رمان در پایان شب قسمت بیست و یکم
![]()
فصل بيست و هشتم
از وقتی که آرسام و دوستانش را در آن کافی شاپ گرفته بودند،بی جهت به پرو پای پسرم می پیچیدم و تا می خواست جایی برود مخالفت می کردم:
_می خوای بری دوباره بگیرنت؟این دفعه دیگه شلاق و جریمه سنگین داره ها!یک وقت هم می بینی از دانشگاه اخراجت کردن.....من دیگه تحمل نگرانی و ترس و بی خوابی روندارم،آرسام جان!
پسرم سعی می کرد با زبان خوش و خونسردی قانعم کند.البته متوجه عصبانیت و بی قراری اش می شدم و به روی مبارکم نمی آوردم.چندین و چندین بار با هم بحث کرده بودیم.
_مادر من !من هیچ گناهی نداشتم،حالا هم نمی خوام کار بدی بکنم که بترسم.اون موقع که دبیرستانی بودم بهم می گفتی حالا وقته درس خوندنه،هر وقت دانشگاه قبول شدی هر جا خواستی برو و هر کاری دلت خواست بکن،یادت رفته؟یک بار منو گرفتن دیگه از ترسم نباید بیرون برم؟
اما من به هیچ صراطی مستقیم نبودم:من نگران می مونم آرسام جون،یک کمی منو درک کن.
عصبی پایش را روی زمین زد:شما هم منو درک کنید مامان!پس کی نوبت من می شه؟هر وقت می خوام باهاتون حرف بزنم گفتید من و درک کن،پس کی نوبت شما می شه که منو درک کنید؟من از درس خوندن مدام خسته شدم،مثل آدم آهنی می رم دانشگاه و می آم خونه،خوب که چی؟فردا پس فردا هم که باید وارد باز کار و زندگی بشم و باز مسئولیت و کار،اجازه نفس کشیدن بهم نمی ده.پس من چه کارکنم؟
گاهی که دیگر به جان می آمد به حرفم اعتنا نمی کرد و به مهمانی یا گردش با دوستانش می رفت.اما برای رفتن مسافرت،سفت و سخت مقابلش ایستادم:
_نه!من اصلا راضی نیستم با دوستات بری شمال....
_آخه چرا؟حالا که دیگه دانشگاه ها تعطیل شده....
_من کاری به دانشگاه ندارم،نگرانت می مونم.هزار اتفاق ممکنه برات بیفته.اونم با این جاده های پیچ در پیچ شمال....با اون رانندگی افتضاح مهدی....
آرسام غرید:مامان مهدی دست فرمونش حرف نداره،بس کنید این حرف ها رو ،من از دخترها هم کمترم.
فوری بل گرفتم:اِ؟....یعنی با دخترا دارید می رید؟دیگه بدتر...
_چرا؟می ترسید عزیز دردونه تون رو بخورن؟
اخم کردم:نخیر!می ترسم عزیز دوردونه ام اونا رو بخوره.بذارم با چندتا دختر بری مسافرت،بعدم پدر و مادر دختره بیفتن به جونم که ای پسرت اِل کرده و بل کرده و دخترشون رو به ریش پسر ساده و پپه من ببندن؟تو چقدر ساده ای....
آرسام عصبی شده بود.صدایش از خشم می لرزید:بس کنید مامان،شما وقتی غیر منطقی می شید دیگه هر حرفی رو به زبون می آرید.بس کنید.
اما من بس نمی کردم.حتی وقتی مهدی ازم خواهش کرد اجازه بدهم آرسام همراهشان به مسافرت برود، محکم و قاطع گفتم:نه!
و دگر هر چه اصرار کردند از حرفم برنگشتم.آرسام هم ناراحت شد و چند روزی سر سنگین بود.آن روزها فکر می کردم به نفع بچه ام تصمیم می گیرم و این قهر هم دوامی نخواد داشت.ولی بعدا فهمیدم چه فرصت ها و خوشحالی های کوچکی را از پسرم گرفتم.کوچکترین شادی ها و لذت هایش را از او دریغ کردم،و وقتی چند روز بعد،علی همراه دوستانش به چالوس رفت دیگر از شدت ناراحتی گر گرفت و قهر کرد.فیروزه که از رفتار آرسام تعجب کرده بود نگاهی به من انداخت و گفت:چرا آرسام رفت؟مگه من حرف بدی زدم؟
لبخندی عصبی زدم:نه،می خواست با دوستانش بره شمال من نذاشتم حالا که فهمید علی رفته،ناراحت تر شد.
فیروزه لب هایش را جمع کرد:خوب حق داره.تو تا کی می خوای بهش امر و نهی کنی؟ولش کن!شرایط جامعه به اندازه کافی برای جوونها سخت هست تو دیگه بدترش نکن.عرصه رو به این بیچاره تنگ کردی،واسه کنکور پدرش رو درآوردی؛هیچ جا نرو،هیچ کا نکن،فقط بخون،حالا دیگه چی می گی؟چقدر مثل پیرزن ها کنج خونه و وردل تو بشینه...
حق به جانب غریدم:چی می گی فیروزه،صدات از جای گرم در می آدها،هزار بلا ممکنه سرش بیاد.اگه دور از جون تو راه تصادف کنه،چی؟اگه اونجا بگیرنشون چه کار کنم؟
فیروزه پوزخند زد:از تو بعیده آذر،از ترس زلزله زیر سقف نمی خوابی؟اتفاق اگه بخواد بیفته تو خونه هم که باشی می افته.این حرف ها چیه می زنی،مثل کلثوم ننه!
آهسته گفتم:دلش و ندارم.
فیروزه کش وقوسی آمد:با این بهانه ها بچه تو اذیت نکن.این روزا دیگه براش برنمی گرده،فردا پس فردا زیر بار زندگی پدرش درمی آد.بذار حالا که مسئولیت نداره یک کمی نفس بکشه...
اما مرغ من یک پا داشت.بهاره عصیان گر و خشمگین فریاد می زد و آرسام مظلومانه سکوت می کرد. من خودخواه بچه هایم را اسیر ترس ها و نگرانی های بی جایم کرده بودم.
نزدیک عید بود و بچه ها امتحان داشتند که فرهاد تلفن کرد.چند وقتی بودکه ازش بی خبر بودم او هم گرفتار مادرش و دردسر های جدیدش بود و وقت آزاد نداشت.آرسام ترم سوم بود و بهاره سال دوم دبیرستان،من هم سال آخری بود که به مدرسه می رفتم به قول هما دیگر فارغ التحصیل می شدم.با بیست وخردهای سال سابقه،قرار بود که آن سال بازنشسته شوم.فرهاد که زنگ زد مشغول تصحیح اوراق بچه ها بودم.بهاره خواب بود و آرسام کلاس داشت،بنابراین تلفن چندین زنگ زد تا من پیدایش کنم و گوشی را بردارم طول کشید،وقتی گوشی رابرداشتم صدای شاد فرهاد در گوشی پیچید:
_بابا کجایی آذر؟دیگه داشتم قطع می کردم.
خندیدم:بچه ها پخش و پلان،کسی به تلفن محل نمی ذاره،من هم که دیگه ازم گذشته که با زنگ تلفن از جا بپرم و از روی موانع بپرم تا گوشی را بردارم.
فرهاد قهقه زد:حالا این دفعه تلفن با تو کار داشت.هیچم ازت نگذشته،پس من اینجا چه کاره ام؟
با خیالی راحت گفتم:فعلا که گرفتار مادرتی!
برخلاف گذشته که با شنیدن چنین جملاتی آه های جگر سوز می کشید،خندید و سرخوش گفت:برای همین بهت زنگ زدم....الان چند روز دنبال کارای مامان بودم.امروز ویزاش اومد......فقط مونده بیلیطش رو اوکی کنم.
حیران و ناباورانه گفتم:چی؟....
_هیچی،مادرم تصمیم گرفته برهیش خواهرم تا به قل خودش طفلک ازتنهایی در بیاد.فعلا خیالش از بابت تنهایی من راحت شده....
روی مبل نشستم.به این فکر می کردم که دوباره نوبت تصمیم گیری و انتخاب من شده است.کاری سخت که به لطف مادر فرهاد یک سال و خرده ای از فکرش راحت شده بودم.بعد به خودم آمدم:چقدر تو بد جنس شده ای آذر!انگار خوشت می آد این بیچاره رو دنبال خودت بکشونی.....یا رومی روم یا زنگی زنگ به قول آرسام«زومی رنگ» نمی شه.
صدای فرهاد از خیالات بیرون کشیدم:آذر حواست هست؟
پوزش خواهانه گفتم:ببخشید،چی گفتی؟
_هیچی،گفتم دیگه فرصت رو ازدست نمی دم که یه اتفاق دیگه بیفته.
حرفی نزدم.فرهاد پس از مدتی سکوت گفت:چرا ساکتی؟نکنه بازم مهلت می خوایی؟
دلم می خواست بگویم«بله»در عوض حرفی نزدم و فرهاد بازخندید.چند هفته بعد،در تعطیلات عید،سرو کله اش پیدا شد.با یک سبد گل و یک جعبه شیرینی،شیک و سرحال مثل همیشه،نه مثل آن اواخرغمگین و افسرده حال.آرسام به استقبالش رفت و در میان بهت و حیرت من بهاره به جای رفتن به اتاقش سر جایش باقی ماند.آرسام مثل صاحب خانه ای مهمان نواز کنار فرهاد نشست و دوباره گفت:
_خیلی خوش اومدین،از سپهر چه خبر؟
فرهاد لبخند زد:اونم اونجا داره درس می خونه،البته دو،سه سال دیگه بیشتر نمونده،خودش که می گه برمی گرده ولی هیچی معلوم نیست.
بهاره کنجکاو فرهاد را نگاه می کرد ولی حرفی نمی زد.من هم ساکت بودم.فرهاد درباره دانشگاه از آرسام سوالاتی می پرسید و او هم با حوصله تعریف می کرد.درست مثل پدر و پسری صمیمی،با تاریک شدن هوا از جا برخاستم تا شام آمده کنم که با صدای فرهاد متوقف شدم:آذر جان،یک چند لحظه بشین.... من می خواستم باهات صحبت کنم و برم.
گیج گفتم:شام بمون...
_نه مرسی،باید برم جایی.
مات و مبهوت نشستم و فرهاد خجولانه گفت:من چند شال پیش خونه کیوان یک پیشنهادی دادم که جوابش به دلایلی عقب افتاد.امروز اومدم که یک بار دیگه خواسته ام رو مطرح کنم ولی اینبار باجواب بیرون برم.
هیچ کس حرفی نزد.با شصت پایم ریشه های قالی را پس و پیش می کردم،انگار نه انگار کسی حرفی زده و من هم چیزی شنیده ام.اما صدای آرسام از جا پراندم:
_مامان؟....
نگاهش کردم.دست هایش را روی سیه گره کرده بود و مثل پدری که به دختر دم بختش نگاه کند،نگاه کرد:چرا به دکتر جواب نمی دید؟
با صدایی خفه گفتم :چی بگم؟
آرسام خندید:از من می پرسی؟خوب دکتر حق داره،این همه مدت وقت داشتی فکر کنی که چی بگی.... به هرحال یه فکری کردی دیگه....
به بهاره نگاه کردم که ساکت نگاهم می کرد.آهسته گفتم:آخه این جریان مال چند سال پیش بود و اتفاقاتی افتاد که این جواب خود به خود به تعویق افتاد ومن هیچ وقت فرصت مشورت با شما رو پیدا نکردم.
فرهاد به جلو خم شد:نه دیگه آذر،بهانه نیار!من دیگه از انتظار خسته شدم یا آره یا نه!با بچه ها هم الان حرفت رو بزن....اونا هم چند ساله منو می شناسن هر جوابی بخوام بدن،همین الان آماده است.
نگاهی به بچه ها انداختم،هردو سرشان را زیر انداخته بودند.فرهاد رو به بچه ها کرد و گفت:
_بچه هانظر شما چیه؟فکر کنیدمن اینجا نیستم،بدون هیچ ملاحظه ای حرفتون رو بزنید.یک کمی هم به من حق بدید که این همه اصرار دارم همین امروز تکلیفم روشن بشه.دیگه تحمل انتظار و پادرهوا موندن ندارم.
آرسام دستش را از روی صورتش برداشت ونگاهی به جانب من انداخت:
_من که حرفی ندارم.همون موقع هم مخالف این قضیه نبودم.به نظر من فقط و فقط مامان باید سبک سنگین کنه و جواب بده.چون ماامروز هستیم و فردا می ریم سراغ زندگی خودمون،اونه که باید با تنهایی کنار بیاد.
وقتی آرسام ساکت شد همه نگاه ها متوجه بهاره شد.بهاره وقتی دید همه منتظر هستند تا او حرفی بزند شانه ای بالا انداخت و گفت:من هیچ حرفی ندارم.
فرهاد امیدوارنگاهی به سمت من انداخت و گفت:
_خوب دیگه آذر بهانه بچه ها رو نیار،سپهر هم که یادته موقع رفتن چی گفت.حالا خودت چه جوابی داری؟
دهنم خشک شده بود.می دانستم چه بگویم،فرهاد بد جایی گیرم انداخته بود.
من من کنان گفتم:والله چی بگم؟
فرهاد به صدا درآمد:وای!
آرسام قهقه زد:یک حاجی بود و یک گربه داشت،گربه رو خیلی دوست می داشت گوشتی خرید طاقچه گذاشت،گربه پرید گوشته رو خورد،حاجی گرفت گربه رو کشت!رو سنگ قبراون نوشت یک حاجی بود و یه گربه داشت....
علی رغم میلم خندیدم:بس کن آرسام!دیگه اینطوری هم نیست.
فرهاد خندان گفت:دقیقا همینطوره،باید بچه ها بگن،حالا که بچه ها گفتن والله چی بگم،دوباره باید بپرسم باید بچه ها جواب بدن و بگیر و برو تا آخر.به قول سامی یک حاجی بود و یک گربه داشت.
آرسام از جا برخاست و جعبه شیرینی را باز کرد و گفت:
_بابا اگه الان چند ساله جواب رد نشنیدی،ازراه استنتاج به جواب مثبت برس دیگه....
فرهاد یه شیرینی برداشت و گفت:آی گفتی!منتها عیب کار من اینجاست که من خر از رشته ریاضی سر درنمی آرم ونمی دونم استنتاج چیه؟
چند دقیقه بعد آرسام و بهاره تنهایمان گذاشتند تا حرفهایمان را بزنیم.درست مثل دخترهای دم بخت خجالت می کشیدم وحس می کردم قلبم توی گلویم می تپد.بیشتر فرهاد حرف می زدومن گوش می کردم.قرار شد چند ماه بعد یه جشن مختصر و خصوصی بگیریم و در یک محضربه سادگی عقد کنیم. تصمیم گرفتیم فرهاد خانه اش را اجاره بدهد و تا بازگشت سپهرفعلا پیش ما بیاید،چون دلم نمی خواست بچه ها احساس کنند به خانه فرهاد برده شده اند و غریبی کنند.فرهاد به سادگی حرف هایم را قبول کرد و مدتی درباره مسایل دیگر که ا ازدواجمان خواه نا خواه پیش می آمد صحبت کردیم.قرار شد فرهاد چیزی به کسی نگوید،تا خودم در زمان مناسب به فامیل خبر بدهم.بچه ها هم به فرصت احتیاج داشتند تا این قضیه را برای خودشان حل کنند آن شب از هیجان خوابم نبرد.بعد از مدتها باز با نادردرد دل کردم و از او خواستم مرادرک کند.از تنهایی و بی همدمی خسته شده بودم،آرسام حق داشت؛خواه نا خواه بچه ها به دنبال زندگیشان می رفتند و من تنها می ماندم.فرهاد هم مردبدی نبود.او هم آدم تنهایی بود که به دنبال همدم و مونس می گشت وگرنه به قول خودش در این سال ها به خوبی از پس کارهای خانه اش برمی آمد.تا صبح فکر کردم چطور به مادر و هما و کیوان خبربدهم؟مردم چه می گفتند،همکارانم چه فکری می کردند،بعد سعی کردم آرام بگیرم و فکرهای بی خودی نکنم.اصل کاری ها در مورد این ازدواج حرفی نداشتند مردم چه می خواستندبگویند؟حتی دیگراحساس نمی کردم دارم به نادر خیانت می کنم.در غیاب او وظیفه ام را به نحو احسنت انجام داده بودم.حالا دیگر نوبت خودم بود.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم.شوقی گنگ زیر پوستم دوید و باعث شد بی دلیل لبخند بزنم.قرار بود بعدازظهربافرهاد دنبال کارهایمان برویم.تصمیم گرفتم به اولین نفری که این خبررا می دهم مادرم باشد.چشمان مادرم همیشه بانگرانی به زندگی من دوخته شده بود و اطمینان داشتم از اینکه به قول خودش سرو سامانی می گیرم،شاد می شود.آرسام صبح زود با مهدی به اسکی رفته بودند،اینباربهاره را هم همراهشان برده بودند.تازگی ها رفاقت و صمیمیت عجیبی بین بهاره و آرسام ایجاد شده بود ومی دیدم که ساعتها در اتاقشان با هم صحبت می کردند و در کمال حیرت،بهاره به حرف های آرسام گوش می داد.
گوشی را برداشتم و شماره خانه پدری ام را گرفتم.بعد از چند زنگ مادرم گوشی رابرداشت.وقتی سلام و احوالپرسی هایمان تمام شدگفتم:
_می خواستم خبری بهتون بدم.....
مادر با خستگی آشکاری در صدایش گفت:خیر باشه...
لبخند زدم:خیره....
ولی همان لحظه هم می توانستم صدای قلبم را بشنوم که در گوش هایم می تپید.دهنم خشک شده بود و نمی دانستم چه باید بگویم.مثل دختری خطا کار در مقابل مادرش،احساس خجالت می کردم.صدای مادرم بلند شد:پس بگو آذر،نیمه جون شدم.
نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم با یک جمله همه چیز را بگویم و راحت شوم:
_مامان من می خوام ازدواج کنم....
لحظه ای صدایی نیامد.به خودم لعنت فرستادم که انقدر احمقانه خبر دادم.مبادا پیرزن سکته کرده باشد؟ چندبار صدایش کردم،عاقبت صدایش را شنیدم:
_خدا رو شکر مادر،سجده شکربه جا آوردم.
قلبم از شادی پر شد.صدایش می لرزیدو هیجان داشت:حالا کی هست؟
خندیدم:همون خواستگاردو سه سال پیش،همسایه کیوان یادته؟دکتر مقتدر؟
صدایش پراز شادی شد.انگار خیالش راحت شده بودکه خیال ازدواج با یک دزد و قاتل سابقه دار را ندارم:آره،آره،یادم هست.مرد خوب و نازنینی بود.
خنده ام گرفت.اینکه می گویند هرچقدر بزرگ شده باشی بازبچه پدر ومادرت هستی،راست می گویند.با خبر دادن همادرم کارم راحت شد،چون دل کوچکش طاقت رازداری نداشت و به سرعت هما و کیوان را خبر کرده بودو من فقط تایید کننده خبر بودم.بعدازظهر با فرهاد که بی خودی می خندید و مرا عصبی می کرد بیرون رفتیم،فرهاد اصرارداشت همان روز حلقه بخریم تا خیالش راحت شود.جلوی یکی از لوکس ترین مراکز تجاری پارک کرد و من با ابروهای بالا رفته از تعجب گفتم:می خوای از اینجا طلا بخری؟
بی قید گفت:خوب آره.
نگاهش کردم بلکه متوجه شوم شوخی می کند یا راست می کوید.ولی قیافه اش نشان می داد که جدی است.گفتم:می دونی اینجا چقدر گرون می فروشن؟
فرهاد دستم را گرفت:بیا...عوضش شیک ترین چیزها رو داره.دیگه ازمن گذشته بخوام خرید ارزون بکنم تا پولم جمع بشه،الان پول دارم و دلم نمی خواد بعداز مرگم یه قرون باقی بذارم.بیا....
چند وقت پیش با بهاره آنجا رفته بودیم و اتفاقا با حوصله ویترین طلا فروشی های لوکس و شیکش را نگاه کرده بودیم،یک حلقه برلیان و طلای سفید ساده و زیبا چشم مرا گرفته بود و یک دستبند طلا و فیروزه چشم بهاره را.همانطور که ویترین ها را نگاه می کردیم برای فرهاد تعریف کردم که من و بهاره از چه چیزهایی در طلا فروشی خوشمان آمده و چقدردر موردش شوخی کرده بودیم.در نهایت بهاره گفته بود:حیف که دسته چکم خونه جامونده وگرنه دستبند رو می خریدم.وهردوخنده کنان از ویترین درخشان دور شده بودیم.حالا با فرهاد پشت ویترین بودیم.حلقه ای که پسندیده بودم هنوز پشت ویترین بود و وقتی به فرهاد نشانش دادم،سلیقه ام راتاییدکرد.بعد پرسید:بهاره از کدوم دستبند خوشش اومده بود؟
دستبند را نشانش دادم.بعد حلقه ای برای فرهاد انتخاب کردیم و فرهادبه سادگی هر سه تکه طلا خرید، وقتی از مغازه بیرون آمدیم،نتوانستم جلوی زبانم را بگیریم و گفتم:
_دستبند رو برای چی خریدی؟
_برای بهاره.
باخرید یک سرویس ساده و شیک و یک آویز الله برای آرسام،خریدمان تمام شد.شام هم در رستورانی همان حوالی خوردیم و من پس از سالها باز احساس کردم زنده ام و نفس می کشم.وقتی احساسم را به فرهاد گفتم:خندید:دقیقا من هم به این موضوع فکر می کردم.خیلی وقت بود که از خرید و غذا خوردن تو یک رستوران،انقدرلذت نبرده بودم.
شب وقتی به خانه برگشتیم فرهاد در ماشین و بست و همراه من به داخل خانه آمد.آرسام و بهاره با صورت های برنزه شده و دماغ های قرمز از آفتاب جلوی تلویزون ولو شده بودند و فیلم نگاه می کردند. بادیدن من و فرهاد خودشان را جمع و جور کردند و آرسام با عجله لباس های پخش و پلا درهمه جارا جمع کرد.فرهاد روی مبل نشست و گفت:بیا بشین آرسام....می خوام زود برم.بیا...
وقتی آرسام هم نشست بسته ای کادو پیچ به دست بهاره و بسته ای به آرسام داد و خنده کنان گفت: این هم حلقه های من ومادرتون....
بهاره نگاهی به حلقه انداخت و لبخند توطئه آمیزی به من زد«یعنی این همان حلقه ای بودکه با هم دیده بودیم!»ولی وقتی بسته متعلق به خودش را بازکرد و دستبند ظریف و زیبا را دید دهانش ازتعجب باز ماند.آرسام که تشکر می کرد بهاره تازه یادش افتاد که تشکرکند.فرهاد در پاسخ بهاره لبخند زدو گفت:این قابل تو رونداره عزیزم،من ممنون تو هستم که به من اجازه دادی،تا مزه دختردر شدن رو بچشم.
و با این حرف بهاره به راستی خلع سلاح شد.
پايان فصل بيست و هشتم
فصل بیست و نهم
و بعد فاجعه اتفاق افتاد.اواخر بهار بود و دیگر تمام مقدمات مهمانی کوچکمان حاظر و آماده شده بود.
سپهر هم تلفنی با من صحبت کرده بود و از اینکه سرانجام پدرش از تنهایی در می آمد،ابراز خوشحالی کرد و قول داد که به محض اتمام تحصیلاتش به جمع خانواده جدیدش بپیودند.آخرین جلسات کلاس های دانشگاه بود و آرسام یکی در میان در کلاسها شرکت می کرد.بهاره هم امتحان داشت و سخت مشغول درس خواندن بود.با فرهاد قرار گذاشته بودیم بعد از امتحان بهاره،مراسم ساده و خصوصی مان را برپا کنیم.آن روز تنها در خانه بودم و سعی می کردم یک لباس ساده و شیک از روی مدل های لباس که هما برایم آورده بود،انتخاب کنم.بهاره امتحان داشت و آرسام صبح همراه مهدی به دانشگاه رفته بود.چند روزی بود که ماشینش خراب شده بود و مهدی دنبالش می آمد.بعداز ظهر قرار بود آرسام همراه فرهاد برای خرید کت و شلوار بروند.شب قبل در مورد این که هیچ کدام لباس به درد بخور ندارند،کلی خندیده بودند.بهاره هم می خواست همراه لادن و لیدا و هما به خرید برود.در دنیای خودم بودم و برای هزارمین بار مجله را ورق می زدم و با خودم فکر می کردم:دیگه این کارها از من بعیده و با این سن و سال باید برای عروسی پسرم لباس بدوزم و از این فکر خنده ام گرفت.وای اگر لیلی می فهمید مادر آرسام تازه عروس است،چقدر بد می شد و می خندید.در فکرو خیال های خودم غرق بودم که تلفن زنگ زد.حتما فرهاد بود.روزی ده بارزنگ می زد و چیزی که ناگهان به ذهنش رسیده بود با ذوق و شوق بچه ها برایم تعریف می کرد.باخنده گوشی رابرداشتم و بی اختیار گفتم:بگو،گوش می کنم.
اما صدای گرفته و خش دار کیوان در گوشی پیچید:آذر منم کیوان....
صدای گریه ای در پس زمینه صدایش به گوش می رسید و ناگهان قلبم فرو ریخت.انگار متوجه شومی خبری که می خواست بدهد،شده بودم.پاهایم لرزید و روی مبل افتادم،صدایم به سختی در آمد:چی شده کیوان؟
صدایش لرزه برداشت:لباستو بپوش،دارم می آم دنبالت.چیزی نشده نگران نباش....
بی اختیار به یاد سال ها پیش افتادم.انگار صدای نادر را می شنیدم که با گریه می گفت:
_آماده باش دارم می آم دنبالت.
فریاد کشیدم:چی شده کیوان؟من طاقت ندارم.چی شده؟
صدای گریه در پس زمینه شبیه ناله شده بود.مثل گربه ای که برخلاف خواب موهایش نوازش شده باشد جیغ کشیدم:مامان؟
کیوان هق هق کرد:نه آذر،طوری نشده،خون به جیگرم نکن....
بی طاقت فریاد زدم:پس چی شده؟چرا داری گریه می کنی؟
ناگهان صدای پس زمینه را شناختم.فیروزه بود.فیروزه چرا داره گریه می کنه؟
کیوان با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:هیچی نشده،فیروزه شلوغش کرده....آرسام با دوستش تصادف....
بقیه جمله اش را نشنیدم.صدای کیوان انگار از ته دریامی آمد.انگار اصلا کسی بهم زنگ نزده بود و من هم چیزی نشنیده بودم.گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم.چشمانم همه چیز را تار و دوتا می دید.دست و پایم به شدت می لرزید اما مغزم ساز دیگری می زد.حرفهای کیوان را اصلا باور نکرده بودم.اصلا باورم نمی شد تلفن زنگ زده و من گوشی را برداشته ام.انگار همه چیز یک کابوس زشت بود.پس چرا بدنم می لرزید؟پس چرا دهنم خشک و بدمزه شده بود؟انقدر نشستم تا صدای زنگ بلند شد.خنده ام گرفت. این هم قسمتی ازکابوس بود.کی اول صبح با من کارداشت؟اصلا صبح بود یا ظهر؟شاید بعدازظهر بود؟ صدای زنگ تند تند در خانه می پیچید.انگار گوش هایم زنگ میزد.بعد بهاره در را با شدت باز کرد.تمام صورتش غرق اشک بود.انگار از زیردوش بیرون آمده باشد.کیوان دنبالش می دوید.با دیدن من هر دو جلو دویدند.کیوان شانه هایم را گرفت و تکانم داد:
_آذر؟آذر؟...حالت خوبه؟
بهاره هم جیغ می زد:مامان!.....مامان صدامو می شنوی؟
بعد چیزی محکم به صورتم خورد که بعدا فهمیدم دست کیوان بود.گفتم:آخ!و زدم زیرگریه،گریه ای که دیگر بند نیامد.بهاره برایم مانتو و روسری آورد و مثل مادری به تن بچه اش که حالا من بودم کرد.بعد هر سه مثل آدم های مست تلو تلو خوران سوارماشین شدیم.بهاره مدام جیغ می زد:سامی،سامی چی شده؟
بعد کیوان را سوال پیچ می کرد.کیوان برای صدمین بار جلوی بیمارستان گفت:
_حدود ساعت ده از بیمارستان تماس گرفتن،من هنوز خونه بودم.گفتن آرسام خوشنویس رو می شناسم، من هم جواب مثبت دادم،گفتم دایی ش هستم.بعد گفتن خودتون رو برسونید،تصادف کردن و آوردنش اینجا...آدرس رو گرفتم و به شماها خبر دادم.
جلوی اطلاعات بیمارستان،دلم می خواست جیغ بکشم و از مسئول اطلاعات که زنی تر و تمیز و خوش قیافه بود بخواهم،تلفن را قطع کندو جواب ما رابدهد.سرانجام کیوان بی طاقت گفت:خانم ما همراه آرسام خوشنویس هستیم،تصادف کرده صبح آوردنش اینجا...
زن دستش را روی گوشی گذاشت و گفت:طبقه دوم، CCU
سر کیوان داد زدم:سر بچه ام چه بلایی آمده که بردنش CCU ؟تو که گفتی چیز مهمی نیست؟
انگار تقصیر کیوان باشد.برادرم صبورانه دستم را گرفت وگفت:بیا،داد نزن آذر،هر مصدوم تصادفی رو اول می برن CCUتا رفع خطر بشه،انقدر جیغ نکش.
چنان پله ها را بالا می دویدم انگار هرچه سریع تر ومحکم تر بدوم آرسام حالش بهتر می شود.اصلا نمی دانستم چه بلایی سر پسرم آمده است و همین دیوانه ام می کرد.سرانجام رسیدیم.دکتری قد بلند و مسن به استقبالمان آمد،از توضیحاتش چیزی نمی فهمیدم.انگار از سر و بدن آرسام عکس گرفته بودند و آزمایشات اولیه را انجام داده بودند.به خودم فشار آوردم تا بفهمم چه می گوید.
_مصدوم دچار خونریزی مغزی شده و بیهوش است.البته سطح هوشیاریش بدنیست....صداش که می کنیم ناله می کنه معلومه که هوشیاره.....ناراحت نباشید به خدا توکل کنید.انشاءاله به زودی چشم باز می کنه.
نفس زنان پرسیدم:دکتر جای دیگرش صدمه نخورده....
دکتر به سمت من برگشت،انگار شنیدن این سوال برایش خیلی دور از ذهن بود.سری تکان داد و گفت: هیچ شکستگی و جراحتی دیده نشده.فقط بر اثر ضربه جمجمه ترک برداشته و مغز خونریزی داخلی داده....
کیوان گریان پرسید:تا کی معلوم می شه بهوش میآد یا نه؟
دکتر شانه ای بالا انداخت:این دیگه دست ما نیست.ممکنه دو روز دیگه به هوش بیاد،ممکنه به هفته و ماه برسه.هیچ معلومنیست.
روی صندلی سفید و سرد ولو شدم.پاهایم طاقت وزن بدنم رانداشت.اشک هام بی اخیار ازچشم هایم سرازیر می شدند،گفتم:می شه ببینمش.....
دکتر اخم کرد:فقط چند لحظه از پشت شیشه....
از پشت شیشه ای کدر به اتاق مربع و کوچکی ل زدم که در وسطش روی تختی پسر عزیز و خوبم به آرامی خوابیده بود.سینه اش برهنه بود و یکسری دستگاه و لوله به بدنش وصل بود.دور چشمانش حلقه کبودی دیده می شد که احتمالا از شدت ضربه ایجاد شده بود.در ساعتها بعدی گیج ومنگ بودم،دسته دسته دوستان و آشنایان به دیدن آرسام می آمدند و ابراز هم دردی می کردند.فرهاد ازوقتی با خبر شده بود،از کنارم تکان نخورده بودو به زور وادارم می کرد چیزی بخورم.بهاره هم حالش بهتر ازمن نبود.دایم زیر لب چیز هایی می گفت و اشک می ریخت.همکارانم،دوستانم و دوستان آرسام هر لحظه می آمدند و می رفتند حتی مادرم هم با آن پاهای دردناکش می آمد.اشک نمی ریخت ولی حالش همه را به گریه می انداخت.بی اختیار از همه می پرسیدم:چه کار کنم؟چه کار کنم؟
سرانجام دکتر آمد و از عیادت کنندگان خواست بیمارستان را ترک کنند تا آرامش بخش بهم نخورد.جلو رفتم و گفتم:چی شد دکتر؟وضعش چطوره؟
سری تکان داد:تغییری نکرده،سطح هوشیاری در همون حد باقی مونده و ما فعلا دست نگه داشتیم تا ببینیم چی پیش می آد.
به طرف فرهاد برگشتم،چیز های تخصصی می پرسید که من نمی فهمیدم.بی صبر پرسیدم:
_چی می گی؟چی شده؟به من هم بگو....
فرهاد به طرفم برگشت.دستانم را گرفت و گفت:ناراحت نباش من همه چیز رو برات توضیح می دم.آروم باش.
وقتی فرهاد و دکتر حرفهایشان تمام شد،کیوان جلو آمد و به فرهاد گفت:
_فرهادمن می تونم حدود پونصد میلیون جور کنم،به نظرت بهتر نیست سامی رو به خارج منتقل کنیم یا به یک بیمارستان مجهزتر ببریم؟
بعد با بغض نگاهی به من کرد وگفت:حاظرم تمام زندگیم و بفروشم ولی آرسام چشماش رو باز کنه...
و به گریه افتاد.می دانستم راست می گوید،فرهاد با ملایمت گفت:
_تو این وضع بهتره آرسام رو کمترتکون بدیم.در ضمن این بیمارستان در این موارد خیلی مجهز و پیشرفته است ودکتر برازنده در این کار یکی ازبهترین هاست.بعد رو به من کرد و گفت:کما سطوح مختلفی داره،و با چند مورد سنجیده می شه،باز و بسته شدن چشم ها،حرف زدن و عکس العمل های بدن نسبت به تحریک که چندین حالت مختلف داره،هر کدام از این موار امتیاز خاصی داره که در نهایت با هم جمع می شه و یک عدد به ما می ده که سطح هوشیاری و درجه کما را مشخص می کنه.طبق گفته دکتربرازنده وضع آرسام بد نیست.سطح هوشیاری آرسام الان هشته....
بی طاقت پرسیدم:یعنی چی؟
فرهاد مکثی کرد و گفت:سامی الان چشماشو بازنمی کنه ولی ناله می کنه و به تحریک درد جواب می ده و دست و پاشوحرکت می ده،سطح هوشیاریش هشته که بد نیست.
آن شب در بیمارستان راه رفتم و با خدا رازو نیاز کردم.اشک ریختم،با آرسام از پشت آن شیشه لعنتی کدر حرف زدم.هما،بهاره را به زور همراه خودش برده بود ولی فیروزه و کیوان و فرهاد تا صبح با منو همراه من بودند.صبح زود وقتی کیوان و فرهاد رفتند تا لیوانی چای بگیرند،لیلی آمد.همراهش دو پسر و سه دختر آمده بودند.دختران مانتو های بلند و روشن و شال های سفید داشتند و پسران بلوزهای سفید و شلوارهای روشن که دقیق یادم نیست که چه رنگی بود.همه به سمت من آمدند انگار من مسئول اتفاقی بودم که برای آرسام پیش آمده بود.لیلی مرا در آغوش گرفت و با صدایی ضعیف از حال آرسام پرسید.با بغضی که در گلویم گره خورده بود گفتم:هیچ تغییری نکرده.....شاید امروز عملش کنن.
دختر و پسرهای جوان سر به زیرانداختند.لیلی باز گفت:باورم نمی شه...
سرم را تکان دادم ولی حرفی نزدم.چیزی نداشتم بگویم،چون خودم هم باور نداشتم.لیلی نیم چرخی زد و به دوستانش نگاهی انداخت بعد رو کرد به من،ما از امشب برای آرسام دعا می کنیم.همه جمع می شیم و براش دعا می کنیم شما هم بیاید.حتما آرامش پیدا می کنید.
از تصوراتی که در مورد این دختر پاک و دوست داشتنی داشتم گریه ام گرفت و شرمنده شدم.لیلی تلفن همراهی به سویم دراز کرد و گفت:این مال یکی از بچه هاست.ازتون خواهش می کنم پیش خودتون نگه دارید تاما بتونیم هر لحظه باهاتون تماس داشته باشیم،در ضمن روی ویبره گذاشتم تا صداش اذیت نکنه.
با تردید تلفن را گرفتم.البته فرهاد وکیوان هر دو تلفن همراه داشتند ولی دوستان آرسام شماره آنها را نداشتند و طبیعی بود که بخواهند از دوستشان خبربگیرند.لیلی باز دستم را در میان دستان نرم و یخ کرده اش گرفت و گفت:
_من بهتون زنگ می زنم و محل جمع شدن بچه ها رو بهتون خبر می دم.....الان همه دوستای سامی پایین هستن،همه نتظرن و همه براش دعا می کنن......
مِن مِن کنان تشکر کردم و قول نیم بندی دادم که در جلساتشان شرکت کنم.وقتی بچه ها رفتند،بهاره و لادن و لیدا همراه هما و خسرو به بیمارستان آمدند.از صورت بهاره پی به حال خرابش بردم.صورتش سفید شده بود.سفید مثل پنیر،پف کرده با پلک های سرخ و ورم کرده.....عصبی دستانش را در هم می پیچاند و با دیدنم به طرفم دوید و نفس زنان پرسید:سامی چطوره؟
شانه ای بالا انداختم.انقدر غصه دار بودم که اصلا دلم نمی خواست حرف بزنم.به جای من،فرهاد با مهربانی و ملایمت جواب بهاره داد:هیچ تغییری نکرده که خودش خبر خوبیه.
بهاره برای اولین بار فرهاد را مخاطب قرار داد:یعنی چی؟اگه تغیر نکرده که بده...اون باید به هوش بیاد.
فرهاد دستانش را دور شانه بهاره حلقه کرد و گفت:همین که حالش بدتر نشده جای شکر داره،معلومه داره مقاومت می کنه.سامی جوان و قوی است و من خیلی دلم روشنه که در مقابل این صدمات مقاومت کنه....
تا بعدازظهر مادر و فیروزه و خانواده خسرو یک سری از دوستان و آشنایان کیوان که تا به حال ندیده بودمشان،به جمع عیادت کنندگان و احوالپرسان آرسام اضافه شده بودند.بعدازظهر وقتی دکتراز اتاق پسرم بیرون آمد،تمام حواسم را جمع کرده بودم تا بفهمم دکتر چه می گوید.دکتر برازنده که متوجه شده بود فرهاد به نوعی همکارش است و سر از اصطلاحات تخصصی و علمی در می آورد بیشتراو را مخاطب قرارمی داد.وقتی از اتاق آرسام بیرون آمد،به نظرم رسید صورت دکتر گرفته است.دست فرهاد را گرفت واز جمعیت فاصله گرفت.نمی فهمیدم چه می گویند ولی از آن دور متوجه صورت فرهاد که با شنیدن حرف های دکتر در هم می رفت،بودم.اطرافیانم با من صحبت می کردند وهر کی به نوعی سعی می کرد دلداری ام دهد،اما تمام حواس من به دکتر و فرهاد بود که آن سوتر داشتند درباره جگر گوشه ام حرف می زدند.مادر فیروزه بادلسوزی تمام داشت برایم تعریف می کرد که چنین اتفاقی پارسال برای یکی از فامیل های شوهرش افتاده بود و پسر جوان بعد از یک هفته به هوش آمده و سلامتی اش را باز یافته بود.در میان صحبت هایش به طرف فرهاد دویدم بااینکه می دانستم چقدر کارم زشت و دوراز ادب است ولی نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم آخرین جمله دکتر را شنیدم:من بهتون پیشنهاد می کنم مادرش رو در جریان واقعیت بگذارید....
قلبم تیر کشید.سینه ام می سخت و شقیقه هایم در حال انفجار بود.با صدایی که از شدت گریه خش دار شده بود پرسیدم:چی شده؟فرهاد دکتر چی گفت؟
بهاره و کیوان و هما هم با شنیدن صدای من دور فرهاد حلقه زدند،همه منتظر چشم به دهان فرهاد دوخته بودیم.فرهاد غمگین جواب داد:عکس العمل های آرسام کمتر شده؛در مقابل درد بدنش رو جمع نمی کنه...
بهاره عجولانه پرسید:یعنی چی؟یعنی چی؟
فرهاد نگاهی به من انداخت و گفت:سطح هوشیاری سامی امروز تقریبا نزدیک هفت بوده....
بی اختیار گفتم:اینکه خیلی خوبه،مگه دیروزنگفتی هوشیاری آرسام هشته؟خوب هفت که بهتره،مگه نه؟
فرهاد سرش را به علامت منفی تکان داد.قلبم ریخت.وحشتزده نگاهش کردم.صدایش انگار از زیرآب می آمد:متاسفانه آذر،هر چی عدد کمتر باشه خطرناک تره....
مثل شیری که پی کرده باشند،محکم روی زانو به زمین خوردم.چشمم سیاهی می رفت بی اختیار نالیدم: نه....
فرهاد به سمتم خم شدو زیر بازوانم را گرفت.صدایش می لرزید:اینطوری نکن آذر،هنوز که چیزی نشده،امیدتو از دست نده.
حال خودم را نمی فهمیدم.احساس می کردم وجودم دارد متلاشی می شود.یاد لبخند معصوم و صبوری اش در مقابل خودم افتادم و جگرم آتش گرفت.تا آن لحظه اصلا به یاد این نیفتادم که با چی تصادف کرده و چه کسی مقصر بوده است؟انگار ناگهان به یاد آورده باشم،با آن صدای گرفته گفتم:مهدی کجاست؟ .... مهدی چی شده؟آرسام تو چه ماشینی بوده،با کی تصادف کردن؟
کیوان کنارم روی نیمکت سرد و آهنی نشست و دست هایم را گرفت.
_مهدی حالش خوبه،جفت پاهاش شکسته ولی به هوشه و حرف می زنه.تو بزرگراه یک ماشین با سرعت پیچیده جلوشون،مهدی برای اینکه به اون نزنه از مسیرف خودش منحرف شده و به حفاظ های اتوبان خورده و چپ کرده،ماشین درست رو طرفی افتاده که سامی نشسته بوده،احتمالا سرش به ستون کنار در خورده....
آه از نهادم بلند شد.زیر لب نالیدم:وای آرسام.....چقدر گفتم مواظب خودت باش!چقدر گفتم رانندگی مهدی بده....وای خدایا!
کیوان بغلم کرد:آذر با خودت اینطوری نکن،اتفاق همیشه می افته.مهدی تقصیری نداشته!باور کن تقصیری نداشته،پلیس اون یکی ماشین و مقصردونسته.اون که بی هوا پیچیده جلوی ماشین مهدی....آذر به خدا جلوی اتفاق و خواست خدا رو نمی شه گرفت.یه کمی تحمل کن،دعا کن،امیدوار باش.
فریاد زدم:چی می گی کیوان؟من چرا انقدر سیاه بختم؟اون از نادر،این هم از پسرم...من دیگه طاقت ندارم.هر کی ندونه تو که می دونی که من چطوری این بچه ها رو دست تنها با خون جگر بزرگ کردم. این انصاف نیست.....به خدا انصاف نیست.
باز همه شروع کردن به دلداری دادن و من احساس تهوع کردم.من فقط باخدا کار داشتم.می خواستم بپرسم چرا این همه بلا فقط سرمن می آد؟چرا مرا این طوری سخت آزمایش می کند؟چه می خواست؟چه چیز باید ثابت می شد؟اینکه بنده ام؟این که حقیرم؟اینکه ضعیف و ناتوانم؟...داد زدم:من همه اینا رو قبول دارم.من عاجزم،من ضعیفم،من یک بنده حقیر و سر پا گناهم،اما گناه پسرم کدومه؟من دیگه طاقت ندارم.....
اطرافیانم اشک هایشان را پاک می کردند و من بی طاقت دلم می خواست لباس هایم را به تنم پاره کنم. من خاک و پست و ناتوان بودم....وای که چقدر پی بردن به عجز و ناتوانی در آن لحظات حساس سخت است.عزیزم،جگر گوشه ام بین مرگ و زندگی دست و پا می زد و من هیچ کاری ازدستم برنمی آمد. چیزی دورن جیبم لرزید و من تازه متوجه تلفن همراه شدم.در گوشی هق هق کردم:بله؟
صدای لیلی مبهوت و غمگین بود:خانم خوشنویس چه خبر؟
_هیچی،یک درجه بدتر از دیروز.....
و چند لحظه به صدای هق هق لیلی گوش دادم.بعد صدایش را شنیدم:
_ما امشب می آییم دنبالتون....اینطوری از بین می رید.بیاید و همراه ما دعا کنید.دلتون آروم می گیره.
چیزی نگفتم او هم بی آنکه حرفی بزند تماس را قطع کرد.به اصرار بهاره و هما و فیروزه بعداز ظهر به خانه رفتم تا کمی استراحت کنم.تقریبا یک شبانه روز بیدار بودم و داشتم از پا در می آمدم.فرهاد مرا رساند،او هم نخوابیده بود و ته ریش درآمده و حلقه های کبود دور چشمش قیافه اش را پیر و خسته نشان می داد.جلوی در خانه گفتم:
_بیا بالا همین جا بگیر بخواب،دوباره تا خونه بری و باز شب بیای دنبال من خسته می شی.
بی حرف و تعارف ماشین را پارک کرد و مستقیم رفت و روی کاناپه بزرگ و راحت جلوی تلویزیون خوابید و بلافاصله بخواب رفت.او هم خسته بود،اما من حال دیگری داشتم.رفتم به اتاق آرسام و در و بستم.بعد بلوزش را که دیروز صبح از تنش درآورده بود برداشتم و به صورتم چسباندم و ضجه زدم. انقدر گریه کردم تا روی تختش از حال رفتم.
پایان فصل بیست و نهم
بانوازش دستی بیدار شدم و فوری یاد آرسام افتادم.از جا پریدم،هوا تاریک شده بود فرهاد کنار تخت آرسام دستم را نوازش می کرد.با دیدنش پرسیدم:
_آرسام چطوره؟
بی حرف در آغوشم کشید و بازوانش را دور بدنم حلقه کرد.چقدر به یک آغوش حمایتگر احتیاج داشتم. چند لحظه ای در همان حال ماندیم تا اینکه من خودم را عقب کشیدم و به یاد آوردم که فرهاد هم از آرسام خبری ندارد چون هردو با هم ازبیمارستان به خانه آمده بودیم.فرهاد به نرمی گفت:حاظر شو بریم.
چند دقیقه بعد هر دو باز در ماشین و درراه بیمارستان بودیم.ازاتفاقی که در خانه و در اتاق پسرم افتاد، هیچ احساس گناه نمی کردم.آغوش فرهاد حمایتگر و دلداری دهنده بود،نه هوس آلودو شهوت ناک!در راه هیچ کدام حرف نزدیم تا رسیدیم.ناصر و فروغ جلوی بیمارستان ایستاده بودند و بادیدن من جلو آمدند.
ناصر بغض آلود و گله مند گفت:آذر این رسمش بود؟
پوزش خواهانه گفتم:تو این و ضعیت اصلا یادم نبود شما رو خبر کنم.
فروغ اشک ریزان در آغوشم کشید و گفت:همه چیز درست می شه.من دوتا گوسفند نذر کردم....
لحظه ای بعد دوباره همه در حال گریه و دعا بودیم.بهاره با دیدن من از جا برخاست.هما و فیروزه و لیلی و دختر و پسر جوان که همراهش بودند جلو آمدند و احوال آرسام را پرسیدند.بعد ازم خواستند همراهشان بروم.فرهاد اشاره کرد که بروم،بی صدا لب زد:من اینجا هستم.
سوار ماشینی شدم که جلوی بیمارستان منتظرمان بود.من و لیلی عقب نشستیم و آن دختر و پسردیگر که اسمشان یادم نمانده بود جلو.درراه هیچکس حرف نمی زد و همه در فکر فرو رفته بودند.من هم به این فکر می کردم که مجلس دعایشان چگونه است؟آیا مثل سفرهای زنان و ختم انعام های مرسومی است که دیده بودم؟و یا مجلسی مختلط است که در آن کسی دعا می خواند و بقیه گوش می دهند؟اما وقتی رسیدیم متوجه اشتباهم شدم.خانه ای کاملا معمولی و بسیار ساده در محله ای متوسط که از حظور دختران و پسرانی هم سن و سال پسرم آکنده بود.اکثر جوان ها لباس های سفید یا رنگ روشن پوشیده بودند و بسیار ساده و بی آلایش بودند.چشم های اغلبشان اشک آلود و قیافه شان گرفته بود.باورم نمی شد همه این آدم ها برای پسر من اینجا جمع شده باشند،ولی وقتی داخل رفتم متوجه شدم همگی به خاطر آرسام و دعا برای بهبودی او به آنجا آمده اند و گویا شب گذشته هم به همین صورت دور هم بودند.کسانی با من سلام و احوالپرسی می کردند که اصلا نمی شناختمشان و لیلی به عنوان راهنما تند تند معرفی شان می کرد.یک سری اسامی غیر آشنا که اصلا به یادم نمی ماند.گوشه ای روی زمین نشستم.همه گرداگرد هم روی زمین نشسته بودند.بعضی از پسرها قیافه دراویش راداشتند،موهاو ریش های بلند اما بی نهایت ساده با صورت هایی پاک و عارفانه.دخترها همه بدون آرایش و زینت به سادگی دورهم نشسته بودند.چند لحظه ای گذشت تا همه ساکت شدند.بعد پسری قدبلند و سفید پوش از میان جمع برخاست و باصدایی بسیار نافذ و تاثیر گذار گفت:
_امشب هم مثل دیشب دورهم جمع شدیم تا برای سامی دعا کنیم.....می دونم همه تون که اینجا هستید یک جوری با سامی آشنائید.....قلب مهربون و روح پاک سامی امشب به دعاهای همه ما احتیاج داره.من نمی دونم خدا چی برای سامی مقدر کرده ولی دعا می کنم هر چه هست،در راحتی و به سرعت برای آرسام پیش بیاد.
از معنای نهفته در جمله اش بر خودلرزیدم.این بچه ها برای چه دعا می کردند؟بهبود آرسام یا....؟
بعد به خودم نهیب زدم:آذر بس کن،ساکت باش.خوب این پسر راست می گه هیچ کس از خواست خدا با خبر نیست.
بعد پسرک سر جایش نشست و از پشت پرده ای کنار دیوار چند دف بیرون آورد و به یکی دونفر از حاظران داد که همه شبیه خودش بودند.ساده و عرفانی!و بعد صحنه ای جلوی چشمم جان گرفت که همان لحظه هم اطمینان داشتم تا آخر عمر یادم نخواهد رفت.صدایی سحر انگیز مثل زمزمه ای شروع شد. کوبش های نرم و آهسته که کم کم تندتر و بلندتر می شد.همان پسر با صدایی آسمانی شروع به زمزمه اشعاری کرد که حدس زدم مال حافظ یا مولانا باشد.شنیدن این موسیقی چیز دیگری بود.حال عجیبی به من دست داد و با نگاهی به اطراف متوجه شدم همه در همان خلسه ای فرو رفته اند که من از پیش آمدش برای خودم تعجب می کردم.بعد صدای دف بلندتر شد.قلبم چنان می زد که می ترسیدم از سینه ام بیرون بزند.چنان خودم را به خدا نزدیک احساس می کردم گویی اگر دستم را دراز کنم خدا را لمس خواهم کرد.بی اختیار اشک می ریختم و خدا را صدامی زدم.در همان حال فکر می کردم کسانی که شنیدن موسیقی را گناه می دادند،آیا هرگز چنین نوایی را شنیده اند؟آیا با نمازو دعا و استغاثه این همه که من به خدا احساس نزدیکی می کنم،به خدا نزدیک شده اند؟
بی اختیار و با صدای بلند از خدا می خواستم به پسرم کمک کتد.از حالم و اطرافم بی خبر بودم و بعدها اصلا به یاد نمی اوردم که آن شب چه گفتم و دیگران چه می کردند.هر چه بود آن صدای نافذ و زیبا بود و آن نوای پر شور که بی اختیار می لرزاند،می شوراند ومی بردت.انقدر فریاد زدم و اشک ریختم که خالی شده بودم اما باز با صدای ضربه ها تکان می خوردم و بعد کم کم صداها فرو نشست و من توانستم به اطرافم نگاهی بیندازم و از دیدن جوان ها در آن حال به خود لرزیدم......هر کس به شکلی در حال راز و نیاز با معبودش بود.چند نفری بر زمین سجده کرده بودند و عده ای دستهایشان را تا جایی که ممکن بود بالای سرشان دراز کرده بودند،اغلب با چشم های بسته چیزهایی زمزمه می کردند.هرکس در حالی بود ولی حال همه یکی بود.وقتی سرانجام موسیقی پایان گرفت احساس سبکی عجیبی می کردم، پسری که در ابتدا صحبت کرده بود با صدای بلند گفت:یا حق!
و همه با صدای بلند تکراکردند:یا حق!
و من باز گریستم.به خاطر خودم و برای پسرم.....صدای پسرک می لرزید:
_یا حق مددی....
باز همه تکرار کردند.پسرک این بار بلند ترفریاد کشیذ:یا علی مولا مدد.......
خودم را دریافتم که همراه پسرک بلند بالا و بقیه جوان ها فریاد می کشم؛یا علی مولا مدد......
وقتی همه از جا برخاستند،من دلم می خواست بخوابم.خسته و کوفته درعین حال سبک شده بودم.لیلی دستم را گرفت.چشمانش به رنگ خون درآمده بود ومن باز شرمنده شدم.در سکوت،در ماشینی که با آن آمده بودم به طرف بیمارستان رفتم.تقریبا نزدیک سپیده صبح بود و صدای اذان می آمد.باز دلم لرزید و اشک هایم سرازیر شد،جلوی در بیمارستان لیلی گفت:ما فردا هم آنجا هستیم،بهتون زنگ می زنم که اگه خواستید بیاییم دنبالتون.
فقط توانستم به سختی بگویم:خیلی ممنون.برای همه چیز ممنونم.
لیلی فقط گفت:یا حق.و رفت.
پله ها را به سرعت بالا دویدم.فیروزه و کیوان جایشان را به خسرو و هما داده بودند.فرهاد روی نیمکت نشسته بود،از چشمانش خستگی می بارید.با دیدن من از جاپرید،قدم هایم را تند کردم:چه خبر؟
_خبری نیست،تغییری نکرده....
به هما نگاه کرم که صورتش از خستگی رنگ پرید و پف آلود بود.دستش را گرفتم:
_تو برو دیگه،خسته شدی.با خسرو برو خونه،من اینجا می مونم.
نگاهی به صورتم انداخت و گفت:تو که از من بدتری آذر،کجا رفتی؟....
وقتی چیزی نگفتم،ادامه داد:ناصرو فروغ هم تازه رفتن،برامون شام آورده بودن.
بعد خسرو را صدا زد:خسرو بیا بریم،صبح دوباره برمی گردیم بچه ها تنهان.
پرسیدم:بهاره کجاست؟
هماکیفش را برداشت:خونه ماست.نگرا نباش.فردا می آرمش،تو هم استراحت کن.مامانم هم چندبار زنگ زد.اگه تونستی بهش یه زنگ بزن،داره خودشو می کشه انقدرنمازهای مختلف و دعا خونده و گریه کرده،کور شده.
چیزی نگفتم،وقتی هما و خسرو رفتند به طرف فرهاد رفتم:تو هم برو خونه،خسته شدی.
چیزی نگفت.دوباره گفتم:فرهاد تعارف نکن،تورودربایستی هم نمون،برو از چشمات معلومه که خسته شدی.
فرهاد دستم را میان دستانش گرفت:چطور بود؟
متوجه منظورش شدم.در مورد مراسم دعا برای آرسام سوال می کرد.گفتم:
_عالی بود.خیلی شگفت انگیز و دور از انتظارم بود.
بعد هر چه دیده بودم برایش تعریف کردم،در پایان داستانم نتوانستم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم: فرهاد فکر می کنی آرسام خوب می شه؟تو رو خدا اگه دکتر چیزی گفته به من بگو،بگو تو چی فکرمی کنی؟
فرهاد دستانم را نوازش کرد:بوجود آوردن انسان بزرگترین خلقته،برای خدا نگه داشتن آرسام هیچ کاری نداره،فقط موضوع اینه که تقدیر چطور رقم می خوره؟هیچ چیزی در دنیا غیر ممکن نیست،حتی اگه دکترا از بهبود بیماری ناامید شده باشن،بهبود اون بیمارغیر ممکن نیست.....
بغض آلود پرسیدم:یعنی دکترا از آرسام قطع امید کردن؟
فرهاد فوری گفت:نه،نه،می گم امیدت رو از دست نده.هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته....معجزه همیشه اتفاق می افته.فقط باید ایمانت رو ازدست ندی،قوی باش.
از پشت شیشه مات به عزیزی که روی تخت دراز کشیده بود خیره شدم.پوستش به نظرم خاکستری شده بود،شایدهم به نظرم اینطور می آمد.چقدر مظلومانه روی تخت افتاده بود.دستگاه ها همچنان به بدنش وصل بودند و سوزن سرم از رگ بازویش غذا به بدن پسر رشید و جوانم می رساند.بی اختیار گفتم: مادرت بمیره که تو رو اینجوری نبینه.پاشوآرسام،پاشو.....هنو ز خیلی کار داری.دانشگاه،ازدواج،زندگی همه و همه پیش روی توست،همه منتظر تو هستن.دوستات دلتنگ تو هستن.اگه بدونی چقدر از ته دل و خالصانه برات دعا می کردن،تو هم دلت می سوخت و چشماتو باز می کردی.....آرسام من دارم می میرم، همه نگرانت هستن....آخه چرا اینجوری شد؟
یاد روزی افتادم که همراه مهدی و لیلی و چند نفر دیگر گرفته بودنش و با ضربه های باتوم پشتش را آش و لاش و سیاه و کبود کرده بودند.بغض مثل گره ای گلویم را گرفت.آخ که نگذاشتند جوانی کنی!وای بر من که از ترس،پسر جوان و پرانرژی م را محدودتر کرده بودم.نالیدم:آرسام....منو ببخش،تو فقط از جات بلند شو به خدا خودم هرچی بخوای در اختیارت می ذارم که تو از زندگی ات لذت ببری؛با تور می فرستمت مسافرت،هرچقدر دلت خواست با دوستات برو مهمونی،برو مسافرت،برو کنسرت....آرسام ازت خواهش می کنم از جات بلند شو.روی منو زمین ننداز مادر!
انقدر گفتم و گفتم تا فرهاد به زور دستم را گرفت و به بوفه بیمارستان کشاند.میل به هیچ چیز نداشتم. اصلا به یاد نداشتم آخرین غذایی که خورده بودم،چه بود؟فکر و ذکرم آرسام بود،بی اختیار با او حرف می زدم و از خدا کمک می خواستم.تلفن همراه فرهاد زنگ زد و از فکر و خیال بیرونم آورد.چند لحظه بعد فرهاد گوشی را به سمت من گرفت:
_آذر،مامانته....
گوشی را گرفتم،حوصله حرف زدن نداشتم.اما مادرم نگران بود:الو؟
صدای غمگین مادرم بلند شد:آذر جون از سامی چه خبر؟
_هیچی....هنوز همونطوریه....
آه کشید:امیدت رو از دست نده مادر جون!خدا کس بی کسونه.....دیشب تا صبح با چندتا از همسایه ها براش ختم قرآن گرفتیم...
بعد صدایش لرزید و شکست:نذر کردم اگه بچه ام پاشد پولی رو که برای مکه رفتن کنار گذاشتم،به مریض هایی که پول برای دوا و درمون ندارن کمک کنم.یک سفره حضرت ابوالفضل هم نذر کردم....
بغض آلود گفتم:خدا کنه مرادتون برآورده بشه....
مادرم گریه کنان گفت:الهی آمین،هر شب از خدا می خوام منو به حال سامی ببره و بذاره این بچه از جاش پاشه.....خدایا دلم را نشکون....
بی طاقت از مادرم خداحافظی کردم.دست و پایم می لرزید،انگار یخ زده بودم.بی آنکه چیزی بخورم برخاستم.فرهاد به سرعت از جا برخاست و گفت:بشین آذر،باید یه چیزی بخوری امروز سومین روزیه که آرسام بستری شده و من ندیدم تو این سه روز چیزی بخوری.
بعد به زور چای شیرین شده را به طرفم گرفت و با چنگال کیک پراز خامه و شکلات را تکه تکه کرد: بشین و بخور.
بی اراده و گیج دوباره نشستم.مثل آدم های مکانیکی چند جرعه چای خوردم و مثل بچه ها در مقابل تکه های کیک که فرهاد به طرفم دراز می کرده بود دهانم را گشودم.چند دقیقه بعد طبق معمول هرروز پشت درهای بخش شلوغ شد.دوستان آرسام،هما و خسرو و بچه ها،فیروزه و کیوان و علی،ناصر و فروغ و پسرها،عده ای از دوستان و همکاران خودم و بهاره عاصی و بی طاقت که یک بند اشک می ریخت و برادرش را صدا می زد،جمع شده بودند.هر چه فیروزه و هما بغلش می کردند و دلداری اش می دادند تاثیر نداشت.اصلا نمی دانستم بقیه امتحاناتش را داده است یا نه؟آن لحظه هیچ چیزی در دنیا برایم اهمیت نداشت به جز پسر دلبندم!حواسم به دکتر بود که چند دقیقه ای بود در اتاق آرسام معطل کرده بود.هر چه از شیشه سرک می کشیدم چیزی نمی دیدم و همین داشت دیوانه ام می کرد.به فرهاد که گوشه ای کنار دیوار چمباتمه زده بود نگاه کردم.این مرد چقدر بی ادعا کمکم می کرد.ساکت و بی هیاه و همراهم بود و فقط به اشکال مختلف دلگرمی ام می داد و به صبردعوتم می کرد.سرانجام دکتر بیرون آمد.فرهاد از جا پرید و ناصر و کیوان و خسرو به دنبال دکتر راه افتادند.من هم دلم می خواست بروم ولی پاهایم اصلا به فرمان مغزم اهمیت نمی داد،نه تنها حرکتی نمی کردند بلکه سست و لرزان سر جایشان مانده بودند.از دور می دیدم با حرف های دکتر،ناصربه گریه افتاد و کیوان به دیوار تکیه داد.فقط فرهاد هنوز سر پا ایستاده بود و چشم به دهان دکتر داشت.دلم می خواست حرف هایشان هیچ وقت تمام نشود چون آن وقت مجبور نبودم بپرسم دکتر چه گفت؟و فرهاد فرصت گفتنش را پیدا نمی کرد....اما همه چیز را پایانی است و حرفهای دکتر هم تمام شد و رفت.بعد فرهاد با قدم های سست و لرزان،پاکشان به طرف من آمد.بهاره جلو دوید،صدایش غریبه و خش دار بود:چی گفت؟دکتر چی گفت؟
برگشتم و به دیوار سفید زل زدم.دلم نمی خواست چیزی بشنوم و نشنیدم.اما سرانجام فرهاد جلو آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت:آذر....
دستم را بلند کردم:هیس!نمی خوام بشنوم....چیزی نگو.
و با این حرف،فرهاد مقاوم و صبور من به گریه افتاد.
در امتداد نگاه تو