رمان ماندگار شیرین از م . مودب پور
![]()
فصل 1
من
آرمین پژوهش ام.حدود شیش هفت سال پیش همراه پسرخاله م،بابک ستوده،برای
ادامه تحصیل از ایران خارج شدیم.تو این مدت دوتایی تو یه آپارتمان شیک
زندگی میکنیم.از نظر مادی وضع پدرامون خیلی خوبه،امشبم این بابک چند تا از
دوستاشو دعوت کردهن خونه مون،اگرچه من اصلا حوصله نداشتم.
* * *
ـ سرم درد میکنه.بذار نیم ساعت بخوابم بعد خودم می آم.
بابک ـ دوو هزار و پونصد سال خواب بودی تمام بیت المال مون رو بردن!حداقل این چند وقته بیدار باش!پاشوپاشو زشته.بچه ها ناراحت میشن.
ـ باور کن بابک حس تو تنم نیس.
بابک ـ اِه!اینو جلوی این دخترا نگی ها!این دخترای خارجی تمام اخبار ایران رو تو تلویزیون می بینن.دیدن که تمام خانما توی ایران با حجابن.معنی و مفهوم حجاب رو هم درک نمی کنن.اینا فکر می کنن هر مرد ایارانی یه فتوکپی یه از رستم دستان.
ـ این چرت و پرتا چیه به اینا گفتی؟!
بابک ـ چرت و پرت؟همین چیزا رو براشون گفتم که همشون عاشق مردای ایرانی ن!
Rose ـ آرمین سگ اللاگ!
بابک ـ ای دختر بی تربیت!آدم به بزرگترش این حرفا رو میزنه؟!بدو برو تا زبونت رو با قاشق داغ چیز نکردم!
ـ بابک خجالت نمیکشی این چیزارو به اینا یاد می دی؟
بابک ـ بجون تو اگه من این یکی رو بهش یاد داده باشم!
ـ پس این خودش یاد گرفته به فارسی به من بگه سگ اخلاق؟!
بابگ ـ چه می دونم؟آخه می دونی این پدرسوخته ها خیلی باهوشن!حتما خودش رفته پرس و جو کرده و این دو تا کلمه رو از تو فرهنگ دهخدا پیدا کرده و چسبونده سرهم و به تو گفته!اتفاقا چقدرم بهت می آد!
ـ زهرمار!
بابک ـ حالا پاشو بریم زشته.
ـ شماها برین،من یه نیم ساعت چشمم گرم شه بعد می آدم.
بابک ـ بابا پاشو بریم.اگه نیای اینا فکر می کنن مردای ایرانی همه چرتی ن!مسئله مسئله ملیه!پای آبروی مردای ایرانی وسطه!
«رز به انگلیسی گفن»
ـ پاشو آرمین حالا که وقت خواب نیست!
بابک ـ خواب یعنی چه؟
مامردای ایرانی اصلا اهل خواب نیستیم رز خانم!
ما در طول شبانه روز،نیم ساعت می خوابیم،بیست و سه ساعت و یه ربع تموم،یه نفس فعالیت می کنیم!
رز ـ اینکه میشه بیست و سه ساعت و چهل و پنج دقیقه!یه ربع دیگه شو چیکار میکنین؟
بابک ـ اون یه ربع م تا بریم سر فعالیتمون بگی نگی یه چرت می زنیم!
«رز شروع کرد به خندیدن و گفت»
ـ پس چرا آرمین گرفته خوابیده؟
بابک ـ چقدر تو کنجکاوی دختر؟!همه اسرارمونن رو که نمی تونیم به شماها بگیم!این آرمین از اون مردای خطرناکه!واسه همین از تو ایران براش اجازه گرفتیم که یه خرده بیشتر بخوابه!
می دونی این اگه زیاد بیدار باشه محشر به پا میکنه!خلق و خوش درست مثل سهراب یله می مونه!
رز ـ سهراب یال کیه؟
بابک ـ هیس؟!اسمشو نیار!خطرناکه!اسمش م سهراب یله نه یال!میگن این سهراب خان چهل و هشت تا زن گرفته بوده.سر همین موضوع باباش کشتش!
رز ـ چهل و هشت تا؟دروغ میگی.
بابک ـ باور نمیکنی برو تو کتابای تاریخ نیگاه کن.تمام عقدنامه هاشو چاپ کردن!
رز ـ حالا چون این همه زن داشته پدرش کشتش؟
«به فارسی به بابک گفتم»
ـ کم دری وریی بگوو پسر.این حالا باور میکنه و میره به همه می گه ها!
بابکـ خب منم همینو میخوام دیگه!تبلیغ از این بهتر نمیشه.
ـ حالا هی واسه اینا چاخان بکن!ماها رو از بس بهمون روغن نباتی،اونم تازه کوپنی دادن،دماغ مون رو بگیرن جونمون در می آد!حالا تو هی به اینا بگو ما رستم دستانیم!
بابک ـ این خارجیا یه شعاری دارن.میگن اگه صد تومن پول داری،نود تومنش رو تبلیغ کن ده تومنش رو بذار واسه کار!
ـ تو که صد تومنش رو هم تبلیغ کردی!
«رز که با تعجب به ما نگاه میکرد گفت»
ـ من از گرمی مردای ایرانی زیاد شنیده بودم اما این دیگه واقعا عالیه که انقدر پرقدرت باشن!
بابک ـ ممنون رز خانم جون اما خواهش میکنم این چیزا که گفتم بین خودمون بمونه.جلو کسی نگو،چشممون میکنن!
«بعد رو به من کرد و به فارسی گفت»
ـ بابا پاشو بریم دیگه!یه دقیقه دیگه بگذرهن.تبیلغ مون از صدتومن م میگذره و یه چیزی م به شبکه تبلیغاتی بدهکار میشیم ها!اونوقت اگه بفهمن سرمایه واسه خودمون نمونده گندکار در می آدها!پاشو دیگه!
«خندم گرفت.بلند شدم و سه تایی رفتیم تو سالن.چندتا از بچه های دانشکده تو سالن بودن بابک برای شام دعوتشون کرده بود.تا مارو دیدن هورا کشیدن.»
بابک ـ خبه!زیاد ذوق نکنین.هورا چیه میکشین سرمون رفت!همه بگین ماشاالله به ایران،ماشاالله به ایران.
«همه شون با هم گفتن»
ماشی له با ایران ماشی له با ایران!
بابک ـ لال پتی ها ماشی له چیه؟!ماشاالله!
ـ بابک ولشون کن!
بابک ـ باید یاد بگیرن دیگه!شش هفت سال دارم باهاشون سروکله میزنم یه ماشاالله نمی تونن بگن!
خیلی خب،نخواستیم بابا.بیاین می خوایم کلاه بازی کنیم.
ـ خرس گنده خجالت نمیکشی میخوای کلاه بازی کنی؟!
بابک ـ پس چیکار کنیم؟گرگم به هوا بازی کنیم؟!
ـ حالا حتما که نباید بازی کنیم بشینیم با همدیگه حرف بزنیم.
بابک ـ اینارو اگه یه دقیقه باهاشون بشینی و حرف بزنی،صاف جهت گیری میکنن طرف ازدواج!فقط م با زبون بی زبونی!یکیشون میگه حالا که درست تموم شده.برنامه ت چیه؟اون یکی میگه خیال نداری برای همیشه اینجا بمونی؟اون یکی میگه برای آینده چه تصمیمی گرفتی؟
حالا روشون نمیشه که رک به آدم بگن بیا منو بگیرها!
ـ صدبار بهت گفتم ازدواج ما با یه دختر خارجی مشکله.
بابک ـ درست میگی.ازدواج با یه دختر خارجی مشکل ایجاد میکنه.اما من خیال دارم با چند تا دخترخارجی ازدواج کنم!اینطوری مشکل ایجاد نمیشه!چیز کم همشه مکافات داره!حالا انقدر فارسی حرف نزن زشته.بهشون برمیخورده.
«سوفی به انگلیسی گفت»
ـ شما شیطون ها چی دارین به زبون خودتون بهم میگین؟|»
بابک ـ ببین آرمین،تا بهشون میخندی شروع میکنن!
ـ کرم از خود درخته!
بابک ـ یالله بچه ها.بیاین میخوام بهتون شعر ایرانی یاد بدم.
ژاکلین ـ شعر ایرانی سخته،ما نمی تونیم بگیم اونوقت شما بهمون میخندین.
بابک ـ چارلی چاپلین شما،خدابیامرز خودش رو کشت تا مردم بهش بخندن!
ـ بابک صدا میره بیرون،همسایه ها می آن در خونه ها!
بابک ـ بابا بذار سرشون رو گرم کنم دیگه !
ـ یه جور دیگه سرشون رو گرم کن.بی صدا سرشون رو گرم کن.
بابک ـ خب بچه ها.بیاین براتون پانتومیم اجرا کنم!
ـ مرده شورت رو ببرن بابک!
بابک ـ خیلی خب بابا!براتون قصه میگم!قصه مردای ایرانی!این مردای ایرانی قد و هیکل شون یه خرده کوتاهه.یعنی نصفی شون زیر زمینه اما فلفل نبیت چه ریزه بشکن ببین چه تیزه!حق مون رو خوردن قدمون کوتاهه؟
ـ من و تو که قدمون بلنده!کی رو میگی که قدش کوتاهه؟
بابک ـ خودمون رو نمیگن.قصه سفید برفی و هفت کوتوله رو میخوام براشون بگم.
لیزا ـ کاش شماها همین جا می موندین و ازدواج می کردین و نمی رفتین ایران!
بابک ـ اوخ!باز فیلش یاد هندوستان کرد!یالله همه با هم ماس ماس کنگر ماس
«خنده م گرفته بود.به بابک گفتم»
ـ اینا که یکی دو تا نیستن.تازه اگرم بخواهیم اینجا زن بگیریم مگه چندتاشون رو می تونیم بگیریم؟
بابک ـ راست میگی،باید عمل عادلانه باشه.
«بعد رو به دخترا کرد و گفت»
ـ بچه ها توجه توجه!Achtung Bitte,Attention
یه حراج بی نظیر!یه آرمین داریم عتیقه!مال سیصد سال پیشه!
قدبلند،خوش قیافه،خوش چشم و ابرو.تمام اعضای بدنشم سالمه و فابریک.
با ضمانت نامه!کج و کوله گی م نداره.قیمت پایه سه پوند.یک سه پوند.دو سه پوند....
«بچه ها خندیدن و من گفتم»
ـ غلط کردی!سه پوند؟!
بابک ـ پس چن پوند؟سیصد هزار پوند؟تازه پسرخاله می قیمت رو بردم بالا!یه چشمه از اون اخلاق کل ت رو رو کنی،یه پوندم نمی خرنت!حرف نزن بذار کارم رو بکنم .شاید سی و چهل پوندی فروختمت.
Hurry upکه غفلت موجب پشیمانی ست.
رز ـ من ده پوند میخرمش.
بابک پت پونزده پوند واسه خودمون تموم شده!
«تو همین وقت زنگ زدن و بابک آیفون رو جواب داد و در رو وا کرد و بعد به من گفت»
ـ زود پاشو جلیقه نجاتت رو تنت کن که سیل اومد!
ـ کی بود؟
بابک ـ مریم و مهتاب و پدر و مادرش!
ـ راست میگی؟چطور اینوقت شب؟!بیچاره این دخترا!هنوز صابون عمه خانم ایرانی به تنشون نخورده!
«بعد رو به دخترا کرد و نصف به فارسی و نصفه به انگلیسی گفت»
ـ خانم ها!Dangerهاپوcame!به محض رسیدنake andپاره پورهourپروپاچه!
«خنده م گرفته بود.دخترا بر و بر بابک رو نگاه میکردن.»
ـ نترسونشون بیچاره هارو.
«مهتاب و مریم»دختر عمه های من بودن که تو همون شهر با پدر ومادرشون زندگی میکردن.مهتاب بزرگتر از مریم بود و به من علاقه داشت.دختر قشنگی بود.عمه م همه پولدار بودند و خیلی پر جذبه!مریم هم تو عالم رویا،بابک رو شوهر خودش می دید!
خلاصه یکی دو دقیقه بعد،در آپارتمان رو زدن و خودم در رو وا کردم.
پت سلام عمه،سلام فرزاد خان.
عمه ـ سلام عزیزم چطوری؟هیچ یادی از ما نمیکنی!درستم که تموم شده و دیگه بهانه ای ندار»
ـ به به،انگار بدموقعی مزاحم شدیم!
بابک ـ سلام عمه خانم،تعظیم عرض کردم.
عمه ـ سلام و زهرمار!این چه بساطی یه؟!
بابک ـ حراجی داشتیم عمه خانم!کم کم داریم دست و پامون رو جمع میکنیم برگردیم ایران.اینه که یه خرده اثاث مثاث رو داشتیم می فروختیم.سلام فرزاد خان،سلام مهتاب خانم،سلام مریم خانم
عمه ـ راست میگی یا چاخان میکنی؟
«بابک که خیلی جدی حرف میزد گفت»
ـ دروغم چیه جون آرمین!اما معامله مون نشد.اینا بز خرن!کل جنس رو یکیشون میخواست ده پوند بخره«منظورش از جنس،من بودم.»
مریم ـ غلط کرده!
بابک ـ البته جنس همین حدودا می ارزید.زیادم پرت نگفتن قیمت رو!
«بهش چپ چپ نگاه کردم»
عمه ـ پس شیرینی و میوه چیه رو میز؟
بابک ـ عمه خانم ،گلو خشک که نمیشه معامله کرد!اینارو گذاشته بودیم که اگه معامله مون شد،دهنمون رو شیرین کنیم!
عمه ـ خودتی پدرسوخته!مهمونی گرفتی میگی حراجیه!
بابک ـ به سرتون قسم اگه خلاف عرض کرده باشم.مادرم داغم رو ببینه اگه دروغ بگم!همین پیش پای شما داشتیم سر قیمت چونه می زدیم!میگین نه،از آرمین بپرس.اونکه دروغ نمیگه.اخلاقش رو که می دونین.
عمه ـ راست میگه عمه؟
ـ راست میگه عمه همین الان داشتیم سرقیمت چون می زدیم.
«خنده هم گرفته بود.عمه دیگه پاپی نشد.اما مهتاب و مریم،چپ چپ به دخترا نگاه میکردن ولی فرزادخان ازاونا بدش نیومده بود و با چشم خریدار نگاهشون میکرد»
بابک ـ خب خانمها.حراج به علت وقوع بلایای طبیعی تعطیل شد!شب بخیر.
«بعد برگشت و با یه حالت معصومانه عمه رو نگاه کرد و گفت»
ـ طفلک ها یه جنس رو خیلی چشمشون گرفتهن بود،حیف که پول کم داشتن!
مریم ـ خب چی رو میخواستن؟یه خرده قیمت روببر بالا و بده بهشون برن د یگه!
بابک ـ نه.اونی که میخواستن زیادم ارزش نداشت!بیشتر می خریدن سرشون کلاه میرفت خدارو خوش نمی اومد!
«دوباره چپ چپ نگاهش کردم.»
بابک ـ خب بچه ها پاشین شب بخیر.ما فعلا از فروختن منصرف شدیم.بفرمایین.
شوهر عمه ـ حالا بودن طفلکها!
عمه ـ شما دخالت نکن آقا!
«بابک یه چشمک به فرزادخان زد و گفت»
ـ فرزادخان حالا موقعیت واسه حراج مناسب نیس.ایشاالله دفعه ی بعد واسه حراج شمارو هم دعوت میکنیم که اگه چیزی از اینا لازم شد بخرین!
«دخترا روبه طرف در آپارتمان برد و وقتی رفتن بیرون،بابکم سرش رو کرد بیرون و شنیدم گفت ماس ماس یادتون نره!دخترام خندیدند و رفتن.
بعد برگشت تو آپارتمان و با قیافه ی مظلوم گفت»
ـ طفلکها دست و بالشون یه خرده تنگه!خب،خیلی خوش اومدین چه عجب از این طرفا؟
عمه ـ من می دونم.این چیزا همه زیر سر توئه!بچه م آرمین از این کارا بلدنیس.عمه مرده سرش تو درس و مشق شه.همه آتیشا از گور تو پدرسوخته بلند میشه!
بابک ـ این عمه مرده!ببخشید ننه مرده هرچقدرم پخمه ودرس خون باشه بالاخره باید اسباب اثاثیه اش رو بفروشه یا نه؟@
شوهر عمه ـ خانم شما خیلی کج خیالین ها!این طفل معصوم ها یه حراج هم نمی تونن ترتیب بدن؟!
بابک ـ نه بابا؛ایندفعه میگیم یه سمساری چیزی بیاد و همه اثاث رو بار کنه و بره!
مهتاب ـ خوبی آرمین؟
ـ ممنون بد نیستم.شما چطورین؟
مهتاب ـ خوبم،مرسی.
«عمه بلند شد و رفت طرف آشپزخونه و گفت»
ـ برم هم چایی بیارم و هم یه دستی سروصورت اشپزخونه بکشم.
بابک ـ نمیخواد عمه خانم!چرا زحمت میکشین!خودم می رم چایی می آرم.آشپزخونه م مثل گل می مونه.
«اما دیگه عمه وارد آشپزخونه شده بود.بابک گوشاشو گرفت که صدای عمه بلند شد.»
ـذلیل مرده!شما حراج می ذارین.شامم به مشتری ها می دین؟
بابک ـ عمه خانم شمام چقدر سخت می گیرین!ماشاالله اینقدر تو خونه تون ریخت و پاش دارین و دست و دل بازین!این بیچاره ها گرسنه شون بود گفتم یکی یه لقمه بذارن دهنشون ثواب داره.بوی غذا بلند شده بود،روحشون می پرید!
«ایندفعه خود عمه خنده ش گرفت»
مریم ـ خدا به داد اون دختری برسه که تو قسمتش بشی!
بابک ـ دِ اینام اومده بودم حراجی که من و ارمین رو بین خودشون قسمت کنن که شماها نذاشتین!
«دوباره همه خندیدن و مریم به بابک چشم غره رفت.عمه هم که با یه سینی چایی داشت از آشپزخونه می اومد بیرون گفت»
ـ چشم دراومده اگه یه بار دیگه بشنوم حراجی راه انداختی،وای به حالت!
بابک ـ چشم عمه خانم.از این به بعد اگه خواستیم چیزی بفروشیم جنس رو ورمیداریم می بریم مغازه خریدار!
«دوباره همه خندیدن.عمه وقتی نشست و چایی ش رو خورد به من گفت»
ـ خب عمه جون،حالا که به سلامتی درست تموم شده میخوای چیکار کنی؟الان دیگه همه چی تمومی!مدرک داری،وضع مالی ت خوبه.خوش قیافه ای و جوون،سن ت هم که سن ازدواجه.این وقتا نباید دست دست کرد.حالا خودت به عمه بگو برنامه ت چیه؟
«بابک که خنده ش گرفته بود گفت»
ـ نخیر تا حالا شرکتهای چند ملیتی و خارجی تو حراج ما شرکت کرده بودن،حالا کمپانی های بزرگ ایرانی وارد معامله شدن!
«اینو گفت و از ترس عمه فرار کرد و رفت تو آشپزخونه.مریمم بلند شد و دنبالش رفت.»
شوهر عمه ـ من خیلی این پدرسوخته رو دوست دارم.خیلی بانمکه.
عمه ـ بلاس!مثل زلزله س!میترسم این بچه رو فاسد کنه!
«بابک از تو آشزخونه»
ـ این فاسد خدایی هس!هرچی فساد و مفسده س زیر سر این آرمینه!به قیافه ی معصومش نگاه نکنین.گرگه در لباس میش
عمه ـ نکنه راست میگه عمه؟
ـ عمه بخدا من گرفته بودم تو اتاقم خوابیده بودم.این ول نمیکنه.
عمه ـ میدونم عمه.این چشمای معصوم،ازش نجابت میباره.توام مثل باباتی.اونم جوونی ش خیلی نجیب بود.
«بابک آروم از تو آشپزخونه گفت»
ـ آره آره،جوونی ش نجیب بود،حالا نانجیب شده؛اینا جوونی هاشون همه خوبن!پا که به سن میذارن خراب میشن!
«فرزادخان زد زیر خنده.عمه وانمود کرد که نشنیده.خلاصه یه ساعتی با من حرف زد و نصیحت کرد و بلندشدن و رفتن.
تااونا پاشون رو از در گذاشتن بیرون،بابک یه نفس بلند کشید و گفت»
ـ آخیش!اعلام وضعیت سفید یاعادی!توپولف دشمن به آشیانه برگشت!
ـ تقصیرتوئه.سربه سرش نذار.
بابک ـ مگه کسی میتونه سربه سر عمه ی تو بذاره؟!یه قشون رو حریفه!
اصلا من نمی فهمم!این و دختراش از جون ما چی میخوان؟!
ببینم تو از مهتاب خوشت می آد؟
ـ بدم نمی آد،اما من فعلا خیال زن گرفتن ندارم.
بابک ـ تازه مگه من میذارم تو با مهتاب عروسی کنی؟شماها با هم فامیلین.بچه تون منگل درمیآد.میشه مثل عمه خانم!
تازه میگن مادر رو ببین،دختر رو بگیر.این عمه خانم اندازه ی تمام کره ی زمین جاذبه و جذبه داره!نمی بینی فرزادخان جلوش مثل موشه؟؟!دخترشم مثل خودش میشه.
ـ نه مهتاب،دختر آرومی یه.ندیدی امشب هیچی نگفت؟
بابک ـ احتیاجی نبود مهتاب چیزی بگه!مامانش دست تنها،سر و بونه ی مارو جنبوند!دیگه لازم نبود که کسی کمکش کنه!کم بیاره اونام می آن جلو.
اصلا تو کاریت نباشه،حالا فعلا بلندشو اینجارو یه خرده تروتمیز کنیم وقت خواب ابهات صحبت میکنم.
بیچاره این دخترا،چشمشون که به عمه ت افتاد،شروع کردن مثل بید لرزیدن!چه هیکلی؟!صدو پنجاه کیلو وزنش هس،نه؟
فوت میکرد،من و تو و اون دخترا رو باد می برد!کیه این؟از نواده های رستمه یا افراسیاب؟
ـ من می رم ظرفارو بشورم،تو جارو بزن.
بابک نمیخواد ظرف بشوری همه ظرف رو چرب و چیلی می ذاری تو قفسه!تو جارو بزن خودم می شورمشون.تو گربه شور میکنی!
«خلاصه کارای خونه تموم شد و هردوتامون دوش گرفتیم و لباسهامون رو عوض کردیم و اومدیم تو سالن.
بابک بلند شد و دو تا چایی ریخت و آورد و گذاشت رومیز و خودشم نشست و ازم پرسید»
ـ سرت چطوره؟بازم درد میکنه؟
ـ ای یه کمی.
بابک ـ دوای دردت پیش منه.خودم با یه نسخه خوبش میکنم.
ـ چطوری؟
بابک ـ تو فقط به حرف من گوش بده کاریت نباشه دیگه،خودم برات یه دختر خوب و خانم و نجیب و خوشگل پیدا میکنم.
ـ تو دست از سر من ور نمی داری؟همین دو دفعه که بدبختم کردی بس نیس؟!این دفعه م میخوای بیچاره م کنی؟!
بابک ـ من ترو بدبخت کردم؟!کی؟
ـ سر جریان فرگل و فرنوش!تو دو تا کتاب قبلی!یادت نیس؟
بابک ـ اِ!شوخی خارج از کتاب نکن دیگه!
ـ دیگه گولت رو نمیخورم.همیشه خودت خوبی و خوش،من بدبخت باید دربدری و بیچارگی بکشم!
بابک ـ خبه خبه،برگردیم تو داستان خودمون!
ـ چی چی برگردیم تو داستان خودمون؟!اون دو دفعه هیچی بهت نگفتم بازم ول نمیکنی؟
بابک ـ عجب خری هستی تو!پسرزشته!خواننده ها حالا جی میگن بهمون؟
حالا یه چیزی بوده و گذشته.ایندفعه قول میدم که تو کتاب سروسامون بگیری!الانم بلند شو بگیر بخواب،یه ساعت از نصف شب گذشته.
ـ تو برو بگیر بخواب،من خوابم نمی آد.
بابک ـ مگه قرصایی رو که دکتر داده نمیخوری؟
ـ چرا بابا ،ولی فایده نداره.بدتر عادم می کنم،یه دفعه دیدی قرصی شدم.
بابک ـ چه ت میشه وقتی میخوابی؟
ـ چیزیم نمیشه.تو برو بگیر بخواب.تا حالا صدبار بهت گفتم.
بابک ـ حالا یه بار دیگه م بگو.
ـ تا چشمم رو هم می ره انگار یکی صدا می زنه منو!از خواب که می پرم هیچی نیس .هیچی یادم نمی آد.
بابک ـ این دکتر آخریه،اسمش چی بود؟آهان دکتر هریس .مگه بهت نگفت اگا قرصا اثر نکرد دوباره بری پیشش؟
ـ چه فایده داره؟اون چند دگتر قبلی م همین رو گفتن.بعدش کهن رفتم پیششون چیکار کردم؟هیچی دوباره قرص بهم دادن.
بابک ـ شاید قرصات ضعیفن؟
ـ دیگه از ایناکه می خورم قوی تر میخوای؟فیل رو میخوابونه!
بابک ـ فردا دوباره می ریم پیشش.میگیم دکتر جون قرص میخواهیم واسه کرکدن!اینا که دادی واسه فیل خوبه.ضعیفه!
ـ برو بگیر بخواب.چرت و پرت نگو.
بابک ـ امشب میخوام بیام اتاقتت پیش تو بخوابم ببینم چه جوری میخوابی؟
ـ خوابیدن که میخوابم،اما ساعت صبح!
بابک ـ تو که قبلا اینطوری نبودی؟
ـ چرا تقریبا یه سال و نیمه که اینطوری شدم.اوایل یکی دوبار از خواب می پریدم اما توی این دو ماه شاید ده بار اینطوری میشم.
بابک ـ حالا بریم بخوابیم تا صبح خدابزرگه.اینا همش مال اعصابه.فشار درس کلافه ت کرده.چند وقت که بگذره خوب میشی.هی بهت میگم انقدر خرخونی نکن!گیرم حالا تو گرفتی 20 من گرفتم 17 که چی؟!بالاخره هر دومدرکمون رو گرفتیم!ولی من سرو مر گنده م.تو عیب ناک شدی!خوبه حالا گاه گداری واسه ات یه حراجی ای چیز را میندازم وگرنه تا حالا شده بودی عین دفتر شصت برگ.
* * *
ـ چی شده؟
بابک ـ هیچی انگاری خواب بد دیدی.
«بلند شدم و نشستم کمی که گذشت پرسیدم»
ـ چیکار میکردم تو خواب؟
بابک ـ خودت هیچی نفهمیدی؟یادت نیس چه خوابی دیدی؟
ـ اصلا!الان خیلی وقت که اصلا خواب نمی بینم.
بابک ـ خوبه خواب نمی بینی و این عربده ها رو میکشی!اگه خواب ببینی چیکار میکنی؟!نکنه جنی شدی!ّسم الله الرحمن الرحیم!
ـ مگنه چیکار میکردم؟
بابک ـ چه می دونم؟!همش می گفتی نمی آم.برو!تو کی هستی؟!از این حرفا!چندتا دادم زدی.
ـ این چیزا که میگی اصلا یادم نیس.سرشب چی؟وقتی خوابم برد.
بابک ـ چهار پنج بار از خواب پریدی.حالا خواب از سرت نپریده.بگیر بخواب.صبح یه زنگ به دکتره میزنم بریم پیشش .بخواب.
ـ دیگه خوابم نمی آد.
بابک ـ باشه .همین جوری دراز بکش.
ـ خیلی کلافه ام بابک!وقتی از خواب بلند میشم هیچی یادم نمی آد اما داغونم!
انگارتو خواب کوه کندم!دیگه از خوابیدن میترسم.
بابک ـ بخواب من بالای سرت می شینم تا خوابت ببره.
* * *
«ساعت 8/5 بود که بیدار شدم.بابک رویه مبل،کنار تختم خوابش برده بود.بلند شدم و صبحونه رو درست کردم و بعدش بابک رو بیدار کردم.
دوتایی یه دوش گرفتیم و صبحونه مون رو خوردیم و نیم ساعت بعد بابک به دکتر هریس تلفن کرد و ازش برای یه ساعت بعد وقت گرفت.
نیم ساعت بعد از خونه بیرون رفتیم و با ماشین من به طرف مطب دکتر حرکت کردیم.»
بابک ـ یه وقت به عمه خانوم نگی دکتر می ریم و خوابت بده!اون وقت دیگه منو ول نمیکنه.میگه برادرزاده م رو دعایی کردی!عکس سیتی اسکنت رو آوردی؟
ـ آره.اوندفعه م دیدشون.
بابک ـ رفتیم پیشش هرچی تو خواب می بینی بگو خجالت نکش.
ـ چیزی نمی بینم که بگم!
بابک ـ دور از جون،دور از جون،فکر کنم اونطوری شدی!
ـ چطوری؟!
بابک ـ نمی دونم!
ـ زهرمار!ترسیدم.
بابک ـ نترس بابا!هیچی نیس .بابام یه رفیقی داشت که اونم یه چند وقتی همین جوری شده بود.نمیدونم پیش کدوم دکتر رفت با دوتا نسخه خوب خوب شد.تازه 6ماه بعدشم زندگی کرد!
«چپ چپ نگاهش کردم.
یه خرده بعد رسیدیم و یک گوشه پارک کردم و با هم رفتیم تو مطب دکتر.
یه دختر مو بور،منشی دکتر بود.تا وارد شدیم بابک بهش گفت»
ـ سلام خانم منشی،حالتون چطوره؟مامان اینا چطورن؟بابا خوبن؟همشیره چطورن؟اخوی بهتر شدن؟
«نصفی به انگلیسی میگفت،نصفی به فارسی،بیچیاره منشی یه در حالیکه می خندید،مات بابک رو نگاه میکرد.»
ـ بابک مسخره بازی در نیار.ایناکه اخوی و همشیره ندارن.
بابک ـ با اینا که اینطوری حرف بزنی،فکر میکنن واژه های جدید وارد زبان شون شده!
«بعد دوباره به منشی یه گفت»
ـ ببخشید خانم منشی.ما دو نفر رو یادتون نیس؟چند وقت پیش این دوستم رو آوردم اینجا.یه کمی خل بود.دکتر با یه نسخه دیوونه ش کرد!
حالا آوردمش دکتر یه نسخه دیگه بده.زنجیری بشه و بفرستمش تیمارستان!
«خانم منشی که غش کرده بود از خنده گفت»
ـ خیالتون ر احت باشه.با داروهای دکتر خیلی زود دوستتون معالجه میشن.
بابک ـ اختیار دارین خانم چهره ی خندون شما از هر دارویی داروتر!از شما چه پنهون.دفعه ی قبل که اومدیم اینجا.خود منم تو مغزم بگی نگی،یه خرده احساس خل چلی میکردم!شمارو که دیدم انگار آبی بود رو آتیش!اصلا به نظرمن فنصف مریضای دکتر رو شما درمون می کنین و به اسم دکتر تموم میشه!
ـ بابک!
بابک ـ ببخشید،دکتر محکمه تشریف دارن؟ما قبلا تلفن کردیم ساعت دیدیم اومدیم خدمتتون!
ـ محکمه چیه؟ساعت دیدیم چیه؟این دری وری ها چیه میگی؟
بابک ـ دارم زبون بازی میکنم که زودتر بفرستمون تو.
ـ اینجا که مریض نیس جزما!
بابک ـ اِ!دکتر مریض دیگه نداره؟تو این شهر انگار فقط دیوونه توئی آرمین!
«خانم منشی،همینطور واستاد بود می خندید»
ـ برو کنار ببینم!ببخشید خانم،من آرمین پژوهش هستم.وقت گرفتم از دکتر .
منشی ـ بله.خواهش میکنم.دکتر منتظرشماهستن.بفرمائید تو.
«رو به بابک کردم و گفتم»
ـ نیم ساعته حرف میزنی یه کامه حرف حسابی از دهنت درنمی آد!
بابک ـ خب اینام خسته میشن اینجا.خواستم دو کلوم حرف خوب بزنم خستگی از تنش دربره!
«خانم منشی که از بابک بدش نیومده بود با خنده بهش گفت»
ـ شما خودتون با دکتر کاری ندارید؟
بابک ـ نه خانم جون،کار من از قرص و شربت و این حرفا گذشته!من دیگه باید برم خودم رو امین آباد معرفی کنم!
«دستش رو کشیدم و بردمش تو دفتر دکتر
وارد دفتر دکتر شدیم و پس از سلام و احوالپرسی،وقتی دکتر شنید که داروها به من اثر نکرده،خیلی تعجب کرد.مدتی فکر کرد و بعد گفت که این قوی ترین دارویی که میتونه برای من تجویز کنه.بهم گفت که باید یه جلسه ی مشاوره با چندتا پزشک دیگه ترتیب بده و شاید لازم باشه که هیپنوتیزم بشم.بعد چند تا ازمایش و عکس برام نوشت.بابک تا اسم هپینو تییزم رو شنید به من گفت»
ـ آخ آخ آخ آخ،خیلی بد شد!اگه هیپنوتیزمت کنه تا جور میشه!
ـ چرا؟
بابک ـ آخه وقتی آدم هیپنوتیزم میشه همه چیز رو میگه.توام تمام کثافتکاری هایی که تو این چند ساله کردی میگی و دکتر می فهمه چه گندائی تو کشورش بالا آوردی!ابرومون جلو دکتر میره!وامصیبتا!Disasroos!وtragedyیا!
ـ بیچاره من که کاری نکردم وخیالم راحته.ترو بگو که اگر قرار بشه هیپنوتیزمت کنن اعدام میشی!
بابک ـ اگه بخاطر درس خوندن و نجابت و سربه زیری آدم رو قراره تیر بارون کننن،باشه،عیبی نداره،بذار اعدامم کنن!
ـ آره جوون خودت پرونده از پرونده ی تو سیاه تر پیدا نمیشه.
دکتر ـ دارید مشورت میکنید؟
بابک ـ ببخشید دکتر جون.آدم اگه در حالت هیپنوتیزم اعتراف بکنه.این اعترافات تو دادگاه سنیت داره؟!
ـ خفه شی بابک!
«دکتر خندید و بعد چند تا آزمایش و عکس برام نوشت و از اونجا بیرون اومدیم و یه راست برای ازمایشها رفتیم و از همونجام برای عکسبرداری.
کارامون که تموم شد برگشتیم خونه.تقریبا ظهر شده بود.»
بابک ـ ناهار نوبت منه درست کنم؟
ـ آره.
«تلفن رو ورداشت و پیتزا سفارش داد»
ـ یعنی چه؟نوبت من که میشه باید غذای ایرانی درست کنم.نوبت تو که میشه زنگ میزنی از بیرون غذا می آرن!
بابک ـ قربونت برم،تو کدبانویی و از هر انگشتت صدتا هنر می ریزه.من از این زنیکه شتره شلخته هام!سرظهر که شوهره پیداش میشه.دو تا پیتزا میندازم جلوش!
ـ بلندشو حداقل یه چایی دم کن.
بابک ـ چشم.اوقات تلخی نکن.اخر سالی شگون نداره!یه غذا پختن ارزش نداره که براش زندگی زناشوئی مون رو بهم بزنیم!
«خنده م گرفت.یه خرده بعد پیتزامون رو آوردن و بعد از خوردن بهش گفتم»
ـ من میخوام یه کمی بخوابم،خیلی خسته م.شبا که خواب درست ندارم.
بابک ـ دوندون هات رو نشون بده ببینم.
ـ برای چی؟
بابک ـ نکنه کم کم داری دراکولا میشی؟!دراکولام روزا میخوابید و شبا بیدار بود.
ـ گمشو .تا عصر بیدارم نکن.
بابک ـ اما اگه دراکولا شدی نیایی منو گاز بگیری پدرسوخته ها!اگه گازم بگیری میشم عروس دراکولا!
ـ مطمئن باش اگه دراکولا بشم تو یکی رو گاز نمی گیرم.عروس قحطی یه؟!
بابک ـ اما اگه گازم بگیری چه عروسی برات میشم!نه پخت و پز بلدم،نه ر فت و روب!فقط می شینم ور دلت تا شب بشه و دوتایی با هم بزنیم از خونه بیرون!می شم عروس ددری!ولی خب،مادرشوهر ندارم که ازم ایراد بگیره!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:31 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو