فصل چهارم
نمی دانم چه شد که به نادر جواب مثبت دادم.گاهی فکر می کنم شاید علتش مخالفت های کیوان بود که درست از روز بعد از خواستگاری شروع شد.تا چشمش به من می افتاد،با غیظ می گفت:

_وای به حالت آذر اگر...
جمله را ادامه نمی دادم تا من حسابی بترسم.گاه و بی گاه صدای حرف زدنش را با مادرم می شنیدم که طبق معمول برایم خط و نشان می کشید.چند روز بعد از خواستگاری،پدرم طبق معمول صدایم کرد.همیشه در مواردی که خواستگار را با صلاحیت تشخیص می داد،در موردش تحقیق می کرد و نتیجه تحقیقاتش را به اطلاع من می رساند.با خجالت وارد اتاقش شدم و روی صندلی چوبی سفت و ناراحت اتاق نشستم.بعداز چند لحظه آقاجانم شروع به صحبت کرد:
_آذر خانم من در مورد این آقا سوال کردم،یک برادر بزرگ تر داره به اسم ناصر که چند سال ازدواج کرده و بچه هم داره،این آقا کار آزاد داره و کسبه و اهل محل خیلی ازش تعریف می کردن.آدم پاک و درستیه،اهل هیچ خلافی نیست.مادرشون بعد از مرگ همسرش این دو تا بچه را دست تنها بزرگ کرده،با پول اجاره طبقه بالای خانه اش!وقتی هم نادر برای ادامه تحصیل می ره خارج،برادرش بهش کمک می کنه و اینطور که شنیدم این پسر تو دانشگاه جزو نفرات ممتاز بوده واز بورسیه دانشگاه استفاده می کرده و روی پای خودش ایستاده و تازه اونجا کار هم می کرده و اندک پس اندازی هم داره.همسایه ها ازشون راضی بودن و مادر و پسر به ادب و مهربانی و انسانیت شهره عام و خاص هستند.حالا هم انگار قراره این آقا با برادرش کارخانه مواد غذایی بزنن و شریک بشن.در هر حال آدم های خوب و مسلمانی هستن،حالا فکراتو بکن.
پدرم هرگز مستقیما از من سوال نمی کرد و من هم هیچ وفت در برابر حرف های پدرم اظهار نظر نمی کردم.فقط ساکت و سربه زیر گوش می دادم وبعدا نظرم را به مادرم اعلام می کردم و او هم نتیجه را به پدرم منتقل می کرد.این بار هم چیزی نگفتم و به اتاقم رفتم تا در تنهایی فکر کنم.برایم عجیب بودکه پدرم به توده ای بودن نادر اشاره ای نکرده است،محال بود که در تحقیق از محل کار و در و همسایه کسی این نکته را به گوشش نرسانده باشد،اطمینان داشتم اگر می فهمید اصلا خوشش نمی آمد.چون اصولا از سیاست و این جور بازی ها بیزار بود.بعد با خودم فکر کردم شایدنادر مخفیانه فعالیت می کند و تا به حال نگذاشته کسی بویی ببرد.دو دل بودم و در دنیای شک و تردید دست و پا می زدم که با برخورد کیوان ورق به نفع نادر برگشت.آن روز همه در حال نشسته بودیم و تلویزیون نگاه می کردیم،آقاجانم خانه نبودو مادرم مشغول سبزی پاک کردن بود که تلفن زنگ زد.وقتی کیوان خانه بود هیچکدام از ما جرات نداشتیم تلفن را برداریم.این بار هم خودش گوشی را برداشت و با بد خلقی گفت:الو؟
از سلام و احوالپرسی سردش فهمیدم آن طرف خط از دوستان یا افراد دلخواهش نیست،بعد از چند لحظه،دستش را روی گوشی گذاشت و به مادرم اشاره کرد:
_مامان،خوشنویسه...بهش می گی جوابمون منفی است و قال قضیه رو می کنی ها!
مادر دسته سبزی ها را رها کرد و گفت:قرار بود آخر هفته زنگ بزنن،چرا به این زودی؟
کیوان پوزخند زد:آتیششون تنده دیگه!...بیا بگیر،بگو برن پی کارشون.
مادر نگاهی پرشگر به جانبم انداخت و از جا برخاست.با اینکه از کیوان می ترسیدم و دلم آشوب بود،گفتم:مامان بهشون بگید،شب زنگ بزنند با خود آقاجون صحبت کنند.
چشم های کیوان داشت از حدقه بیرون می زد،مادر گوشی را گرفت و سلام و تعارف گرمی کرد.فورا از جایم بلند شدم و به اتاقم پناه بردم.می دانستم که با پایان یافتن مکالمه مادر،کیوان حتما الم شنگه ای به پا می کند.به هماکه تظاهر می کرد همه حواسش به تلویزیون است نگاهی انداختم و به سرعت داخل اتاق شدم.حدسم درست بود و بعد از این که مادر گوشی را گذاشت صدای فریاد کیوان بلند شد:
_دختره بی حیا،بی چشم و رو.آنقدر سرخود شده که روی حرف من،حرف می زنه.تو غلط کردی گفتی با آقاجون صحبت کنن،ببین آذر!مگه از روی نعش من رد شی زن این پسره بشی!
صدای مادرم ملتمسانه بود:بس کن کیوان!زشته،درو همسایه می شنون.آخه تو چرا آنقدر جوش می زنی؟تا چند وقت پیش اصرار داشتی آذر ازدواج کنه.مگه تو نبودی که می گفتی که دیگه وقتشه آذر بره سر خونه و زندگی اش،دیگه داره دیر می شه و چشم و گوشش باز می شه و از این حرف ها؟
صدای کیوان بلند شد:بله،من بودم.ولی نمی ذارم با دوست پسرش سر مارو شیره بماله!این پسره بی پدر و مادره،دست به دهنه،در حد ما نیست.
می توانستم از صدای مادر بفهمم که دیگر حوصله اش از دست کیوان سر رفته:
_بی خود پشت سر مردم حرف نزن!پسره خیلی هم خانواده داره.آقاجونت رفته و پرسیده به خوبی و مهربونی شهره عام و خاص هستند.این که تو بچگی یتیم شده هم نه تنها عیب نیست بلکه نشون می ده چه مادر شیر زنی داشته که به ثمر رسوندتشون و لات و چاقو کش تحویل نداده.
اما با تمام این حرف ها مرغ کیوان یک پا داشت.بیخودو بی جهت مخالفت می کرد و وقتی می دید هیچ کس به حرفش گوش نمی ده،عصبانی می شد و لجبازی می کرد.به هر حال آن روز مادر بی توجه به حرف های کیوان به اتاقم آمد و گفت:آذر جون چند روز پیش آقاجونت رفت تحقیق کرد و می دونم که نتیجه را به خودت گفت،به من هم گفته بود از تو بپرسم که نظرت چیه،آنقدر کارای جور واجور برایم پیش آمد،یادم رفت.ولی امشب قراره خانم خوشنویس دوباره زنگ بزنه،بگو ببینم مادر نظر تو چیه؟
همانطور سر به زیر پرسیدم:شما نظرتون چیه،مامان؟
می دانستم از اینکه او را طرف مشورتم قرار داده ام،خوشحال است.آهی کشید و گفت:
_والله چی بگم؟آرزوی من خوشبختی توست.راستشو بخوای من ازشون خوشم اومده...مخصوصا از مادرش که بهم گفته سیده و قسمم داد که بی خودی بی جهت قلاب سنگشون نکنیم.می گفت با سختی و آبروداری پسرش رو به عرصه رسونده و طاقت دیدن ناراحتیشو نداره انگار پسره تو رو دیده و خوشش اومده...
از ترس برملا شدن حقیقت،فوری گفتم:خوب من باید یکی دو جلسه باهاش صحبت کنم.چند تا سوال دارم که باید بپرسم،قبل از آن نمی توانم تصمیم بگیرم.مادر همانطور که نخ های خیالی روی قالی را جمع می کرد،گفت:والله چی بگم؟این کیوان آنقدربدخلقی می کنه که آدم می ترسه دوباره دعوتشون کنه،حالا من با آقاجونت صحبت می کنم،ببینم چی می گن؟
آن شب برای فرار از شنیدن حرف های کیوان،زود خوابیدم و نفهمیدم مادرم جواب خانم خوشنویس را چه داد،ولی وقتی از دانشگاه برگشتم،صدایم کرد و تند تند گفت:
_آذر،بیا تاهما و کیوان نرسیدن باهات حرف دارم.
دستم را گرفت و در آشپزخانه را پشت سرم بست.فوری گفت:من دیشب با آقاجونت صحبت کردم.گفتن اشکالی نداره یکی،دوبار با این پسره بری بیرون،فقط باید به من بگی و بری.فقط هم یکی،دو بار...تو این قرار ها هم هر سوالی داری ازش بپرس،منم دیشب به مادرش گفتم اتفاقا خیلی استقبال کرد و گفت به پسرش می گه که با تو تماس بگیره و یک قراری با هم بذارین.
با ناباوری به دهان مادرم خیره شدم:پس کیوان چی می شه؟اگه بفهمه پوست از سرم می کنه،می خوای آبروریزی کنه؟
مادرم سری تکان داد و گفت:من هم به آقاجونت گفتم،جواب دادن وقتی خودم اجازه دادم کیوان بیجا می کنه دخالت کنه،ولی مادر جون باز هم پنهانی برو.به این هما هم حرفی نزن،دهن لقه،یک موقع از دهنش می پره،خون به پا می شه.
اولین قرارمان،فردای همان روز جلوی در دانشگاه بود.قرار شد نادر به دنبالم بیاید و کمی با هم صحبت کنیم.تصمیم گرفتم برای این که کیوان بویی نبرد آخرین کلاسم را نروم و به جایش با نادر صحبت کنم.مثل بچه ها دستو پایم می لرزیدو بی دلیل صورتم گر می گرفت.فریبا در جریان بود و پشت سر هم دلداری ام می داد:
_آنقدر فکر نکن،نترس!آذر خجالت داره،مثل لبو شدی.
سرانجام جلوی در بودم و با نادر که قبل از رسیدن من آنجا ایستاده بود،سلام و احوالپرسی می کردم.نادر برخلاف من خیلی راحت و خونسرد بود.با تسلط کامل حرف می زد و مثل من رنگ به رنگ نمی شد.بعداز مدتی قدم زدن،من هم آرام گرفته بودم و می توانستم بدون قرمز شدن و لکنت حرف بزنم.اولین سوالی که از چند روز پیش در ذهنم جولان می داد را پرسیدم:
-چرا به خواستگاری من آمدید؟
نادر همانطور که با پاهای بلندش شلنگ می انداخت،گفت:
_چون تا حالا دختری به این عاقلی ندیده بودم.من با آدم های زیادی برخورد داشته ام ولی تا حالاکسی رو ندیدم که آنقدر مطمئن باشه و بدونه از زندگی چی می خواد،مخصوصا جوان ها و به خصوص دختر ها،راستش اون روز که مسعود شما رو سوارکرد و آنقدر براتون حرف زد،من مطمئن بودم شما رو به قول خودش تو خط آورده،اصلا انتظارنداشتم شما آنقدر رک و راست جواب بدهید و از این وسوسه بزرگ که الان دامن اکثر جوان ها را گرفته،فرار کنید.من هم دنبال دختری بودم که تحت تاثیر حرف های این و اون قرار نگیره،بدونه از زندگی چی می خواد و بتونه حرفشو بزنه.
شاید آن لحظه کمی از شنیدن دلایل نادر برای انتخاب دختر مورد علاقه اش،جا خوردم و دلسرد شدم،بیشتر دلم می خواست بگوید از دیدن تو زیبایی و برازندگی ات،یک دل نه،صد دل عاشقت شده ام.اما زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
_من اصلا خوشم نمی آد وارداین بازی ها بشم،دوست هم ندارم همسر آینده ام دنبال میتینگ و سخنرانی و فعالیت های سیاسی باشه،دوست ندارم تنم بلرزه و هی بترسم نکنه کشته شده یا زندانی است...
نادر با خونسردی گفت:خود من هم حوصله این کارا رو ندارم و کاملا با عقیده شما درمورد بازیهای سیاسی که در نهایت باعث بازنده شدن مردم می شه،موافقم.
ناباورانه گفتم:یعنی شما توده ای نیستید؟
_نه،اهل هیچ فرقه و گروهی نیستم،نه توده ای نه هیچ چیز دیگه.
از شدت تعجب ایستادم:پس چرا با مسعود بودید؟مگه نمی رفتید میتینگ؟
خندید،خنده ای لذاب و دلنشین:نه،کدوم میتینگ؟من اصلا همراه مسعود نمی رفتم.من از سابق مسعود رو میشناختم.اون روز هم رفته بودم خونه شون و می خواست منو برسونه خونه،وگرنه بنده نه سر پیازم نه ته پیاز!
دوباره به راه افتادم:شما تحصیلاتتون در چه رشته ای است؟
لبخندی زد و گفت:شیمی.قراره با برادرم یه کارخونه مواد غذایی راه بندازیم،مثل رب،ترشی،سس،آبلیمو،از این چیزا،چون مردم در هر شرایطی که باشن شکمشون رو فراموش نمی کنن نه؟
لبخند زدم:بله،این حقیقت تلخه!
وقتی مدتی ساکت ماندم نادر پرسید:سوالهاتون همین بود؟
_بله،فعلا که چیزه دیگه ای به ذهنم نمی رسه.فقط اینکه چرا گفتید فامیل یکی از همکلاس های من هستید؟
_خوب من از همون بر خورد اول متوجه شدم که از برادرتون می ترسید،در ضمن فهمیدم مسعود هم نمی خواد برادرتون متوجه بشه که بهتون چه پیشنهادی داده،این بود که به ذهنم رسید خودم و به جای یکی از نزدیکای همکلاسی های شما جابزنم.امیدوارم که مشکلی براتون پیش نیومده باشه.
با نوک کفش سنگ ریزه را به کناری پرت می کردم و سر به زیرداشتم.گفتم:
_اتفاقا برادرم از روزی که شما آمدید خواستگاری،داره حرص می خوره و داد می کشه.
نادر با تعجب پرسید:آخه چرا؟
مثل همیشه راستش را گفتم و برایش تعریف کردم که کیوان چقدر تهدیدم کرده و خط و نشان کشیده است.در پایان حرف هایم،نادر گفت:
_حالا می خواهی چه کار کنی؟می خوای به حرف برادرت گوش کنی..؟
شانه هایم را بالا انداختم:نمی دانم!
نادر با لحنی قاطع و محکم گفت:تو نباید بذاری کیوان با زندگی ما بازی کنه،من احساس می کنم تو زن زندگی من هستی و دلم نمی خواد به خاطر تعصب کور یک پسر بی تجربه و جوان و جاهل،پامو بکشم کنار!
بعدها همیشه از اینکه آنقدر ساده و بچگانه راه زندگی ام تغییر کرد،تعجب می کردم،مسئله چنان برای من و نادر حل شده بود انگارمی خواستیم با ازدواجمان کیوان را از رو ببریم.انگار هیچ شرایط و موانعی برایمان وجود نداشت،به جز لجبازی در مقابل کیوان!گاهی با خودم فکر می کردم اگر کیوان آن همه جوش و خروش نشان نمی داد و خط و نشان نمی کشید آیا من باز با نادر ازدواج می کردم؟
در هر حال علی رغم دعوا و مرافعه های بی پایان کیوان و تهدیدهایش،مراسم بله برون هم برگزار شد و نادر با توجه به اخلاق تند کیوان،به من پیشنهاد داد عقد و عروسی را به همان زودی برگزار کنیم و سر زندگیمان برویم،چون هر دو مطمئن بودیم دوران نامزدی شیرینی در انتظارمان نخواهد بود که همینطور هم شد.در مدت کوتاه نامزدی،جرات نداشتم با نادر به گردش بروم و اگر نادر به خانه مان می آمد کیوان آنقدر اخم و تخم می کرد و متلک می گفت که بیچاره بلند می شد و فرار می کرد.هرچه مادرم نصیحت می کرد و آقاجانم چشم غره می رفت در او اثری نداشت.قبلا صبح های زود سر کار می رفت و ناهار هم نمی آمد،ولی در مدت نامزدی ما از جایش تکان نمی خورد مبادا دست از پا خطا کنیم.اگر هم گاهی با هم بیرون می رفتیم من از سر کلاس های دانشگاه جیم می شدم.هرچه مادر نادر که اسمش ملیحه بود و من «ملی جون »خطابش می کردم اصرار می کرد برای صرف ناهار یا شام به خانه شان بروم،عذر خواهی می کردم و برایش بهانه می آوردم.در خانه هم کسی جرات نداشت اسم نادر را بیاورد.کیوان چنان با غضب نگاه می کرد و غر می زد که همه را از حرف زدن پشیمان می کرد،هنوز هم برایم خط و نشان می کشید و می گفت:مگه نعشتو بذارم رو دوش این پسره بی پدر!
ترجیح می دادم جوابش را ندهم و چیزی نگویم البته رفتار نادر هم بی تاثیر نبود آنقدر خونسرد و راحت با کیوان برخورد می کرد که حتی کیوان از رو رفته بود.
@@@@@@@@@@@@@
صدای نادر در گوشم پیچید:
_به چی فکر می کنی آذر؟
لبخند زدم:به هیچی!
رقص با دست زدن حضار به پایان رسید.چند ساعت بعد در ماشینی که مارا به سوی خانه جدیدمان می برد نادر هنوز شعرترانه را زمزمه می کرد.در همان مدت اندک به نادر علاقمند شده بودم،او اهل حرکات و حرفهای عاشقانه نبود اما قابل اعتماد و محکم بود و می دانستم که می توانم در زندگی به او تکیه کنم و مطمئن باشم.کیوان تا آخرین لحظه جشن سگرمه هایش را از هم باز نکرد وحتی جواب خداحافظی مان را نداد.از آقاجون و مادر و هما خداحافظی کردم و صورتشان را بوسیدم.بی دلیل گریه ام گرفته بود وبغض در گلویم داشتم.جهیزیه ام را در طبقه بالای خانه پدری نادر با سلیقه چیده بودیم.ملی جون،نقاش آورده بود و رنگ زیبا و روشنی به همه جا زده بودند و تعمیرات اساسی در خانه باعث شده بودخانه نو جلوه کند.در آن مدت با برادر نادر و خانمش آشنا شده بودم و خیلی از هردویشان خوشم آمده بود.ساده و بی غل و غش به نظر می رسیدند و اهل تظاهر و چشم و هم چشمی نبودند.آنها هم مرا به سادگی در جمع خانوادگی شان پذیرا شدند و به من محبت می کردند.نادر قول داده بود در کارهای خانه کمکم کندتا درسم راتمام کنم.تنها شروط مهم من همین بودند:ادامه تحصیل و کار،که نادر با هردو موافقت کرده بود.
با خوشحالی در ماشین نشستم و به زمزمه نادر گوش سپردم.قرار بود فردای همان روز به مشهد برویم بعد رسما زندگیمان را شروع کنیم،با یادآوری اخم های کیوان و جمله ای که سر عقد گفته بود،خنده ام گرفت.وقتی من بله را گفتم با حرص و عصبانیت گفت:
_دید گفتم این دوست پسرشه!؟حالا دیگه بهم رسیدند و خیالشون راحت شد.هیچکس که به حرف من گوش نمی کنه!
وهما زیر لب جواب داد:خوب شد،دلم خنک شد!
با چشم غره پدرو «ساکت باشید »مادر هردو آرام گرفتند.
به نادر که کنارم نشسته بود نگاه کردم،او هم نگاهم کرد و خندید:کو یارم،کو یارم؟
من هم خندیدم:من اینجا هستم.
وبرای اولین بار در آغوشش فرو رفتم و غرق لذت از احساس دوست داشتن و عشق شدم.
پایان فصل چهارم