رمان در پایان شب قسمت هشتم
![]()
اولین بار فیروزه را در مراسم بله برورانش دیدم،آرسام یک ماهه بود که فیروزه به کیوان سمج و یک دنده جواب مثبت داد.مادرم اخم کرد و هما بشکن زد و نادر طبق معمول واکنشی نشان نداد.کارخانه مواد غذایی که با ناصر راه انداخته بود،رونق گرفته و سرش حسابی شلوغ شده بود.گاهی وقتی از خستگی روی مبل از حال می رفت،می نشستم و با دقت نگاهش می کردم.چقدر این مرد ملایم و خونسرد را دوست داشتم.صورتش چاق تر از روزی شده بود که به خواستگاریم آمده بود،سیبیل هایش پرپشت تر و نگاهش پخته تر شده بود.تا به خانه می رسید کمکم می کرد تا میز شام را بچینم و یکی،دو ساعتی با آرسام کوچک که روی پتوی نرم و رنگارنگش وول می خورد بازی می کرد.البته صبح ها هم ملی جون بالا می آمدو مدتی آرسام را نگه می داشت تا من کارهایم را انجام دهم،گاهی هم مادر و هما به کمکم می آمدند.و بچه داری خیلی برایم سخت نبود مخصوصا اینکه آرسام بچه آرام و خوبی بود و بجز مواقعی که گرسنه و خیس بود،گریه و نحسی نمی کرد. خوابش هم خوب و زیاد بود گاهی آنقدر زیاد می خوابید که دلم برایش شور می زد و بیدارش می کردم.روی انجام کارهایش حساسیت عجیبی داشتم و دایم نگران بودم مبادا کر باشد،مبادا کور باشد،مادرم به حرفهایم می خندید و می گفت:
_این حرف ها چیه مادر!وسواسی می شی ها!این بچه سالم و سر حاله،الان زوده که بخواد عکس العمل نشون بده،ولی معلومه می شنوه،بفرما!
بعد جلوی صورت آرسام محکم دست می زد و بچه را که از صدا می پرید،نشانم می داد:
_دیدی؟اگر کر بود یک متر نمی پرید هوا!
معترض می نالیدم:مامان!اگر کر نبود هم حالا کر شد.این چه کاریه؟
با این حال باز هم در مواقع تنهایی فکر های بد به سرم می زد،نکند وقتی آرسام را بغل گرفته ام،روی پله ها سر بخورم و بچه روی زمین بیفتد؟مبادا وقتی در خوابم غلت بزند و خفه شود؟نکند نتواند راه برود؟...آنقدر غرق این فکرها می شدم که نیمی از روز را بغض کرده و نیمی دیگر را در حال دعا به درگاه خدا بودم.
برای بله بروران کیوان،آرسام کوچک را به ملی جون سپردم.البته ته دلم راضی نبودم ولی نادر اصرار داشت که بچه را اذیت نکنیم.چون آنجا پر از سر و صدا و صورت های غریبه خواهد بود و آرسام حتما غریبی می کند و نحس می شود.آرسام را سیر کردم و لباس پوشیدم و آرایش کردم.نادر با
آرامش جلوی آیینه دستشویی ریش هایش را می تراشید.آنقدر فس فس می کرد که حرصم را در می آورد.
_نادر بجنب!دیر شد.....
همانطور که لپ هایش را باد کرده بود،گفت:نترس دیر نمی شه،داماد یکی دیگه است.
آنقدر غر زدم و حرص خوردم تا عاقبت حاضر شد و راه افتاد.موهایم را پیچیده و روی شانه هایم رها کرده بودم،کت و دامن خوش دوخت و سبز رنگی که تازه دوخته بودم،به تن داشتم و به نظر خودم قیافه ام خوب و قابل قبول بود.در طول راه،نادر با سرخوشی همراه خواننده نوار آواز می خواند و اعصاب کشیده مرا،می لرزاند.عاقبت گفتم:
_نادر بس کن!
به طرفم برگشت و خندان گفت:تو چرا آنقدر عصبی هستی؟عروس یکی دیگه اس و داماد هم من نیستم،چرا آنقدر نگرانی؟
_می ترسم یک شرط و شروط سنگینی بذارن که مامان ناراحت بشه،یک چیزی بگه،کیوان رو هم که می شناسی.یکهو داغ می کنه و چشماش رو می بنده و دهنش رو باز می کنه.می ترسم آبروریزی بشه.
نادر شانه بالا انداخت:خوب بشه.آبروی تو که نمی ره.بعدش هم چشم کیوان کور،دندش نرم هرچی گفتن باید بگه چشم!مگه دو پا واینستاد تا دختره بگه«بله»؟حالا باید به هر سازشون برقصه،دنبالش که نفرستاده بودند.
حق به جانب و بی اختیار گفتم:کیوان هم همچین کم نداره،پولدار و خوش قیافه است.فعلا هم که خر شده و به هر سازشون می رقصه.
نادر یک ابرویش را بالا برد.حرکتی که هزار معنا داشت و پررنگ ترین مفهومش این بود:«هر کی که کیوان رو نشناسه تو که می شناسی،تو دیگه چرا؟»
خجل گفتم:خوب حالا برا ما خوش اخلاق نیست،ولی واسه زنش گردنش از مو هم نازکتر می شه.
دوباره نادر ابرو بالا انداخت.فوری گفتم:خیلی خوب،خیلی خوب،به قول تو گور پدر هر دو!
نادر قهقه زد:آفرین!حالا شدی دختر خوب و عاقل!آنقدر هم حرص نخور،تو مراسم هم فقط سعی کن میوه و شیرینی بلمبونی و هیچی نگی.خوب؟
خندیدم:چشم!
خانه پدر فیروزه،جای خوب و اعیان نشینی بود.خانه بزرگ و یک طبقه بود با مصفا و پر دار و درخت.مادرو آقا جان وکیوان جلوی در منتظر ما بودند،کیوان با دیدن ما اخم هایش را باز کرد و زیر لب گفت:چه عجب!
اما نادر محلش نگذاشت و مفصل با آقاجون و مادرم احوالپرسی کرد و سراغ همارا گرفت.مادرخندید:
_دختر مجردخوبیت نداره بیاد بله برون!
خانواده عمو و دایی بزرگم هم چند دقیقه بعد رسیدند و همگی وارد خانه بزرگ شدیم.آقای مشیری،پدرفیروزه که مرد قد بلند و هیکل داری بود با موهای سفید و جذبه فوق العاده به استقبالمان آمد.البته با مادر و آقاجون قبلا برخورد داشت و باخوشرویی با نادر و عمو و دایی ام احوالپرسی کرد.خانه از ازدحام بزرگ تر های فامیل غلغله بود و همه انگار قرار به لشگر کشی باشد،آماده و سنگین و جدی روی مبلهای استیل بزرگ و ترسناک نشسته هنگام معرفی به هم با لبخندهایی که دندانهایشان را نشان ندهد،سر تکان می دادن و اظهار خوشوقتی می کردند.پس از مدتی که همه ساکت نشستند و به هم زیر پشمی نگاه کردند و برای هزارمین بار پرسیدند.
_خوب حال شما؟قربون شما...
فیروزه وارد شد.با دقت یک بازرس به سرتا پایش خیره شدم.موهای مشکی مجعد و بلند داشت که آزاد روی شانه هایش رها کرده بود.صورت گردی با گونه های برجسته وچشم های خمار سبز و براق که نگاه یخ و بی تفاوتی داشت.قد بلند و اندام موزونی داشت و لباس یقه باز و بدون آستینی پوشیده بود که آقاجان بادیدنش سر به زیر انداخت و کیوان شروع به جویدن سیبیلهایش کرد.وقتی مقبل من رسید،لبخند زد و با صدایی نرم و شل و ول گفت:
_پس آذر خانوم شما هستید؟.قدم نو رسیده مبارک،حالتون خوبه؟
دست باریک و بلندش را فشردم و در جوابش لبخند زدم:خیلی ممنون.
همان لحظه به این فکر افتادم که چه چشمهای سردی دارد.لباسش با آن یقه بازو آستین حلقه معلوم بود که گران قیمت و مد روز است.نادر با همان خوشروی ذاتی با فیروزه خوش و بش کرد.پس از مدتی بزرگ های فامیل شروع به صحبت و تعارف کردند.جالب بود که با اینکه به هم تعارف می کردند،سعی داشتند که ذره ای عقب نشینی نکنند و وقتی رقم بالای مهریه و شیر بها اعلام شد،مادر چشمانش را گرد کرد و بی اختیار گفت:کیوان....................!؟
در همین صدا زدن دنیایی حرف نهفته بود.انگار گفته باشد:«کیوان این دیوونگی است.من یکی که دیگه نیستم،تو نگفته بودی آنقدر دندون گرد هستن!»
فیروزه با جسارت و لبخندی پر معنا گفت :میل خودتونه...
انگار گفته باشد:«همینه که هست،اگه نمی خوایید راه بازه و جاده دراز ما هم اصراری نداریم!»
کیوان روی مبل جا به جا شد وآهسته گفت:البته!
مفهوم این یک کلمه هم این بود:«خودم می دونم که رقم خیلی درشته و دور از عقل است،ولی چه کنم؟بیشترش را هم قبول می کنم،به هیچ عنوان دست خالی نمی رم!»
و تا آخر مجلس حرفها همین طوری در لفافه زده شد و فیروزه از همان اول به همه فهماند که با قبول پیشنهاد کیوان لطف بزرگی کرده و به هیچ عنوان چشم غره های مادرم و آه و استغفرالله های پدرم او را نترساند و تحت تاثیر مظلومیت من و خونسردی نادر هم قرار گرفته است.با اینکه از قبل آماده بودم با چنان دختری روبرو شوم ولی دیگر انتظارنداشتم آنقدرسرتق و دردو باشد.در نهایت نارضایتی پدر و مادرم و دودلی پدر و مادر فیروزه،قرار عقد و عروسی برای آخر تابستان گذاشته شد و مجلس به پایان رسید.در طول مدتی که همه با هم حرف می زدند،مدام حواس من متوجه آرسام بود واگر بی ادبی محسوب نمی شد همان اول کار برمی گشتم تا پسرم را در آغوش بکشم.سینه هایم دردگرفته بودو رگ کرده بودهر آن منتظر بودم لک بزرگ و خیس،کت سبز رنگم راخال خالی کند که خدار ا شکر تا آخرمجلس این اتاق نیفتاد.
به سرعت با همه خداحافظی کردم و در جواب مادر که ما را برای شام دعوت می کرد،گفتم:
_نه،آرسام پیش ملی جونه دلم شور می زنه.
وبازوی نادررا کشیدم.وقتی جلوی خانه رسیدیم،هنوز ایست کامل نکرده،پیاده شدم و به طرف خانه ملی جون هجوم بردم.در بین راه دایم آرسام کوچکم را مجسم می کردم که گسنه وکثیف از گریه درحا غش است و ملی جون خونسرد،تلویزیون نگاه می کند.از شدت اضطراب ذاشتم خفه می شدم و از حرف های نادر که درباره فیروزه و خانوده اش اظهارنظرمی کرد،سردرنمی آوردم.ولی وقتی بالای سر آرسام که آرام و آسوده خوابیده بود،رسیدم تازه فهمیدم که چقدر حرص و جوش بی خود خورده ام.ملی جون هرچقدر خونسرد بود درمورد بچه ها به خصوص نوه اش حساسیت خاصی داشت و مثل گل مراقبش بود.آهسته برایم گفت که آرسام را عوض کرده و چون می دانسته من به زودی برمی گردم به جای شیر خشک،قند داغ به او داده تا من برسم و شیر خودم را به او بدهم.مادرانه نگاهی به لباس لک دارم کرد و خندید:
_می دونستم سینه هات رگ کرده،این جور مواقع هیچی بهتر از یک دهان کوچولو و گرسنه نیست!
صبح روز بعد به محض اینکه نادر رفت مادر از راه رسید.پشت میز جمع نشده صبحانه نشت و تا نزدیک ظهر یک بند حرف زد.حتی به اینکه من در وسط حرف هایش کارهایم را انجام می دادم،توجهی نداشت،فقط می خواست حرف بزند.از دست کیوان که اورا جلوی فیروزه و فک و فامیل تازه به دوران رسیده اش سکه یه پول کرده بود،گله داشت.می دانستم که احتیاجی به همراهی یا دلداری ندارد فقط می خواست خودش را خالی کند،که کرد،بعد هم آرسام راکه با ذوق و شوق به دنبال نور خورشید دست و پا تکان می داد بوسید و رفت.
این فصل از زندگی من،خلاصه شده بود در ازدواج!ازدواج کیوان و فیروزه، آخر تابستان در باغ بزرگی در کرج برگزار شد و چنان خرجی روی دست کیوان،گذاشت که به قول هما تازه داشت می فهمید«غلط کردن»چند بخش است.فیروزه در لباس دکلته مروارید دوزی با موهای درخشان مشکی که بالای سرش جمع کرده بود و آرایش مفصل،رویایی و غیر واقعی به نظر می رسید.آن شب با تمام مردان فامیلش رقصید و به کیوان که از شدت حرص داشت می ترکید،توجه نکرد.آن شب به دو نفر بیشتر ازهمه خوش گذشت:هما و فیروزه!تا فرصتی پیدا می کرد می آند کنار من و نادرمی نشست و می گفت:یادته چه به روز ما می آورد؟یادته چقدر سر اون پیراهن آبی تو اذیت کرد که آستینش کوتاه و دامنش بالای قوزک پاست؟حالا نگاه کن!عروسش لخت و پتی تو بغل همه مرداهست!هه!کی می گه تو این دنیا خدا تقاص نمی گیره؟گشت چی پیدا کرد!اصلا پدرش از اینکه یه خری پیدا شده دخترشو گرفته،عرش رو سیر می کنه.
نادر زیر لب گفت:گناه مردمو نشور!
و هما ساکت شد.نگاه عجیبی به نادر که با خیال راحت خیار پوست می کند؛انداخت و گفت:مگه تومی دونی؟
نادر همانطور که با دقت به خیار پوست کنده نمک می زد،گفت:نه،ولی تو هم نمی دونی.
به مادر و آقاجانم معلوم بود که بد می گذرد.فیروزه را نگاه می کردند و باتاسف سر تکان می دادند.خنده های بلند و از ته گلویش،راه رفتن پر عشوه اش،نگاه سرد و بی تفاوتش همه و همه را می دیدند و دم نمی زدند.کیوان هم پیدا بود که ناراحت است.از اخم های درهم و چشم های خون گرفته اش،لرزش چانه ولب هایش می فهمیدم از شدت غضب در حال انفجار است ولی خودش خواسته بود و برای همین جرات نمی کرد اعتراض کند.فامیل فیروزه هم همه مثل خودش بودند.آزاد و راحت!لباس های باززنان و نگاه راحت مردان،می خوردندو می رقصیدند و خوش بودند.در عوض فامیل ما با چشم های گشاد شده و دهان باز،هر حرکت کوچک را دنبال می کردند تا بعدا مفصل بتوانند حرف درآوردندو دهن به دهن تعرف کنند.در همان مجلس عروسی،یکی از فک و فامیل های دور فیروزه،از هما خوش آمدو برای پسرش که هما را در همان جشن دیده و پسندیده بود از او خواستگاری کرد.هما چند باری ناز کرد و جواب رد داد.ولی خسرو که پسر پشتکار داری بود آنقدر رفت و آمد تا هما را از رو برد.خسرو یک برادرو خواهر بزرگتر از خودش داشت که هردوازدواج کرده بودندو فقط خسرو ته تغاری مانده بود.قد بلند و هیکل لاغری داشت،اما به قول هما چشم هایش سگ داشت.چشمهای درشت و مشکی که در حصار مژه های بلند و مجعد بزرگتر هم به نظر می رسید،چنان معصومانه م ملتمسانه به مخاطب خیره می شد که هر کسی را به زانو درمی آورد و هما هم از این قاعده مستثنی نبود.کیوان هم که دیگر خرش از پل گذشته بود برایش اصلا مهم نبود هما زن چه کسی بشود،خسرو یا اصغر قاتل؟
به هر حال هما که چند جلسه به زور من و مادر همراه خسرو بیرون رفته بود،با بی حوصلگی اعلام کردکه زن خسرو می شود چون کار بهتری سراغ ندارد و حالا که کیوان هم ازدواج کرده،کسی نیست که بخواهد اذیتش کندو حرصش را درآورد.بنابراین خانه ماندن هم برایش لطفی نداشت وبه سرعت سر سفره عقد نشست و زن خسرو موحد شد.البته آقای دکتر موحد!چون خسرو دندان پزشک بود و تازه درسش تمام شده بود و چون پدر پولداری هم داشت،فقط مانده بود ازدواج کند و زندگی شیک و لوکسش را تکمیل کند؛از همان اول حسابی با نادر جور شد،نادر هم که معمولا کمتر در مورد کسی اظهار نظر می کرد،بعد ازاینکه بری اولین بار خسرو رادید،متفکرانه به هما گفت:
_هما این پسره رو از دست نده،پسر بی نظیریه!
و بعدها به همه از جمله خود هما ثابت شد که نادر درست پیش بینی کرده بود و خسرو بی نظیر است.هما برعکس فیروزه در جشن ساده و کوچکی به عقد ازدواج خسرو که از همان اول معلوم بود واله و شیوای هما شده است،درآمد.
مصیبت ومشکل من ازاول مهر با بازگشایی مدارس آغاز شد.آرسام سه ماهه بود و روز به روز شیرین تر و خواستنی تر می شد،آنقدر دوستش داشتم که نمی توانستم چند ساعت دوری اش راتحمل کنم.دلم برایش شورمی زد و افکار مزاحم دست از سرم برنمی داشت.ازوقتی به دنیا آمده بود به خودم قول داده بودم که حسابی به پسرم برسم و از همان کودکی به تربیت و تغذیه اش به طور موازی رسیدگی کنم،از این می ترسیدم که پسرم به ملی جون عادت کند و لوس شود.هر چقدر هم می گفتم،مادرم و ملی جون کار خودشان رامی کردند و آرسام را لوس می کردند.هر چه از آنها می خواستم وقتی ساکت است بغلش نکنند،بغلی می شود گوش نمی کردند.گاهی می دیدم که سر سفره،ملی جون انگشتش را در ظرف خورشت میکند ودر دهان آرسام می گذارد،معترضانه می گفتم:اِ،ملی جون!دکتر گفته تا شش ماهگی چیزی نباید بخوره...مریض می شه ها!
او هم با خونسردی دوباره انگشت خورشتی اش را در دهان باز آرسام می گذاشت:
_نترس مادر جون با یه انگشت غذا مریض نمی شه.اینطوری به همه مزه ها عادت می کنه!
به نادر هم می گفت:بی حوصله ی گفت:
_آذر ترو خدا ول کن!از وقتی این فسقلی به دنیا آمده ما شب و روز نداریم.وای عطسه کرد!وای سرفه کرد،آخ شکمش شل کار می کنه،وای زرد کار می کنه،حالا سبزه،نکنه کره،نکنه کوره،ول کن بابا آذر!انگار این اولین بچه روی زمینه!اینم بزرگ می شه،مثل خود من و تو!
تا حدودی حق با نادر بود.آرسام دنیای من بود.همه حرکاتش برای من حکم معجزه را داشت.و البته خودم هم از این که کمتر به نادر توجه می کنم ناراحت بودم ولی دست خودم نبود.شبها آنقدر خسته بودم که بی توجه به نادر که مشتاق محبت و هم آغوشی بامن بود پشتم را به اومی کردم و می خوابیدم.
اما با بازگشایی مدارس باید آرسام را به ملی جون یا مادرم می سپردم و سر کار می رفتم.کارم را هم به اندازه ای دوست داشتم که نمی توانستم از آن صرف نظر کنم.سر کلاس،نصف حواسم پیش آرسام بود.«آیا شیر خورده؟ملی جون یادش نرفته عوضش کند؟نکند یادش برود و پای بچه بسوزد؟نکند حواسش نباشد و بچه ام غلط بزند و خفه شود؟»تا زنگ بخورد و به خانه برسم،جانم به لبم می رسید.البته ملی جون که حساسیت مرا درک می کرد،خوب به بچه می رسید و کم کم خیالم راحت شد و باز جذب محیط جادویی مدرسه شدم.چهره های خندان و با نشاط با لبخند های بزرگ و پهن که جای خالی دندان های افتاده شان را معلوم می کرد.انگشت های کوچکی که در هوا بلند می شد و بوی گچ و بچه ها!جادویی قوی که همیشه مرادر خودش می کشید و جذب می کرد.
آرسام یک ساله بود که پسر فیروزه وکیوان به دنیا آمد.البته فیروزه در دوران حاملگی نه تنها خوشحال نبود بلکه در اغلب اوقات درحال گریستن و غرولند به زمین و زمان بود.کیوان اما خوشحال بود،از تمام حرکاتش می شد حدس زدکه چقدر از اینکه دارد پدر می شود،شاکر و شاد است.شبی که همه در خانه ما دعوت بودند،با آب و تاب برای خسرو تعریف می کرد که چه تصمیماتی برای فرزندش گرفته است.معلم موسیقی،زبان،نقاشی...فیروزه در لباس حاملگی گشاد و سفید رنگش مثل فرشته غضب اخم کرده بود و حرف نمی زد.هما باکمی بدجنی می خندید و درگوش من زمزمه می کرد:
_دلم خنک شد.حالا مجبوره بشینه بچه داری کنه و آنقدر با هنروطراحی و دکوراسون پز نده!
کیوان که انگار زمزمه هما را شنیده بود،با شادی گفت:
_فیروزه ه می شه یک مادرتمام عیار نه؟
بعد به فیروزه که با اخم های در هم کشیده روی مبل لمیده و مواظب بود آرسام صورت چسبناکش را به لباس سفید و شیکش نمالد،نگاه کرد.
برخلاف انتظارما،فیروز با خشم جواب کیوان را داد:
_خواب دیدی خیر باشه کیوان جان!من شده بچه مو سرراه بذارم درسمو ادامه می دم. از اول هم بهت گفته بودم.
کیوان که حسابی جاخوره بود و انتظارنداشت فیروزه جلوی همه،آنطوررک و پوست کنده جوابش را بدهد،اخم کرد و خواست به ما بفهماند که اشتباه دیده ایم و او رئیس مطلق خانه اش است.به فیروزه توپید:
_جدا؟اشتباه فهمیدی خانم!من اگه راضی نباشم تو حق نداری پاتو ازدر خونه بیرون بذاری....فهمیدی؟
فیروزه هم خونسرد دامنش را از میان مشتهای کوچک آرسام که به هر چیزی چنگ می زد تا بتواند بایستد،بیرون کشید وگفت:بیخود هارت و پورت نکن!من هروقت دلم بخواد هر جا دلم بخواد می رم،اصراری هم ندارم که تو خوشت بیاد!
و کیوان ترجیح داد که ساکت بماند تا به قول هما،دیگر همه مطمئن نشوند که زن ذلیل است.با اینکه مادرم با چشمهای باریک شده به فیروزه زل زده بود،من ته دلم تحسینش می کردم.تا کی زنان می خواستند برده وار مطیع شوهرانشان باشند؟آن هم وقتی که قبلا از ازدواج شرط کرده باشند ومرد بخواهد زیر قولش بزند.هماهم از اینکه کسی پیدا شده بود کیوان زورگو و قلدور را سر جایش بنشاند،از ته دل راضی وخوشحال بود.البته نادر هم همین طور،منتها به روی خودش نمی آورد.همان شب به فیروزه که آشکارا غصه دار بود ،گفتم:شما تازه ازدواج کرده بودید،چرا به این زودی بچه دار شدید؟
غصه دار،بشقاب جلوش را چرخاندوگفت:خودم هم نمی خواستم ولی...
فهمیدم که اتفاقی است که افتاده و کاریش هم نمی شد کرد،چون مادر فیروزه برعکس خودش زنی معتقد و مومن بود و دخترش را تهدید کرده بوداگر بلایی سر بچه بیاورد،دیگر به رویش نگاه نمی کند.در ضمن قول پشتیبانی هم داده بود که تا درسش تمام شود بچه را نگه خواهد داشت.برای اینکه از آن حال درش آورم،گفتم:غصه نخور،آرسام هم پیش مادربزرگش می مونه و من می رم سر کار...
فیروزه مثل عروسی زیبا،لب برچید:آخه آذر جون کلی نقشه داشتم،می خواستم با کیوان دوردنیا بگردیم،مسافرت بریم،دلم می خواست وقتی فارغ التحصیل می شم یک مدتی بدون دغدغه کار کنم.
بعدا هما دستهایش را در هوا تاب می داد و ادای فیروزه را در می آورد.
_می خواستم یک«دیزاینر»خلاق بشم،بدون زاق و زوق و فکر و خیال!آنقدر بدم می یادوقتی دارم طرح می دم و فکر می کنم،حواسم به پوشک و شیر بچه باشه.بعد قهقه می زد ومی گفت:حالا مجبوره بااون دست های هنرمندو دیزاینرش،کون بچه بشوره..!
زندگی آن روزها،جادویی بود که می گذشت و من حساس و دقیق شاهد گذشتنش بودم.دفتر بزرگی داشتم که هرکار جدید آرسام را باتاریخ دقیق و ساعت در آن یادداشت می کردم.اول دفتر کارت بیمارستان و دسبند پلاستیکی مشخصات آرسام را چسبانده بودم.در صفحات بعد،اولین ناخن های که از دستان ظریف آرسام چیده بودم،و موهایی که برایش کوتاه کرده بودم،چسبیده بود.در صفحات بعدی تاریخ زده و جمله های کوتاهی نوشته بودم.«امروز آرسام خندید.»«امروز آرسام غلط زد.»«برای اولین بارروی چهار دستو پا قرار گرفت و خودش راکمی تکان داد.»«سینه خیز حرکت کرد.»«اولین دندان را درآورد...»
با هر کس حرف می زدم،بی اختیار نصف بیشترجمله هایم در مورد آرسام و حرکات جدید و وضع جسمانی اش بود.بعدها می فهمیدم که چقدر خسته کننده شده بودم وچقدر مخاطبینم لطف داشتند که به رویم نمی آوردند،به خصوص دوست دوران دانشگاهم،فریبا که با اشتیاق به تمام وراجی هایم در مور آرسام گوش می کرد و لبخند می زد.
اولین باری که آرسام مریض شدو تب کرد از شدت نگرانی به حال مرگ افتادم.سریع پیش دکترمخصوصش رفتم و آن روز رامرخصی گرفتم تا باخیال راحت کنارش باشم،نمی توانستم با آن تب شدیدآرسام،سر کار بروم.مو به مو دستورات دکتر را انجام دادم و شب پیش آرسام خوابیدم و به غر غرهای نادر توجهی نکردم.دست کوچکش را در میان دستانم گرفته بودم که اگر خوابم برد و آرسام تبش بالا رفت متوجه شوم،اما اصلاخواب به چشمم نمی آمد.اشکهای سوزان چشم هایم را پر کرده بود و باترس فکر می کردم اگرخدایی نکرده، بلایی سر بچه ام بیاید،چه خاکی برسرم کنم؟با ناامیدی به این نتیجه رسیدم که بدون فرزندم،زندگی برایم مفهومی ندارد.از شدت ترس و غصه می لرزیدم و بی اختیار دعا می خواندم.اواسط شب،وقتی تب آرسام بالا رفت دست پاچه و نگران سراغ نادر رفتم و باگریه بیدارش کردم،ولی او هم نمی دانست چه باید بکنیم بنابراین هردو به سراغ ملی جون رفتیم که صدای خروپفش طبقه پایین راپر کرده بود.بنده خدا باخوشرویی از جا برخاست و آرسام کوچک را که بدنش مثل کوره داغ شده بود و لپهایش گل انداخته بود به حمام برد و با آب ولرم شستشویش داد.آنقدر بچه را در میان آب نیمه گرم نگه داشت که تب بچه پایین آمد و صدای تنفش منظم شد.بعد قاشقی دارو به آرسام که خواب و بیدار بود داد و خودش خواب آلود کنار بچه خوابید.از سر آسودگی و شادی به گریه افتادم و در آغوش نادر به خواب رفتم.
برای خاطر پسرم حاظر بودم به آب و آتش بزنم،ازخواب و خوراک بگذرم...حتی برایش بمیرم.آرسام جزیی از وجودم بود که همه چیزی رابرایش می خواستم،طاقت دیدن اشک هایش را نداشتم و از دیدن ناراحتیش بیچاره می شدم.من مادرشده بودم.
پایان فصل هشتم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:26 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو