رمان در پایان شب قسمت دهم
![]()
فصل دهم
وقتی ریحان را راضی کردم که این دختر هیچ آسیبی به من نمی رساند و ریحان هم
انرژی اش تمام شد،از نصیحت و ترساندن من خسته شد و رفت و من ماندم و دختری
که خودش را نانا معرفی کرده بود.ناهار که تمام شد،بلند شد و با کمرویی که
از آن قیافه و تیپ بعید بود،محل دستشویی را پرسید،وقتی رفت ریحان جلو آمد و
با صدای تیزش شروع کرد به نصیحت کردن:
_خانوم جان،مبادا این دختره هفت رنگ رو نگه داری پیش خودت!این از چشماش بی
حیایی می باره،مکنه دزد باشه،شکل معتادها هم که هست،الان که اینجا خلوتم
هست یکهو همه چیز رو جمع می کنه،زبونم لال بلایی سرتون می اره،درمی ره ها!
خندیدم.خیلی وقت بود که کسی این حرف ها رو به من نزده بود،مگر من به کسی
مهلت می دادم؟
آهسته گفتم:هیس!می شنوه.
ظرف ها رو از روی میز جمع کرد و گفت:بشنوه،بلکه به تریج قباش بر
بخوره،بذاره بره.اگه این اینجا باشه نگران می مونم.اصلا خانوم جان از کجا
معلوم که ایز نداشته باشه،هان؟
بقیه ظرف ها رو برداشتم و به آشپزخانه بردم.همه جا از تمیزی برق می زد،با
خوشرویی گفتم:
_ایدز ریحان خانوم،ایدز!
بی حوصله انگار که من یک بچه شیطان سر به هوا و باشم،گفت:خوب حالا هرچی،می
گن خیلی خطرناکه ها!واگیر داره،آنی آدم رو می کشه.
آهی کشیدم:ریحان من که بچه نیستم.سالهای سال معلم مدرسه بودم،همه جور بچه
ای دیدم،از همه چیزم خبر دارم.تو نگران من نباش،بیا برو الان بچه ات از
مدرسه برمی گرده.
پولش را بااکراه گرفت و زیر لب غر زد:از ما گفتن بود،دیگه خود دانید.
او رفت و من ماندم و نانا که از چشمهایش پیدا بود خیلی خسته،سردرگم و
ناراحت است.برایش یک لیوان چای ریختم و گفتم:چی شد اومدی،تو که گفتی منو می
شناسی و حوصله نداری!
بی آنکه لبخند بزند،نگاهم کرد.جوری زل زد که می ترسیدم نگاهش کنم.
_نیما بیرونم کرد،جایی رو نداشتم که برم،با خودم گفتم بی خیالش!ماکه تا
اینجا اومدیم،دیگه آب از سرما گذشته،چه یک وجب چه ده متر!
دستان ظریف و کشیده اش را دور لیوان داغ چای حلقه کرد و سرش را کج نگه
داشت.
آهسته پرسیدم:نیما نامزدته؟
سرش را بالاآورد و دوباره به صورتم زل زد:تو واقعانمی دونی یا خودتومی زنی
به اون راه؟
به صورت ظریف و لاغرش نگاه کردم.گونه های برجسته و بینی ظریفی داشت.لبهای
پر و گوشتی و چشمهای مشکی رنگش زیبا بود،اما ابروهایش....هشتی و نازک،انگار
که اصلا ابرویی نداشت.یک تسبیح دانه چوبی دور مچ های سفید و لاغرش پیچانده
بود.وای از این بچه ها که چقدر عاصی و ویران شده بودند.با ملایمت گفتم:تا
تو حرفی نزنی من هیچی نمی دونم،علم غیب که ندارم.فقط صبح دیدم با اون پسره
دعوات شده،تو این فصل سال احتمالا باید تومدرسه باشی،نه اینجا،بعد حدس زدم
شاید درس رو ول کردی و شوهر کردی.....
لبخند ز.پیچش تحقیرآمیز لبهایش اصلا دوستانه نبود.
_یعنی هیچ حدس دیگه ای نمی زنی؟بابا تو اند باحالای دنیایی......
گوشم پر بود از این تیکه های بی معنی که در دلشان صد معنی نهفته
بود.همانطور ساکت نگاهش کردم.چایش را بدون قند خورد و گفت:من در رفتم.البته
احتمالا پدر و مادرم عین خیالشون نیست،چون وقتی که جلوی چشمشون هم بودم
عین خیالشون نبود،چه برسه به حالا که نیستم.....!
نهایت تلاشم را کردم که صورتم پراز تعجب و ترس و فریادنشود،گفتم:پس چرا
برنمی گردی خونه تون؟دیگه بهتر از کتک خوردن از دست هر کس وناکسی است،مگه
نه؟
دستش را زیر چانه اش زد و یک قند ازتوی قندان برداشت و داخل دهانش پرت کرد:
_آره،بهتر که هست،ولی نمی خوام کم بیارم.دفعه پیش مامانم بهم گفت بیخودی
نرم که سرم به سنگ می خوره و از این زرت و زورت ها،حالا نمی خوام بگه«دیدی
گفتم!»بمیرم برنمی گردم.
یک قند دیگر در دهانش انداخت و خرچ خرچ جوید.به اطراف ویلا نگاهی انداحت و
گفت:
_عجب جای باحالی داری.مال خودته یا کرایه کردی؟
آهسته گفتم:مال خودمه.
روی صندلی چرخید و به همه جا مثل بازرس دقیق نگاه کرد:بچه مچه
نداری،تنهایی؟
آه کشیدم:چرا یک دختردارم که هم سن و سال توست و یک پسر دارم که چند سال از
تو بزرگتره...
چشمهای درشتش برقی زد و خندید:پس کجان؟اینجا که مثل ماتمکده ساکت و
خالیه.....
چه تعبیر جالبی کرده بود.ماتمکده!فوری گفتم:اونا تهران هستن،نیامدن.
ساکت شد و دیگرحرفی نزد.موهای سیخ سیخ و رنگی اش،چرب بود.بامهربانی گفتم:
_می خوای بری حموم یه دوش بگیری؟
صورتش شکفته شد،وقتی بی غلو غش می خندید،درست مثل یه کودک،معصوم و پاک می
شد:می شه برم؟خیلی وقته نرفتم حموم،دیگه کله ام داره می خاره....
بلند شدم و به در مقابل آشپزخانه اشاره کردم:حتما!تو برو تامن برات یه دست
از لباسهای بهاره رو بیارم.اینجا چند دست لباس داره.
دوباره لبخند زد:بهاره دخترته؟
سرم را تکان دادم.همانطور که داخل حمام می شد،گفت:پس چرا تنهاش
گذاشتی؟دخترها خیلی به مادرشون وابسته هستن،حتما الان داره دق می کنه....
سرجا خشکم زد.خدایا این دختر را چرا سرراه من قرارداده ای؟می خوای چه
بگویی؟این که مادر بی لیاقتی هستم؟آن خواب چه بود؟بغضی آشنا گلویم را
گرفت.نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:حتما اینم یه حمت جدیده...تا حالا این
همه بلا سرم اومده،هنوز بس نیست؟حالا چه بلایی قراره سرم بیاد،دیگه طاقتشو
ندارم.روی زمین سرد و نمناک نشستم.آهسته گفتم:من دیگه هیچی نیستم،یک آدم
کوکی ام!دیگه احساس ندارم تموم شدم.
صدای آواز نانا در حمام،سکوت را شکست.می خواستم چه کنم؟دوباره یادم رفته
بود که چه کاری می خواستم انجام دهم،بعد ناگهان یادم افتاد.می خواستم برایش
لباس تمیز پیدا کنم.بعداز ترس دهنم خشک شد.باید به آن اتاق می رفتم تا
لباس بردارم.اتاقی که یک سال بود پا درونش نگذاشته بودم،به خودم دلداری
دادم:
_خوب حالا هم نرو،بهش بگو همون لباسهای خودشو بپوشه.اصلا از لباس های خودت
بهش بده تا لباس هاش شسته بشن،هان؟
خودم جواب خودم را دادم:نه!بهش گفتم لباس بهاره رو میدم بپوشه،اون که نمی
دونه من چه دردی دارم،فکر می کنه نخواستم،ناراحت می شه.
خودم هم می دانستم دنبال بهانه ای هستم که وارد آن اتاق شوم و حالا که آن
بهانه دستم افتاده بود به سختی می توانستم جلوی خودم را بگیرم.به طرف گلدان
زشت بالای شومینه رفتم و کلیدرا درآوردم.بعد با پاهای لرزان و دهانی خشک و
قلب پر تپش به طرف اتاق رفتم،کلید را داخل سورخ کلیدانداختم و قبل از
اینکه پشیمان بشوم چرخاندمش،دستگیره را به پایین فشاردادم وکمی به عقب
رفتم.
اتاق مثل سابق بود،این من بودم که عوض شده بودم.پرده های گلدار آبی کشیده و
اتاق تاریک شده بود.بوی نم و رطوبت مثل مشتی به صورت آدم می خورد.ولی در
پس بوی نم.....بوی دیگری بود که دلتنگش بودم.بوی مانده عطرو لباس....بوی گس
و تلخ سیگار کهنه....بی طاقت خودم را روی یکی از دو تخت اتاق انداختم و
زار زدم.هق هق گریه کردم:یک فرصت دیگه می خوام یعنی می شه....؟
به اطرافم نگاهکردم.به دنبال نوری یا صدایی که نشانه ای برای جواب مثبت
باشد،گشتم.ولی هیچ چیزی نبود.همان هوای مانده،همان اتاق تاریک با دو تخت و
یک پاتختی وسطش، کمی خرده ریز مثل ساعت و شانه و چند صدف روی سطح
میز....داد زدم:
_پس معجزه دروغه؟..دروغه مگه نه؟
دستم را به روی رو تختی کهنه و راه راه کشیدم.چیزی برجسته زیر دستم
رفت،همانطور گریان و نالان رو تختی را کنار زد.با دیدن خرس کهنه و کوچک
آرسام،دلتنگی و ناامیدی به قلبم هجوم آورد.آهسته خرس را برداشتم.یک خری
کوچک قهوه ای و سفید که آرسام اسمش را گذاشته بود بهارک!می گفت مثل بهاره
می ماند و تنبل و خواب آلود ولی چون کوچکتراست باید اسمش رابهارک
گذاشت.بهاره هم جیغ می کشید:خرس خودتی!
وتا ساعت ها با هم کشمکش و جروبحث می کردند و انواع و اقسام لقب های بامزه و
گاهی بد و زشت را به هم نسبت می دادند.خرس را روی گونه ام فشردم،بوی ادکلن
مانده و مبهمی می داد که دوست داشتم.روی تخت بهاره،یکی دو مجله فیلم
افتاده بود.بی اختیار چشمان پراشکم را بستم و به سختی سعی کردم به یاد آن
روزهای خوب و پر نشاط گذشته نیفتم.روزهایی که قدرش را ندانسته بودم،خودم را
با قید و بندهای بی اهمیت و بی ارزش بسته بودم.وای که اگربه عقب برمی
گشتم،چه ها که نمی کردم!زیر لب نالیدم:جبران می کردم،همه چیز رو جبران می
کردم.
به یاد حرف نادر افتادم که خیلی وقت پیش زده بود:زندگی رو راحت بگیر تا
راحت بگذره...چون بالاخره می گذره.
و من بدون انکه به حرف نادر توجه کنم،به دقت و حساسیت،نظم و ترتیب احمقانه
ام ادامه دادم تا گذشت و حالا هرچقدر گریه می کردم و قرص های خواب آور و
آرام بخش می خوردم،دردم تسکین پیدانمی کرد.وای برمن!حالا با روزهای باقی
مانده از عمرم چه می خواستم بکنم؟
صدای جوان و پرانرژی نانا از حمام بلند شد:خانوم...خانوم؟
تازه یادم افتاد که آمده ام برایش لباس ببرم.به طرف کمد دیواری اتاق کوچک
رفتم و فریاد زدم:آمدم.
به سرعت یک بلوز آبی و شلوار جین کهنه و وصله دار که محبوب دل بهاره بود
بیرون کشیدم و سعی کردم به پیراهن های مردانه سفید و آبی و شلوار جین پاره
پاره و وصله دار آن طرف کمدنگاه نکنم.در کمد را محکم بستم تا بیش از آن،بوی
پراز حسرت را نفس نکشم.در اتاق را دوباره قفل کردم و کلید را در مشتم
فشردم.انگار گلوی قاتلی خطرناک باشد.لباسها را به دستگیره حمام آویزان کردم
و گفتم:نانا،لباسها پشت در حمامه،حوله هم تو حمام آویزان شده،اون آبی و
سفیده تمیزه...
شنیدم:خیلی ممنون.
و بازتعجب کردم.روی صندلی گهواره ای نشستم و سعی کردم به آن اتاق فکر
نکنم،هنوز کلید در دستم بود.وقتی تلفن زنگ زد در آستانه یک گریه مفصل
بودم.دلم نمی خواست گوشی را بردارم،اما فکر کردم شاید بهاره باشد و نگران
شود.بی حوصله گوشی را برداشتم.
صدای گرم و مردانه فرهاد بلند شد:آذر سلام،تو کجایی؟
بی حس و حال روی صندلی افتادم:سلام،هستم،همین دورو برم.در همان حال نگاهم
به نانا افتاد که لباس پوشیده و خیس و براق از حمام خارج شد و لبخند زد.
به رویش لبخند زدم و سعی کردم حواسم را جمع حرف های فرهاد کنم.
_صبح زنگ زدم،ریحان گفت رفتی بیرون،تو این سرما کجا رفتی؟
خندیدم،مثل دخترهای دبیرستانی دست و پایم را گم کرده بودم:زیاد هم
سردنیست.اینجا هوا مرطوبه و زیاد سوز نداره.
صدایی درونم خندید:آی دروغگو!صبح که داشتی از سرما و سوز سردی که از دریا
می وزید یخ می بستی.بی صدا گفتم:خودم می دونم!ولی چی بگم؟
_الو آذر...؟کجایی؟
دوباره خندیدم.مثل احمق ها:همین جا هستم.تو چطوری؟کاروبارا خوب پیش می
ره؟پسرت چطوره؟
صدای نفس هایش که مرتعش و لرزان بود،می شنیدم.
_آذر همه خوبن،آنقدر حال و احوال نپرس.خودت می دونی برای چی زنگ زدم.به
نظرت یک سال بس نیست؟نمی تونی خودت رو ببخشی،نمی تونی بگذری،نمی تونی...
حرفش نیمه تمام ماند.ساکت و معذب از حظور نانا که جلوی تلویزیون نشسته بود و
با کنترل کانالها را عوض می کرد،جا به جا شدم.دوباره فرهاد شروع کرد:
_آذر...تو داری خودتو بی گناه محاکمه می کنی،حالا من به جهنم،خودت چی؟بهاره
چی؟آذر چه بخوای چه نخوای زندگی می گذره....تو نمی تونی جلوش وایسی پس
آنقدر سخت نگیر.آذر من از کارو زندگی افتادم،همش منتظر،منتظر!می فهمی؟
حرفی نداشتم.دردل جواب می دادم:تو چه می دونی چی برمن گذشته و می گذره!چطور
انتظار داری همه چیز رو فراموش کنم؟همه از دستم خسته شدن،کسی درک نمی
کنه..همه بی قرارن.اما حرفی نزدم.دوباره فرهاد سکوت را شسکت:
_آذرمنو از این بلاتکلیفی نجات بده.به من وخودت رحم کن،دست بردار از زیر و
رو کردن خاطراتت!دست بردار،به خدا داری خودتو از بین می بری.
پایم را در هوا کشیدم.صدای خشکی داد،گفتم:ببین فرهاد تو خودت می خوای منتظر
بمونی.وگرنه من قبلا حرف هامو زدم،تو نمی خوای بشنوی. ول کن و برو سراغ
کارت،من این طوری راحتم می فهمی؟
صداش رنجیده و آزرده بود:آذر تو استحقاقش و داری. به خدا که داری!آنقدر به
خودت سخت نگیر،هیچ چیزی تقصیر تونبوده و نیست!تو نمی تونی کاری بکنی،مگه ما
کی هستیم؟یک مشت آدم عاجز و ناتوان!این فقط تو نیستی که عاجزو ناتوانی و
نمی تونی جلوی حوادث رو بگیری.
بانارحتی گفتم:بس کن!الان وقت این حرفا نیست.
_پس کی وقتشه آذر؟من الان چند ساله منتظرم وقتش برسه،نمی خوام سرت منت
بذارم و بگم به خاطر تو،نه به خاطر خودم منتظرم،فقط حرف بزن،یک چیزی
بگو.....
دلم به حالش سوخت،اما نمی خواستم جلوی چشمان کنجکاو نانا حرفی بزنم.در گوشی
پچ پچ کردم:خودم بهت زنگ میزنم،هر وقت وقتش شد زنگ می زنم،ولی خواهش می
کنم قبلش هی زنگ نزن و با این حرف ها و نصیحت ها بیچاره ام نکن،باشه؟
صدای مردانه اش،گرم و مظلوم بلند شد:باشه.
گوشی رو گذاشتم و رو به نانا گفتم:سر حال آمدی؟آب گرم بود؟
لبخند دوستانه ای زد:آره خیلی حال داد.الان چند روز بودحموم نرفته بودم.
بعد نیم نگاهی به شومینه خاموش و سیاه انداخت:تو حوصله ات سر نمی ره تنهایی
تو این ویلای بزرگ...اونم زمستون...
سرم را تکان دادم:نه،برای استراحت آمدم.زمستون شمال هم عالمی داره...
با تعجب نگاهم کرد:به نظر من که افتضاحه!
بعداز جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت.آنقدر حرکاتش راحت و صمیمی بود
که انگار جزیی از خانه بود و من آنجا غریبه بودم.ازآشپزخانه فریاد زد:
_چای می خورید؟
خنده ام گرفت به جای آنکه من از او پذیرایی کنم او از من پذیرایی می
کرد.میل به چیزی نداشتم ولی برای اینکه ناراحت نشود،گفتم:آره،خیلی ممنون.
وقتی بالاخره با سینی چای سرو کله اش پیدا شد،بی مقدمه گفت:
_شما اسمتون چیه؟من چی باید صداتون کنم؟
لبخند زدم:آذر پویا!تو هم هرچی خواستی صدام کن.
چای را برداشت و به پشتی مبل تکیه داد.یک جوری حرکاتش راحت و بی تکلف
بود،مثل دفعه پیش چای را داغ وبدون قند خورد،لیوان را در سینی گذاشت و گفت:
_من بهتون می گم خاله آذر،خودم خاله ندارم ولی خیلی دلم می خواست داشته
باشم.
بعد چندتا قند در دهانش انداخت و شروع کرد به جویدن:راستی خاله آذر چرا منو
تو خونه تون راه دادید؟
برعکس موهای رنگ شده گوش های پراز سوراخ و گوشواره و ابروهای نازکش،سوالش
چنان معصومانه بود که جا خوردم.لیوان چای را برداشتم و بی فکر گفتم:
_خوب دیدم جایی نداری،دلم برات سوخت.گفتم که یک دختر هم سن و سال تو
دارم.تو هم احتیاج به فرصت داری که فکر کنی.تا کی می خوای فرار کنی؟تا کی
می خوای از این خونه به اون خونه،از این مرد به اون مرد پناه ببری؟با بقیه
زندگیت می خوای چه کار کنی؟من تا مدتی همین جا هستم.من هم آمدم تا در
تنهایی و سکوت به بعضی از مسائلم که مشکل ساز شده فکر کنم،تو هم تا اون
موقع فکراتو بکن،راحت و بی دردسر.بعد هر دو یک تصمیمی می گیریم.
بی آنکه مژه بزند،به صورتم خیره مانده بود.بعد که خوب قندها را جوید،گفت:
_فکر می کردم می خوای یه عالم نصیحتم کنی و بعد زنگ بزنی به پلیس یا چه می
دونم،پدر و مادرم!آخه می دونی؟تا حالا کسی بهم نگفته بشینم برای زندگیم
فکر کنم و تصمیم بگیرم.عجیبه که شما فکر می کنی من هم می تونم فکر کنم!
با آنکه نانا از وضع و روزگارم خبر نداشت،حرف هایش دلم را به آتش کشید.این
دختر ندانسته داشت درسم می داد.آهسته گفتم:تو می تونی فکر کنی،من
مطمئنم.نمی خواهم هم نصیحتت کنم چون اطمینان دارم گوشت از این حرف ها
پره.ولی تو به سنی رسیدی که بفهمی چی خوبه چی بد،حالا تصمیم با خودته.
چند ساعت بعد،نانا در آشپزخانه مشغول غذا درست کردن بود و من دلتنگ
بهاره،مقابل تلویزیون جا خوش کرده بودم.بی رو دربایستی به نانا گفته بودم
که اصلا حوصله پخت و پز و ببرو بیار ندارم و اگر گرسنه است خودش باید فکری
بکند.او هم با خوشرویی که اصلا انتظارش را نداشتم،گفت:این که خیالی
نیست.چنان غذایی برات درست کنم که اِیو َل بیاری.
ودر آشپزخانه ناپدید شد.سرانجام بعد از کلی دلنگ و دلنگ و کاسه به بشقاب
زدن صدایم کرد:خاله آذر،بیا شام حاضره.
با کنجکاوی برخاستم و پشت میزی که نانا با سلیقه چیده بود،نشستم.دیسی پر از
سیب زمینی سرخ کرده و تکه های مرغ سوخاری روی میز گذاشت و پیروزمندانه
گفت:
_بخورید تا سرد نشده.
بی میل،یک تکه مرغ و چند سیب زمینی در بشقابم کشیدم،که نانا دیس را برداشت و
نصف محتویاتش را بدون توجه به اعتراضات من دربشقابم خالی کرد:
_خالی بخورید.قول می دم که خوشمزه باشه.
اولین لقمه ای که جویدم و فرو دادم متوجه شدم که واقعا خوشمزه است.درست مثل
دستپخت یک زن خانه دار،همه چیزش به جا و اندازه بود.متعجب گفتم:خیلی
خوشمزه شده...
لبخند زد.باز آن لبخندهای کودکانه:تو خونه همیشه من آشپزی می کردم.مادرم
هیشه خدا بیرون بود و غذا پختن و بیشتر کارهای خونه به عهده من بود.
اشاره ای کوتاه و ناگهانی به زندگی خصوصی اش!حرف نزدم بلکه بیشتر بگوید اما
تا آخر غذا خوردنش سکوت کرد و دیگر حرفی نزد.بعد از شام،جلوی تلویزیون که
طبق معمول داشت عزا داری پخش می کرد،نشستم و نانا خواب آلود و خسته خمیازه
کشید:من کجا باید بخوابم خاله آذر؟
خودم هم نمی دانستم.چطور تاآن لحظه فکر نکرده بودم نانا کجا باید
بخوابد؟اول فکر کردم و بیاید کنار خودم بخوابد.ولی زود پشمان شدم.من به
خلوت اتاقم احتیاج داشتم.ناچار دوباره کلید را از گلدان زشت درآوردم و به
طرف اتاق خواب بچه ها حرکت کردم.نانا کوله پشتی به دست دنبالم آمد.در اتاق
که باز شد سوت کوتاهی زد و گفت:چقدر هیجان انگیز!
به نظر من که آن اتاق فقط باعث دلتنگی می شد نه هیجان.نانا بی توجه به حال
خراب من به طرف تخت کنار پنجره رفت،ناگهان بی اختیار فریاد زدم: اون نه!
بچه بیچاره انگار مار دیده باشد از جا پرید.آهسته گفتم:معذرت می خوام،ولی
روی اون تخت نخواب،اون شکسته،روی اون یکی بخواب.
حرفی نزد ولی معلوم بود که جا خورده،به سنگینی بلند شد و خودش را روی تخت
بهاره انداخت.از اتاق بیرون آمدم و گفتم:اگه خواستی چراغ خواب و روشن کن،شب
به خیر.
صدای شل وکش دارش بلند شد: به خیر.
معده ام درد گرفته بود.خیلی وقت بود که شب ها چیزی نمی خوردم و اگر هم می
خوردم چیزی سبک در حد لیوانی شیر بود.امشب زیاده روی کرده بودم و حالا معده
ام از درد داشت منفجر می شد.روی صندلی محبوبم نشستم و کنترل تلویزیون را
برداشتم.هیچ کانالی برنامه خوبی نداشت.صدای درونم گفت:بهانه نیار،حتی اگه
فیلم آلن دلون هم پخش می کردند تو می خواستی بقیه اون فیلم رو ببینی....
به طرف ویدیو رفتم و زیر لب گفتم:خوب چه کنم؟هیچی نداره،حوصله ام سر
رفته،بی خواب هم شدم...
فیلم را آنقدر عقب و جلو زدم تابه جایی رسیدم که دیده بودم.این بار همه
دخترها و پسر ها روی مبل و زمین کنار هم نشسته بودند و با هم ترانه ای
غمگین و آرام را می خواندند.
ترانه را مثل کف دستم می شناختم.مثل لالایی مادری برای بچه اش،آرامم می
کرد:
وقتی صدای بارون، می پیچه توی ناودون
پر می کشه پرستو به زیر طاق ایوون
وقتی پرنده صبح رو شاخه ها می شینه
خورشید خانوم یه خوشه شبنم ز گل می چینه
ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم
شبا به زیر باون به یاد تو می شینم
وقتی که ابری می شه چشمای سبز بیشه
دستای خیس بارون می مونه روی شیشه
ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم
شبا به زیر بارون به یاد تو می شینم
حالا شبا که نیستی چشمای من می باره
آوازه گریه هاتو به یاد من می آره
بعد تو دست بارون رو شونه های گل نیست
رو شاخه اقاقی جا پای سبز گل نیست
چشم هایم را بی اختیار روی اشک های داغ و سوزانم بستم.
زیر لب زمزمه کردم: حالا شبا که نیستی چشمای من می باره......
پایان فصل دهم
در امتداد نگاه تو