فصل بیستم
حوادث بعدی به خودی خود پیش آمد،بدون اینکه کوچکترین دخالتی در به وجود آمدنش داشته باشم،اینکه می گویم کوچکترین دخالتی،هر دو روی سکه را می گویم!نه موافقتی کردم و نه مخالفتی!جذابیت شدید فرهاد،آن لبخندهای طلایی و قهقه های جادویی اش،آن نگاه های پراحساس و اغوا کننده اش،همه حرکات شیک و خواستنی اش از من یک آدم مسخ شده ساخته بود.کسی که انگار هیپنوتیزشده باشد.به خانه و محل کارم تلفن می کردم و وادارم می کرد ساعت ها به حرف ها و درد دل هایش گوش کنم.به هر مناسبتی برایم سبدای گل می فرستاد.سبدهایی آنچنان زیبا و رویایی که صرف نظر کردن از نگه داشتنش ،احتیاج به یک اراده قوی داشت که من نداشتم.آن روزها دردریایی ازاحساسات متضاد و ضد ونقیض دست و پا می زدم.و همین تا حدودی مرا از بچه ها و مشکلاتشان دور نگه داشته بود.هرباربا دیدن فرهاد و دریافت یکی از سبد گل های زیبایش،پراز احساس شادی غرور می شدم.احساس محبوبیت و مهم بودن برای مردی با آن جذابیت چیز کمی نبود که بود به سادگی از آن گذشت،مخصوصا برای زنی که تشنه توجه و محبت بود.هرچقدرروزها برایم قشنگ و شیرین بود شبها تلخ و غم انگیزمی گذشت.شبها در اتاقم با دیدن جای خالی نادر آن روی سکه برمی گشت.احساس بدی وجودم را پر می کرد.دستم را به جای خالی نادردربستر می کشیدم و در دل ازش عذر می خواستم.احساس می کردم به خاطره وعشق نادر خیانت کرده ام.با آشنایی و صحبت با فرهاد،انگار به عشقم به نادرپشت کرده بودم.تا صبح در جایم غلت می زدم و به خودم و نادر قول می دادم دیگر بافرهاد صحبت نمی کنم و اگر گل فرستاد قبول نمی کنم.بانادر صحبت می کردم و ازش می خواستم مرا ببخشد و درکم کند.برایش از بچه ها ونگرانی هایم راجع به مشکلاتشان صحبت می کردم.گاهی اوقات درآینه میز توالتم،به خودم که مثل شبحی در شب بیدار بودم نگاه می کردم و فکر می کردم دیوانه شده ام.بلند بلند بانادر حرف می زدم وانگار صدایش رامی شنوم جواب حرفهایش را می دادم،بعد با شنیدن صدایی در تاریکی شب دستم را محکم جلوی دهانم می گرفتم و خودم از اینکه بلند بانادر صحبت کرده ام و اینکه شاید بچه ها را از خواب پرانده باشم،می ترسیدم.وقتی چشمانم از خواب پرمی شد با خودم و نادرقرارمی گذاشتم که فرهاد را فراموش کنم و مثل دختر بچه های تازه بالغ رفتار نکنم.ناسلامتی من مادر دو بچه بودم،باید مواظب رفتارم می بودم حتی اگر برایم سخت بود،پس ان همه نصیحت و بکن نکن چه فایده داشت؟

در آن مدت در مورد سبدهای گل و وقتهای طولانی که پشت تلفن از دست می دادم از پاسخ دادن به نگاه کنجکاو بچه ها طفره رفته بودم،اما تا کی می توانستم به این شیوه ادامه دهم؟اصولا چه هدفی داشتم؟ سرانجام این حرکات و پنهان کاری ها چه بود؟چه می خواستم،یعنی ته دلم چه می خواستم؟گاهی تا ساعت ها با صدای ایراد گیر ذهنم کلنجارمی رفتم.صدا را می شنیدم که می گفت:بر فرض نادر راضی باشه،بچه هایت چه می شوند؟مردم چه می گویند؟شانه بالامی انداختم:به جهنم که مردم حرفی بزنند،مگر من برای مردم زندگی می کنم؟
صدا پوزخند زد:جدی؟پس چرا انقدربه بچه ها امر و نهی می کنی؟مگه برای این نیست که مردم نتوانند از ظرز تربیتت ایراد بگیرند؟چرا انقدر مراقب رفتارت هستی،هان؟مگه به خاطر حرف مردم نیست که از فرهاد فرار می کنی؟
عصبی جواب صدا را می دادم:نه خیر!فقط به خاطر احساس تعلق و عشقی است که هنوز به نادر دارم،اینو نمی فهمی؟
صدای موذی جیغ می زد:برو خودتو رنگ کن!نادرفقط یک خاطره است یک خاطره دور که دستش از دنیا کوتاه،تو به خاطر حرف مردم و عکس العمل بچه ها و برادر و خواهرت می ترسی،مگه نه؟
نفس بریده از خشم فریاد می زدم:اصلا به تو مربوط نیست!مربوط نیست!
صدای قهقه در سرم می پیچید.گریه ام می گرفت و مستاصل فکر می کردم چه کنم؟حس می کردم آرسام کمی مشکوک شده است و با کنجکاوی و دقت به تمام حرکات ریزم خیره شده است.شاید هم اینطوری فکر می کردم و واقعیت چیز دیگری بود.به هر حال روزی که راز از پرده برون شد عکس العمل اطرافیان موجب حیرت و بهت عمیقم شد.
درآخرین صحبتی که با فرهاد داشتم عصبی و ناراحت ازش خواستم دیگر بامن تماس نگیرد و گل و هدیه نفرستد.با همان خوش خلقی ذاتی اش پرسید:
_چی شده؟مشکلی پیش اومده؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:نه!هنوز نه!ولی فکر نمی کنی سن و سال من کمی برای این اداهای جوان پسند،بالا باشه؟حالا فرض کن ما چند ماه دیگر هم با هم صحبت کردیم و تو ده تا سبد گل دیگه هم فرستادی،خوب که چی؟آخرش چی می شه؟
خندید.نرم و پر قدرت،عصبی پرسیدم:کجای این حرف خنده داشت؟به من هم بگو تا بخندم.
لحظه ای سکوت شد.می توانستم آن طرف خط مجسمش کنم که لبهایش را جمع کرده و دیگر نمی خندد.صدایش را شنیدم:خنده اش اینجا بود که خیلی وقته منتظر این سوال هستم.این که بپرسی آخرش چی می شه!حالا بهت می گم چی می شه....من آخر هفته میام خونه کیوان،دلم می خواد تو هم با بچه ها بیای،اونجا بهت می گم،قبوله؟
مشکوک پرسیدم:چه قصدی داری؟چی می خوای بگی؟
خندید:نترس!هیچ گروگانگیری در کار نیست،تا آخر هفته هم سه روز بیشتر نمونده فکرتو مشغول نکن!آذر،هیچ چیز دنیا انقدرسخت و پیچیده نیست که تو انقدر سخت می گیری.
اگر هم می خواستم نمی توانستم فکرم را معطوف فرهاد و خانه کیوان بکنم چون امتحانات ثلث دوم بچه ها شروع شده بود و در مدرسه هم درگیر امتحان و تصحیح اوراق بودم،در خانه هم باید بابهاره سر وکله می زدم و مراقب ارسام که امتحانات سختی را پشت سر می گذاشت می بودم.از صبح که بیدار می شدم تاوقتی که به رختخواب بروم مدام در حال کاربودم.سوالات امتحانی طرح می کردم،از بهاره درس می پرسیدم و فصل به فصل همراهش مرور می کردم،اشکالاتش را بر طرف می کردم و سری سری برای آرسام و مهدی که اغلب روزها در خانه ما بود،غذا و میوه و نوشیدنی می بردم.تا روز پنجشنبه اصلا از یاد برده بودم که فرهاد ازم چه خواسته و چه قراری گذاشته است،اما باتماس فیروزه در صبح پنجشنبه همه چیز را به یاد آوردم.صدایش کنجکاو پرسشگر بود:آذر،زنگ زدم بهت بگم که دکتر ازت خواسته امروز بعداز ظهر بیای خونه ما،هر چقدر هم ازش پرسیدم چه کارت داره حرفی نزد،گفت بهت یادآوری کنم انگار قبلا خودش دعوتت کرده بود......
لبخند زدم:حالا تا بعداز ظهر.
فریاد فیروزه بلند شد:پس تو واقعا می دونستی؟من فکر کردم دکتر مست کرده و داره چرند می گه.چه کارت داره ناقلا؟
آه کشیدم:نمی دونم فیروزه،واقعا نمی دونم.
فیروزه هم آه کشید:خیلی خوب پس بیا تا هر دو از فضولی دق نکردیم بفهمیم چه کار داره!
گوشی را گذاشتم و به فکر فرو رفتم.به بچه ها چه باید می گفتم؟شاید بهتر بود وانمود می کردم دیدار با دکتر در خانه کیوان تصادفی پیش آمده؟یا شاید باید حقیقت را می گفتم؟در فکر بودم که در ورودی باز شد و ارسام با سرو صدا به خانه آمد.مشتاقانه جلو دویدم:امتحانت چطور شد؟
لبخند زد،خیس از باران گوشه هال ایستاد وگفت:خوب شد،خیلی خوب!
با دقت نگاهش کردم.تصویرش باانچه صبح موقع رفتنش به خاطرداشتم فرق کرده بود.چشمانم را باریک کردم و به خاطر آوردم.یک کاپشن مشکی با کلاه پشمی و یک جفت چکمه خوش دوخت و گران قیمت کم داشت.باز نگاهش کردم،این بار خودش هم متوجه شد وخندید.دستهایش را بالا آورد وگفت:
_اینطوری نگاه نکن مامان!برات تعریف می کنم...
تی شرت نازکش خیس به تنش چسبیده بود و جوراب هایش فرق گل و کثافت بود.نمی توانستم هیچ حدسی بزنم،آنقدر در سکوت منتظر ماندم تا عاقبت تمیز و دوش گرفته با ژاکت و شلوار گرمکن از راه رسید.روی مبل کنارم نشست،عاقبت صدایم را پیداکردم:آرسام پس کاپشن و کفشت کو؟صبح که پوشیده بودی....
باز خندید کمی خجولانه،سرش را پایین نداخت وگفت:مامان خواهش می کنم ناراحت نشو.ولی بخشیدمشون....
بی اختیار جیغ کشیدم:چی؟.....
نگاهم کرد.نگاهی عجیب،انگار می خواست وادارم کند ساکت باشم،درکش کنم،بفهمم.ساکت ماندم.پس از چند لحظه سکوت گفت:یکی از بچه های مدرسه هست که تموم زمستون با یک پیراهن مردونه گشادو پاره و کفش های سوراخ به مدرسه می آد.سه تا برادر و خوار دیگه هم به جز خودش داره،مهدی می گفت که با برادر کوچیکه نوبتی کفش ها رو می پوشن.حالا نمی دونم راست می گفت یا نه،اما از اول مهر دلم می خواست کمکش کنم ولی فرصتش جور نمی شد.دلم نمی خواست جلوی بچه ها بهش ضد حال بزنم،اما امروز دیگه طاقت نیاوردم تمام هیکل لاغرومردنی اش خیس آب بود،هر قدمی که برمی داشت صدای شلپ از تو کفش هاش می اومد.بعداز امتحان پشت مدرسه تنها گیرش آوردم و کاپشن و کفشم رو بهش دادم،اصلا هم ناراحت نیستم در واقع خوشحالم.من دو،سه تا کاپشن و ده تا کفش دیگه هم دارم ولی اون...
ناباورانه نگاهش کردم.صدایم می لرزید:کاپشنی که عمو ناصر از آلمان برات آورده بود رو به همین راحتی بخشیدی؟چکمه های دست دوز که کیوان برای تولدت خریده بود،دادی به دوستت؟....آخه دیوونه کمک کردن هم راه داره،می خواستی یکی از اون کفش و کاپشن کهنه هات رو که دیگه نمی پوشیدی بدی بهش،برای اون که فرقی نمی کرد....
جمله بعدی آرسام سرجا خشکم کرد:ولی برای من که فرق می کرد.اون کار دیگه اسمش بخشش نیست،کلاه گذاشتن سرخود آدمه که من اهلش نیستم مامان!اگه ناراحت شدی معذرت می خوام....
با بغض گفتم:از مدرسه تا خونه با پای برهنه زیر بارون اومدی؟
از جابرخاست،سرش را به علامت تاکید تکان داد وگفت:مامان خواهش می کنم که به کسی چیزی نگو،مخصوصا جلوی مهدی حرفی نزن چون طرف و می شناسه دلم نمی خواد چیزی بدونه،خوب؟
سرم را تکان دادم.باتکان دادن سرم اشک هایم سرازیر شد.خدایا این قلب مهربان و رئوف از کجا آمده بود؟یاد آمدم که یک بار دیگر هم غافلگرم کرده بود.برای خرید با هم بیرون رفته بودیم،جلوی یک مغازه دو بچه کوچک،تقریبا شش یا هفت ساله با کفش های پاره و پاهای سیاه و کثیف،لباس های کهنه و گشاد با دسته ای فال حافظ و جعبه ای آدامس جلویمان دویدند و باالتماس ازمان خواسته بودند چیزی بخریم. نگاه چشمانشان پر از التماس و تمنا بود.من با تند پسری را که با یک دست گوشه مانتو ام را چسبیده بود و با دست دیگر فاهایش را جلوی صورتم تکان می داد از خودم دور کرده بودم.درست مثل یک سگ با بچه سمج رفتار کرده بودم.
_برو کنار بچه،گفته که نمی خرم....دِ برو دیگه پررو!
با قدم های تند جلو رفته از اینکه از شرشان خلاص شده ام احساس پیروزی می کردم،بعد به دنبال آرسام پشت سرم رانگاه کردم و دیدمش که روی دو زانو نشسته تا هم قد آن بچه های کثیف و سمج شود؛بعد چندین اسکناس درشت به هر کدام داد و تمام آدامس ها و فال ها را ازدستشان گرفت.چشمانم از حدقه داشت بیرون می زد.دلم می خواست سرش فریاد بزنم اما صدایم در نمی آمد.سرآخر صورت کثیف و چرک بچه ها را مهربانانه بوسید و از جا برخاست و خودش را به من رساند.
عصبانی و خشمگین بی توجه به مردمی که از کنارمان می گذشتند سرش فریاد زدم:
_فکر کردی خیلی هنر کردی؟این هم یک ژست جدیده؟آخه کم عقل اون بچه ها برای یک باند کارمی کنن،فکر کردی حالا با پولی که تو بهشون دادی نیم کیلو گوشت و چند تا نون می خرن و می رم خونه به مادر بدبخت و مریضشون مژده یک آبگوشت چرب و چیلی رو می دن؟نه هالو جون،پولشون رو می دن دست یک سیبیل کلفت قلچماق و دوباره یکی یه دسته فال حافظ و ده تا بسته آدامس می گیرن و دوباره ول می شن تو خیابون ها....
آرسام با خونسردی و ارامش جواب داد:خودم می دونم.ولی اینو هم می دونم که تا شب مهلت دارن خرت و پرت هاشونو بفروشن ،حالا این دوتا کلی وقت برای خودشون دارن و می تونن برن یک پارک و کمی هم بازی کنن،یا یک جا بشینن و کار نکنن و با هم بخندن،مگه ندیدی چقدر کوچولو بودن؟من نمی تونم زندگیشون رو عوض کنم تنها کاری که از دستم برمی اومدخریدن وقت کار و بیگاری شون بود....همین!
آن روز هم درست مثل امروز در مقابل پسرم احساس حقارت کردم و خجالت کشیدم.چطور من نمی فهمیدم؟شاید قلب من از سنگ بود،شاید هم روحم خشن و کور شده بود!در هر حال در دنیای لطیف آرسام من جایی نداشتم!
برخلاف انتظارم بعداز ظهر بدون غرغر و بهانه گیری حاظر شدند تا به خانه کیوان برویم.این بار آرایش ملایمی داشتم که تاآخرین لحظه جلوی خودم را گرفتم و پاکش نکردم.از نگاه بچه ها می فهمیدم که ازاین تغییر ظاهری راضی هستند.وقتی رسیدیم فرهاد و پسرش هنوز نیامده بودند.بی دلیل پاهایم می لرزد و قلبم محکم به دیواره سینه ام می کوبید.نمی توانستم حرف بزنم و جواب احوالپرسی های کیوان و فیروزه را بی ربط و قاطی پاطی می دادم.
عاقبت آنچه می ترسیدم پیش آمد.صدای زنگ در چنان از جا پراندم که همه متوجه شدند.صدای فرهاد که با کیوان احوالپرسی می کرد می آمد.حس می کردم صدای کوبش قلبم را می شنوند.فیروزه متعجب نگاهم کرد و آهسته گفت:
_آذر چته؟چرارنگت پریده؟
فرصت جواب دادن پیدا نکردم.فرهاد با کت شلوار و کروات،بسیار شیک و اراسته شده بود.یک سبد گل بزرگ پراز گلهای شیپوری و زنبق های بنفش در دست داشت و بالبخندی راحت و خونسرد باهمه دست داد و احوالپرسی کرد.حالا علاوه بر من نگاه کیوان و فیروزه هم رنگی از کنجکاوی گرفته بود.همه مشکوکانه به من و سبد گل نگاه می کردند و سریع نگاهشان را می دزدیدند.سکوت بدی بر جمع سایه افکنده بود که عاقبت توسط فرهاد شکسته شد.
_خوب معلومه که همه تون منتظرید تا دلیل آمدن من به اینجا و همراه داشتن سبد گل و بدونید.....
نمی توانم بگویم آن لحظه چه حالی داشتم.مثل بچه ای که مچش در حین انجام کار بد و ناشایست،باز شده باشد پاهایم می لرزید و دهانم از ترس خشک شده بود.دلم می خواست حرفی بزنم،هشداری بدهم بلکه فرهاد ساکت شود اما نمی توانستم.لبهایم چنان روی هم چفت شده بودکه انگار تا به حال از من جدا نشده اند.صدای فرهاد در سرم می پیچید:راستش من امروز خدمت رسیدم که در حظور همه به خصوص کیوان جان،از آذر خانوم خواستگاری کنم.فکر می کنم من و به خصوص آذر جان مستحق یک زندگی آرام و عادی مثل همه مردم دنیا باشیم.البته می دونم خیلی بی مقدمه و ناگهانی خواسته ام رو به زبان آوردم ولی ناچار بودم.سن و سال من کمی برای رومانتیک بودن بالا رفته،من فقط و فقط خواستار آرامش و آسایش هستم.هم برای خودم هم برای آذر و هم برای بچه هامون و فکرمی کنم این خواسته نامعقول و بدی نباشه....جلوی همه قول می دم که نهایت تلاشم رو برای سعادت و آرامش همگی مون بکنم......
سکوتی که پس از حرف های فرهاد به وجودآمد حتی از سکوت قبل بدتر و عذاب آورتر بود.سرم را پایین انداخته بودم و جرات نمی کردم به کسی نگاه کنم،اما می توانستم چشمهای از حدقه در آمده و دهان باز از تعجب اطرافیانم را مجسم کنم.اولین نفری که این سکوت تلخ را شکست،بهاره بود که با بغض فرید زد:
_مامان تو می خوای شوهر کنی؟
با این جمله انگار تمام زیبایی ها و رویاهایم کنار رفت و حقیقت زشت وخجالت آور پدیدار شد.می خواستم شوهر کنم؟آن هم من؟مادر دو بچه بزرگ؟قبل از آنکه دهانم را باز کنم،صدای آرسام بلند شد و باز ازتعجب نفسم بند آمد.
_من که اشکالی تو این کار نمی بینم بهاره،مامان هر تصمیمی که بگیره حتما درسته،تو هم انقدر خودخواه و بی شعور نباش!
صدای آرسام می لرزید ولی محکم و جدی بود.بهاره که مثل من جا خورده بود،نفس زنان گفت:
_خودت بیشعوری!در ضمن بی غیرت هم هستی!
بعد دوان دوان به طرف اتاق علی رفت و در را محکم به هم کوبید.همه ساکت بر جا مانده بودیم که علی پوزخند زنان گفت:عجب داستانی!
صدای کیوان ترکید:تو یکی حرف نزن!
بعد سپهر که تا آن مدت حرفی نزده بود از جا برخاست و زیر لب خداحافظی کوتاهی کرد و رفت.من هنوز سر به زیر سعی می کردم جلوی لرزش پاها وریزش اشک هایم را بگیرم.صدای فیروزه نرم و صلح طلبانه بلند شد:من برم یک چایی بیارم....
اما فرهاد اجازه نداد حرف فیروزه تمام شود،قاطع و جدی گفت:
_این فقط یه پیشنهاده که من خیلی رسمی و جدی به زبون آوردم،هر جوابی هم برایم محترمه ولی آذر خانوم دلم می خواد خودت تصمیم بگیری و اوال از همه زندگی خودت رو درنظر داشته باشی،بچه ها با اینکه خیلی مهم هستند ولی زندگی مستقل و جداگانه ای دارند.به هر حال خیلی متاسفم که باعث ناراحتی همه تون شدم و خیلی از این بابت معذرت می خوام....
صدای آرام و مردانه ارسام درجواب دکتر به نظرم مثل یک صدای آسمانی بود:
_من هم از برخورد احمقانه خواهرم ازتون عذر می خوام،شما هیچ کار بدی نکردید و من هم خیلی ازتون ممنون هستم که از ما هم خواستید اینجا حظورداشته باشیم.فکرمی کنم مامانم الان یه کمی شوکه شده،ولی من از جانب مامانم بهتون قول می دم که روی این پیشنهاد فکر کنه و بعد جوابتون رو بده.حتما خودتون هم می دونید که فکر کردن به چنین پیشنهاد مهم و جدی،مهلت هم می خواد....باید این مهلت رو به مامانم بدید...
فرهاد از جابرخواست و جلو رفت و آرسام را در آغوش کشید.برای اولین بار صدایش از شدت احساسات می لرزید:مادرت هر جوابی به پیشنهاد من بده،هرگز لطف و بزرگواری تو رو از یاد نمی برم،پسرم!برام اهمیت نداره آینده چطور پیش بره ولی می خوام اینو بدونی که همیشه می تونی روی من حساب کنی،هر کاری داشتی منو دوست خودت بدون!
بعد با کیوان و فیروزه دست داد و سبد گل را که هنوز در میان دستانش گرفته بود روی پاهای لرزان من گذاشت و رفت.
بعد ازرفتن فرهاد من هم که واقعا احساس معذب بودن می کردم بلند شدم و مانتو و روسری ام راازپشت مبل برداشتم.صدای فیروزه با مهربانی بلند شد:اِ آذر تو کجا بلند شدی؟بشین بابا،شام درست کردم.
زیر لب چیزی مِن مِن کردم که کیوان به دادم رسید.با محبت دستم را گرفت و گفت:
_تو برو،من شب بچه ها رو میارم.
نگاهی به آرسام که روی مبل نشسته و نگاه به زیر داشت انداختم سر بلند کرد و لبخند زد:
_برو مامان،من و بهاره هم شام می خوریم و برمی گردیم،چون با این حال و روز شما اگه بیاییم خونه باید گشنه بمونیم.
می دانستم برای اینکه مرا از آن حال درآورد شوخی می کند،برای اینکه دلش را بدست اورم،لبخندی زدم و گفتم:پس من رفتم،سربه سر بهاره هم نذار.
در بین راه صحنه های چند ساعت پیش مدام جلوی چشمم رژه می رفت.در تصوراتم همیشه این آرسام بود که با ازدواج مجدد من مخالفت می کرد و عکس العمل های تند و غیرمنطقی نشان می داد.هرگز فکرنمی کردم که بهاره اصلا عقلش به این حرفها برسد چه رسد به اینکه بخواهد مخالفت کند و آن ادا و اصول ها را در بیاورد.ولی حقیقت همیشه باتصورات آدمی فرق می کند.در هفته های بعد در تدارک سال نو و دید و باز دید عید همه چیز از یادم رفت و وقتی فرهاد برای تبریک سال نو و پرسیدن نتیجه به خانه زنگ زد بازیاد آن روز افتادم و سر دو راهی عجیبی گیر افتادم این بار دلم برای فرهاد هم سوخت و قول دادم سردو هفته جواب قطعی خودم را چه مثبت و چه منفی اعلام کنم.می دانستم پسر او هم مثل بهاره تمایلی به اینکه این ازدواج سربگیرد ندارد،ولی ارسام با حرف ها وحرکاتش حمایتم می کرد و فیروزه و هما و مادر هم از طرف دیگرتشویقم می کردند ومی خواستم منطقی تصمیم بگیرم.حتی فروغ هم که از طریق ناصراز جریان مطلع شده بودتشویقم کرد که ازدواج کنم و حداقل بقیه عمرم را در آرامش سپری کنم.اما خودم هنوز نمی دانستم چه باید بکنم.بهاره از آن روز کذایی با من سرسنگین شده بود و اشکارا به من طعنه می زدو به حرف هایم گوش نمی داد و با لجبازی و حرفهای نیش دارش زندگی ام را تلخ کرده بود.از طرفی دلم نمی خواست به عشق نادر و خاطره اش بی احترامی کرده باشم، هرچند که تقریبا چهار سال از مرگ نادر می گذشت،باز برایم عزیز و گرامی بود.مستاصل و پریشان خاطر،مهلت داده شده را به پایان رساندم بی آنکه جوابی برای فرهاد داشته باشم که حادثه ای همه چیز را بر هم زد.پدرم پس ازدو،سه سال تحمل بیماری سخت و جان فرسا،در نیمه شبی بهاری برای همیشه آرام گرفت و مهلت پاسخ من به فرهاد خودبه خود به تعویق افتاد.
پایان فصل بیستم

فصل بیست و یکم
کسی اسمم را صدا می زد.صدا،مثل زمزمه ای از دور دست،قلقلکم می داد.چشمانم را گشودم و با دیدن نور آفتاب ناخودآگاه قلبم از شادی پر شد.روی صندلی گهواره ایم نشسته بودم،سرم را چرخاندم و از درد فریاد کشیدم.تمام بدنم خشک شده بود.نور،چشمم را می زد و درست نمی توانستم ببینم.وقتی چشمانم به نور عادت کرد صورت وحشتزده نانا را دیدم نگران مرانگاه می کرد.تا نگاه مرا متوجه خودش دید سلام کرد و گفت:

_چرا اینجا خوابیده بودید؟فیلم نگاه می کردید؟
به سرعت در جایم نیم خیز شدم.تلویزیون خاموش بود.نانا جلوآمد.
_من خاموش کردم.داشت برفک نشون می داد،داغ هم شده بود.
به سختی ازروی صندلی بلند شدم و سعی کردم راست بایستم.صدای ترق وتروق استخوان هایم بلند شد.تمام بدنم کوفته و دردناک بود.خوابیدن روی صندلی چوبی آن هم در هوای مرطوب و سرد شمال،بدون هیچ رواندازی عاقبتی بهتر از این نداشت.نانا دور خودش چرخید:
_می رم براتون چایی بیارم...
به سرعت به طرف ویدیو رفتم و نوار مهمانی را پشت نوارها مخفی کردم.در همان حال گفتم:
_ریحان کجاست؟
صدای نانا از آشپزخانه بلند شد:هنوز که نیاده،فکر کنم قهر کرده....
پشت میز گرد نشستم و گردنم را به چپ و راست خم کردم.حسابی درد می کرد،اما دیدن دوباره آفتاب پس از ماه ها بارندگی و تاریکی و سرما آنقدر خوشحالم کرده بود که درد بدنم را فراموش کردم.
نانا بساط صبحانه را در یک سینی بزرگ مقابلم گذاشت و خودش هم لیوانی چای برداشت و مقابلم نشست.ابروهایش پرشده بود البته نامرتب بود ولی خیلی بهتر از آن ابروهای نازک و نخی شده بود. موهایش هم کمی بلند تر شده بود یا شایدهم چون دیگر ژل بهشان نمی زد وسیخ سیخ درستش نمی کرد به نظرم بلندتر و بهتر می آمد.پرسیدم:
_تو صبحانه خوردی؟
طبق عادتش که دیگر برایم عادی شده بود چایش را خالی سر کشید و شروع کرد به قندخالی خوردن:
_بله،من صبح زود بیدار شدم.
تا ظهر هردو مشغول جمع و جور کردن خانه شدیم ولی از ریحان خبری نشد.از فرصت استفاده کردم و لباس های شسته را روی بند جلوی آفتاب پهن کردم.هوا عالی بود.البته سوز داشت ولی تمیز و با طراوت بود.نانا هم در حال پختن غذا بود.بعداز پهن کردن لباس های شسته،هوس دیدن دریا را کردم.دلم می خواست در این روز درخشان و زیبا کنار ساحل بنشینم و نفس عمیق بکشم.بااین فکر در پشتی را بستم و نانا را صدا زدم:
_نانا من دارم می رم کنار ساحل،تو نمی آی؟
از آشپزخانه فریاد زد:چرا،امروز آفتاب رو نباید از دست داد.منم می آم.
سرانجام هر دو لباس پوشیده و آماده از خانه بیرون آمدیم.در بین راه هر دو ساکت و در فکر های خودمان غرق بودیم،وقتی به ساحل رسیدیم از دیدن گستره آبی درخشان که امروز آرام گرفته بود،شادی عجیبی زیر پوستم دوید.انگار عید شده باشد،نفس عمیقی کشیدم و بوی خوب دریا را به ریه هایم فرستادم.نانا هم پیدا بود خوشحال است.هردو روی دیواره سیمانی نشستم و رو به دریا که به آهستگی یک عروس می رقصید خیره شدیم.در ساحل به جز یکی دو نفر از قایقرانان بومی کسی نبود ولی چند دقیقه ای نگذشته بود که سروکله چند پسر که به سستی راه می رفتند پیدا شد.مثل اکثر جوان ها،قیافه های عجیبی برای خودشان درست کرده بودند البته عجیب ازنظر من و هم سن و سال های من و عادی از نظر خودشان و همسالانشان!ریش های بزی کوچک،با خط ریش های باریک و دراز،شلوار های گشاد بلند که روی زمین می کشید.کاپشن های گنده و خرسکی وموهای بلند و پریشان یا کوتاه و سیخ سیخ!با ورود پسرها،متوجه نانا شدم که مثل حیوانی که وقوع خطررا حس کرده باشد خودش را به من چسباند و قوز کرد.قبل از آنکه مهلت کنم چیزی بپرسم.یکی از پسرها که خط ریشی به باریکی مو دور چانه اش کشیده شده بود و یک عینک که با شیشه های باریک آبی رنگ به چشم داشت از بقیه جدا شد و به طرف ما آمد.حالت دهانش تحقیر آمیز و طرز حرف زدنش بی ادبانه بود:
-به به !ببین کی اینجاست....چه آب جارویی هم کرده!حتما اینم مشاور تبلیغاتی اته؟!
نانا با صدایی خفه و پر نفرت جواب داد:خفه شو نیما!برو گم شو راحتمون بذار...
پسرک قهقه زد.لش ونفرت انگیز:جات گرم ونرم شده،زبون وا کردی؟در هر حال باز اگه عشقت کشید در خدمتت هستیم.
نانا حالا مثل پسرک شده بود.وقیح و پرکینه:برو به ننه جونت خدمت کن!دوزاری...
پسرک حالا نیشش را بسته بود و از پشت عینک هم می شد برق نفرت و خشم رادر چشمان خمارش تشخیص داد:دهن تو آب بکش سلیطه خانوم!اگه من دوزاری ام تو چه بدبختی که....
مهلت ادامه صحبت رابهش ندادم.روزم خراب شده بود و اهمیت نمی دادم خراب تر شود.جلو رفتم و عینک زشتش را ازروی صورتش برداشتم.قاطعانه گفتم:دِ خجالت بکش دیگه ،بچه جون!مادری که واسه بردن اسمش باید دهنو آب کشید کجاست که شازده شو ببینه؟حالا هم دهنوتو ببند تاخوردش نکردم!بدو برو پیش دوستات و همون جا هم بمون،وگرنه مجبور می شم شماره ویلات رو به منکرات خبر بدم،فهمیدی؟
عینکش را به سمت دوستانش پرت کردم آنقدر خیره خیره نگاهش کردم که از رو رفت.همانطور که چپ چپ نگاهمان می کرد و به خیال خودش حالمان را می گرفت،مثل خرچنگ کج کج به طرف دوستانش رفت.نانا خندید:شیرت خاله آذر!
چشم غره ای به سمتش رفتم که باعث شد خودش را جمع و جور کند ونیشش را ببندد.همانطور که با کفش هایم شن هارا زیر و رو می کردم پرسیدم:نانا تو چطور حاظر شدی با همچین آشغالی فرار کنی؟
جوابم سکوت بود.ولی ازرو نرفتم و خیره به صورتش پرسیدم:واقعا چی باعث شد که تو خونه و زندگی راحت خودتو ول کنی و با این پسره لوس و عوضی سر کنی؟بهم بگو،چون خیلی دلم می خواد بدونم.
چشمانش باز مثل روزهای اول یخی و بی احساس شده بود.لبهایش را جمع کرده و تمام بدنش منقبض شده بود.صدایش مثل زمزمه بود،آرام و آهسته:
_نمی دونم!خودمم نمی دونم.اون موقع یک جور دیگه می دیدمش،البته از اول هم همینطوری بود،نمی خوام دورغ بگم ولی من یک چیز دیگه می دیدم!
جرات پیدا کردم و پرسیدم:اصلا چرا فرار کردی؟واقعا دلت برای پدر و مادرت نمی سوزه؟
شانه هایش را بالاانداخت و گفت:شما پدر ومادر منو نمی شناسی،اونا اصلا عین خیالشون نیست که من کجا باشم.مطمئنم مامانم بعدازاینکه فهمیده من فرار کردم،با خنده برای دوستانش تعریف کرده وآخرش هم گفته حتمااینجوری راحته،بذار راحت باشه!فکر کنم بابام هنوز هم متوجه غیبت من نشده،باور کنید!
باورم نمی شد.به گروه پسران که یکی در میان برمی گشتند ومارا نگاه می کردند،خیره مانده بودم و در فکر بودم آیا چنین پدر و مادری اصلا در دنیا وجود دارد؟باورش خیلی سخت بود.ولی نانا چنان ساده و صادقانه حرف می زد که شک می کردی نکند راست بگوید؟!
به نانا نگاه کردم اخم هایش رادر هم کشیده بود و داشت به نیما که برگشته بود و با دست و دهانش علامت زشتی نشان می داد،بی صدا به روش خودش فحش وناسزا می داد.با دست به پهلویش زدم:بیا بریم،محلش نذار.
خصمانه نگاهم کرد و گفت:دلم می خواد ازرو زمین پاکش کنم!
بی اختیار گفتم:پاک کن این عوضی هنوز به دنیا نیومده....
با دیدن چشمان گشاد شده نانا خنده ام گرفت،گفتم:این جمله ای که اگه بهاره بود حتما بهت می زد.
نانا هم خندید:پس باید بچه باحالی باشه؟
همانطور که قدم زنان از ساحل دور می شدیم گفتم:آره،احتمالا اگه همدیگه رو ببینید از هم خوشتون می آد چون اونم اخلاقش کما بیش شبیه توست.
تا ویلا دیگر حرفی نزدیم و هردو در سکوت به طرف خانه رفتیم.وقتی رسیدیم،بی اختیار به دنبال ریحان چشم گرداندم ولی خبری نبود.جایش خالی بود،دلم می خواست علت نیامدنش را بفهمم.به اتاق خواب رفتم تالباس هایم راعوض کنم،صدای کاسه وکوزه که بلند شد خیالم راحت شد که نانا در فکر ناهار است!از وقتی به ویلا آمده بودم عجیب تنبل و بی حوصله شده بودم،برخلاف گذشته که از صبح الطلوع به فکر تهیه ناهار و شام بودم.حالا تا گرسنه نمی شدم به فکر غذا نمی افتادم.وقتی غذایمان تمام شد وبا نانا ظرفها را جمع کردیم و آشپزخانه را کمی مرتب نمودیم،خود نانا داوطلبانه شروع به صحبت کرد.طبق معمول روزهای گذشته.چای می نوشیدیم و در افکارخودمان بودیم که به صدا درآمد.صدایش چنان نرم وآهسته بود که انگار با خودش حرف میزد:
_من فکر می کنم ازدواج پدر ومادرم از همون اول هم یک اشتباه بزرگ بود.
مادرم دختر یکی یکدانه پدر و مادرش بود که بی نهایت لوسش کرده بودند،وقتی با پدرم ازدواج کرد تصورش این بود که دنیا یک طرف قرار دارد و او در طرف دیگر.عقاید و افکارش برای زمان خودش زیادی روشنفکرانه و ولنگار به حساب می آمد اما با پشتیوانه پدر و مادرش هر کاری دوست داشت می کرد و به قول معروف محل سگ به حرف ها و شایعات مردم نمی داد.پدرم هم دست کمی از مادرم نداشت،پسری ثروتمند و تابخواهی عیاش که قبل از ازدواج هر کاری را تجربه کرده بود و دنیا را گشته بود.حالا از بخت بد این دو تا لوس از خود راضی باید از هم خوششان بیاید و با هم ازدواج کنند و منو بدبخت کنند!
نگاهش کردم،صورت سپیدش ازغم و اندوه خاکستری شده بود و صدایش از بغض لرزه برداشته بود.آهی کشید و ادامه داد:
_خلاصه پدر و مادرم بدون هیچ مخالفتی از جانب خانواده هایشان با هم ازدواج می کنند.پدر و مادر بزرگ مادری ام اعتقاد داشتند که پدرم،پسری عیاش و خوشگذران است ولی با آن عقاید عجیب و غربشان جلوی مادرم را نگرفتند چرا که اعتقاد داشتند«چه اشکالی داره؟این هم تجربه ای است.اگر زندگیشان پاگرفت که چه بهتر وگرنه جدا می شود و به سوی تجربه ای دیگر گام برمی دارد!»به همین سادگی!پدر و مادر بزرگ پدری ام هم از اینکه پسرشان به داشتن یک زن رضایت داده سراز پا نمی شناختند و اعتقاد داشتند یک زن هرچقدر هم خرج بکند از چندین زن و بساط ای آن چنانی ارزان ترتمام می شود!!به هر حال ازدواج می کنند و مادرم در همان سال های اول زندگی مرا حامله می شود.البته هیچ خوشحالی و جیغ و هلهله ای در کار نبود،در عوض مادرم انواع و اقسام راه ها را امتحان کرد بلکه ازشر من خلاص شود ولی چون دیر متوجه حاملگی اش شده بود،نتوانست.بعد نشست و تا می توانست گریه کرد،به زمین و زمان فحش داد و در و تخته را به هم کوبید!به قول مادرم دوران خوش و طلایی زندگی شان با بسته شدن نطفه من،به پایان رسید.البته هیچ وقت باهم دعوا نمی کردند و مثل بعضی اززوج هادرگیرنمی شدند ولی بعد از به دنیا آمدن من،پدرم زیاد از نمایش خانوادگی و ایفای نقش همسر نمونه و پدری مهربان خوشش نیامد و به مادرم اطلاع داد که آقا بی خیال ما باش!
صدای پوزخند نانا باعث شد نتوانم جوی خودم را بگیرم و پرسیدم:
_یعنی از هم جدا شدند؟
نانا سر تکان داد و مشتی از قند به دهانش سرازیر کرد،انگار که طبیعی ترین کار دنیا باشد،شروع کرد به خرت و خرت جویدنشان،آهسته گفت:
_نه!ولی ای کاش جدا می شدند،حداقل تکلیف همه روشن می شد.اما با هم یک قرار داد شفاهی بستند که فقط زیر یک سقف با هم زندگی کنند،مثل دو دوست،با این شرط که کاری به کار هم دیگه نداشته باشند.با امضای نامرئی این قرار داد بدبختی من و خواهرم که چند سال بعد از من به دنیا آمد شروع شد.
متعجب به میان حرفش پریدم:
_یعنی مادرت با اینکه آنقدر از حاملگی اولش ناراحت بود،باز بچه دار شد؟
نانا لبخند سردی زد،زمزمه وار جواب داد:
_آره!البته این بار خیلی هم ناراحت نشد،چون اون سالها فکر می کرد داشتن دو تا بچه خیلی شیک تر از یک بچه است در ضمن به خیال خودش می خواست منو از تنهایی در بیاره ودنبال کار خودش بره...
دوباره نفس عمیقی کشید و با نفرت ادامه داد:من و طناز روزبه روز بزرگترمی شدیم اما مادرم نمی فهمید که بزرگ شده است!هنوز احساس می کردیک دختر هفده هجده ساله است که هزاران عاشق و کشته مرده نگاهشان به او دوخته شده.
در سال هایی که من و خواهرم واقعا نیاز به هدایت و حمایتش داشتیم،به سرش زد که ادامه تحصیل بدهد.همه جا می نشست و با تاسف می گفت:این بچه ها دارن عمر منو تلف می کنن.هم و سن و سالهای من هنوز پشت نیمکت های دانشگاه در حال پیشرفت هستن،اما من دارم عمر و جوونی مو تلف می کنم. خلاصه به جای رسیدن به دو تا بچه محتاج مادر،به کلاس های مختلف می رفت و با دوستانش درس می خواند،وقتی هم در دانشگاه قبول شد جشن بزرگی گرفت که پدرم با تمام معشوقه هایش در آن شرکت کردزندگی ما از دور و از چشم دیگران کامل و بی نقص بود.خانه ای بزرگ،انواع و اقسام لوازم لوکس و رفاهی،بهترین مدارس،پوشاک و خوراک عالی اما فقط منو طنازاز تهی بودن این توپ طلایی خبر داشتیم.گاهی هفته ها می گذشت و پدرم را نمی دیدم،پدرم همیشه شیک پوش و بی نقص بود،هر وقت ما را می دید لبخند می زد و مثل غریبه ها می گفت:چطورین بچه ها؟
البته حتی به خودش زحمت نمی داد که جواب ما را بشنود.مادرم هم بعد از گرفتن به اصطلاح مدرک کارشناسی در رشته نقاشی،با پول های پدرش یک آتلیه و گارگاه بزرگ راه اندازی کرد و ظاهرا مشغول کار و باطناََ سرگرم تفریحات و دوستان بدتر از خودش شد.من از همان بچگی به تنهایی و اداره کردن خانه در حدتوانم عادت کردم،تا وقتی کوچک بوم دلم برای پدر و مادرم تنگ می شد وگاهی در تنهایی اتاق بزرگ و انباشته وسایلم گریه می کردم ولی بعد وقتی بزرگ تر شدم و پا به دنیای پرزرق و ورق نوجوانی گذاشتم،فهمیدم راه های زیادی برای رفع تنهایی یک دختر مثل من،وجود دارد.اوایل با چندتا از دوستانم که هرکدام به دلیلی مثل خودم بودند،می رفتیم وخیابان گردی می کردیم....
دوباره نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم،متعجب پرسیدم:خیابون گردی؟
نانا خندید:آره،یعنی یک خلوار آرایش می کردیم و ول می شدیم تو خیابونا و پاساژهای پاتوق،غش غش می خندیدیم و به پسرا متلک می گفتیم و یک مشت متلک و سوت و نگاه های هیزم تحویل می گرفتیم. یک خلوار هم شماره تلفن رو دستمون می موند که بسته به حال وموقعیت،گاهی با صاحبان شماره تلفن هاتماس می گرفتیم وبعضی موارد حتی موضوع جدی هم می شد!بعد کم کم یاد گرفتیم که تو خونه دور هم جمع بشیم،گاهی این پارتی ها مناسبت داشت گاهی هم نه،ولی مهم این بود که چند ساعتی با بی قیدی دنیا را فراموش می کردیم.وقت می گذراندیم و وقتی به خونه می رسیدیم که نصف شب بود و از زور خستگی و گاهی مستی وگیجی مثل مرده تا لنگ ظهرمی خوابیدیم.
دوباره وسط حرفش پریدم:مادر و پدرت نمی پرسیدند کجا می ری؟یا دعوات نمی کردن که چرا دیر می آی؟
نانا قهقه زد.صدایش مثل شکستن شاخه درخت،خشک و زنگ دار بود.وقتی سرانجام خندیدنش تمام شد،گفت:شما چقدر بامزه اید خاله اذر....من چی می گم،شما چی می پرسی؟پدرمون که ماه تا ماه سرو کله اش خونه پیدا نمی شد،وقتی هم می آمد یا دنبال چیزی می گشت یا بامادرم به یکی ازآن مهمانی ها یا مراسم اجباری می رفت.اگر ما لخت جلویش می آمدیم و موهایمان را آبی هم می کردیم نمی پرسید این چه وضعی است که دارید؟مثل غریبه ها......البته صد رحمت به غریبه ها،باز وقتی توی یه خونه پا می ذارن،یک سلام و احوالپرسی می کنن!مادرم هم از پدرم بدتر.البته مادرم بیشتر از پدرم خونه می آمد، گاهی هم با هم حرف می زدیم اما چه حرف هایی!یا مادرم درباره دوستانش و عشاق و هوادارانش صحبت می کرد یا از ما می خواست جلوی فلان مهمان یا در فلان مهمونی چطوری حرف بزنیم و چی بگیم.بعضی وقتا دوستانش می آمدند خونه،اکثرا تیپ هایی که احساس هنرمند بودن می کنند دوروبرش می پلکند.زنها یاآرایش های آنچنانی داشتند و لباسهایشان در حقیقت شبیه لباس زیر بود یا صورتشان مثل یک دیوارگچی،سفید و بی روح و بی احساس بود و به جای لباس،یک گونی دراز و گشاد می پوشیدند. مردها هم همین طور!یا خیلی ژیگول و سانتی مانتال یا مثل درویش های دوره گرد،گشنه و قحطی زده با ریش های نامرتب و بلند!وقتی ما کمی بزرگ شدیم ازمون خواست جلوی دوستانش بهش نگیم مامان، بگیم سیما جون!............
حالا می فهمم که اون اصلا دلش نمی خواست قبول کنه که داره پا به سن می ذاره و بچه بزرگ داره!اما هر تیپی می گشتیم هرکی رو می آوردیدم خونه یا هر وقت شب یا در واقع صبح برمی گشتیم مادرم اصلا سوال و جواب نمی کرد.در واقع برایش مهم نبود،فقط دلش می خواست مزاحم اون و دوستانش نباشیم.یادمه یک بار،تو یه پارتی همه مون رو گرفتن و بردن کلانتری و بعدش هم بازداتشگاه،وقتی به موبایل مادرم زنگ زدم با خونسردی گفت:الان که نصفه شبه،بی خوابی دشمن پوسته،صبح می آم دنبالت!
بعد هم که آمد دنبالم تا سند گرو بذاره،برای اولین و آخرین بار مرا کنار کشید و مثلا به عنوان نصیحت گفت:نانا هرغلطی دلت می خواد بکنی،بکن،فقط بپا شکمت بالا نیاد که من حوصله دردسر ندارم!
دقیقا معنی عبارت«سرم سوت کشید»را با تمام وجودم حس می کردم،اما ترجیح دادم حرفی نزنم تا نانا ناراحت نشود.دوباره یک مشت قند برداشت و شروع به جویدن کرد و ادامه داد:
_تو مدرسه هم اهل درس خوندن و انضباط نبودم،برای خودم ول می گشتم و به حرف ها و نصایح معلم هایم اصلا توجه نمی کردم.چندتا دوست بدتراز خودم هم داشتم که به جای کلاس رفتن تو توالت های مدرسه سیگار و گاهی وقتها حشیش می کشیدن و خوش بودن!همون وقتها بود که بانیما آشناشدم.تو یک پارتی دیدمش و آنقدر گیج ومنگ دود بودم که فکرکردم با«ریکی مارتین»می رقصم.بعد هم شماره تلفن شو بهم داد و با همون حال واوضاع گیج و نمگش بهم تاکید کرد فقط وقتی خودش گوشی رو برمی داره حرف بزنم.منم که آنقدرباپسرای ول و بی قید برخود داشتم،شخصیت وموقعیت نیما برام جالب بود.آنقدر که به قول بچه ها کار به جای باریک و عشق و عاشقی کشید.نیماکه مثل سگ از مادرش می ترسید حتی نمی توانست راحت با تلفن حرف بزنه.قرارهامون هم همه در جاهای عمومی و شلوغ بود.نیما که سخت تشنه هوس های جوانی بود،هوس را با عشق اشتباه گرفته بود و دایم زیر گوش من زمزمه های عاشقانه می کرد،من هم که تا به حال از این حرف ها نشنیده بودم،خر شدم!فکر کردم عشقش واقعیت داره،دل به دلش می دادم و به قول بچه ها تریپ رمانتیک می زدم!تا اینکه نیما که بی طاقت شده بود پیشنهاد کرد فرار کنیم و بریم شهرستان با هم ازدواج کنیم،برای من که خیالی نبود مطمئن بودم که پدرم اصلا با خبرنمی شودو مادرم هم عین خیالش نیست!دور نمای ازدواج و یک زندگی عاشقانه برخلاف پدر و مادرم،سراب خوش آب و رنگی بود که من هفت خط رو هم وسوسه کرد.خلاصه یک زور صبح زود دو تاساکت و مقداری پول برداشتم و یا علی مدد آمدیم اینجا،چند شب اول انقدرهیجان زده بودیم که از کنار هم جنب نمی خوردیم ولی بعد وقتی که پرسیدم پس کی عقد می کنیم و آخرش می خواهیم چه کنیم،خواب خوش نیما تمام شد.وقتی شروع کرد به بهانه آوردم و امروز و فردا کردن فهمیدم رو دست خوردم.اما چون تو یاداشتی که برای مادرم گذاشته بوم نوشته بودم که برای همیشه می رم و قراره که با یک نفر که عاشقش هستم ازدواج کنم!دلم نمی خواست برگردم و سه بشم،این بود که موندم و سعی کردم با سیاست نیما را وادار کنم به قولش عمل کنه.اما نیما هم زرنگ بود،تظاهرمی کردکه دنبال محضر آشنا ومقدماته ازدواجه وبااین حرف ها من و خرمی کرد و حسابی ازم استفاده می کرد.بعداز مدتی،وقتی خیلی بهش گیر دادم و خواستم تکلیف منو روشن کنه وآنقدر منو بازی نده و سرندواند،زدیم به تیپ وتاپ هم و دعوامون شد.نیما هم رک و راست بهم گفت که ول معطلم و اصولا فعلا اهل ازدواج نیست اگر هم باشه با دختر نانجیب و خرابی مثل من نیست!....دیگه اون حرفهای عاشقانه و قول و قرارها یادش رفت و.....
بغض گلوی نانا رامثل دستی گرفته بود،آهسته گفتم:دیگه بقیه اش رو می دونم،نمی خواد به خودت زحمت بدی!
نانا پر سرو صدا در میان دستمالی که دردستش گرفته بود،فین کرد و با چشمانی سرخ و پراشک به من خیره شد.نمی دانستم چه باید بگویم،نانا هم ساکت به ناخن های جویده شده اش زل زده بود و حرفی نم یزد.
سرانجام تکانی به خودم دادم و پرسیدم:حالا می خوای چه کار کنی؟
همانطور که به انگشتهای بی ناخنش نگاه می کرد،گفت:خودمم موندم.نمی دونم باید چه کار کنم.خسته شدم!از این در به دری خسته شدم،باز حداقل تو خونه مون،چار تا لباس و کفش و چرت و پرت داشتم...
فوری گفتم:خوب بله،البته که خونه تون بهتره.هر جوری هم باشه،پدر و مادرت هر طوری رفتار کنن بالاخره خونه توست و اونا هم پدر و مادرت،حداقل امنیت داری.به قول خودت اگه من تو رو که از بی پناهی و بی کسی می لرزیدی،فریب می دادم و صد نفر رو سراغت می فرستادم،چه می کردی؟هزار جور مرض و کوفت هم می گرفتی،حالااگه شانس می آوردی و جونت رو از دست نمی دادی!
نانا با صدای آهسته ای که شرمزده بود گفت:
_به من تیکه ندازین؟.....من منظوری نداشتم.....خوب شما رو نمی شناختم.
پاهای دردناکم را جا به جا کردم:من نمی خوام به تو طعنه بزنم،حق با توست،ولی می گم فکر کن اگه حدست درست بود و من قصد استفاده از تو رو داشتم،چقدر وضع و روزت بد می شد.
نانا نگاهم کرد:این چند وقته که پیش شما بودم؛خیلی فکر کردم.آرزو می کرم که ای کاش شما مادرم بودید،یا من دخترتون بودم،خوش به حال بچه های شما!.....فکر می کنید من بدم می آد درس بخونم و آدم باشم؟یا سر و ریختم مثل آدم حسابی ها باشه؟خودم هم می دونم که خیلی دختر بدی هستم،درس نخون، تنبل،لش،بی عرضه،حالا هم که فاسد!
دهنم خشک شده بود.خدایا این دختر چه می گوید؟واقعا آرزو می کند دختر من باشد؟بهاره کجاست تا منصرفش کند؟آرسام کجاست تا بگوید چه مادر خشک و غرغرویی دارد؟اگر بچه هایم پیش نانا بودند، حتما منصرفش می کردند و شاید حتی نظرش راجع به من عوض می شد!صدای درونم خندید،خده ای پراز معنا:
«خوب می تونی نقش عوض کنی ها!ببین این دختر بدبخت هم به اشتباه انداختی.فکر می کنه تو نمونه مادران عالمی!....اما دیگه سر من رو نمی تونی کلاه بذاری،می تونی؟»
آهسته جواب دادم:من سعی خودمو کردم.خوب همه اشتباه می کنن من هم آدم هستم!و آدم جایزالخطاست!
قبل از آنکه صدای موذی و آزار دهنده درون سرم جوابی بدهد به نانا که بغض کرده و ناراحت سر به زیر داشت نگاهی کردم و گفتم:
_هنوز هم دیر نشده نانا،تو هنوز بیست سالت نشده،نزدیک پنجاه سال پیش رو داری،فرصت زیادی داری که درست زندگی کنی.البته اگه خودت بخوای،چون به زور می شه کسی رو درست کرد...
آه کشید:آخه چطوری؟تو اون خونه،بااون پدر و مادر....مگه می شه آدم شد؟
دستم را دراز کردم و دست کوچک و سفیدش را گرفتم.چقدر دستش سرد بود.سعی کردم لحن کلامم مثل موعظه گرها نباشد،گفتم:
_اتفاقا تو بهتریم امکانات رو داری،پول،آزادی و وقت!خیلی از بچه ها دوست دارن ادامه تحصیل بدن اما شرایط مالی خانواده مجبورشون می کنه ترک تصیل کنن،یا خونه شون اون قدر شلوغ و پرسرو صداست که نمی تونن درس بخونن یا پدرمتعصب و سختگیری دارن که بهشون اجازه تحصیل یا رفت وآمد به کلاس های لازم رو نمی ده....حالا خودت بگو تو در مقایسه بااین جور بچه ها،چه وضعیتی داری؟
نانا همانطور ساکت به پاهایش زل زده بود.از جا برخاستم و شال پشمی ام را از پشت صندلی برداشتم.
_من می رم قدم بزنم تو هم خوب فکراتو بکن،مطمئنم که خودت می دونی آخر قصه دخترای فراری چیه؟یا اعتیاد و التماس برای ذره ای مواد،یا هرزگی و آلوده شدن به صد جور مرض و درد و کوفت! هیچ زندگی رویایی و آینده درخشانی منتظرت نیست.خودتو با سراب گول نزن!فقط و فقط زور شنیدن، تحقیر شدن،خودفروشی،بی سروسامونی و از این دست به اون دست شدنه.هرکی هم هر جور دیگه برات گفته،دروغ گفته.تا دیر نشده و صدتا صاحب پیدا نکردی بجونب و خودتو نجات بده.منو مثل مادرت بدون و خوب به حرف هام فکر کن.
وقتی در خیابان خیس و سرد و خالی شهرک قدم می زدم،به صدای مزاحم و طعنه زنم گفتم:دیدی؟دیدی که من هم می تونم منصف باشم و بچه ها رو درک کنم؟دیدی چقدر عبرت گرفتم؟
صدا چیزی نگفت،اما انگار پوزخند زد که از هزار تا جواب بدتر بود.
با شدیدترشدن باران،به طرف ویلا برگشتم.حدود یک ساعت بود که قدم می زدم و سعی می کردم به هیچ چیز فکر نکنم.همانطور که تند تند زیرباران راه می رفتم،دریافتم که بی اختیاراخم هایم رادر هم کشیده ام و سرم را چنان خم کرده ام که گردنم دردگرفته است.خنده ام گرفت،انگاراگر با سر خمیده و اخم های در هم کشیده زیر باران راه می رفتم،خیس نمی شدم.سرم را بالا گرفتم و اخم هایم را باز کردم و در کمال تعجب دیدم که هیچ فرقی در وضعیت نکرد!همانقدر خیس می شدم که قبل از تغییر حالتم!
وقتی وارد خانه شدم،همه جامرتب و تمیز شده بود،اما نانا نبود.لحظه ای دلم فرو ریخت.«نکند از حرف هایم ناراحت شده باشد؟نکند دوباره فرار کرده باشد؟نکند بلایی سر خودش...»
زبانم را محکم گاز گرفتم و به طرف اتاق بچه ها دویدم.اگر رفته باشد کوله پشتی اش را هم برده است. در اتاق را باز کردم و نفس راحتی کشیدم.نانا زیر پتوی راه راه قرمزو سفید خوابیده بود و نفسهایش هم منظم بود.در را بستم و به اتاقم رفتم تا لباس هایم را عوض کنم،وقتی لباس های خیسم را با یک پلیور صورتی و شلوار راحتی آبی عوض کردم،مصمم جلوی تلویزیون زانو زدم و فیلم مهمانی را درون دستگاه گذاشتم.هرچه زودتر تمام فیلم را می دیدم بهتر بود.به نوعی حس می کردم با اتمام این فیلم،تکلیف من هم روشن می شود.روی صندلی گهواره ای نشستم و دکمه شروع را محکم فشردم و به صفحه تلویزیون زل زدم.
این بار همه چراغ ها خاموش بود و دختر و پسرهای جوان با فندک و شمع های روشن که به آهستگی حرکتش می دادند،صحنه زیبایی را به وجود آورده بودند.باز هم گیتار در بغل آرسام بود و صدای زیبا و پراحساسش زیبایی فضای موجود را تکمیل می کرد.
فاصله یه حرف ساده س،بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه،شنیدن یا نشنیدن؟
ما می خواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیم
بنویسیم تا بمونیم،پشت سایه جون نبازیم
آینه ها اونجا نبودن،تا ببینیم که چه زشتیم
رو درخت با نوک خنجر«زنده باد درخت»نوشتیم
زنگ خوش صدای تفریح واسمون زنگ خطر شد
همه ی چوبای جنگل دسته تیغ تبر شد
اگه حرفمُ شنیدی جنگل و نده به پاییز
کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز
با جوانه ها یکی شو!قد بکش نگوکه سخته
جنگل تازه به پا کن!هر یه آدم یه درخته
فاصله یه حرف ساده س،بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه،شنیدن یا نشنیدن؟
و باز من با شنیدن آن صدای آسمانی و ترانه زیبا یاد روزهایی افتادم که دیگر برنمی گشتند.
پایان فصل بیست و یکم