رمان شیرین قسمت هشتم
![]()
فصل 14
«فردا صبحش از خواب بیدار شدم و یه دوش گرفتم و صورتمو اصلاح کردم و لباس پوشیدم تو تموم این مدت به بهار فکر میکردم.چطور می تونستم که بهش بگم چقدر دوستش دارم.یعنی خودش می فهمید؟!خداکنه زودتر بیاد.هنوز هیچی نشده تا یه ساعت از رفتنش می گذره تموم غصه های عالم رو می ریزن تو دلم.
رفتم تو آشپزخونه که دیدم بابک پشت میز نشسته و یه صبحونه ی مفصل درست کرده و داره میخوره!تا منو دید گفت»
ـ آقا سلام علیکم!چطوره احوال سلامتی شما؟بابا مامان چطورن؟عمه خرسه چطوره؟هنوز مامورای باغ وحش دستگیرش نکردن؟
ـ سلام و زهرمار!اول صبحی شروع کردی؟
بابک ـ بیا بشین صبحونه تو بخور که خیلی کار داریم.میخوایم دوتایی بریم گردش علمی درمانی!
ـ گردش علمی درمانی چیه؟
بابک ـ بشین تا برات بگم.
«نشستم و بابک برام چایی ریخت و گفت»
ـ دیشب با خودم حساب کردم که این یکی دو روزه خیلی ضرر کردیم!اگه جلوی این ضرر رو نگیریم به ورشکستگی میخوریم.
ـ حساب و کتاب که دست توئه.پولام که دست توئه.اگه می بینی که خرج زیاد شده خوب کمتر خرج کنیم.چقدر از پولا مونده؟
بابک ـ دولتی سرت موجودی کافی و کامله!شکر خدا کم وکسری نداریم.
ـ پس چه ضرری کردیم؟
بابک ـ روح مون!به روح و روان مون بی توجهی کردیم!سهل انگاری کردیم!روح مون این چند روزه تغذیه ی درست حسابی نشده!روح مون لاغر شده !افسردگی روحی پیدا می کنیم ها!
«خنده م گرفته بود گفتم»
ـ خب حالا چی؟
بابک ـ همین دیگه،می گم بریم گردش روح درمانی!این خانما از زندگی مارو انداختن!
اون رویا که هی می آد اینجا و فکرمو مشغول میکنه.اون بهار مخ تر و کار گرفته!شبام که این زری خانم واسه مون قصه میگه تا خوابمون کنه!اینکه نشد زندگی!
پس فردا جواب روح و روان مونو چی بدیم اگه پرسیدن چرا درباره شون کوتاهی کردیم؟!
ـ میخوای صبح اول صبحی بری دنبال الواطی؟
بابک ـ این چه طرز حرف زدنه؟چرا از کلمات زشت استفاده میکنی؟مگه جای این واژه های زشت و بیگانه ،معادل زیباش رو تو فرهنگ مون نداریم بی سواد؟!
اولا که صبح حرفش رو می زنیم و طرح شو می ریزیم و شب می ریم اجراش می کنیم!دوما الواطی و کثافتکاری نه و گردش علمی و روح درمانی!یعنی می ریم در واقع نهفته های روح مون رو بشناسیم!سوما امشب سر این خانما رو می کوبیم به طاق و د برو که رفتی!دلمون پوسید بابا!
ما که صدبار به دنیا نمی آئیم و زندگی نمیکنیم!
حالا گیرم چندبار متولد شدیم و زندگی کردیم.اگه دفعه ی دیگه تو افغانستان به دنیا اومدیم و مجبور شدیم یه ریش نداریم تا دم ناف مون و جرات نداشتیم طرف یه دختر بریم چی؟!
اون وقت کی جواب این روح گرسنه و تشنه و آشفته و سرگردونمون رو میده؟!نخیر!همین که گفتم!امشب دوتایی می ریم گردش علمی!فعلا این تولد رو بچسب تا تولدی دیگر!
ـ گمشو!منو باش که اومده بودم با تومشورت کنم.
بابک ـ بکن!مشورت بکن!خدا برات خواسته و بهترین مشاور در امور و علوم مافوق طبیعه قسمتت شده!هرچی میخوای بپرس عزیزم.کجا ایراد داری؟
ـ تو اون چیزا که تو فکر توئه ایراد ندارم.
بابک ـ به به !ماشاالله خودت درس خونده و با کمالاتی!امشب با هم می ریم هر جایی م ایراد داشتی خودم هستم و بهت کمک میکنم!چیز مهمی نیس!اضطرابت طبیعی یه!چند روزه امتحان ندادی،یه خرده دلهره داری!هیچ غصه نخور،این امتحانی یه که ممتحن خودش بهت می رسونه و کمکت میکنه!وامونده تجدیدی توش نداره چه برسه به ردی!
«اینارو گفت و قاه قاه زد زیر خنده»
ـ من نمی ام،خودت برو.
بابک ـ به درک که نمی آی!ایشاالله اگر تولد دیگه ای داشتی درست می افتی تو افغانستان و میشی معاون اول طالبان!اون وقت تا دلت خواست پاک و طیب و طاهر بمون و زندگی کن.
اتفاقا چقدرم بهت ریش مدل طالبانی م می آد!
«تا اینو گفت یه دفعه صدا تو سرم پیچید!ازجام پریدم!بابکم پرید!»
بابک ـ چه ت شد؟!
ـ هیچی نترس.انگار بهار صدام میکنه!
بابک ـ خاک بر سرت کنن که بیچاره شدی!این مردای زن و بچه دار که جرات ندارن ازترس زن شون شیطونی کنن،حداقل فکر کردن براشون آزاده و بلا مانع س!بمیرم واسه دل تو که از این حق و حقوق طبیعی م محروم شدی!خدا نصیب نکنه زنی رو که فکر آدمم بخونه!آخه دیگه آدم بعدش به چی دلش رو خوش کنه؟!
«تو دلم داشت یه جوری میشد!با خنده گفتم»
ـ خودشه!بخدا اومده!همین جاهاس!
بابک ـ آب دهنت رو جمع کن شلی!تو که آبروی هر چی مرد بردی!حالا کجا هس؟
ـ بخدا همین نزدیکی هاس!
بابک ـ تو خیابونه؟
ـ فکر میکنم!
بابک ـ پس قطع نکن!بگو گوشی دستش باشه تا من این لیست خریدمون رو براش بخونم که سرراه بگیره بیاره!اینطوری م بد نیستا!موبایل سرخورده!
ـ گمشو بابک!بذار حواسمو جمع کنم.
«یه لحظه چشمامو بستم و بعد به بابک گفتم»
ـ من رفتم بابک!
بابک ـ کجت؟!تو که گفتی صبح اول صبحی نمیشه رفت دنبال الواطی!
ـ گمشو!خداحافظ.
«تند لباسامو پوشیدم و تا اومدم برم بیرون با زری خانم سینه به سینه شدم و زود سلام کردم»
زری خانم ـ کجا با این عجله؟!
بابکـ بیاین کنار زری خانم!عجله داره!روحش افسردگی پیدا کرده و خشک شده داره میره تازه ش کنه!
«خداحافظی کردم و ازخونه اومدم بیرون و منتظر آسانسور نشدم و از پله ها رفتم پائین تو خیابون حالا نمی دونستم کجا باید برم.دور و ورم رو نگاه کردم .کسی نبود.دوباره چشمامو بستم و راه افتادم.نمی تونم بگم چی میشد که می رفتم!خودمم نمی دونم چه جوری میشد!اما تا چشماشو یه لحظه می بستم،انگار یکی تو فکرم بهم راه رو نشون میداد!
اصلا تو حال خودم نبودم!اولش همه چیز تو فکرم درهم و برهم بود!مثل تصویری که مات باشه!نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم.مثل دستگاهی که بلد نباشی باهاش کار کنی!اما کم کم همه چیز برام واضح شد!صدای قشنگ بهار بود که انگار تو خواب می شنیدم!
ـ صدامو شنیدی؟حالا بیا.باید خودت پیدام کنی!.
«تو یه حال عجیبی بودم.بقدری احساس خوبی داشتم که بی اختیار تو خیابون می خندیدم!می ترسیدم نتونم پیداش کنم!
یکی دو تا خیابون رو رد کردم و رسیدم به پارک پشت خونه مون.رفتم تو پارک.و یه لحظه چشمامو بستم.»
ـ توباهوشی،حتما می تونی بیا.
«دوباره خندیدم و راه افتادم.پرنده تو پارک پر نمیزد!خلوت خلوت بود آروم راه می رفتم و این ور و اون ور و نگاه میکردم.چند دقیقه گذشت واستادم و چشمامو بستم.»
ـ تا حالا که درست اومدی.دارم کمکت میکنم.تو فقط دنبال دلت بیا.حتما به من می رسی!
«خندیدم و راه افتادم.انقدر ذوق کرده بودم که همه ش می خندیدم!حرفامو می فهمید!هرچی تو فکرم بهش می گفتم می فهمید!
چند دقیقه ی دیگه که گذشت.رسیدم وسطای پارک.دیگه نمی دونستم کجا باید برم!پارک خیلی بزرگ بود و پر از درخت و چمن و گل و گیاه و بوته!اگه کسی اونجاها قایم میشد نمی شد پیداش کرد دوباره واستادم و چشمامو بستم»
ـ کنار گل های رز سرخ و قشنگ میشه عشق رو پیدا کرد!بیا.
«یه لحظه فکر کردم و دوئیدم!یه دقیقه ی بعد رسیدم به جایی که فقط بوته های گل رز رو پرورش میدادن ودور تا دور آدم پر بود از بوته های بزرگ گل رز سرخ و صورتی و سفید و زرد!جایی که خودم دوستش داشتم و گاه گداری تنهایی می رفتم اونجا و یکی دو ساعت فقط فکر میکردم.
کنار جایی که فقط بوته های گل سرخ بود دیدمش.یه گوشه رو چمن نشسته بود.موهاش رو ول داده بود دورش و کفشاشو دراورده بود.یه لباس خیلی ساده و قشنگم تنش بود.تا از دور منو دید بهم خندید.انگار دنیارو بهم دادن.رفتم طرفش»
بهار ـ دیدی خیلی زود اومدم؟
ـ برای من هر چقدرم زود بیای بازم دیره.
بهار ـ ببین چه گلای قشنگی یه!اصلا همه ی اینجاها قشنگه خیلی قشنگ!
ـ به شرطی که توام وسط گلا نشسته باشی.
«بهم خندید»
بهار ـ بیا بشین.دیدی سخت نبود؟!
ـ آره .اما چه جوری اینکار رو میکنی؟!
بهار ـ خیلی راحت.به شرطی که با تمام وجود باشه.توام ذهن خیلی قوی ای داری.
ـ یعنی توباهر کسی بخوای میتونی ارتباط برقرار کنی؟
بهار ـ آره.اما باید اونم عمیقا اینو بخواد.هرکی منو صدا کنه من متوجه میشم!
ـ پس چرا از دیشب تا حالا متوجه نشدی که من صدات کردم؟
بهار ـ بیا بشین تا بهت بگم.
«رفتم و کنارش رو چمنا نشستم .کمی تو چشمام نگاه کرد و گفت»
ـ هیچ فرقی نکرده!
ـ چی؟
«فقط خندید»
ـ چرا دیشب که هی صدات میکردم بهم جواب نمی دادی؟
بهار ـ برای اینکه با تمام وجودت صدام نکردی!
ـ چرا!با تمام وجودم خواستمت!یعنی صدات کردم..
«خندید و گفت»
ـ نه.امروز بود که از ته قلبت خواستی که بیام پیش ت.
ـ چرا اینو میگی؟من خودم بهتر می دونم که از همون دیشب با تمام وجودم صدات کردم.
بهار ـ دیشب هنوز واقعا برام دلتنگ نبودی!چون تازه همدیگرو دیده بودیم.
ولی صبح چرا.واقعا دلت برام تنگ شده بود.غصه تو دلت نشسته بود و صدام میکردی.از ته ته قلبت!میدونی مثل چیه؟مثل آه یه آدم زجر کشیده!
مثل اشک یه آدم بی پناه!
خیلی ها خداوند رو صدا میکنن اما موقعی بهشون جواب میده که از صمیم قلب باشه!موقعی که تمام درها به روی آدم بسته شده باشه و هیچ پناهی نباشه!موقعی که دیگه امیدت از همه قطع شده باشه!موقعی که دیگه کسی نخواد یا نتونه برات کاری کنه!
«یه دفعه اشک تو چشماش جمع شد و گفت»
ـ موقعی که دیگه نخوای از آدما کمک بگیری!موقعی که بفهمی فقط اون همه چیزه!
موقعی که بفهمی عشق اونه!موقعی که بفهمی وفا اونه!موقعی که دستت از همه جا کوتاه شده و ناامیدی!اون موقع س که گریه ت از ته قلب ته!اون موقع س که با تمام وجودت صداش میکنی!
اون وقته که بهت جواب میده!
«اینو گفت و سرش رو گذشت رو زانوش و اروم آروم گریه کرد!
سرش رو بلند کردم.دونه های اشک رو صورتش سرمیخورد و می آومد پائین!
ـ چرا گریه میکنی بهار؟!چی شده؟!
بهار ـ دلم خیلی براش تنگ شده..
ـ برای کی؟!پدرت؟!
«خندید بهم»
ـ مامانت؟
بهار ـ برای خدام!برای خدای مهربونم!برای اونی که صدامو شنید!
«فقط نگاهش کردم .اشک هاشو پاک کرد و گفت»
ـ میدونم برات عجیبه.
ـ نه،زیادم عجیب نیس.شیرینم وقتی اسم خدارو جلوش می آوردم همینجور گریه میکرد!
بهار ـ راست میگی؟!راست می گی آرمین!؟
ـ آره راست میگم.
«دوباره خندید و گفت»
ـ بزرگترین عشق،عشق اونه.
«بعد رو چمنا دراز کشید و چشماشو بست و تا چند دقیقه هیچی نگفت..منم هیچی نگفتم تا همونطور که چشماش بسته بود گفت»
ـ یه موقعی وقتی خیلی کوچیک بودم وقتایی که بیخودی بهانه می گرفتم،مامانم سرم رو میذاشت تو دامنش و برام قصه ی پریا رو با آهنگ میخوند!خیلی خوشم می اومد..
«آروم دست کشیدم به موهاش.هیچی بهم نگفت.بعدش براش خوندم.»
ـ یکی بود،یکی نبود
زیر گنبد کبود.
لخت و عور تنگ غروب
سه پری نشسته بود
بهار ـ اینو کی خونده؟
ـ این خیلی قدیمی یه.
بهار ـ بخون.خیلی قشنگه!
زار و زار گریه می کردن پریا
مثل ابرای بهار گریه میکردن پریا
پریای نازنین
چه تونه زار می زنین
نمی گین که برف میآد
نمی گین بارون می آد
نمی ترسین پریا
پریا گشنه تونه
پریا تشنه تونه
پریا خسته شدین
مرغ پر بسته شدین
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سربسته نبود
دنیای ما عیونه
هر کی میخواد بدونه
دنیای ما مار داره
بیابوناش خار داره
هرکی باهاش کار داره
دلش خبردار داره
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه
دنیای ما همینه
بخوای نخوای اینه
«همونطور که چشماش بسته بود خندید و گفت»
ـ دیگه دلم تنگ نیست.
ـ دلم نمیخواد هیچوقت ترو غمگین ببینم.
بهار ـ هر وقت که با تمام وجود صدام میکنی،خیلی خوشحال می شم اون وقت احساس میکنم که تنها نیستم و دلم میخواد هرچه زودتر بیام پیشت.
«بعد بلند شد و دور و ور خودشو نگاه کرد و گفت»
ـ چقدر اینجاها قشنگه!بیار و چمنا راه بریم .کفشامو می آری؟
«اینو گفت و شروع کرد پابرهنه رو چمنا راه رفتن منم کفشاشو ور داشتم ودنبالش رفتم.از اینکه کفشاش تو دستم بود یه احساس خوبی داشتم تا حواسش نبود کفشاشو محکم تو بغلم فشار دادم!یه دفعه برگشت و نگاهم کرد و بهم خندید!ازکارم خجالت کشیدم.آروم اومد جلومو و تو چشمام نگاه کرد و گفت»
ـ لباست خاکی میشه.
ـ عیبی نداره،اما این خیلی بده من هرکاری م یواشکی بکنم تو می فهمی!
«بلند بلند خندید و گفت»
ـ گفتم که!هربار با تمام وجودت صدام کنی من می شنوم!
ـ کفشاتم با تمام وجود بغل کنم تومی فهمی؟!
«خندید و گفت»
ـ بیا.
«دوتایی رو چمنا راه افتادیم.اومدم بهش بگم که با من ازدواج میکنی اما روم نشد.»
بهار ـ از عمه ت خبری نشد دیگه؟
ـ فعلا نه.گویا زنگ زده ایران و شکایتم رو به پدرم کرده.
بهار ـ ایران!چه اسم قشنگی!
ـ یه بارم شیرین بهم همینو گفت.
بهار ـ اصلا سردر نمی آرم!آخه چطور یه همچین چیزی میشه؟!خیلی عجیبه!
«همونطور که راه می رفتیم رسیدیم به یه گلفروشی.رفتم و براش یه گل رز قشنگ خریدم و دادم بهش.خندید و شاخه ش رو کوتاه کرد و زد یه طرف موهاش و گفت»
ـ خوشگل شدم؟
«فقط نگاهش کردم»
بهار ـ تو چرا چشمات اینطوری یه؟فقط آدم توش عشق و مهربونی و راستی رو می بینه!
اصلا توش کینه نیست.دروغ نیست،پلیدی نیست!
ـ گفتار نیک،کردار نیک،پندار نیک.دنیا با همینا بهشت میشه.
«کمی نگاهم کرد و گفت»
ـ من دیگه باید برم آرمین.
«تا اینو گفت خیلی ناراحت شدم»
ـ یه ساعت نیس که اومدی!
بهار ـ سرم داد نزن،دل من مثل شیشه س،می شکنه ها!
ـ آخه دلم نمیخواد از پیشم بری!
ـ می آم.دوباره می آم.
«دیگه تا دم ماشینش هیچی نگفتم.وقتی میخواست سوار ماشین بشه .دوباره نگاهی کرد و گفت»
ـ تا دفعه ی دیگه که منو ببینی خوب فکراتو بکن.
«اینو گفت و سوار شد»
ـ چه فکری بکنم؟!
«بهم خندید و حرکت کرد و رفت»
«انقدر نگاهش کردم تا ماشینش پیچید تویه خیابون.راه افتادم طرف خونه.هرچی فکر میکردم نمی فهمیدم که جمله ی آخرش چی معنی ای میداد.
باید فکر چی رو میکردم؟!چه جوری اومد؟چه جوری رفت؟کجا رفت؟
عقلم به هیچی قد نمی داد.تو همین فکرا بودم که دیدم رسیدم جلوی خونه.
درو واکردم و رفتم بالا.تا در آپارتمان رو وا کردم و رفتم توبابک گفت»
ـ چرا تلفن رو جواب نمی دادی؟!
ـ تلفن؟!منکه موبایلم رو نبرده بودم!
بابک ـ موبایل ترو نمیگم که!بهار رو میگم.مگه موبایل سرخود نیس؟نشسته بودم و تمرکز گرفته بودم و رفته بودم تو خلسه !اول نقطه!من بابک نقطه!ناهار داریم نقطه!آرمین،پیتزا 3 تا نقطه!من و زری خانم روهور و گشنه نقطه!
مکالمه تمام نقطه!
ـ ول کن حوصله ندارم.
بابک ـ دیدم هی تو کله م صدا می پیجید که مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا خودتون یه تخم مرع نیمرو کرده ،نوش جان فرمائید!
ـ بعضی وقتا خیلی لوس می شی ها|!
بابک ـ غلط نکنم گردش علمی ت پربار و مفید نبوده!پسرخاله جون الواطی.صبح راندمان نداره!شاعره میگه بی پیرمرو تودر خرابات!اگه دیدی که باهم می ریم بازدید علمی و بهت خوش میگذره و به معلوماتت اضافه میشه،واسه اینه که من باهاتم و به تمام مسائل علمی و تحقیقی اشراف دارم و تمام سوراخ سنبه های علوم رو می شناسم و راه و چاه کار رو بلدم!یه گالری هنری تو این شهر نیس که من نشناسم!یه نمایشگته فنی تخصصی تو این شهر پیدا نمیکنی که من یه سری بهش نزده باشم!یه مرکز فرهنگی توش سراغ نمیکنی که من توش کارآموزی نکرده باشم!حالام غصه نخور،امشب با عمو می ریم یه آدکامی حسابی،عقب افتادگی صبح رو جبران میکنی!تو این شهر تا دلت بخواد مرکز آموزشی دایره که الهی خیر ببینن این آموزشیارهاش!
ـ حالا ناهار هیچی نداریم؟
بابک ـ منو دست کم گرفتی ها!یه چرخ تو آشپزخونه زدم و ناهار ظهره رو جور کردم.
ـ چی درست کردی حالا؟.
بابک ـ کارد سه سر!مرتیکه کله ی سحر رفته دنبال الواطی حالا اومده از من ناهار میخواد!
«زری خانم از تو آ شپزخونه اومد بیرون.بهش سلام کردم که گفت»
ـ بهار چطور بود؟
ـ سلام رسوند.خیلی ممنون.
زری خانم ـ برو دست و روت رو بشور بیا یه چیز خوب درست کردم.
«اون روز ناهار زری خانم ته چین مرغ درست کرده بود که خیلی م خوشمزه بود.بعد از ناهارم من به هوای سردرد رفتم و گرفتم خوابیدم»
«ساعت حدود پنج بعدازظهر بود که یه دفعه یه صدایی تو خونه پیچید!یه صدایی که چندبار انعکاس پیدا میکرد!صدای صدای یه زن بود!اسم منو صدا میکرد!
ازجام پریدم!خوب گوش دادم.صدای بهار نبود اما صدای یه زن بود!صبر کردم تا دوباره صدام کنه!یه لحظه بعد دوباره اسمم رو صدا کرد.صدا تو سرم نبود تو همه خونه بود.خوب گوش کردم!هنوز بین خواب و بیداری بودم!درست چیزی رو نمی فهمیدم!»
ـ ارمین!برخیز!
«ازجام بلند شدم»
ـ برخیز و بسوی ما گام بردار!این مائیم که ترا میخوانیم!
«نمی دونستم چیکار کنم!تو اتاقم هیچکس نبود اما صداش خیلی واضح می اومد!»
ـ دیرگاه است برخیز!خورشید به غروب می نشیند برخیز و بیا!
«صدا کم کم داشت کلفت میشد!»
ـ برخاستی؟!میگم خبر مرگت وخی!
«صدا ،صدای بابک بود!رفتم از اتاق تو سالن.بابک ضبط صوت رو روشن کرده بود و میکروفن رو وصل کرده بود و حالت اکو بهش داده بود و داشت می خندید!»
ـ برخیز و مارا به عقد خود درآر!دلمان پوسید در آن دنیا!حداقل اگه عرضه ی اینکار را نداری صیغه مان کن مردک بی بخار!
ـ بابک واقعا بی مزه ای!
بابک ـ اِ...!تو اینجا چیکارمیکنی؟قرار نشد وقتی از اون دنیا صدات میکنن بی اجازه بلند شی و از اتاقت بیای بیرون ها!گفتم از همونجا مارا عقد کن!
ـ آدم بی مزه صداش ترسوندم!حداقل صداشو کم میکردی!
«زری خانم یه گوشه رو مبل نشسته بود و میخندید.بابک پشت بلندگو گفت»
ـ ای گستاخ!ای بی ادب!مرده شور بشورد آن خلق و خوی زشت ترا که با صد کیلو شهد نمی توان ترا لیسی زد!چه رسد به خوردنت!شنوندگان عزیز اکنون به آهنگ های درخواستی توجه فرمائید.نمایشنامه ی کمدی موزیکال شیرین و آرمین به پایان رسید!با زخم تیشه عقده خالی کرد شیرین جان شیرینم گشگست شیرین جان عقده من این است.شیرین و شیرین گشگسته.
حالا آهنگ بعدی»
عید اومد بهار اومد می رم به صحرا عاشق صحرایی م بی نصیب و تنها
آرمینه مه پیکر گردن کلفتم زود پاشو بهار اومد نگی که نگفتم
با پوزش از شنوندگان منظور از بهار همان بهار خانم فتوکپی برابر با اصل شیرین خانم است!
«زری خانم که از خنده اشک از چشماش می اومد!خودمم خنده م گرفت.رفتم رو یه مبل نشستم و نگاهش کردم.م
ـ ساعت هفده و بیست دقیقه.اکنون بعد از یک پیام بازرگانی به برنامه ی خانواده توجه فرمائید.
پیام بازرگانی :شیرینه!شیرینه!خیلی شیرینه!آری،ازدواج با شیرین،شیرین است البته تا چند روز بعد از ازدواج که تاریخ مصرف شیرین خانم تمام نشده باشد،چون بعداز پایان تاریخ مصرف چنان ترش میشود مثل گوجه سبز!
برنامه ی خانواده!
سلام شنوندگان عزیز.بحث امروز در مورد آقایونی هس که دو تا زن دارن.بترکن ایشاالله!خب از مهمان عزیز آقای دوزنه خواهش میکنیم نظر کارشناسی شونو بفرماین:
خیلی ممنون که منو به این برنامه دعوت کردین.البته نظر من اینه که دو تا زن داشتن خیلی مفیده چون هر کدوم که واسه شوهره ناز و نوز کنه.شوهره محل سگم بهش نمیذاره و میره پیش اون یکی زنش!.
خیلی ممنون از نظر کارشناسی تون.حالا مهمان بعدی برنامه،اقای سه زنه!
بله،خیلی ممنون.عرضم به حضورتون که هرچیزی باید زاپاس و یدکی ش موجود باشه.اینطوری کار آدم معطل نمی مونه!مثل لاستیک زاپاس ماشین.تا پنچر شد زاپاسو میذاریم زیرش!
خیلی ممنون.لطفا مهمان دیگر،آقای چهار زنه.بفرمائین.
واله وجود قطعات یدکی بسیار ضروریه.ما از مسئولین خواهش می کنیم که تولید یدکی رو زیاد کنن یا ورودش رو آزاد کنن.اگه خارجی ش باشه بهتره.
به نظر شما زاپاس همسر کجایی ش عمر بیشتری میکنه؟
واله اگر انگلیسی ش باشه خوبه.آلمانی شم خوبه،اس و قس داره!
به نظرشما تولید داخلیش چی؟ایرانی ش چطوره؟
واله اونم بد نیس فقط زود به سروصدا می افته و هی غر می زنه به جون آدم!
شنوندگان محترم برنامه ی خانواده در این ساعت به پایان رسید.اما فراموش نکنید که برای همسر خود زاپاس تهیه فرمائید.با سه چهار همسر مطمئتن تر سفر میکنید و در ضمن کار بین همسران شما بطور مساوی تقسیم شده و به آنها سخت نمی گذرد.طبق قانون فیزیک!
ـ سرمون رفت،حداقل صداش رو کم کن.
بابک ـ بگی نگی برنامه م تموم شد.خب،کم کم بلندشو و خودتو جمع و جور کن که زنگ زدم به دوتا از بزرگترین و معتبرترین اساتید علوم ماورا الطبیعه!
جونم برات بگه اینا دو نفرن که واقعا در آموزش اعجاز می کنن!با بدبختی یه وقت ازشون گرفتم که بریم چک آپ ماهیانه!بلندشو حاضرشو تا وقت دکترمون رو یکی دیگه نگرفته.
ـ اولا که حوصله ندارم.در ثانی زری خانم تنهاس،من نمی آم.
زری خانم ـ نه آرمین جون من باید برم یه سری به کاباره بزنم.حالا جدا کجا میخواین برین؟
بابک ـ هیچی بابا،دو تا از بچه های قدیمی دانشکده ن طفلکا سرشون تو کتابه!ماها هر وقت دلمون می گیره یه سر می ریم پیش شونو یه خرده دردو دل می کنیم و دلمون وا میشه!بعض شما نباشه خیلی خانم و خوش صحبت ن!
زری خانم ـ خودتی بابک جون!منم میخوای رنگ کنی؟
بابک ـ وقتی اعتماد بین آدما از بین رفته باشه دیگه واسه آدم چی می مونه؟
زری خانم ـ در هر صورت من که باید برم کاباره،شمام خودتون می دونین،فقط مواظب باشین مرض پرض نگیرین!
بابک ـ باور کنین اونجایی که ما می ریم محیط ش استریل شده س!مثل شیر پاستوریزه !سفید!تمیز!
ـ تو برو.من نمی آم.
بابک ـ به درک که نمی آی.
«تااینو گفت زنگ درو زدن.من آیفون رو جواب دادم.رویا بود.بدون حرف در پائین رو وا کردم.»
بابک ـ کیه؟
ـ با طبقه پائینی کار داشتن.اشتباهی زنگ رو زدن.
بابک ـ خب من برم تا یکی سرمون هوار نشده لباس بپوشم و برم دنبال سرنوشت امشبم.
«تا بابک رفت تو اتاقش که لباس عوض کنه من رفتم و در آپارتمان رو وا کردم.همون موقع رویا رسید بالا.بهش اشاره کردم که ساکت باشه و حرف نزنه.بعد آوردمش تو خونه،بابک داشت تو اتاقش با صدای بلند آهنگ میخوند اونم چه آهنگی!امشب چه شبی ست،شب را مرداست امشب شیری و فری در انتظار است امشب
«تا از اتاق اومد بیرون و چشمش افتاد به رویا گفت»
ـ الهی من قربون قدرت خدا برم!الان تو اتاق داشتم با خودم می گفتنم،یعنی می شه من هفت بار تودلم اسم رویا رو صدا کنم یه دفعه رویا جلوم ظاهر بشه؟!ترو خدا توام احساس منو داشتی؟ جون من صدای قلب منو شنیدی اومدی؟!
ـ صدا قلبت نبود صدا آوازت رو شنید اومد!شری و فری در انتظار است امشب!
بابک ـ راست می گی ها!می گن قسمت کسی رو کسی دیگه نمی تونه بخوره!داشتم می رفتم دو تا پاکت شیر بگیرم بیارم این زری خانم واسه مون امشب شیر برنج و فیرینی درست کنه ها!
چقدر خوب شد شمام اومدی رویا خانم!حالا فرینی درست می کنیم می خوریم.گوشت میشه می چسبه به تنمون!در ضمن آرمین خان بی سواد،شری مخفف شیربرنجه،فری مخفف فیرینی!خلاصه ش کرده بودم که با آهنگ جور در بیاد!
ـ لال شی اگه درو.غ بگی!
بابک ـ ات پته ات پته ات پته!یعنی اگه با این دروغا قرار بود کسی لال بشه خیلی ها تا حالا نوه نتیجه شونم باید لال به دنیا می اومد!
«همه زدیم زیر خنده.تا رویا نشست،تلفن زنگ زد ،خودم جواب دادم.بهار بود.بهم گفت اگه دلم بخواد میتونم شب ساعت 12 برم یه جا خارج از شهر که بهار مراسم مذهبی و دعا داره.یعنی فرقه شون جمع میشن اونجا.فقط گفت که جلو نیائیم و آشنایی م ندیم.
تلفن رو که قطع کردم به بابک و زری خانم و رویا جریان رو گفتم»
بابک ـ به به!واقعا چه زندگی یه پاک و طاهری!پاشم یه زنگ بزنم به ننه بابام و بهشون بگم خیالشون تخت تخت باشه که پسرشون داره اینجا مثل دسته گل بار می آد!
اون وقت می گن اروپا توش فساد و بی بندوباری!ما که ندیدیم!شکرخدا سر شب مراسم مذهبی داریم وپیش بندش دعا و حتما آخرش راز و نیازه و شبم که برمی گردیم خونه زری خانم قصه های خوب برای بچه های خوب میگه و چشممون گرم میشه و بعدش لالا!
دیگه ننه بابامون پسر بیست و هفت هشت ساله از ما سر به زیرتر و سربه راه تر چی میخوان؟!
فقط اگه بهار خانم لطف کنه و صبحام یه کلاس تعلیمات دینی واسه مون تو دم و دستگاش جور کنه سر شیش ماه دو تا عابد زاهد تحویل ننه بابامون میده!واقعا ما دو تا خیلی شانس آوردیم که از اون دنیا و از این دنیا مواظب رفتارمون هستن!شیرین خانم شبا از اون دنیا ترو نصیحت میکنه و عمه خانمم از این دنیا منو تحت کنترل داره!جدا برنامه ی تربیتی از این بهتر نمیشه جور کرد!فکر کنم تا ما برسیم ایران دو تا کاپ اخلاق بدن دستمون!پسر رفتیم اروپا،گل برگشتیم ایران!
«همگی مرده بودیم از خنده»
بابک ـ بابا اینا همه شیطان پرستن!می برن مون و از راه به درمون می کنن و این یه خردعه ایمان مونو هم به باد می دیم ها!حالا مراسم شون کجا هس؟
«بهش گفتم تا شنید گفت»
ـ می دونی اینجا که میگی کجاس؟یه جا بیرون شهر،دم یه کوه!می برن یه بلا ملا سرمون می آرن ها!من نمی آم.
ـ تو نیا من خودم می رم.
بابک ـ آرمین جون آخه مگه دین خودمون چه عیبه شه که میخوای ملحد بشی؟!
ـ میخوام فقط برم ببینم اونجا چه خبره.در ضمن بهار گفت بگو اونجا پره دختره!«یه دفعه شل شد و گفت»
آخه اونجا یه مشت آدم بی دین و ایمون دیوونه ن!می ترسم بیام و یه دفعه از راه به درم می کننن!
«بعد کمی فکر کرد و گفت»
ـ حالا چه ساعتی هس؟
ـ ساعت 12 شب.
بابک ـ به به!چه ساعت سعد و مبارکی رو هم واسه مراسمشون در نظر گرفتن!ساعت ساعت هوا و هوسه!اصلا معلومه که این فرقه فقط رو معنویات تاکید داره!پاشم برم شاید بتونم یکی دوتا از این آدمهای گمراه رو به راه راست هدایت کنم.
رویا ـ منم می آم.
بابک ـ شماها می آین چیکار؟!اونجا خطرناکه!
زری خانم ـ منم می آم.
ای بابا!شماها بشینین اینجا و واسه ما دعا کنین که به این ملعون ها غلبه کنیم!
* * *
«ساعت حدود یازده و نیم شب بود که چهارتایی با ماشین بابک راه افتادیم.تقریبا بیست دقیقه بعداز شهر خارج شدیم و به طرف جایی که بهار گفته بود رفتیم.بابک اونجارو می شناخت.می گفت یه معبد قدیمی و خیلی قشنگ اونجاس.
موقعیت اونجایی که بهار گفته بود طوری بود که وقتی ماشین رو کنار جاده پارک کردیم تمام کسایی که اومده بودن زیر پامون بودن و از اون بالا همه جا معلوم بود شاید به جرات بتونم بگم که حدود چهار پنج هزار نفر اونجا آدم جمع شده بودن!
اونجا یه زمین خیلی بزرگ بود مثل دره که سه طرفش کوه بود.همه جا سبز و خرک.وسط پره چمن و علف سبز بود و دور و ورش درخت و جنگل .نور ماه افتاده بود تو دره و منظره ی خیلی قشنگی درست شده بود.وسط کوه دره دوازده تا پله میخوره می رفت بالا و وصل میشد به یه ایوون بزرگ که پشتش یه معبد خیلی قدیمی بود با ستون های سنگی بلند.چند تا ماشین پلیس م اونجا واستاده بود.تمام کسایی م که اونجا بودن همه یکی یه شمع روشن دستشون بود که همه جارو به طرز قشنگی روشن کرده بود.
بابک ـ وای...!تا حالا انقدر دختر یه جا ندیده بودم!!چقدر اینجا شمع روشنه!از فردا شب بیام اینجا یه دکه شمع فروشی وا کنم!
ـ کسی اینجا از تو شمع نمیخره که!
بابک ـ چرا نمیخره؟یه تبلیغ که بکنی سه چهار هزار تا شمع فروش میره!بهشون می گیم شب جمعه س ،شمع نذری بخر،قول می دیم خاموشش نکنیم و بذاریم تا آخرش بسوزه!تازه ما پارتی م داریم!پیغمبرشون رفیق مونه!یه سفارش بکنه،کر و کر شمع ازمون میخرن!
رویا ـ ببین بهار چقدر مرید داره!انگار همه رو راست می گفت که شفا میده و مریداش زیادن!
بابک ـ اینایی که اینجان همه شیطون گولشون زده.
ـ این همه آدمو شیطون گول زده؟!اصلا شیطونن وقت میکنه به این همه ادم برسه؟!
بابک ـ میگن یه نفر شیطون رو بخواب دید که هفت هشت تا زنجیر دست شه و داره می ره.ازش می پرسه که کجا داری می ری؟َشیطون میگخ می رم بنده های خدا رو از راه به در کنم و به زنجیر گناه بکشم.یارو میگه با همین چند تا دونه زنجیر میخوای این همه آدمو از راه به در کنی و دنبال خودت بکشی؟شیطون می گه نه بابا!این زنجیر مال همون هفت هشت تا آدم مومن و با اعتقاده،بقیه خودشون دنبالم می آن احتیاج به زنجیر و این حرفا ندارن!
ـ لال بشی بابک که واسه هر چی یه جواب داری!
بابک ـ آخه تو این جماعت رو نیگاه کن.یه آدم حسابی توشون می بینی؟ما تا حالا ندیده بودیم که تو مراسم مذهبی خانما و آقایون با مینی ژوپ وشلوار کوتاه بیان اینا از راه به در شده ی خدایی هستن.شیطون اصلا با اینا کاری نداره،یعنی بیچاره جرات نمیکنه با یه کدوم از اینا هم دهن بشه!حداقل شیطون خدارو قبول داره.اینا یه دقیقه ای این یه سر سوزن ایمانش م به باد می دن!
اما از حق نگذریم تا حالا من یه همچین هیئت و دسته ی مذهبی ندیده بودم!الحق که بی ریا به دیدار پیغمبرشون اومدن!بجان تو این جماعت دیندار و مومن رو هر کی ببینه بی تردید به این فرقه وارد میشه!مخصوصا با این لباس دختر خانم هاشون!هیچ تو پارچه اسراف نکردن!صرفه جویی تو این فرقه ی تازه رو میشه از لباس دختر خانم هاش فهمید!من که رفتم به این دین و فرقه ی جدید مشرف بشم.هر چه باداباد!فقط اگه میدونستم اینجا اینطوریه با خودم جای شمع،مشعل می آوردم!
«بابک راه افتاد و رفت پائین و ماهام دنبالش.رسیدیم بین جمعیت و یه گوشه واستادیم.بابک این در و اون در می زد که یه شمع پیدا کنه که یه دختر وقتی فهمید ما شمع نداریم از تو کیفش چندتا شمع دراورد و گرفت طرف بابک.که بابکم به انگلیسی گفت»
ـ وای که چقدر این مومنین مهربونن!فقط من چند تا اشکال کوچیک تو قواعد این دین دارم.اگه شما لطف می کردین و صبح ها می اومدین و یه خرده با من کار می کردین و با هم اشکالامونو برطرف می کردیم یه عمر دعاگوتون میشدم!ببخشین شما خیلی وقته افتخار حضور در این آئین جدید رو دارین؟
«دخنره با خنده نگاهش میکرد!دست بابک رو کشیدم و بردم یه طرف دیگه»
ـ بابک اینجام ول نمیکنی؟!
بابک ـ یعنی چی؟میخوام ایمانم رو تازه کنم!تو اگه بی دینی و اعتقاد درست حسابی نداری با من رفت و آمد نکن برادر!من قلبا به این مومنین ارادت پیدا کردم.مخصوصا به همین دختره که بهم شمع نذری داد!ولم کن بذار به دین و ایمان برسم!اگه سربه سرم بذاری داد میزنم و به همه ی اینا می گم ای ملت با ایمان،یه کافر اومده بین تون و میخواد آشوپ بپا کنه!اونوقت می ریزن و تیکه تیکه ت می کنن ها!برو پی کارت بذار منم یه خرده روح م رو تزکیه کنم!باور کن از وقتی که پامو گذاشتم اینجا احساس میکنم نفسم داره پالایش میشه!تازه بدبخت اگه من و تو وارد این دین بشیم توش به مقامات بالا می رسیم و کلی پول درمیآریم!ناسلامتی تو نامزد پیغمبرشونی!بهار یه پارتی بازی کنه تو می شی پاپ و من می شم کاردینالشون!فقط بلد نیستیم باید چه جوری تو این دین دعا بخونیم!اصلا عزاداری شون چه جوری یه؟!البته فعلا که رئیس شون زنده س و نمرده.خداکنه بهار سالیان سال زنده باشه و طوریش نشه که اینا همین جوری شاد و خوشحال بمونن و غم و غصه و عزاداری نکنن!
«داشتیم می خندیدیم که یه دفعه شروع کردن یه سرود شاد رو خوندن»
بابک ـ به به به این عبادت!فکر کنم یه خرده گرم عبادت بشن آهنگ های مایکل جکسونن رو بخونن!
ـ بابک میذاری ببینم چه خبر شده؟!
بابک ـ پیشواشون که بهار باشه فکر کنم مدونا براشون روضه میخونه!
«رویا که از خنده غش کرده بود گفت»
ـ بابک اگه یه نفر حرفاتو بفهمه همین جا چهارتایی مون رو می کشن!
بابک ـ خالا چیکار کنیم؟سرودشونو که بلد نیستیم بخونیم!آرمین بپر این دور و ور ببین جایی زیارت نامه شونو نمی فروشن!
«تو همین موقع یه دفعه صدای سرود خوندن شون بلندشد و بعضی هاشونم شروع کردن به گریه کردن.توی اون ایوون جلوی معبد یه دفعه پر شداز یه عده آدم که لباسای تیره مثل شنل کلاه دار پوشیده بودن و کلاه هاشو گذاشته بودن روسرشون و کشیده بودن تو صورتشون!یه چیزی حدود سی چهل نفری می شدن.تا اینا اومدن.از بین جمعیت سه چهار تا مریض رو که رو تخت خوابیده بودن و به بعضی هاشون سرم اکسیژن وصل بود و بعضی هاشونو هم به دستگاه های پزشکی وصل کرده بودن؛اوردن و بردن ازپله ها بالا و گذاشتن جلوی معبد.
همه ی جمعیت ساکت شدن و چشم شون به در معبد بود.چند تا پزشک م با لباس سفید دور وور مریضا بودن.همه شونم یکی یه دفتر دست شون بود و یه چیزایی یادداشت میکردن.دوسه تا دوربین فیلم برداری م که معلوم بود از طرف شبکه های تلویزیونی اومده بودن از تمام مراسم فیلم برداری میکردن خبرنگارم که همه جا پر بود ولی دوربین هاشون ویدئویی و کوچیک بود.
صدا از هیچکس درنمی آومد و همه یا در معبد رو نگاه میکردن و یا مریضا رو که چند تا پرستار زن بهشون می رسیدن.یه دفعه دیدیم اونایی که زودتر اومده بودن و جلوی پله های معبد جا گرفته بودن انگار یه چیزی دیدن که همگی شروع کردن به جیغ زدن و گریه کردن!فاصله ی ماها تا معبد زیاد بود و مجبور بودیم هی رو پنجه های پامون بلند بشیم و قد بکشیم تا یه چیزایی رو ببینیم .تو همین موقع حدود چهل پنجاه تا پلیس به حالت دو اومدن صف کشیدن جلوی پله ها.یه دقیقه نگذشته بود که صدای فریاد جمعیت بلندتر شد وازدور یه سفیدی معلوم شد!
کم کم متوجه بهار شدیم که آروم آروم با قدم های کوتاه داره می آد جلو!
یه لباس سفید پوشیده بود که از چندتا لایه حریربود .بلند تا رو زمین.
آستین هاش بلند بود و یقه ش بسته.موهاش رو هم خیلی ساده ریخته بود دورش.از اون دور درست نمی تونستم صورتش رو ببینم فقط خودش رو می دیدم که اروم اومد و جلوی مریضا واستاد.دورتا دورش رو همون آدما با لباس های سیاه کلاه دار گرفته بودن.هر چه زور می زدم نمی تونستم صورتش رو ببینم.کلافه شده بودم که یه دفعه زری خانم آز تو کیفش یه دوربین کوچیک و ظریف در آورد و داد به من و گفت»
ـ ببین خود بهاره.
«انگار دنیارو بهم دادن!دوربین رو گرفتم جلو چشمم .خودبهار بود،اما نه اون بهار شاد من!تو صورتش غم بود.
یه نگاهی به جمعیت انداخت که همه میخواستن هجوم ببرن به طرفش که پلیس ها دستاشونو تو هم زنجیر کردن و نذاشتن.بعد سرش رو انداخت پائین و به مریضا نگاه کرد ودستش رو گذاشت رو سر اولین مریض و چشماشو بست.تمام دوربین ها کمی رفتن جلوتر نزدیک بهار یه دقیقه طول نکشید که بین دکترایی که اون بالا بودن ولوله افتاد!
بهار یه قدم رفت عقب و دکتر پریدن جلو وشروع کردن به معاینه کردن مریضه!هی معاینه میکردن وهی سرشونو تکون می دادن و یه چیزایی به همدیگه می گفتن!حالا دروغ یا راست،که جلو چشم همه مریضه آروم آروم بلندشد و رو تخت نشست تا مریضه از جاش بلندشد جمعیت شروع کردن به فریاد کشیدن و یه دفعه همه با هم همون سرود اولی یه رو خوندن!اما چه خوندنی!این کوه ها داشت می لرزید!
تو همین موقع پرستاری که مواظب مریض آخری بود یه دفعه شروع کرد با دست قفسه ی سینه ی مریضه رو فشار دادن و همونطور که اینکارو میکرد یه چیزایی م به دکترا گفت که یه دفعه همه ریختن بالا سر اون مریضه!یکی شون یه دستگاه رو کشیئ جلو که انگار شک الکتریکی بود چندبار وصل کرد به بدن مریض که هر بار وصل میکرد مریضه یه تکون سخت تو جاش میخورد!چندبار که اینکارو کردن مایوس شدن و دستگاه رو گذاشتن سرجاش.دکترا یه بار دیگه م معاینه ش کردن و بعد همگی زل زدن به بهار که سرجاش واستاده بود و چشماشو بسته بود.تو همین موقع یکی از اون آدما که شنل کلاهدار تنش بود آروم رفت طرف بهار و یه چیزی تو گوشش گفت که بهار چشماشو وا کرد ویه نگاهی به مریضه انداخت و بعد آروم رفت طرفش.حالا دکترا و پرستارها و دوربین ها و خبرنگارا و همه ی ما چشم ازش ورنمی داشتیم!
صدااز کسی در نمی اومد!طوری همه ی اون جمعیت ساکت شده بودن که صدای بال زدن یه پرنده رو که اونجا رد شد همه شنیدن انگار مریضه تموم کرده بود که دکترا ولش کردن.
وقتی بهار رسید بالا سرش یه نگاهی بهش انداخت و بعد سرش رو گرفت بالا طرف آسمون یه لحظه همونجور واستاد و بعد دوباره مریضه رو نگاه کرد و آروم دستش رو برد طرف سرش.تا دستش رو گذاشت سر مریضه انگار به یارو برق وصل کردن که یه دفعه از جاش پرید !دکترا یه قدم رفتن عقب دوباره بهار دستش رو گذاشت رو سر مریضه که انگار یه دختر موبور بود.این دفعه دیگه بلندشد وتو جاش نشست!شاید چند ثانیه همونجور بود ولی یه دفعه از تخت پرید پائین و بطرف جمعین فرار کرد که پلیس ها و دکترا و پرستارا ریختن و گرفتنش!
از دور با دوربین می دیدم که دختره یا خودشو می زنه ویا گریه میکنه و میخواد از دست همه فرار کنه!بلافاصله انگار یه آمپول زدن که یه خرده بعد آروم شد!
دیگه با بدبختی پلیسها جلو مردم رو می گرفتن!مردم همونطور که جیغ میکشیدن و گریه میکردن هجوم بردن طرف بهار که یه دفعه اون آدما که لباس سیاه پوشیده بودن دور بهار رو گرفتن و بردنش تو معبد و چند نفرم با دکترا و پرستارا کمک کردن و اون دختره و دوتا مریضای دیگه رو که یکی شون خوب خوب شده بود و رو زمین زانو زده بود و دستش رو بطرف آسمون گرفته بود و داشت گریه میکرد ورداشتن و بردن تومعبد و در معبد رو که خیلی م بزرگ بود چند نفری بستن!یه دفعه یه چیزی حدود پنجاه تا پلیس دیگه م از یه طرف اومدن کمک اونای دیگه و جلوی مردم روگرفتن که کم کم از پله ها داشتن می رفتن بالا طرف در معبد !تا اون موقع نه یه همچین چیزایی دیده بودم و نه شنیده بودم اگه با چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم!هرچند که همون موقع م برام باور کردن چیزایی که می دیدم خیلی سخت بود.
دیگه فقط شلوغی بود و جعیت که یه عده شون حالت استرس عصبی پیدا کرده بودن و بیخودی جیغ می کشیدن و زار زار گریه میکردن!یه عده غش کرده بودن و مردم رو دست بلندشون کرده بودن و می بردن کنار!یه عده زیر دست و پامونده بودن!یه عده یه گوشه نشسته بودن و مات به این جمعیت نگاه میکردن!این طرف که ما بودیم خلوت تر بود و فشار جمعیت جلوی معبد بود.
پلیس ها با بدبختی جلوی مردم رو که در اثر هیجان از حالا طبیعی خارج شده بودن می گرفتن!پشت بلندگو مرتب از مردم میخواستن که دره رو ترک کنن ومتفرق شن اما مگه کسی حرف گوش میداد!یه لحظه یکی از اون آدمای سیاه پوش اومد بالای پشت بوم معبد و با یه بلندگو دستی در حالیکه همونطور کلاهش رو کشیده بود تا تو صورتش گفت هلنای مقدس حالش خوب نیس و از مردم خواست که متفرق شن.اما صدای بلندگوش تو فریاد جمعیت خفه شد!از پشت سرما هفت هشت تا امبولانس و آژیر کشون رسیدن و یه عده پرستار و پزشک ازش پریدن بیرون و رفتن کمک کسایی که زیر دست و پا مونده بودن!بلافاصله چند تاماشین گروه نجاتم پیداشون شد!ماها خودمون رو کشیدم یه گوشه که وسط دست وپ ا نباشیم.اون جلو جای سوزن انداختن نبود!تمام این جمعیت هجوم آورده بودن طرف جلوی معبد!پلیس دیگه نمی تونست مردم رو کنترل کنه!داشتن به در معبد نزدیک می شدن که از پشت سریه صدایی مثل تیر اومد و یه گاز اشک آور انداختن جلوی معبد!از اون طرف پلیس پشت بلندگو در حالیکه از مردم عذر خواهی میکرد می گفت اینا همه ش بخاطر جون هلنای مقدسه که الانم اصلا حالش خوب نیس!
هرچی اینکارا رو میکردم وضع بدتر میشد و مردم بیشتر به طرف معبد هجوم می آوردن!اونجایی که گاز اشک آور انداخته بودن مردم روزنامه و کاغذ آتیش زده بودن که چشماشون نسوزه!تو همین موقع لباس یه نفر آتیش گرفت که زود خاموشش کردن!دو سه دقیقه بعد ماشین های آتش نشانی رسیدن و مامورا شلنگ ها رو درآوردن و آب سرد رو وا کردن رو مردم و تو همین وقت صدای هلی کوپتر بلند شد و یه هلی کوپتر اومد بالای سرمون و رفت جلوی معبد و اومد پائین بالای سرمردم!مردم که خیس شده بودن کم کم با باد شدید پروانه ی هلی کوپتر از جلوی معبد رفتن کنار و اون جلو کمی خلوت شد!
یه موقع دیدم که بابک یه دستمال گرفته جلوم»
بابک ـ بگیر اشک از چشمات اومده پاکش کن.مال گاز اشک آوره!
«دستمال رو گرفتم و اشک هامو پاک کردم اما مال گاز اشک آور نبود!بابک بازوم رو گرفت و گفت بریم اما من دلم نمیخواست ازاونجا برم.دلم شور بهار رو می زد که همه ش تو بلندگو می گفتن حالش خوب نیس.اما بابک به زور منو کشید و گفت اینارو میگن که مردم پخش شن و برن.دیگه چیزی نگفتم و دنبال بابک و بقیه راه افتادم.تا سوار ماشین شدیم و تو راه و تا توی خونه ،هیچکس حتی بابک که یه دقیقه م نمی تونست خودش رو نگه داره یه کلمه م حرفی نزد!»
در امتداد نگاه تو