رمان شیرین قسمت دوم
![]()
فصل 2 و 3
«طرفای عصر بود که بابک بیدارم کرد.نشسته بود بالای سرم و دست میکشید به موهام و اروم و با صدای زنن می گفت»
ـ پاشو،پیشی ملوس من!پاشو خون آشام من!دمدمه ی غروبه.پاشو بریم چندتا گاز بگیرم جون بیاد تو تنمون!پاشو گشنگی ضعف کردم!
ـ تو کی میخوای آدم شی بابک؟!
بابک ـ خون آشام که آدم نمیشه!پاشو حوصله م سر رفت!
ـ ساعت چنده؟
بابک ـ هرچند هس!دیگه نمیشه بخوابی.دلم گرفت تنگه غروبی توولایت غربت!مامانم منو به تو داده که بیاری اینجا،بچپونی تو این دخمه؟!
دلم پوسید تو این خونه.یه گردشی،یه تفرجی!مردم از بس پختم گذاشتم جلوت!مردم از بس گذاشتم و ورداشتم!ذله شدم از این زندگی!
ـدوتایی خندیدیم و بلند شدیم و داشتیم کارامونو رو میکردیم بریم بیرون که زنگ زدن.آیفون رو خودم جواب دادم،مهتاب بود»
بابک ـ بیا!اونقدر خوابیدی که در لعنت رومون واشد!مغولها حمله کردن!خدا کنه
حالا چنگیزخان خودش نیومده باشه!با اونای دیگه میشه کنار اومد،خودش که
خیلی سفاک بی رحمه!اگه اومده بود که با هم بریم بیرون،یه بهانه بیار.من
اصلا حوصله شون رو ندارم.خواسی باهاشون بری بیرون،خودت تنها برو.من نمی
آم.بازم حتما میخواد مارو ببره پیش عمه خانم که نصیحت مون کنه!
«یه دقیقه بعد مهتاب پشت در آپاتمان بود.در رو وا کردم و اومد تو و بعد از سلام و احوالپرسی،نشست»
مهتاب ـ داشتین جایی می رفتین؟
ـ چطور مگه؟
مهتاب ـ اومده بودم دنبالتون که بریم خونه ی ما .مامانم دعوتتون کرده.
ـ مگه چه خبره؟
ـ مهتاب هیچی همینطوری.میخواهیم دور هم باشیم.
ـ حالا چه عجله ایه.باشه برای یه فرصت دیگه.دیشب همدیگه رو دیدیم.
مهتاب ـ نه .نه.مامان گفته حتما باید بیاین.
بابک ـ خوب پاشو برو ارمین جون.یه بادی م به کله ت میخوره.
مهتاب ـ بابک خان،شمام دعوت شدین.مخصوصا مریم گفته که حتما شام تشریف بیارین.
بابک ـ من بیام چیکار؟حراجی دارین خونه تون؟!
«مهتاب خندید»
بابک ـ شماها برین.من هزار تا کار عقب افتاده دارم که باید بهشون برسم.تازه میخواستم یه خرده م درس بخونم.
مهتاب ـ چه درسی؟مگه تموم نشده؟
بابک ـ خب چرا!ولی باید مرتب مرور کنم که یادم نره!شماها برین.پسردایی دختر
عمه هستین دیگه. من بیام ،مهمونی تون خراب میشه.امروز از صبح که بلند شدم
کسلم و روحیه م خراب.یاد بابام افتادم،دلم گرفته!امشب پام رو هر جا بذارم
همه رو افسرده میکنم!بهتره بگیرم بنشینم کنج همین خونه و غصه هام رو واسه
خودم نگه دارم!شما برین،فکرمن نباشین.من یه خرده گریه کنم،دلم وا
میشه.امروز از صبح یه لبخند رو لبم نیومده!می گن دلمرده پاتو جمع نذار که
همه رو دلمرده میکنی!
«اینا رو با یه قیافه ی افسرده و غمگین میگفت که اگه خودم از صبح باهاش نبودم،دلم براش کباب میشد!
مهتاب که باور کرده بود،گفت»
ـ شما الان نباید تنها باشین!اینجور وقتها اگه آدم دور هم باشه سرش گرم میشه و روحیه ش عوض میشه.
بابک ـ میگه:
در کحفل خود راه مده همچو منی را
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
نه.خیلی ممنون.آرمین اخلاق منو می دونه.این موقع ها تا من نشینم و چند تا چیکه اشک نریزم،دلم آروم نمیشه.امان از غربت!داد از غربت!
ـ مهتاب جان نمیشه برنامه ی امشب رو کنسل کنیم؟می بینی که بابک حالش اصلا خوب نیس.نمیشه که تنهاش بذارم.
مهتاب ـ نه نه،اصلا!من چند تا از دوستهام رو دعوت کردم.مریم چندتا از
دوستهای ایرانی و خارجی ش رو دعوت کرده.تمام دخترای فامیل قراره بیان
اونجا!
«یه دفعه گوشای بابک تیز شد و چشماش گرد!فهمیدم الان میخواد اونم بیاد.»
بابک ـ وای که اگه شماها برین ،در و دیوار این خونه میخواد منو بخوره!می
ترسم با این روحیه ای که دارم،اگه شما برین و تنها بمونم یه بلا ملایی سر
خودم بیارم،چه خاکی تو سرم بریزم؟نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن
دارم!این طفل معصوم آرمین م دلش واسه من شور میزنه.می ترسم اگه بمونم
خونه،این پسر همه ش دلش پیش من باشه و بهش خوش نگذره!
مهتاب ـ خوب شمام بلند شید با ما بیاین.
بابک ـ آره بدم نمی گین شما.گیرم موندم تو این خونه!چی میشه؟!
بدتر غم باد می گیرم!پاشم بخاطر این طفل معصوم آرمین م که شده با شماها
بیام!«بعد یه آه بلند،از ته دل کشید و رفت طرف اتاقش و اروم گفت»
ـ بترکه این دل من که چقدر غصه توشه!
«مهتاب که ناراحت شده بود به من گفت»
ـ امروز بابک چه شه؟تا حالا اینقدر غمگین ندیده بودمش!
«خنده م گرفته بود»
ـ چیزی نیس.آدمه دیگه!یه وقتایی اینطوری میشه!
«دو دقیقه بعد بابک لباس پوشیده و ادکلن زده دم در حاضر بود!»
ـ من هنوز هیچ کاریم رو نکردم!
بابک ـ بجنب دیگه زشته!مهمونی شون خراب میشه.من یه دقیقه ی دیگه تو این خونه بمونم کارم به جنون میکشه ها!
مهتاب ـ تا آرمین حاضر بشه من میرم چند تا چیپس بخرم و بیام.شماها کارتون که تموم شد بیاین پایین .تو ماشین منتظرتونم.
«وقتی مهتاب رفت ،بابک گفت»
ـ پس امشب قرار نیس فقط بریم اونجا و زل بزنیم صورت تافتونی یه عمه ت رو نگاه کنینم!حالا بدو لباس بپوش.
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
سرو چشم عمه خانم به مثال غاز باشد!
تو بپوش لباسهایت
که رویم به سوی عمه ت
که اگر شود کمی دیر
سهم ما زشام امشب
دو سه فحش ناز باشد
«باخنده لباسهام رو پوشیدم و رفتیم پایین.مهتاب هنوز برنگشته بود.بابک دوتا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من و گفت»
ـ نکنه امشب بعله برون ت باشه!برای چی عمه ت این همه مهمون دعوت کرده؟
ـ فکر نکنم.اگه اینطوری بود،مهتاب قبلا با من صحبت میکرد.فکرکنم تولد یکی از ایناس...میدونم مهتاب نیس.شاید مریم باشه.
بابک ـ نه بابا،تولد مریم چند وقت پیش بود که من یادم رفته بود و کلی بهم متلک گفت.
ـ پس چه خبره امشب؟
بابک ـ چشن تولد عمه ت نیس؟متولد چه برجی بود؟عقرب بود؟هزار پا بود؟رطیل بود؟چی بود؟
ـ اگه بابام بفهمه در مورد خواهرش این حرفارو میزنی،پدرت رو در می آره!
بابک ـ اما اگه مامانت بفهمه در مورد خواهر شوهرش این حرفارو زدم،بهم یه جایزه میده!
«تو همین موقع مهتاب رسید.قرار شد با ماشین اون بریم،دوتایی سوار شدیم و حرکت کردیم.»
مهتاب ـ چقدر خوب شد که شمام تشریف آوردین بابک خان.
بابک ـ خیلی ممنون.خودمم خوشحالم.راستش یه خرده م دلم برای عمه جون تنگ شده بود!خدا خیرش بده این عمه خانم رو که وجودش منبع برکته!
اگه اون نبود که امشب تا صبح تو خونه دق میکردم!
ـ بابک،توی بروج فلکی،برج بوقلمون هم داریم؟!
بابک ـ برج بوقلمون که نداریم ،اما انگار برج خروس بی محل رو داریم!!
«ده دقیقه بعد رسیدیم و پیاده شدیم و سه تایی رفتیم تو خونه.خونه ی عمه،یه
خونه ی ویلایی بزرگ بود با استخر و سونا و تمام تجهیزات .یه سالن خیلی بزرگ
داشت که پر از مهمون بود.دختر و پسر.ایرانی و خارجی.چند تا از اقوام دورهم
بودم.به محض ورود ما،همه ساکت شدن و به ما نگاه کردن.
از همون دم سالن با همه سلام و علیک کردیم.تا من خواستم برم طرف عمه م،بابک
تند جلوتر رفت و به عمه سلام کرد و وقتی عمه دستش رو دراز کرد که باهاش
دست بده،این بابک حقه باز مثل تو این فیلمها،دست عمه رو ماچ کرد!
با اینکار بابک،گل از گل عمه خانم شکفت!
منم رفتم جلو و عمه م رو ماچ کردم و نشستیم.کمی که گذشت و خوش و بشها تموم شد،آروم به بابک گفتم»
ـ تو دیگه چه جونوری هستی؟»
بابک ـ خره،دیگه تا آخر شب واکسینه شدم!هر کاری بکنم،عمه ت باهام کاری نداره!
«چپ چپ نگاهش کردم.مهتاب و مریم اومدن جلوو مریم باهامون سلام کرد و علیک کرد و گفت»
ـ پاشین بریم اونطرف سالن بچه ها منتظرن با شماها آشنا بشن.
بابک ـ مریم خانم اگه اجازه بدین ،یه ده دقیقه ای اینجا باشیم.دلمون واسه عمه خانم تنگ شده.یه خرده حداقل ببینمشون!
«عمه رو نگاه کردم.جلوی بقیه دوستانش از حرف بابک حظ کرد!»
عمه ـ برید عزیزم.برید پیش جوونها.ما پا به سن گذشته ها که حرفی واسه گفتن نداریم.
بابک ـ اختیار دارین عمه خانم!این فرمایشا چیه؟دیشب که منزل ما تشریف
داشتین،موقع رفتن همسایه مون شما رو دیده بودن اینجا!اسمش آقای نفیسی
یه،خیلی فوضوله!وقتی بهش گفتم شما عمه ی آرمین هستین،باورش نمیشد!میگفت
دروغ میگی!شما رو جای همشیره بزرگه ی آرمین اشتباه گرفته بود!چقدر واسه ش
قسم خوردم تا باور کرد!تازه یه چیز دیگه م گفت که روم نمیشه بگم!
«عمه که انگار ده سال جوون تر شده بود با ناز و خنده گفت»
ـ وا!مگه چی گفت بابک جوون؟!
«بابک دور و برش رو نگاه کرد و بعد آروم گفت»
ـ خیال کرده بود فرزادخان پدر شماس!مرتیکه ی پدرسوخته ی هیز از من زیرپاکشی میکرد که اسم شمارو بفهمه چیه!
عمه ـ وای !خاک تو گورش کنن!میخواستی بگی اون شوهرمه!
بابک ـ نه دیگه نگفتم.اینارو که گفت بهش کم محلی کردم و رفتم دنبال کارم!راستی شما چندسالتونه عمه خانوم؟!
عمه ـ سوزمونی به سن و سال من چیکار داری؟
«همه خندیدن و پچ پچ و در گوشی حرف زدن شروع شد و عمه با خنده به ما گفت»
ـ پاشین ،پاشین برین اونطرف خوش باشین.مریم جون،یه میوه ای شیرینی شربتی بیار این طفل معصوما گلو خشک نشستن اینجا!
«دوتایی بلند شدیم و با مهتاب و مریم راه افتادیم بریم اونطرف سالن که بابک آروم به من گفت»
ـ دیگه خیالت راحت باشه.دخترش رو هم نگیری،باهات کاری نداره!
ـ بابک تو این چیزا رو از کجات در میآری و میگی؟!
بابک ـ کاریت نباشه.تو فقط گوش بده و یاد بگیر!
«تا رسیدیم اونور سالن همه بلند شدن که با ما آشنا بشن و سلام علیک کنن خلاصه همه با نشستیم،یکی از دخترا که اسمش نادره بود گفت»
ـ تعریف شماهارو خیلی شنیده بودیم.
بابک ـ ببخشید چیا از ما تعریف کرده بودن؟
نادره ـ چیزای خیلی خوب!
بابک ـ خب،شکرخدا که همه چیز رو بهتون نگفتن!
شهرزاد ـ حالا برای تولد مریم کادو چی خریدین؟
«بابک یه آن جا خورد اما بلافاصله خودش رو جمع و جور کرد و گفت»
ـ دیروز تمام مغازه رو زیرپا گذاشتم.اما هرچی که فکر کردم،دیدم چیزی که
قابل مریم خانم رو داشته باشه وجود نداره!این بود که فکر کردم به عنوان
هدیه تولد،شام دعوتشون کنم بیرون،البته دست خالی یه دست خالی م که نیومدم!
چند بیت شعر با خودم آوردم !اگه اجازه بدین بخونم.
« همه براش دست زدن.مونده بودم که شعرش کجا بود؟!شروع کرد جیب هاش
روگشتن.اما هر چی گشت چیزی پیدا نشد.یه قیافهی خیلی ناراحت بخودش گرفت و
دستمال کاغذی ورداشت و مثلا عرق پیشونی ش رو پاک کرد و اروم گفت»
ـ دیشب تا ساعت سه ،سه و نیم،نشسته بودم و این شعر رو برای مریم خانم گفته
بودم!نمی دونم کجا گذاشتمش!تنم زیر گل بره که اینقدر حواس پرتم!
«بعد از من پرسید»
ـ آرمین یه دفتر کوچولوی قشنگ،با یه جلد طلایی که یه گل سرخ بهش چسبونده بودم،تو ندیدی؟گذاشته بودم رومیز اتاقم.
«بعد برگشت به مهتاب گفت»
ـ مهتاب خانم،تو ماشین شما چیزی جانمونده؟!
مهتاب ـ نه ،فکر نکنم.
بابک ـ گذاشته بودمش تو اتاقم که گم و گور نشه ها!
«دوباره عرق پیشونی اش رو پاک کرد.نشسته بودم و نگاهش میکردم.می دونستم داره دروغ میگه!
دوباره به من گفت»
ـ آرمین ،اگه تو ورش داشتی،ازت خواهش میکنم بده ش.اصلا شوخی قشنگی نیس!اعصابم خیلی ناراحت شده!
ـ نه بابک جون.من ورنداشتم،احتمالا خونه جا مونده.
مریم ـ حالا خودت رو ناراحت نن.همون دعوت شام برای من خیلی قشنگ بود.وقتی برای شام رفتیم ،بیارش و برام بخون.
بابک ـ آخه خیلی روش زحمت کشیدم،دلم خیلی سوخت!حیف شد!
«دخترا که قیافه ی ناراحت بابک رو دیدن،همگی سرتکون می دادن و باور کرده بودن.»
شهرزاد ـ چه طبع لطیفی دارن بابک خان!چه هدیه ی جالبی!شام با شعر!
رویا ـ خوش به حالت مریم!کاش این هدیه مال من بود!
«یه آن بابک اومد یه چیزی بگه که یواشکی پاش رو فشار دادم!»
مرجان ـ آرمین خان،چه کادویی برای مریم آوردین؟
«مونده بودم چی بگم»
بابک ـ من و آرمین یه کادو آوردی دیگه!یعنی دیشب تو یه بیت شعر گیر کرده
بودم این طفلک آرمین خیلی زود زد تا قافیه شعر رو برام جور کرد!
«از حاضر جوابی یه بابک خنده م گرفته بود.بابکم برگشت و یه چشمک به من زد
!تو همین موق ،مریم و مهتاب بلند شدن که پذیرایی کنن .هر کی با بغلی ش شروع
کرد به صحبت کردن که بابک به من گفت»
ـ به دادت رسیدم ها!نزدیک بود بند رو آب بدی!
ـ یادت نیس دفترچه ی شعر رو با گل سرخ کجا گذاشتی؟!
ـ حالا باید زورکی شام ببرمش بیرون.
ـ حالا چطور به عقلت رسید یه همچین چاخانی بکنی؟
بابک ـ این دخترا،عاشق چیزای رویایی ن!الان اگه دو کیلو طلا براش خریده بودم،انقدر کیف نمیکرد که فهمید براش شعر گفتم!
ـ میخواستی به رویا چی بگی؟
بابک ـ نذاشتی بگم که!میخواستم بگم تاریخ تولدتون رو بفرمایین بموقع ش می آم خدمت تون با یه سبد شعر و گل سرخ!
«کنار ما یه دختر خارجی نشسته بود،یه کم که گذشت به بابک گفت»
ـ پاپیک،اسم من ژانته.میخواستم بگم از او شعرها هیچی یادت نیست که بخونی؟خیلی برام جالب بود.این هدیه های خیلی رویایی و خاطره انگیز!
«بابک به انگلیسی گفت»
ـ چرا یادم هس،البته فقط یه بیت.
ژانت ـ خواهش میکنم برام بخون.
«بابک شروع کرد به فارسی گفتن»
ـ گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی گر بمیرن دختران دنیا گلستان میشود!
«داشتم از خنده می مردم!»
ژانت ـ میشه برام ترجمه کنی؟
«بابک به فارسی گفت»
ـ چرا نمیشه؟!شما دستور بده من کل داستان لیلی مجنون و خسرو و شیرین و کلیله و دمنه و هر چی کتاب کتاب شعر هس واسه شما ترجمه میکنم!
«بعد شروع کرد به ترجمه انگلیسی و گفت»
ـ نسل و نژاد خانما از گله.بسیار حساس و لطیف.گلهایی که با عطرشون،انسان رو
به یاد جنگلهای وحشی میندازن!حرکاتشون انسان رو به یاد پروانه ها
میندازه!حرف زدنشون مثل صدای پرنده هاش!قطره های اشک شون مثل بارون و
شبنمه!نگاهشون مثل آدم نگاه آهوهای بی پناهه!خنده هاشون مثل نسیم بهاره!
«بقیه ش رو به فارسی گفت»
ـ قُرقُرهاشون مثل انفجار مین ضد نفره!وقتی سرآدم نعره می زنن و چیزی طرف آدم پرت میکنن مثل شروع جنگ جهانی دومه!
ـ بترکی بابک!یه بیت شعر این همه معنی داره؟!
بابک ـ شعرای من پرمحتواست!
ـ اگه خانما بفهمن معنی شعری که گفتی چیه،تیکه تیکه ت می کنن!آدم هزار چهره!
بابک ـ بابا شوخی میکنم.خدا اون روز رو نیاره که این منابع طبیعی از بین برن!تازه مگه تو با طبیعت و گل و گیاه مخالفی؟!
همه دارن سعی میکنن که گل وگیاه ازبین نره،حالا تا من خواستم که دنیا گلستان بشه باید تیکه تیکه م کنن؟!
«برگشتیم و دیدیم که یه قطره اشک از چشمای ژانت سرازیر شده!»
ژانت ـ خیلی عالی بود پاپیک!خیلی پراحساس بود!
بابک ـ فدای اوم طبع لطیفتون بشم،پاپیک نه،بابک،پاپیک که اسم سگه!
ژانت ـ اوه!خیلی عذرمیخوام تلفظ اسم ایرانی کمی برای ما مشکله.
بابک ـ پس اگه اسم من غضنفر بود چی صدام میکردین؟!حتما میشدم گرگ و کفتار و گراز!
ژانت ـ ببخشید،اسم شما غازان فیره؟!
بابک ـ نه نه نه نه،قربونت.همون اسم سگه رو روم بذاری قشنگ تره!غاز و اردک دیگه صدام نکن!
ژانت ـ یه لحظه منو ببخشید .الان برمیگردم.
بابک ـ آخیش!خوب شد رفت،نزدیک بود منو بفرسته جز پرندگان و تخم گذاران!
«مریم که از دور حواسش به ما بود اومد جلو و به بابک گفت»
ـ به ژانت چی می گفتی؟خیلی صحبتتون گرم شده بود!
بابک ـ به روح پدرم اگه چیزی می گفتم!این طفل معصوم ژانت داشت مارو طبقه
بندی میکرد بین دوزیستان و پرندگان !البته خودم ترجیح میدم تو همون دسته ی
سگه بمونم!حداقل به اسمم نزدیکتره!
مریم ـ معلومه هس چی میگی؟
ـ بابا ،ژانت به بابک میگفت پاپیک !همین.
مریم ـ چه لوس!این خنده داره که دوتایی غش و ریسه رفته بودین؟!
«اینو گفت و رفت»
بابک ـ واخ واخ،چه حسودیه این دختر عمه ت؟!
ـ گاوت زائیده بابک!ژانت با یه دختر دیگه داره میآد طرفت.
بابک ـ حتما این یکی متخصصه خزندگان و حیوانات ما قبل تاریخه!اومده تحقیق!
ژانت ـ پاپیک،با دوستم اشنا شو.اسمش ساندراس.
«بلند شدیم و آشنا شدیم و نشستیم.»
ژانت ـ ساندرا هم شعر میگه.شعراش خیلی قشنگه.
بابک ـ جدا؟چه جالب!سبک شون چیه؟قصیده میگن؟غزل میگن؟رباعی میگن؟
ـ اینا که این چیزا رو ندارن!حالا نمیشد یه کلمه بگی تولد مریم یادم رفته و خلاصمون میکردی؟
بابک ـ بابا چه می دونستم اینجا پونصد تا شاعر و شاعره دعوت دارند!چه بد پیله م هس این ژانت خانم!
ساندرا!شعرتون رو ژانت برام خوند.خیلی قشنگ بود.رشته اصلی من موسیقی یه اما
شعر هم میگم.گاهی بر مبنای شعرم نقاشی هم میکنم.یه دوره ای هم داریم که
ماهی یه بار با دوستانم یه جا جمع میشیم و شعرهامون رو می خونیم.اگه مایل
باشین می تونین شما هم بیایین.
بابک ـ می ام!هرجا شما بگین می آم!
اما از حالا گفته باشم،من فقط بلدم شعر بگم،کار دیگه بلد نیستم،شما،چشمم کف پاتون هزار تا هنر دارین!من که ندارم.
«هر دو خندیدن»
ساندرا ـ معنی این حرفتون چیه؟
بابک ـ یعنی چشم بد از شما دور باشه.یعنی بد نبینی دختر.
«ساندرا در حالیکه میخندید گفت»
ـ یعنی شما برای من آرزوی موفقیت میکنین.
بابک ـ من برای تمام دختر خانمای قشنگ آرزوی موفقیت میکنم!
ـ گر بمیرد دختری...
بابک ـ ساکت پسر!دارم با خانما صحبت میکنم آخه!
«تو همین موقع بقیه ی دختر و پسرا هم اومدن پیش ما و دور بابک و من جمع شدن»
بیژن ـ صحبت در مورد چیه؟
بابک ـ شغر،روح،احساس!
ـ بچه ها فارسی صحبت نکنین،بهشون برمیخوره.
بابک ـ راست میگه،همه به زبان بیگانه صحبت کنیم.
ژانت ـ پاپیک،چی شد که برای اولین بار شعر گفتی؟
بابک ـ هیچی!یه روز صبح از خواب بلند شدم و دیدم داره شعرم میاد!
«بیژن و من زدیم زیر خنده»
بابک ـ زهرمار!آبروی منو بردین!
ساندرا ـ حتما شعراتون رو بصورت منظم نگه داشتین؟
بابک ـ داشتم!یه کتاب داشتم که حدودا هزار بیت شعر توش بود.دادم به یکی از دوستام که بخونه،دیگه بهم پس نداد!
ـ بابک این چرت وپرتا چیه میگی؟تو هزار بیت شعرت کجا بود؟!
بابک ـ دورغ نمیگم بخدا!یه کتاب حافظ داشتم داده بودم دست سعید.وقتی رفت ایران،با خودش برد!
«بیژن دوباره زد زیر خنده»
رویا ـ خیلی بانمکه این بابک خان.حالا جدا کتاب شعر دارین؟
بابک ـ دارم اما نه هزار بیت.
رویا ـ یه روز باید تمامش رو برام بخونین!
بابک ـ شما امر بفرمائین!همه رو ،هم براتون میخونم ،هم معنی میکنم،هم فعل و فاعل و صفت و موصوفش رو براتون جدا میکنم!تجزیه و ترکیب!
«آروم در گوشش گفتم»
ـ مریم بفهمه،ترو با او دیوان اشغارت آتیش میزنه!
بابک ـ بله،البته اون تجزیه ش خوبه اما مرده شور اون ترکیبش رو ببره!یعنی خیلی سخت و مشکله!
ساندرا ـ میونه تون با لافونتن چه جوریه؟
بابک ـ بد نیس.یعنی کاری به کار هم نداریم!
«زدم تو پهلوش و گفتم»
ـ دیوانه!لافونتن یه شاعر خارجیه!
بابک ـ یعنی من بیشتر تو کار شعرای ایرانی هستم!سبک هامون باهم فرق میکنه!
شهرزاد ـ بابا از بس حرف شعر و شاعری شنیدیم خسته شدیم!
مرجان ـ آره ،حرف و عوض کنیم.
بابک ـ دوست دارین از چی براتون صحبت کنم؟میخواین در مورد مقاله هام حرف بزنم؟!
ـ لال بشی بابک!حالا یه ساز دیگه کوک کن تا اینا ولت نکنن!
رویا ـ از خودتون بگین!
بابک ـ از خودم چی بگم که گفتنی زیاده!
«مریم و مهتاب از دور پیداشون شد»
مریم ـ شام حاضره.بفرمائین.
«همه به طرف سالن غذاخوری راه افتادن.مریم اومد پیش بابک و گفت»
ـ خوب معرکه گرفتی!
بابک ـ جان شما داشتیم بحص ادبی می کردیم.بیشتر بحث حول و حوش لافونتن و حکیم فردوسی بود!حالا بریم شام سرد میشه.آروم در گوشش گفتم»
ـ نیم ساعت دیگه پاشو بریم خونه،منم خسته م،می ترسم آخر شبی یه گندی بالا بیادها!
بابک ـ بریم؟!تازه من اسم اینارو یاد گرفتم!
«یه دقیقه بعد خدمتکار چایی و قهوه برامون آورد .همه ورداشتن و همونطور که شروع به خوردن کردیم .مرجان گفت»
ـ یه چیزی میخوام براتون بگم بچه ها.میدونم باور نمی کنین اما چند شب پیش
تو یه جا با چند تا از دوستام دوره داشتیم.یکی از بچه ها قدرت عجیبی
دارد.آدم رو که می بینه و تو چشماش نگاه میکنه،تمام گذشته ی آدم رو میگه!
خلاصه این شروع کرد به احضار ارواح کردن.چراغ ها رو خاموش کرده بودیم و دور
یه میز نشسته بودیم.نیم ساعت که گذشت،این دوستم رفت تو حالت خلسه!انقدر
ترسیده بودیم که نگو!
بابک ـ بمیرم واسه او حالت خلسه!
مرجان ـ یه کم دیگه که گذشت یه صداهایی اومد!
بابک ـ از کی بود اون صداها؟!یعنی از کی اومد؟
مرجان ـ نمیدونم،ولی بعدش روحه ظاهر شد!
بابک ـ گم شه اون روح بی ترتیب!بوهم میداد؟!
«همه زدن زیر خنده.بیژن که دلش رو گرفته بود و اشک از چشماش می اومد»
مرجان ـ مسخره نکنین بابک خان،خیلی وحشتناک بود.
بابک ـ کورشم اگه مسخره کنم.حالا اومد چی کار کرد؟
مرجان ـ کاری نکرد،فقط یه کاغذ و یه مداد گذاشته بودیم رو میز.آخرش که چراغها رو روشن کردیم دیدیم یه نقطه گذاشته رو کاغذ و رفته!
شهرزاد ـ اینا همه دروغه و خرافات.اگر روح اومده بود چرا چیزی رو کاغذ ننوشته؟!
بابک ـ احتمالا با این چیزهایی که مرجان خانم تعریف کردن،یعنی صدا و بو و این چیزا،روحه سر دلش سنگین بود و نرسیده چیزی بنویسه!
«دوباره همه خندیدن»
نادره ـ بابا از این چیزا حرف نزنین آدم میترسه !
سعید ـ تمام اینا دروغه و حقه بازی.
بابک ـ هیچ دروغ نیس!من خودم چیزی دیدم که بگم باور نمی کنین!
«همه گفتن بگو بگو باور می کنیم»
بابک ـ یه بار یادمه تو ایران بودیم.رفته بودیم ویلامون تو شمال.یادم می آد
شب بود.بابام اسمش نصرت الله س.رفت فلاسک آب جوش رو خالی کرد تو
باغ.مامانم بهش گفت نصرت اب جوش می ریزی زمین.یه بسم الله بگو.
رویا ـ مادرتون،پدرتون رو نصرت صدا میکردن؟!
بابک ـ وقتی با هم بگو مگو داشتن بهت میگفت ستوده.وقتی با هم اشتی بودن می گفت نصرت.وقتی با هم خیلی خوب بودن«نصی»صداش میکرد!
«دوباره همه خندیدن»
مرجان ـ اِه...!بذارین تعریف کنه دیگه!
بابک ـ آره،خلاصه بابام اون شب به حرف مامانم خندید.آخر شب که خوابیدیم،یه نیم ساعتی که گذشت فریاد بابام هوا رفت!
پریدیم بالا سرش.خیلی ترسیده بودم.بابام میگفت انگار یکی تو خواب هی وشگونش می گیره!
خلاصه تا صبح دو سه بار بابام رو وشگون گرفتن و بابام با فریاد از خواب
پرید!چه شبی بود اون شب !تا صبح زهره ترک شدیم.افتاب که زد،انگار خدا
دنیارو به ما داد!صبح که بابام بلند شد،معلوم شد یه دونه از این مورچه
پردارا رفته تو شورتش!بابام که غلت میزده،اونم گازش می گرفته!
«همه دوباره زدن زیر خنده»
مرجان ـ خدا بگم چی کارت نکنه بابک!چقدر ترسیدم.
بابک ـ بابای منو مورچه هه گاز می گرفته شماها چرا ترسیدین؟!
سعید ـ اکثر این داستانها رو مردم از خودشون درآوردن.یعنی قدیمی ها یه چیزی
می گفتن،بعد بقیه با شاخ و برگ واسه همدیگه تعریف می کردن.
مرجان ـ نخیر،هم روح وجود داره و هم اونی که نمیخوام اسمش رو ببرم!
شهرزاد ـ منظورش جنه!
نادره ـ حرف دیگه ندارین بزنین؟دل ضعفه گرفتیم!
ژانت ـ نه دیگه ،کافیه،داریم کم کم همگی می ترسیم.از یه چیز دیگه صحبت کنیم.
بابک ـ گوش بدین براتون یه چیزی تعریف کنم بخندین.
این جریانن رو پدرم تعریف میکرد و می گفت که برای پدربزرگش اتفاق
افتاده.تعریف می کرد که گویا برادر پدربزرگش سکته کرده و مرده بوده.برده
بودنش که خاکش کنن.وقتی جنازه رو می شورن و غسل میدن و می آرن که خاک
کنن،گویا طرف زنده میشه!تا مرده هه زنده میشه و بلند میشه و می شینه،همه ی
کسایی که اومده بودن واسه تشییع جنازه از ترسشون فرار می کنن و در می
رن!یارو قبرکنه که این جریان رو می بینه،با بیل می زنه تو سر مرده بدبخت که
زنده شده بوده!بعد داد می زنه«نترسین،برگردین،بابیل زدم کشتمش!»
«دوباره همه خندیدن»
ساندرا ـ اونوقت او آقرو محاکمه و زندانیش نکردن؟!
بابک ـ نه که نکردن!تازه بهش جایزه م دادن!
نادره ـ من می دونم.امشب هر چی روح و جن و مرده س می آن سراغمون!
شهرزاد ـ پریشب یه فیلم کانال 12 نشون داد خیلی ترسناک بود.نشون می داد تو
یه شهر دور افتاده،تمام مرده ها از تو قبرهاشون دراومده بودن و راه افتاده
بودن تو شهر!
رویا ـ اومده بودن تو شهر چیکار کنن؟
شهرزاد ـ هر کی جلو دستشون می اومد،پاره پاره ش می کردن و می خوردنش.
بابک ت واسه اینکه این خارجیا برای مرده هاشون خیر و خیرات نمی کنن.اون
بیچاره مرده هام باید خودشون راه بیفتن دنبال یه لقمه غذا و شکمشون رو سیر
کنن!حواستون باشه من اگه مردم هرشب جمعه برام حلوا وخرما و غدا خیرات کنین
وگرنه گشنه م که بشه خودم می آم در خونه هاتون و یکی یه گاز ازتون می
خورم!
«خلاصه اونشب با شوخی های بابک شب خوبی از آب در اومد.
آخر شب مهتاب خواست که من و بابک رو برسونه خونه که قبول نکردیم و دوتایی
با هم از خونه اومدیم بیرون و قدم زنون بطرف خونه ی خودمون حرکت
کردیم.همونطور که راه می رفتیم بابک گفت»
ـ امشبم شبی بود!یادت باشه فردا صبح کمکم کنی چند بیت شعر واسه اون دختر عمه ی زشتت بگم که دست از سرم ورداره.
ـ غلط کردی!مریم زشت که نیس هیچی،خیلی م قشنگه!
بابک ت کدوم بقالی گفته ماستم ترشه!
ـ جدی می گی بابک؟یعنی از مریم خوشت نمی آد؟
بابک ـ اگه وکالت بهت دادن که تو عالم رفاقت،دخترعمه ت رو بندازی به من ،بگو تکلیفم رو بدونم.
ـ برو گمشو!مریم ده تا خواستگار داره!حالا راستش رو بگو.نظرت در موردش چیه؟
ـ چی بگم ؟دختر قشنگی یه.یعنی هم قشنگه هم بانمکه.شناخته شده م هس.از خیلی
بابت ها خیالم ازش راحته.راستش رو بخوای ازش خوشم می آد،وگرنه تعارف نداشتم
و اب پاکی رو می ریختم رو دستش.
اما اینجا یه مسئله هس،اونم اینه که،من باید،یعنی میخوام با دختری عروسی کنم که بهم امتحانش رو پس داده باشه!باید برام مایه بره!
من ـ یعنی چی؟چه مایه ای برات بره؟
بابک ـ باید پشتم باشه،باید اونقدر دوستم داشته باشه که حاضر باشه واسه م فداکاری کنه.
ـ اینی که گفتی فقط خاله م برات میکنه.
بابک ـ اتفاقا تصمیم دارم برم ور دل ننه م بنشینم که از هر زنی مطمئن تره!
ـ بیا با تاکسی بریم.صبح باید برم عکس و آزمایشم رو بگیرم ببرم دکتر.
بابک ـ با هم می ریم،منم می آم.
ـ به جون تو تا شب میشه،عزا می گیرم!باز تا سرم رو می ذارم زمین،اون برنامه ها شروع میشه.
بابک ـ نکنه راست راستی جنی شده باشی؟!
ـ شوخی نمی کنم بابک.حالم اصلا خوب نیس.
بابک ـ به جون بابک هیچی نیس.همه ش فشار درسه.یه چندوقت که بگذره،خودش خوب میشه.
ـ فعلا که روز به روز بدتر میشه.بیا تاکسی اومد.صداش کن.
* * *
فردا صبحش،جواب ازمایش و عکس رو گرفتیم و رفتیم پیش دکتر.
دکتر منتظرم بود.یه راست رفتیم پیشش.بعد ازاینکه آزمایشها و عکسهارو نگاه کرد گفت:
ـ همونطور که قبلا بهتون گفتم،شما هیچ مشکلی ندارید.
بابک ـ آقای دکتر،این مسئله رو تا حالا دو تا پزشک دیگه م بهمون گفتن .تا حالا سه بار انواع و اقسام آزمایشا رو روی آرمین انجام دادن.همشونم هم گفتن که سالمه و هیچ ایرادی نداره.حالا که سالمه.پس این ناراحتی ش از چیه؟چرا خوابهای بد می بینه؟
دکتر هریس ـ تا اونجا که من می دونم خواب خیلی بد نمی بینه.درست می گم؟
ـ من اصلا خواب نمی بینم!فقط به محض خوابیدن،انگار یکی صدام میزنه!تا اون صدا رو می شنوم از خواب می پرم!جالب اینه که بعدش هیچی یادم نمی آد.
دکتر هریس ـ من دیروز با چند تااز متخصصین دیگه هم جلسه مشاوره داشتم.با هم به یه نتیجه رسیدیم.به نظرما بهترین کار هیپنوتیزهه.
احتمال داره که در ضمیرناخوداگاه شما مسئله ای وجود داشته باشه که خودتون هم ازش بی خبرید.ولی همون باعث ناراحتی شما شده.
ـ ولی من به شما گفتم که به هیچ عنوان مشکل خانوادگی ندارم.
دکتر هریس ـ تنها مشکلات خانوادگی نیست که این مسائل رو ایجاد میکنه.
دیدن یه فیلم نامناسب در کودکی!یا حتی دیدن یه صحنه تصادف می تونه در گوشه ای از ذهن شما،تصویر بدی رو برجا گذاشته باشه!
ممکنه اصلا چیز مهمی نباشه معمولا در این جور مواقع،هیپنوتیزم میتونه کمک موثری باشه.کار سختی هم نیست.
ـ من حرفی ندارم.حاضرم.
دکتر هریس ـ عالیه .لطفا روی اون کاناپه دراز بکشید.کفشهاتون رو هم دربیارید.
«بلند شدم و روی یه کاناپه که گوشه ی اتاقش بود؛دراز کشیدم»
«دکتر نور چراغ رو کم کرد و با یه زنجیر که یه چیزی بهش وصل بود اومد و روی یه صندلی،جلوی من نشست و در حالیکه زنجیر رو تکون میداد شروع کرد باهام حرف زدن به من گفته بود که به اون چیزی که به زنجیر وصل بود و در اثر تابش نور،برق میزد نگاه کنم.چند تا جمله ی اولش رو فهمیدم که می گفت»
ـ تو الان آرومی و کاملا احساس راحتی میکنی.اینجا چیزی وجود نداره که ارامش ترو بهم بزنه.چشمهات کم کم داره سنگین میشه.خوابت می آد.مثل دوران کودکی ت.تو الان جلوی یه پرده ی سینما نشستی و به پرده ی سفید و خالی نگاه میکنی.تمام افکار و حواست باید متمرکز بشه.چیزی وجود نداره که جلوی تر و بگیره.فکر تو ازاده.جسمت داره سبک میشه.
تو در زمان ازاد میشی.بیشتر خوابت گرفته.
خسته ای احتیاج داری که بخوابی.اراده ای از خودت نداری.
بدنت در اختیارت نیست.پلکهات سنگین تر شده.دیگه نیروی جاذبه هم روی تو اثری نداره.بهتره بخوابی.
زمان برای تو به عقب برمیگرده،احساس خوبی داری.
دلت میخواد پرواز کنی،دیگه نمی تونی چشمهاتو باز نگه داری...
* * *
وقتی دکتر بیدارم کرد،انگار صدسال میشد که خوابیدم!احساس خیلی خوبی داشتم.ازاون خستگی و کسلی دیگه تو سرم اثری نبود.
وقتی کفشهام رو پوشیدم و روی صندلی جلوی میز دکتر نشستم احساس میکردم که نصفی از ناراحتی م برطرف شده.
بابکم روی اون صندلی نشسته بود.دلم میخواست زودتر دکتر حرف بزنه تا بفهمم مشکلم چیه.
کمی که گذشت دکتر گفت»
ـ همینطور که خودتون هم اشاره کردین،درگذشته مشکلی نداشتید.
الان چه احساسی دارید؟
ـ خیلی عالی دکتر،حالم خیلی بهتره.بابک ـ پس مشکل ارمین چی میتونه باشه؟
«دکتر چیزی نگفت.پیپش رو درآورد و با فندک روشن کرد و گفت»
ـ دود که اذیتتون نمیکنه؟
«بهش گفتم نه.چندتا پک به پیپ زد و رفت تو فکر.
بعد از کمی فکر کردن گفت»
ـ علم بشر کامل نیست.یعنی پرسشهایی هست که علم از جواب دادنش عاجزه!روح و روان و احساسات بشر بسیار پیچیده س!متاسفانه دانش ما در روانشناسی بسیار سطحی یه.در این راه هنوز قدمهای اول رو برمیداریم.
در مورد شما هم باید بگم که همونطور که قبلا هم گفتم،هیچ مشکل روحی و روانی ندارید.
ـ پس چرا هر شب زجر میکشم؟
دکتر ـ علتش خیلی ها چیزها می تونه باشه.خستگی،دوری از وطن،دوری از خانواده،وخیلی چیزهای دیگه اما قدر مسلم،اینطور که من تصور میکنم،علاج ناراحتی شما پیش پزشک نمی تونه باشه.
ما شاید بتونیم با داروهای قوی مدتی برای شما خواب بیاریم اما این فقط میتونه یه مسکن باشه.درمان جای دیگه س و با چیز دیگه.
شاید که دست نوازش مادر و یا یه کلمه ی محبت آمیز پدر،کار صد تا دارو رو انجام بده!شما شرقی هستید.با احساسات یه شرقی.
من بهتون پیشنهاد میکنم که برای چندماه برگردید به کشورتون.به خونه تون،پیش خانواده تون.به عقیده ی من این می تونه بهترین درمان برای شما باشه.
بازم تاکید میکنم.شما بیمار نیستید،اینو مطمئنم.
«خیلی ناراحت شدم.یاد این می افتادم که بازم باید شب با بدبختی تا نزدیک صبح بیداری بکشم تنم رو می لرزوند.به دکتر گفتم»
ـ شما فقط همینا رو دارید که به من بگید؟
شما نمی دونید من چه زجری میکشم!شما نمی دونید که به محض تاریک شدن هوا،تمام وجودم رو غم میگیره.
من آدم ترسویی نیستم دکتر.اما چند وقته که از شب می ترسم!از خواب می ترسم!حتی دیگه از اتاق خودمم هم وحشت دارم!
اگه این مطئله حتی چند روز دیگه ادامه پیدا کنه.کار من به جنون میکشه!
همینطوریش چندوقته که دیگه نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم،نه دیدن کسی رو!همین دیشب به فکرم افتاد که تمام قرصایی رو که شما به من دادین،یه جا بخورم!حداقل اینکه یه شب مثل بقیه ی آأمها بخوابم!
دکتر ـ این خیلی بد و خطرناکه!شما جوان تحصیل کرده ای هستید.باید خوددار بود.
ـ تحمل این وضع از ظرفیت من خارجه.
درهر صورت از شما ممنونم.شما سعی خودتون رو کردین.ممنونم دکتر.
«از جا بلند شدم که دکتر گفت»
ـ من می دونم که در قدیم در کشور شما،کسانی بودن که دعا و طلسم و از این چیزها درست می کردن و به مردم می دادن درسته؟
بابک ـ آره دکترجون.دعانویس بودن.سرکتاب واز میکردن.
دکتر ـ همینطوره می دونم که هنوز هم بعضی ها این کار رو می کنن و خیلی ها هم بهشون اعتقاد دارن.البته بعضی هاشون هنوز به همون روش قدیمی کار میکنن،بعضی ها هم با روشهای جدید.مثل فال قهوه و از این جرو چیزها.
البته نه تنها در کشور شما این مسائل وجود داره.بلکه تقریبا در تمام د نیا این چیزها هست حالا به صورت های مختلف،در همین کشور خودم هم هست.
میخواستم بدونم شما به این مسائل اعتقاد دارین؟
ـ اصلا دکتر.
دکتر ـ خوشحالم،اما باید بهتون بگم که بعضی از این افراد،واقعا قدرتهای ماوراالطبیعه دارن!نیروهای ذهنی عجیب!
یکی از اینها رو من می شناسم،متقلب نیست.نمی تونم براتون هم توضیح بدم که این اعمال رو چه جوری انجام میده.اما یکی در مورد کارش رو من دیدم.
«روی یه تیکه کاغذ،یه اسم با یه آدرس نوشت و گذاشت روی میز،جلوی من و گفت»
ـ امیدوارم شما بهترین تصمیم رو بگیرید،اگه تونستید،تماس تون رو با من قطع نکنید منو در جریان بذارید.
«صورتش رو کرد طرف پنجره و مشغول کشیدن پیپ شد.
با اکراه کاغذ رو ورداشتم و با یه خداحافظی از اتاق دکتر بیرون اومدیم.
وقتی سوار ماشین شدیم از بابک پرسیدم»
ـ وقتی منو هیپنوتیزم کرد،چیکار کردم؟چی گفتم؟
بابک ـ چه میدونم؟
ـ یعنی چه؟!مگه تو اونجا نبودی؟
بابک ـ چرا،اما تا دکتر گفت«حالا تا سه می شمرم و تو بخواب میری»منم خوابم برد!ترو که صدا کرد،منم بیدار شدم!
ـ مرده شورت رو ببرن!مثلا ترو بعنوان همراه برده بودم!
بابک ـ چیکار کنم بابا،خوابم برد دیگه!دیشب که نذاشتی بخوابم.تا خوابت می برد.ده دقیقه نگذشته.یه داد می زدی و بیدار میشدی!منم اومدم بالا سرت نشستم.
ـ راست میگی.توام چند وقته از دست من خواب نداری.
بابک ـ فدای سرت.من حاضرم هزار شب دیگه بالای سرت بیدار بمونم تا تو خوب بشی.
ـ حالا میگی چیکار کنیم؟بریم پیش این فالگیره یا نه؟
بابک ـ والله چی بگم؟من به این چیزا عقیده ندارم اما دکتر هریس م آدمی نیس که بیخودی چیزی تجویز کنه!احتمالا طرف کارش خوبه.
آخرش اینه که یه فال برات میگیره و یه خرده از گذشته خبر میده و بعد میگه که چه وقتی بختت وا میشه و بعد میگه دستت رو بکش رو صورتت!وقتی م که بلند شدی بری می گه.های برادر،نیازش یادت نره،بچه صغیر دارم!
ـ جهنم ،هرچه بادا بادا میرم.بدبختی شب که می افتم،به همه چی راضی میشم!شدم مثل یه غریق به هر چیزی که دستم بیاد آویزون می شم!
بابک ـ الان بریم یا عصری؟
ـ الان که دیگه نزدیک ظهره.عصری بریم.
«ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم.جلوی خونه که رسیدیم،مریم رو دیدیم که کنار ماشین شیکش واستاده،منتظرما.
پیاده شدیم و سلام علیک کردیم و من و مریم رفتیم بالا و بابکم ماشین رو برد که بذاره تو پارکینگ.
وقتی رفتیم تو اپارتمان،مریم رفت که چایی درست کنه و تا بابک بیاد بالا گفت»
ـ کجا رفته بودین ارمین؟
ـ چطور مگه؟
مریم ـ یه ساعت پایین منتظرتونم.چطور صبح اول وقت رفتین بیرون؟
ـ جایی کار داشتیم.تو چطور شد اومدی اینجا؟چیزی شده؟
اومدی بابک رو ببینی؟
«خندید و گفت»
ـ اره.
ـ خیلی دوستش داری؟
مریم ـ نمی دونم،یعنی راستش اومده بودم از تو بپرسم .میخوام بدونم کس دیگه ای تو زندگی ش هس یا نه؟
ـ اگه منظورت اینه که کسی رو دوست داره باید بگم نه.
مریم ـ یعنی من بیخودی بهش علاقه مند شدم؟
ـ هیچ دوستی و عشق و علاقه ای نمی تونه بیخودی باشه.اما در مورد بابک باید بهت بگم که عقایدش در مورد عشق و دوست داشتن یه جور خاصی یه!مخصوصا برای ازدواج...ببین مریم اینطوری بهت بگم.بابک تا دختری رو محک نزنه،دل بهش نمیده.
بابک پسر خوش تیپ و خوش قیافه ای یه.از نظر تحصیلات و وضع مالی م خیلی خوبه.دست رو هر دختری بذاره.جواب نه نمی شنوه.یعنی این چیزارو خودت بهتر میدونی برای همینم مشکل ببینم هر دختری رو واسه ازدواج انتخاب کنه.
حالا تو خودت خوب فکر کن ببین چی گفتم!
«تو همین موقع بابک اومد تو و تا رسید گفت»
ـ امروز اگه یه بلیت بخت ازمایی می خریدم،حتما برده بودم!
مریم ـ چطور مگه؟
بابک ـ هیچی دیگه.آدم از راه برسه و جلوی در خونه ش،دختر خانم قشنگی مثل شمارو ببینه حتما بختش بلنده دیگه!راستی عمه خانم چطورن؟مهتاب خانم،آقا فرزاد؟خوبن همگی؟
مریم ـ همه خوبن.سلام می رسونن.
بابک ـ الهی من بمیرم واسه او درد رماتیسم پای راست عمه خانم!چه خانم مهربون و با شخصیتی یه!چطوره قوزک پاشون؟دیشب می گفتن یه کمی ورم کرده!
ـ بابک،عمه که اینجا نیس شیرین زبونی میکنی!
بابک ـ نباشه!محبتش که تو دل من هس!راستی چرا مهتاب خانم تشریف نیاوردن؟
مریم ـ مهتاب کمی از آرمین ناراحته.آرمین یه خرده اذیتش کرده.
بابک ـ ارمین غلط کرده!به گور پدرش که دایی شما باشه خندیدع!
«بعدرو کرد به من و گفت»
ـ مرتیکه ی دیوونه ی لات سنگدل،چیکارش کردی دختر مردم رو؟
«من و مریم خندیدیم»
بابک ـ شما به مهتاب خانم بگین ناراحت نباشه.من خودم این پسره رو تنبیه میکنم.این آرمین از موقعی که رفته این مدرسه ی جدید،با چند تا از بچه های بی پدر و مادر دوست شده،یه خرده اخلاقش رو خراب کردن!تازگی هام فحش بدم از دهنش شنیدم!امشب فلفل می ریزم دهنش!
حالا راست بگو ببینم حرف بی تربیتی به مهتاب خانم گفتی؟با قاشق داغ زبونت رو جیز میکنم!
ـ من اصلا دیشب با مهتاب خانم حرف نزدم که چیز بی تربیتی بگم!
مریم ـ اتفاقا اونم از همین موضوع ناراحته!می گفت دیشب آرمین باهاش یه کلمه هم حرف نزده.
بابک ـ آهان!که اینطور!
پسره ی لات بی سروپا چرا دیشب به مهتاب خانم حرفای بی تربیتی نزدی که حالا ناراحت شدن؟همین الان تلفن رو ور میداری چهارتا کلمه حرف بد به مهتاب خانم میگی تا از ناراحتی دربیان!
مریم ـ شمام دیشب دور ورتون خیلی شلوغ بود وسرتون خیلی گرم!
بابک ـ آهان!پس دیدار امروز یه ضد حمله س علیه عملیات دیشب ما؟!
لشکر کشی یه هان؟
آرمین سنگر بگیر!دشمن به خاک مون نفوذ کرده!فرماندهی دشمن رو عمه خانم بعهده داره!
مریم ـ جدی دارم حرف می زنم،فکر کردی جریان شعر و دفتر جلد طلایی و گلسرخ رو باور کردم؟
بابک ـ جدی باور نکردی؟!
مریم ـ من مثل اونای دیگه ساده نیستم که هر چی تو بگی باور کنم!
بابک ـ آفرین !خیلی خوشم اومد.
مریم ـ اومدم باهات صحبت کنم.جدی یه جدی.
بابک ـ صحبت میکنیم پدرکشتگی که باهم نداریم؟دعوام نداریم.شما سه تا چایی بریز بیار.بشینیم باهم حرف بزنیم.پسردایی ات هم هس.میشه داور ما.
گاز نداریم،کیس کندن نداریم!وشگون م نداریم!فحش م نداریم!
«مریم یه نگاهی بهش کرد و رفت تو اشپزخونه.بابک آروم به من گفت»
ـ گندش دراومد.
ـ توپش خیلی پره!حواست باشه.توام حرفاتو باهاش بزن.
«یه دقیقه بعد،مریم با سه تا فنجون چایی اومد تو سالن و چایی رو گذاشت رو میز و خودشم رو یه مبل نشست.
نگاهشون میکردم.هر دو تا ساکت بودن و تو فکر.
بابک چایی ش رو که خورد گفت»
ـ مریم خانم،من تا حالا به شما اظهار علاقه ای چیزی کردم؟
مریم ـ نه.
بابک ـ کاری کردم که شما احساس کنین که دوستتون دارم؟
«مریم با سر جواب منفی داد»
بابک ـ خب این از این.اما مسئله بعدی.
من و شما با هم فامیلیم.یه نسبت سیبی داریم.برای همین میخوام راحت حرفهام رو بهتون بگم.
من یا زن نمی گیرم یا دختری رو می گیرم که امتحانش رو بهم پس داده باشه.شما دختر قشنگی هستی،می دونم.خوش قد و هیکلی،می دونم.تحصیلات داری،می دونم.وضع مالی تون عالیه،می دونم.خواستگار زیاد داری،می دونم.همه ی اینا درست.اما معیار من برای ازدواج،هیچکدام از اینا نیس.واسلام!
«اینارو که گفت یه سیگار درآورد و روشن کرد و زل زد به مریم!
مریمم اروم بلند شد و کیفش رو ورداشت و رفت.
وقتی مطمئن شدم که از خونه بیرون رفته به بابک گفتم»
ـ مرده شور اون حرف زدنت رو ببره!نه به او شیرین زبونی هات،نه به این نیش زهری ت!
«یه سیگار روشن کرد و داد به من و گفت»
ـ خیلی باهاش بد حرف زدم؟
ـ خیلی!!
بابک ـ خودمم دلم براش سوخت!لال شه این زبون من که نمیتونم نگه ش دارم.
ـ گمشو با این احساسات خرکی ت!
بابک ـ ازش خوشم می آد اما حرف همونه که گفتم.اینطوری ها زن نمی گیرم.
ـ حالا پاشو فکر ناهار باش،گرسنگی ضعف کردیم،نوبت توئه امروز.
بابک ت بعدشم بد موقعی رو برای حرف زدن انتخاب کرد.من تا تکلیف تو و این برنامه ی خوابت معلومه نشه،به هیچی فکر نمیکنم.
ـ برام خیلی نگرانی؟
بابک ت من و تو از بچه گی با هم بزرگ شدیم.یا تو خونه ی ما بودی،یا من خونه ی شما.
اگه برادر داشتم،اندازه ی تو دوستش نداشتم.مریم هم الان بیخودی پیله کرده!البته طفلک حق داره.نمی دونه که جریان تو چیه.ایشاالله تو که خوب شدی .می رسیم به چیزای دیگه.
خب حالا ناهار چی میخوری؟
ـ جهنم!حالا که این حرفهارو زدی،ناهار امروز با من.
«بلند شدم و ماچش کردم و رفتم طرف آشپزخونه»
بابک ـ بچه رو اینجوری خر میکنن دیگه!
* * *
ـ حواست باشه آرمین،اگه یه دفعه گفت فلان قدر پول بده؛ندی ها!بذار باهاش چونه بزنیم.
ـ فکر نکنم اینجور آدمی باشه.دکتر بیخودی کسی رو معرفی نمیکنه.
بابک ـ بالاخره باید زندگیش بگذره یا نه؟هرچقدرم آدم خوبی باشه،واسه زندگی پول میخواد،کارش اینه دیگه.
اینام معمولا می برن آدم رو تو یه اتاق نیمه تاریک.
یه میز وسط اتاقه و به در و دیوارم شکلها و عکسای عجیب غریب زدن!حتما طرفمم یه لباس جادوگرا پوشیده،یه زیگیل م بغل دماغشه!یه قهوه بهت میده و شروع میکنه به دری وری گفتن!جوون بختت بلنده!اما گره به کارت افتاده!قفلت کردن!بدخواه داری!یه گوشکوب تو فالت می بینم!شبیه عمه ته!خیرت رو نمیخواد،اما بدت رو هم نمیگه!یه جفت چشم می بینم،ازش حذر کن.یه دختر تو فاله ته.ولش کن بعدی رو بچسب!
یه دوست داری،دشمنته،دشمن روسیاهه!ولش کن،بعدی رو بچسب!یه فکر اومده تو کله ت.میخوای انجامش بدی.ولش کن،بعدی رو بچسب!یه ننه مرده میخواد بهت کمک کنه.دروغ میگه ولش کن،بعدی رو بچسب.
راستی آدرسش چی بود؟
ـ باید از همین چهارراه می پیچیدی.
بابک ت حالا که گذشتیم.ولش کن،بعدی رو بچسب!
ـ خفه شی،چقدر حرف میزنی!دور بزن برگردیم.
بابک ـ حالا شانس آوردی طرف ایرانی نیس.وگرنه برات پیش آب پسر نابالغ و چرک ناخن مرده و اب مرده شورخونه رو تجویز میکرد بریزی سرت تا جادو باطل بشه!
ـ بی تربیت!
بابک ـ بی تربیت چیه؟اینا که گفتم تو اینکار،بهترین داروئه!هر کدوم از این فالگیرا این داروها رو تجویز کنن.مثل اینه که تو صنف شون فوق تخصص دارن!مثل دکتری که قدیمی یه و هرکی می ره پیشش اول یه تنقیه تجویز میکنه بعدم بهش جوشونده میده!اما دکترای متخصص،آزمایش میدن و آنتی بیوتیک و از این چیزا!
ـ اگه این داروهارو برام تجویز کنه.اینجاها گیر نمیآد.
بابک ـ خب مطئله ای نیس،همیشه مردم داروهای کمیاب رو که میخوان،نامه می نویسن به یکی از فامیلاشون تو خارج که از اونجا براشون بفرسته.حالا توام نامه بنویس ایران برات این چیزا رو بفرستن اینجا!
هرچند فایده نداره این داروها تا اینجا برسه فاسد میشه.یادت باشه اگه این فالگیره خواست اینارو برات تجویز کنه.ازش بپرس اگه مشابه ش باشه میشه مصرف کرد؟منظورم اینه که حالا پیش آب پسرنابالغ نبود که نبود!
جاش پیش آب پسربالغ رو استفاده میکنیم!خودم در خدمتت هستم.این یکی دارو رو مهمون خودمی!تازه می تونیم مستقیم از تولید به مصرف کنیم که دست واسطه م تو کار نیاد!
ـ مرده شور تو رو ببرین با این داروهات.
بابک ـ اصلا تقصیر منه که فکرت هستم و دنبال داروهات میگردم که گیر بیارم و تو زودتر خوب شی!به درک!ولی یادت باشه اگه بخوای که حالت خوب بشه باید داروهات رو سر وقت مصرف کنی وگرنه اثر نداره!
ـ نگه دار ببینم.خیابونش همینه.
بابک ت پلاکش رو نگاه کن.
ـ انگار همین جاس!نکنه دکتر آدرس رو اشتباه داده باشه؟اما رو درهم همین اسم رو نوشته.
بابک ـ اینجا که قصره!شاید طرف اینجا کار میکنه!
ـ اگه اینجا کار بکنه که اسمش رو روی در خونه نوشته نمی نویسن!
بابک ـ خونه رو ببین!یه زمین فوتبال فقط حیاط جلویی شه!نکنه دکتر دستمون انداخته باشه؟
«پیاده شدیم.ادرسی که دکتر داده بود.ظاهرا همین جا بود اما با عقل جور در نمی اومد.از اونجا که ما واستاده بودیم تا ساختمون اصلی،حدود دویست متر فاصله بود و همه ش چمن کاری و درخت و گل و گیاه.
ساختمون هم شکل یه قصر بود.مثل قصرهای تو فیلمها!
من کمی دو دل شدم که بابک زنگ زد.یه زنی جواب داد و ما اسم مون رو گفتیم.جلوی در دوربین بود که حتما ما دو نفر رو از اونطرف می دیدن.
تا اسم مون رو گفتیم و اسم دکتر رو بردیم.در رو وا کردم و گفت که خانم منتظر شما هستن و بعدش گفت اگه که با اتومبیل اومدیم اجازه داریم که با وسیله مون بریم تو خونه.
در خونه،یعنی در قصر،بصورت برقی بود از همدیگه واشد.مثل فیلمها!
ماهام سوار ماشین شدیم و رفتیم تو و جلوی ساختمون ماشین رو نگه داشتیم که یه مرد با لباس خدمتکارا از پله ها اومد پایین و سلام کرد و سویچ رو از بابک گرفت و ماشین رو با خودش برد.بابکم بلند داد زد و گفت»
ـ پسر نری باهاش دختربازی!آجان بگیردت به من مربوط نیس ها!
ـ ساکت بابک!ترو خدا اینجا دیگه خودت رو نگه دار.
بابک ت راننده مه!گاهی ماشین رو ور می داره می ره یه دوری می زنه.جلوی سر و همسر باهاش پز میده!جوون دیگخ،چی بهش بگم!
ـ آقا بابک لطفا خفه!
«از پله ها بالا رفتیم که یه خدمتکار دختر،که اونم لباس مخصوص تنش بود اومد جلو و سلام کرد.تا چشم بابک بهش خورد گفت»
ـ سلام بروی ماهتون!حال شما چطوره؟به به به !!چه وقاری؟!چه متانتی؟!ببخشید شما صاحب اینجا هستین؟
خدمتکار ـ خیر من اینجا کار میکنم.
بابک ـ ببخشید،من فکر کردم این خونه و زندگی مال شماس.بازم ببخشید،شما مواجب چقدر میگیرین؟
«دختره هاج و واج مونده بود!»
بابک ـ اگه یه کار بهتر براتون پیدا بشع ،قبول میکنین؟حقوقش م خوبه.شاید دو برابر اینجا بهتون بدن!
خدمتکار ـ باید ببینم کارش چی هست.
«دست بابک رو گرفتم و کشیدم و با همدیگه راه افتادیم و وارد یه سالن خیلی بزرگ شدیم.تمام در و دیوارها پر بود از تابلوهای قدیمی و گرون قیمت.کف سالن از یه سنگ خیلی قشنگ پوشیده شده بود که برق میزد.
دور تا دور،گلدون های خیلی بزرگ گذاشته بودن که توش انواع و اقسام درختای قشنگ کاسته شده بود.
«خدمتکار گفت»
ـ لطفا دنبال من تشریف بیارین.
«دنبالش رفتیم و وارد یه سالن دیگه شدیم.
از چند تا راهرو گذشتیم و وارد یه سالن خیلی خیلی بزرگ شدیم.
چند دست مبل سلطنتی تو سالن چیده شده بود.چند تا فرش خیلی شیک هم کف سالن پهن بود.»
بابک ـ فکرکنم برگشتیم به زمان لویی شونزدهم!
ـ فکر نکنم این اسباب اثاثیه تو قصر لویی شونزدهم هم بوده باشه!
بابک ـ خب لویی هیفدهم!
ـ اونم یه همچین دم و دستگاهی نداشته.این تابلوها هر کدوم پنجا شصت میلیون قیمت شونه!
بابک ـ خب لویی هیجدهم!چه میدونم؟!اصلا بین لویی ها مضرب مشترک می گیریم!فکر کنم به 3 قابل قسمت باشن!
«مارگریت و استاد و ته سالن رو نشون داد و گفت»
ـ خانم اونجا کنار پنجره تشریف دارن.
بابک ـ ببخشید مارگریت خانم. اینقدر اینجا بزرگه که چشم ما ته سالن رو نمی بینه!نمیشه شما این دو تا ایستگاه رو هم با ما بیائین؟!همون سرکوچه ی خانم هم مارو ول کنین دیگه خودمون بلدیم و راه رو بلدیم و راه رو پیدا میکنیم!
«بازم مارگریت خندید و رفت.داشتیم در و دیوار رو نگاه میکردیم که بابم دستم رو گرفت و گفت»
ـ دستت رو بده به من گم میشی!بیا یه تاکسی بگیریم بریم خدمت خانم!
ـ از این فالگیرهاس که زیگیل گوشه دماغش داره!آره؟!
بابک ـ من چه می دونستم وضعش انقدر خوبه!حالا بیا بریم جلوخودت رو بگیر فکر نکنه ما ندید بدید هستیم!چه سالنی یه!چقدر صدا توش می پیچه!مّئو مّئو مّئو !!
«بابک شروع کرد صدای گربه در آوردن!»
ـ بابک خجالت بکش!آبرومون رو بردی!
بابک ـ اینا حتما یه گربه ای چیزی دارن.مثل کارتون گربه های اشرافی!یادت که هس؟راستی جلو خانمه حرفای گنده گنده بزن فکر نکنه بی سوادی !بگو قطار تریلی لکوموتیو!«یه دفعه از او طرف سالن صدای یه خانم اومد که گربه ش رو صدا میکرد!»
ـ کیتی کیتی!بیااینجا.
بابک ـ مّئو مّئو!
ـ اِذر بیا اینجا!
بابک ـ اسم عمه ت رو گذاشتن رو گربه شون!میگه آذر بیا اینجا!
«خنده م گرفته بود.به طرف صدا رفتیم .کنار پنجره ته سالن یه خانمی روی یه مبل بزرگ نشسته بود.مبل اونقدر پشتش بلند بود که اون خانم اصلا دیده نمیشد.جلوش یه میز بود که روش یه سرویس چایی خوری نقره بود.
جلو رفتیم و سلام کردیم.
با خوشرویی جواب داد و تعارف کرد که بنشینیم.
یه خانم حدود شصت ،شصت و پنج ساله بود.با لباس خیلی خیلی شیک و یه گردنبند خیلی گرون قیمت به گردنش.
خودمون رو معرفی کردیم و نشستینم که اون خانم دوباره شروع کرد به صدا کردن گریه ش!
ـ کیتی کیتی.اِذر بیا اینجا.
بابک ـ ببخشید خانم،بیخودی پیش پیش نکنین!
خانم ـ پیش پیش؟!
بابک ـ خب می گیم دیگه.گربه هه که چیزی نمی فهمه ،حالا چه بگیم پیش پیش!چه بگیم کیتی کیتی!
خانم ـ خیلی جالبه!کیتی کیتی!
بابک ـ عرض کردم که!گربه تون اینجا نیس .بیخودی صداش نکنین!
خانم ـ ولی همین الان صداش اومد!
بابک ـ من بودم مّئو مّئو میکردم!گربه هه نبود که!
«خانمه همونطور به بابک نگاه میکرد»
بابک ـ آخ می دونین؟َما اینجا نشسته بودین و از او دور معلوم نبودین.مّئو مّئو که کردم فهمیدم شما کجائین،اومدیم خدمتتون!
«خانم که تازه متوجه جریان شده بود،شروع کرد به خندیدن.اونقدر خندید که اشک از چشماش اومد!وقتی خنده هاش تموم شد گفت»
ـ من لیدی...هستم.دکتر هریس در مورد شما با من صحبت کرده بود.
«بلند شدیم و بهش ادای احترام کردیم و دوباره نشستیم.سری تکون داد و گفت»
ـ ممنون بخاطر دو چیز.اول بخاطر ادای احترامی که کردین.دوم بخاطر اینکه باعث شدین که من به خنده دربیام!شاید سالها بود که اینطوری نخندیده بودم!
«تشکر کردیم و لیدی...یه زنگوله ی طلایی رو تکون داد که یه خدمتکار دیگه اومد و برامون چایی ریخت و رفت»
بابک ـ باید پوزش مارو بپذیرین لیدی.ما اصلا یه همچنین تصوری از شما نداشتیم وگرنه قبلا تقاضای وقت برای ملاقات شما میکردیم.
لیدی ـ اصلا مهم نیست.شما شرقی هستین و زیاد پای بند این تشریفات خشک هستین .اگه اهل اینجا بودین حتما نمی پذیرفتمتون.
البته به این عادت و خوی شما غبطه میخورم.شرقی ها خونگرم و زود جوش هستن.راحت با دیگران ارتباط برقرار میکنن.چایی رو معمولا با چی میخورین؟
ـ بابک ـ واله تو خونه با استکان میخوریم.به ما ایرانی ها بیشتر می چسبه.
«دوباره لیدی ...شروع به خندیدن کرد و یکی و دو دقیقه خندید و بعد گفت»
ـ شما خنده رو به لب های من آوردین؟منظورم این بود که با شیر میخورین یا لیمو؟
بابک ـ باید منو ببخشید.منظورتون رو متوجه نشدم.
ـ عذرمیخوام.شما اینجا تنها با خدمتکارهاتون زندگی میکنید؟
لیدی ـ آره عزیزم.تنهای تنه.خیلی وقته که تنها هستم.
بابک ـ لیدی ...شما ازدواج نکردین؟
«لیدی...دوباره خندید و گفت»
ـ خوش بحال شرقی ها!چقدر راحت با دیگرا ارتباط برقرار میکنین!
بابک ـ ببخشید.انگار فوضولی کردم.
لیدی ـ اگر یه غربی بودید،شدیدا ناراحت میشدم اما حالا نه.چرا عزیزم ازدواج کردم اما موفق نبودم.
بابک ـ حتما شوهرتون از اون مردای هوسباز بوده!حتما با این کلفت هام سروسری داشته!اینجور مردا تنبون شون که دوتا میشه.زنشون یادشون میره!
ـ بابک !چی داری میگی؟!
« لیدی..دوباره خندید.بطوریکه به سرفه افتاد.بعد گفت»
ـ چه اصطلاح جالبی؟!تنبون شون دوتا میشه!
ـ پوزش منو بپذیرد لیدی...
لیدی ـ اولا که شما می تونید وقتی با هم تنها هستیم،منو کارولین صدا کنین.بعدش هم ازتون میخوام که همینطوری راحت باشین و راحت صحبت کنین.دیگه از تشریفات و القاب و احساسات مصنوعی خسته شدم.
ـ دوست من خیلی رک حرف میزنه و زیادی شرقی یه.
کارولین ـ دوست تو گرمی رو به دل من آورد.خوشحالم که با شما آشنا شدم.گفتم که من خیلی تنهام.مثل یه زندانی در این زندان!
بابک ـ کارولین ،چرا یواشکی نمی زنین از این خونه بیرون؟قوقوقو نشستین تو این خونه که چی؟
«دوباره کارولین خندید و گفت»
ـ قوقوقو یعنی چه؟
بابک ـ یعنی تنهایی و بی کسی.
کارولین ـ چه مثال مثالهای قشنگی؟یه دنیا معنی داره البته از تمدن و فرهنگ ایران بعید نمیتونه باشه.اما عزیزم من شخص معروفی هستم نمیتونم هر وقت که دلم خواست از قصر بیرون برم.
بابک ـ اینکه کاری نداره.به همه بگین که توی اتاق تون مشغول استراحت هستین و نباید کسی مزاحمتون بشه.بعد با یه لباس ساده از در پشتی برین بیرون.برین دوست پیدا کنین برین تو پارک.برین خرید و با بقال و چقال حرف بزنین،چونه بزنین،دعوا کنین!خیلی عالی میشه.اونقدر کیف میده!
کارولین ـ تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم.شاید یه روز امتحانش کردم.حالا از خودتون بگین.تحصیلات تون تموم شده؟
ـ بله تموم شده.
کارولین ـ خیال برگشتن به ایران رو ندارین؟
بابک ـ برگردیم ایران همانا و ننه و بابامون زن دادن ما همان!
کارولین ـ از اینجا خوشتون می آد؟
بابک ـ آره .فقط آب و هواش مثل آب و هوای رشت خودمونه.همه ش بارونی یه .آدم نم میکشه.ما ایرانی ها اگه یکی دو روز آفتاب رو نبینیم پژمرده میشیم.
کارولین ـ آفتاب!مظهر پاکی!شاید بخاطر همین باشه که شما شرقی ها کمتر در وجودتون اهریمن خونه کرده!
خوب توبگو.آرمین درسته؟
«سرم رو تکون دادم»
کارولین ـ با داشتن یه همچین دوستی چرا باید کارت به دکتر اعصاب و روان بکشه؟گویا با هم نسبتی هم دارین؟
«دوباره سرم رو تکون دادم»
بابک ـ کارولین،این از اون شرقی هاس که افتاب کمتر دیده!اهریمن تو دلش لونه کرده!
«کارولین دوباره خندید و گفت»
ـ منم مثل دکتر هریس احتمال میدم که مشکل آرمین دوری از وطنشه.
بابک ـ منم همینطور فکر میکنم.اگه پاش برسه ایران،براش یه دارویی تجویز میکنن که اگه استفاده کنه،درجا خوب میشه!
«چپ چپ نگاهش کردم»
کارولین ـ تو ایران کسی هست که دوستش داشته باشی؟
ـ البته .پدرم ،مادرم.
کارولین ـ غیر از اونها.منظورم اینه که در وجودت عشق هست؟
ـ نمیدونم.
کارولین ـ عشق خیلی از دردها رو درمون میکنه!هیچ دختر در زندگی ت هست که دوستش داشته باشی؟
ـ هنوز نه.
«کارولی دستم رو گرفت و گفت»
ـ حال هر دو ساکت باشین.باید تمرکز داشته باشم.
«من و بابک ساکت شدیم و به کارولین نگاه کردیم.چشمهاش رو بسته بود و دست منو تو دستش گرفته بود.»
شاید حدود ده دقیقه به همون حالت موند.بعد چشماش رو وا کرد.نگاهی عمیق به من کرد و دستم رو ول کرد و زنگوله رو تکون داد.
یه دقیقه بعد یه خدمتکار اومد و کارولین ازش خواست که بازم برامون چایی بیاره.دوباره به چشمای من نگاه کرد.حالت عجیبی پیدا کرده بود.
بعد از اینکه خدمتکار اومد و وسایل چایی رو روی میز گذاشت ،کارولین مرخصش کرد و خودش برامون چایی ریخت.
فنجوش رو ورداشت و شروع کرد چایی رو مزه مزه کردن.
چند دقیقه هم اینطوری گذشت که تو این مدت من و بابک هیچی نگفتیم.هر دو منتظر بودیم که کارولین شروع کنه که بالاخره م شروع کرد.
ـ میدونید پسرها؟!اینکاری که من میکنم یه جور کار علمی یه.یه جور نفوذه!نفوذ یک انرژی داخل انرژی دیگه!
هیچ سحر و افسونی هم در کار نیست.من با انرژی ذهنم،در ضمیرناخودآگاه انسان نفوذ میکنم.به جایی که حتی خود شخص هم ازش بی خبره!
همین الان این کار رو با تو کردم.میخوای بدونی چه احساسی داشتم؟
ـ خیلی زیاد!فوق العاده جالبه.
«کمی چایی خورد و بعد گفت»
ـ وقتی وارد ذهن تو شدم،با امواج بسیار شدیدی از احساسات برخورد کردم!احساسات مثبت!
تو اگر عاشق دختری بشی،حتما اون دختر خوشبخت میشه،چون میتونی عشق زیادی رو بهش هدیه کنی.
اما در مورد مشکلت.به نظر من تو هیچ مشکلی نداری.
من چیز خاصی که دلیل بر عدم تعادل باشه در ذهن تو ندیدم.
«بعد از این حرف،سرش رو به طرف پنجره برگردوند و مشغول تماشای باغ بیرون شد.نمی دونستم چی باید بگم.سرم رو انداختم پایین.راستش ناامید شده بودم .که یه خرده بعد بابک گفت»
ـ کارولین شما تو همین زمان کم تونستید به روح ذهن آرمین وارد بشین؟
کارولین ـ برای روح،زمان ومکان وجود نداره!کسی که داری قدرت تله پاتی باشه در یک لحظه میتونه با شخصی در طرف دیگه دنیا ارتباط برقرار کنه!شاید این ساده ترین چیز در این عالم باشه.
« دوباره سکوت کردیم.بازم وحشت وجودم روگرفت.چشمامو رو بستم که کارولین صدام کرد»
ـ آرمین چه مدتی یه که این حالت شدی؟
ـ تقریبا حدود یکسال و نیم میشه.
کارولین ـ حالا دیگه از شب وحشت داری.نه؟
«سرم رو تکون دادم»
کارولین ـ خوب گوش کن ببین چی میگم.من فقط در ذهن تو متوجه یه چیز شدم!یک مانع!یک کلید!یک جسم!یک نشانه!یک راهنما!
«من و بابک همدیگر و نگاه کردیم»
کارولین ـ ببین آرمین.تو همین مدت که گفتی،یکسال و نیم پیش،شایدم بیشتر چیزی هدیه نگرفتی؟چیزی پیدا نکردی؟
«مدتی فکرکردم.چیزی یادم نیومد»
کارولین ـ منظورم از هدیه ،چیزهای معمولی نیست.
ـ متوجه نمیشم.
«کارولین کمی فکرکرد و گفت»
ـ منظورم یه چیزی قدیمی یه.شاید یه چوب با کنده کاری قدیمی!یا یه گردنبند قدیمی!یه چیزی که خیلی قدیمی یه!شاید ظاهرش یه چیز عادی باش،اما خیلی مهمه!
بابک ـ آرمین!یکشنبه بازار!پیرمرده!
ـ اون؟!
بابک ـ آره آره؟ازش چی خریدی/؟میخواستی کمکش کنی ها؟!
ـ یه تیکه چرم بود!
کارولین ـ الان کجاست؟!
ـ نمی دونم .شاید توی خرده ریزهام باشه.چیز مهمی نبود.یه پیرمرد دوره گردی بود که چیزای قدیمی می فروخت.خواستم بهش کمک کنم اما قبول نکرد.این بود که تو بساطش این تیکه چرم رو دیدم.ورش داشتم و بهش پول دادم.الانم اصلا یادم نیس که کجا گذاشتمش.
کارولین ـ شاید اون کلید که گفتم همین باشه!
ـ سردرنمی آرم!اون چه ربطی به ناراحتی و بیخوابی من داره؟!
کارولین ـ خوب گوش کن ارمین.خیلی چیزها هست که مارو با گذشته هامون مربوط میکنه!مثل یه عکس یادگاری!مثل یه البوم خانوادگی!مثل یه یاد بود از یه دوست!حتی مثل یه خاطره!
این چیزها که گفتم پلی یه بین ما و گذشته ها!هربار با دیدنشون یاد خاطرات مون می افتیم.
تو امشب وقتی خواستی بخوابی،اون چرم روتو دستت بگیر و بخواب!
میدونم شاید به نظرت خیلی خرافی باشه اما اینکار رو بکن.شاید اون چیزی که من در ذهن تو دیدم،همین تکه چرم باشه!شاید!
همین الان برو خونه و پیداش کن!حتما!
ـ ولی این به نظر من خیلی عجیبه.یعنی کسی منو جادو کرده؟؟!
کارولین ـ نه .صحبت این چیزها نیست.شاید،بازم میگم،شاید اون تیکه چرم مشکل تو باشه و شاید کلید معمای تو!
حالا برید .این تنها کاری بود که از دستم براتون برمی اومد.ولی منو بی خبر نذارین.بازم پیش من بیائین.هروقت که خواستین.
در امتداد نگاه تو