رمان شیرین قسمت سوم
![]()
فصل4
«وقتی تو ماشین ،داشتیم بطرف خونه می رفتیم بابک گفت»
ـ صدبار بهت گفتم هر آت و آشغالی رو از کسی نگیر!آخه اویه تیکه چرم به چه دردت میخورد؟
ـ اولا میخواستم به اون پیرمرده کمک کنم.بعدشم،توواقعا این چیزارو که کارولین گفت باور کردی؟
بابک ـ من نمیگم که ترو جادو جنبل کردن.ولی خب از این چیزا اینجا
فراوونه.خود اینا خیلی خرافاتی هستن.فیلمای ترسناکی که تلویزیون نشون میده
نمی بینی؟
ـ چه میدونم!دیگه عقلم به جایی قد نمیده.
واسه شام تو خونه هیچی نداریم.یه جا نگه دار یه چیزی بگیریم.گرسنگی دارم ضعف میکنم.
بابک ـ کارد به شیکمت بخوره!روحت رو شیطون تسخیر کرده،جسمت داره فنا
میشه.هنوز به فکر شیکم کارد خوردتی!فکر بدبختی امشبمون باش!مردم از بس بالا
سرت نشستم و در گوشت لالایی خوندم!بی صاحاب مونده خوابشم که نمی بره!میگم
چطوره جای اون یه تیکه چرم برات یه پستونک بخرم بذارم دهنت شاید خواب به
خواب بری و راحت شیم؟!
ـ امشب قبل از خواب هفت هشت تا از اون قرصها میخورم درست بشه.
بابک ـ چه شبی م هس وامونده!مثل فیلمای ترسناک!مه گرفته و بارونی!دیگه کم
کم منم دارم میترسم!نگاه کن!تو خیابون ترافیک روح و جن و پری و دیو و
شیطونه!همشون پشت چراغ قرمز موندن!
بجون تو همشون منتظرن وقت خواب تو برسه و بیان خونه ما!
ـ انگار جدی جدی توام ترسیدی؟!
بابک ـ کی ؟!منو ترس؟!شیطون که استاد همه ی ایناس،شاگرد تنبله ی کلاس
منه!هفته ای دو جلسه کلاس واسه شون گذاشتم و بهشون درس پلیدی میدم!دیروز یه
روح سرگردون رو از کلاس بیرون کردم!کلاس رو ریخته بود بهم،بلند شده بود هی
تو کلاس راه می رفت!پریروز یه روح خبیث ازم 18 گرفت!
پس پریروز خود شیطون مشقهاش رو ننوشته بود بهش جریمه دادم!چی میگی
تو؟!چهارشنبه هفته ی پیش،سرکلاس،دراکولا یکی رو گاز گرفت،انداختمش زیر چک و
لگد!سه شنبه اون یکی هفته ش،فرانکشتن داشت سرکلاس خوراکی میخورد،با تو سری
پرتش کردم بیرون که بره با ولی ش بیاد!
روز قبلش،یه مرده هه رو اونقدر زدم که مرد!ننه مرده رو کاشی های کلاس شربازی مبکرد!همین جلسه ی قبل یه جن رو از تحصیل محروم کردم!
ـ این یکی رو دیگه چرا؟
بابک ـ یه روحه رو اذیت کرده بود!بهش گفتم برو بیرون،برام شیشکی بست!
ـ چه کلاس شلوغی دارین!
بابک ـ آره.هرچی بچه ی بی پدر مادره امسال ثبت نامم کرده تو کلاس من!
ـ پس دیگه چرا میترسی اگه همه ی اینا بیان خونه ما؟
بابک ـ آخه وسیله ی پذیرایی نداریم!مگه اینکه خودشون خوراکی هاشون رو بیارن!
میدونی؟زشته!از معلمشون توقع دارن دیگه!راستی اگه عمه خانم بیاد کلاس،مبصرش میکنمها!
ـ بابک !
بابک ـ هان؟
ـ انقدر چرت و پرت نگو.همین جا نگه دار و برو دو تا همبرگر بگیر ببریم خونه.
بابک ـ اینجا نه،خوب نیس.کوچه ش تاریکه من می ترسم برم توش!
«بالاخره دو تا همبرگر گرفتیم و رفتیم خونه.
بعد از خوردن شاممون،کمی تلویزیون تماشا کردیم.راستش هر چی به ساعت خوابم
نزدیک میشدم،بیشتر می ترسیدم!نمیدونم چطور بگم،یه احساس عجیب بود.شاید ترس
نبود اما هر چی بود،بد بود.
ساعت حدود یازده و نیم بود که بابک گفت»
ـ گشتی اون تیکه چرم رو پیدا کنی؟
ـ نه.
بابک ـ چرا؟
ـ برای اینکه اعتقادی به این چیزا ندارم.
بابک ـ ضرر که نداره.پاشو بریم با هم برگردیم و پیدایش کنیم.شایدم همین دوای دردت بود.از پیش آب پسرنابالغ که بهتره!
«دوتایی رفتیم سرکشوی خرت و پرتها.ته کشو افتاده بود.بابک ورش داشت و نگاهی بهش کرد و گفت»
ـ قدیمی بودنش که قدیمی یه،حالا باید دید تاریخ مصرفش گذشته یا نه!
«ازش گرفتم نگاهش کردم.یه تیکه چرم بود که با یک نوع نخ عجیب روش کار شده
بود.تا حالا با دقت نگاهش نکرده بودم.یعنی اصلا بهش توجهی نکرده بودم.کار
ظریف و قشنگی روش شده بود.»
بابک ـ به به !از کهنگی برق میزنه!کارولین نگفت قبل از شام باید بخوریش یا بعد از شام؟بیا اول یه لیس بهش بزن اشتهات واشه!
ـ بندازش کنار.خجالت آوره!
بابک ـ تو که ده تا دکتر رفتی و صدتا قرص رو خوردی،ای یکی م روش.حالا برو
پی پی تو بکن و زود بیا قنداقت کنم و پستونکت رو بذارم دهنت!بدو پسر خوبم!
لا لا داره داره لالایی بی بلا داره
ننه داره بابا داره چشای بی حیا داره
آرمین جونم لالا داره یه عمه ی سیا داره
بدو برو کارات رو بکن و بپر تو رختخواب که انشاالله خواب به خواب بری عزیزم؟
ـ می آی تو اتاق من بخوابی؟
بابک ـ می آم بشرطی که اگه اشباح و ارواح اومدن سراغت،بهشون نگی باهم فامیلیم!
«یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم تو رختخواب.بابک اون تیکه چرم رو آورد و داد دستم و گفت»
ـ بگیر راحت بخواب،تا صبح م که باشه،بالا سرت بیدار می شینم.بخواب خیالت راحت باشه.اصلا به هیچی فکر نکن.من اینجام.
ـ بابک !
بابک ـ جون بابک؟
ـ اگه از خواب بازم پریدم زود چراغ رو روشن کن!
بابک ـ اصلا بذار چراغ روشن باشه.بگیر بخواب.ایشاالله امشب دیگه راحت میخوابی.
«بابک رفت روی یه مبل گوشه اتاق نشست و من جرم رو تو مشتم فشار دادم و چشمامو بستم.که یه دفعه بابک با یه حالت عجیبی گفت»
ـ لعنت بر شیطون حرمزاده!اون دیگه چیه اونجا؟!
«از رختخواب پریدم و اونجایی رو که بابک نشون میداد.نگاه کردم!چیزی معلوم نبود!گوشه ی اتاق رو نشون میداد اما من چیزی نمی دیدم»
ـ چی رو میگی؟!
بابک ـ پشه هه رو امروز پیف پاف زدومها!پدرسگ هنوز زنده س!
ـ مرده شورت رو ببرن!ترسیدم!فکر کردم روح اومده تو اتاق!
بابک ـ این پشه از روح بدتره!تا صبح تیکه تیکه مون میکنه!
ـ میذاری بخوابم یا نه؟!
بابک ـ من می ذارم،اگه این پشه هه بذاره.تا صبح میآد در گوشمون و هی میگه وایز وایز!پشه خارجی دیگه!ویز ویز نمیکنه،وایز وایز میکنه!
«تا رفتم تو رختخواب دوباره داد زد و گفت»
ـ این یکی رو ببین!
ـ یه پشه ی دیگه س؟
بابک ـ نه بابا!یه روح اومده تو اتاق،یه جن م رفته تو آشپزخونه،سریخچال!
ـ زهرمار!شب بخیر.
بابک ـ شب بخیر.
«سرم رو که گذاشتم رو بالش،ده ثانیه نکشید که خوابم برد.دیگه نه از صدا
خبری بود و نه از بیداری!بعد از مدتها خواب اومده بود سراغم اما خوابی
عجیب!!
ـ سرانجام اومدی؟
ـ شما کی هستین؟!
ـ دیرگاهی ست که چشم براه توام.
ـ چشم براه من؟اینجا کجاس؟شما کی هستین؟!
ـ اینجا کاخ من است.
ـ کاخ؟!
ـ ارم باش.هراس مکن.
ـ من نمی ترسم.میدونم که دارم خواب می بینم.
ـ خواب؟!آری،تمام هستی خوابی بیش نیست!
ـ میشه بفرمایید شما کی هستین؟
ـ چه سخنان سبکی!چگونه سخن میگویی؟!برایم بسیار شگفت است!
ـ حرف زدن شمام برای من عجیبه.مثل فیلم رومئو ژولیت حرف می زنین.
ـ مانند چه؟!
ـ شما هنوز نگفتین کی هستین.
ـ مرا شیرین نام است.
ـ شیرین؟!
شیرین ـ اری ،من شیرینم،همسر خسرو پرویز بانوی ایران زمین!
«خنده م گرفته بود»
شیرین ـ میخندی؟!بیاد دارم که در پیشگاه ما،سرداران نامی را یارای آن نبود تا سر برآورند و دمی بر ما بنگرند!پاداششان مرگ بود!
ـ ببخشید خانم،چی می فرمائین؟!خب برام خیلی عجیبه!
سرم رو بعد از چندین ماه بی خوابی گذاشتم زمین و شما اومدین می گین من شیرینم،بانوی ایران زمین!
البته می دونم خواب می بینم،اما این دیگه خیلی واقعی یه!
شیرین ـ راست میگویی،نباید در نخستین دیدار با تو این گونه رفتار
میکردم.بیا و اینجا کنار من بنشین.باید ترا اندک اندک با سرگذشت خود آشنا
سازم.
«جلو اومد و دست منو گرفت و با خودش به طرف دیگه سالن بود
همونطور که راه می رفتم نگاهش میکردم.باورم نمیشد!یعنی این همون شیرین،زن خسروپرویزه؟!
خواب ندیدم،خواب ندیدم،وقتی دیدم،چی دیدم!
اما واقعا دختر قشنگی بود!گفت که از قشنگی نمیشد تو صورتش نگاه کرد!چشماش
بقدری گیرا بود که تا عمق قلب نفوذ میکرد.پوستش بقدری قشنگ و لطیف بود که
واقعا مثل برگ گل بود!
موهای تاب دار بلند داشت تا پایین تر از کمرش!یه تاج روسرش بود که با هر
حرکتش برق میزد یه لباس از حریر تنش بود و یه شنل قشنگ روی دوشش!
مثل تو این فیلمهای قدیمی که مثلا روم باستان و امپراطورها و شاهزاده هارو نشون میدن!
قدبلندی داشت و اندامی با تناسب کامل.حرکتش بسیار سنگین و باوقار بود،مثل
ملکه ها!دستم رو که گرفت،یه حالت عجیبی شدم!سرم داشت گیچ میرفت!
رسیدیم به یه کاناپه ی مخمل مانند.خیلی بزرگ و قشنگ.منو نشوند یه طرف و خودشم یه طرف دیگه نشست و نگاهم کرد و گفت»
ـ جوان خوش قامت و خوش سیمایی هستی.نامت آرمین است.درست می گویم؟
ـ بله .اسمم آرمینه.اما شمااز کجا می دونین؟
شیرین ـ می دانی آنکه در دست داری چیست؟
«به دستم نگاه کردم،تیکه چرم هنوز تو دستم بود.»
ـ این یه تیکه چرمه که...
شیرین ـ من خود از راز آن آگاهم.این چرم،تکه ای از پای پوش من است.
ـ پای پوش شما؟یعنی کفش شما؟!
شیرین ـ آری.روزگاری بیش به یادگار نزد فرهاد بود.
ـ فرهاد؟دارین با من شوخی میکنین؟!
شیرین ـ در چهره ام شوخی نمایان است؟
ـ خیر ولی آخه...
«صورتش رو تو دستاش گرفت و شروع کرد به گریه کرد.گریه ای تلخ!»
ـ شیرین خانم،خواهش میکنم ببخشید ترو خدا.قصد توهین نداشتم.
«به محض اینکه اسم خدارو آوردم،مثل فنر از جاش پرید!سرش رو پایین انداخت و
در حالیکه قطره های اشک،مثل مروارید از چشماش پایین می اومد،زیر لب یه
چیزایی گفت و بعدرو به من کرد و گفن»
ـ چه آسان نام کردگار یکتا را برزبان روان می سازی!وحشت نداری؟!
ـ ببخشید،منظورم این بود که شما باور کنین که قصد بدی نداشتم.
شیرین ـ اگر از توانایی و بزرگی او آگاه بودی،چنین گستاخی نمیکردی!
ـ عذرمیخوام.
شیرین ـ از من؟!
ـ نمی دونم چی بگم!میخواستم قسم بخورم که شما باور کنین!
شیرین ـ درستی نیاز به سوگند ندارد.اکنون بنشین تا سخنی با تو گویم.
«دوباره دوتایی نشستیم.کمی صبر کرد و بعد گفت»
ـ نیک می دانم که برایت این پندار دشوار است اما آگاه باش که من روزگاری،بانوی ایران و همسر خسرو پرویز پادشاه ایران بوده ام!
«انگار راست می گفت،یه خرده فکر کردم و دیدم رفتارم خیلی بد بوده.جلوش بلند شدم که گفت»
ـ آسوده باش.با من بیگانگی مکن.اکنون دیگر از آن روزگار بسی بگذشته.بنشین.
«نشستم و گفتم»
ـ آخه میدونید؟برام خیلی مشکله که باور کنم.البته ممکنه هر لحظه از خواب بپرم و متوجه بشم که همه اینا خواب بوده.
شیرین ـ آزمونی ست ساده.بیازمای.
«چندبار چشمامو بستم و واکردم.اما نه،انگار درست میگفت»
شیرین ـ دریافتی که برخاستن تو از این خواب در توان تو نیست؟
ـ منکه گیج شدم!اگه شما شیرین هستی پس چرا هنوز جوونید و پیر نشدید؟یعنی در
واقع الان باید استخوونهاتون هم پودر شده باشه!«دیدم حرف بدی زدم!زود
گفتم»ببخشید!از دهنم پرید!
«نگاهی به من کرد و گفت»
ـ اگر آژنگی در چهره ندارم.اگر کهن سال نگشته ام و تارو پودم خاکستر نشده،برای این است که گرفتار کردار خویشم.
ـ ببخشید،این صدا چیه می آد؟
«زهر خندی زد و گفت»
ـ این آواز برایت آشنا نیست؟
ـ چی بگم؟صدای چکشه.یه جا این طرفا حتما بنایی ای.چیزی دارن.
شیرین ـ این،آوای فرهاد است!فرهاد تیشه بر کوه می زند و سینه ی کوه میخراشد.
ـ فرهاد ؟!مگه اونم هنوز زنده س؟!
شیرین ـ کدامیک از ما در تاریخ نیست گشته ایم؟ایا نام من و فرهاد جاودان نگشته؟
ـ چرا همینطوره که شما می فرمائید.ولی آخه من چه جوری این چیزارو باور کنم؟!
«شیرین بلند شد و به طرف دیگه سالن رفت و واستاد و گوش کرد.صدای تیشه قطع نمیشد.یه خرده بعد گفت»
ـ آواز تیشه فرهاد را پایانی نیست.این آوا،هم شکنجه ی من و هم یار تنهایی
من است.هنگام شنیدن این بانگ،میدانم که هنوز فرهاد به یاد من است!
«تا برگشت دیدم که بازم داره گریه میکنه.جلو رفتم و گفتم»
ـ گریه نکنین.حیف نیس که شما به این قشنگی گریه کنین؟!
«لبخندی زد و گفت»
ـ پس هنوز زیبا هستم!
ـ خیلی !ببخشید بانوی بزرگ،اما شما راست راستی قشنگ هستید!من تو تمام عمرم دختری به خوشگلی شما ندیدم!
شیرین ـ روزگاری این سخنان مرا شاد می ساخت!
اکنون برو.این دیدار به خواست من بود اما بار دیگر بر توست که به اینجا بیایی.برو به خواب خویش بازگرد و بیارام و اندیشه کن.بدرود.
* * *
بابک ـ پسربلند شو دیگه!با خواب مسابقه گذاشتی؟
ـ سلام ساعت چنده؟
بابک ـ ساعت 9 کمی گذشته.ترسیدم.فکر کردم خواب به خواب رفتی!بلندشو تعریف کن ببینم چی شد!راحت خوابیدی؟
«احساس سبکی و آرامش میکردم.با خنده گفتم»
ـ اره،راحت راحت.
بابک ـ یعنی کارولین درست می گفت؟!
ـ آره .احتمالا درست می گفته.
بابک ـ تلقین!بهترین دوای درد تو تلقین بود که کارولین فهمید!آفرین به این زن!
ـ چیکار میکردم تو خواب؟
ـ بابک هیچی یه کله گرفتی و خوابیدی.
ـ راستی بابک !من خوابیده بودم تو صدایی نشنیدی؟
بابک ـ خیلی بی تربیت شدی ها!آدم اگه تو خواب صدایی م دربیاید که صبح بلند نمیشه از همه پرس و جو کنه که دیشب صدا شنیدن یا نه!
این صداهای شبانه رو آدم باید فراموش کنه و به روی همدیگه م نیاره!
ـ گمشو بی ادب!منظورم صدای معمولی نیس!صدای عجیب رو میگم.
بابک ـ بستگی به جثه ی آدم معمولی باشه.این صداها معمولیه!اگه طرف گنده باشه،صداها عجیب میشه!درهر صورت اختیاری نیس!
ـ خفه شی!بی تربیت.
بابک ـ در هر صورت صدایی دیشب نیومد.نه کوچیک،نه متوسط،نه بزرگ!صداهای شبونه م سایزبندی شده؟!
پاشو صبحونه حاضره.مهم این بود که حال تو خوب بشه.
«بلندشدم و یه دوش گرفتم و رفتم سرمیز صبحونه.بابک برام چایی ریخت و گفت»
ـ بجون تو خیلی خوشحالم،باید یه سبد گل بگیریم و بریم پیش کارو.لین،ازش تشکرکنیم دستش درد نکنه.
ـ میدونی دیشب تا خوابم برد چی شد؟
بابک ـ حتما بازم میخوای بری تو طبقه بندی صداهای مشکوک شبانه !بابا به جون خودت،من دیشب هیچ صدایی نشنیدم!اگرم شنیده بودم نه به روی تو می آوردم و نه به کسی می گفتم!حالا می ذاری صبحونه مون رو بخوریم!
ـ گمشو!میخواستم بگم دیشب تا سرم رو گذاشتم رو بالش،بعد از مدتها خواب دیدم.
بابک ـ راست می گی ؟خیره.چه خوابی دیدی؟
ـ خواب شیرین رو.می دونی کدوم شیرین رو میگم؟
بابک ـ می شناسم باب همشون رو!دختر تو کوچه مون بود که من نشناسنش؟!شیرین،دختر نیره خانم،دوست خاله رو میگی.ته کوچه خونه شون بود در آبی یه!بدم نبود قیافه ش.حتما تو خواب دنبالش افتادی!
برگردیم ایران برات می ریم خواستگاریش.دختره معقولی بود.
ـ شیرین زن خسرو پرویز رو میگم.
«درحالیکه چای جست گلوش و سرفه ش گرفته بود،گفت»
ـ افتادی دنبال زن مردم؟!
بابا اون شوهر داره!تازه یه گردن کلفت مثل فرهادم.تو نوبت واستاده!می زنن پدرت رو در می آرن ها!خسرو پرویز رو که می شناسی چه کله خری یه؟!فرهاد رو هم که میدونی؟از اون غیرتهای خرکی داره؟!
ول کن بابا!خودم می رم همین جاها.برات یه دختر خوشگل رو خواستگاری میکنم!اون شیرین به درد تو نمی خوره.سنش م با تو جور نیس .یه هزار و خرده سالی ازت بزرگتره!
«بعد خودش خنده ش گرفت و گفت»
ـ حالا مزه دهن خودش چی بود؟می گفت بیا خواستگاری؟میخواستی بهش بگی تو اول تکلیفت رو با خسرو و فرهاد روشن کن که سرخر نداشته باشی،بعد!ضعیفه تو سن هزار و چهارصد،پونصد سالگی م ول نمیکنه!ببین جوونی هاش چه آتیش پاره ای بوده!
توام شرم کن!حیا کن!قباحت داره.جواب ننه بابات رو چی بدم من؟بگم رفته افتاده دنبال یه پیرزن!چه خبثی تو؟!از پیرزنام نمی گذری؟!
ـ چرت و پرتات تموم شد؟
بابک ـ نه.یه خرده ش مونده!میخواستم ازت بپرسم حالا چه مزه ای داره؟!
ـ پیرزن؟!بدبخت از خوشگلی نمیشد تو صورتش نگاه کرد!
بابک ـ خب!
ـ قد بلند،ابروی کمون!
بابک ـ خب خب!
ـ چشمای قشنگ و گیرا!موی بلند!
بابک ـ خب خب!بگو.
ـ صداش که دیگه هیچی!بقدری صدای قشنگی داره که وقتی حرف می زنه مثل لالایی به گوش آدم می رسه!
بابک ـ زود شماره تلفن ش رو بده که این به درد تو نمیخوره!واسه تو بعدا یه فکری میکنیم!
ـ میشه یه دقیقه جدی باشی؟
بابک ـ خب.جدی م ،بگو.
ـ بهم گفت که دیدار اولمون به خواست اون بوده.اما دفعه ی دیگه دست خودمه.
بابک ـ یعنی چی؟کجا باهاش قرار گذاشتی؟پای کوه بیستون یا دم در قصر خسروپرویز؟!
ـ حالا بازم شوخی کن!
بابک ـ آخه تو یه حرفایی می زنی!یه خوابی دیدی رفته پی کارش.دست وردار ترو خدا.
ـ منم اولش فکر میکردم که خوابه.اما نبود.
بابک ـ یعنی شیرین واقعا اومده سراغ تو؟!
ـ چی بگم؟واسه خودمم عجیبه.
بابک ـ حالا چی می گفت؟می خواستی زود بپری و شست پاش رو بگیری!میگن اگه تو خواب شست پای مرده رو بگیری به ارزوهات می رسی!
ـ چیزی به اون صورت نمی گفت.یه جاش خنده م گرفت،تهدیدم کرد.یه جاش گریه کرد.همین.
بابک ـ اونجا که تهدیدت کرد.غلط کرد!اونجا که گریه کرد،ت. غلط کردی!حتما یه چیزی گفتی که دختر مردم رو به گریه انداختی!
ـ من چیزی نگفتم.اسم فرهاد رو که بردم،گریه ش گرفت.
بابک ـ خاک بر سرت کنن!آدم دختری رو که می بینه.اسم دوست پسر سابقش رو جلوش می بره؟!
ـ بازم شوخی کن!بخدا جدی دارم حرف می زنم.اونی که من دیدم خواب نبود!
بابک ـ پس چی بود؟
ـ چه می دونم.
بابک ـ خیلی خب.حالا ولش کن.صبحونه تو بخور کار داریم.
ـ اشتها ندارم.
بابک ـ ای بابا!تا حالا خواب نداشت،حالا خوراک نداره!چه دختر فتنه ایی یه این شیرین!اون از فرهاد،اون از خسرو،اینم از تو!هنوز هیچی نشده هوایی ات کرده!
ـ حالا چی کار داری؟
بابک ـ یک کاری دارم دیگه.
ـ دیگه چه نقشه ای کشیدی؟
بابک ت جدی کار دارم.اول میخوام یه زنگ بزنم ایران به خونه مون.بعدشم اکشب میخوام برنامه جور کنم با بچه ها بریم بیرون.
ـ کجا بریم؟
بابک ـ قبرستون!یه جا می ریم دیگه.فعلا بذار یه زنگ بزنم ایران تا بعد.
«بلندشد و شماره ی خونه شون رو گرفت.گویا باباش تلفن رو ورداشت.تا خط وصل شد.صداش رو مثل مریضها کرد و شروع کرد به صحبت»
بابک ـ سلام باباجون.قربون صدات برم.آره منم غلامت!چطورین شما؟
ـ ای منم بد نیستم.یعنی هستم دیگه.زنده م هنوز!
«نمی فهمیدم باباش چی میگه،اما بابک خودش رو زده بود به موش مرده بازی!»
ـ باباجون،مامان چطوره؟
ـ بخدا دلم براتون یه ذره شده.
ـ صدام اینطوری شده دیگه.از بس بلندبلند درس خوندم صدام گرفته!هی درس می خوندم هی واسه خودم تعریف میکردم!
ـ بله،تموم شد،مدرک مون رو هم چندوقت دیگه می گیریم.اما اگه منو ببینین نمی شناسین!شدم عین نی قلیون!
ـ نه خورد و خوراک مون خوبه.اماالان سه ماهه که نشستیم تو خونه و در رو رو خودمون بستیم.باور میکنین که الا چند وقته رنگ کوچه رو ندیدیم؟
«آروم گفتم».
ـ لال شی پسر با این چاخانات!
بابک ـ آرمین م خوبه.یه مدت افتاده بود دنبال رفیق بازی و کثافتکاری!با بدبختی جلوش رو گرفتم و هر جوری بود تو درسها رسوندمش!قبول شد بالاخره.
ـ اینا چیه میگی؟!حالا می ره به بابا میگه!
بابک ـ نه باباجون پول میخواهیم چیکار؟!مااینجا رفت و آمدی نداریم که!رفیق بازی م که نمی کنیم.دّدّری م که بار نیومدیم!همه ش نشستیم تو خونه.فقط یه خرج خورد و خوراک مونهن که اونم چیزای گرون نمی خریم و گوشت و مرغ م یه خرده کمتر مصرف می کنیم خرج و دخل مون جور میشه!قربون اون طرز تربیت تون برم که منو اینطوری بار آوردین!البته خاله و شوهرخاله واسه ارمین پول بیشتر می فرستن،اما من لازم ندارم.
ـ نه باباجون،هرچی دارم از شما و مامان دارم،یعنی بیشتر از شما.من که یه جوون جاهل بودم و عقلم به چیزی نمی رسید.شما خوب منو تربیت کردین.مامان گاهی منولوس میکرد اما یادمه بهشون ایراد می گرفتین.حالا می فهمم که چقدر تدبیر داشتین!البته خواهش میکنم به مامان نگین این حرف رو!ناراحت میشه ازم.راه دور هم هستیم،یه دفعه دلش ازم می گیره!
ـ چشم باور کنین همیشه حرفاتون تو گوشمه.تا یه دختر می آد جلوم و میخواد باهام دوست بشه یاد نصیحتهای شما می افتم و بهش محل سکم نمی ذارم!
ـ خیلی ممنون،چشم.مدرکمون که حاضربشه و ایرانیم.خیالتون راحت.
سلام می رسونه خدمتتون.
ـ بعله بعله.تنها تفریح مون همون خونه ی عمه خانمه.گاهی وقتا می ریم اونجا.همیشه م عمه خانم و فرزادخان تا منو می بینن می گن رحمت به شیری که پدرت خورده و این پسر رو اینجوری تربیت کرده!
ـ خیلی ممنون.ببخشید،مامان هس؟خیلی ممنون.خداحافظ باباجون.مواظب خودتون باشین.
ـ سلام مامان جون درد و بلات بجونم بخوره،چطوری شما؟
ـ منم خوبم،یه خرده لاغر شدم اما خوبم.
ـ ای!یه چیزایی میخورم دیگه.ایشاالله زودتربیام از اون دست پخت خوشمزه ی شما بخورم.
ـ نه حالا نمی آم.اولا منتظرم که مدرکم رو بگیرم.بعدش میخوام یه چند روزی برم سرکار که واسه شما یه سوغاتی خوب بیارم!
ـ خیلی ممنون.نه بابا،وظیفه مه.برای کی بیارم بهتر از شما؟بابا که اذیتتون نمیکنه؟اگه ناراحتین براتون دعوت نامه بفرستم بیاین پیش خودم!
ـ نه مامان جون هر چی دارم از دعای خیرشمادارم.
ـ مامان جون من بی وفا نیستم که محبتهای شما یادم بره!تربیت شما بوذکه تونستم به اینجاها برسم.الحق که شما مثل ده تا مرد بالا سر من واستادین و منو اینطوری بار آوردین که اینجاهمه بهم می گن رحمت به شیری که خوردی!میگن شیرمادر که پاک و اصیل باشه،بچه اینطوری میشه!یادمه بابا گاهی منو لوس می کرد اما شما بهش ایراد می گرفتین.همون باعث موفقیتم شد.حالا به بابا نگین اینو که بهتون گفتم.راه دورم یه دفعه دلش ازم می گیره و نفرینم میکنه و عاق والدین میشم!
ـ نه مامان جون،کافیه.البته اینجا کرایه خونه بالاس و گوشت مرغم گرونه.
ـ نه نه.نمیخواد بیشتر بفرستین،ما صرفه جویی میکنیم و کمتر می خوریم جور میشه.
ـ نه مامان جون.من اصلا از دختر و زن و این حرفا بدم می اد!اگه یه وقتی م خواستم زن بگیرم،باید شما زن اینده م رو برام پیدا کنی!
ـ نه !فدای سرتون که پول تلفن زیاد میشه!دلم نمی آد قطع کنم.میخوام یه خرده بیشتر صداتون رو بشنوم!ترو خدا گریه نکنین غصه میخورم!
ـ باشه چشم چشم.مواظب خودتون باشین .زود می آم.
ـ بعله،خوبه آرمین،نیستش رفته سینما.
ـ نه،من تو خونه راحتترم.می ترسم سینما برم!اخلاقم خراب بشه!
ـ چشم چشم،فعلا خداحافظ.
«تلفن رو قطع کرد.همونطور واستاده بودم و نگاهش میکردم.»
بابک ـ چیه؟نگاه میکنی؟
ـ این چرت و پرتا چی بود گفتی؟!
بابک ـ اینارو نگم که پول حسابی نمی فرستن!
ـ من کی دنبال کثافتکاری رفتم؟!
بابک ـ نمی دونی اینارو که گفتم چقدر کیف کردن!
ـ چرا منو جلوشون خراب کردی؟
بابک ـ توام تلفن زدی.همینارو بگو که من گفتم!یعنی برعکس چیزایی که من گفتم بکو!
ـ پسر این بیچاره ها اینقدر پول برات می فرستن.باز بیشتر میخوای؟!
بابک ت پس فردا هزار تا خرج داریم.اگر قرار باشه با شیرین خانم ساسانی قوم و خویش شیم که این پولها کفاف نمیکنه!یه شام دعوتشون کنیم تموم میشه!
ـ ببینیم،تو تا یه دختر رو می بینی،یاد نصیحت بابات می افتی؟!
بابک ـ اره بجون تو،دروغ نگفتم.بابام همیشه بهم نصیحت میکرد و می گفت «پسرم،دخترا در ظاهر خوبن و خوشگل.دل ادم میگه برو طرفشون!باهاشون رفیق شو!چه عیبی داره؟عسل نیستی که انگشت بزنن!برو جلو،نترس!ببین دختره چقدر قشنگه!اصلا به این دختر می آد که تروگول بزنه؟!ببین چقدر محبوب و ساکته!
ـ خب.بقیه ش.
بابک ـ تا همین جاش یادمه.البته یه چیزای دیگه م می گفت.زیاد نبود یادم رفته!تا همین جاهاش رو حفظ کردم!همین قدر که درس رو حاضر کردم کافیه.نمره ی قبولی رو می گیرم!بقیه ش یه خط بیشتر نبود.اگه داشته باشه و سوال ازش بیاد 2 نمره داره!همون هیفده هیجده برام کافیه!معمولا از آخر کتاب سوال نمی آد؟
«خنده م گرفته بود.پرسیدم»
ـ حالا اگه یه خرده فکر کنی،میتونی بقیه ش رو یادت بیاد؟
بابک ـ آره،اما فسفر مغزم حروم میشه؟
ـ حالا که درسمون تموم شده،فکر کن بگو ببینم بقیه ش چی بوده؟
بابک ـ هیچی بابا.اینارو که تعریف میکرد.آخرش می گفت«اما یه دفعه گول نخوری و بری طرفشون ها»
ـ اماالحق که خوب به نصایح پدرت عمل کردی!خوب بچه ای تربیت کردن و تحویل جامعه دادن؟
بابک ـ حرف نزن.تا هفته ی دیگه همین وقت،مواجب من دوبرابر میشه!حالا بلند شو میزرو جمع کن تا من چندتا تلفن بزنم به بروبچه ها،برنامه ی امشب رو جور کنم.
ـ ابلیش شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل مهیبی سروبر را
بابک ـ بفرمایید که
شیرین شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل قشنگی سروبر را!
پاشو دکونت رو تخته کن!تو اگه بیل زنی دو تا بیل تو باغچه ی خودت بزن!حداقل من تو بیداری ابلیس می آد سراغم.تو که تو خوابم ابلیس وقت نمیکنه!من بودم که تو خواب شیرین رو دیدم و دستور و پامو گم کردم؟
ـ تقصیر منه که میخوام ترو از گرداب گناه نجات بدم.
بابک ـ عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
امشب بگیر تنها بشین تو خونه.من خیال دارم،با بچه ها،همگی بریم تو گرداب!اما یادت باشه،تنگه غروبی هوس اومدن با من رو نکنی ها!
ـ به درک.برو به منجلاب فساد!
بابک ـ باشه.توام بنشین در ساحل نجات!من که رفتم تو بشین کارتون پلنگ صورتی رو تماشا کن.دست به برق و گازم نزن.در رو روکسی م واز نکن تا من از منجلاب فساد برگردم!
ـ مرده شور اون رفاقتت رو ببرن!تنهایی میخوای بری؟من ترو تنها نمی ذارم.
بابک ـ ای ملعون!|شیمون شدی؟.
ـ می آم مواظب تو باشم که غرق نشی!
بابک ـ نترس،من اب نمی بینم وگرنه شنا خوب بلدم!تازه جلیقه نجاتم دارم!تو دیگه زدی به اقیانوس!
بابک ـ آدم بخیل.یه کاسه اب رو هم چشم نداری به ما ببینی؟
ـ حالا پاشو به بچه ها تلفن بزن.دیر میشه!
بابک ـ هول نشو!گرداب گناه رو ازمون نمی گیرن!میلیون ها ساله که وجود داشت و تا آخر دنیا هم وجود داره!تا شیطون زنده س؛بساط گناه دایره!
ـ تو چطور اینارو میخوای پس فردا جواب بدی؟
بابک ـ من سوال جواب ندارم!جام معلومه!بدون معطلی و کاغذبازی و درگیری های کمرکی،یه راست می رم جهنم!من دوزخی!پس فردا نگی بهت نگفتم و گولم رو خوردی و چشمات بسته بوده ها!
ـ باشه نمی گم!پاشو تلفن بزن!
بابک ـ میخوام بدونم،با چهارتا رفیق بیرون رفتن و گردش کردن و خندیدن کجاش گناهه؟ما که فقط حرف می زنیم و کبریت بی خطریم!
ـ می دونم،پاشو تلفن بزن!
«دوتایی زدیم زیر خنده و بابک رفت سر تلفن و منم رفتم سراغ ظرفای صبحونه»
در امتداد نگاه تو