمایی ام کامل می شد.در سکوت لباس پوشیدم و موهایم را شانه کردم،موهایم بلند و بود و تا کمرم می رسید.تصمیم گرفتم همانطور آزاد روی شانه رهایشان کنم،نیمی از وجودم از اذیت و آزار کیوان لذت می برد و دوست داشت که حرصش را در بیاورد.وقتی زنگ زدند،مادرم برای دهمین بار شفارش کرد،اول تو استکانها چای بریزم بعد درون سینی بگذارم(قابل توجه دخمل خانم های دم بخت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)صاف راه بروم و سینی را محکم بگیرم.لبخند بزنم اما نخندم...تمام دستوراتش را حفظ بودم،هر بار همین حرف ها را می زد.قبل از ورود مهمانها کیوان با صدایی خفه زیر گوشم گفت:
_موهاتو جمع کن،نیشتو هم ببند وگرنه گردنت رو می شکونم.
بعد با عجله به طرف در رفت.در اتاقم را بستم و به هما که هنوز خواب بود ،خیره شدم.صدای سلام و تعارف پدرو مادرم را می شنیدم و صدای ناآشناو غریبه که جواب می دادند واحوالپرسی می کردند.قلبم محکم می کوبید و دلم در تب و تاب شنیدن صدای مادرم بود که صدایم کند.سرانجام بعد از گذشت یک ربع،صدای مادرم بلند شد:
_آذر خانم،این چای چی شد؟
از جابرخاستم و دامن مشکی ام را صاف کردم.در آینه نگاهی انداختم و مطمئن شدم سرووضعم مرتب است.هما خواب آلود پرسید:آمدن؟
آهسته گفتم:آره،من می خوام چای ببرم.
به سرعت درجایش نشست،اما قبلا از آن که حرفی بزند من از اتاق خارج شدم و به طرف اشپزخانه رفتم.سینی چای را محکم در دستانم گرفتم و به طرف پذیرایی رفتم.هر شش استکان را پر از چای کرده بودم،چون نمی دانستم چند نفر هستند،اگر زیاد می آمد به آشپزخانه برش می گرداندم اگر هم کم می آمد،باز می آوردم.در افکارم غرق بودم و سعی می کردم هول نشوم.مجسم می کردم که با ورود به پذیرایی پایم به ریشه های فرش گیر می کرد و با سینی چای زمین می خوردم و همه می خندیدند،سرم را تکان دادم تا از آن افکار احمقانه خالی شود،زیر لب بسم الله گفتم و وارد شدم.از شدت تعجب و حیرت،صدای سلامم را حتی خودم به زور شنیدم.به مادرو پسری که روی مبل های بزرگ جا خوش کرده بودند،خیره ماندم.آنچه را می دیدم باور نمی کردم،چنان دست و پایم را گم کرده بودم که حس می کردم همه متوجه شده اند.کسی که به عنوان خواستگار به خانه مان آمده بود،دوست مسعود بود.همان که ساکت و بی حرکت در ماشین نشسته بود و فقط در آخرین لحظه خودش را معرفی کرده بود.صدای خانم خوشنویس من را از آن بهت و حیرت درآورد:به به،آذر خانم،حال شما چطوره؟
سینی چای را با احترام جلویش گرفتم و گفتم:خیلی ممنون.
بعد با سینی مقابل نادر ایستادم،با لبخند آشنایی چای را برداشت و تشکر کرد.وقتی سینی چای را جلوی کیوان گرفتم،زیر لب غرید:خفه ات می کنم.مگه نگفتم موهاتو جمع کن؟
بی آنکه جوابش را بدهم.از اتاق خارج شدم.هنوز در تعجب و حیرت بودم،باورم نمی شدنادر با همان یک دیدار آن هم به آن صورت،مرا پسندیده باشد.از یادآوری قیافه عصبانی و گرفته کیوان خنده ام گرفت.هما با بی صبری روی تخت نشسته بود و با دیدن من،از جا پرید:دیدیش؟چطوری بود؟چند نفرن؟می شناختیشون؟
بی حوصله گفتم:بس کن هما،صداتو می شنون،بده.
دلم می خواست در آرامش به آنچه دیده بودم فکر کنم.مادر نادر،زن مهربانی به نظر می رسیدکه چادر گلداری به سر داشت.اطمینان داشتم چادر مشکی اش را در خانه ما با چادر گلدار عوض کرده،صورتش جذاب و غمگین بود.نادر هم کت و شلوار مرتبی به تن داشت و سیبیل و موهایش از دفعه قبل که دیده بودمش،مرتب تر شده بود.با شنیدن صدای پدرو مادرم که تعارف می کردند خانم خوشنویس برای شام تشریف داشته باشند،متوجه شدم مهمانها دارند می روند.با عجله بیرون دویدم تا خداحافظی کنم.این هم از مواردی بود که آقاجانم رویش حساس بود.حتما برای خداحافظی باید جلو می رفتم.نادر با دیدن دوباره ام،لبخند زد و مادرش با مهربانی در آغوشم کشید:خوب آذر خانم،به مامان جون و آقاجونتون هم گفتم:ما منتظر جواب هستیم.من برای این پسرم کلی آرزو دارم و دلم می خواد عروسی شو ببینم،به مادر جونت هم گفتم،تا به حال هر چی بهش اصرار می کردم زیر بار نمی رفت اما حالا خودش پا پیش گذاشته،منم دلم می خواد دختر باکمالاتی مثل شما عروسم بشه...
بعد دوباره از همه خداحافظی کردو به طرف در رفت.نادر با احترام به پدرم دست داد و خداحافظی کرد.کیوان در هنگام دست دادن،از شدت عصبانیت باد کرده بود ولی هرچه بود جلوی مهمانها آبروداری می کرد و حرفی نمی زد،البته آن هم از ترس آقاجانم بود.سرانجام وقتی مادرو پسر در را پشت سرشان بستند،نفس راحتی کشیدم.کیوان که به سختی سعی می کرد جلوی پدرم داد نکشد،گفت:تو که می گفتی این پسره رو نمی شناسی...
به زحمت گفتم:هنوز هم می گم.
صدای کیوان از خشم لرزید:از بس رو داری!همه عالم و آدم فهمیدم شما از قبل باهم آشنا بودین.تا تو وارد شدی ماتت برد،دهن پسره هم باز مونده بود،نمی تونست نیشش رو ببنده.
صدای پدرم قاطع و محکم بلند شد:آقاکیوان بس کن!
کیوان دور خودش چرخید:اِ،آخه آقاجون شما یک چیزی بفرمایید.این دختر حیا نداره،بازم دروغ می گه.
_گفتم ساکت.
و کیوان ساکت شد.پدرم به اتاقش رفت و غائله ختم شد.من ماندم و هزار سوال بی جواب.نادر آدرس خانه مان را می دانست،چون آن روز مسعودمرا به خانه رسانده بود،اما مانده بودم که شماره تلفنم را چطور پیداکرده بود؟از فکر اینکه کیوان به حقیقت پی ببرد،تنم لرزید.بعد از اینکه کیوان از خانه بیرون رفت،مادر به اتا قمان آمدو هما را پی کاری فرستاد و رو به من گفت:
_نظر تو چیه،آذر جون؟به نظر من که آدمهای بدی نبودند.مادرش که خیلی خانم و با شخصیت بود،پسره هم به نظرم صاف و ساده رسید.خودت چی می گی؟
عجولانه گفتم:من فعلا قصد ازدواج ندارم،شما که خوب می دونید می خوام درس بخونم...
مادر سری تکان داد وگفت:منم بهشون گفتم،ولی پسره با خوشرویی گفت چه اشکالی داره؟خوب ادامه تحصیل بدن.هرچی ما گفتیم یه جواب از تو آستینشون درآوردن.آدرس خونه و محل کار هم دادن که اگه خواستیم تحقیق کنیم.
_آقاجون چی گفتن؟
_هیچی،بهشون گفت ما فکرامونو می کنیم وخبرتون می کنیم.خوب اینطوری که می گفتن شرایتشون بد نبود.برادر بزرگتره ازدواج کرده،پدرشون سالها پیش مرده و مادرشون دست تنها این دو تا پسررو بزرگ کرده و به ثمر رسونده،خونه شون دو طبقه است که تا حالا طبقه بالا دست مستاجر بوده،اما می گفت حالاکه پسرم می خواد زن بگیره،می گم بالا رو خالی کنن.خلاصه خونه آماده دارن،پسره هم درس مهندسی خونده و می خواد با داداشش پول بذاره یک کارخونه بزنه،نمی دونم کجا گفت،...وضعشون بد نیست،با شخصیت و مودب هم بودن.
وقتی دید من حرفی نمی زنم،گفت:حالا قراره زنگ بزنن جواب بگیرن.
از ترس اینکه حقیقت را از زیر زبانم بیرون بکشد گفتم:حالا بذار آقاجون تحقیق کنن.
مادر با ناباوری لبخند زد:اِ؟...پس تو خوشت اومده و نظرت مساعده،نکنه این کیوان بیچاره حق داشت؟
ورود هما،سوال مادررا بی جواب گذاشت و من هم از خدا خواسته از زیر جواب دادن در رفتم.با شناختی که از خودم داشتم،می دانستم که نمی توانم دروغ بگویم و دلم هم نمی خواست کسی از حقیقت با خبر شود.در دل دعامی کردم نادر هم حرفی نزند.به خودم دلداری می دادم که اگرمی خواست چیزی بگوید همان اول می گفت.بعد از یکی دو روز،دیگر به خواستگار عجیب و
پایان فصل سوم
در امتداد نگاه تو