فصل سي و يكم
آن شب هم بااینکه دکتر گفته بود آرسام یک درجه بیشتر در کما فرو رفته و اصلا نمی توانند تا پایدار شدن وضعیتش سرش را عمل کنند تا لخته خون را بیرون بکشند،من به مجلس دعای دوستان آرسام که حالا بیشترشان را به نام می شناختم،رفتم.باز مثل دیشب آن حال عجیب و غیرقابل توصیف با شنیدن صدای دف و اشعار مولانا بر من غالب شد.احساس نزدیکی به خدا و از صمیم قلب خواند او و یاری خواستن از او در آن لحظات،تجربه ای بود که بعدها دیگر تکرار نشد و بعیدمی دانم روزی باز آن حال در من ایجاد شود.باز همه برای آرسام دعا کردند ومن مثل بچه ای مدرسه ای که باید به سر کلاس برگردد به بیمارستان برگشتم.فرهاد آن شب نبود چون از پا افتاده بود و کیوان به زوربرده بودش.حدود سپیده صبح بودکه به بیمارستان رسیدم،کسی پشت در اتاق آرسام نبود و دلم برای غریبی پسرم سوخت. اما وقتی نزدیک تر رفتم متوجه شدم کسی پشت در اتاق نشسته است.از پشت نمی دیدم کیست ولی هر که بود از مریض های بیمارستان بود،چون پاهایش درگچ بود.هر چه جلوترمی رفتم،صدی ناله و استغاثه اش واضح تر می شد.چون پشتش به من بود متوجه حظور من نشد.صدایش سوزناک و از ته دل برمی خاست:
_سامی قربونت برم.الهی من بمیرم ه تو به این حال افتادی.سامی همش تقصیر من شد.به خدا قسم اگه از جات بلندشی پیاده تامشهد میرم،سامی....
گرچه ناله بیشترحرفهایش را نامفهوم کرده بود.کلمات بریده بریده ومنقطع به گوش می رسید:
_پسر پاشو...تو رو خدا از جات اشو.به خدا قسم اگه پاشی دیگه پشت فرمون نمی شینم.قول می دم!به خدا قسم نوکریتو می کنم!سامی عزیزم....پاشو!پاشو وگرنه خودمو می کشم!به خدا خودمومی کشم....
صدای فریادش پرستاران را به پشت در کشاند.مهدی بود که با آن پاهای شکسته و در کچ خودش را به پشت در اتاق آرسام رسانده بود.اول نشناختمش،صورتش با ریش و سیبیل چند روزه و زخم ها و کبودی ها عوض شده بود.هیکلش آب رفته و لاغر شده بود.با دیدن من سربه زیرانداخت و هق هق کرد:وای خانم خوشنویس،همش تقصیر من شد.حق دارید هرچی بهم بگید.دلم می خواد بمیرم اما جلوی شما انقدر شرمنده نباشم.وای خانم خوشنویس....
صدای پرستاری قد بلند،با قیافه جدی ساکتش کرد:بس کن....اینجا بخش مراقبت های ویژه است. انقدرداد نزن.اصلا کی به توگفت پاشی بیای اینجا؟مگه دکتر قدغن نکرده بود از جات تکون نخوری؟
بعد از چند لحظه با دو پرستار مرد برگشت و مهدی را با صندلی چرخ دار به اتاقش بردند.اما مهدی همچنان اشک می ریخت و طلب بخشش می کرد.با حالی منقلب و پاهای لرزان پشت در رفتم و از شیشه بخار گرفته به پسرم زل زدم.صورتش رنگ پریده وکمی زرد شده بود.دستگاه ها خستگی ناپذیر بیب بیب می کردند.سرم قطره قطره وارد خونش می شد.زیر لب گفتم:آرسام دوستات سلام رسوندند،دیشبم برای تو دعا می کردن،خواهش می کنم از جات بلند شو.
پرستاری خلوتم را بر هم زد.داخل اتاق پسرم رفت و مایع سرنگی را داخل سرم تزریق کرد.ازفرصت استفاده کردم و وارد اتاق شدم.بوی عجیبی مثل مشت به دماغم خورد.فوری جلو رفتم و دست پسرم و در دست گرفتم.سرد و شل بود.خم شدم و انگشتان دستش را بوسیدم.پرستار حرفی نزد و لی اشاره کرد عجله کنم.دستم را روی پیشانی صاف پسرم گذاشتم.مژه های بلند و مجعدش روی صورت رنگ پریده اش سایه انداخته بود.وای که حاظر بودم هر چه دارم بدهم ولی آن چشم ها بار دیگرباز شوند.پیشانی پسرم را بوسیدم.پرستار باز اشاره کرد.دلم نمی خواست ازپسرم جدا شوم.اما زیر نگاه های منتظر پرستار ناچار شدم اتاق را ترک کنم.روی نیمکت نشستم.و نفهمیم چه وقت خوابم برد.وقتی بیدار شدم. فرهاد رادیدم که کنار دیوار ایستاده و با کیوان وناصر صحبت می کند.فیروزه ازانتهای راهرو با لیوان های چای می آمد.خواستم از جایم بلند شوم اما نمی توانستم.گردم خشک شده بو و دست و پاهایم انگارمال کسی دیگربودند و از من اطات نمی کردند.بهاره از جایی پیدا شد و با دیدن چشم های باز من گفت:سلام مامان،بیدار شدید؟
بعد جلو آمد و به آهستگی شانه هایم را ماساژ داد:حتما بدنتون خشک شده روی این نیمکت،هان؟
چیزی نگفتم.صدایم جایی گم شده بود.بعد فرهاد و کیوان جلوآمدند:چطوری آذر؟
قبل از آنکه بتوانم حرفی بزنم سه مرد سفید پوش که یکی شان دکتر برازنده بود از اتاق آرسام بیرون آمدند.صدایم خود به خود برگشت:چی شده؟
قلبم صدای بدی می داد و قفسه سینه ام تیر می کشید:«چه شده بود؟مبادا پسرم...»
زبانم رامحکم گاز گرفتم.دکتر برازنده جلو آمد و به سلام و احوالچرسی حاضرین جواب داد.بعد رو به من کرد و گفت:خانم خوشنویس،می خواستم اگرامکان داره چند لحظه باهاتون صحبت کنم....البته انگارهنوز صبحانه میل نکردید،هروقت آماده بودید تشریف بیارید اتاق من....
بعد رفت.به سختی ازجایم بلند شدم.همه ساکت نگاهم می کردند انگار چیز عجیبی می دیدند.مانتو و روسری ام چروک و کثیف شده بود و خودم احساس می کردم بدنم بوی بدی می دهد البته جای تعجب نداشت چهار روزبود که حمام نرفته بودم.حمام که جای خود داشت حتی صورتم ا نشسته بودم.صدای هما از جای بلند شد:آذر جون اول یک چیزی بخور.رنگ و روت مثل گچ دیوار شده.....
بی توجه به حرف هایی که اطرافیانم می زدند جلورفتم.بدنم درد می کرد و سرم گیج می رفت.اما باید زودتر بادکتر صحبت می کردم شاید می خواستند پسرم را عمل کنند.شاید....
فرهاد زیر بازویم راگرفت و هر دو با قدم هایی کند و لرزان به طرف اتاق دکتر رفتیم.وقتی داخل شدیم و روی صندلی نشستیم،چند لحظه ای سکوت برقرار شد.صورت دکتربه نظرم خسته و ناراحت بود.اما به خودم نهیب زدم:بس کن!انقدر پیش داوری نکن.تو همیشه مسائل رابرای خودت بزرگ می کنی،حالا می بینی!چرا انقدر می لرزی و می ترسی،دکتر فقط می خواد درباره عمل جراحی آرسام باهات صحبت کنه.شاید هم حال آرسام رو به بهبود رفته و می خواد خوش بهت خبر بده!
سرانجام دکتر به سخن آمد:من خیلی متاسفم که این خبر رو بهتون می دم.پسر شما....
ساکت شد و من ملتهب و دیوانه داد کشیدم:چی شده؟می خواین عملش کنین؟....
دکتر سرش را تکان داد و دستش را به صورتش کشید.صدایش می لرزید:
_نه خانم خوشنویس،متاسفانه پسر شما تو این چند روز حالش برای عمل مساعد نبوده....و امروز با چک کردن علایم حیاتی آرسام با دونفر دیگه از همکارانم به این نتیجه رسیدیم که متاسفانه آرسام دچار مرگ مغزی شده و.....
بی اختیار نیم خیز شدم:نه....
و از حال رفتم.وقتی دوباره چشم باز کردم روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و فرهاد و فیروزه کنارم بودند.جایی از دور صدای ضجه و گریه می آمد.در همان حال گیج و منگ صدای بهاره را تشخیص دادم.تا چشم باز کردم فیروزه،کیوان را صدا زد وکیوان با چشم هایی خون گرفته وارد اتاق شد: آذر وقت تنگه،یک چیزی باید بهت بگم که تا حالا خودمو نگه داشتم تا ببینم چی پیش می آد.... راستش چند ماه پیش سامی ورقه ای پیش من آورد که متعلق به بانک پیوند اعضا بود.سامی برام توضیح داد که با یکی دو نفر ازدوستانش رفتن و اوراقی را پر کردن تا اگرخدایی نکرده سانحه ای براشون پیش آمد،از اعضای بدنشون به بیمارانی که احتیاج به عضو دارن استفاده کنن.بعد گفت دو نفر از نزدیکانش باید این کارت روامضا کنند تا در جریان این خواسته سامی باشن و اگر اتفاق افتاد خبر بدن و من حالا...
برادرم به گریه افتاد. ومن گیج و حیران به فرهاد و فیروزه نگاه کردم.احساس می کردم معده ام مثل دریا موج دارد،جلوی چشمانم پراز ستاره و پروانه شده بود.منگ و کش دار گفتم:
_چی داری می گی؟چی می گی؟
هر سه سرشان را پایین انداختند.روی تخت نیم خیز شدم و بلافاصله افتادم چشمم سیاهی می رفت و سرم به سنگینی یک تکه سرب بود.دلم می خواست بمیرم و این حرف ها را نشنوم.نالیدم:آرسام چرا بااین سن و سال به این چیزا فکر می کردی؟
خدای من!من چه مادری بودم،چه مادری بودم که از تصمیم به این بزرگی بچه ام خبر نداشتم.البته حق با آرسام بود من چنان بی ظرفیت بودم که حتما با خواسته اش مخالفت می کردم و با بحث های فرسایشی که کار همیشگی ام بود،سعی می کردم ازاین کارمنصرفش کنم و چه روح والایی داشت پسرم!چه روح بزگ و بخشنده ای داشت که من از درکش عاجز بودم.بعداز ظهر با اصرار از تخت پایین آمدم،پشت در بخش قیامت بود.اکثرا جوان هایی بودن که در مجالس دعای شبانه دیده بودمشان،تمام افراد فامیل و همکارانم آنجا بودند.بی اختیار فریاد زدم:دیگه همه چیز تموم شده....دیگه برای دعا دیر شده.....
و با دست محکم توی صورتم کوبیدم،فرهاد به سرعت جلو آمد و دست هایم را نگه داشت صدایش نرم و لرزان بود:
_آذر،عزیزم نکن.هنوز امیدی هست....
داد زدم:دروغگو....دروغگو...
و سعی کردم دستانم را آزاد کنم.قلبم تیر می کشید ونفسم بالا نمی آمد.احساس خفگی می کردم و دلم می خواست هیچکس آنجا نباشد،به جز من و پسرم.از ازدحام و گرما در حال خفگی بودم.فرهاد به زور به اتاقی خالی کشاندم و در را بست.هنوزدستهایم را رها نکرده بود.
هق هق کنان گفتم:چطور امیدی هست؟مگه نمی گن پسرم مرده؟پس چرا هنوز تو اون اتاقه....پس چرا هنوز دستگاه بهش وصله؟چرا بهم راستش و نمی گن...
فرهاد همانطور که دستانم را نگه داشته بود گفت:آذر خودتو کنترل کن تا همه چیز رو برات تعریف کنم....اینطوری خودتو از بین می بری،ساکت باش تا بهت بگم.الان دوروزه که تقریبا سطح هوشیاری سامی به سه رسیده،یعنی دیگه به تحریکات و ردر هم عکس العمل نشون نمی ده،ولی امروز متوجه شدن که دستگاه EEG هیچ موجی رونشون نمی ده و تبدیل به یک خط صاف شده....این معنی اش مرگ مغزی است.قلب می زنه ولی مغز مرده...
بی اختیار فریاد زدم:فقط همین؟فقط به این دلیل می گن آرسام من مرده؟
فرهاد دستم را فشرد:نه عزیزم،چندین نشونه دیگه هم اینو ثابت می کنه. ph خونش زیر هفت آمده،مردمک چشماش گشاد شده و به محرک ها جواب نمی ده،خیلی چیزای دیگه هم هست که کتر چک کرده،حتی برای اطمینان دو نفر دکتر با سابقه و با تجربه رو آورده تا آرسام رو ببینن ولی اونا هم تایید کردن....
در این میان پزشکی لاغر و قد بلند وارد اتاق شد و نگاهی به طرفم انداخت:
_خانم خوشنویس؟
بدون آنکه منتظر جواب من باشدادامه داد:من خیلی متاسفم....ولی می خواستم باهاتون صحبت کنم.می دونم که خیلی سخته ولی چاره ای نیست امروز صبح برادرتون به من اطلاع داد که مصدوم قبلا کارت اهدای عضو رو پر کرده و از قبل موافقت کرده که در صورت پیش آمدن اتفاقی،اعضای بدنش برای نیازمندان استفاده بشه.البته ما حال شما رو کاملا درک می کنیم و بازاجازه شما رو می خواهیم.اگر موافقت نکنین ما اقدام به برداشت اعضا نمی کنیم.
حس کردم چاقوی تیزی سینه ام را می شکافد.از درد تا شدم و به نفس نفس افتادم.فرهاد رو به دکتر جوان کرد و پرسید:مگه قرار نیست دو روز صبر کن؟
مرد جوان سر تکان داد:چرا..ولی در صورت موافقت خانم خوشنویس،ما باید مقدمات کارو فراهم کنیم. می دونید که کلیه ها و ریه و....
بقیه حرف هایش را نشنیدم.چه می گفتند؟راجع به اعضای بدن دلبندم حرف می زدند؟فریاد زدم:نه!من اجازه نمی دم بدن بچه ام رو تیکه تیکه کنن.فهمیدین؟
دکتربدون گفتن کلامی اتاق را ترک کرد و من به سختی سعی کردم با وجود،آن چاقوی تیزی که در سینه ام احساس می کردم نفس بکشم.آن شب با تزریق آرامبخش روی یکی از آن تخت های منحوس بیمارستان به خوابرفتم.البته خواب که نه،مُردم.نزدک ظهر بیدار شدم.کسی اطرافم نبود ولی صداهایی مبهم از پشت در می آمد.به دستشویی رفتم و هنگام شستن دستهایم در آینه به زنی خیره شدم که به من نگاه می کرد.وحشتزده دریافتم که آن زن خودم هستم.انگار سالها پیر شده بودم.دو حلقه سیاه زیر چشم ها و دو شیار عمیق کنار بینی ام افتاده بود.گونه هایم فرو رفته و زشت شده بود.یعنی این همه لاغر شده بودم؟ صورتم را شستم و در آینه نگاه کردم:
_کاش من می مردم!
اما خداوند تصمیم دیگری گرفته بود.در را که باز کردم همه به طرفم برگشتند.وای که چقدرقیافه آشنایانم تغییر کرده بود.فرهاد، کیوان ،فیروزه ،ناصر ، فروغ ، هما و بهاره همه مثل خودم لاغر و تکیده و رنگ پریده، با صورت های پف کرده و پلک های سرخ بیرون ایستاده بودند.تامرا دیدند به تکاپو افتادند.کیوان دستم را گرفت وگفت:آذر بیا باهات کار دارم.
و مرا به اتاقی برد که مادرم آنجا دراز کشیده بود.تمام موهای سرش سفید شده بود و رنگ به صورت نداشت.آه که چه درد بی درمانی همه مان را بیچاره کرده بود.کیوان مرا روی صندلی نشاند وگفت:
_آذر،فدات شم الهی ولی آرسام خودش خواسته بود که اعضای بدنش....
دوباره به گریه افتاد و این بار مادرم به حرف آمد:آذر درست نیست به وصیت بی محلی کنی.تو کی هستی که با خواسته خود سامی جون مخالفت می کنی؟اون بچه اون همه با گذشت و بخشنده و مهربون بود،درست نیست که تو مانع این کار خیرش بشی.بذار آخرین ثوابش رو هم ببره....البته اون که دستش کوتاه است ثوابش رو برده ولی نذار عذابش رو تو بکشی....
چیزی نگفتم.کیوان که آرام گرفته بود،گفت:آذر باید زود تصمیم بگیری،فرد آخرین زوره و اگه تو موافقت نکنی تموم دستگاه ها رو خاموش می کنن ودیگه اعضای بدن آرسام به درد کسی نمی خوره.... به خدا آذر خود سامی این طور می خواست.دکتر می گفت دختری در حال مرگه و احتیاج به کلیه داره و گروه خونش و بقیه چیزاش با آرسام هماهنگه،بذار این دختر از مرگ نجات پیدا کنه...
نالیم:پس من چی؟بچه من چی می شه؟اون بمیره که یه نفر دیگه نجات پیدا کنه؟
مادرم آه کشید:برای آرسام دیگه فرقی نمی کنه مادر جون،این تقدیر آرسام بوده،بذار حداقل مادر اون دختر عزادارنشه....در ضمن این خواست خود آرسام بوده آذر جون،تو نباید مخالفت کنی....
بی طاقت اتاق را ترک کردم،هوای بیمارستان خفه کننده بود.در دلم هنوز امیدوار بودم که آرسام واکنشی از خودنشان دهد.او هنوز خیلی جوان بود و من اعتقاد داشتم با نیروی جوانی با مرگ مبارزه می کند.بی اعتنا به ازدحام دوستان وآشنایان از پله ها سرازیر شدم و در حیاط بیمارستن گوشه ای روی پله نشستم. حال عجیبی داشتم.انگار سنگین شده بودم به سختی نفس می کشیدم.لحظه ای بعد فرهاد کنارم بود.با ملایمت گفت:
_من درکت می کنم.آذر،می دونم چقدر ناراحتی و چه حال بدی داری ولی.....
خشمگین با صدایی خفه گفتم:حتما تو هم آمدی درباره اعضای بدن آرسام حرف بزنی؟نمی دونم چرا همه تون انقدر بی رحم شدین؟چطور دلتون می آد بدن آرسام رو تیکه تیکه کنن؟
فرهاد آه کشید.صدایش بم و غمگین بود:آذرواقعیت اینه که این اعضا دیگه به درد سامی نمی خورن و به هر حال پس از مدتی پوسیده می شن.پس چه بهتر همون طور که خودش خواسته،اونا رو به کسی بدیم که بهش احتیاج دارن و زندگی اونارو نجات بدیم.من ازت خواهش می کنم به این آخرین خواسته آرسام عمل کن.
و بلند شد و رفت.جمله آخرش به آتیشم کشید.صدایی از دورنم برخاست.«خوب راست می گه!تو که با خودخواهی درتمام زندگی به این بچه امرو نهی و بکن و نکن کردی،حالا به آخرین خواسته آرسام عمل کن.گوش بده....»
گلوله ای راه گلویم را بست و حالت خفقان عجیبی پیدا کردم.با عزمی راسخ از جا برخاستم و پله ها را بالارفتم.کیوان روی پله نشسته بودو بادیدنم ازجابرخاست ومن قبل از اینکه پشیمان شوم،به سرعت گفتم:
_کیوان به دکتر بگو من برای برداشت اعضا رضایت می دم....
و باز از حال رفتم،صبح وقتی چشم گشودم نیمی از وجودم منتظر شنیدن خبری خوش از وضعیت آرسام بود،اما افسوس که پرستاری به سراغم آمد و اطلاع داد می توانم برای آخرین بار پسرم را ببینم و با اوخداحافظی کنم و بعد وسایل شخصی آرسام را در کیسه ای کوچک تحویلم داد.قبل از من دوستان و افراد نزدیک فامیل که دوست داشتند از آرسام خداحافظی کنند،به دیدنش رفته بودند ولی من اصلا دلم نمی خواست با پسرم خداحافظی کنم چون باور نداشتم که آرسام،چوان برومند من،به آن زودی ترکم کند. برای همین وقتی به اتاقش رفتم و دستش را میان دستانم گرفتم فقط و فقط بااو صحبت کردم و به او دلداری دادم.قول دادم هرگز ترکش نکنم،اما هر چه کردم نتوانستم خودم را راضی به خداحافظی با دلبندم کنم.آخر شب تیم مجهز پزشکی متخصص در پیوند اعضا پسرم را به اتاق عمل منتقل کردند و دو کلیه،قلب،ریه،چشم هاو استخوان های مورد نیاز بیماران نیازمند را برداشتند و هر تکه را به سرعت به طرفی فرستادند.قلب مهربان و رئوف آرسام آخرین عضوی بود که از بدنش خارج گردید و بعد از آن تمام دستگاه ها از بدنش جدا شد و آرسام برای همیشه از پیش ما رفت.
از مراسم تشییع جنازه هیچ صحنه ای به خاطر ندارم چون در تمام مدت چشم هایم را با دستانم پوشانده بودم تا چیزی نبینم.اما صدای ضجه های بهاره و التماس های مادرم که می خواست تن جوان نوه اش را میان خاک ها نگذارند را می شنیدم.صدای مویه وگریه دوستان آرسام تا مدتها کابوس شبانه ام شده بود و جیغ های عصبی هما و فریادهای کیوان در گوشم صدا می کرد.اما فرهاد مظلومانه در کنار بود و بی صدا اشک می ریخت.از آه های جانسوزی که می کشید،می توانستم بفهمم که در چه رنجی است.ناصر با صدای بلند با نادردعوا می کرد،صدایش روحم را می خراشید،فریاد می زد:نادر بی انصاف خودت رفتی، پسرتروهم بردی؟لامذهب نگفتی آذر چه می کشه؟نگفتی ما بیچاره می شیم؟یعنی ما انقدر عرضه نداشتیم که از پسرت مواظبت کنیم؟ای نادر بی انصاف....
دلم می خواست گوش هایم را هم مثل چشمانم می گرفتم اما نمی شد.صدای لادن از جایی بلند شد: حتما اشتباه شده....این سامی نیست.اشتباه شده...
و من دورن خود گریستم.سرانجام پسر جوان مرا که باید برای عروسی اش لباس می دوختیم و برایش کت و شلوار دامادی می خریدیم،کفن پوش به خاک سپردند و باز از من خواستند برای آخرین خداحافظی بر سر خاک بروم.همانطور که چشم هایم را گرفته بودم از ماشین پیاده شدم.کیوان زیر بازویم را گرفته بود.صدای مادرم مثل ناله می آمد:
_ای خدا عدلت رو شکر،من زنده ام و پسر عزیزم جوونم زیر خروارها خاک خوابیده...ای خدا شکرت!
روی خاک سرد و خیس افتادم و در عین حال به این فکر کردم چقدر از بوی گلایول بدم می آید.بویی گس و نامحسوس که از تاج های بزرگ گل بلند می شد.وقتی در ماشین به طرف خانه بر می گشتم احساس می کردم جای چیزی در سینه ام خالی شده است.چشمه اشکهایم خشک شده بود و در طول راه به پسرم و خاطراتی که از او داشتم فکر می کردم،چقدر با خودخواهی هایم اذیتش کرده بودم،حتی از کمترین امکاناتی که داشت اجازه استفاده نداده بودم.چقدربهش فشار آورده بودم و او چقدر خوب بود،مرا درک می کرد و احترامم را حفظ کرده بود.وای برمن!دیو پشیمانی داشت نابودم می کرد.ای کاش یک فرصت دیگر بهم داده می شد!ولی افسوس که همه چیز پایان گرفته بود.مصیبت و فاجعه تازه از روزهای بعد ازرفتن آرسام شروع شد.بهاره مات و گیج شده بود و من پشیمان و افسرده در رختخواب افتاده بودم و به زور قرص های آرامبخش و خواب آور می خوابیدم.گاهی یادم می رفت چیزی بخورم و هرکس به خانه مان می آمد ازدیدن ما در آن وضع ناراحت می شد و سعی می کرد کمکمان کند اما بیهوده بود چون نه می شنیدم و نه می دیدم.درست مثل مجسمه!
با بازگشایی مدارس،بهاره باید به مدرسه باز می گشت اما من بازنشسته شده بودم و به جز اشک ریختن و گریه کردن کاری نداشتم.سرانجام فرهاد به دیدنم آمد،کسی خانه نبود و خانه تاریک و شلوغ و کثیف بود.کتاب ها و جوراب ها و شلوار روی مبل را برداشت و کنار گذاشت و روی مبل نشست.بی حوصله نگاهش کردم دلم می خواست زودتر حرفش را بزند وبرود.فرهاد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:آذر فایده این کارا چیه؟....به قول خودت از اینکه این همه آرسام رامحدود کرده بودی داری غصه می خوری و عذاب وجدان بیچاره ات کرده،اما آیا بهاره بچه تو نیست؟کاری نکن که بعدها از بی توجهی به بهاره خودت رو سرزنش کنی...بااین بی توجهی و افسردگی که توش غرق شدی داری بهاره رو هم از بین می بری.اتفاق فقط مرگ نیست.می تونه ناامیدی و دست کشیدن از زندگی و افسردگی عمیق و شدید هم باشه!بهاره جوونه،احتیاج به رسیدگی و یک محیط شاد داره...تو داری اونو هم با خودت از بین می بری.کاری نکن که باز خودتو سرزنش کنی،چون زندگی همیشه رو به جلو حرکت می کنه و هیچ وقت به ما فرصت جبران گذشته ها رونمی ده...
آن شب خیلی به حرف های فرهاد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که حق با اوست و بهاره هنوز زنده است و به من احتیاج دارد.باید کاری می کردم تا از این افسردگی و ناامیدی نجات یابم.آن روز به هما زنگ زدم تا به کمکم بیاید.که به سرعت خودش را رساند و تا بعدازظهر همه خانه راتمیز کردیم وقتی بهاره به خانه آمد،به اتاقش رفتم و روی تخت مرتبش نشستم و گفتم:بهاره من تصمیم گرفتم مدتی برم شمال و دور از همه باشم.چون اینجا دارم دیوونه می شم،می خوام بدونم تو حاضری بری پیش خاله هما بمونی یا نه؟
بهاره برخلاف گذشته که سرکش و حاضر جواب بود بسیار مظلوم و کم حرف شده بود.نگاهی به من انداخت و گفت:برای من مساله ای نیست ولی تنهایی حال شمارو بدتر می کنه،من دلم نمی خواد اتفاقی برای شما بیفته،دیگه طاقت ندارم.
به صورت جوان دخترکم نگاه کردم،آه از این خودخواهی که باعث رنج فرزندانم شده بود.محکم در آغوشم گرفتمش و حس کردم چقدر لاغر شده است،انگار مشتی استخوان در آغوش گرفته بودم،زیر گوشش نجوا کردم:نترس،من خیلی پوست کلفتم.فقط می خوام یه مدت با خودم تنهاباشم و سعی کنم تکه های ذهن و جسمم را جمع کنم و کنار هم بگذارم.
و اینطوری شد که کلید ویلای پدری ام را گرفتم و با یک چمدان وسایل ضروری سوارتاکسی شدم و به سوی دریا شتافتم.ماشین خودم را در پارکینگ گذاشته بودم،هرچه کردم خودم را راضی کنم با ماشین بروم نتوانستم.یاد آن تصادف مرگ باری افتادم که روح زندگی رادر من کشته بود.چند ماه بعد ازمرگ آرسام،مهدی به دیدن مآمد و تقاضای بخشش کرد و من هم بی آنکه چیزی حس کنم یا به حرفی که می زدم اعتقاد داشته باشم،طوطی وار گفتم:من از تو کینه ای به دل ندارم پسرم و اصلا گناهکار نیستی که بخوام ببخشمت...
ولی واقعیتی که در قلبم موج می زد با آنچه می گفتم خیلی فرق داشت.در دل گفتم:هرگز نمی توانم تو را ببخشم چرا که هرگز پسرم را به من برنمی گردانند.
وحالا نزدیک یک سال بود که در این ویلای بزرگ تنها بودم و به گذشته ها فکر می کردم و سعی می کردم بفهمم کجای کارم اشتباه بوده است و تا حدودی به نتیجه هم رسیده بودم.
پايان فصل سي و يكم

 

فصل سي و دوم
فصل آخر
در میان افکار و خاطراتم دست و پا می زدم که صدای نانا از جا پراندم.
_خاله آذر به چی زل زدی؟
سرم را بالا آوردم.صفحه تلویزیون سیاه شده بود و چیزی نشان نمی داد.چه وقت فیلم مهمانی تمام شده بود؟هوا تاریک و سرد شده بود ون هنوز روی صندلی تاب می خوردم.نانا جلو آمد و تلویزیون را خاموش کرد،صدایش نرم و توطئه آمیزبود:
_حالا دیگه وقتشه که برام تعریف کنیدچرا اینجا هستید،اونم تنها...
با سرانگشتانم اشک هایم را پاک کردم و به صورت پاک وجوانش نگاه کردم.به سختی بغضم را فرو دادم و شمرده و آهسته همه چیز را برایش شرح دادم.انگار نانا سنگ صبورم باشد،جزئیات کوچک و بی اهمیتی که به نوعی آزارم می داد را هم برایش تعریف کردم.محو حرف هایم شده بودو حتی پلک هم نمی زد.وقتی به پایان ماجرارسیدم سرم را بالا گرفتم ومتوجه شدم شانه های ظریفش از شدت گریه تکان می خوردند،صورت خودم هم خیس و اشک آلود بود.بعداز تمام شدن حرفهایم،از جابرخاست و جلو آمد.
_وای....خاله آذر چقدر بهتون سخت گذشته....
گریه کلماتش را نامفهوم کرده بود.لحظه ای بعد هر دو در آغوش هم اشک می ریختیم.برای خودم هم جای تعجب داشت که سعی می کردم دلداریش دهم.وقتی حسابی اشک ریختیم و سبک شدیم از جا برخاستم و گفتم:مهدی یک نواردیگه هم برام فرستاده...بذار امشب اون رو هم ببینم و کلک ماجراکنده بشه،از اینکه چیزی مثل خوره وجودم را بخوره متنفرم،دلم می خواد زودتر فیلم رو ببینم تا از فکر اینکه توش چیست،راحت بشم.
چند لحظه بعد هردو جلوی تلویزیون نشسته و با نفس های حبس شده منتظر آغاز فیلم بودیم.سرانجام با چند پرش و برفک فیلم آغاز شد.کسی در ماشین بود و دوربین مناظر برفی خیابان را نشان می داد. صدای موزیک از ضبط ماشین پخش می شد فورا صدای گرم و نافذعلیرضا عصار را تشخیص دادم که می خواند و مرا در جایم می لرزاند:
ای تو جاری توی رگهام،صدای پای نفسهایم ای که بوی تو رو داره،لحظه های خواب و رویایم
فرصت بودن با تو اگه حتی یک نفس بود برای باور بودن،همه چیز و همه کس بود
بعد صحنه عوض شد و روی صورت دختری جوان و کم سن و سال با صورتی رنگ پریده و چشمانی بی نهایت زیبا زوم شد.صدای دخترک لرزان و کم جان بود:
_خانم خوشنویس.....من نمی دونم چی باید بگم؟فقط می تونم بگم خدا پسر شمارو وسیله ای قرار داد تا من از مرگ نجات پیدا کنم...و بعد از خدا،خالق دوم من پسر شماست...همه از پیدا کردن کلیه برای من ناامید شده بودند که خبر دادند یک کلیه که به گروه خونی و بافت های بدنم نمی خوره پیدا شده،نمی دونید چه رنجی می کشیدم و چقدر دارو مصرف می کردم...اصلا نمی تونستم از روی تخت بیمارستان پایین بیام...ولی حالا به لطف پسر بخشنده و روح والای او زندگی طبیعی دارم...
بعد صحنه عوض شد.بازصدای نافذ و گرم خواننده خواند:
کاش می شد با تو بهار آرزوهام پا بگیره کاش می شد باتو دوباره زندگی معنا بگیره
و این بار پسری پانزده شانزده ساله به رویم لبخند زد:
_می خوام از کسی که منونجات داد تشکر کنم...من سرطان استخوان داشتم و می خواستند پام رو قطع کنن اما استخوان ران پسر شما منو از مرگ و معلولیت نجات داد.نمی دونید چقدر خوشحالم که می تونم مثل همه هم سن و سالام راه برم،بلند بشم،بازی کنم...اگه پامو قطع می کردن می دونم که از غصه دق می کردم.من زندگیمو مدیون شما هستم...مطمئنم پسر شما الان تو بهشته...کسی که انقدر خوب و باگذشته حتما خدا بهش پاداش میده...
دوباره صحنه عوض شد وخواننده خواند:
کوچ عاشقانه تو لحظه شکستن من خلوت شبانه من تا همیشه از تو روشن
از غم نبودن تو گریه کردم توندیدی هق هق تلخ صدامو تو نبودی،نشنیدی
و این بار مرد جوانی که روی نیمکتی در پارک نشسته بود به دوربین زل زد.صدایش پر ازبغض و سپاسگذاری بود:
_من شما رو نمی شناسم و پسرتون رو هم ندیده بودم،نه می شناختم ولی باورتون نمی شه اگه بگم حسش می کنم.با هر ضربان قلبم باهاش صحبت می کنم و حس می کنم چقدربه من نزدیکه!انگار همراه من و با منه...دریچه های قلب پاک و پراز عشق پسر شما الان تو سینه من می تپه و من با هر تپش،برای روح و الا و بزرگش طلب آمرزش می کنم.با هر تپش قلب پسرتون،خدارو شکر می کنم و باورکنی از پسرتون تشکر می کنم....اما می دونم هرچقدرتشکر کنم و شاکر باشم کافی نیست و نمی تونم جبران کنم.فقط اینو می گم که سعی می کنم با قلب پسرتون دوست داشته باشم و عشق بورزم.
بعد دوربین مهدی را نشان داد.البته اول نشناختمش،لاغرشده بودو صورتش شکسته و افسرده بود.موها و ریش هایش بلندو درهم شده،نگاه چشمانش پراز غم و رنج بود.صدایش رگه دار و غمگین بود:
_خانم خوشنویس بااین نوارمی خواستم بدونید سامی زنده است و با قلب و کلیه و کبد و استخوان و چشماش چندین نفر رو زنده کرده،اون تو بدنهای دیگه به زندگی ادامه می ده و مثل همیشه صبورو عاشق و بخشنده است...می دونم حتی اگه شما ازگناه من گذشته باشید عذاب وجدان و جزرازدست دادن دوستی به خوبی سامی دست ازسرم برنمی داره....برای همین تصمیم گرفتم زندگیم و وقف کسانی کنم که در حال مرگ هستن و احتیج به پیوند اعضا دارن...امیدوارم اینطوری سامی از من راضی باشه و روحش خوشحال بشه....
بقیه فیم خالی بود ولی هیچکدام توان از جابرخاستن و خاموش کردن دستگاه را نداشتیم.نانا بی صدا گریه می کرد و من هم بی اختیار اشک می ریختم.دلم به شدت برای پسرم تنگ شده بود.برای در آغوش کشیدن آن قدبلند و دیدن صورت زیبا ضعف می رفت.وای که چه دردی در سینه ام داشتم.مثل سوزش یک زخم بی امان و بی درمان!صدای نانا خش دار بلند شد:
_خاله آذر،سامی به من هم درس بزرگی داد.من هم باید قدر سلامتی و زندگیم و بدونم و ازش استفاده کنم.حالا می فهمم که چقدر وقتم و تلف کردم و آدم بی مصرف و بی خودی بودم ولی ازهمین لحظه قسم می خورم،سعی کنم آدم مفید و خوبی باشم و از فرصتهای زندگی استفاده کنم.....قول می دم به همه عشق بورزم و تا جایی که بتونم به همه کمک کنم....فرصت خیلی کوتاهه و شاید کوتاه ترم بشود!
با دست اشک هایم را پاک کردم و لبخند زدم:خدا رو شکر که به این نتیجه رسیدی حالا که خودت به این نتیجه رسیدی،هیچ شیطونی نمی تونه تو رو از مسیرت منحرف کنه.تومی تونی ازمادر و خواهرت شروع کنی،اونا به کمک تو احتیاج دارن.به گذشته ها فکر نکن،فرصت های زیادی برای جبران گذشته داری فقط به آینده فکر کن،به آینده ای که متعلق به توست.
با شنیدن حرف های ساده و زیبای نانا نوری قلبم راروشن کرد انگار من هم فهمیده بودم باید چه کنم.حق با نانا بود،آرسام درس بزرگی به همهما داده بود:تا فرصت هست باید زندگی کنیم و دوست بداریم.... ببخشیم و بگذریم تا همیشه جاودان زنده بمانیم.گریستن و نالیدن هیچ دردی را دوا نمی کرد،باید به مبارزه و تلاش ادامه می دادیم.به اتاقم رفتم و یک کاغذ سفید و خودکار ازکشوی میزتوالت بیرون آوردم.نفس عمیقی کشیدم و نوشتم:
مهدی پسر عزیزم:
نوارهایی که برایم فرستاده بودی رسید و من هردو را تا آخردیدم.می خواهم بی تعارف بگویم که دیدن این نوارها زندگی مرا عوض کرد.البته به قول تو تحمل جای خالی آرسام هیچوقت برایم ساده نمی شود اما تو کار بزرگی کردی،من نزدیک یکسال ونیم است که در حال کلنجاررفتن با خودم وخاطراتم هستم ولی دیدن این نوارها به خصوص نوار آخری، تکلیفم را روشن کرد.همه ما انسان ها ضعیف و خطاکار هستیم.من هم در زندگی اشتباهات فراوانی مرتکب شده ام ولی باید به جای غصه خوردن وپشیمانی،ازاشتباهاتمان درس بگیریم و کاری کنیم تا حداقل بقیه زندگیمان را هم به افسوس خوردن نگذرانیم.
تو هم مثل آرسام برای من عزیزی ومی خواهم خیالت را راحت کنم که من از ته دل تورا بخشیده ام!روزهای خوب جوانی ات را با افسوس خوردن برای اتفاقی که نمی توانستی جلویش را بگیری،خراب نکن.باور کن که آرسام با آن قلب مهربان و بخشنده اش،از دیدن من و تو در این حالت ناراحت می شود و عذاب می کشد.زندگی پیش روی توست،تو باید به جای آرسام هم زندگی کنی و لذت ببری چرا که آرسام مثل برادردوقلوی تو بود.من هم سعی می کنم از جا بلند شوم و بقیه زندگی ام را تباه نکنم.
مادرت.آذر خوشنویس
نامه راتاکردم و درون پاکت گذاشتم.باید فردابه ریحان یادآوری می کردم که پستش کند.بعد از اتاق بیرون آمدم و مصمم گوشی را برداشتم و تندتند شماره ها را گرفتم.بعداز چندین زنگ عاقبت فرهاد گوشی را برداشت.صدایش گیج و خواب آلود بود اما وقتی مرا شناخت رنگی از شادی صدایش را ازبی رنگی درآورد:
_وای آذرتویی؟چطور شده این موقع شب زنگ می زنی؟
لبخند زدم:هیچی،چون همین الان به نتیجه ای که می خواستم رسیدم.
فرهاد محتاطانه گفت:خیر باشه.
خندیدم:خیره،دلم می خواد زودتر برگردم.تو می تونی بیای دنبالم؟
صدای فرهاد از ناباوری و شادی می لرزید:همین الان راه می افتم.
به سرعت گفتم:نه،تو تاریکی رانندگی خیلی خطرناکه!در ضمن من چندتاکار کوچیک دارم که باید انجام بدم.صبح زود راه بیفت.
فرهاد قهقه زد:ای به چشم.
با سبک بالی گوشی راگذاشتم و به نانا که بالای سرم ایستاده بود گفتم:
_بیا بریم وسایلمون و جمع کنیم.
نانا خندید:بریم،من از شنیدن صدای بارون و دیدن آسمون خاکستری خسته شدم.
وقتی لباس هایم راجمع می کردم اطمینان داشتم فردا به آسمانی آبی ودرخشان می نگرم.شب به پایان رسیده بود.
پایان