فصل بيست و دوم
بی آنکه بدانم سال سخت و طاقت فرسایی برایم آغاز شد.البته من از سالها پیش چشم انتظار ونگران این سال سرنوشت ساز بودم اما وقتی سرانجام وقتش رسید،از شدت اضطراب و دلشوره حتی یک لحظه

آرامش نداشتم.عصبی و پرخاشگرشده بودم و از کوچکترین حرکت بچه ها ایراد می گرفتم و سرزنششان می کردم.گاهی آرسام که او هم از نگرانی و اضطراب بی حوصله شده بود،مسخره ام می کرد و با پوزخند می گفت:
_مامان،تو چنان حرص و جوش می خوری که انگار خودت کنکور داری!
عصبی و ناراحت جوابش را می دادم:چه فرقی می کنه؟امسال،سال سرنوشت سازی برای توست.من هم مادرت هستم،سالها چشم انتظار این سال بودم،دلم می خواد نهایت سعی و تلاشت رو بکنی،همیشه آرزوم این بوده که همون سال اول بهترین رشته و دانشگاه قبول بشی....
آرسام با نگرانی دست هایش را در هم گره می کرد:مامان انقدر حرص نخور،تو با این رفتارت منو می ترسونی،اصلا کم کم از شدت دلشوره دارم بالا می آرم.بس کن تو رو خدا،امسال نشد سال دیگه!
بی اختیار صدایم بلند می شد:یعنی چی آرسام؟تو باید همین امسال قبول بشی،اگر امسال که هنوزتو حال وهوای درس ومدرسه ای قبول نشی،دیگه باید خواب دانشگاه رو ببینی.سال بعدش هم باید بری سربازی! فکرشو هم نکن.فقط همین امسال!
بحث که به اینجا می رسید یا آرسام به اتاقش می رفت و در رامحکم می بست یا من عصبی و ناراحت از اتاقش بیرون می آمدم و در را محکم می بستم.حال عجیبی داشتم،هر کس از معلم یا کلاس کنکور جدیدی اسم می برد ناخودآگاه گوشم تیز می شد.بعد ترس برم می داشت«نکند این معلم بهتر باشد؟شاید این کلاس کنکور از بقیه موفق تر بوده که اسمش سرزبان هاست؟»
از هر کس که حس می کردم وارد است و اطلاعاتی دارد کمک می خواستم.گاهی خودم هم خنده ام می گرفت.با حیرت می پرسیدم:
_ببخشید به نظر شما پسرم از چه وقت شروع کنه به عمومی خوندن بهتره؟شما کدوم کتاب ها رو پیشنهاد می کنید؟بچه شما کدوم کلاس می رفت؟.....چطور بود؟آدرسش رو به من هم بدید.
بعد خودم هم گیج و حیران می ماندم.خدایا با این همه اسم معلم وکلاس و آدرس های مختلف چه کنم؟کدام بهتر است؟کدام انتخاب درست است؟البته یکی،دو ماه از سال تحصیلی که گذشت خود آرسام تصمیم گرفت که بهتر است همراه مهدی درس بخواند و همان آموزشگاهی ثبت نام کند که مهدی هم اسمش را آنجا نوشته بود.من خیلی سعی کردم منصرفش کنم و جایی که خودم فکر می کردم بهتر است اسمش را بنویسم،اما این بار مرغ آرسام یک پا داشت و برخلاف همیشه حرفش را پیش برد.یک روز هم مشاور آموزشگاه که پسر جوان و زبر و زرنگی هم به نظر می رسید،به خانه مان آمد و برای هر دو نفرشان برنامه درسی نوشت.وقتی آرسام ومهدی رفتند تا مشاور جوان را بدرقه کنند دزدکی نگاهی به برنامه کردم ووقتی فهمیدم تقریبا روزی ده ساعت باید درس بخوانند،کمی آرام گرفتم و خیالم راحت شد.آن سال برنامه زندگی هر سه نفرمان حسابی عوض شد.نه مهمانی می رفتیم نه کسی به خانه مان می آمد.تفریح و سرگمی مان دیدن بعضی برنامه های تلویزیون بود.البته مشکل بزرگ دیگری هم داشتم بهاره بود. بهاره که در اوج بلوغ و رفتار های خاص آن سن و سال قرارداشت،و زمان و زمین را به هم می دوخت و با پرخاشگری و بهانه گیری هایش دیوانه ام کرده بود.آرسام و وضعیت حساسش از یک طرف،بهاره و خلق وخوی عصبی و سرکشش از طرف دیگر،فشاربزرگ و طاقت فرسایی به روح وجسمم وارد می کرد.چنان که گاهی حس می کردم بین دو کامیون گیرکرده و له شده ام.شبها از خستگی و عصبی زیاد تا مدتها در جایم غلت می زدم و از شدت فکر و خیال خوابم نمی برد.در این حال و شرایط بودم که فشار سومی هم اضافه شد و تعادل فکری ام را برهم زد.طبق معمول وسط یکی از بحث های همیشگی با بهاره بودم که حس می کردم با شنیدن یک جمله آنچنانی دیگر حتما منفجر می شوم.بهاره قد بلند و لاغر، با صورت پرجوش و بینی باد دارش دست به کمر ایستاده بود و اخم هایش را چنان در هم کشیده بود که از دو ابرویش فقط یک خط صاف پیدا بود.صدایش تیز و جیغ مانند شده بود:
_من دارم تو این خونه می میرم!اسیر شدم،همه دوستام عصرها برای خودشون می رن بیرون،می گردن...
بی حوصله حرفش را قطع کردم:همه غلط می کنن با تو!
بهاره جیغ کشید:اِ،عجب حرف حسابی خانوم معلم،به شاگردات هم اینطوری جواب می دی؟
بعد انگار که با خودش باشد،غرید:خوب بله دیگه!حرف حساب جواب نداره!
به سختی سعی می کردم داد نکشم،تا ده شمردم اما هنوز احساس یک آتشفشان را داشتم.
_ببین بهاره جون،من امسال نمی تونم زیاد با تو بیام بیرون....خودت می بینی که برادرت امسال باید کنکور بده و من باید خونه باشم که....
وسط حرفم پرید:که حرصش بدم و نذارم با آرامش درس بخوه،می دونم!اما من هم از شما نخواستم که باهام بیاین بیرون،هیچکس با مامانش نمی آد بیرون،دوستام با هم قرار می ذارن....
عصبی فریاد کشیدم:گفتم که غلط می کنن با تو!همین دوستات فردا پس فردا هزار جور بلا سرشون می آد که ...
صدای زنگ تلفن رفم را قطع کرد.عصبی و فریاد زنان گوشی را برداشتم و فریاد کشیدم:بله؟
بهاره با صدایی خش دار داد زد:ازنظر تو همه آدم ها یک بلایی سرشون می آد مگه به حرف تو گوش کنن،ولی بهت بگم که اینطوری من خودم یک بلایی سر خودم می آرم!
حواس پرت دوباره داد زدم:الو؟
بهاره به اتاقش رفت و چنان در را به هم کوبید که تا چند لحظه احساس می کردم چیزی نمی شنوم.بعد ناگهان متوجه صدای فرهاد شدم که نگران پرسید:
_آذر؟حالت خوبه؟
آهی کشیدم:سلام ......ای ِ بد نیستم.
صدایش پراز خنده شد:معلومه!چی شده؟چرا انقدر نفس نفس می زنی؟
با صدایی پر بغض گفتم:دارم دیوونه می شم!
چند لحظه صدایی نیامد،بعد فرهاد با مهربانی پرسید:حتما از دست بچه ها نه؟چیزی نگفتم.به سختی سعی می کردم گریه نکنم،اما اشک هایم مثل بهاره دخترم،اصلا به خواست من اهمیت نمی دادند و روی گونه هایم می دویدند.صدای فرهاد دوباره بلند شد:آذر چراانقدر سخت می گیری،انقدر حرص و جوش نخور، فشارت می ره بالا،خدای نکرده سکته می کنی ها!
بعد که دید به جز صدای آه و ناله و فین فین چیزی نصیبش نمی شود،گفت:
_من الان می آم دنبالت....خواهش می کنم«نه» نگو!
و بدون اینکه منتظر جواب من بماند،ارتباط را قطع کرد.با عجله به طرف اتاق خوابم دویدم.در آینه به خودم نگاه کردم.وای!صورت و چشمانی قرمز و پف کردم،لبهای به هم فشرده،با اخم های درهم،لباس های کهنه و بدترکیب که جلوی سینه هم یک لک سبز افتاده بود.از کی انقدر شلخته شده بودم؟فوری لباس هایم را عوض کردم و با اسپری سعی کردم خوشبو شوم.بعد کشوی میز توالتم را باز کردم بلکه چیزی پیدا کنم که بشود با آن آرایش کرد،بعداز کلی جستجو کیف کوچکی که در آنوسایل آرایشم را می گذاشتم، پیدا کردم.چند وقت بود که به دنبال این کیف نگشته بودم؟یک ریمل رنگ و رو رفته پیدا کردم،اما انقدر درش بسته مانده بود که مایع سیاه رنگش حالت جامد وگلوله گلوله پیدا کرده بود و به محض تماس با مژه هایم،نصفش روی صورت و داخل چشمم ریخت.دوباره اشک از چشم هایم راه گرفت و این بار رد سیاه و بدترکیبی روی صورتم جا گذاشت.با حرص ریمل را روی میز پرت کردم وبه طرف دستشویی دویدم.بعد از کلی وررفتن به صورت و موهایم نتیجه این شد که وقتی فرهاد زنگ زد،هردو چشمم قرمز و خون گرفته بودو موهایم مثل موی گربه،شل و ول توی صورتم ریخته بود.به فرهادتعارف کردم که بنشیند وخودم به طرف آشپزخانه رفتم،اما صدای فرهاد بلند شد:آذر بیا من چیزی نمی خورم،حاظر شو با هم بریم بیرون...
مثل بچه هایی که بی اجازه پدر و مادر می خواهند کاری کنند،هراسان پرسیدم:کجا؟
فرهاد مثل همیشه راحت و شیک پوش لبخند زد:هرجایی به جز اینجا!
خوب بود.فکربودن در هر جایی به جز خانه،آرام بخش بود.بی حرف به اتاقم رفتم ومانتو و روسری ام را پوشیدم.فرهاد با دیدنم از جا برخاست و به طرف در رفت.آرسام خانه مهدی بود بنابراین رو به اتاق بهاره فریاد زدم:من دارم می رم بیرون،زود برمی گردم.
مطمئن بودم بهاره صدای فرهاد را شنیده است،صدای پوزخند و فریاد«خوش بگذره!»از پشت در بسته
اتاقش شنیده شد.بازاحساس خشم سراسر وجودم را فرا گرفت اما قبل از اینکه فرصت کنم حرفی بزنم، صدای فرهاد بلند شد:
_بیاآذر!
وقتی در ماشین مدل بالا و زیبای فرهاد نشستم مخلوطی از بوی چرم و سیگار هوای ماشین را پر کرده بود.نفس عمیقی کشیدم و به یاد پدرم افتادم،این بو برایم خیلی آشنا بود.باز چشم هایم از اشک پر شد،به خود نهیب زدم:
_آذر،بس کن،انقدر واسه هر چیزی زر نزن!
صدای کلیک بلندی از جا پراندم.فرهاد خندید:ترسیدی؟کمربند بستم،تو هم ببند.
مثل مجسمه به صورتش زل زدم و بی حرکت ماندم،انقدر که دستش را پیش آورد و گونه ام را لمس کرد و از جای دستش آتش برخاست،انگار کسی برایم سیبیل آتشین کشیده باشد.صدایش گرم و حمایت گر بود.
_عزیز من انقدر با بچه ها سر و کله نزن،قبول کن که بزرگ شده اند و از بکن نکن های ما زیاد خوششون نمی آد.تو این سن و سال نباید زیاد سر به سرشون بذاری.
وقتی دید حرفی نمی زنم،ماشین راروشن کرد و راه افتاد.ضبط صوت ماشین روشن بود و خواننده ای اسپانیایی یاایتالیایی با صدایی گرم و خش دار چیز غمگینی می خواند که آن لحظه شنیدنش خیلی آرامم می کرد.بعد از مدتی فرهاد سکوت را شکست.غم زیادی در صدایش موج می زد،آهسته گفت:سپهر می خواد بره آذر.
مثل برق گرفته ها به طرفش برگشتم:چی؟....کجا؟کی؟
لبخند زد،اما لبخند غمگینی بود:هنوز که نرفته....الان چند وقته داریم با م کل کل می کنیم اما بالاخره تسلیم شدم.می خواد بره پیش مادرش....
جمله آخر چنان از بغض و ناامیدی،سنگین و آهسته اداشد که لحظه ای ترسیدم و با دقت به صورت درهم فرهاد خیره شدم.چشمانش سرخ شده بود و لبهایش می لرزید.ناخودآگاه دستم را روی دستش گذاشتم، بلافاصله کناراتوبان نگه داشت و دستهایم را گرفت.مثل کودکی ترسیده و هراسان که به مادرش پناه می برد.صدایش از شدت بغض و اندوه گرفته و خشدار شده بود:
_آذر دنیا رو می بینی؟با خون دل و سختی بزرگش کردم حالا با چندتانامه و تلفن می خواد بره اون ور دنیا.....پیش مادری که هیچ زحمت و سختی نکشید و خودش رو مسئول بچه اش ندونست!حالا که بزرگ شده و از آب و گل دراومده یادش افتاده بچه داره،می خواد ببره پیش خودش و پزش رو بده......اون هم حالا!حالا بعد از این همه سال!وقتی که من زحمت ها مو کشیدم و نوبت لذت بردنم بود!می خواد میوه رسیده ای که من برش جون کندم،بکنه و ببره....آذر دارم دیوونه می شم.
دستش رامیان دستانم نگه داشتم و به سادگی گفتم:بیا بریم یه جا بشینیم و باهم حرف بزنیم.
فرهاد به سرعت خودش را جمع و جور کرد و راه افتاد.هردو ساکت بودیم ومن درفکر این که اگراین بلا سرخودم می آمد چه می کردم؟وای حتی تجسمش هم برایم دردآور و غیر قابل تحمل بود.آن روز تا تاریک شدن هوا بافرهادبودم و سعی می کردم آرامش کنم عاقبت وقتی کمی آرام گرفت،گفت:آذر حالا دیگه باید تکلیف منو روشن کنی،چون می دونم بارفتن سپهر من طاقت یک ساعت تنهایی رو هم ندارم، می میرم!
و من ماندم یک بار عظیم که فشارزیادی به شانه های تحت فشارم واردمی کرد.سعی کردم او را متوجه موقعیتم بکنم ومِن مِن کنان گفتم:
_کار سختی ازم می خوای فرهاد،من الان تو یک موقعیت بد گیر افتادم.آرسام کنکور داره و دلم نمی خواد فکرش رو ذره ای مشغول کنم....بهاره هم انگار دیوونه شده،انقدرباهام بحث می کنه و سر هر چیز کوچکی بهانه می گیره و دادو بی دادراه می ندازه.دلم نمی خواد یک بهانه واقعی وحسابی دستش بدم که روزگارمون رو سیاه کنه به خصوص الان که گفتم آرسام درس داره و دوست ندارم خونه پرازسر و صدای و جنگ و جدال باشه،می بینی چه کار سختی ازم می خوای؟
فرهادنفس عمیقی کشید وگفت:آذراگه بخوای صبر کنی تا شرایط دلخواهت به وجود بیاد من پیر می شم،مشکلات بچه ها با به دنیا آمدنشون شروع می شه تا مرگ پدر و مادر ادامه پیدامی کنه و حتی بزرگترمی شه،خواهش می کنم منو درک کن.من الان خیلی وقته منتظر یک اشاره کوچک از تو هستم تا به سر بدوم!آذراشاره کن!
لبخند زدم:می دونم فرهاد،اما امسال خیلی برام حیاتی وویژه است.شوخی نیست!من سالها چشم انتظار امسال بودم تا تکلیف زندگی آرسام روشن بشه.امسال سال سرنوشت سازی است.من تو رو درک می کنم اما دلم می خواد تو هم منو بفهمی....بذار آرسام امتحان کنکورش رو بده،بعد من با خیال راحت وآرامش همه چیز رو درست می کنم،اما الان می دونم بااینحال واحوال و روحیه خراب من حتما با بهاره مشکل پیدا خواهم کرد.
فرهاد آه بلندی کشید:می ترسم این انتظار سالها طول بکشه،اما چشم!باشه.باز هم صبر می کنم.تاکنکور چقدر مونده؟
حتی می دانستم چند ساعت تا کنکورمانده،اما جلوی خودم را به موقع گرفتم و گفتم:تقریبا چهار،پنج ماه دیگه....
فرهاد چشم هایش رابست:چهار،پنج ماه دیگه هم روی بقیه روزها!
آن شب وقتی به خانه برگشتم،تمام فکر و حواسم پیش فرهاد بود واینکه چرا سپهر نمی فهمد پدرش چقدربرایش فداکاری کرده است!بعدنگران شدم مبادا بچه های من درروزهایی که احتیاج دارم،تنهایم بگذارند!
آرسام خسته و خواب آلود جلوی تلویزیون نشسته بود وبهاره با دیدنم از جا برخاست و به اتاقش رفت. آرسام بامهربانی پرسید:خوش گذشت؟
در تعجب بودم که چقدرلحن پرسش،یک جمله یکسان را معنا می بخشد!بهاره همین جمله را پر طعنه و غرض آلود فریاد کرد و قلبم را به دردآورد ولی آرسام با لحن گرم و مهربانش،مطمئنم می کند.آهسته گفتم:نه خیلی،سپهر می خواد بره پیش مادرش و فرهاد خیلی ناراحت بود.
وقتی سکوت آرسام را دیدم ادامه دادم:این همه پدرش برایش زحمت کشیده،بزرگش کرده و در تنهایی خم به ابرو نیاورده حالا که ازآب و گل درآمده می خواد بره سراغ مادرش!مادری که به راحتی از پسرش صرف نظر کرد و رفت!
آرسام همانطور که به تلویزیون خیره مانده بود گفت:مامان یک طرفه به قاضی نرید.چرا به این فکر نمی کنید که سپهر چه حالی داره؟در تمام این مدت بدون مهر و محبت مادری در تنهایی بوده.حتما همیشه آرزوی دیدن و شناختن مادرش رو می کرده،حالا فرصتی پیدا کرده که به آرزوش برسه.چرا باید ازش انتظارداشت که به حرف دلش گوش نکنه؟کی تو این دنیاهست که سفت ومحکم بگه به مادراحتیاج ندارم؟ حتما تو این سالها کمبود و نبود مادر براش عقده شده.....خیلی سخته!
خشکم زد.این پسر من بود که اینطور زیبا تحلیل می کرد وهمه چیزرا به حساب می آورد؟چقدر بزرگو عاقل شده بود.و من از اینکه فهمیم حق با اوست چقدربه خودم بالیدم.نگاهی به صورت خسته اش انداختم:با مهدی درس خوندید؟
_آره،بعدش هم وقت گرفتیم و تست زدیم.
_الان وقت استراحتته؟نمی خوای دیگه بخونی؟
به طرفم چرخید و خیلی جدی گفت:ببین مامان،اگر شما تو فشار هستی ونگرانی،من ده برابر شما نگراتم و زیر فشارم،تا به حال هم ندیدی که بی مسئولیت و بازیگوش باشم،در ضمن بهت یادآوری می کنم که دیگه بزرگ شدم و انقدر قدرت تشخیص دارم که بدونم باید چه کار کنم،برای همین ازت خواهش می کنم هر وقت منو می بینی بهم یادآوری نکنی که درس دارم و باید کنکور بدم و از این حرف ها،مطمئن باش من حتی وقتی می خوابم یادم هست که امسال باید کنکور بدم و درس دارم.تو فقط بسپر به خودم،می تونی؟سری تکان دادم و رنجیده گفتم:آرسام تو توقع زیادی ازم داری.خودت می دونی که من هم دست تنها شما رو بزرگ کردم،وقتی آدم تنها باشه بیستر از خودش انتظارداره،مردم هم بیشترزیر ذره بین می ذارنش.دایم از خودم می پرسم اگه پدرتون بود حتما شما موفق تر بودید حتما بهاره خوش اخلاق تربود ، حتما تو بهترین رشته قبول می شدی.....اطمینان دارم مردم هم همین فکر رومی کنن،مطمئنم به محض دیدن یک شکست کوچیک بهم می گن خوب حق دارن طفلک ها،پدرشون نیست....
آرسام از جایش بلند شد و صورتم رامحکم بوسید.صدایش می لرزید:
_می دونم مامان،می دونم!ولی بهتون قول می دم کاری بکنم که همه به همدیگه بگن آفرین به آذرکه به تنهایی بچه هاش رو به اینجا رسوند،کاری می کنم که خانواده های خوشبخت و کامل هم به شما حسودی کنن،خوبه؟
سر تکان دادم،از شدت احساسات و هیجان نمی توانستم حرف بزنم.آرسام دوباره صورتم را بوسید: هرطوری هم که بشه مهم اینه که خودمون می دونیم نهایت سعی و تلاشمون رو کردیم.مطمئن باشید اگه بابا زنده بودهم بهتر از این نمی تونست خونه رو اداره کنه!....فقط منو درک کنید از اینکه دایم بهم یادآوری می کنید درس بخونم و اصرارمی کنید حتی لحظه ای استراحت نداشته باشم،زجر می کشم،من به اندازه کافی تحت فشار هستم،و وقتی یک دقیقه بی کارم مطمئن باشید دیگه نمی تونم ادامه بدم وگرنه سردرسم برمی گشتم.خیالتون راحت باشه مامان،قول می دم یک رشته خوب و حسابی قبول بشم....
صورت جوان و زیبایش را بوسیدم.ریش هایش نرم وکوتاه بود،کنار گوش کوچک و صورتی اش بوی ادکلن ملایمی می داد که دوست داشتم.آهسته گفتم:
_باشه،سعی می کنم خودموکنترل کنم و حرفی نزنم....تو هم یادت باشه قول دادی.
آرسام خندید و دوباره سر جایش نشست.پرسیدم:شام خوردین؟
سرتکان داد:من خوردم ولی بهاره نخورد.مثل سگ هار شده،چشه؟
غمگین گفتم:نمی دونم.خسته شدم از دستش.اون هم امسال امتحان نهایی داره ولی اصلا به فکردرس و مدرسه نیست.همه اش دلش می خواد بادوستانش بره بگرده،دایم می گه حوصله ام سررفته.به خدا دیگه دارم ازدستش دق می کنم،آدم فکر می کنه بچه کوچیک دردسرداره،بزرگ که شدعاقل می شه،اما زهی خیال باطل!آدم نمی دونه که بزرگ می شه اما زبونش هم با خودش بزرگ می شه.....
آرسام سری تکان داد وگفت:همه اش ناراحته که مبادا شماازدواج کنید....
ساکت منتظر ماندم.ازآن روز که بچه هاو فرهاد با هم روبرو شده بودند با مسایلی که پیش آمد دیگر هیچکدام حرفی ازازدواج و فرهاد نزدیم اما حالا.....آرسام ادامه داد:
_راستی مامان شمابالاخره می خواهید چه کار کنید؟
شانه بالا انداختم:نمی دونم،خودم هم نمی دونم.
آرسام با کنترل کانالها رو عوض کرد:ولی این درست نیست،دکتر هم گناه داره سر کار بمونه....
مدافعانه گفتم:من سرکارش نذاشتم!خودت که می بینی چه طوری همه چیز قاطی پاتی شده،دیگه احتیاج به یک مشکل جدیدندارم!
برگشت ونگاهم کرد.چشمانش پرشگر بود:خوب پس چرا بهش جواب ردنمی دید؟
ساکت و نفس بریده خشکم زد.این بارمن به صفحه تلویزیون خیره ماندم.نمی دانستم باید چه جوابی بدهم؟این سوالی بود که بارها و بارها از خودم پرسیده بودم ونتوانسته بودم جوابی برایش پیدا کنم.
پايان فصل بيست و دوم


فصل بیست و سوم
به سرعت به سال جدید نزدیک می شدیم و هوا کم کم مخملین و نوازشگر می شد.در شتاب آن سال گاهی خودم را فراموش می کردم،فرهاد هم از سویی درگیر پسرش بود که حالا ویزایش آمده و درتدارک پرواز به سوی مادرش بود.گاهی که فرصتی پیدا می کردیم و گوشه به صحبت می نشستیم،می توانستم غم زیاد و پنهان در صدا و نگاهش را حس کنم.گاهی حتی بغض گلویش را می گرفت و به سختی می فهمیدم چه می گوید.غم او از یک طرف،نگرانی و دلشوره برای آرسم و عصبانیت و حرص خوردن از دست بهاره بیچاره ام کرده بود.گاهی وقت خواب با نادر درددل می کردم،طوری حرف می زدم که هر کس صدایم را می شنید فکرمی کرد نادر کنارم نشسته است.شبها تا ساعتها در جایم غلت می زدم و به این فکر می کردم که مبادا آرسام امسال قبول نشود؟اگر شهرستان قبول شود چه ؟اگریک رشته بدو به درد نخور قبول شود،چه کنم؟تصویر بهاره،عاصی و سرکش ذهنم را پر می کرد.انگارمی گفت «حالا نوبت منه!چقدربه آرسام فکر می کنی؟»به تصویرش لبخندمی زدم:

_غصه نخور!مگه تومی ذاری بهت فکر نکنم؟مگه لحظه ای آروم می گیری که حداقال خیالم ازبابت تو یکی راحت باشه؟
بعدافکاری منفی مثل ابری ذهنم را پر می کرد.«نکنه بهاره دوست پسر پیدا کرده که انقدر دلش می خواد بره بیرون؟نکنه دوستاش ازراه به درش کنن؟آخه چرا درس نمی خونه؟چرا انقدرپررو زبون دراز شده؟ به کی رفته؟من که هیچ وقت اینطوری نبودم.نادرخدابیامرز هم اصلا اینطوری نبود.پس این به کی رفته؟این زبون تند وتیزش روازکجا آورده؟اگه امسال رد بشه چه خاکی به سرم بریزم؟.....اگه چند وقت بعد به جای یواشکی آرایش کردن،علنی آرایش کنه چه کارباید بکنم؟چه برخوردی باید داشته باشم تا بدتر از اینکه هست نشه....کجای کارم غلط بوده که بهاره این طوری شده؟یعنی واقعا درست می شه؟»
بعد خودم از تصوری که همیشه از دخترم در ذهنم می ساختم خنده ام می گرفت.دختری سربه زیر و محجوب که با شنیدن هر حرفی مثل لبو سرخ می شد و انقدر خجالتی وکمرو است که به زحمت جواب احوالپرسی مردم را می دهد.گیس های بافته و اندام تازه شکل گرفته اش را درپیراهن های چین دار و رنگارنگ دخترانه مجسم می کردم.دختری درس خوان و منظم که درهرشرایطی طرفدار من بود......اما حالا چه داشتم؟دختری زبن دراز و حاظر جواب که برای هر حرفی،جوابی حاظر و آماده وتندو تیز در آستینش داشت.یواشکی موهای پشت لبش را برداشته بود و من برای اینکه پرده ها بیشتر از این بینمان پاره نشود،به روی خودم نیاوردم.موهای بلندش همیشه درهم گره گره پشت سرش دم اسبی شده بود ولباس هایش هم که رنگ ورو رفته و شل و ول و درازبود.آستینهای بلوزش را همیشه انقدر می کشید که فقط نوک انگشتان ظریف و سفیدش پیدابود.کج و شل و و لراه می رفت وهمیشه خدا شلوار جین های کهنه و نخ نما و رنگ و رو رفته می پوشید.گاهی تعجب می کردم شلوارهای نویی که برایش می خریدم چطور تبدیل به این شلوارهای کهنه و نخ نما می شود؟دور مچ های ظریفش چندین تسبیح و بند مشکی می بست و در انگشتهای اشارهاش حلقه باریک ونقره ای رنگی به چشم می خورد.گاهی از لوازم آرایش منزوی من چیزی کش می رفت،گاهی تعجب می کردم کجا و کی از این وسایل استفاده می کند؟اما یک بار که به طور اتفاقی درراه مدرسه دیدمش،جواب سوالم را پیدا کردم!هرچقدر بااو صحبت می کردم فایده ای نداشت،جوابم یا دو سه کلمه بود یا تکان های سروچند پوزخند دیوانه کننده،تنبیه کردنش دیگر بدتر از حرف زدن بود.آنقدر لجباز و یکدنده بود که گاهی فکر می کردم با تنبیه کردنش خودم بیشتر عبرت می گیرم تا دیگراز این غلط های زیادی نکنم!
در کش و قوس شروع سال جدید و دردسرهای روزمره بچه ها بودم که فرهاد برای مهمانی خداحافظی سپهر دعوتمان کرد.می دانستم که فیروزه و کیوان هم حتما دعوت شده اند.صدایش از پشت تلفن بسیار خسته و غمگین بود آنقدر غمگین که نتوانستم بهانه ای برای نرفتن به خانه شان پیدا کنم و بی چون و چرا پذیرفتم که همراه بچه ها بروم.وقتی بهاره وآرسام فهیدند که آخر هفته به مهمانی دعوت داریم عکس العمل های کاملا غیر قابل باوری از خودشان نشان دادند.آرسام لبخند رضایتی زد و گفت:
_به این می گن سوپاپ اطمینان،واقعا داشتم منفجر می شدم.اتفاقا جمعه بامهدی قرار گذاشتیم به خودمون استراحت بدیم چون اونم حسابی قاطی کرده .......
ولی بهاره وقتی فهمید مهمانی خانه کیست و علتش چیست،اخمهایش را در هم کشید و گفت:من یکی که نیستم!
با اینکه اصلا حوصله یکی به دو نداشتم تصمیم گرفتم همان لحظه تکلیفش را معلوم کنم که روز مهمانی اعصابم خط خطی نشود،قاطعانه گفتم:همه با هم می ریم....
بهاره با پررویی به طرفم برگشت:پس هیچکدوم نمی ریم!
عصبی دستم را روی میز کوبیدم،چای از فنجانم روی میز ریخت:همه با هم میریم.....
بهاره پا روی زمین کوبید:من نمی آم!از همین حالا بگم....
به آرسام که دست به سینه به در اتاقم ایستاده بود و ما را نگاه می کرد،نگاهی انداختم:
_تو غلط می کنی.من هم از همین حالا بهت می گم تو هم می آی.حوصله ادا و اصول هم ندارم.شده دست و پات رو بگیرم کشون کشون ببرمت،می برم!
بهاره با صدایی گرفته و بغش آلود فریاد کشید:مگه زوره؟.....
فوری گفتم:بله زوره،وقتی عقلت نمی رسه باید بهت زور گفت.
بهاره پوزخند زد:اِ...؟عقل یعنی خوش و خندان مثل گوسفند دنبال شما راه بیفتم،بیام خونه خواستگار مکش مرگ مای شما؟!اگه نیام بی عقلم؟نخیر!من از این مرتیکه با اون خنده های خر کنی و لباس های تیتیش مامانی اش که بیشتر به درد پسرای هفده هجده ساله می خوره حالم به هم می خوره،دلم نمی خواد به ریشم بخنده و با دوتا دخترم گفتن و چهار تا وعده و عیدخرم کنه تا با مامانم...
مثل یک آتشفشان از جایم برخاستم و به طرفش یورش بردم،مثل همیشه یخ و سرد سر جایش ماند.با پشت دست محکم توی صورتش زدم،سرش به عقب پرت شد و خون از دماغش سرازیر شد اما همانطور ساکت و سرکش سرجایش ماند وبربر به صورتم زل زد.از خشم آتش گرفته بودم،با مشت و لگد به جانش افتادم،فریاد می زدم و از ته دل کتکش می زدم.دلم می خواست گریه کند،جیغ بکشد یا حداقل از جلوی دستم کنار برود،فرار کندو به اتاقش برود و در را قفل کند اما سرجایش مانده بودو ساکت با نگاهی به سردی یخ به من زل زده بود.این کارش حرصم را در می آورد انقدر زدمش که دست های خودم شروع به خارش و سوزش کرد،بعد دستهایی محکم بازویم را گرفتند و صدایی سر بهاره فریاد کشید:
_برو گمشو تو اتاقت....
صدای بهاره می لرزید:نمی خوام....
بعد دستها مرا رها کردند و بهاره را مثل پر کاهی از جا کندند وبه طرف اتاقش بردند.بهاره لگد می انداخت و جیغ می کشی اما آرسام خیلی از او نیرومندتر بود.وقتی دراتاق را روی بهاره قفل کرد به سمت من آمد و محکم در آغوشم کشی،بدنم می لرزید و بی اختیار اشک می ریختم،صدای آرسام را کنار گوشم می شنیدم اما متوجه حرفهایش نبودم.بدنم یخ کرده بود اما از درون احساس گر گرفتگی داشتم. آرسام با نگرانی نگاهم می کرد و بادستمال اشکهایم را پاک می کرد،سرم گیج می رفت و دندانهایم چنان روی هم فشرده مانده بود که تمام فک و صورتم درد می کرد اما هرچقدر سعی می کردم نمی توانستم دهانم را باز کنم وحرفی بزنم.دلم می خوااست بخوابم.چشمانم سیاهی می رفت و می سوخت.عاقبت وقتی به خودم آمدم در بیمارستان بودم و کیوان و خسرو و آرسام با نگرانی دورم حلقه زده بودند.تا چشم باز کردم صدای کیوان بلند شد،انگار از دور دست می آمد:وای آذر،تو که ما رو جون به سر کردی چی شد؟چه بلایی داری سر خودت می آری؟
بعد صدای غریبه ای با تحکم گفت:خواهش می کنم آقایون،خواهش می کنم تشریف ببرید بیرون،این خانم باید در آرامش و سکوت باشه،می خواهید بازاز حال بره....
بعد دکتری با موهای سفید و قیافه ای پدرانه بالای سرم آمد و با لبخند گفت:
_حالتون چطوره دخترم؟
گیج و درمانده نگاهش کردم:چی شده آقای دکتر؟من برای چی اینجا هستم؟
خندید:من می خواستم از شما بپرسم چی شده و چرا به این حال افتادید؟اما نگران نباشید یک حمله عصبی بود که الحمدالله رفع شده،اما فشار خونتون حسابی بالا رفته بود و این خیلی خطرناکه،می دونستید؟
می دانستم.ادامه داد:براتون آرامبخش نوشتم که هر شب قبل از خواب می خورید،یک سری هم قرص...
دیر صدایش را نمی شنیدم.یادم افتاد که چه اتفاقی باعث بوجود آمدن این حال و روز درمن شده بود. بهاره!
وقتی به خانه برمی گشتم کیوان حرف می زد ومن نمی شنیدم و فقط متوجه دستهای مهربان آرسام بودم که دور شانه هایم حلقه شده بود.به طرفش برگشتم و صورت نگران و مهربانش را نگاه کردم،صدایم می لرزید:حسابی از درس وکار و زندگی ات موندی....
قبل از آرسام،کیوان غرید:بس کن آذر!تو باید برای عالم وآدم حرص بخوری و جوش بزنی؟
اصلا فرض کن آرسام امسال درکستون هم قبول نمی شه و بهاره هم رد می شه....خوب چی می شه؟ آسمون زمین می آد؟آخه چرا انقدر حرص می خوری،اونم بی خودی؟
آرسام به میان کلام کیوان پرید:خوب دایی،حالا شما هم انقدر حرص نخور.مامان نگران ماست چون مادره،چون به جای بابا هم مسئولیت به گردنش افتاده،شما نمی تونید درکش کنید....
خسرو خندید:به!مشکل دو تا شد.
آن شب وقتی به خانه رسیدم خسته و خواب آلود به رختخواب پناه بردم و به خواب عمیقی فرو رفتم.تا آخر هفته هم حالم خوب شده بود،یکی از مهمترین دلایلش هم انزوا و سکوت بهاره بود که از آن روز سعی می کرد کمتر جلوی چشم من ظاهر شود و به یچ عنوان بهانه گیری نمی کرد و سروصدا راه نمی انداخت.حتی وقتی جای کبودی های متعددی که پوست سفیدش را لک لک کرده بود،می دیدم دلم نمی سوخت.البته می دانستم بهاره مخصوصا جوری لباس می پوشد که من جای ضربات وحشانه ام را روی بدنش ببینم و طبق معمول عبرت بگیرم،اما این بار اصلا پشیمان نبودم و فقط کمی دلم برایش می سوخت.ایمان داشتم که حقش همین بوده و من ظالمانه عمل نکرده ام.
روز مهمانی هم بی سروصدا لباس پوشید و روی مبل منتظر ما نشست.البته لباس هایش اصلا باب میل من نبود،شلوار جین رنگ و رورفته و جاودانی اش با یک پلیور سبزارتشی که گشاد و بی قواره به تنش زارمی زد و آستین های بلندش،دستهایش را بلعیده بود.موهایش را مثل کمونیست های چینی درهم و بی قید پشت سرش بسته بود.و صورتش به سردی یک تکه یخ بود.اما ترجیح دادم حرفی نزنم تا دوباره جنگ به راه نیفتد،بهاره یک امتیاز داده بود یکی هم من باید می دادم.لباس تازه ام را که با فیروزه خریده بودم،پوشیدم و خدا را شکر کردم که زور فیروزه بر من چربیده بود و وادار به خریدن آن شده بودم. موهایم را که به تازگی کوتاه و رنگ کرده بودم،شانه زدم و خیی دقیق و سر صبر آرایش کردم.ته دلم می خواستم لج بهاره را دربیاورم،البته خودم هم از اینکه اینطو مثل بچه ها با دخترم لجبازی می کردم ناراحت بودم اما از اینکه دلم خنک می شد بیشتر راضی بودم.عاقبت هر سه نفر در سکوت با یک سبد بزگ گل به سمت خانه فرهاد حرکت کدیم.وقتی رسیدیم خانه بزرگ و مجلل مملو ازجمعیت بود که بیشترشان جوان و هم سن و سال سپهر بودند.تا به حال خانه فرهاد را ندیده بودم از این رو مثل یک بازرس همه جا را با دقت نگاه می کردم.فرهاد در یک کت و شلوار خاکی رنگ مثل همیشه شیک و بی عیب و نقص به استقبالم آمد.آرسام با احترام دست داد و به طرف علی رفت،اما بهاره به سردی سلام کرد و در جواب احوالپرسی های فرهاد هیچ جوابی نداد،بعد بااخمهای درهم و قیافه سرد و گرفته روی مبلی جلوی در نشست و تاآخر جشن از جایش تکان نخورد.
فرهاد با مهربانی سبد گل را از دستم گرفت و به طرف سالن پذیرایی راهنمای ام کرد.همه جا پراز جوانانی بود که می خندیدند وخوش بودند،در این میان فقط دل فرهاد گرفته بود که علی رغم صورت خندانش من خوب می فهمیدم.فیروزه را که لباس زیبا و شیکی به تن داشت و موهای فردارش را روی شانه هایش ریخته بود پیدا کردم و کنارش نشستم.تا پرسیدم کیوان کجاست،منفجر شد:از دست این کیوان روانی شدم،نیامد....مثل بچه ها بهانه گیر و قهر قهرو شده...
حرفی نزدم،حوصله نداشتم و بیشتر دلم می خواست در سکوت و آرامش بمانم.بعد از مدتی فیروزه که متوجه سکوت من شده بود،گفت:چته آذر؟چرا انقدر ساکتی؟سپهر داره می ره تو ماتم گرفتی؟....
چیزی نگفتم.فیروزه از جا برخاست:برم ببینم می تونم کیوان رو بیارم یا نه؟زشته به خدا....
فرهاد با دیدن جای خالی فیروزه کنارم نشست،یک لیوان بزرگ آب پرتقال به دستم داد:چقدر موی کوتاه بهت می آد آذر....
حس می کردم سرخ شده ام و از این بابت حرص می خوردم.مثل بچه های مدرسه ای!بعد خنده ام گرفت. کدام بچه های مدرسه ای؟اگر مثل بچه مدرسه ای ها بودم که خیلی خوب بود!کسی مثل بهاره که از شنیدن هیچ حرفی سرخ نمی شد و خجالت نمی کشید.با صدای فرهاد به خودم آمدم:چرا می خندی؟
سر تکان دادم.هیچی....
با نگرانی نگاهم کرد:بهاره چرا بغ کرده آذر،دعواتان شده؟
با سر تاید کردم و به آرسام که از دوربرایم دست تکان می داد،لبخند زدم.بعد سپهر را دیدم که در کت و شلوارسربی رنگ بسیار شیک و برازنده شده بود.چقدربچه ها زود بزرگ می شدند.دستش را به طرفم دراز کردو با خوشرویی احوالپرسی کرد.قبل از آنکه بتوانم جوابی به تعارفش بدهم،کسی صدایش کرد و سپهر رفت.به فرهادنگاه کردم که به سختی سعی می کرد ظاهر شادش رااز دست ندهد،گفتم:
_چقدربه نظرم بزرگ وآقا شده،درست مثل یک جنتلمن!
فرهاد آه کشید:آره....وحالا که بزرگ شده داره می ره....
بغض مجال ادامه صحبت ا از فرهاد گرفت.جرعه بزرگی از لیوان آب پرتقال من خورد و غمگین گفت: از وقتی که تازه می خواست بره کلاس اول و هزار و یک دردسر داشت پیش من بود،براش بیشتر مادر بودم تا پدر،شبها می ترسید،بهانه مادرش رو می گرفت مدتی از نبود مادرش حالت افسردگی پیداکرده بود؛مریضی هاش،بهانه گیری هاش،پرخاشگری هاش.....
دستش را گرفتم:ناراحت نباش.برمی گرده.
_اگر برنگشت؟
با اینکه خیلی مطمئن نبودم،گفتم:چرا برمی گرده.مطمئن باش وقتی مادرش رو ببینه هزارتا سوال ازش می پرسه و بیچاره اش می کنه،بچه ها قاضی های خیلی خوبی هستند.وقتی مادرش نتونه جواب سوال هاش رو بده،البته اونطوری که سپهر رو قانع کنه،برمی گرده.جاذبه مادر یا پدری که مدت هاندیدن خیلی کوتاهه،بعد حقیقت رها شدگی و تنها ماندن،سرزشتش رو بیرون می آره و بچه ها می فهمن که در حقشون ظلم شده.....مطمئن باش!
آخر شب عاقبت سروکله کیوان هم پیدا شد.از دور می دیدمش که فیروزه بازویش را گرفته بود و به دنبال خودش می کشاند.تازه متوجه شدم برادرم چقدر چاق و شکسته شده بود.موهای شقیقه هایش کاملا سفید شده بود ووقتی می خندید کنار چشمهایش هزاران چین ریز می افتاد.فیروزه هم جاافتاده شده بود اما صورت و هیکلش هنوز مثل بیست سال قبل زیبا و شکیل بود.صدایش را شنیدم:
_بالاخره آوردمش....
صدای کیوان عصبانی بود:خِر کش کردی،نیاوردی!
فیروزه خندید:کیوان جون،خودت روز اول منو شناختی،بعد گرفتی.ندیده که جلو نیومدی.من اینم دیگه!
کیوان رو به من کرد:خوش به حالت آذر که واسه خودت تنهایی وآقا بالا سر نداری،والله به خدا من زن نگرفتم شوهر کردم.
لبخند زدم:ناشکری نکن کیوان جون،امیدوارم هیچوقت تنها نمونی چون درد بزرگ و بدیه.
بعد از جایم بلند شدم تا ببینم بچه ها در چه حالی هستند.سپهر و علی و آرسام روی پله هانشسته بودند و با صدای آهسته صحبت می کردند.به نظرم خیلی عجیب آمد که مثل سالهای گذشته داد نمی کشیدند و به هم لگد نمی انداختند.بهاره هنوز مثل مجسمه روی مبل جلوی درنشسته بود و لب به هیچ چیز نزده بود. میز جلویش پراز خوراکی بود اما همه دست نخورده،منتظر تفقد بهاره خانم بودند.اخم هایش هنوز در هم بود و حتی به پسری که دور و برش می پلکید محل نمی گذاشت.بی اعتنا سرجایم برگشتم و به آرسام اشاره کردم آماده شود تا برویم.با کیوان و فیروزه خداحافظی کردم و به دنبال فرهاد دور سالن راه افتادم .وقتی فهمید می خواهیم برویم،سپهر را صدا کرد.من و آرسام در مقابل فرهادو پسرش ایستادیم.نمی دانستم چه باید بگویم،آرسام با هردو دست داد و برای سپهر آرزوی موفقیت کرد به همین راحتی،اما من مثل مجسمه خشکم زده بود.عاقبت سپهر رو به من کرد و گفت:آذر خانم من یک عذر خواهی به شما بدهکارم،به خاطررفتار بچگانه حتی احمقانه ام.اما فرصت پیش نیامده بود ولی حالا دلم می خواد منو ببخشید و بهم قول بدید پدرم و تنها نذارید.ازتون خواهش می کنم....
نمی دانستم چه باید بگویم،فرهاد هم با چشمانی پرسشگر نگاهم می کرد.عاقبت آرسام به حرف آمد:خیالت راحت باشه سپهر جون،ما هوای باباتو داریم....
وای که چقدر دلم می خواست پسرم را ببوسم و ازش تشکر کنم،من آرزوی در آغوش کشیدن آرسام را داشتم اما فرهاد او را محکم درآغوش کشید و صورتش را بارهاو بارها بوسید.قرآن کوچکی که برای سپهر خریده بودم،به دستش دادم و تنها توانستم بگویم:
_در پناه حق!
در راه پله ها وقتی بابهاره اخمو و آرسام حمایتگر پایین می رفتم،خطاب به سپهر فریاد زدم:پدرتو فراموش نکن...
پایان فصل بیست و سوم