فصل دوازدهم
با بزرگ تر شدن بچه ها،زندگی ام رنگ دیگری می گرفت.گاهی در خلوت به فکر می رفتم و به این فکر می کردم که زندگی چیست؟از زندگی ام چه می خواهم و از شتابی که زندگی ام به خود گرفته بود تعجب می کردم.روزها پی در پی می گذشتند و مارا هم به دنبالشان می دواندند.صبح های زود بیدار می شدم و صبحانه درست می کردم و تا وقتی بچه ها راهی مدرسه شوند دندانهایم را بر هم فشار می دادم.آرسام به سختی ازخواب بیدار می شد و اگر هم چند ثانیه یک بار اسمش را فریاد نمی زدم،دوباره به خواب می رفت.بعد خواب آلود مثل یک عروسک پارچه ای پشت میز صبحانه می نشست.اخم کرده تذکر می دادم:
_آرسام،دست و صورتت رو بشور.
نق می زد:اَه!
آنقدر خیره نگاهش می کردم تا غرغرکنان به دستشویی می رفت و سر ده ثانیه بر می گشت.برعکس او بهاره زود بلند می شدو به سرعت وارد دستشویی می شد و دست و صورت شسته،پشت میز صبحانه می نشست.بعد کار سخت ترم شروع می شد.
_آرسام لقمه بخور....آرسام چایی رو خالی نخور....آرسام لقمه...
_بهاره جون،چقدر شکر می ریزی؟خیلی شیرین می شه نمی تونی بخوری؟
تا صبحانه تمام می شد،احساس می کردم جانم به لبم می رسد.بعد صحنه نمایش،رنگ دیگری می گرفت.همه دور خودمان می چرخیدیم تا آرسام خونسرد و بی خیال من،جورابهایش را پیدا کند.بعد برنامه اش راببیند و کتابهایش را دورن کیفش بگذارد.درست وقتی فکر می کردم همه چیز تمام شده و آرسام راهی مدرسه شده است،صدایش می آمد:
_راستی مامان این ورقه رو باید امضا کنی!
هرچقدر تذکر می دادم:آرسام حالا وقت این کاره یا دیروز که از مدرسه برگشتی؟فایده نداشت.برای همین زود ورقه را امضا می کردم تا حداقل خودم دیر به مدرسه نرسم.از تاخیر تنفر داشتم وحالا بچه هایی نصیبم شده بودند که از انضباط و مرتب بودن چیزی نمی فهمیدند.بهاره هم مشکل مخصوص به خودش را داشت. دقیقه آخر یادش می افتادکه برای کاردستی اش مقوا می خواهد آن هم فقط و فقط رنگ «سبز»!یا لب برمی چید و قهر می کرد:مامان!چقدر برام سیب می ذاری،دوستام هرروز شکلات و ساندویچ و چیپس می آرن،من هرروز لقمه نون و پنیر و سیب...اَه!
برایش موعظه می کردم:دوستات اشتباه می کنن،خوراکی باید سالم و بهداشتی باشه،چیپس وپفک برای بچه هایی به سن تو،ضرر داره.می دونی سیب چقدر برای دختری به سن و سال تو مفیده...؟
ولی مگربهاره قانع می شد؟ داد می کشید:دیگه با تو قهرم!
ظهر ها رنگ دیگری داشت.با عجله و تند تند دور خودم می چرخیدم تا ناهار را که از شب قبل پخته بودم،آماده و گرم کنم.دوباره سخنرانی ام شروع می شد:
_آرسام دستات...
_بهاره جون با دهن پر حرف نزن!
_آرسام!چند بار بگم با قاشق دهنی تو ماست نزن؟
_بهاره ملچ مولوچ نکن،بهاره!!!
این وقتهایی بود که غذا را دوست داشتند،روزهای دیگری هم داشتم.آرسام با دماغ ظریف و زیبایش بو می کشید:امروز چی داریم مامان؟
_خورشت بادمجان!
_اَه اَه!من که نمی خورم.
سعی می کردم درست برخورد کنم:چقدر بد شدکه تو نمی خوری،ولی گرسنه می مونی ها!تا شب دیگه چیزی نداریم.
چانه اش را بالا می گرفت و با لجاجت چیزی نمی خورد.حتی اگر تکه ای کیک یا شیر کاکائو برایش روی میز می گذاشتم و خودم جای دیگری مشغول می شدم که آرسام فکر کند من نمی بینم و چیزی بخورد،مغرور و لجباز لب نمی زد.گاهی از دستشان گریه ام می گفت.
شب ها وقتی با هزار ترفند و داد و بیداد می خوابیدند،در سکوت و آرامش در کنار نادر می نشستم و برایش از بچه ها دردسرهایشان می گفتم،با مهربانی در آغوشم می گرفت و صورتم را می بوسید:آذر تو بهترین مادر دنیایی،من و بچه ها خیلی خوشبختیم که تو رو داریم.
اگر بگویم آن جمله های ساده و کوتاه که با مهربانی و عشق رنگین شده بود چقدر در روحیه ام موثر واقع می شد،اغراق نمی کنم.شبها بالای سرم می نشست و با آرامش و دقت شانه های خسته ام را ماساژ می داد،همانطور که شانه ها و گردنم را ماساژ می داد درباره روزی که گذرانده بود،حرف می زد.کارخانه شان با آنکه بزرگ نبود اما موفق و پررونق بود.نادر هر ماه مقداری پول پس انداز می کرد،می خواست خانه ای راحت و بزرگ بخرد.البته می دانستم دلش نمی آید مادرش را تنها بگذارد،خود من هم در آن خانه راحت بودم،بزرگ و جادار بود و در محله خوبی هم واقع بود.مدرسه بچه ها آن اطراف بود و محل کار خودم هم فاصله چندانی با خانه نداشت.ضمن اینکه من هم دلم نمی خواست ملی جون را تنها بگذارم.در سالهای که بچه ها کوچک بودند،ملی جون با دقت و عشق از آنها مراقبت می کرد تا من با خیال راحت سر کار بروم،حالا نوبت من بود که جبران کنم.بچه ها هم عاشق مادر بزرگ خوش اخلاقشان بودند و با عشق و ذوق تکالیف مدرسه شان را انجام می دادند تا من اجازه بدهم به طبقه پایین بروند.ملی جون برایشان قصه های اختراعی خودش را تعریف می کرد و ساعتها با حوصله با هردو بازی می کرد.از وقتی بچه ها به مدرسه می رفتند کارش راحت و وقتش بیشتر شده بود،گاهی اوقات با دوستانش به مسافرت یا برای چند روز به خانه ناصر می رفت.اکثر اوقات بالا می آمد وکنار من می نشست و همانطور که من کارهایم را انجام می دادم برایم حرف می زد.از سالهای جوانی و پدر بچه هایش برایم حرف می زد،هنوز بعد از سالهای سال که از مرگ شوهرش می گذشت،وقتی از او صحبت می کرد غمی مبهم صدایش را می لرزاند و من غمگین می شدم و دعا می کردم هرگز روزی را بدون نادر نبینم.نادر پشتیوانه محکمی برایم بود.بچه ها عاشق پدرشان بودند و نادر هم عاشقانه دوستشان داشت و لوسشان می کرد.هرچقدر من نکته بین و منضبط بودم او بخشنده و آسان گیر بود.ساعتها در حیاط با آرسام فوتبال بازی می کرد و شبها بالای سر بهاره قصه می خواند و نوازشش می کرد تا بخوابد.گاهی که شکایت بچه ها را پیشش می کردم،لبخند زنان می گفت:
_آذر از من نخواه که کتکشان بزنم،من نمی تونم!لطفا جلوی بچه ها شکایت نکن که من مجبور بشم شدت عمل به خرج بدم،ولی هر تنبیه مناسبی که دلت خواست از قول من،در موردشان اجرا کن!چه می دونم نذار تلویزیون ببینن،یا هر چی خودت صلاح می دونی!
تابستان هایم همیشه پر از تناقض بود.گاهی آنقدر بهم خوش می گذشت که دعا می کردم تمام نشود و گاهی چنان به جان می آمدم که آرزو می کردم،همان لحظه تعطیلات تمام شود.بچه ها از روز اول تابستان با لب و لوچه آویزان دست به دامنم می آویختند:
_مامان ما چی کار کنیم؟
کارهایی که زمان ما برای بچه ها جالب بود به هیچ عنوان بریشان جالب و سرگرم کننده نبود.مثلا به آرسام پیشنهاد می کردم لوبیا بکارد.نگاه عجیبی به طرفم می کرد:
_که چی بشه مامان؟
تا ده می شمردم که عصبی نشوم:خوب که رشد گیاه رو ببینی،یاد بگیری....
بچه با بی حوصلگی اخم می کرد:که چی بشه..؟یاد گرفتن و درس خوندن مال مدرسه است،نه حالا که تابستون شده!
وقتی به نادر می گفتم،می خندید:خوب راست می گه بچه،لوبیا بکاره که چی بشه؟
بعد وقتی می دید ناراحت شده ام،جدی می شد:خوب این همه کلاس،اسمشو بنویس کلاس.براش معلم بگیر،بگذارش استخر!
با اینکه وقتی کوچک بود برایش هزارن نقشه در سرداشتم اما حالا که بزرگ شده بود،دلم راضی نمی شد بچه ام را به خطر بیندازم.با خودم فکر می کردم اگر توی استخر خفه شود،اگر کسی حواسش نباشد و بچه هادر استخر با هم شوخی کنند و همدیگر را هل بدهند،چه؟
زمستان ها که جرات نمی کردم به اسکی فکر کنم.اگر نادر قبول می کرد همراهش برود باز خیالم راحت تر بود اما او هم کار داشت و نمی توانست تمام مدت دنبال آرسام بدود.کلاس هایی هم که من دوست داشتم،آرسام زیر بر نمی رفت.
می گفتم زبان،لب برمی چید:
_مامان تابستون وقت تفریحه،نه درس خوندن،مغزم خسته شده!
می گفتم کلاس پیانو،اخم می کرد:پیانو مال بچه سوسول هاست!مال دختراست!
با خستگی فکر می کردم آن وقتها که براش نقشه می کشیدم هیچ فکرنمی کردم بزرگ می شود و زبان پیدا می کند،آن هم دو متر!
ملی جون وقتی سردرگمی و اخم و گریه بچه ها را می دید،پنهانی می گفت:
_آذر جون،بفرستشون تو کوچه با بچه های دیگه بازی کنن وهم سرشون گرم می شه هم تو راحت به کارات می رسی،دیگه آنقدر هم مثل هند جگرخوار،جیگرت رو نمی خورن!
درمانده سر تکانمی دادم:نه ملی جون،هر کاری هم بلد نیستند یاد می گیرن.لات و لوت می شن.بی تربیت می شن.تازه بهاره دختره،درست نیست بره تو کوچه ولو بشه.
شانه بالا می انداخت:دیگه عقلم قد نمی ده،خودت بهتر می دونی!
مسافرت هم که اگر می رفتیم،حداکثر دو هفته بود که مثل برق و باد می گذشت و باز من می ماندم و دو بچه نق نق و بی حوصله!عاقبت یک شب که هر سه نفرمان خسته از اشک ریختن و داد و بیداد و جیغ و هوار،هلاک روی مبل ها افتاده بودیم،نادر به دادمان رسید.لیوانی آب به دست من داد و بهاره را به دستشویی فرستاد تا دست و صورتش را بشویید و روبه آرسام کرد وگفت:ببین سامی تو دیگه پسر بزرگی شدی،مامانت دیگه حوصله نداره با تو و بهاره سروکله بزنه،ببین چقدر توخونه زحمت می کشه تا ما راحت باشیم.تمام سال سر کار می ره و با بچه های مردم سرو کله می زنه تا چیزی یاد بگیرن،انصاف نیست که تابستون ها هم تو و بهاره اذیتش کنید،به هر حال الان موقع استراحت اون هم هست.
آرسام با کله شقی جواب داد:خوب به من چه؟من هم موقع استراحتمه،چرا هیچکس به فکر من نیست؟
نادر با حوصله گفت:ببین من تصمیم دارم تو و بهاره رو یک کلاس بذارم،از امروز تا پس فردا فرصت داری یک رشته که دوست داری انتخاب کنی،ولی وقتی انتخابت رو کردی،دیگه نمی تونی بزنی زیرش ها،باید تا آخرش بری و دیگه هم غرو غر نکنی،خوب؟
آرسام که انگار فقط جمله اول را شنیده بود،با شوق پرسید:هر کلاسی؟
نادر لبخند زد:آره،ولی وقتی تصمیم گرفتی باید بری ها!وسطش نمی تونی ول کنی و بهونه بگیری.قبوله؟
آرسام با شادی دست زد:قبوله.
تا سه روز بچه ها به سختی فکر می کردند که چه کلاسی انتخاب کنند.جمعه که خانه مادر جمع شده بودیم،متوجه شدم این مشکل منحصر به خانه ما نیست،بلکه همه کسانی که بچه دارند،درگیرش هستند.وقتی که بچه ها به حیاط بزرگ و دلباز خانه پدری رفتند تا با هم بازی کنند،کنار فیروزه و هما نشستم و نالیدم:از دست این بچه ها....
قبل از اینکه جمله ام کامل شود،فیروزه با آن چشم های درخشان و موهای بلند و براقش،غرید:آی لعنت به بچه و صاحب بچه با هم!
هما هم از ته دل گفت:بشمار!
وقتی سر درددلشان باز شد فهمیدم که هر دو از دست بچه هایشان در مرز جنون و دیوانگی بودند.فیروزه تابی به موهای بلند و مجعدش داد و گفت:به کیوان گفتم علی رو ببره پیش خودش تو بازار،دیونه ام کرد از بس غر زد.هر کاری بهش پیشنهاد می دی،اخم می کنه و لگد می زنه.
هما نالید:باز پسره می تونی بندازی به خیک باباش.من چی؟هر دو دختر،دایم دارن زر می زنن.هرچی می شه اشکشون درمی آد.قدیم خودمون چقدر ساده سرگرم می شدیم.با عروسک پارچه ای که مامان برامون دوخته بود کلی بازی می کردیم،با دم قیچی ها براش لباس میدوختیم،چقدر خوب با هم کنار می اومدیم.کیوان که صبح تا شب تو کوچه با بچه های محل فوتبال بازی می کرد،من و آذر هم از صبح کاسه کوزه و سماور می آوردیم تو حیاط،یه گوشه فرش می دانختیم و تا ظهر خاله بازی می کردیم،کلی هم بهمون خوش می گذشت،نه آذی؟
سر تکان میدادم:آره،ولی حالا همه چیزی عوض شده،هر پیشنهادی بهشون می د،شونه بالا می ندازن و لب بر می چینن!
البته سه روز بعد مشکل من تا حدی حل شده بود.آرسام کلاس گیتار را انتخاب کرده بود و بهاره دلش می خواست زبان یاد بگیرد.من هم از وسواس و حساسیتم دست برداشتم.بین دیوانگی از گریه و اخم و غرولند و قهر و دلنگرانی در ساعتی که بچه ها به کلاس می رفتند،دومی را انتخاب کردم و بعد هر روز تابستان به خاطر انتخاب درستم خدا را شکر می کردم.بچه ها از کلاس که می آمدند تا شب یک کله حرف می زدند و تعریف می کردند.آرسام با گیتار بزرگی که کیوان برایش خریده بود،صداهای عجیب و غریبی در می آورد و بهاره هر چه بلد بود به انگلیسی حرف می زد.
تازه تازه داشتم طعم زندگی آرام و بدون دردسر را می چشیدم که اتفاق تلخی،زندگی ام را زیر و رو کرد.اواخر تابستان بود و بچه ها حس عجیبی داشتند.خوشحال و هیجان زده از نزدیک شدن به فصل بازگشایی مدارس و ناراحت و غمگین از پایان تابستان و خداحافظی با کلاس های محبوبشان،دوستان جدیدشان و استراحت و بی کاری!من هم تقریبا همین احساسات را داشتم منتها درجه اش کمی با آنها فرق داشت.کمی پررنگ ترو غلیظ تربود!
آن روز،وقتی نادربچه ها را برد تا به کلاسشان بروند،بی حوصله ازبیکاری پایین رفتم تا با ملی جون صحبت کنم.چند روزی بود که کم بالا می آمد و بی حوصله بود.حرفهایش رنگ خاکستری افسردگی می داد.کاسه ای تخمه بو داده دستم گرفتم،بی حوصله پایین رفتم تا با ملی جون گپ بزنم.در زدم و منتظر ماندم که صدایش را بشنوم که می گوید:بیا تو،در بازه!
اما هر چه منتظر ماندم،صدایی نیامد.تعجب کردم،ملی جون هر جا می رفت به من خبر می داد.جلوی در،زنگ خانه ما را می زد و از پشت آیفون می گفت که بیرون می رود،صدای در هم نشنیده بودم و می دانستم خانه است.بعد حدس زدم شاید هم حمام رفته و صدای در را نمی شنود.دوباره پله ها را بالا رفتم و جلوی تلویزیون نشستم،اما فکر مزاحمی در سرم دور زد که ملی جون حمام نیست،چون وقتی حمام می رفت صدای آب می آمد.دوباره به خودم نهیب زدم:«شاید خوابیده...شاید حوصله کسی رو نداشته و برای همین جواب نداده...»
اما خودم جواب همه این شاید ها را می دانستم،ملی جون خواب نبودو حتی وقتی خیلی بی حوصله بود جواب می داد.دوباره از جا برخاستم و از پله ها پایین رفتم.قلبم تند تند می زد و آب دهانم خشک شده بود.باز در زدم و منتظر ماندم.هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که صدایی از جانب حیاط بلند شد:آی صاحبخونه،خونه هستید؟
صدای ناصر بود.به طرف در حیاط دویدم.حتما زنگ زده بود و من نشنیده بودم.همانطور که به طرف در می رفتم،با خودم فکر کردم ناصر حتما زنگ ملی جون رو اول زده،پس ملی جون جواب او را هم نداده بود.در را باز کردم و قبل از آنکه دلم به چهره شاد ناصر بسوزد گفتم:
_هرچی در می زنم ملی جون در رو باز نمی کنه،خوب شد تو اومدی ناصر،بیا با هم بریم ببینیم چی شده...
رنگ ناصر پرید و به طرف خانه مادرش دوید.محکم به در می کوبید و همزمان صدا می زد:مامان....
ناگهان یادم افتاد که هر وقت در می زدم،ملی جون با صدای بلند می گفت:
_بیا تو،در بازه.
یا صدایی خش دار که به سختی در می آمد،گفتم:ناصر،در همیشه بازه،مگه اینکه ملی جون خونه نباشه،که فکرنمی کنم جایی رفته باشه...
ناصر فوری دستگیره را چرخاند.با باز شدن در هردو جا خورده،قدمی عقب برداشتیم.بعد از چند ثانیه،ناصر هجوم برد داخل ومن هم به دنبالش،خانه مثل همیشه بود.بوی غذا می آمد،به آشپزخانه رفتم.قابلمه ای کوچک روی گاز بود.بخار مطبوعی از قابلمه بلند می شد.در قابلمه را برداشتم تکه ای گوشت مرغ که آبش تمام شده بود،فوری زیر غذا را خاموش کردم.خیالم راحت شده بود.ملی جون برای خودش غذا هم گذاشته بود.پس نباید اتفاقی برایش افتاده باشد.با خوشحالی برگشتم تا ناصر را صدا کنم که صدای فریاد دردآلودش سر جا خشکم کرد.دیدمش که از اتاق خواب بیرون دوید و به طرف تلفن رفت.مرا که دید نالید:
_آذر،...دیدی چه خاکی برسرم شد؟
با دستهای لرزان گوشی را برداشت و به من زل زد:شماره اورژانس آذر...یادم نمی آد.تو می دونی؟
شمرده شمرده شماره تلفن را گرفتم و لرزان همان جا ایستادم.نمی دانم چرا آن لحظه ماتم برده بود.انگار دلم نمی خواست صحنه ای که ناصر را تا آن حد پریشان کرده بود،ببینم.
آنقدر سرجایم میان درگاه آشپزخانه ایستادم تا ناصر با لکنت و حال پریشان آدرس خانه را داد و التماس کرد:تو رو خدا زود باشید.
عاقبت ناصر به طرفم آمد و دستم را کشید:آذر بیا ببین...شاید هنوز..
ادامه حرفهایش را می توانستم حدس بزنم،اما دلم نمی خواست باور کنم.مثل عروسکی کوکی به دنبال ناصر به اتاق خواب رفتم.صحنه ای که می دیدم با چیزی که در ذهنم تصور کرده بودم،خیلی فرق داشت.هیچ چیز ترسناک و غیر طبیعی وجود نداشت.ملی جون روی تخت دراز کشیده بود،انگار که خواب باشد.فقط دهانش باز مانده بود که آن هم خیلی غیر عادی نبود.چون خیلی ها را می شناختم که موقع خواب دهانشان باز می ماند.جلو رفتم و به ملی جون زل زدم.ناصر اشک می ریخت و ناله می کرد.بی حواس گفتم:شاید خواب باشه...
ناصر نالید:نه آذر،انگار صد ساله که خوابیده..بدنش سرد.
دستم را که جلو برده بودم تا صورت ملی جون رو لمس کنم،فوری عقب کشیدم.نوک انگشتانم سوزن سوزن می شد.بعدها همیشه خدا را شکر می کردم که انگشتانم ملی جون را لمس نکرده بود،می دانستم تا آخر عمر آن احساس بد و مشمئز کننده رهایم نمی کرد.
روی صندلی کنار تخت افتادم و سعی کردم به ملی جون نگاه کنم،اما مگر می شد؟مدتی بعد دکتر سفید پوشی با گوشی معاینه روی ملی جون که هنوز آرام و بی حرکت سرجایش دراز کشیده بود،خم شده بود و با دقت گوش می داد.بعد به طرف ناصر که تمام بدنش منتظر و آماده بود،برگشت و سر تکان داد.ناصر دوباره شروع به گریه کرد و من چشمانم را بستم.ووقتی باز کردم که دیگر ملی جون روی تخت نبود.ناصر جلویم ایستاد و حرفهایی زد که خیلی خوب متوجه نشدم،بعد با عجله همراه آمبولانس رفت.وقتی بچه ها همراه نادر به خانه برگشتند،من هنوزروی همان صندلی در اتاق ملی جون نشسته بودم،صدای خنده و حرف زدن بچه ها را می شنیدم اما نمی توانستم از جایم بلند شوم و یا حتی صدایشان کنم.از صدای پاها متوجه شدم که به طبقه بالا رفتند.مدتی بعد،نادر دوباره پایین آمد و سرخوشانه صدا زد:آذر،تو پیش مامانی؟آهای صاحبخونه!
ناخودآگاه لبخند زدم،همانطور صدا می زد که ساعتی قبل ناصر صدا می کرد.صدایش را می شنیدم که پراز تعجب بود:اِ...در چرا بازه؟آذر؟مامان؟
بعد به اتاق آمد و از دیدن من آشکارا جا خورد و چشمهایش از تعجب گشاد شد:
_اِ..آذر تو اینجایی من آنقدر صدات می کنم؟
بعدانگار متوجه غیر عادی بودن چیزی در اطرافش شده باشد،جلو آمد:آذر چی شده؟چرا اینجا نشستی؟مامان کجاست؟
بی آنکه فکر کنم گفتم:ناصر همراهش رفت.
نادر دستپاچه شد:چی شده؟مامان مریض بود؟کجا رفتن؟
ناگهان متوجه کل جریان شدم.ملی جون رفته بود،اما برای همیشه!در یک لحظه تمام خاطرات خوبی که از او داشتم جلوی چشمانم آمد.چشمهایم از اشک سوخت و به گریه افتادم.نادر در آغوشم کشید و مثل پدری که بچه ای کوچک را دلداری بدهد،ضرباتی آهسته و به پشتم می زد.بریده بریده گفتم:نادر،ملی جون خوابیده بود...به نظر من که خوابیده بود.اما ناصر می گفت بدنش سرد شده،من دست نزدم.نمی دونم!ولی آمبولانس اومد و بردش.نادر....
نادر هم به گریه افتاد.صدایش با آنکه آهسته بود اما من شنیدم.زیر لب می گفت:
_نه...نه..
ولی حقیقت همان بود که ته دلم می دانستم.ملی جون برای همیشه رفته بود.بیمارستان بعد از معاینه اعلام کرد که ملی جون به علت سکته قلبی در خواب فوت کرده است و گواهی فوت و مجوز دفن را صادر کرد.در طی مراسم خاک سپاری و شب هفت و حتی تا شب چهلم ملی جون،باور نمی کردم که مادر شوهر خونسرد و دل رحمم را دیگر نمی بینم.بچه ها بی تابی می کردند و بهانه می گرفتند.روزهای بعد از مرگ ملی جون،روزهای سرد و خاکستری بود که هرگز دلم نمی خواست دوباره برگردد.همه ناراحت واشک ریزان بودند و من هنوز مات و گیج به دیس های حلوا و خرماهای مغز گردو شده زل می زدم و ناباورانه چشم های خشکم را می مالیدم. همه چیز به زودی پایان گرفت و ملی جون تبدیل به «مرحومه»شد و با ذکر نامش،شنیدن جمله«خدا رحمت کند»برایمان عادی شد.
پایان فصل دوازدهم