رمان در پایان شب قسمت نوزدهم
![]()
روزهای سختم داشت به پایان می رسید.سرانجام روز بزرگ برای من وآرسام فرا رسید.شبی که آرسام امتحان داشت و باید سر جلسه کنکور حاظر می شد تا صبح سر سجاده نمازبیدار نشستم و از خدا خواستم ناامیدم نکند.از چند روز قبلش شروع کرده بودم به نصیحت هایی که تمامی نداشت:«چندتا مداد بردار که اگه یکی شکست عاجز نمونی!همه مدادهاتو بتراش،وقتت سر جلسه تلف نشه.....فقط سوالهایی که بلدی جواب بده،مواظب وقت باش....»انقدر گفتم وگفتم تا عاقبت صدایش درآمد:
_مامان به خدا همه اینارو تا حالا ده دفعه بیشتر گفتی،چشم!حواسم جمعه،خودم می دونم چه کار کنم چه کار نکنم،انقدر گیر نده.
می دانستم اوهم نگران و عصبی است و باید آرامشش را حفظ کند اما دست خودم نبود.تا لحظه ای بیکارمی دیدمش غر می زدم:بابا امسال برای تو سال سرنوشته،تلویزیون وکتاب و فیلم وگردش همیشه هست....برو سر درست،به خدا بعدا حسرت همین روزها رو می خوری.
گاهی جوابم را نمی داد و گاهی که بی طاقت می شد،جواب می داد:مامان من ماشین نیستم خسته می شم. دیگه حالم داره به هم می خوره،تو رو خدا شمادیگه بی خیال باش.خودم می دونم درس دارم،کنکور دارم،بدبختی دارم،شما دیگه ولم کن!
سرانجام روز بزرگ فرا رسید و من لبهایم را انقدر گاز گرفتم تا قبل از رفتن آرسام حرفی نزنم تا ناراحت شود،سه بار اززیر قرآن درش کردم و ده بار به کیوان سفارش کردم مواظب باشد و آهسته براند.تا برگردد،مرتب صلوات فرستادم و در خانه بالا وپایین رفتم،انقدر که بهاره با حرص و عصبانیت به اتاقش رفت و در را محکم به هم کوبید.عاقبت با شنید صدای زنگ انتظارم به پایان رسید به کوچه دویدم و داد زدم:چطور بود؟
دیگر نمی توانستم خودم را نگه دارم.قلبم انگاردر گلویم می تپید،صدایم می لرزید و پاهایم نمی توانستند وزن مرا نگه دارند.آرسام خسته بود اما نگاهش برق شادی داشت.اشتباه نمی کردم،خوشحال بود.در ماشین را بست و محکم مرا در آغوش کشید و در هوا بلند کرد:مامان عالی بود!عالی بود.اکثر تست ها رو درست زدم،خیالت راحت باشه،قبولم.
آن شب با کیوان وهما و بقیه افراد فامیل کوچکم به رستوران رفتیم تا موفقیت آرسام را جشن بگیریم، هرچقدر کیوان اصرار کرد همه را مهمان کند نگذاشتم.همه مهمان من بودند،دلم می خواست شادی ام را با همه قسمت کنم.با اینکه همه می گفتند نباید تااعلام اسامی بیخودی جشن بگیرم،اطمینان داشتم که آرسام قبول می شود من پسرم را می شناختم وقتی می گفت امتحانم را خوب دادم،راست می گفت.به هر حال بعد از چندماه که من و آرسام هردو دیوانه و بی طاقت شده بودیم اسامی اعلام شد و انتظارمان به پایان رسد.صبح زود بود که با صدای زنگ متتد بیدار شدم.هرکه بود خیال نداشت دستش راازروی زنگ بردارد،با شتاب ازاتاق بیرون دویدم،آرسام و بهاره هم با لباس خواب و سرورویی آشفته و خواب آلود به هال دویدند.هر سه وحشت کرده بودیم.آرسام زودتر از ما خودش را پیدا کرد و گوشی آیفون را برداشت. وقتی دکمه را فشار داد،هراسا پرسیدم:کی بود؟
شانه ای بالا انداخت وگیج و منگ گفت:مهدی بود اما نمی دونم چی شده که اینطوری زنگ می زد....
لحظه ای بعد چشمم را به روی صورت خندان و شاد مهدی گشودم.دستهایش می لرزید و بی اختیار داد می زد.تا چشمش به آرسام افتاد محکم بغلش کرد و فریاد زد:
_سامی هردو تو یک رشته ویک دانشگاه قبول شدیم.....باورت می شه؟
از شدت هیجان زبانم بندآمده بود.چشمانم گشاد شده و لبهایم از هم باز شده بود.سرانجام با تته پته فراوان پرسیدم:چی قبول شده؟تو از کجا می دونی؟
مهدی که انگارتازه مارا دیده باشد آرسام را رها کرد و عجولانه سلام داد.بهاره با بدخلقی نگاهش کرد: تازه یادت افتاد؟
بی توجه به بهاره،دوباره پرسیدم:آرسام کجا قبول شده،چه رشته ای؟
خندید،صورتش مثل بچه ها باز شد:مهندسی مکانیک...
جیغ زدم:وای!وای!وای!
آرسام وحشت زده جلو دوید:چی شد مامان؟چی شده؟
خندیدم،مثل دیوانه ها دست می زدم:عالیه!عالیه!
بعد به طرف مهدی دویدم:کجا؟مهدی جون کجا قبول شدین؟
مهدی که تازه متوجه شادی و دست پاچگی ام شده بود ابرو بالا انداحت:خرج داره خانم خوشنویس،اول مژدگانی منو بدید...بعد!
بغلش کردم،مثل بچه خودم بود.صورتش ررابوسیدم،تند تند گفتم:
_مژدگانی تو رو چشمم،ولی اول بگو،دارم سکته می کنم.
خندید:شهرستان!ولی یک شهر خوب...
انگار سطل آب سردی روی سرم ریخته باشد عقب عقب رفتم.باورم نمی شد.چشمهای آرسام هم به اندازه یک نلعبکی گشاد شده بود:کجا؟مهدی که انگار روی سن تاتر باشد،دستش را در هوا چرخاند:حدس بزنید....
با غصه گفتم:چه فرق می کنه؟شهرستان،یعنی دوری،حالا هرجا می خواد باشه.
اشک چشمهایم را می سوزاند ولی به زحمت جلوی گریه ام را گرفته بودم دلم نمی خواست آرسام را نارحت کنم،به هر حال قبول شده بود.ناگهان آرسام به طرف مهدی پرید و با خنده گفت:غلط کردی....منو سرکار می ذاری؟من اصلا شهرستان انتخاب رشته نکرده بودم!
مهدی هم می خندید.اشکهایم سرازیر شد.با هق هق گفتم:مهدی،جون مامانت اذیت نکن...بگو دیگه دیوونه شدم.
مهدی که ازدیدن اشکهای من دست و پایش را گم کرده بود،ملتمسانه گفت:
_اِ؟خانم خوشنویس....شوخی کردم!ببخشیدتورو خدا من نمی دونستم انقدر حساس هستید.
آرسام محکم هلش داد:دِ جون بکن بگو دیگه....
مهدی این بار فوری گفت:صنعتی شریف!خوبه؟
در میان گریه خندیدم.از ته دل،خدا رو شکر کردم.با صدای بلند گفتم:خدایا شکرت.
صورت آرسم را بوسیدم یک بار،دوبار،صدبار انقدر که صدایش درآمد.
_بسه مامان،له شدم.
بعد که آرام گرفتم مهدی تعریف کرد که یکی ازدوستان پدرش که در سازمان سنجش کار می کرد دیشب خبر قبولی مهدی و آرسام را تلفنی داده است.چون پدر مهدی اسم آرسام را هم به دوستش داده بوده است. از خوشحالی روی پا بندنبودم،تلفنی همه را خبر کردم.مثل دیوانه هاتند تندحرف می زدم و قبل ازاینکه کسی مهلت حرف زدن پیدا کند،خداحافظی می کردم،بهاره هم خوشحال بود،با خنده می گفت:
_خدا رو شکر سامی قبول شد.بلکه ماهم از قرنطینه در بیاییم.
انقدر شنگول و سحال بودم که جوابش را ندادم،دلم نمی خواست هیچ چیز عیشم رابرهم بزند.قصد داشتم آخر هفته مهمانی بزرگی بگیرم اماآرسام برای اولین بار خواهش کرد مهمانانش را خودش دعوت کند و من هم قبول کردم.دیگر بزرگتراز آنی بود که بخواهم با خواسته اش آن هم بر حق ومنطقی،مخالفت کنم.
شب جمعه برای پنجاه نفرتهیه و تدارک دیده بودم،طبق خواسته آرسام هیچ سوالی در مورد مهمانان آن شب نپرسیدم با اینکه خیلی سخت بود،خودم را نگه داشتم تاآن شب برای آرسام بهترین و خوش ترین شب باشد.بهاره هم برای جشن قبولی برادرش سنگ تمام گذاشته بود.با اجازه من همراه لادن و لیدا به خرید رفته بود.خودم هم همراه فیروزه به خرید رفتم ولباس و کفش مناسب و شیکی خریدم.را به بهترین رستوران سفارش داده بودم،تمام پس اندازم را برای مهمانی از بانک بیرون کشیده بودم،دلم می خواست برای تنها پسرم سنگ تمام بذارم.
سرانجام شب مهمانی فرا رسید.دلهره حظور مهمانان و ترس از کم آمدن غذا و پذیرایی ناقص یک طرف،شادی قبولی آرسام و احساس افتخار از طرف دیگر ذهنم را درگیر کرده بود.مادرم همراه هماو شوهرش و بچه هایشان اولین مهمانانمان بودند.بعد کیوان و فیروزه و علی رسیدند.گروهی از دختران و پسران جوان با صورتهایی خندان و شاد،غافلگیرم کردند.سعی می کردم در هر معرفی اسامی شان رابه خاطر بسپارم.«نیما، علی رضا، هدیه، نازنین، سیامک، احمد رضا، شادی، لیلی....»
بعد ناصر و فروغ و پسرانشان از راهرسیدند وحسابی خوشحالم کردند.چند وقت بودندیده بودمشان؟ خوشحال وخندان سروصورتشان را غرق بوسه کردم.وای که چقدربچه ها زود بزرگ می شدند.با دیدن ناصر بغض گلویم را فشرد.چقدر شبیه نادربود.موهای سرش جوگندمی شده بود و صورتش چین و چروک افتاده بود اما برای من همان ناصری بود که خانه ملی جون کـُرکـُری می خواند و می خندی.آن لحظه چقدرحسرت خوردم.ای کاش نادر هم بود و موفقیت پسرمان را میدید.چقدر جایش خالی بود.خالی تر از هر وقت دیگر!
کم کم خانه شلوغ می شد و جوان ها با شور و هیجان گروه گروه می آمدند و از دیدن هم و شنیدن قبولی دوستانشان در دانشگاه ها،خوشحالی می کردند.صدای آرسام در هیاهومی آمد:مامان بیا....مهمون ویژه امشب رو بهت معرفی کنم.
عرق ریزان وخندان به طرف در دویدم و از دیدن فرهاد که با یک سبد بزرگ گل جلوی در لبخند می زدحسابی غافلگیر شدم.آه آرسام!آرسام با شعور فهمیده من!فرهاد طبق معمول شیک و جذاب صورت آرسام را بوسید و سبد گل رو به دستم داد:
_مبارک باشه خانم حساس!انشاءالله که از این به بعد همه چیز بروفق مرادتون باشه....
خندیدم:شاید بر وفق مراد تو هم باشه....
از معنی نهفته در جمله ام خندید.با صدای بلند خندید.به اطرافم نگاه کردم که کسی متوجه ما نباشد،وقتی دیدم همه مشغول گفتگو و خنده هستند نفسم را که حبس کرده بودم بیرون دادم.صدای فرهاد در هیاهو وازدحام محو شد:
_پس امیدوار باشم؟
لبخند زدم:ناامیدی کار شیطونه....
لحظه ای بعد هر دو در سروصدا و شلوغی غرق شده بودیم.آن شب کیوان ،سوئیچ یک ماشین به قول خودش دانشجویی را به دست آرسام داد و حسابی خوشحالش کرد.خسرو هم یک کامپیوتر آخرین مدل برای آرسام خریده بود وناصراوراق چند سهم از کارخانه را که به نام آرسام کرده بودبه دستش داد. هدایای دوستانش هم همه جالب و ارزشمند بودند.کتاب، نوار، اسپری، ادکلن ....فقط دو هدیه در آن میان از دیگر هدایا متمایز بود.
هدیه دختری به نام لیلی که یک تابلوی نقاشی زیبا بودکه بعدا فهمیدم کارخودش است و هدیه مهدی که یک زنجیر طلای سنگین و زیبا بود.مادرم هم هدیه عالی و نفیس به آرسام داد.قرآن خطی پدرم که عاشقانه دوستش داشت و داخلش باخط خودش نوشته بود«برای اولین نوه ام»وقتی همه هدیه هایشان را به آرسام دادند،فرهاد از جابرخاست و به طرف آرسام رفت.همه چنان ساکت بودند که صدای بال زدن مگس شنیده می شد،انگار همه منتظر بودند ببینند این مرد مو نقره ای خوش لباس چه هدیه ای برای مهندس جوان دارد.صدای فرهاد پراز مهربانی بود:
_سامی جان می دونم قابلت رو نداره ولی دلم می خواست هدیه ای بهت بدم که خستگی این همه تلاش رو ازتنت بیرون کنه.
بعد پاکت بزرگی به دست پسرم داد که حاوی سه بیلیط رفت و برگشت و برگ رزرو یک هتل عالی و لوکس در جزیره کیش بود.این بار حتی بهاره هم لبخند زد.
آخرشب وقتی برای خداحافظی کنار در ایستاده بودم،فرهاد لبخند پر معنایی زد و گفت:
_آذر دلم می خواد وقتی از کیش برگشتی جواب منو بدی،فقط تکلیفم و روشن کن.خوب؟
لبخند زدم:الان کیش انقدر گرم و داغه که بعید می دونم جواب درستی ازم بشنوی،زیر اون آفتاب داغ مغز آدم داغ می شه....
فرهاد قهقه زد:بلکه زیر آفتاب داغ بمونی تا جواب درست و حسابی به من بدی،الان یکی دو ساله تو سایه و خنکی حرف درست حسابی ازت نشنیدم!
البته آن لحظه هیچکدام خبر نداشتیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد.اتفاقی که باز مهلت جواب مرا به تعویق انداخت.یک هفته در جزیره سرسبز و زیبای کیش به خریدو شنا و دوچرخه سواری گذشت.به بچه هاانقدر خوش گذشته بود که حاظرنبودند برگردند.هرروز وقتی ناهار و شام دررستوران زیبا و لوکس هتل می خوردیم هرسه مان،حتی بهاره به نحوی از فرهاد یاد می کردیم ودر غیابش ازاین حسن سلیقه و انتخابش ممنون بودیم.وقتی به خانه برگشتیم هر سه سرحال و پرانرژی بودیم.بااینکه نمره های بهاره چندان چنگی به دل نمی زد،به اصرارهما اسمش را برای کلاس شنا نوشتم تا همراه لادن و لیدا به استخر برود،در مدتی که آرسام برای کنکور درس می خواند به او هم سخت گذشته بود.آرسام و مهدی در فرصتی که تا بازگشایی دانشگاهها داشتند دنبال تفریح و گشت وگذار خودشان بودند ومن هم سعی می کردم مخالفتی نکنم تا خستگی این یک سال درس خواند سخت،از تن بچه ام بیرون برود.با هم به استخر و پارک و کوه می رفتند.تقریبا هر هفته به مهمانی که دوستانشان به مناسبتی می دادند،می رفتند و خوش بودند.خیال من هم خیلی راحت شده بود و شب ها تا صبح آسوده و آرام می خوابیدم.حداقل قسمتی ازنگرانی هایم در موردآرسام برطرف شده بود.البته به قول همامن بی نگرانی نمی توانستم زندگی کنم و فوری جای خالی شده را بانگرانی های جدید پر می کردم.
یکی از این موارد رانندگی آرسام بود که خیلی زود و بی دردسر گواهینامه گرفته بود و با ماشینی که کیوان برایش خریده بود جولان می داد.البته آرسام به نسبت جوانان هم سن و سالش خیلی خوب رانندگی می کرد اما من به هرحال نگران بودم تا کمی دیر می کرد هزارن فکر بد می کردم.نکند تصادف کرده باشد؟نکند به کسی زده باشد؟
مورد دیگری که نگرانش بودم تلفن های مشکوکی بود که پسرم داشت.حدس می زدم با دختری صحبت می کند اما مطمئن نبودم.به محض اینکه تلفن زنگ می زد گوشی را برمی داشت و پچ پچ می کرد و بعد برای فرار از مقابل چشمان کنجکاو من و بهاره با تلفن به اتاقش می رفت و ساعتها بیرون نمی آمد.حتی گاهی صدایش را دیر وقت می شنیدم که آهسته صحبت می کرد و گاهی می خندید.با خودم فکر می کردم نکند دختر قاپ پسرم را بدزده؟نکنه آرسام ساده من،خودش را گرفتار این دختره کنه و فرصت های طلایی زندگی شو از دست بده؟نکنه توخیابون بگیرنشون و دختره و ببندن به ریش پسرساده و بی خبر من؟نکنه از اون دخترای هفت خط باشه؟نکنه پسر منو از کار و زندگی و پیشرفت بندازه....
اما آرسام جوری رفتارمی کرد که نمی توانستم درباره دخترک سوال کنم.فیروزه اعتقاد داشت حرفی نزنم تاخود آرسام پیش قدم شود.هما هم می گفت اگر موضوع جدی شود حتما به تو می گوید و این هم اقتضای دوران جوانی تمامی هم سن و سال های آرسام است و مثل کف روی آب می گذرد.خودم هم ته دلم می دانستم که آرسام دیگر آن پسر بچه خجالتی و سربه هوا نیست.پسرم دیگر عاقل و بزرگ شده بود.خودم هم می دانستم قسمتی،از نگرانی ام مربوط به این است که می ترسم.البته خیلی با خودم کلنجار می زدم و دایم به خودم نهیب می زدم.این اتفاق دیر یا زود می افتاد و نمی شد جلویش را گرفت.اجتناب ناپذیر بود که روزی بهاره و آرسام ازدواج کرده و سر خانه و زندگی شان می رفتند.اما با همه این حرف ها از آن روز می ترسیدم.
چند روز اولی که از مسافرت چند روزه مان برگشتیم ناخودآگاه منتظرتلفن فرهاد بودم اما یک هفته ازبازگشتمان می گذشت و خبری از فرهاد نداشتم.
سرانجام تصمیم گرفتم برای تشکر از مسافرتی که برایمان ترتیب داده بود خودم تلفن بزنم،البته همان لحظه هم می دانستم دنبال بهانه می گشتم و از اینکه بهانه خوبی داشتم خوشحال بودم.ولی کسی خانه نبود و به تلفن جواب نمی داد.چند روز بعد از اینکه مطمئن شدم در هیچ ساعتی از شبانه روز فرهاد خانه نیست،به فیروزه زنگ زدم بلکه خبری از فرهاد پیدا کنم.همانطور که حدس می زدم احتیاجی به سوال نبود خود فیروزه مشتاقانه آخرین اخباررا داد.اول پرسید:از دکتر خبرداری؟
در حالی که سعی می کردم بی خیال باشم،جوابدادم:نه چطور مگه؟
آهی کشید:بیچاره....تو بد هچلی گیر کرده....
فوری پرسیدم:چی شده؟
فیروزه مکثی کرد وگفت:همان وقتی که شما کیش بودید.پدرش فوت کرد،حالا هم تو مراسم هفت و چهل و این حرفها گیرافتاده،همه اینها یک طرف،مادرش یک طرف....برای فرهاد انقدر ناراحت بودم که نتوانستم چیزی بگویم،فیروزه که دید ساکتم خودش ادامه داد:مادره هر دو پاشو کرده تو یک کفش،خونه رو بفروشید که من دیگه نمی تونم تو اون خونه زندگی کنم....نمی دونم خبر داری یانه؟فرهاد یک خواهر و برادر داره که هردو خارج از کشور زندگی می کنن،اگه خونه رو بفروشن باید مادره رو بیاره پیش خودش که دیگه قوز بالا قوز می شه.من مادرش رو دیدم...از اون زنای ایراد گیر وسواسی و غر غرو ست که فکر می کنه زن ناصرالدین شاه بوده و هنوز ملکه دنیاست.وای!دلم به حال دکتر خیلی می سوزه،مونده تو رودربایستی مادرش....
وقتی سرانجام توانستم حرف بزنم پرسیدم:حالا کجامراسم دارن....زشته من باید برای تسلیت گفتن برم.
فیروزه کمی فکر کرد و گفت:راستش مراسم هفتم باباهه همین فرداست.البته من نمی خواستم برم،از بس که مادرش آدمو سوال و جواب می کنه،ولی چون تو می خوای بری باهات می آم تا تنها نباشی.
قدردان گفتم:چطور مراسم هفتش انقدر طول کشید؟مگه نگفتی وقتی ما کیش بودیم مرده؟
صای فیروزه پراز خنده شد:چرا،ولی باباهه رو تو یخچال گذاشتن تا بچه هاش از خارج بیان.
وقتی گوشی را گذاشتم به این فکر کردم که این هم جنبه ای اززندگی فرهاد بود که اصلا ازش خبر نداشتم.روز بعد بی آنکه به بچه ها چیزی بگویم لباس پوشیدم و همراه فیروزه به طرف خانه پدری فرهاد که اصلا نمی دانستم کجاست،رفتم.خانه،باغ بزرگی بود در یکی از مناطق خوش آب و هوای تهران، جلوی در خانه پارچه مشکی بزرگی زده بودند و رویش به خاندان مقتدر و بچه های مرحوم تسلیت گفته بودند.داخل خانه درخت های بزرگ و کهنسال چنار و کاج و بوته های رز مینیاتوری بی نظم و پراکنده حیاط را پر کرده بود.ساختمان خانه قدیمی ولی هنوز زیبا بود با نمای آجر قرمز و ستون های پیچ در پیچ و زیبا،در ایوان وسیع و موزایک پوش خانه یک میز گرد و چهار صندلی گذاشته بودند.با کنجکاوی به اطراف نگاه می کردم که صدای فیروزه از جا پراندم.
_سلام دکتر،باز هم تسلیت می گم....
بعد با آرنج به پهلویم سقلمه زد و من متوجه فرهاد شدم که کنار در خانه ایستاده بود.
بلوز سرمه ای و یک شلوار جین مشکی به پا داشت.صورتش را ریش چند روزه ای پوشانده بود و قیافه اش درهم ونگاهش پریشان بود.به محض دین من لبخند زد و جلو آمد:آذر....
زیر لب سلام کردم و درگذشت پدرش راتسلیت گفتم.لبخندی محزون زد و گفت:
_خیلی ممنون،ولی فعلا وضعیت من تسلیت داره....
نگاهش کردم.واقعا درمانده و مستاصل به نظر می رسید.گفتم:فیروزه بهم گفته...
بعد زن تقریبا جوان وخوش لباسی با چشمهای قرمز و پلکهای پف کرده دم درآمد.با دیدن فیروزه لبخند زد و گفت:بفرمایید تو،زحمت کشیدید.
بعد نگاهی پرسشگر به جانب من انداخت.فرهاد فوری کنار زن جوان رفت و گفت:ایشون خانم خوشنویس یکی از دوستان خوب من هستند.
بعد رو به من کرد:خواهرم فریبا....
دست زن جوان را در دستم فشردم و گفتم:تسلیت می گم.
تشکر کرد و باز تعارف کرد که داخل شویم،نگاهی به فرهاد انداختم و آهسته گفتم:
_بعدا باهات صحبت می کنم.
سری تکان داد و من پشت سر خواهر بلند قد و ریز نقش فرهاد به سالن بزرگی وارد شدم که پراز زنان سیاه پوش بود.عکسی از پیر مردی محترم روی میز بود و کنار قاب روبانی مشکی به صورت اریب چسبانده بودند.با فیروزه روی مبل کنار در نشستم و فیروزه در گوشم پچ پچ کرد:
_اون خانم که بالای سالن نشسته مار دکتره....
به نقطه ای که فروزه اشاره کرده بود نگاهی انداختم.پیرزنی لاغر و کوچک اندام با روسری حریر مشکی و کت و دامنی ساده و خوش دوخت روی مبل نشسته بود و دسته عصایی مرصع را در دستان استخوانی و لاغرش می فشرد.گریه نمی کرداما صورتش غمگین و افسرده بود.موهای سپیدش اززیر روسری گلدوزی شده اش پیدا بود و نگاه تیزش حکایت از غرور و لجاجت صاحبش داشت.در گوش فیروزه نجوا کردم:بد نیست باهاش سلام واحوالپرسی نکردیم؟
فیروزه چشمانش را گرد کرد و گفت:دیوونه شدی؟سلام کردن همان و ردیف کردن هفت پشت جد وآبادت همان؛تانفهمه و چه کاره مرحوم شوهرش هستی ولت نمی کنه...تازه اگه بفهمه به آقای دکتر،شازده پسرش یک ربط هایی پیدا می کنی دیگه واویلا....خونت رو سر می کشه!
شازده پسر و وایلا را خیلی محکم ادا کرد تا تاکیدش راحس کنم.
ناخواسته لبخند زدم:این تیکه جدیدا مد شده؟
فیروزه هم لبخند زد:چطور؟تودهن بچه های تو هم افتاده؟
با دیدن چشمان ریز و نگاه سرزنش بار مادر فرهاد که مارا نگاه می کر هردو خنده مانرا فرو دادیم و سرمان را پایین انداختیم.موقع خداحافظی،فریبا،من و فیروزه را پیش مادرش بردو معرفی مان کرد. مادرش بالحنی جدی و ترسناک نگاهی به سرتا پای مانداخت و گفت:اون خانم رو قبلا دیده بودم ولی ایشون رو برای اولین باره که زیارت می کنم...
فریبا بی توجه به نگاه مرگبار مادرش گفت:ایشون خانم خوشنویس یکی از دوستای فرهاد هستن که زحمت کشیدن و....
صدای فریبا را دیگر نمی شنیدم. تمام حواسم به نگاه سرد و شماتت باری بود که انگار تا اعماق وجودم رسوخ می کرد و صدای وحشتناک عصای خانم مقتدر که آن رابه آرامی روی موزاییک ها می کوبید.
مادر فرهاد طوری نگاهم می کرد که با آن سن و سال حس می کردم دختری دست و پا چلفتی و کم سن و سال هستم،توی دلک بدجوری خالی شد.
پایان فصل بیست و چهارم
مهر ماه ازراه رسیده بود و باز در خانه ما همه را به شور و شوق انداخته بود،البته آرسام از یک هفته قبل به دانشگاه می رفت و کلاس هایش شروع شده بود.بهاره هم به دبیرستانی نزدیک خانه مان می رفت با اینکه نمراتش زیاد جالب نشده بود توسط دوستی،توانسته بودم اسمش را در دبیرستان خوبی که تعریفش را زیاد شنیده بودم بنویسم.خودش طبق معمول چند روزی قهر کرد و در و تخته را به هم کوبید و به هر بهانه ای داد و بیداد راه انداخت؛اما این بار مصمم بودم که حرفم را به کرسی بنشانم و دلم نمی خواست بهاره به دبیرستانی که خودش می خواست برود و با دوستانی که خیلی تائیدشان نمی کردم باز دنبال بازیگوشی و شیطنت باشد.نظم و انضباطی که مدیر جدی دبیرستان در مدرسه اش برقرار کرده بود،دوای درد بازیگوشی و سرکشی بهاره بو و اینبار نمی خواستم بگذارم بهاره با های و هوی به کاری وادارم کند که عاقبتش را به روشنی روز می دیدم.می دانستم این به قول آرسام لگد اندازی های بهاره تاپیدا کردن چند دوست در دبیرستان جدید پایان پیدا می کند و باز همان بهاره سابق می شود.
آرسام مثل همیشه بی دردسر و قانع به دانشگاه می رفت و تقریبا هرروز تا بعداز ظهر کلاس داشت و باز همراه مهدی که مثل برادر دوقلویش شده بود به دانشگاه می رفت و می آمد و با هم درس می خواندند وحتی موقع تفریح هم با هم بودند.خیالم خیلی ازبابت او راحت بود و آرزو می کردم بهاره هم دانشگاه قبول شود تا خیالم از هر جهت آسوده شود.من در شلوغی اول مهر و بازگشایی مدارس دور خودم می چرخیدم و فرهاد در جهنمی که مادرش برایش درست کرده بود،دست و پا می زد.خواهر و برادرش بعد از مراسم چهلم سر خانه و زندگی شان برگشته بودند و آوار سر فرهاد خراب شده بود.خانه پدری را با عجله برای فروش گذاشته و مادرش را به خانه اش آورده بود وحالا هر روز خون گریه می کرد.از وقتی که خانه شان رفته بودم دیگر ندیده بودمش فقط گاهی با تلفن با هم صحبت می کردیم،آن هم خیلی تلگرافی و سریع چون مادر فرهاد صدایش می زد یا عصبی عصایش را زمین می کوبید که حتی من هم می توانستم صدایش را بشنوم.دیگر خبری از پیشنهاد ازدواج و مهلت جواب دادن در میان نبود، فرهاد بدجوری گرفتار مادرش شده بود و به تنها چیزی که فکر نمی کرد بهانه ای جدید برای غر زدن بیشتر مادرش و اضافه شدن گرفتاری اش بود.یکی دو باری حتی فیروزه که عادت نداشت پشت سر کسی حرف بزند،صدایش درآمد و گفت:
_وای آذر،نمی دونی چه بلایی سر دکتر اومده،به خدا دل سنگ براش کباب می شه.حالا فهمیدم چرا پدرش مرد....
کنجکاو پرسیدم:چطور؟
فیروزه آه کشید:صدایش از صبح تا شب می آد.از جاش تکون نمی خوره انقدر دستور می ده که من به جای دکترخسته شدم.دایم با اون صدای تیزش داد می زنه:فرهاد اون قرص منو بیار،فرهاد یک بالش بذار زیر پام.فرهاد تو غذا نمک نریز.تلویزون رو خاموش کن،فرهاد به دوستات بگو انقدر تلفن نزنن زابراه شدم...
خندیدم.فیروزه خونسرد،عصبانی شده بود.گفتم:تو از کجا می دونی؟
_به!صدایش پایین می آد،مخصوصا اگه تو پاسیو باشی...بیچاره دکتر لاغر شده.همه اش تقصیر توست آذر،اگه یکی دو سال پیش که حرفش پیش اومده بود زنش شده بودی الان انقدر بدبختی نمی کشید.
باز خندیدم:تو چقدر بدجنسی فیروزه!اگه من زنش شده بودم الان مادرش داشت به من دستور می داد.
فیروزه روی مبل جا به جا شد و از کیفش یک سیگار بیرون کشید.می دانستم حسابی عصبی شده است وگرنه فیروزه خیلی رعایت مرا می کرد و اصولا اگر سیگار هم می کشید،در تنهایی بود.سیگاررا که روشن کرد و دودش را با همان ژست خاص خودش فوت کرد و گفت:آذر به خدا ما بد مردمی هستیم.
پرسشگر نگاهش کردم:چطور؟
_چطور نداره،فرهنگمون خرابه.....الان پای صحبت نصف مردم ایران بشینی از دست نگه داری سالمندایی که دیگه کاری نمی تونن بکنن و واقعا احتیاج به مراقبت های حرفه ای دارن،مینالن.نصف زن های ایرن مادر شوهر و پدرشوهرای پیرشون رو سالها تر و خشک کردن و این وسط زندگیاشون از بین رفته.
نه می تونن بیرون برن،نه یک غذای خوشمزه بخورن،نه مهمون دعوت کنن،دایم باید خونه ساکت باشه،غذا رژیمی باشه،شبانه روز پرستاری کنن،حتی بعضی از این مادر و پدرا انقدر پیر شدن که دیگه نمی تونن دستشویی برن باید مثل بچه ها لاستیکی بپوشن،باید حمومشون کرد غذا دهنشون گذاشت..... استفارغ می کنن،خودشون رو کثیف می کنن.....انقدر بی حوصله و افسرده می شی که دیگه به خودت نمی رسی با شوهرت مدام دعوات می شه.....
آهسته گفتم:خوب چه کار باید کرد؟
فیروزه پوزخند زد:بابا جون هزار جور مرکزنگهداری از سالمندان وجود داره که بهترین رسیدگی رو بهشون می کنن.همچین تو کله ما فرو کردن خونه سالمندان!! انگار از جهنم حرف می زنن،تا می گی همه بهت می توپن تا شما بچه بودین پدر و مادر بودن که شما رو حموم می کردن،دستشویی می بردن غذا بهتون می دادن تا بزرگ شدین،حالا نوبت شماست!یکی نیست بهشون بگه بابا اون موقع که ما بچه بودیم،پدر و مادر ما فقط وظیفه رسیدگی و بزرگ کردن بچه ای که خودشون مسئولانه وآگاهانه به دنیا آورده بودنش داشتن ولی ما خودمون بچه داریم،شوهر داریم خونه و زندگی داریم.رسیدگی به یک پیرمرد و پیرزن از کار افتاده،وقت دایم و بی کاری می خواد در ضمن بچه ها دیگه زبون ندارن که غر بزنن و نفرین کنن.هرکاری بکنی چیزی نمی گن ولی پیرمرد و پیر زن ها وقتی از کار افتاده می شن غرغرو وبداخلاق هم می شن.اگه غذاشون یک دقیقه دیر بشه دادشون در می آد.اگه بخوای مثلا با بچه ات بری سینما،می خوان همرات بیان.اصلا درک نمی کنن که نمی شه کسی رو که به سختی راه می ره و کنترل ادرارشو از دست داده و دم به دقیقه آب و غذا می خواد برد بیرون،اگه نبری هم قهر می کنن. شبها ساعت هشت می خوان بخوابن باید ساکت باشی و مهمون نیاری خونه،صبح ها پنج صبح بیدارن و برای صبحانه جیغ می زنن.
به میان حرف فیروزه پریدم:فیروزه جون همه که اینطوری نیستن....
فیروزه بی آنکه مهلت بدهد گفت:نه همه اینطوری نیستن ولی اکثرا اینطوری می شن.مردها انتظار دارن پدر و مادرشون رو زنشون نگه داره در ضمن بچه ها رو هم خوب تربیت بکنه.خونه و زندگیش هم دسته گل باشه....فکر می کن پول درآوردنشون جبران همه چیز رو می کنه؛یا بعضی ازاین پدربزرگ ها ومادربزرگ ها از بچه هاشون توقع دارن که ازشون تو خونه خودشون نگهداری کنن تا حرف می شه می گن ما بزرگ کردیم برای این روزا،ما هم شما رو با سختی بزرگ کردیم یا چه می دونم نفرین می کنن!عاقت می کنن یکی نیست بهشون بگه بابا شما مارو وارد این دنیا کردین ما که نخواستیم.در ضمن نگهداری از یک آدم پیر احتیاج به دقت و وقت شبانه روزی داره،همین طوری الکی نیست.جای مناسب هم می خواد،مثلا بچه های خانواده احتمالا تو سنین نوجوانی و جوانی هستن،احتیاج به یک محیط شاد دارن حالا اگه همه اش تو خونه صدای آه و ناله باشه و بوی ادرار و استفراغ بپیچه و مجبور بشن صدای ضبط و تلویزیون رو کم کنن و دوستاشون رو به خونه نیارن و ساکت باشن یا روزای تعطیل تو خونه بمونن و به خاطر مادر بزرگ یا پدربزرگ هیجا نرن؛این انصافه؟آیا بچه ها افسرده نمی شن؟
آهسته گفتم:خوب چه انتظاری داری؟آیا باید آدمها پدر و مادرشون رو به جرم پیری وناتوانی،دور بندازن؟
فیروزه خشمگین نگاهم کرد:این چه حرفیه آذر؟من کی همچین حرفی زدم؟من می گم هر آدم پیری بالاخره دو سه تا یا بیشتربچه دار....اگه همه بچه ها با هم کمک کنن،هزینه یه خونه سالمندان خوب رو بپردازن هم خیالشون راحته هم پدر و مادرشون آرامش دارن...
فوری گفتم:آخه فیروزه آدمهای پیر دوست ندارن طرد بشن،دوست دارن بچه ها و نوه هاشون رو ببینن،اینطوری حس می کنن دورشون انداختن....
دوباره فیروزه غرید:خوب من که نمی گم پدر و مادرمون رو بذاریم خونه سالمندان و سالی یک بار بهشون سر بزنیم!خوب هر روز بریم دیدنشون،هر بچه ای یکی دو ساعتی در روز وقت آزاد پیدا می کنه که به پدر و مادرش سر بزنه.پس این مراکز رو برای چی ساختن؟خوب اونجا کمک های دقیق و حرفه ای بهشون می شه.غذای رژیمی،برنامه خواب منظم،رسیدگی به نظافت،قرص و دارو سر وقت.....
تا فیروزه ساکت شد گفتم:آخه همه دلشون می خواد تو خونه خودشون باشن،یا حداقل احساس خونه بودن داشته باشن،وسایل،یادگاری ها و خاطرتشون جلوی چشمشون باشه....
فیروزه نفس عمیقی کشید و گفت:برای این مشکل هم راه حل هست.ببین خاله خود من پیر شده، آرتروز، دست و پاشو از کار انداخته،حتی دستشویی هم نمی تونه بره،سه تا هم بچه داره که هر چی بهش اصرار می کنن بیا خونه ما بمون خاله ام قبول نمی کنه.خوب به خودشون هم سخت می گذره؛برن تو خونه عروس یاداماد،احترامشون از بین می ره چون بالاخره عروس و داماد ممکنه طاقتشون تموم بشه و یک حرفی بزنن یا چه می دونم مزاحم برنامه های خانواده اش بشن،مثلا مهمونی بخوان برن که خاله ام نمی شناسه یامهمونی بیاد که به سن و سالش نخوره...خلاصه بگم پاشو کرد تو یه کفش که می خوام خونه خودم بمونم.چند ماهی بچه هاش نوبتی می اومدن و پیشش می موندن،اما کم کم همه خسته شدن.هم صدای زن و شوهراشون دراومد که بابا ما هم وجود داریم به ما هم برس.بچه ها،مادر و پدرشون رو می خواستن و خلاصه هر کس یه هزینه ای متقبل شد و برای خاله ام یک پرستار تر و تمیز پیدا کردن که شبانه روز پیشش بمونه و کاراشو بکنه،بچه ها هم هر روز می رن بهش سر می زنن.روزای جمعه همه به اتفاق زن و شوهر و بچه ها شون می رن خونه خاله ام تا عروس ها و دامادا و نوه هاش و ببینه.تازه یک نفر هم این وسط کار گیرآورده و برای بچه اش که خارج از کشوره گاه گاهی پول هم می فرسته!از تنهایی ام دراومده،هم اون هم خاله ام که عاشق پرستارشه،بچه ها هم خیالشون راحت شده....حالا اینطوری بد؟این دور انداختن بود؟
لبخند زدم:نه این فکر خوبیه.اینطوری همه چیز سر جای خودش می مونه،احترام برگتر ها و وظیفه شناسی کوچکترها حفظ می شه.به شرطی که خود پدر و مادر هم با این روش موافق باشن چون بعضی ها خودشون اصرار می کنن برن پیش بچه هاشون...
فیروزه سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد و گفت:آره ولی بعد از چند ماه وقتی دیدن داره به خودشون و بقیه سخت می گذره پشیمون می شن،در ضمن اینطوری در حق بچه ها ظلم می شه مثلا پسر ارشد مادر رو نگه داره....پس بقیه بچه ها چی؟مثلا دختر وپسر دیگه هیچ سهمی ندارن؟مادر وپدر برای اونا زحمت نکشیده،فقط برای پسر ارشد زحت کشیدن؟عروس پسر ارشد چه گناهی کرده؟اینطوری در حق این بچه ظلم می شه،همه فشارها به گردنش می افته و بقیه راحت و بی دردسر از دور نظاره گرن تازه بعضی ها ریزبین هم می شن که مبادا به مادر یا پدرشون بد بگذره.
اگر هم قرار باشه هر دوسه ماه یک بار مادر یا پدر برن خونه بچه های دیگه به خودشون سخت می گذره؛هرچندماه یک بار مثل خونه به دوش ها باید وسایلشون رو جمع کنن و برن،حالا بعضی جاها راحت تر هستن و بعضی جاها معذبتر.در ضمن همیشه حس می کنن مزاحم هستن و از خودشون قدرت تصمیمگیری ندارن.اینجا بخواب چشم،اینو بخور چشم،بریم اینجا چشم،بریم اونجا چشم!خودشون هم تو خونه خودشون راحت تر هستن،باور کن.الان مامان خودت،چند ساله آقا جون فوت کرده،حاظره بیاد باما یا تو زندگی کنه؟چرا نمی آد؟چون راحت نیست،دلش می خواد تو خونه خودش باشه،هرجا خواست بره هرچی خواست بخوره هر وقت خواست بخوابه،بیدار بشه.
سری تکان دادم و چیزی نگفتم.دل فیروزه پر بود و من نمی دانستم چه باید بگویم که آرام شود،چند روز بعد فرهاد را دیدم،در خانه نشسته بود م و ورقه امتحان تقویتی بچه ها را تصحیح می کردم که زنگ زدند.آرسام و بهاره هردو کلید داشتن و هیچکدام قرار نبود این ساعت به خانه بیایند.بلند شدم و گوشی آیفون را برداشتم.صدای فرهاد خسته و نارحت در گوشی پیچید:آذر...منم فرهاد.در راباز کردم و با سرعتی که برای خوم هم عجیب می آمد خرده ریزه هایی که در هال ریخته بود جمع کردم وهرجا دستم می رسید چپاندم.بعد فوری به اتاق خوابم دویدم و بلوز و شلواری از کمد بیرون کشیدم وپوشیدم.موهایم مرتب بود،کمی عطر به خودم پاشیدم که صدای فرهاد بلند شد:صاحب خونه؟....کجایی؟
از اتاق بیرون آمدم و سلام کردم.فرهاد جلوی در ورودی با یک جعبه شیرینی در دستانش ایستاده بود.بلوز و شلوار اسپرتی به تن داشت و مرتب و شیک بو اما به نظر من صورتش شکسته شده بود و موهای سفیدش بیشتر به چشم می خورد.با دیدن من لبخند زد و جعبه شیرینی را به طرف من دراز کرد:
_گفتم یک چای و شیرینی بی سر خر با هم بخوریم.
خندیدم:از کجا فهمیدی من امروز تنهام؟
روز مبل نشست و دستانش را کشید:از اونجا که بهاره خونه کیوان بود و می دونستم آرسام هم اکثر روزا تا شب کلاس داره....
چند دقیقه بعد وقتی چای آماده شد و هردو در حال خوردن چای و شیرینی بودیم،فرهاد به حرف آمد:
_ای آذرخدا بگم چه کارت کنه که دلم نمی آد حتی بگم خدا لعنتت کنه!....
وقتی با چشمانی گرد شده و ابروهایی بالا پریده نگاهش کردم،سری تکان داد:
_اونجوری نگاه نکن یعنی هیچ خبر نداری از چی حرف می زنم!تو اگه دو سال پیش با من ازدواج می کردی،اینطوری تو هچل نمی افتادم.
لبخند زدم و گفتم:راست می گی اون وقت من تو هچل می افتادم!
حرفی نزد.فقط رنجیده نگاهم کرد،گفتم :چیه؟تو چرا اینطوری نگام می کنی،دروغ می گم؟....حالا مگه چی شده؟
نفس عمیقی کشید و گفت:هیچی!مادرم روزگارم و سیاه کرده!انگار برگشته به اون زمانهایی که من یک بچه ده ساله بودم!از صبح تا چشم باز می کنه،تا شب که چشاشو می بنده یک بند دستور می ده.فرهاد صبحانه...فرهاد دستاتو شستی،فرهاد با کی انقدر حرف می زنی،فرهاد کجا می ری؟کی می آیی؟با کی می ری؟.....دارم دیونه می شم،تا حرف می زنم یاد بابای مرحومم می افته و پقی می زنه زیر گریه،باید دو ساعت غلط کردن هم به کارای روزانه ام اضافه کنم.از کار و زندگی افتادم،یکهو زنگ می زنه وسط کار،پاشو بیا،آب دستت ِ بذار زمین و بدو بیا....به مریض بدبخت توضیح می دم و عذرخواهی می کنم، وقت بقیه رو کنسل می کنم،خودمو می رسونم بعد می بینم مثلا یک آلبوم دستش گرفته و با انگشت روی یک کله اشاره می کنه:«این کی بود فرهاد،خاطرم نیست!»به خدا به مرز جنون رسیدم،حوصله گوش دادن به حرفهای مریضام رو ندارم،خودم احتیاج به یک روانپزشک دارم....
وقتی ساکت ماند روی پایم که گز گز می کرد جابجا شدم و گفتم:
_حالا این حرف ها چه ربطی به ازدواج داشت؟
پوزخند زد:هیچی،اون وقت مامانم به فکر اینکه خونه شو بفروشه و بیاد تا پسر سیاه بختش رو از تنهایی و غصه نجات بده نمی افتاد.الان با همه بدبختی منتی هم سرم داره،به هر کی می آد دیدنش می گه اصلا تو این خونه راحت نیست ولی فقط و فقط به خاطر فرهاداومدم که کمک حالش باشم تا چشم اون دختره بی حیای پاپتی چهارتا بشه.بفهمه فرهاد بی کس و کار نیست که محتاج اینو و اون باشه!
از شدت خنده پهلوهایم درد رفته بود،فرهاد عصبی به من که اشک از چشمانم سرازیر بود چشم غره رفت وگفت:خنده هم داره!من بدبختو دوسه ساله که سر می دوانی حالا هم که اینطوری شد.
به شوخی گفتم:خوب حالا مگه چی شده؟
_هیچی،یه اشاره کوچک به تو کردم اخم هاشو کشید تو هم و گفت این حرف ها دیگه برای سن و سال تو جلفه،انگار من نود سالمه،بعدهم گفت تا خودم هستم دیگه نمی ذارم هیچکس بیاد تو زندگیت و احساساتت و به بازی بگیره،کم برای سپهر زحمت کشیدی؟حالا نوبت سواری دادن به یکی دیگه شده؟هرچی براش دلیل و برهان می آرم که بابا همه اونطوری نیستن ومن هم دست تنها سختمه،گوش نمی ده،یک بند می گه خودم تا آخر عمر کارات و می کنم تا دیگه محتاج زن جماعت نباشی که بیاد بیچاره ات کنه.
لبخند زدم و گفتم:خوب فرهاد فعلا که برات بد نشده،یکی هست که کاراتو انجام می ده....تا سال بابات هم خدا بزرگه!
دوباره پوزخند زد:تو چه ساده ای!نسبت به وقتی تنها بودم کارام ده برابر شده،حداقل وقتی تنها بودم کسی نبود امر و نهی کنه.هر چی دلم میخواست می خوردم اونم هر وقت اراده می کردم،هر لباسی دوست داشتم می پوشیدم،تا دلم نمی خواست نظافت نمی کردم...بطور کلی هیچ کاری اجباری نبود؛ولی حالا... بیا ببین!
پای خواب رفته را از زیر تنم بیرون کشیدم:حالا ممکنه خودش خسته بشه و بره پیش خواهرت،هان؟
فرهاد مستاصل سری تکان داد و گفت:خدا کنه....البته به محض اینکه خواهرم جا بیفته و برنامه اش ردیف بشه،باهاش تماس می گیرم و عاجزانه درخواست می کنم برای مامان دعوت نامه بفرسته....
بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:وای دیرم شد.الان مادر به همه تلفن های دفترچه تلفن زنگ زده و سراغم و گرفته.
جلوی در،وقت خداحافظی گفت:دلم هم براش می سوزه،بالاخره مادرمه احترامش واجبه ولی واقعا درک نمی کنه که من بهتنهایی نمی تونم مواظبش باشم؟
یاد حرفهای فیروزه افتادم و سری تکان دادم:ناراحت نباش،همه چیز خیلی زود درست می شه.
فرهاد دستی تکان داد و گفت:خدا کنه.بهاره تو هم بدتر ازمادر منه،گاهی اگه فرصت کردی بیا مطب با هم حرف بزنیم،احساس می کنم یک بند انگشت با جنون فاصله دارم.
وقتی خانه را جمع و جور می کردم و مشغول پختن غذایی برای شام بودم،آرسام رسید.طبق معمول از وقتی در خانه راباز کرد شروع بعه تعاریف وقایع دانشگاه و صحبت درباره دوستانش کرد تا وقتی به اجبار من سر میز شام نشست و مشغول به خوردن شد.بهاره شب نمی آمد و قرار بود صبح کیوان به مدرسه برساند.من هم از خدا خواسته قبول کردم.گاهی نبودن بهاره فرصت خوبی بود تا ذهنم از فشار دائمی اش خلاص شود.به آرسام که هنوز با دهن پر داشت درباره یکی از استادهایش صحبت می کرد نگاه کردم.قدبلند واندام چهارشانه اش درست مثل نادر بود.موهای سرش هم مثل موهای نادر مجعد و خوش حالت بود.صورت بیضی شکل و پوست مهتابی اش را از من گرفته بود و چشم و ابرویش درست مثل کیوان مشکی و زیبا و پر جذبه بود.بینی اش کوچک و خوش شکل بود و لبهای پر و چانه ای مستطیل شکل داشت.گونه هایش تقریبا برجسته و شبیه خودم بود.اما نگاه چشمانش بی نهایت به نادر می مانست.همان نگاه گرم و نوازش گر،همان نگاه خونسرد و مردانه...
صدای آرسام از جا پراندم:چیه مامان؟دماغم زیگیل درآورده؟هیچ فهمیدی چی بهت گفتم؟
لبخندی پوزشگر زدم و گفتم:راستش نه!داشتم نگاهت می کردم و از این همه طرز رفتار و نگاهت شبیه پدرت شده در تعجب بودم.
لبخند مهربای زد و دستم را میان دستهای قوی و مردانه اش فشرد:
_وای مامان!پس من دو ساعت داشتم گِل لقد می کردم؟
بعد بشقابش را کنار زد و گفت:دلت خیلی برای بابا تنگ شده؟
بی اختیار بغض گلویم را گرفت و نیش اشک چشمانم را سوزاند.سر تکان دادم.
صدای آرسام هم می لرزید:طفلک مامان،تو خیلی صبور و پر طاقتی.....چطور این همه سال بی یار و مونس طاقت آوردی؟چطوری تنهایی بار این مسئولیت رو روی شونه های ظریفت تحمل کردی؟
دیگر برای جلوگیری ازریزش اشک هایم دیر شده بود.ساعتی بعد جایمان عوض شده بود و من مثل بچه ای کوچک درآغوش پسرم که مثل مادری تکان تکانم می داد گریه می کردم.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 8:56 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو