فصل هجدهم
تابستان تازه از راه رسیده بود که فیروزه برای مهمانی بزرگی که هر سال در خانه شان می گرفت،دعوتمان کرد.مدرسه ها تازه تعطیل شده بود و هوا رو به گرمی می رفت.من خسته تر از همیشه خانه را مرتب می کردم.درمدتی که سر کار می رفتم اصلا فرصت رسیدگی به کارهای عقب افتاده و نظافت خانه را نداشتم و حالا که خانه بودم و بچه ها هم تعطیل،تازه به فکر افتاده بودم.دوسال ازرفتن نادرو تنهای ام می گذشت اما هنوز کسل و افسرده بودم.حتی شایدبدتر هم شده بودم.شبها تا پاسی از شب گذشته درجایم غلت می زدم و بازوانم را دوربدنم که از فقدان نادر فریادمی زد،حلقه می کردم و اشک می ریختم.دستم را در جای خالی نادر در رختخوابم می کشیدم و با حسرت آرزو می کردم برای یک بار هم که شده باز نادررا ببینم و در آغوشش آسوده و آرام بخوابم.گاهی نیمه شب از خواب می پریدم و یادم می رفت که تنها شده ام.هراسان،نیم خیز دررختخواب خیس از عرقم می نشستم و به دنبال نادر،تاریکی اتاق را می کاویدم.چشمان گشاد شده از وحشتم اشیا را در تاریکی جستجو می کرد و ناگهان یادم می افتاد که چه مصیبتی برسرم آمده و محبوبم برای همیشه تنهایم گذاشته است.بغض گلویم را می فشرد و بدن منغبض و دردناکم دوباره روی بستر خیس و سردم می افتاد.تا ساعتها اشک می ریختم و با خودم فکرمی کردم وقتی نادرکنارم بود چه احساسی داشتم؟زمانی که مورد علاقه شوهرم بودم کسی بود که دوستم داشت و به من عشق می ورزید.با خودم فکر می کردم آن روزها که مسئولیت خانه و بچه ها روی دوش دیگری بود من چه حالی داشتم؟تحسین شدن و محبت دیدن چگونه بود؟....بعد ترس به سراغم می آمد.ترس از تنها ماندن،رها شدن،مسئولیت بزرگ بچه ها....سرانجام وقتی پلکهایم از شدت گریه روی هم می افتاد و چشمانم می سوخت،اندوهگین و حسرت زده پراز نیاز می شدم.نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن،نیاز به یک همدم همدل که حرفهایم را با او بزنم ،درد دل کنم و آرامش یابم.بعد شرمزده و خجل بالش نادر را درمیان بازوانم می فشردم و سعی می کردم با او ودن را به یاد آورم....از خودم شرمم می شد!چطور مشتاق ناز ونوازش بودم؟خجالت نمی کشیدم؟سنی از من گذشته بود،مادر دو نوجوان بودم باز انتظار شنیدن حرفهای عاشقانه داشتم؟به خودم نهیب می زدم و سعی می کردم جسم حریصم و میل شدیدم را سرکوب کنم،بدنم از این جدال ناهمگون به دردمی آمد و استخوان هایم تیرمی کشید.سرانجام قتی صبح ازجا برمی خاستم سرم به سنگینی کوه و بدنم خسته و ذهنم آشفته بود.این درگیری های شبانه با روح و جسمم،مسئولیت کارهای خانه و خارج از خانه،یک و بدو و بحث و جدل همیشگی با بچه ها فرسوده ام کرده بود.انقدر تحت فشاربودم که باتلنگری در هم می شکستم و همه چیزی رادر هم می پیچاندم.گاهی وقتها بلند بلند بانادرحرف می زدم.همه چیز رامی گفتم،دعوا می کرم،گاهی ازشدت تنهایی و سختی اوضاع و روزگار،نفرینش می کردم و اشک می ریختم.چرا مرا تنهاگذاشتی نادر؟در این مواقع بی انکه احساس شرم وخجالتم بر عصیان و سرکشی ام پیروز شود احساس نیاز به دستهای حمایتگر نادرو آغوش گرم و امنش دروجودم بیداد می کرد.نفس بریده و نالان بدن دردناکم را جمع می کردم.تاکمتربه یاد ان لحظه ها و خاطرات بیفتم.اما مگر می شد؟هنوز تا چهل سالگی برسم چند سالی مانده بود،هنوز جوان تراز آنی بودم که بی نیاز از غرایزانسانی وجودم باشم،عصبی می شدم.پرخاشگر می شدم.گریان واندوهگین می شدم و بچه هایم را،پاره های تنم را،جگر گوشه هایم را به کوچکترین بهانه ای به بادانتقاد و توهین و پندواندرز می گرفتم.وای بر من خودخواه که نمی فهمیدم آنها هم در آن سنین پرتلاطم و هیجان چه بحرانی را پشت سرمی گذارند.بدون پدر،با وجود مادری عصبی و بی نهایت حساس چه جهنمی را تجربه می کردند!باز وقتی فهمیدم که دیر شده بود.خیلی دیر!

باز از چند روز مانده به مهمانی فیروزه،هما و مادرم شروع به اصرار کردند که حتماهمراه بچه ها بیایم.اول تصمیم داشتم فقط بچه ها را بفرستم و خودم در خانه بمانم و کمی به کارهایم برسم.البته از همان لحظه که این تصمیم را گرفتم اطمینان داشتم که در تنهایی هیچ کاری انجام نخواهم داد و فقط به تنهایی و ماتم همیشگی ام فکرخواهم کرد.خودم را مجسم می کردم که تنها در تاریکی خانه بزرگم نشسته ام و یک نوار موسیقی ملایم و غمناک گوش می دهم و آرام آرام اشک می ریزم.حتی فکر این کار آرمش خاصی بهم می بخشید.می توانستم بدون نگرانی از اینکه بچه ها گریه ام رامی بینند وناراحت می شوند،اشک بریزم.اما واقعیت و رویا خیلی باهم فرق داشت.وقتی که بچه ها فهمیدند که خودم نمی خواهم همراهیشان کنم عکس العملهای متفاوتی نشان دادند و مثل همیشه مرا متعجب و حیران کردند.آرسام با آن روحیه حساس و مهربانش لب برچید و با مهربانی گفت:مامان اگه تو نیای منم نمیرم.
بی آنکه نگاهش کنم گفتم:تو چکار به من داری؟
دستش را روی شانه ام گذاشت وگفت:دلم نمی خوادتنها بمونی و طبق معمول غصه بخوری.
از شدت احساسات بغض گلویم را فشرد.برگشتم و پسر مهربان و دل رحمم را در آغوش کشیدم.چند وقتی بود که آرسام خیلی به من می رسید ومحبت و عشقش را آشکارانشان می داد.انگاربزرگ شده باشد.مثل پدری دلسوز با بدخلقی ها و بهانه گیری های من می ساخت،در مقابل دلتنگی های من صورتم را می بوسید و با کلمات شیرین و بیان پرمحبش خجالت زده ام می کرد.گاهی شبها وقتی می دید هنوزبیدارم وجلوی تلویزیون مثل مجسمه خشکم زده، گیتارش را می آورد و ساعتها برایم میزد.آنقدر با صدای گرمش که تازه رگه های بم و خش دار درش دویده بود،برایم می خواند که غم دل ازیادم می رفت.قلبم پراز احساس افتخار و غرور می شد،خم می شدم و سرش را می بوسیدم،تازگی ها ازبوسه ها و آغوشم فرارنمی کرد،اگرلحظه ای دیر می آمد تا ساعت ها سرزنشش می کردم.برای هرنمره ای که کم می آورد آنقدرناراحتی از خودم نشان می دادم و به تنبلی و بی عرضگی متهمش می کردم که خودم خسته می شدم.دوستانش را مسخره می کردم و از سرتا پایشان هزارایرادمی گرفتم،اما آرسام عزیز و مهربان من با اینکه پسرم بودو نصف سن مراداشت درکم می کرد و با ملایمت برایم توضیح می داد و دلیل هرکارش را شرح می داداما؛من کروکور،فقط غرمی زدم و ایراد می گرفتم.
بهاره اما برعکس ارسام بود.پرخاشگر و لجبازبودو درمقابل حرف هایم اصلا کوتاه نمی آمد.آنقدریک و بدو می کرد و حاظرجواب بود که همیشه من تسلیم می شدم و کوتاه می آمدم.تا برخلاف میلش حرف می زدم قهر می ردو لب به غذا نمیزد.آنقدر هم یک دنده و لجبازبودکه گاهی مرا می ترساند.ازبحث و دعوا بابهاره می ترسیدم وکمتر سربه سرش می گذاشتم حتی تلافی نافرمانی هایش را با آرسام خوب و عزیزم می کردم و به خیال خودم می خواستم با سختگیری بیشتر زهر چشمی هم از بهاره بگیرم.
وقتی بهاره فهمید که من نمی خواهم همراهشان بروم،درست برعکس آرسام شانه ای بالاانداخت و با بی تفاوتی وحتی کمی خوشحالی گفت:چه بهتر!اینطوری شاید به همه مون خوش بگذره.
وقتی با سردی و ناراحتی نگاهش کردم،با پررویی چشمانش را گرد کرد و گفت:
_خوب راست می گم دیگه!شما از اول تاآخرمهمونی می خوای از ماایراد بگیری و غر بزنی ! قبلا از مهمونی هم هزار و یک بکن نکن برامون ردیف می کنی....
آرسام به میان حرف خواهرش پرید و گفت:بس کن دیگه!
بهاره پشت چشمی نازک کردو همانطور که به طرف اتاقش می رفت گفت:بی جرات!
قبلاازاینکه بتوانم دهانم رابازکنم،صدای کوبیده شدن دربلند شد.به آرسام که سرش را پاین انداخته بودنگاه کردم.انگارخودش راملزم به توجیه رفتار خواهرش می دانست.سر بلند رد وگفت:بهاره هنوزبچه است.حالیش نیست چی می گه.
هرچقدر هم دلم می خواست نمی توانستم خودم را گول بزنم و حرف آرسام راباور کنم.بهاره دیگر بچه نبود و خوب می فهمید چه می گوید.تلخ ترین قسمت ماجرا این بودکه راست هم می گفت.سرانجام تسلیم اصرارهای مادر و هما و فیروزه،برای جشن شدم.یک کت و شلوار زرشکی که پس از سالها بازاندازه ام شده بود پوشیدم.از یکی،دو سال پیش به شدت لاغر شده بودم و تنها حسنش هم این بودکه بعضی لباس هایم را که بی نهایت دوستشان داشتم ولی دیگراندازه ام نبود،باز به تنم میرفت و جلوه زیبایی داشت.
موهایم راکه بلند شده بودباگیره سرساده پشت سرم بستم و بی آنکه آرایشی بکنم،جلوی در منتظربچه هاایستادم.همانطور که پایم راروی زمین می کوبیدم برای هزارمین باربه خودم قول می دادم اگربهاره لخت بود و آرسام موهایش را شبیه میخ هایی که نصفش در چوب فرو رفته درست کرده باشد،حرفی نزنم و ازشان ایراد نگیرم.
سرانجام بعدازمدتی طولانی که کم کم داشت عصبی ام می کرد،پیدایشان شد.برخلاف انتظارم نه بهاره لخت بود ونه موهای آرسام مثل سیخ روی سرش چسبیده بود.شاید حتی کمی زیادی ساده بودند.لحظه ای دلم برای فرزندانم آتش گرفت.اطمینان داشتم ازترس غرغرها و پندو اندرز های من عطای تیپ و لباس را به لقایش بخشیده بودند،به هر حال حرفی نزدم و درهای ماشین را برایشان باز کردم.قبلااز آنکه پشت فرمان بنشینم آرسام صدایم کرد:مامان....می ذاری من بشینم؟
با تعجب و اندکی ترس نگاهش کردم.صورت زیبا و جوانش چقدر پاک و معصوم بود.پرسیدم:مگه تو رانندگی بلدی؟
لبخند زد:آره دایی کیوان بهم یاد داده،خیلی هم خوب یاد داده.چند روز پیش می گفت مطمئنه اگه من همین امسال امتحان بدم گواهینامه می گیرم.
خودم حس می کردم که چشمانم از تعجب گرد شده،حتی ازترس حوادسی که ممکن بود برای تنها پسرم پیش بیاد زانوانم به لرزه افتاد.اما چنان لبخند درخشان ومغروری روی لبهای آرسام پهن شده بود که علی رغم حرفهای گنده و آبداری که پشت دهانم منتظر بیرون ریختن بودند،دلم نیامد دلش را بشکنم.با صدایی که به زحمت درمی آمد،گفتم:بشین،اما فقط همین یک بار.
سریع پشت فرمان پرید و با تسلط کامل راه افتاد.با اینکه خیلی خوب و کامل ماشین را هدایت می کرد،پشت هر چراغ قرمز من هم ناخودآگاه پایم را به کف ماشین فشار می دادم و ترمز می گرفتم.با دیدن هر مانع یا عابری،دهانم از ترس خشک می شد و فریادم بی صدا بلندمی شد.سرانجام وقتی جلوی در خانه کیوان رسیدیم تمام بدنم از شدت هیجان و ترس درد می کرد و پایم از بس ترمزگرفته بودم بی حس شده بود.وقتی ماشین را کناری پارک می کرد،تازه صدایم را پیدا کردم وگفتم:آرسام خیلی خطرناک بود!
پسرم با لب و لوچه آویزان نگاهم کرد:یعنی بد رانندگی کردم؟
بهاره از صندلی عقب خندید:معلومه که بدبود انگار گاریچی باشی....
به بهاره توپیدم:ساکت باش!
بعد رو به پسرم گفتم:نه خوب بود.ولی اتفاق برای هر کسی مکنه پیش بیاد حتی منکه راننده کهنه کار هستم،اما برای تو که گواهینامه نداری گرون تموم می شه،فهمیدی؟
سرش را تکان داد و با مهربانی گفت:نترس مامان!من هیچ وقت بی اطلاع شماپشت ماشین نمی شینم، نگران نباش.
دوباره گفتم:آرسام جون اگه خدایی نکرده کسی رو زیر بگیری چون گواهینامه نداری،قتل عمد به حساب می آد و باید سالها تو زندون آب خنک بخوری ها!
پسرم لبخند زد:می دونم مامان،گفتم که.....نگران نباشید هیچ وقت تنهایی پشت ماشین نمی شینم.
بعد با صدا خندید:مامان اگه تو رانندگی مهدی رو ببینی چی می گی؟آنقدر تند می ره که تف تو دهنت خشک می شه؛البته دست فرمونش حرف نداره،باباش باخیال رحت بهش ماشین می ده.
دوباره از ترس فلج شدم.به سختی گفتم:آرسام تو رو خدا،تو سوار ماشین دوستات نشو.اونا هم گواهینامه ندارن،اگه تصادف کنن چی؟ازت خواهش می کنم سوار ماشین مهدی که می گی تند و بدهم می ره نشو،خوب؟
آرسام زیرکانه از زیر قول و قرار فرار کرد و گفت:مامان بیخودی حرص نخور.بیا بریم دیگه،دیر شد.
وقتی وارد خانه کیوان شدیم هنوز هم ازترس ونگرانی بدنم می لرزید،ولی مدتی بعد در جریان مهمانی و فضای شلوغ جمعیت زیاد همه چیز فراموش شد.فیروزه هر سال یک مهمانی بزرگ می گرفت که هرگزهم نمی فهمیدیم به چه مناسبتی است،اما همه فامیل و آشنایانش را دعوت می کرد و هربار چهره های جدید و غریبه ای جایگزین بعضی چهره های آشنا می شد.این بار هم تا وارد شدم دستم را گرفت وبه دو نیم جین آدم غریبه که تا به حال ندیده بودمشان معرفی کرد.مثل عروسک کوکی با لبخندی نصفه و نیمه با صدایی بی روح جمله های تکراری و کلیشه ای را بر زبان می آوردم.دستم را مثل یک ربات برنامه ریزی شده جلومی بردم و دست طرف مقابلم را می گرفتم و چند بار تکان می دادم،لبخند کج و کوله می زدم:
_از دیدنتون خوشبختم......از آشنایی با شما خوشحالم...منهم همینطور........شما لطف دارید....خواهش می کنم...
سرانجام جایی دورافتاده ازبقیه نشستم.حالا نوبت سر تکان دادن و لبخندهای زورکی زدن برای آشناها بود.از دور ایما و اشاره کردن و لب زدن«حالتون چطوره؟قربان شما،مرسی بدنیست،بچه ها هم خوبند،فدای شما.....شما چطورین؟بچه ها خوبن؟قربون محبتتون،کم سعادتی از من بوده....»تمام این جمله ها با حرکت لبها و بی صدا ادا می شد.بعد شق و رق روی صندلی مدل جدیدوناراحت فیروزه نشستم و سعی کردم بهاره و ارسام را در بین آن همه آدم که هر کدام مشغول کاری بودند،پیدا کنم.زنی که فیروزه برای کمک آورده بود،با سینی محتوای لیوان شربت جلوی رویم سبز شد و جلوی دیدم را گرفت.لیوان شیک و بلند را برداشتم و تشکر کردم.تا زنک رفت دوباره به جستجو در بین جمعیت پرداختم اما چند لحظه بعد یک دیس شیرینی و یک بشقاب میوه جلوی دماغم ظاهر شد.بازبرداشتم و روی عسلی کنار دستم گذاشتم و تشکر کردم.اما باز قبل از اینکه مهلت جستجو پیدا کنم،هما در حالی که یک صندلی را به زحمت به همراهش می کشید کنارم نشست.لحظه ای متوجه نگاه فیروزه شدم که نگران خط افتادن پارکت های نازنینش بود،وقتی هما صندلی را کنار من گذاشت صدای نفسش را که با صدا بیرون داد،شنیدم.هما سقلمه ایبه بازویم زد و گفت:
_وا،حواست کجاست؟
نگاهش کردم.صورتش عرق کرده و قرمزبود.انگار دویده باشد.موهایش خیس ازعرق روی پیشانی اش چسبیده بود،گفتم:ببخشید،حواسم نبود.چی گفتی؟
دهانش را باز کرد و شروع کرد به تند تند حرف زدن،نگاهش می کردم اما هرچقدر سعی می کردم،نمی فهمیدم چه می گوید!اخم هایش را در هم کشیده بودو دستان پرازانگشترش را تکان می داد.من اما در این فکربودم که چقدر هما چاق شده است.این چینهای کنار پهلوهایش ازکجا پیدا شده بود؟لپهای گل انداخته و تپلش از کجا ظاهر شده بود؟اخم هایش را در هم کشیده بود و کنار چشمانش چندین چین ریزافتاده بود. صدایش را شنیدم که گفت:نه؟
هول شدم.چی پرسیده بود؟چه بایدمی گفتم؟دهنم خشک شده بودانگار سرامتحان هیچی بلدنبودم.آب دهانم را قورت دادم به سختی گفتم:
_حق با توست.
لبخندی از شادی لبهای هما را باز کرد،سر تکان داد:می دونستم تو حق رو به من می دی....بعد شروع به پوست کردن یک خیار کرد.ساکت و با دقت چاقو را در دست گرفته بود.از فرصت استفاده کردم.دوباره نگاهی به اطراف انداختم.لحظه ای آرسام را دیدم که با دختری کناردستش صحبت می کند.دخترک بی نهایت به نظرم آشنا آمد.لباس کوتاه و تنگی به رنگ سبز،اندام تازه شکل گرفته اش را قالب گرفته بود.موهایش را مصری زده بود و هرازگاهی پوشت گوشش می زدشان.هرچقدر بیشتر نگاهش می کردم بیشتر به نظرم آشنا می آمد.ناگهان یادم افتاد.همان دخترک سفید پوش و لاغری که درجشن عروسی برای آرسام عشوه می کرد.صورتش همان بود اما اندامش شکل گرفته بود واز آن لاغری شدید و زشت درآمده بود.نگاهش هم عاقلانه تر وحرکاتش با سیاست دختران جوان همراه بود.انگاراز چند ماه پیش تا به حال چند سال بزرگ تر شده بود.آرسام اما حرکاتش پراز خجالت و شتابزده بود.زیر لب گفتم:ای دست و پا چلفتی!
به دنبال بهاره نگاهم را چرخاندم.نگاهم لحظه ای روی مرد تنهایی که روی صندلی صاف و رسمی نشسته بود،ماند.برای اولین بار بود که می دیدمش،موهای جوگندمی و قد بلندی داشت.هیکلش پر وعضلانی بود.نگاه آرام و عاقلی داشت ازآن دسته مردهایی بود که می توانست دنیا را از چرخش باز دارد.لبهای باریکش به راحتی روی هم قرار گرفته بود.خیلی خونسرد و درعین حال خیلی مشتاق. چشمانش تیره و جذاب بود،از آن چشمانی که جذبت می کرد و وادارت می کردآن کاری را که صاحبش می خواهد انجام دهی.صورت کشیده و استخوانی اش بینهایت مصمم و قدرتمند نشان می داد.مردی در اوایل چهل سالگی،خوش تیپ و جذاب.سعی کردم به یادآورم فیروزه در هنگام معرفی مان چه گفته بود....؟یادم آمد:«دکتر مقتدر،همسایه جدیدمان!....خواهر کیوان،آذر جون.»دستانم را محکم گرفته و با قدرت تکان داده بود.یادم آمد که حتی اندکی دردم گرفته بود و باخودم فکر کرده بودم:«غول بیابونی!»اما نگاهمان که به هم افتاده بود نظرم عوض شد.نگاهی ملایم وخونسرد که جسارت و قدرت ازشان می بارید.بی اختیار گفتم:عجب فامیلی با مسمایی!
هما حیران نگاهم کرد:چی می گی؟
هول شدم.مثل دختر مدرسه ای که مچش را گرفته باشند با تته پته گفتم:
_هیچی!باخودم بودم.
قبل از آنکه نگاهم را از صورت مرد برگیرم،چشمانش مرا غافلگیر کرد.لحظه ای که به نظرم اندازه یک قرن طول کشید نگاهمان با هم تلاقی کرد ومن از شرم و خجالت فوری صورتم را به طرف هما چرخاندم،اما خودم حس می کردم تا گوش هایم قرمزشده ام.خیس عرق،نفس نفس می زدم.همابانگرانی دستم را گرفت و دلسوزانه پرسید:چته؟چرا انقدر دستات یخ کرده؟حالت خوب نیست؟
_آهسته جواب دادم:چیزیم نیست.یکهوانگار گر گرفتم.
هما نگران نگاهم کرد:پس چرا دستات یخ کرده؟
بی حوصله دستم را از میان دستانش بیرون کشیدم و گفتم:چه میدونم؛چه سوالایی می پرسی!
از جا بلند شدم:میرم دستشوی.....
دلم می خواست از زیر نگاه های نگران و دقیق هما فرار کنم.به گوشه ای ازسالن که تاریک و دورافتاده تراز بقیه جاها بود رفتم و روی مبلی افتادم.نزدیک پنجره نشسته بودم و از وزش نسیم ملایمی که پرده ها را تکان می داد لذت می بردم.برای چند دقیقه همه چیز رااز یاد بردم.بچه ها را،دخترک لاغرمردنی را،هما و نگرانی هایش را....حتی آن مرد غریبه را!بعد صدایی خلسه ام را برهم زد.به تندی سرم را چرخاندم و از جا پریدم.همان مرد بود.روی صندلی کنار دستم نشست و با صدایی گرم و ملایم گفت:بااجازه...
تکانی به خودم دادم؛اما صدایی ازگلویم خارج نشد.تمام بدنم می لرزید و نفسم بالا نمی آمد.خوم هم نمی فهمیدم چه مرگم شده است؟به خودم نهیب زدم:آذر!آذر!چته؟مثل آدم بشین.این هم یه آدمه مثل آدمهای دیگه!
اما نمی توانستم جلوی لرزش پاهایم را بگیرم.مرد با نوشیدنی در دستش خونسردوآرام نشسته بود و بی قراری و ناآرامی مرا نظاره می کرد.سرانجام بعد ازگذشته چند دقیقه سکوت،مرد به صدادرآمد : شما انگار ناراحتید؟
با لکنت فراوان جواب دادم:نه.....نه....چطور مگه؟....
مرد با همان خونسردی اعصاب خوردکنش،پا روی پا انداخت و گفت:
_احساسم به من می گه شما ناراحت هستید،خوب....سالها تجربه کاری باعث شده که یک آدم دردمند و ناراحت را بین هزاران نفرتشخیص بدم....من از اول شب متوجه شما بودم....می دیدم که چطور بی قرار و عصبی هستید.....
سعی کردم به کفشهای شیک و دست دوزش زل نزنم،دستم را درهم پیچاندم وگفتم:
_نه خیراینطورنیست،شما اشتباه متوجه شدید.
لبخندی کوچک و پوزش خواهانه تحویل گرفتم و شنیدم:
_شاید هم من اشتباه می کنم،نمی دانم.ولی می خوام بدونید که من دکتر روانشناس هستم و تا حدودی آدم ها رو می شناسم.امشب وقتی فیروزه خانم شما را معرفی کرد متوجه شدم اصلا حواستان نیست،انگار در دنیای دیگری بودید....بعد متوجه شدم که نگاهتان بی قرار در جمعیت به دنبال کسی می گردد.دست هایتان را در هم می پیچانید و با پاهایتان روی زمین ضرب می گیرید من دلم می خواد کمکتون کنم....
فوری گفتم:نه خیرمن حالم خیلی هم خوبه،فقط یه کمی گرمم شده که اون هم با این همه جمعیت طبیعی است.اینطورفکرنمی کنید؟
بعد متوجه شدم انگشتانم را در هم می پیچانم،همزمان نگاه دکتر را هم روی دستان در هم پیچیده ام حس کردم و با عجله دستانم را پشت سرم قایم کردم.بعد خودم از کاربچگانه و احمقانه ام خجالت کشیدم. دکترمقتدر هم لبخند زد.با یک ژست دلچسب لیوان نوشیدنی اش را به لبهایش نزدیک کرد.دلم می خواست از آنجا بروم اما نمی خواستم باعث شوم مردک فضول فکر کند توانسته دستپاچه ام کند.سعی کردم فکرم را منحرف کنم و به موضوع دیگری فکر کنم.ناگهان یادبهاره و آرسام افتادم.باز در میان آدم هایی که می رقصیدند و خوش بودند شروع به جستجو کردم.علی داشت با پسر بلند قدو جذابی که صورتش برایم آشنا می نمود می رقصید.علی وقتی می چرخید و به طرف من برمی گشت لبخند دوستانه ای به رویم می زد،اما من دلم می خواست زودتر خسته شده و سرجایشام بنشینند تامن بتوانم به کاوشم ادامه دهم.درهمان لحظه دکتر با صدایی با شادی گفت:اون پسرمنه که داره باعلی می رقصه،اسمش سپهره...
ناگهان فهمیدم که چرا قیافه پسرک برایم اشناست،پسرک فتوکپی پدرش بود.همان صورت،همان نگاه پرجذبه،همان لبهای مشتاق وخونسرد...تنها تفاوت میانشان موهای پرکلاغی پسر بود و هیکل لاغرش ! زورکی خندیدم و سعی کردم چیزی بگویم:اِ....؟چه جالب!
بعد با خودم فکر کردم:عجب حرف مزخرفی زدم!یعنی چه که جالب!؟
دوباره صدای مزاحم کناردستم را شنیدم:بچه ها تو این سن سرتاپا شور و شوق و انرژی هستن،بهشون حسودی ام می شه!دلم می خواست من هم هم سن و سالشان بودم و آن وسط می رقصیدم!
لبخند زدم،اما چیزی نگفتم.چه باید می گفتم؟دکتردباره گفت:شما هم بچه دارین؟سرانجام سوالی پرسیده بود که می دانستم چه باید بگویم.نفس راحتی کشیدم:بله،یک پسر،یک دختر.
لحظه ای آرسام با لپهای گل انداخته ازجلویم رد شد،فوری گفتم:این پسرم آرسامه....دخترم بهاره هم نمی دونم کجاغیبش زده....
صدای نرم دکتر را شنیدم:اصلا بهتون نمی آد پسری به این سن و سال داشته باشید شوهرتون کجا تشریف دارن؟
یخ کردم.قلبم به تندی می زد طوری که صدایش را خودم هم می شنیدم،بغض گلویم را گرفته بود،نفسم بالا نمی آمد.با لکنت آهسته گفتم:فوت کردن....
چند لحظه ای صدایی از مردکناردستم بلند نشد.عاقبت نفس پرصدایی کشید و گفت:خیلی متاسفم.
با بغض گفتم:من هم همینطور.
بعد از آن انگار چیزی درمیانمان شکست و صحبت هایمان از حالت خشک و رسمی درآمد.دکتر برایم تعریف کرد که به نوعی او هم تنها زندگی می کند چون از سالها پیش همسرش طلاق گرفته واو به تنهایی پسرشان سپهر را بزرگ کرده است.البته هیچ توضیحی درباره جدایی شان ندادو من هم چیزی پرسیدم؛صحبتهای بعدی مان درموردبزرگ کردن بچه ها بود و اینکه به تنهایی با تمام مشکلات مبارزه کردن واقعا سخت است.وقتی فیوزه صدایم کرد با تعجب دریافتم وقت شام رسیده و من متوجه گذشت زمان نشده ام.بعد وقتی دریافتم دراین مدت نه تنها به بچه ها فکرنکرده ام بلکه از هم صحبتی با دکتر مقتدر لذت هم برده ام،بیشتر تعجب کردم.
سرمیز شام چشمم به آرسام افتاد که داشت غذامی کشید.آهسته کنارش رفتم و گفتم:
_خوش می گذره؟
از جا پرید.بعد که برگشت و من را دید گله مند فت:اِ مامان!ترسیدم!
با لحنی خشک گفتم:مگه کاربدی می کردی که ترسیدی؟
صورت زیبا و جوانش می درخشید.موهایش عرق کرده و به هم چسبیده بود.لبخد زد:
_نه بابا چه کاربدی؟همه دارن غذا می کشن من هم مثل بقیه!
و با زیرکی از زیر نگاه های کنجکاو من گریخت.مختصر غذایی در بشقابم کشیدم و به دنبال بهاره گشتم.هما که مرا می پایید از دور به نقطه ای اشاره کرد.بهاره کنار لادن و لیدا نشسته بود و غذا می خورد.با سراز خواهرم تشکرکردم و کناری نشستم.در حال خوردن غذا بودم که متوجه دکتر شدم که بادو لیوان نوشابه به طرفم می آید.دوباره دست وپایم را گم کردم و از خجالت گر گرفتم.صدای ملایم و مردانه اش بلند شد:آذر خانوم بفرمایید.دیدم نوشابه برنداشتید من براتون آوردم.
لیوان را از دستش گرفتم وتشکر کردم.فکرمی کردم با شنیدم تشکر خشک و خالی من پی کارش می رود اما بازهم کنارم نشست و لحظه ای بعد متوجه شدم دارم برای این غریبه جذاب درد و دل می کنم!
پايان فصل هجدهم


فصل نوزدهم
از آن مهمانی ماه ها می گذشت ومن همه چیز را فراموش کرده بودم.مدرسه ها بازشده بود و با رفتن سرکار،تا حدودی افکارم منظم شده بود.بچه ها هم به کلاس های بالا تررفته بودند و غرق در درس و سرگرم دوستان جدیدشان بودند.مدتی بود که وضوعی نگرانم کرده بود و نمی دانستم باید چه برخوردی از خودم نشان دهم.چند وقتی بود که متوجه شده بودم آرسام بادختری دوست شده است.گاهی ساعت ها تلفنی باهم حرف می زدند و من نگران و مظطرب در اتاقم بالا و پایین می رفتم.مانده بودم چه برخوردی با آرسام داشته باشم.به روی خودم نیاورم یا مستقیما مقابله کنم؟برای درس هایش نگران بودم،وقت و بی وقت بیرون می رفت وقتی هم در خانه بود،گوشی تلفن از دستش جدا نمی شد.من سالیان سال منتظر روزی بودم که پسرم دانشگاه قبول شود،حالا با اینکه یک سال با کنکور و دانشگاه فاصله داشت اما می ترسیدم زحمات چندین ساله خودم و خودش برباد رود،چون می دانستم اگر در این خط ها بیفتد دیگر بیرون آمدنش از محالات بود.عاقبت بعد از چند هفته حرص خوردن به یاد فیروزه افتادم.اوهم پسری هم سن و سال ارسام من داشت و حتما باچنین موردی برخورد کرده بود.با این فکرروزی که بچه ها مدرسه بودند وخودم زود تعطیل شده بودم به خانه شان زنگ زدم.با اولین زنگ خودش گوشی را برداشت. صدایش عجیب بود،انگار می لرزید وقتی ازش علت را پرسیدم،قهقه زد و گفت:ماسک گذاشتم روی صورتم،درست نمی تونم حرف بزنم!

می توانستم مجسمش کنم که صورتش را با ماسک سبز رنگی پوشانده و فقط سه دایره بزرگ چشم ها و دهانش را بی نصیب گذاشته.دست ها و پاهایش را با آن ناخن های بلند و مرتب ،لاک زده روی صندلی مخصوص ماساژ دراز کرده و هنوز حوله حمام تنش است.لبخند زدم.این فیروزه واقعی بود.کمی احوالپرسی کردم و بعد در مورد آرسام برایش گفتم.همه چیز را تعریف کردم،حتی ترس ها و نگرانی های خودم را و از او خواستم اگر راه حلی به نظرش می رسد،کمکم کند.چند دقیقه ای حرف نزد ولی بعد با نفس پرصدایی که کشید،گفت:امان ازدست این بچه ها که حتی فکر کردن به کارهای احمقانه شون باعث می شه یکی دو تا جوش روی پوست نازنین آدم سبز بشه!
خندیدم.صدایش بلند شد:دِنخند!راست می گم آذر،فردا پس فردا قیافه تو توی آینه می بینی نمی شناسی.با هرمشکلشون یک چین و چروک تازه تو صورت آدم می افته و با هر حرص و جوشی که واسه حرکات احمقانه شون می خوری،یک دسته از موهای نازنیت سفید می شه.اَی گور پدر هرچی بچه و صاب بچه است!
باخنده گفتم:بشمر....
فیروزه هم خندید.مثل همیشه نرم و قوی،بعد از چند لحظه گفت:علی با اینکه یک سال از سامی کوچکتره بیشتر سر و گوشش می جنبه،اول ها من زیاد کاری باهاش نداشتم،پیش خودم می گفتم این هم یه جور بچه بازیه که بالاخره تموم می شه،اما به قول تونگران درس خوندش بودم،حالا باز گلی به گوشه جمال سامی تو که همیشه معدلش بالای هیجده است.این علی که با درس خوندنش جون می گیره.می ترسیدم با این دختر بازی هاش این نمره های ناپلئونی رو هم دیگه نتونه بیاره و زرتی رد بشه،بعد که این دکتر مقتدربا این پسرش اومدن همسایه مون شدن و فهمیدم که دکترروانشناسه،باهاش در مورد علی صحبت کردم والحق والانصاف هم خوب کمکمون کرد.البته چند جلسه هم با بهانه های مختلف باعلی صحبت کرد و به من وکیوان هم یه کارایی یاد داد که در مقابل علی انجام بدیم و خلاصه بگم علی امسال وضعش خیلی بهتره.البته دکترمی گفت که این حالات و حرکات تا حدودی هم طبیعی است و اصلا لازمه ولی خوب باید جوری باشه که لطمه ای به درس و زندگیشون نزنه.حالا من بهت پیشنهاد می کنم بیای با این دکتر مقتدرمشورت کنی.هرچی نباشه متخصص همین چیزاست دیگه!
بی دلیل از شنیدن نام دکتر و به یادآوری آن مهمانی ضربان قلبم تندتر شد.دهانم خشک شده بود و تمام بدنم می لرزید اما نمی خواستم فیروزه را بدگمان کنم این بود که به زحمت خودم را جمع و جور کردم وگفتم:خوب حالا که تو هم همین مشکل رو داشتی و ازدکتر هم کمک گرفتی دیگه لزومی نداره منم برم پیشش،همون کارایی که به تو یاد داده و توهم نتیجه گرفتی به من بگو تا منم انجام بدم،بلکه آرسام دوباره عاقل بشه.فیروزه خندان گفت:بچه شدی آذر؟تو که خودت سالهاست با بچه ها سروکار داری چرا دیگه این حرف رو می زنی؟هر بچه ای با بچه دیگه فرق می کنه،نمی شه برای همه شون یک نسخه پیچید.تو باید بیای خودت با دکتر صحبت کنی،دکتر هم با سامی حرف بزنه پی به روحیات و شخصیتش ببره بعد راهنماییت کنه.سامی و علی زمین تا آسمون با هم فرق دارن!
حرفی نداشتم بزنم حق بافیروزه بود،خودم هم می دانستم اما دلم نمی خواست احساس کند من خودم هم مشتاق صحبت با همسایه شون هستم.فیروزه وقتی سکوت مرا دید گفت:
_اتفاقا جمعه شب دعوتشون کردم خونه مون،شماهم بیاین.این بهترین فرصته که با هم صحبت کنین.
صدای موزی وجودم جواب فیروزه را داد:خانم و بچه هاش هم می آن؟
فیروزه خندید:نه بابا،بیچاره زن نداره،تنها با پسرش سپهر زندگی می کنه.
صدای موذی پرسید:زنش مرده؟
_نه،طلاق گرفته.اینطوری که خودش تعریف می کنه زنش اصولا اهل زندگی در چهارچوب خانواده نبوده و بیشترتمایل داشته که تنها و بادوستانش،تفریحات زمان مجری اش را داشته باشه وآخر سر هم با خانواده اش مقیم خارج از کشور شده.
متعجب به حرف های فیروزه گوش می دادم،بی اختیار پرسیدم:چطور ازپسرش گذشته...؟
فیروزه پوزخند زد:به!از خداش هم بوده که بدون مزاحم برای خودش خوش باشه.چنین زنی با این مشخصات بچه می خواد چه کار؟
چیزی نگفتم.فیروزه بی حوصله گفت:خوب آذر جون ماسک صورتم خشک شده....جمعه شب منتظرتون هستم.
وقتی خداحافظی کردم و گوشی را سرجایش گذاشتم کمی از حرکتی که آنقدر با عجله و بی تامل انجام دادم پشیمان بودم،ولی خوب دیگرنمی توانستم حرفی بزنم چون هر چه می کردم بدتر از قبل می شد.ظهربچه ها خسته و گرسنه از راه رسیدند،منم طبق معمول توی اشپزخونه در حال چیدن میز و کشیدن غذا بودم.از همان بدو ورود متوجه بدخلقی بهاره شدم ولی چیزی نگفتم.حدس میزدم در مدرسه با دوستی قهر کرده یا برعکس.ازاین اتفاق ها برای بهاره با آمن روحیه خاصش زیاد پیش می آمد.اول آرسام دست و صورت شسته پیداش شد و پشت میز نشست.با دیدن غذا آهی ازخوشحالی کشیدو گفت:
_وای مامان دستت دردنکنه.خیلی وقته لوبیا پلو درست نکرده بودی.....بهاره که همان لحظه وارد آشپزخانه شده بود با دیدن غذا و شادی آرسام بابدخلقی دماغش را چین انداخت و گفت:اَه!باز لوبیا پلو....مامان غذای دیگه به فکرت نمی رسه درست کنی؟
قبل از آنکه حرفی بزنم آرسام جواب داد:خیلی دلت بخواد!
یک و بدوی فرساینده ای شروع شد.بهاره اخم کرد:به تو چه ربط داره؟هر موقع گفتن جسد خودتو بنداز وسط....
بعد آرسام روی دنده لج افتاد:هروقت گفتن اَن تو بگو من!تو هنوز عددی نیستی که مامان بخواد فکر کنه چی دوست داری و چی دوست نداری،فهمیدی جوجه؟!
_اِ؟صفر هم شد داخل عددها؟اصلا به توچه که انقدر زر و ور می زنی؟چاپلوس....
_بهاره پامی شم همچین می زنمت که از رو زمین پاک شی ها!
بهاره زبان درآورد:پاک کن من هنوز آفریده نشده....
بی طاقت از بگو مگوی آزاردهنده شان فریاد زدم:بس کنید!بس کنید!آرسام،بهاره با هردوتون هستم!هر کدوم گرسنه اید بفرماید غذا بخورید اگر هم گرسنه نیستید بفرماید تو اتاقتون!
_زکی!
_من ازگرسنگی بمیرم غذایی که چاپلوس ها می خورن ....
فریاد بعدی بهاره را ساکت کرد و آرسام را وحشتزده.بی توجه به نگاه هراسانشان پشت میز،روی صندلی ولو شدم و اشک هایم سرازیر شد.دستم را روی صورتم گذاشتم و مفصل گریه کردم.چند لحظه بعدآرسام بازوانش را دور شانه هایم انداخت و کنار گوشم زمزمه کرد:
_مامان تو رو خدا بس کن،ببخشید،خوب؟بهاره هم احمقه نمی فهمه داره چی می گه،شما چرا خودتو ناراحت می کنی؟بس کن دیگه مامان....جون سامی بس کن.
سرم را از میان دستانم بیرون آوردم و نگاهش کردم.چشمانش غمگین و نمناک بود.صورتم را بوسیدو با دستمالی که برایم آورده بود اشکهایم را پاک کرد.چیزی نگفتم.حوصله حرف زدن نداشتم.ولی حرف ها و حرکات آرسام برایم لذت آور و آرام بخش بود.دوست داشتم برای کسی مهم باشم،ناراحتی ام ناراحتش کندو شادیام خوشحالش کند.وآرسام چنین پسری بود.همه جای دنیا این دخترانند که غمخوار مادرند اما در خانه ما وضع برعکس بود.بهاره همیشه یخ و بی احساس به من نگاه می کرد.دوست نداشت کسی صورتش را ببوسد و کسی را هم نمی بوسید.حرف های محبت آمیز و پر مهر به نظرش احمقانه وحتی بچگانه و مسخره بود.خیلی جدی وخشک رفتار می کرد و وادارت می کرد تو هم همین رفتار را با او داشته باشی.
بعداز ظهر تنها در حال نشسته بودم و سعی می کردم حواسم را جمع کتابی که جلوی رویم باز بود بکنم و حداقل چند صفحه ای بخوانم.البته خواندنی که بفهمم چه خوانده ام وگرنه از ظهر حدود بیست صفحه خوانده بودم و دوباره به عقب برگشته بودم چون هیچی ازمطلبی که خوانده بودم،متوجه نشدم.خانه در سکوت و خاموشی بود.بچه ها هر کدام در اتاق خودشان بودند و من هم در تقلای خودم بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد،ناگهان سکوت خانه انگار که زلزله آمده باشد شکسته شد.در اتاق بچه ها با سرعت و صدای ترسناکی باز شد و هر دو به طرف تلفن دویدند.چنان می دویدند که انگار خانه آتش گرفته است و این دو از دست شعله های سوزنده فرار می کنند.من هم مثل تماشاگری که در صحنه تاتر ایستاده باشد وسط اتاق هاج و واج نگاهشان می کردم.اول بهاره به تلفن رسید ولی قبل از اینکه بتواند گوشی را بردارد آرسام مثل عقاب روی تلفن پریدو عصبی گفت:دستتو بردار!
بهاره جیغ زد: تو دستتو بردار،من اول رسیدم!
_بی خود کردی،کی باتو کارداره انچوچک؟
هر کی با توکارداشته باشه نردبون...
تلفن بی زبان مدام جیغ می زداما بحث و جدل بچه ها پایانی نداشت.عاقبت آرسام با آرنج محکم به بهاره ضزبه زد و گوشی را برداشت.بهاره دادکشید:
_اوووی!چته عوضی!
بعد خم شدو با حرص دو شاخه تلفن را از پریز درآورد.صدای آرسام بلندشد:
_اِ...عجب خری هستی ها!هرچی بهش هیچی نمی گم...بچه پررو می زنم بمیری ها !
_خواب دیدی خیر باشه،دستت به من بخوره از زندگی پشیمون می شی!
این بچه های من بودند؟کی باورش می شد این دختر لاغر و بلند با آن موهای ابریشمی و لخت،آن چشمهای گشاد شده از عصبانیت و دهن کف کرده و دستهای مشت شده دخترمن باشد؟پسرم باآن قد بلند،گوشی تلفن دردست به طرف دخترم حمله ور شد.صورتش از خشم،قرمز و زشت شده بود.صدایش می لرزید و چشمانش داشت ازکاسه بیرون می زد.صدای موذی بهاره بلند شد:
-حالاواسه کی انقدرداری جوش میزنی،شیرت خشک می شه ها!آنقدرواسه اون شیر برنج لاغر مردنی، بالا و پایین نپر...
صدای فریاد آرسام بلند شد:خفه شو!
دلم می خواست هردویشان را خفه کنم.از سرو صداو بگو ومگویشان خسته شده بودم،بغض گلویم را گرفته بود اما به هربدبختی بود جلوی ریزش اشک هایم را گرفتم.دلم نمی خواست بچه ها پی به ضعف مادرشان ببرند که اگر اینطور می شد فاتحه ام خوانده بود و کسی تره برای حرفهام خرد نمی کرد. جلورفتم و تفن را از میان دستهای آرسام بیرون کشیدم و با صدایی که به سختی می لرزید،فریاد زدم:
_خجالت بکشید.هردوتون ساکت باشید.از ان لحظه به بعد فقط خودم تلفن رو جواب میدم اگه با شماکارداشت صداتون می کنم،فهمیدین؟هیچکس به جز من حق نداره تلفن رو برداره...
بعد تلفن را مثل بچه ای بی پناه در آغوشم نگه داشتم تا بچه ها از جوش و خروش افتادند و غرغرکنان به اتاقهایشان رفتند.خسته با بدنی کوفته و اعصابی متشنج روی مبل افتادم و از حرصم کتاب را وسط اتاق پرت کردم.با صدای بلندی گفتم:
_نادر بی انصاف ببین منو چطور تنهاگذاشتی...اونم با این وحشی ها!خسته شدم،به خدا خسته شدم!
واقعا هم خسته شده بودم و از این جنگ و جدل و سروصدا اعصابم ناراحت بود.دلم می خواست باکسی که درکم می کرد بنشینم و ساعت هاصحبت و درد دل کنم.
دلم می خواست دوستی داشتم و با هم به خرید می رفتیم و شام را در رستورانی شیک ومعروف می خوردیم و سر شام برای هم در موردسربه راه بودن و بی دردسر بودن بچه هایمان روده درازی می کردیم.دلم می خواست همه چیز خواب باشد ومن وقتی بیدار می شدم،خودم را در خانه پدری ام ببیم که هنوز ازدواج نکرده ام و فقط با دوستان دانشکده ام به مهمانی می روم و خوش می گذرانم...حتی فکرکردن به چنین صحنه هایی باعث آرامش زیادی برایم بود.تا جمعه خانه در سکوت سنگینی فرو رفته بود.با بچه ها خیلی خشک و جدی صحبت می کردم و با سرسنگینی می خواستم بهشان بفهمانم که خیلی از دستشان ناراحتم.آرسام و بهاره هم با هم قهر بودند و حرف نمی زدند.بهاره با من هم چندان حرف نمی زد ولی آرسام در هر فرصتی سعی می کرداز دلم دربیاورد و خوشحالم کند.ازراه مدرسه برایم گل می خرید و شبها ظرف ها را می شست،از آن روز هیچ کدام تلفن را برنمی داشتند و من ناخودآگاه از انکه هنوزاین همه از من حساب می برند،غرق لذت و غرور می شدم.بی اختیار در انتخاب لباس دقت بیشتری به خرج دادم و برای اولین بار بعداز فوت نادر،آرایش مختصری کردم.بعداز اتمام کارم درآینه نگاهی به خودم انداختم.در کت و دامن آبی نفتی خوش دوختم،هنوز هم خوب و موجه به نظر میرسیدم بعد به صورتم نگاه کرد.خط باریکی پشت پلک هایم کشیده بودم و کمی از رژلبم را به گونه هایم مالیده بودم،با اینکه حسابی رویش دست کشیده بودم هنوز مثل یک وصله ناجور روی گونه هام به نظر می رسید.بعد به لب های باریکم که قرمزرنگ شده بود نگاه کردم و از خودم خجالت کشیدم.با دست رژ رامحکم پاک کردم و بنا بر عادت همیشگی دستم را به کنار پهلویم مالیدم و وقتی فهمیدم چه بلایی سر دامن نازنینم آورده ام آه از نهادم بلند شد.از حرص کت و دامن را درآوردم ومچاله کردم و گوشه ای پرت کردم.بعد اولین لباسی که دستم رسید از چوب لباسی بیرون کشیدم و بی توجه به رنگ و مدلش،تن کردم.یک بلوز سبز سیر با شلوار مشکی،بد نبود.با پنبه،باقیمانده آرایش صورتم را هم پاک کردم و ار اتاق بیرون آمدم؛هنوز هیچکدام از بچه ها حاظر نشده بودند.به در اتاق آرسام چند ضربه زدم و داخل شدم.روی تخت نشسته بود و داشت مجله فیلم و سینما ورق می زد.
عصبی گفتم:پس چرا نشستی؟پاشو راه بیفت...
خونسردنگاهی به طرفم انداخت وگفت:مامان باورکن حسش نیست.بی خیال من بشین!
خشمگین نگاهش کردم.انبوهی از شلوارو پیراهن وجوراب روی تنها صندلی اتاق ریخته شده بود.روی سطح میز تحریر پوشیده از کتاب و دفتر وکاغذ و جزوه بود که نامنظم روی هم افتاده بود.کف اتاق جا به جا پوست شکلات و جوراب کثیف و چرک افتاده بود.روی دیوار پوسترهایی بزرگ با آدمهای عجیب و غریب به چشم می خورد.مردان مو بلند با گوشواره هایی در گوش و زنان مو قرمز با شلوارهای پاره و تنگ چرمی!تنها چیزی که مرتب کنار دیوار قرار داشت گیتار آرسام بود.خودش هم با بی حوصلگی روی تخت ولو شده بود و با تنبلی مجله را ورق می زد،گفتم:
_من از حرف های تو سر در نمی آرم.من فقط اینو می دونم که توهم باید بیای.
آرسام در جایش نشست:اَه مامان حال نگیر دیگه.چرا من باید همه جا دنبالتون بیام؟انگار دختر چهارده ساله ام!
بالحنی جدی گفتم:تو دختر چهارده ساله نیستی ولی باید بیای به هزار و یک دلیل.اولیش اینکه خونه داییت می خوام برم که آنقدر برای تو دل می سوزونه و زحمت می کشه،تنها کاری که تو می تونی بکنی اینه که گاهی بهشون سر بزنی و بااحترام رفتار کنی.دومیش اینکه درست نیست من و بهاره تنها بریم،ممکنه شب دیر برگردیم و تو باید همراهمون باشی.سومین دلیل هم اینکه ازحالا کاریاد بهاره نده،از فردااونم برام قیافه می گیره که حسش نیست و ازاین چرت و پرت ها که من اصلا خوشم نمی اد.تو بخوای یا نخوای الگوی بهاره هستی،کاری نکن که زندگی برام از این که هست سخت تربشه.بقیه دلایلم پیش کشت!پاشو زود حاظر شو!
وقتی با بی میل بلند شد و در کمدش را باز کرد ازاتاق بیرون آمدم و در راهرو فریاد کشیدم:
_من پایین منتظرم.
عاقبت بعد از نیم ساعت هردو با سروگوشی آویزان پیدایشان شد.درسکوت به طرف خانه کیوان راندم.هزار بار دهانم را باز کردم تا سفارش های مهم در مورد رفتار و آداب معاشرت با مهمان کیوان را یادآوری کنم،ولی قبل از آنکه حرفی بزنم پشیمان شدم و دهانم را بستم.آخر سر تصمیم گرفتم چیزی درمورد دکترمقتدر نگویم تا همه چیز خودبه خود پیش بیاید.وقتی رسیدیم دکترو پسرش آمده بودند.فیروزه تونیک بلند سفید و شلوار گشاد مشکی به پا داشت وموهایش را بافته بود،یک رج مروارید بلند زینت بخش گردن زیبا و شکیلش بود.صورتش رابوسیدم و گفتم:چقدر خوشگل شدی....
خندید:شوخی می کنی آذر؟با این پیژامه؟
لبخند زدم و گفتم:تو اگه گون هم تنت کنی خوشگل می شی!
بعد صورت کیوان را بوسیدم و دستم را در میان دستان دراز شده دکتر که مشتاقانه نگاهم می کرد، گذاشتم.این بار لباس اسپرت پوشیده بود.ژاکتی پاییزه به رنگ زرشکی با شلوار جین و پیراهن طوسی که بی نهایت شیک وکامل بود.ازشان خواستم بنشینند بعدازرفتن بچه ها به اتاق علی،فیروه بی مقدمه رو به دکترکرد و گفت:
_فرهاد خان راستش من امشب از آذر جون خواستم بیاد اینجا تا از راهنمایی های شما استفاده کنه.
با دقت به صورت جذاب مرد که تازه متوجه لبخند شیک وخوش و خرمش شده بودم،خیره شدم.خنده ای زیبا که نه لبخند بود و نه قهقه،صدای مردانه و پرقدرتش انگار از فاصله ای دور می آمد:خواهش می کنم.خوشحال می شم کمکی بکنم.
کیوان با تعجب به من و فیروزه نگاه می کرد.معلوم بود از جریان بی خبر است.مثل دختربچه ای مدرسه ای دست و پایم را گم کرده بودم و حس کردم اگربخواهم حرف بزنم،صدایم خش دارو لرزان است.
این بود که اول سرفه ای کوچک و مسخره کردم و بعد گفتم:راستش نمی خواستم مزاحم شما بشم ولی فیروزه جون گفت که شما کسی هستید که می تونید کمکم کنید....یعنی چطور بگم....
فیروزه اخمی کوچک کردو به کمکم آمد:راستش فرهاد خان،آذر جون خیلی روی بچه هاش حساسیت داره،البته بهش حق می دم مسئولیت بزرگی رو شونه هاش سنگینی می کنه،این مسئله هم برمی گرده به اون مشکلی که چند ماه پیش ما با علی داشتیم.خاطرتون هست؟
دکتر که باکنجاوی هنوز مرا نگاه می کرد،سری به علامت تایید تکان داد.فیروزه ادامه داد:
_البته سامی پسر آذر جون دنیایی با علی فرق می کنه.خیلی بچه حساس و با عاطفه ای است.درس ها و نمراتش هم همیشه درخشانه....
آیا این تعارف در مورد ارسام بود؟آهسته گفتم:تو لطف داری....
فیروزه خندید:سامی به لطف من احتیاج نداره،واقعا به باهوش و با استعدادیه.باید ببینید چطور گیتار می زنه،روح ادم پروازمی کنه.حالا علی برعکس سامی است بازیگوش وسربه هواست.از این شاخه به اون شاخه می پره هنوز نمی دونه چی می خواد....درس و مدرسه براش یه جوربازی است.کیوان فرستادش کلاس گیتار همون جایی که سامی می رفت.یک سال و خرده ای هم رفت ولی اگه بگی بتونه یک آهنگ درست و کامل رو بزنه،نه!خودش هم زود خسته شد و ولش کرد.
دکتر با ظرافت روی صندلی جا به جا شد و با این حرکت فیروزه ساکت ماند.صدای دکتر دقیق و کنجکاو بود:خوب آذرخانوم ترجیح می دید به تنهایی با هم حرف بزنید با این طوری راحتید؟
با لکنت گفتم:نه نیازی نیست.کیوان مثل پدر ارسام می مونه.زحمت های این بچه رو شونه برادرمه، فیروزه جون هم برای من حکم یه خواهر رو داره.
هرچقدرسعی می کردم حواسم را جمع حرفهای دکتر کنم و کمتر به جذابیت و شیک پوشی اش توجه کنم،نمی توانستم.همین قدر فهمیدم که سوالاتی راجع به درس و مدرسه آرسام و شخصیت و حرکات و روحیاتش پرسید و من هم شکسته بسته جواب دادم البته کیوان و فیروزه هم به دادم می رسیدند.وقتی همه سوال ها را در مورد ارتباط آرسام با دختری که بهش تلفن می زد و با هم صحبت می کردند،جواب دادم،دکتر که حالا صورتش جدی و ریز بین شده بود نفس پر صدایی کشد و گفت:
_با این حرف هایی که شما دید و با شناختی که من از میون صحبت های همه تون از آرسام پیدا کردم، فکر می کنم که مسئله جدی در بین نباشه و اصلا ترجیح می دم در این مورد با خودش هم حرفی نزنم. موردعلی فرق می کرد.ولی این جوریکه پیداست سر شما بچه مسئول و با فکری است و ازاون تیپ آدم هایی است که تشخیص می ده مرز هر کاری کجاست و هر کاری را به موقع خودش انجام می ده...... درسش رو می خونه،گیتارش رو می زنه،با دوستانش بیرون می ره و با یک دختر هم صحبت می کنه! همه در حد متعادل،نه افراطو نه تفریط!خوب این آدم ایده آلیه.....مخصوصا در سن و سالی که داره نمی شه بیشتر ازش انتظارداشت. بهتون پیشنهاد می کنم تا وقتی که لطمه به درسش یا اخلاق و رفتارش نخورده،دخالتی نکنید.
فیروزه لبخندی زد و از جا برخاست:دیدی گفتم آذر؟بچه با بچه فرق می کنه.....
بعد به کیوان اشاره ای کرد و گفت:کیوان یه دقیقه بیا به من کمک کن!
بعدها فهمیدم که مخصوصا ما را با هم تنهاگذاشته است.بعد از آنکه هر دو در آشپزخانه ناپدید شدند،دکتر لبخند گرمی زد و گفت:
_من خیلی خوشحالم که باز شما رو دیدم.از اون مهمونی به بعد من خیلی شیفته شخصیت شما شدم.به خصوص اینکه کیوان و فیروه خیلی از شما تعریف می کنن،دلم می خواست باز فرصتی دست می داد تا بیشتر با هم آشنا می شدیم.
لبخندی شرمناک زدم و مِن مِن کنان گفتم که کیوان و فیروزه نسبت به من خیلی لطف دارن.
دکتر خندید:نه،شما واقعاهم قابل ستایش هستید.
چنان بی پرده ورک صحبت می کرد که واقعا در موقیعت یک دختر بچه مدرسه ای دیت و پاچلفتی قرار می گرفتی.معذب و در عین حال خوشنود از شنیدن آن حرفهای طلایی!تا وقت شام در مورد مسائل مختلف با هم صحبت کردیم و در کمال تعجب بسیار از هم صحبتی با دکتر که اصرار داشت فرهاد صدایش کنم،لذت بردم.بعد از شام ارسام با اصراردکترو کیوان گیتار علی را بغل گرفت و با آن دست های کشیده و ناخن های بلندش نوای جادویی و خیال انگیزی را در خانه بزرگ و شیک فیروزه و کیوان جاری ساخت.فرهاد کنار من نشسته بود،چشمانش را بسته بود و سرش را تکان می داد.معلوم بود در دنیای دیگری سیرمی کند.در دنیایی دور از دسترس آدم ها.بعد صدایش راکنار گوشم شنیدم:
_فیروزه حق داشت.پسر شما واقعا یک موجود استثنایی است.عجب پنجه هنرمندی داره....
آهسته تشکر کردم.صداش باز هم بلند شد:
_من خیلی دلم می خواد این ارتباط ادامه پیدا کنه.....
متعجب سر برگرداندم تا در تاریکی اتاق به صورتش نگاه کنم تامطمئن شوم درست شنیده ام.در چشمانم خیره شد و لبخند زد.مثل همیشه جذاب و اغوا کننده،خشمناک گفتم:
_این کار از سن و سال من بعیده،اینطور نیست؟
خندید:نه،اصلا اینطور نیست.شما هم سن و سالی ندارین،چنان حرف می زنید که انگارهفتاد سال و رد کردید.
باز خندید.من هم بی اختیارلبخند زدم،آهسته طوری که تمرکز آرسام بر هم نخورد گفتم:
_خوب من دوتا بچه بزرگ دارم...
فرصت ادامه حرفم را پیدا نکردم،چون فرهاد فوری جواب داد:منم یک پسر بزرگ دارم ولی هنوز که هنوز احساس نیاز به یک هم صحبت و همراه را در خودم احساس می کنم.به خودم قول داده بودم که اگرموردخوب وبه قول معروف اکازیونی پیدا شد پا روی دلم نذارم و حالا به قولم عمل کردم.شما جذاب و تحصیل کرده و باهوش هستید.زنی با اراده و با شخصیتی قوی که به تنهایی دوتا بچه را عالی و بی نقص بزرگ کرده و این برای من از ایده آل هم بهتره....
بیخودی سرفه کردم.بیشتر قصدم این بود که کسی صدای دکتر را نشنود.داشتم از خجالت می مردم.ولی در کمال تعجب حرف هایش برم خوشایند بود.وقتی سکوت طولانی شد،صدای فرهاد باز بلند شد:خواهش می کنم این فرصت رو از هردومون نگیرید.من هم مرد خیلی بدی نیستم و درمورد شکست قبلی هم نمی گم بی تقصیر بودم ولی گناهم کمتر اززنم بود....خواهش می کنم اجازه بدید بیشتر با هم آشنا بشم،من اطمینان دارم به نفع هر دومونه که....
به خشکی گفتم:حتی با وجود سه تا بچه بزرگ؟!
صدایش نرم و آهسته بود:بله.حتی شاید به خاطر این سه تا بچه،در ضمن زندگی شما و من نباد به خاطراین بچه ها ندیده گرفته بشه،نظرتون غیر از اینه؟
چیزی نگفتم.صدای دکتر مل زمزمه ای جادویی و سحرآمیز بود:خواهش می کنم آذر،بار یه مدتی باهم باشیم اگه دیدید من براتون مناسب نیستم،اون وقت بگید نه.....قبوله؟
نمی توانستم حرفی بزنم،تمام بدنم می لرزید.احساس می کردم در خوابم،صدای فرهاد را شنیدم که گفت:
_سکوت این بار هم علات رضاست؟
ومن بازحرفی نزدم.

پایان فصل نوزدهم

http://shop.khodemoni.net