رمان در پایان شب قسمت بیستم
![]()
پس از مشورت با فرهاد تصمیم گرفتم مستقیم با آرسام صحبت کنم.آرسام ترم دوم را می گذراند و با اینکه نمرات خوبی گرفته بود باز من از اینکه بیشتر وقتش را با مهدی یا پای تلفن می گذراند،نگران بودم.یک شب که برای خوردن آب بیدار شده بودم صدای صحبت آرسام با تلفن را از پشت در اتاقش شنیدم و اصلا یادم رفت برای چه از خواب بیدار شده ام!تا صبح در رختخواب غلط زدم و هزار جور فکر کردم چطور با پسرم صحبت کنم تا ناراحت نشود و در ضمن خیال خودم آسوده گردد.دیگر پسرم آن آرسام کوچک و خجالتی نبود که هر چه دلم می خواست امر کنم و او اطاعت کند دلم نمی خواست حریم احتراممان آسیب ببیند.صبح فردا وقتی بیدار شدم آرسام رفته بود و من هم از آن جوش و خروش افتاه بودم.اما هفته بعد اتفاقی افتاد که باعث شد که به طور جدی با آرسام صحبت کنم.
آن روز بابهاره پای تلویزیون نشسته بودیم و یکی از سریال های آبکی تلوزیون را نگاه می کردیم.بهاره به دیالوگ های شاعرانه و دور از عقل هنرپیشه پوزخند می زد و من با خودم فکر می کردم واقعا نویسنده و کارگردان این جور سریال ها فکر می کنند مخاطبانشان یک مشت آبزی بی مغر هستند؟داستان کلی سریال چنان بچگانه سر هم بندی شده بود که فقط یک مشت بی شعور به عنوان واقعیت قبولش می کردند.به ساعت نگاه کردم نزدیک هشت شب بود.آرسام این موقع ها دیگر خانه بود و مثل گرگ گرسنه دنبال غذا بو می کشید.غذا آماده بود و فقط باید گاز را روشن می کردم تا غذا گرم بماند.سریال به قول بهاره خنده دار تمام شد و بهاره سراغ درس هایش رفت.اخلاقش خیلی بهتر شده بود و به طور خودجوش درسهایش را می خواند،من هم سعی می کردم زیاد سر به سرش نگذارم.البته آرایش پنهانی و لباس های عجیب و غریبش سر جایش مانده بود.زبان تند و نگاه های یخی اش هم در مواقع لازم برمی گشت.وقتی بهاره به اتاقش رفت تلویزون را خاموش کردم و کتابی که تازه خریده بودم را برداشتم تا آمدن آرسام سرگرم شوم.نمی دانم چه مدتی گذشته بود که صدای بهاره به خود آوردم:
_مامان ازگرسنگی مردم،کی می خوای شام بدی؟
کتاب را با عجله بستم و آه از نهادم برآمد.یادم رفته بود بین صفحات علامت بگذارم.به ساعت نگاه کردم و نفسم بند آمد.ساعت نزدیک ده شب بود ولی آرسام هنوزنیامده بود.به بهاره نگاه کردم:یعنی آرسام کجا مونده؟
بهاره شانه ای بالا انداخت و گفت:چه می دونم!حالا نمی شه شام بخوریم و برای اون نگه داریم؟
با حواس پرت دور خودم پرخیدم و گفتم:شام به جهنم،بچه کجا مونده؟
بهاره پوزخند زد:آخی،بچه!الان حتما شلوارش رو خیس کرده....
بعد بی آنکه منتظر جواب باشد به سمت آشپزخانه رفت و صدای بشقاب و قاشق و چنگال ها را درآورد. تلفن را برداشتم و شماره تلفن مهدی را گرفتم.بعداز چند زنگ صدای هراسان و عجول زنی بلند شد:الو؟
خودم را معرفی کردمو پرسیدم:مهدی برگشته...
صدای زن بغض آلود شد:نه خانم،من مادرش هستم از سر شب چشمم به در خشک شد.هر جا هستن با هم هستن.
نالیدم:آخه کجا رفتن؟آرسام اگه می خواست دیر بیاد به من خبر می داد...
مادر مهدی هم دست کمی از من نداشت.نگران و هراسان بود و شنیدن حرف های من برایش بدتر بود. خداحافظی کردم و به یکی دو نفر از دوستانش زنگ زدم بلکه خبری از آرسام بشنوم.
یکی خانه نبود و دومی از تعطیلی کلاس ها آنها را ندیده بود.ساعت ازدوازده گذشته بود که به کیوان زنگ زدم و بی اختیار به گریه افتادم.هر چقدر کیوان سعی می کرد دلداری ام بدهد،گریه می کردم:آرسام هرجا می خواست بره به من می گفت....یعنی کجا رفته؟
دستم می لرزید و به بدترین صحنه های ممکن فکر می کردم.به خصوص از اینکه آرسام ماشین همراهش برده بود در ترس بودم.کیوان وقتی دید من ساکت نمی شوم گفت:من و فیروزه الان می آییم پیشت،خودتو ناراحت نکن،هیچ اتفاقی نیفتاده...
بهاره با خونسردی کامل به اتاقش رفته و خوابیده بود.وقتی کیوان و فیروزه رسیدند از شدت نگرانی در حال سکته بودم.مهدی تلفن همراه داشت ولی آن هم خاموش بود و جواب نمی داد.فیروزه برایم شربت بیدمشک وگلاب درست کرد و همانطور که به خوردم می داد گفت:گریه نکن...عزیزم گریه نکن،نگران نباش!
کیوان که معلوم بود از نگرانی در حال انفجار است به فیروزه توپید:
_بس کن فیروزه...انقدر شلوغش نکن!
بعد رو به من کرد:تو هم انقدر گریه نکن...حتما کاری براش پیش اومده...
فریاد زدم:چه کاری؟....ساعت دوی ِ صبحه...
کیوان عصبی دستش را میان موهایش چنگ کرد:چه می دوم!آرسام رو که می شناسی شاید یه بدبخت بیچاره ای به تورش خورده داره براش خونه و غذا جور می کنه،تو که باید پسرت رو بشناسی!
هر سه نفرمان نگران و بیچاره شده بودیم،فیروزه رو کاناپه درازکشیده بود و کیوان سرش را روی دستش گذاشته بود و چشمانش را بسته بود فقط من مثل دیوانه ها به درزل زده بودم و زیر لب صلوات می فرستادم.حدود ساعت شیش صبح بود که تلفن زنگ زد.چنان گوشی را برداشتم که دوتا از ناخن هایم شکست.با صدایی گرفته و خفه گفتم:بله؟
صدای مادر مهدی هم خش دار و گرفته بود:سلام،من رفیعی هستم...
فوری گفتم:سلام از بنده،چه خبر خانم رفیعی؟مهدی آمد؟
بغض آلود گفت:نه،ولی الان پدرش زنگ زد.پیداشون کرده...
فریاد زدم:کجا بودن؟....کجا هستن؟
خانم رفیعی نالید:گرفتنشون،انگار با دخترا بودن،هرچهار،پنج نفرشون رو گرفتن...
بغضم شکست:وای!حالا کجان؟
کیوان که با صدای من هشیار شده بود،جلو دوید و گوشی را گرفت،صدایش را می شنیدم که از جا و مکان بچه ها می پرسید و تند تند چیز هایی یادداشت می کرد.وقتی گوشی را گذاشت،سوئیچ ماشینش را از روی میز قاپید و به طرف در دوید.من هم دنبالش دویدم:تو رو خدا صبر کن کیوان،بچه ام رو کجا بردن؟
به سرعت مانتو و روسری ام را برداشتم و به دنبال کیوان دویدم.فیروزه که تازه از جا بلند شده بود چشمانش را مالید:چی شده؟آرسام پیداش شد؟
ولی من و کیوان فرصت جواب دادن به فیروزه را نداشتیم از میان پله ها داد کشیدم:
فیروزه ساعت هفت ونیم بهاره را بیدار کن...
وقتی با سرعت بالای ماشین وارد بزرگراه شدیم کیوان به حرف آمد:
_مثل اینکه پسرا با دوست دختراشون رفتن کافه...اونجا ریختن همه رو گرفتن.
با دست روی دستم زدم و حواسم به کیوان بود.کیوان زیر لب غرید:
_با اینکار هیچی حل نمی شه،فقط باعث به وجود آمدن کینه تو قلب جوانها می شه.باعث مخفی کاری و پنهون کاری بچه ها می شه.نتیجه پنهون کاری هم همیشه بدتر بوده.اون وقت دیگه چیزایی پیش می آد که نمی شه جبرانش کرد.اگه بچه ها تو ملاء عام خیالشون راحت باشه خیلی بهتره تاکاری کنیم که مجبور بشن برن دور از چشم مردم و...
کیوان آهی کشید ومن متعجب به برادری نگاه می کردم که روزی چقدر من و هما را برای این حرف ها اذیت کرده بود،کی به این نتیجه رسیده بود؟چه وقت افکارش عوض شده بود که من نفهمیدم؟فیروزه باعث این تغییر بزرگ شده بود یا بالا رفتن سنش؟شاید رفتارعلی پدرش را به این نتیجه رسانده بود؟
کیوان حرف می زد و من ریز ریز اشک می ریختم.در ذهنم دوست دخترآرسام را دختر بد و ولگردی تصور می کردم که پسرم را به دردسر انداخته بود و می خواست به بدنامی بکشاندش.در دلم قرار می گذاشتم وقتی چشمم به چشم دختر بی حیا افتاد،پدرش را درآورم.گوشش را می پیچانم و می گویم:دور پسر منو خط بکش!برای پسر من دختر خوب و نجیب فراوونه و تو نمی تونی خودتو به ریش پسر من ببندی...
جلوی یکی از کلانتری های بزرگ و معروف ایستادیم وکیوان پیاده شد،متعجب پرسیدم:مگه اینجاست؟
کیوان با سر پاسخ مثبت داد و دوباره پرسیدم:آوردن اینجا؟مگه دزد و قاتل گرفتن؟
کیوان عصبی توپید:هیس!حالا ما رو هم تو هچل بنداز!
پشت سر کیوان دویدم که صدایی متوقفم کرد:شما از اون طرف...
به سربازی که بی ادبانه به صورتم زل زده بود،نگاه کردم:چی می گی؟
به در اشاره کرد:از قست خواهران...
حوصله جرو بحث نداشتم،کیوان در حیاط از جلوی چشمم غیب شده بود و من کاری از دستم برنمی آمد. به طرف اتاقک کوچک و دلگیری که از میله های فلزی پوشیده شده بود رفتم.دو زن مجبه با دقت به سرتاپای من نگاهی انداختند و یکی از آنها که مسن تر از دیگری بود با لحن خشکی گفت:اینطوری نمی شه برید داخل....متعجب به سرتا پایم نگاه کردم.هنوز دمپای رو فرشی ام به پایم بود و جوراب نداشتم. البته جای تعجب هم نداشت:از بس که نگران آرسام بودم،به خشکی گفتم:انقدر عجله داشتم یادم رفت...
زن از بالای عینک بزرگش نگاه سردی به طرفم انداخت و خیلی جدی گفت:
_به هر حال قانون،قانونه....برید جوراب تهیه کنید بعد....
به میان حرفش پریدم:ای بابا!خانم من تو این وضعیت جوراب از کجا گیر بیارم؟از دیشب تا حالا جون به سرشدم تا فهمیدم پسرم این جاست و بلای دیگه ای سرش نیومده....اصلا یادم فته اسمم چیه،حالا شما می گی چرا جوراب پام نیست؟بذار برم ببینم پسرم کجاست...
زن جوان تر بی آنکه زحمت نگاه کردن به خودش بدهد به سردی گفت:نترس!پسرت همین جاست و هیچ بلایی هم سرش نیومده به جزاینکه مجبور شه رو زمین بخوابه و به جای مرغ و پلو یه چیز ساده بخوره....شما با این دلسوزی ها ی بیجا جوان هاتون رو لوس و بد عادت می کنید.
ازعصبانیت می لرزیدم.دلم می خواست فریادبکشم:«تو از من چه می دونی؟آیا از ظاهرم پی به حقیقت شخصیت و افکار و شعورمن برده ای؟»ولی از شدت عصبانیت صدایم درنمی آمد،در همان لحظه دستی بازویم را گرفت و با مهربانی گفت:سلام خانم خوشنویس.
برگشتم و با زنی هم سن و سال خودم روبرو شدم که چشمانش قرمز و پف کرده و صورتش رنگ پریده بود.وقتی نگاه متعجب مرا دید،گفت:من رفیعی هستم...مادر مهدی.بعد جورابی به طرفم دراز کرد و گفت:بپوشید...حدس می زدم با اون عجله ای که داشتید یادتون بره...
اگر کسی یک صندوق سکه طلا بهم می داد به اندازه آن جوراب بلند و سیاه برایم ارزش نداشت.جوراب ها را با عجله پوشیدم و کیفم را مقابل زن مسن تر گرفتم،سرسری نگاهی کرد و با حرص گفت:بفرمایید.
با مادر مهدی به طرف دفتر کوچکی به انتهای حیاط دویدم،کیوان و مردی قد بلند و سن دار که حدس می زدم پدر مهدی باشد با حرص بالا و پایین می رفتند.چند مرد و زن دیگر هم در دفتر کوچک نشسته بودند که تقریبا مثل ما عصبی و ناراحت به خود می پیچیدند.ماموری با قیافه جدی چیزهایی روی کاغذ مقابلش می نوشت و گاه گاه سرش رابالامی آورد و به حاظرین نگاهی موشکافانه می انداخت.چند لحظه بعد گفت:رفیعی ،خوشنویس ،فراهانی ،خسروی ....
چندین اسم راخواند و به سرباز وظیفه ای که در اتاق بود اشاره کرد.سرباز بیرون رفت و افراد حاظر دراتاق همه نیم خیزشدند و با هراس به هم نگاه کردند.چند لحظه بعد آرسام و مهدی همراه چند دختر و پسر دیگر وارد اتاق شدند.دخترها سر به زیر انداخته بودند.اما اکثرپسرها سرشان را بالا گرفته و خیلی سنگین و موقر گوشه ای ایستاده بودند.به طرف آرسام رفتم،زیر چشمهایش دو حلقه کبود افتاده بودو معلوم بود ناراخت و عصبی است.بغض آلود گفتم:چی شده؟
زیر لب گفت:هیچی،به جرم خوردن قهوه و شیرکاکائو دستگیرمون کردن!
و مهدی به دنبالش پوزخند زد.ناگهان صدای مرد ریشو اتاق را لرزاند:
_ساکت!خجالت بکشید...شانس آوردید دفعه اولتون بود وگرنه صد ضربه شلاق می خوردید تا بفهمید روابط نامشروع بانامحرم و جلف بازی چه جرم بزرگی هم هست!حیف از پول این مملکت که خرج شما می شه....
بعد یکی دو اسم خواند و گفت:شما چون دفعه اولتون نبوده برید دادسرا....بقیه هم باید تعهدتون...
همه با هم شروع به حرف زدن کردند و شلوغ شد.کیوان جلو رفته بود تا تعهد بدهد و جریمه را پرداخت نماید.در فرصتی به آرسام نزدیک شدم و پرسیدم:
_با کی گرفته بودنت؟
آهسته گفت:با مهدی و یکسری ازبچه های دانشگاه...
عصبی پابه پا شدم منظورم کدوم دختره.
با سر به سمتی اشاره کرد و من برگشتم تا به قولی که به خودم داده بودم عمل کنم.اما برخلاف تصور من هیچ دختر جلف و بدکاره ای آنجا نبود در عوض دختر ریزنقش و ظریفی به دیوار تکیه داده بود که مانتو و شلوار طوسی به تن و مقنعه مشکی به سر داشت،صورتش بسیار معصوم و بچگانه بود حتی از بهاره دختر خودم،ساده تر و بی گناه تر به نظر می رسید.زنی که پیدا بود مادر دخترک است کنارش ایستاده بود و گریه می کرد.دخترک با اینکه رنگش پریده بود ولی اشک نمی ریخت و اخم کرده بود. قیافه اش خیلی به نظرم آشنا بود و در کنکاش مغر آشفته ام به یادآوردم که در جشن قبولی آرسام دیده بودمش،همان دختر هنرمندی که تابلویی زیبا به آرسام هدیه کرده بود.لیلی!
وقتی نگاهش به من افتاد سلام کرد و سرش را پایین انداخت،جلو رفتم و جوابش را دادم و برخلاف
آنچه ساعتی پیش با خودم قرار گذاشته بودم گفتم:
_عیبی نداره،بالاخره این چیزا پیش می آد.
مادر لیلی عصبی جواب داد:آخه این چه جور مملکتیه؟دختر تحصیلکرده و پاک و بی گناه من و به جرم صحبت و خنده با همکلاساش گرفتن و شب کنار شب مشت زن خراب و جیب بر و معتاد نگه داشتن،آخه اسم این امر به معروفه یا امر به منکر؟اگه یکی از این زنها بچه ام رو از راه به در کنه چه خاکی به سرم بریزم؟وقتی قبح این جورجاها براشون بریزه دیگه از هیچی نمی ترسن!بچه ام هنوز تنش می لرزه ما تا حالا پامون به این جورجاها کشیده نشده بود.به خدا نصف جون شدیم بهشون اجازه ندادن حداقل یه خبر به خونه بدن.پدرش داشت سکته می کرد،وقتی زنگ زد و گفت کجاست،خط و نشون می کشید که می کشمش،حتما یه جوری لباس پوشیده و آرایش کرده که افتادن دنبالش،حتما جلف بازی درآورده که گرفتنش ولی وقتی اومد اینجا و ریخت و قیافه این طفل معصوم رو دید دیوونه شد.با مامورا درگیر شد حالا بدبختیمون دو تا شد.
چند ساعت بعد وقتی قضیه خاتمه یافت هنوز تن و بدنم می لرزید ووقتی رسیدیم خانه تازه فهمیدم چه بلایی سر پسرم آورده اند.تمام پشت و کمرش کبود وخون مرده شده بود از شدت درد نمی توانست لباسهایش را درآورد.فرهاد هم آمده بود و و نگران منتظر رسیدن ما بود.بهاره هم مدرسه نرفته بود با دیدن پشت آش و لاش آرسام،فیروزه به گریه افتاد و من از حال رفتم.صدای بد و بیراه گفتن و لعنت و نفرین و فرهاد و کیوان هم از آشپزخانه می آمد.نالیدم:
_آخه چرا این بلا رو سرت آوردن؟مگه چه کار کرده بودی؟باهاشون درگیر شدی؟
آرسام جواب منفی داد و گفت:بعدازظهر با چندتا از بچه ها رفتیم کافی شاپ نزدیک دانشگاه،داشتیم حرف می دیم که یکهو ریختن تو کافی شاپ و به همه گفتن برین سوار مینی بوسی که بیرون پارک شده بشن،ماهم قبول نکردیم.مگه هی تو رادیو تلوزیون نمی گن هرکی خواست به عنوان مامور شما رو جایی ببره باید کارتش رو ببینین،حمکش رو بخونین و از این حرفها؟ما هم به خاطر دخترا ازشون خواستیم یا کارت وحکمشون رو نشون بدن یا ما سوار نمی شیم که افتادن به جونمون و با باتوم به سر و پشت و پاهامون کوبیدن و به زور و کشون کشون سوارمون کردن.فیروزه محکم صورتش را چنگ زد و من یخ کردم.
آرسام که متوجه حال خرابمون بود گفت:ناراحت نباشید،حرفه ای بودن می دونستن کجا بزنن که استخونامون نشکنه و پوستمون نشکافه،فقط یه کمی درد می کنه.
بعد هم چندتا قرص از کشوی بوفه برداشت و به طرف اتاقش رفت:
_من می خوام بخوابم خیلی خسته ام.
چند ساعت بعد همه به سر خانه و زندگیشان برگشته بودند ومن تنها روی مبل نشسته بودم و به این فکر می کردم که چقدر شانس آورده ام که ضربه یکی از باتوم ها اشتباها به گیجگاه و مخچه پسرم نخورده و او را نکشته است.می دانستم اگر اینطور می شد دستم به هیجا نمی رسید فوقش قاتل را از کار برکنار می کردند و یک حکم توبیخ هم روی پرونده اش می گذاشتند.البته در مقابل آرسام به روی خودم نیاوردم و چند روزی با او سرسنگن بودم.چند دفعه هم در میان حرفهایم بهش فهماندم که از کارش ناراحتم و دلم می خواهد تکرار نشود.انگار که تقصیر او بود.
چند روز بعد،طبق تو صیه فرهاد با خود آرسام صحبت کردم.در فرصتی که بهاره خواب بود به اتاقش رفتم.داشت چیزهایی درون جزوه اش می نوشت و با دیدن من جزوه را بست و منتظر ماند.روی تخت نشستم و گفتم:
_آرسام جون من خیلی وقته می خوام باهات صحبت کنم،بعد که این جریان پیش اومد باز حرفی نزدم که مبادا فکر کنی به خاطر پیش اومدن این جریان من دارم این حرف ها رو بهت می زنم....
آرسام درست مثل بچه گی هایش که بی طاقت می شد در جایش وول می خورد،گفت:چی می خوای بگی مامان،درباره چی؟
به اتاقش نگاه کردم و تعجب کردم چطور تا به حال متوجه این تغییرات نشده بودم؟اتاق،از اتاق یک نوجوان به اتاق یک جوان دانشجو تغییر دکور داده بود و من برای اولین بارمتوجه می شدم،گفتم:
_صحبتم در مورد لیلی بود.با توجه به مدت طولانی که با هم صحبت می کنید و قرارهایی که بیرون می گذارید،متوجه شدم که تنها یک دوستی ساده دانشجوی نیست.دلم می خواد بهم بگی اصلا لیلی کی هست؟ کجا با هم آشنا شدید و منظورت از این دوستی چیه؟صرفا یک دوستی ساده است یا.....
آرسام نفس عمیقی کشید و خودکار درون دستش را چرخاند.
_لیلی خواهر یکی از دوستان دوران دبیرستانمه....البته هنوز هم دیگر رو می بینیم ولی اون یه دانشگاه دیگه قبول شده،لیلی دانشجوی رشته نقاشی است،پدر و مادرش رو هم که اون روز دیدی.هردو تحصیل کرده هستن،وضع زندگیون هم در حد متوسطه،نه عالی نه بد...
وقتی ساکت شد گفتم:سوال اصلی موند آرسام.....
آرسام لبخند خجولانه ای زد و گفت:لیلی دختر خیلی خوبیه،ساده و بی شیله و پیله،فعلا که هیچ تصمیمی ندارم چون برای این حرفها خیلی زود،هردو دانشجو هستیم ولی برای یک دوستی ساده.....
بی صبر گفتم:من هم از این موضوع نگرانم.ببین عزیزم تو تازه وارداین مرحله جدید زندگیت شدی،فکر نکن تو دنیا فقط یک لیلی وجود داره.برای انتخاب،فرصت خیلی زیاده،دختر خوب هم کم نیست.دلم نمی خواد اولین کسی که سر راهت قرار گرفت،انتخابت باشه.تازه تو به سختی درس خوندی و زحمت کشیدی تا قبول شدی،حیفه که از درست بمونی!تو بعد از لیسانس هم نباید متوقف بشی،باید فوق لیسانست رو هم بگیری.در حال حاظر لیسانس هم دردی از بچه ها دوا نمی کنه برای شاخص بودن باید یک مرحله بالا ترباشب،دلم نمی خواد روابطت انقدر جدی که پدر و مادرلیلی یا خودش تو رو توی فشار بذارن،می فهمی؟
آرسام لبخندی زد وگفت:مامان تو چراهمیشه نگرانی؟برای هر جریان عادی تو زندگی من نگران بودی. هنوز هم وقتی یادم می افته وادارم کردی برم رشته ریاضی،غصه می خورم.وقتی لیلی و دوستانش رو می بینم که چقدر از درس خواندنشان لذت می برند،حسادت می کنم،حالا که گذشته ولی انقدر برای هر اتفاق ساده نگران نباشید،منم مثل هزاران نفر پسر هم سن و سالم هستم،اگه جای خاله فیروزه بودید چه کار می کردید؟
غمگین نگاهش کردم.این حرفها ازکجا آمده بود؟گفتم:خدا را شکر می کنم که جای فیروزه نیستم،ولی تو هم علی نیستی؛امسال باید کنکور بده ولی عین خیالش نیست،پدر کیوان و فیروزه را درآورده.در ضمن خیلی متاسفم که هنوز فکرمی کنی اگه می رفتی رشته هنر برات بهتر بود.تو عالی گیتار می زنی و به نظر من در همه رشته های موسیقی می تونی موفق بشی،هزاران کلاس وجود داره که می تونه کمکت کنه،اما هیچ کلاسی برای آموزس دروس مهندسی وجود نداره.
آرسام سری تکان داد و گفت:من نمی خوام با شما بحث کنم.حالا از من چه انتظاری داری؟می خوای دیگه بالیلی صحبت نکنم؟
جا خوردم،یعنی اینقدر دیکتاتور به نظر می رسیدم؟نفس بریده گفتم:نه،ولی می خوام حواست رو جمع کنی و خیلی تو روابطت پیش نری که بعدا پشیمون بشی.سرم لبخند موقرانه زد و گفت:چشم،ولی باید بهتون بگم که علاقه و عشق با حساب و کتاب متضاده،ولی سعی می کنم به قول شما خیلی پیش نرم.
وقتی ازجا بلند شدم و از اتاق آرسام بیرون آمدم،بدجوری احساس حماقت می کردم.واقعا هدفم از گفتن این حرفها چه بود؟آن هم به پسری هم سن و سال آرسام،پسری عاقل و فهمیده؟خودم را بدجوری سبک کرده بودم.خودم هم می دانستم روابط عاطفی چیزی نیست که بتوان از پیش آمدنش جلوگیری کرد و در ضمن در سن و سال پسر من،چه چیزی زیباتراز عشق می توانست وجود داشته باشد؟چرا نمی تونستم بگذارم همه چیز سیر طبیعی خودش را طی کند؟چرا فکر می کردم از همه عاقل ترهستم و هر چیزی راباید بگویم؟
تا شب خودم را سرزنش کردم و از آرسام در دلم پوزش خواستم.به خودم نهیب زدم:آذر بس کن!انقدر خودتو داخل همه چیزنکن،انقدر امر و نهی نکن،بس کن.و واقعا سعی خودم را کردم.
پايان فصل بيست و ششم
فصل بیست و هفتم
صبح با صدای قطرات باران که روی سفال های بام فرومی ریخت،از جا
برخاستم.آسمان ازابر سیاه شده بود و رعد و برق گاهی اتاق راروشن می کرد.به
سرعت به طرف پنجره دویدم و به آسمان خشمگین خیره شدم.وای چه هوایی بود...از
اتاق بیرون آمدم و به سمت آشپزخانه رفتم.نانا داشت ظرف ها رامی شست و قوری
و کتری هم روی گاز سرو صدا می کرد.نانا با دیدن من سلام کرد و شیر آب را
بست. قیافه اش گرفته و ناراحت به نظر می رسید و از آن خنده و شادی همیشگی
خبری نبود.پشت میزنشستم و پرسیدم:
_چطوری؟انگار سرحال نیستی.
سری تکان داد و لیوانی چای روی میز کذاشت:نه زیاد،وقتی هوا ابری می شه خیلی
دلم می گیره...
لیوان را گرفتم و گفتم:از وقتی آمدی اینجا تقریبا هر روزهوا ابری بوده ولی
تو اینطوری گرفته نبودی...بگو چی شده؟
نانا بالب لوچه آویزان گفت:هیچی...دیشب بی خواب شده بودم و همه اش به حرف
های شما فکر می کردم....
پرسیدم:خوب نتیجه ای گرفتی؟
سری تکان داد و گفت:نه،خودمم نمی دونم باید چه کار کنم!
لقمه ای نان و پنیر خوردم و با دقت نگاهش کردم.واقعا افکارش مشغول
بود.گفتم:
_تو یک زنگ به مامانت بزن،بعد ببین چی پیش می آد.هان؟
چیزی نگفت.من هم حرفی نزدم.باید به نانا فرصتی می دادم تابا افکارش کنار
بیاید.
لیوان چای را برداشتم و به حال رفتم.دلم برای بهاره تنگ شده بود.بهاره ای
که دیگر سر و زبان قبلش را نداشت.قلبم از فکر مظلومیت و تنهایی بهاره تیر
کشید.من هم باید با افکارم تنها می ماندم و زودتر تکلیف خودم و دیگران
رامعلوم می کردم.دلم برای فرهاد هم می سوخت.او چه گناهی کرده بود؟یاد آرسام
افتادم که پرسید:خوب چرا جواب رد بهش نمی دی؟
واقعا چرا جواب منفی محکمی به فرهاد نمی دادم که او هم تکلیفش روشن
شود.برای من،آن هم دراین موقعیت واقعا خجالت داشت که بازبه زندگی دیگری فکر
کنم.من باید کاری می کردم تااین احساس عذاب وجدان و پشیمانی التیام پیدا
کند و جوری جبران کنم.ولی چه طوری؟مگر گذشته برمی گشت؟صدای در از
جاپراندم.هرچه منتظرماندم تا ناناجلوی در برود،خبری نشد.ناچار از
جابرخاستم.بی توجه به صدای ترق و تروق پاهایم به طرف در رفتم.صدای ریحان از
پشت در بلند شد:سلام خانم مهندس...
از شنیدن صدایش خیلی خوشحال شدم.دلم برایش تنگ شده بود.در را باز کردم و
قطرات باران همراه ریحان به داخل هجوم آورد.صدای ریحان می لرزید:
_وای...در آسمون باز شده سیل می آد.
سرتا پایش خیس شده بود و از روسری اش آب می چکید.با مهربانی دستش را گرفتم:
_وای ریحان تمام جونت خیس شده....بیا یکی ازلباس های منوبپوش.کجا بودی؟
به اطراف نگاهی کرد و آهسته پرسید:اون دختره رفته؟
ابروهایم را بالا بردم.سری تکان داد و گفت:به خدا ازترس اون
جانورنیومدم.ولی بعد با خودم گفتم خانم مهندس چه گناهی داره؟من قول دادم تا
وقتی شمااینجا هستین کمک حالتون باشم،عیبه که زیر قولم بزنم...
خندیدم:خوب کاری کردی اومدی،دلم برات تنگ شده بود.
به اتاق بردمش و یک دست از لباس های خودم را به روی تخت گذاشتم.چند دقیقه
بعد وقتی ریحان از آشپزخانه بیرون آمد،پچ پچ کنان پرسید:این دختره چش
شده؟چرا داره فین فین می کنه؟
آهسته گفتم:هیچی،کاریش نداشته باش.
شانه ای بالاانداخت و گفت:به چشم،نهار چی می خورید؟
لبخند زدم:هر چی دوست داری بپز،ولی اگه غذای محلی باشه خیلی بهتره....
ریحان هم ریز خندید.هیکل چاق و تپلش تکان تکان می خورد:آی به چشم،یه باقلا
قاتق بپزم که حظ کنید.
در حال مطالعه کتاب بودم که نانا ازاتاق بچه ها بیرون آمد.چشمانش قرمز و پف
آلود بود به طرف تلفن رفت و با صدایی گرفته پرسید:خاله آذر اجازه هست یه
تلفن بزنم؟
از جا بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم:آره،حتما.
دلم می خواست درغیاب من راحت صحبت کند و ازمن خجالت نکشد.کنارریحان که داشت
باقالا پوست می کند نشستم و گفتم:کمک نمی خوای؟
سرش رابلند کرد:نه بابا،اینکه دیگه کاری نیست.
پرسیدم:بچه هات چطورن ریحان خانم؟
با این سوال،ریحان شروع کرد به تعریف کردن،اما من گوشم متوجه سالن و نان
بود.صدایش را می شنیدم که گاه گاهی کلماتی با بغض و صدای خفه می گفت،البته
مفهوم نبودولی می شد حدس زد که بامادرش صحبت می کند.چند دقیقه بعد،نانا
جلوی در بود داشت کفش هایش را می پوشید.ریحان پچ پچ کرد:
_کجا داره می ره؟
شانه ای بالا انداختم و با انگشت روی دماغم زدم:هیس!هیچی نگو.بذار بره...
ریحان لبخند زد:آره والله بذار بره،شرش کم بشه.
چیزی نگفتم.به طرف تلفن رفتم و شماره هما را گرفتم.چند دقیقه بعد خودش گوشی
را برداشت.وبا شنیدن صدایم خوشحال گفت:چقدردل به دل راه داره،اتفاقا الان
تو فکرت بودم ومی خواستم بهت زنگ بزنم، چطوری؟
_خوب...تو چطوری؟خسرو و بچه ها خوبن؟
خندید:اِی،همه مون زنده ایم...
با حسرت گفتم:خدا رو شکر.بهاره کجاست؟
رفته مدرسه،امتحان داشت،البته زود برمی گرده.
بغض گلویم را فشرد.طفلک دخترم،پرسیدم:حالش چطوره؟اذیتت که نمی کنه...
هما آه کشید:نه....اصلا ازاون بهاره سابق که زبون دراز و سرتق بود خبری
نیست.بهاره خیلی ساکت وگوشه گیر شده،نه بیرون می ره نه با دوستاش حرف می
زنه فقط در رو روی خودش می بنده و با کتاب و دفتراش سر گرمه...
اشک روی گونه هایم دوید.با صدای خفه گفتم:خیلی خوب،ظهر دوباره زنگ می
زنم.مامان چطوره؟از فیروزه چه خبر؟
_مامان خوبه،فقط پا درد پدرشو درآورده،اونم افسرده شده ازخونه بیرون نمی
آد.دایم رو سجاده نشسته و دعا می کنه.
_برای چی دعا می کنه؟
هما نالید:می گه از خدا می خوام منو ببره،از وقتی که....
حرفش را خورد و من هم چیزی نپرسیدم.می دانستم چه می خواهد بگوید و دلم نمی
خواست بشنوم.هما خودش را جمع کرد و گفت:فیروزه بدنیست.از دست علی دیوونه
شده.پسره پاک خل شده،پاش وکرده تو یه کفش که می خوام برم خارج.فیروزه هم می
گه اینجا که هیچ غلطی نتونستی بکنی،خارج هم نمی تونی.باز اینجا حداقل
ماهستیم زیر بال و پرت رو بگیریم...
بی اختیار گفتم:وای از دست این بچه ها که نمی فهمن چقدربرای پدر و مادراشون
عزیزن....
هماهم آه کشید:آره والله،فکر می کنن آدم دشمن جونشه،همش لجبازی می کنن.نمی
دونن که پدر ومادر اگه چیزی می گن فقط برای خودشونه،نمی دونن که آدم طاقت
ناراحتی وخواری و زاری بچه شو نداره، ولی نمی فهمن.
وقتی ازهما خداحافظی کردم بی اختیار شماره فرهاد را گرفتم.بعد خودم را
سرزنش کردم:«تو که می دونی الان خونه نیست،چرا زنگ می زنی؟می خوای براش
پیغام بذاری؟»در کش و قوس سوال و جواب ذهنم بودم که فرهاد خودش گوشی را
برداشت:بله؟
بی اختیار گفتم:تو خونه ای؟
لحظه ای سکوت شد.بعد صدای ناباورانه و حیرت زده فرهاد بلند شد:آذر؟
_بله،سلام.
_سلام عزیزم،چه عجب یادی از ما کردی!حالت چطوره؟کجایی؟
خندیدم:وای چقدر سوالات پشت سرهم !حالم بد نیست.زنده ام و نفس می کشم،در
ضمن یاد توهستم فقط حوصله ندارم،هنوز تو ویلا هستم.هواهم افتضاحه،انگار
دارن با سطل آب می پاشن.
خندید:خدا رو شکر وگرنه امروز هم می رفتی برای پیاده روی و دیگه تلفن نمی
زدی!
_نمی دونم شاید،تو چطوری؟چطور شد که این ساعت خونه ای؟
نفس عمیقی کشید و گفت:نمی دونم آذر،منم حال و حوصله ندارم.دلم عجیب
گرفته،یه هفته به خودم مرخصی دادم بلکه اوضاع میزون بشه ولی انگار نمی
خوادمیزون بشه.....
غمگین پرسیدم:تو دیگه چرا؟امروز هر جا زنگ می زنم همین حرفها رو می
شنوم.افسردگی،کسالت،بی حوصلگی،چرا؟
خندید،نرم و مخملی:شاید جواب پیش خودت باشه.همه دلتنگ توهستن عزیزم،من یکی
که دلم خیلی برات تنگ شده.آذر،بی طاقت شدم.از تنهایی،ازانتظار خسته
شدم.واقعا خسته شدم.
برای اینکه موضوع بحث را عوض کنم پرسیدم:از سپهر چه خبر؟خبرداری؟
آه کشید:بد نیست.مرتب با هم تلفنی حرف می زنیم.اونجا دانشگاه می ره ولی
اوضاع اونم میزون نیست. دلتنگ ایرانه و دایم می گه به محض اتمام تحصیلاتش
برمی گرده.
خندیدم:خوب اینکه بدنیست.
چیزی نگفت.بعداز چند لحظه سکوت،فرهاد به صدا درآمد:آذر دست از سرزنش خودت
بردار.انقدرتنها نمون و خودت رو سرزنش نکن.تو عالی بودی و هستی!بقیه چیزااز
دست مونو تو خارجه،آذر این بازی رو تموم کن.
دوبره بغض گلویم را گرفت،با صدایی خفه گفتم:دارم سعی خودمومی کنم.....
_من همیشه منتظرت هستم،آذر.
_باشه،سعی خودمو می کنم.
گوشی را گذاشتم و یک دل سیر اشک ریختم.سبک تر شده بودم،وقتی سرم را از روی
دستانم بلندکردم، نانا را دیدم که خیس از باران با صورتی رنگ پریده و
چشمانی خون گرفته نگاهم می کند.به سرعت اشک هایم را پاک کردم وگفتم:تو این
بارون کجا رفتی؟
جواب نداد.لباسهایش به بدنش چسبیده بود و آب از موها و لباسهایش روی زمین
می چکید.زیر پایش موکت لک شده بود.دوباره پرسیدم:
_به مادرت زنگ زدی؟
سرش را به تایید تکان داد وگفت:می رم لباس عوض کنم.
صدای در بلند شد و ریحان فرز و چابک به سمت در دوید.این موقع و در این هوای
بد چه کسی با ما کارداشت؟متعجب و نگران جلوی در رفتم.پستچی بود.ریحان با
دیدنم کنار رفت و گفت:بایدامضا بدین خانم مهندس.
دفتر خیس را امضا کردم و باز یه پاکت مهروموم شده تحویل گرفتم.به محض دیدن
آدرس و دست خط پشت پاکت فهمیدم که بسته از طرف مهدی است.بسته ای مثل
قبلی،اندازه یک کتاب در یک پاکت زرد رنگ.زیرلب گفتم:
_باز چه آشی برام پختی مهدی؟
بسته را از جلوی چشمان کنجکاو ریحان به اتاقم بردم و بازش کردم.باز یک نوار
ویدیو و یک کاغذ تا شده بیرون افتاد.کاغذ را برداشتم وخواندم.
خانم خوشنویس سلام.نمی دانم نامه اولم به دستتان رسید یا نه؟نمی دانم نوار
مهمانی را دیدید یا نه؟نمی دانم آمادگی دیدن این نوار را دارید یا نه؟تا
آخرین لحظه در تردید بودم که این نوار را برایتان بفرستم یا نه؟تمام روز و
بیشتر شب را در این فکرم که چه کاری انجام دهم که کمی از بار گناهم سبک
شود؟تمام روز و شبم به تلخی و پشیمانی می گذرد.می دانم که در دنیا شما تنها
کسی هستید که حالی بدتراز من دارید.فکر می کردم تمام این تلخی و ناامیدی
با نرفتن به دانشگاه تمام می شود.انصراف دادم و خانه نشین شدم،اما حتی سر
سوزنی احساسم بهتر نشد.فکر کردم باید باتمام دوستانم قطع مراوده کنم تا
چیزی به یاد نیاورم،این کارا کردم،تنها شدم و تنهاماندم اما احساسم بهتر
نشد.آخرین راهی را که به ذهنم رسید گرفتن این فیلم و فرستادنش برای شما
بود،شاید با دیدن این فیلم و رسیدن پیامی از طرف شما،احساس بهتری پیدا
کنم.در هر حال هر لحظه منتظر جوابی از طرف شما هستم. امید بخشش از جانب
شما،تنها امید من است.
بااحترام مهدی رفیعی
چند لحظه ای به کاغذ در دستانم خیره شدم.بعد نوار ونامه را در کشوی
میزتوالت گذاشتم.فعلا آمادگی دیدن نوار جدیدی را نداشتم.باید آن نوار اولی
را تا به آخر می دیدم،بعد سراغ این یکی می رفتم.هنوز آمادگی صحبت با مهدی
را نداشتم.صدای نانا بلند شد:
_خاله آذر حالتون خوبه؟
به طرفش برگشتم.لباسش را عوض کرده بودو صورتش ازتمیزی برق می زد.گفتم:
_حالم خوبه،تو چطوری؟بیااینجا بشین ببینم،چی شد؟به مامانت چی گفتی،چی
شنیدی؟
به آهستگی جلو آمد و لبه تخت نشست:هیچی زنگ زدم.اتفاقا مامانم خونه
بود.باورش نمی شد که من باشم.من هم باورم نمی شد که مادرم به خاطر من داره
گریه می کنه ولی وقتی فهمید من هستم،زد زیر گریه...
ساکت ماندم تا خودش ادامه دهد.بغض گلویم را گرفته بود.نانا باانگشتانش رو
تختی را بهم می زد، گفت:همش التماس می کردبرگردم خونه،می گفت بابام به
طورکلی از خونه رفته و طناز معتاد شده، مامانم پشیمون شده بود وحالا می
خواست جبران کنه،می گفت به کمک من احتیج داره و از این حرفها...
پرسیدم:حالا چه تصمیمی گرفتی؟
نانا بغض کرده،گفت:نمی دونم.دلم برای مامانم خیلی سوخت.اصلا نپرسید ازدواج
کردم یا نه.کجاهستم چه کار می کنم.فقط و فقط گریه می کرد و گفت،نانا به
خونه برگرد.
دستم را دراز کردم و روی دست سفید ونرمش گذاشتم:خوب اینکه خیلی عالیه
نانا،معلومه مادرت تو این مدت خیلی به تو فکر کرده،بر خلاف اون چه تو
تصورکردی بی خیال نبوده.باید بری و واقعا به مادر وخواهرت کمک کنی.تو می
تونی،فقط و فقط از خدا طلب بخشش کن و دیگه اشتباه نکن.به حرف هیچ کس دیگه
هم گوش نکن و از حرفهای مردم نترس.فقط و فقط از خدا کمک بگیر نانا،این خیلی
مهمه.من هم بهت کمک می کنم.
نانا سرش را بلند کرد وامیدوارانه نگاهم کرد.
_راست می گی خاله آذر؟می ترسیدم که اگه ازتون بخوام باهام در تماس باشید یا
اجازه بدید گاهی بهتون سر بزنم قبول نکنید.اگه برگردید تهران،می شه باز هم
همدیگه رو ببینیم.من خیلی به کمکتون احتیاج دارم.
خم شدم و صمیمانه در آغوشش گرفتم.بدنش بوی بچه ها را می داد.بوی پودر و
آبنبات!
_حتما،حتما عزیزم.من آدرس و شماره تلفن خونه رو بهت می دم،هر وقت دلت خواست
بیا و زنگ بزن. من هر کاری بتونم برات انجام می دم،مخصوصا در مورد ادامه
تحصیلت هر کاری از دستم بربیاد برات انجام می دم.باز هم خوب فکراتو بکن.تو
آزادی تاهر وقت دلت خواست پیش من بمونی ولی مادرت الان بهت احتیاج
داره.....
چند دقیقه ای در همان حال ماندیم،بعد نانا به آرامی خودش را عقب کشید و
پرسید:
_راستی خاله آذر شماهم قراربود برام تعریف کنید چرا از پیش بچه هاتون آمدید
اینجا و این همه تنها زندگی می کنید،گاهی وقتها هم می بینم که گریه می
کنید.وحشتزده به چشمان بی گناهی که کنجکاو به صورتم خیره مانده بود،نگاه
کردم.باشه،برات تعریف می کنم،ولی حالا نه،یک وقت دیگه....
چیزی نگفت و مرا با افکارم تنهاگذاشت.بعد از نهار ریجان رفت و نانا به اتاق
رفت تا بخوابد،من هم شماره هما را گرفتم،می خواستم با دخترم صحبت
کنم،دلتنگش بودم.بعداز چند زنگ خودش گوشی را برداشت.صدایش پرازانتظار و
دلتنگی بود:
_الو؟
_سلام بهاره جون،چطوری؟
ناباورانه گفت:مامان...سلام.تو چطوری؟کی برمی گردی؟
صبرش تمام شده بود و حق هم داشت.شمرده گفتم:به زودی عزیزم،به زودی.حالم هم
بدنیست.اینجا هوا سرد و ابری و بارانی است.امتحانات چطورمی گذره؟
نفسی از روی بی قراری کشید:اِی بد نیست.دلم می خواد زودتراز شر مدرسه رفتن
خلاص بشم.
_این حرفها چیه؟تو تازه باید بری دانشگاه....
بهاره بی قرار و عصبی برگشت:از این حرفها نزن مامان که دیوونه می شم.از
حالا گفته باشم،من اهل دانشگاه رفتن نیستم....
حوصله جنگ و جدل نداشتم،آن هم بهاره که متخصص دفاع و کم کردن روی طرف مقابل
بود.در گوشی گفتم:خیلی خوب در این مورد بعدا بحث می کنیم.مواظب خودت باش.
بهاره جواب داد:چشم!ولی چه حالا چه چند روزبعد جواب من همینه!
گوشی را گذاشتم و بی حوصله روی صندلی نشستم و تاب خوردم.قیژ .....قیژ! قیژ
..... قیژ !به آسمان که خستگی ناپذیر می بارید نگاه کردم:سیاه و
خشمگین،صدای موج ها از دور دست می آمد وحشی و عصبی به ساحل می کوبید.وای که
چقدر دلتنگ بودم.با دیدن نوار ویدیو،از عذاب حدس زدن آخر ماجرا خلاص می
شدم،مطمئن بودم مهدی قصد دارد با فرستادن این نوارها چیزی به من بگوید.یک
جوری حس می کردم با تمام شدن این نوار ویدیو ها تکلیفم یک جوری با خودم
روشن می شود.آن وقت می توانستم به سرخانه و زندگی ام برگردم.به صفحه
تلویزیون خیره شدم.لیلی کنار آرسام نشست و با کمرویی به دوربین گفت:نوبتی
هم باشه نوبت منه....
صدای پشت دوربین خندید:بگو... دیگه نوبت تو شده .....
لیلی خندید:یه آهنگ غمگین از قمیشی بخون....
صدای اعتراض ها بلند شد.قاطی و درهم و برهم:
_اِ....ضد حال نزن لیلی.
_لیلی چقدرباحالی...غمگین هم خوبه.
_آرسام به حرفش گوش نده،امشب شب خوشحالی است،تولدت مبارک بخون.
آرسام لبخند بر لب و خونسرد بی آنکه به حرفهای ضد ونقیض دوستانش گوش
دهد،سیم های گیتارش رانوازش کرد و آن صدای جادویی که مرا سحرمی کرد درآورد.
لحظه ای به لیلی حسودی ام شد.دوربین لحظه ای مهدی را نشان داد که به آرسام
خیره شده بود.ازنگاهش پیدا بودکه چقدربه آرسام یا به قول خودش«سامی
جون»علاقه دارد.جوری نگاهش می کردکه پدری به پسرش نگاه می کرد.مفتخر و
پرغرور!به او هم حسودی ام شد.لبهایم می لرزید و گردوی بزرگ و سفتی که گاهی
در گلویم حس می کردم،ظاهر شده بود.چند لحظه ای آرسام گیتارش را نوازش کرد و
قطعه ای آشناکه خیلی دوست داشتم نواخت.دلم بازبرای پسرم تنگ شد.برای
صدایش،نگاهش،خنده اش...دوباره اشم ها پیدایشان شد.دستهایم انقدر دسته چوبی
صندلی را فشرده بود که درد می کرد.لبهایم را گاز گرفتم که فریاد نزنم.خلایی
که در سینه ام حس می کردم آنقدر بزرگ و دردناک بود که بند بند وجودم فریاد
می کشید.وای بر من و امثال من که انقدر ریزبین و حساس می شویم و زیبایی
های زندگیمان را نمی بینیم و از کنارشان رد می شویم.صدایی از درونم بلند
شد:
_تو بی توجه بودی ،هزاران بار اطرافیانت به توهشدار دادند ،نادر ...هما
،کیوان، فیروزه و از همه بیشتر فرهاد و من!تو حتی به صدای وجدانت هم گوش
نکردی...به روشن بینی صدای درونی خودت هم پشت کردی،حالا هم گوش نمی
کنی.دیگر بس کن!
لبهایم را محکم تر گاز گرفتم و خفه هق هق کردم.صدای آرسام زیبا و رسا می
آمد:
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی تو خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تونمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو توی جنگل نمی تونستی بمونی
دلت و بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که دیگه آدمک نداره
دیگر طاقت نیاوردم و زار زدم.با صدای بلند....
پایان فصل بیست و هفتم
در امتداد نگاه تو