رمان شیرین قسمت چهاردهم
![]()
فصل 20
«صبح ساعت9 بود که بابک دراتاقمون رو زد و گفت»
ـ کسی لباس تنش نباشه میخوام بیام توً
ـ چیکار داری صبح اول صبحی؟!بذار بخوابیم دیگه!توام برو بخواب بابک.
بابک ـ مگه تو تا دیروز نبود که ساعت 7 بلند میشدی مطالعه میکردی؟
ـ چرا.ولی امروز حوصله چیز خوندن ندارم.برو دیگه!
بابک ـ غلط کردی!مطالعه .هیچ روزی نباید فراموش بشه!برات کتاب زنان ونوسی و مردان مریخی رو آوردم!خودتونو بپوشونین الان می آم توها!
ـ اِ!عجب دیوونه ای هستی ها!!
بابک ـ به بهار خانم بگو دوران پیغمبر بودنش تموم شده!پاشه فکر صبحونه باشه که دلمون ضعف رفت!
«عصبانی بلند شدم و رفتم درو وا کردم که یه چیزی بهش بگم که دیدم یه سینی
دست شع و توش یه صبحونه ی کامله!نیمرو و شیر و عسل و یه قوری چایی و تخم
مرغ عسلی که من دوست دارم و کره و پنیر و مربا!»
بابک ـ اقا خدا قوت!
ـ زهرمار!
بابک ـ زهرمامون تموم شده فعلا همین کره مربارو داریم با چایی شیرین!
«واقعا اون صبحونه بهمون چسبید و مزه داد.بهار بلند شد و رفت یه دوش گرفت و
اومد و لباسش رو پوشید و منم دست و صورتم رو شستم و لباس پوشیدم که دیدم
بابک تمام ظرفارو شسته و آشپزخونه رو مرتب کرده»
ـ بکار افتادی امروز بابک خان!
بابک ـ خره امروز پاتختی یه امروز شماها آزادین .بگردین،خوش باشین و دست به
سیاه و سفیدم نزنین.تمام کارا با من.اما از فردا باید بچسبین به کار.یکی
تون کارخونه رو بکنه و یکی تون بره کارای بیرون رو بکنه!
«تو همین موقع بهار اومد تو آشپزخونه و به بابک گفت»
ـ بابک خان،من کارم چیه؟تو خونه باید کار کنم یا بیرون؟
بابک ـ ببخشین شما اول به من بگین.حالا که شوهر کردین هنوز اون قدرت هاتون رو دارین؟
بهار ـ آره چطور مگه؟
بابک ـ یعنی شما غیر ازشفا دادن قدرت دیگه ای هم دارین؟
بهار ـ آره.یه توانایی های دیگه م دارم.
بابک ـ غلط کردم!شما اصلا نمیخواد کار کنین!من خودم تمام کارای خونه رو می کنم!
بهار ـ آرمین چی؟اونم میتونه مثل من کار نکنه؟
بابک ـ چرا نمی تونه؟اونم بشینه وردل شما و استراحت بکنه.گوربابای منم کرده!
تمام کارا رو خودم میکنم.خرید و پخت و پز و شست و شو رفت روب م گردن خودم.
اما لعنت به پدر و مادرش اگه یه بار دیگه با شفادهنده جماعت وصلت کنه!
«زری خانم از تو سالشغش کرد از خنده و گفت»
ـ آهای!دوتایی ریختین سر این طفل معصوم؟!
بابک ـ هیس زری خانم!هیچی نگو که من هنوزم نمی دونم این بهار خانم چه قدرتایی داره!
یه دفعه دیدین همونجور که شفا میده علیل و ذلیل م میکنه آدموها!
«بهار که می خندید گفت».
ـ خیالتون راحت بابک خان ،من از این کارا نمی تونم بکنم.این نوع تنبیه ها فقط در توان خدوانده.
بابک ـ پس بلندشو برو جارو رو وردار و یه جارو بزن تو سالن.نمیخواد زیاد
خودتو خسته کنی.همین یه شرته بزنی کافیه!بعدش یه گردگیری بکن و بیا
بشین!کهنه گردگیری تو کشو آشپزخونه س!
«همگی خندیدیم و رفتیم تو سالن نشستیم و بابک برامون چایی آورد و اول گرفت جلو بهار و گفت»
ـ اول عروس خانم خوشگل!
«بهار خندید و یه چایی ورداشت و گذاشت رو میز و از جاش بلند شد و رفت تو
اتاق خواب و یه خرده بعد برگشت و سه تا بسته کادویی با خودش آورد و یکی ش
رو داد به بابک و یکی ش رو داد به زری خانم و گفت»
ـ قابل شمارو نداره.
بابم ـ مادر زن سلا شنیده بودیم اما پسرخاله سلام نشنیده بودیم!دستتون درد نکنه امااین کارا چیه؟
«بعد برگشت و به من گفت»
ـ نره خر اینا کار توئه که باید بکنی ها!
ـ نه خیلی تو بهمون کادوی عروسی دادی؟
بابک ـ کادوی من حالا مونده.بعدا بهت میدوم.وقتی بیچاره شدی و با چشم گریون
اومدی پیش م یه تک پا بلند میشم و می آم محضر شاهد طلاقت میشم!
ـ لال شی بابک که نفوس بد نزنی.
بابک ـ بیچاره بدبخت!این بهار خانم که زن معمولی نیس!روت رو براش زیاد کنی و جیکت دربیاد آویزونت میکنه گل میخ!به به!چه ساعت قشنگی!
واقعا دستتون دردنکنه بهارخانم.به به!این خیلی م گرون قیمته!ترو خدا چرا زحمت کشیدین؟!
زری خانم ـ بهارجون این کارا چیه آخه؟واقعا لطف کردی چه زنجیر قشنگی!
«بهار خندید و گفت»
ـ این یکی م مال رویاس.راستی کجاس رویا؟
بابک ـ تو لباساشه!چه می دونم دختره ورپریده کجاس؟!گیس بریده ول م کرد و رفت!الهی داغش به دل مادرش بمونه!
ـ بابک این چرت و پرتا چیه میگی؟!خجالت بکش!
بابک ـ چیه؟رویا دخترخاله توئه؟دلم میخواد نفرینش کنم!الهی سیاه ش رو تنم کنم!الهی تنش کرم بذاره!
«بهار همونجور بابک رو نگاه میکرد که من جریان رو براش گفتم»
بهار ـ رویا دختر خوبیه.همینم که اومده و حقیقت رو بهت گفته یعنی اینکه دختر صادقیه.
بابک ـ الهی گوشت تنش رو مار و مور بخورن!بوف کور جغد!با اون قیافه ی
زشتش!ایشاالله شوهر کچل نصیبش بشه!میخواستم ازش خواستگاری کنم ها!
زری خانم ـ نگاه کن!مثل پیرزنای صد ساله نفرین میکنه!
بابک ـ چیکار کنم؟!دلم رو سوزونده این اتیش بجون گرفته!نیگاه کن چه جوری منو جلو سر و همسر سکه یه پول کرد؟!بی ریخت و بدترکیب!
زری خانم ـ رویا هرچی بود زشت نبود.اتفاقا دختر خوشگلی بود.
بابک ـ حالا خوشگلی ش رو ور داره ببره واسه اون کچلا و گرگوری ها که می آن خواستگاریش@
«داشتیم به حرفاش می خندیدیم که تلفن زنگ زد و بابک جواب داد و تا گفت الو،زودی تلفن رو زد رو آیفون!صدای رویا بود!بابک دکمه ی«mote»
رو زد که صدای ماها تو تلفن نره و دستش و گرفت جلوی تلفن و به من گفت »
ـ آرزو از اعماق قلبم به زبونم نرسیده براورده میشه!رویاس آقا پسر!
ـ اِه!جواب بده زشته!
بابک ـ الو بفرمائین.
رویا ـ خودتی بابک؟
بابک ـ بله بفرمائین!
رویا ـ سلام منم رویا.
بابک ـ بجا نمی ارم!
رویا ـ منم رویا!
بابک ـ رویا؟!واله ما تو ایران که بودیم یه کارگر زن زشت و بدترکیب داشتیم که رخت چرکامونو می شست!
البته اون اسمش زویا بود نه رویا!
«مرده بودیم ما از خنده!»
ـ بابک زشته!خجالت بکش!
رویا ـ حق داری از دستم عصبانی باشی .کار بدی کردم مت.
بابک ـ که رخت چرک هامونو نشستی و رفتی؟
رویا ـ که تنهات گذاشتم!
بابک ـ تنها؟!قدرتی خدا احساسی که هیچوقت سراغ من نیومده همین تنهایی یه!حالا فرمایش تون رو بفرمائین.
رویا ـ میخواستم ببینمت.
بابک ـ واله فعلا که وقت ندارم.یه هفته دیگه زنگ بزنین شاید بین مریضا ویزت تون کنم!
رویا ـ لوس نشو بابک!جدی دارم حرف می زنم.
بابک ـ بجان شما اینکار پارتی بازی وردار نیس!غلغله س اینجا از دختر!
شهین می ره مهین می آد پوران می ره سوزان می آد!سرمو نمی تونم بخارونم از شلوغی!
رویا ـ هرچی بهم بگی بهت حق می دم.
بابک ـ دختر تو فکر نکردی با رفتنت قلب منو شیکوندی؟!تو به شوخی هام نگاه
کردی و فکر کردی دل من از سنگه و نمی شکنه؟!شیکست خانم!جیرینگ شیکست!یه
تیکه شم رفت تو پای آرمین و خون واشد رو زمین!سه تا بخیه خورده پای این
بدبخت!
رویا ـ دلم برات تنگ شده بابک.
«بابک بحالت عصبانی گفت»
ـ از اون روزی که منو ول کردی و رفتی خنده رو لبم نیومده خانم سنگدل!
«با خنده آروم گفتم»
ـ آره جون بابات!هره و کره ت تا سر کوچه میرسه!
«بابک دستش رو گذاشت رو گوشی و به من گفت»
ـ تو فوضولی؟!فوضولوبردن اردبیل!
ـ بی تربیت!
«دوباره به رویا گفت»
ـ تصمیم گرفته بودم که دیگه به هیچ دختری نیگاه نکنم!بی
وفا!ظالم!سنگدل!عاشق کش!ولم کن بذار به درد خودم بمیرم دیگه!چی از جونم
میخوای؟!منو بگو که میخواستم ازت خواستگاری کنم و با هم عروسی کنیم!
«یه دفعه رویا زد زیر گریه و گفت»
ـ دوستت دارم بابک.تو این مدت فهمیدم که بدون تو نمی تونم زندگی کنم!
«تا رویا اینو گفت بابک دکمه ی آیفون رو خاموش کرد و به ما گفت»
ـ دیگه فوضولی موقوف!مکالمه محرمانه شد!
«دیگه نفهمیدم رویا چی می گفت که بابکم هی می گفت»
ـ خدا منو بکشه!
ـ ننه م کفنم رو بده واسه م خشک شویی!
ـ اّ قربون غصه هات!
ـ تیر غیب به جونم بخوره!پاشو بیا گریه نکن!
ـ نه بیا!خارج از نوبت می گم شمارو منشی م بفرسته تو!
ـ بدو بیا که از درس و مشق عقب یم!
ـ آره خداحافظ .زود بیا!
«اینارو گفت و تلفن رو قطع کرد .ما سه تا مرده بودیم از خنده.»
بابک ـ متنبه شد.دیگه از این کارا نمیکنه.خودش به اشتباهش پی برد.
ـ اما توام واقعا بهش وفادار بودی ها!
بابک ـ پس چی؟!مگه من هرزه م؟
ـ نه بابا!یاد جریان تو پارک افتادم.
بابک ـ کدومو می گی؟
ـ همون که سایه چشم و اون چیزا رو میخواستی بدی به اون دخترا؟
بابک ـ یادم نمی آد!
ـ همون که قرار شد دخترا بیان خونه و ازت لوازم آرایش بگیرن!
بابک ـ هیچ یادم نیس!حالا اومدت یا نه؟
ـ خفه شده چرا دختر مردم رو اذیت کردی؟!
بابک ـ تازه ملاحضه شو کردم!پسر به این خوش تیپی و خوش هیکلی و خوش قیافه
ای از کجا گیر می آره دیگه!من پامو که از خونه بیرون میذارم فرنگی و ایرانی
واسه م غش و ضعف میکنن!خوبه خودت تو این چند ساله بودی و دیدی!
ـ اره این یکی رو دیگه راست گفتی آدم هیز دله!
بابک ـ بجان تو.مجبوری همیشه با خودم یه جعبه کمک های اولیه حمل
میکنم!دخترک خجالت نمیکشه!بازی بازی،با دم شیرم بازی؟!باور کن اولین تجربه
واسه م بود که بهم نه گفتن!بیاد می کشمش!گیس بریده نااهل!ناله دل زده،به من
میگه می ترسم با تو بیام نکنه از اینجا اخراجم کنن!الهی یه شب تب ،یه شب
مرگ نصیبت بشه دختر که دیگه نه تو دهنت نباشه!الهی...
ـ مگه با هم آشتی نکردین؟!.
بابک ـ چرا.
ـ پس اینا چیه دیگه میگی؟!
بابک ـ ته دلم بود دارم خونه تکونی میکنم دلمو!الان یه جاروام بزنم دیگه
تمیز تمیز میشه و آماده میشم واسه سال تحویل و عید!الهی کوفت بگیری دختر!
«اینو گفت و یه نفس عمیق کشید و گفت»
ـ آخیش!چه تمیز شد دلم!مثل گل شد!عید اومد بهار اومد می رم به صحرا عاشق صحرایی ام بی نصیب و تنها!
زری خانم ـ گل اومد بهار اومد،شعر خواننده ی بیچاره رو خراب نکن.
بابک ـ چه فرقی داره؟گل بیاد عیدم می آد دیگه!
زری خانم ،شما تمام این خواننده هارو می شناختین؟
زری خانم ـ خب آره!اونام خوب منو می شناختن.بعضی هاشونم چه سرگذشت هایی
دارن!مثلا همین...!خبر دارین از بچه گی،چی کشیده تا معروف شده و شده
خواننده محبوب مردم؟!پدر یه نفر در می آد تا بتونه خودش رو تو دل مردم جا
کنه!
بابک ـ این جدیدی ها رو هم می شناسین؟
زری خانم ـ بعضی هاشونو،یعنی کار من طوریه که با همین خواننده ها سرو کار دارم دیگه!ولی هیچکدوم قدیمیا نمیشن.
بابک ـ راست می گین بخدا.سی سال پیش آهنگ خونده،هنوزم که هنوزه وقتی آهنگش
رو آدم گوش میکنه حظ میکنه و بی اختیار برایش خدابیامرزی میفرسته..
زری خانم ـ بعضی هاشون خیلی بامعرفت بودن.دست خیر داشتن.اگه یه کلمه بهشون
می گفتی که مثلا فلان جا یه نفر محتاج رو سراغ داری،درجا بهش کمک
میکردن.غافلین بعضی هاشون چند تا دختر رو جاهاز دادن و فرستادن خونه بخت؟!
بابک ـ خدا اموات شون رو رحمت کنه.راستی زری خانم بیا و یه سرمایه گذاری رو
من بکن و معروفم کن.اگه یه دستی تو صورتم ببرین و یه دست لباس،از اینا که
زلم زیمبو بهش آویزونه تن م کنین میشه منو جای مایکل جکسون در بیارین ها!
«بعد شروع کرد به شوخی کردن و آواز خوندن و رقصیدن و قر دادن!دیگه ماها مرده بودیم از خنده!»
ـ بخدا تو دیوانه شدی بابک !زده به کلت!
بابک ـ چون شعر و آواز میخوانم دیوونه م؟حالا اگه همیشه اخمام تو هم بود و
مثل عنق منکسره یه گوشه می شستم عاقل بودم؟تمام اطبا دنیا می گن،کسی که
نمیخنده بیماره.
ـ منظورم این کاراته!کارات عجیب غریبه!
بابک ـ کدوم کار من مثل آدمیزاد بوده که این یکی باشه؟پاشو ،پاشو دست زنت رو بگیر و بزنین به چاک که داره عروس جدید می آد!
ـ مرده شور تو ببرن بابک!
«بهار و زری خانم همش می خندیدن.بیست دقیقه ی بعد،زنگ زدن و من درو وا
کردم.رویابود.با آسانسور اومد بالا و اومد تو آپارتمان چشماش سرخ سرخ
بود.معلوم بود که خیلی گریه کرده!تا رسید تو و گفت سلام بابک بلند گفت»
ـ بهش بگین فعلا بره تو مطبخ تا من خلقم سرجاش بیاد!فعلا از دستش عصبانیم.
نمیخوام چشمم تو چشمش بیفته!
ـ تو که تا یه دقیقه پیش...
«نذاشت حرفم تموم بشه و گفت»
ـ خواهش می کنم آرمین جون وساطت نکن!
ـ من کی خواستم وساطت کنم؟!
بابک ـ همین که میخواستی بگی.
ـ میخواستم بگم تو تا یه دقیقه پیش بشکن میزدی و قر میدادی و اینجارو گذاشته بودی رو سرت که!کجا خلق ت تنگ بود؟!
بابک ـ تو پسرخاله ی منی یا پسرخاله این ضعیفه؟!
ـ واقعا بابک تو خیلی بی حیا شدی!
«ماها زدیم زیر خنده و همگی رفتیم تو سالن نشستیم و بهار هدیه ی رویا رو بهش داد.
یه زنجیر طلای ظریفم برای رویا خریده بود.دور هم نشسته بودیم و بابک شوخی
میکرد و می خندیدم که یه دفعه بهار چشماشو بست و چهره ش گرفت!
فکر کردم که سرش درد گرفته!دستش رو تو دستم گرفتم که چشماشو وا کرد و بهم خندید اما خنده اش خیلی تلخ بود!»
ـ چه ت شده بهار؟!سرت درد میکنه؟
بهار ـ نه چیزی نیس.
«یه خرده مکث کرد و بعد آروم گفت»
ـ فهمیدن!
آ چی رو فهمیدن؟!
بهار ـ رفتتن منو!
«همه ساکت شدیم.یه جوی ایجاد شد که خیلی ترسناک بود!من فقط تو چشمهای بهار
نگاه میکردم که ترس توش موج میزد!شاید چند ثانیه نگذشته بود که بابک گفت»
ـ فهمیدن که فهمیدن!مگه قرار بود نفهمن؟بالاتر از سیاهی که رنگی نیس!
مگه ما قید همه چی رو نزدیم؟هرچه پیش آید خوش آید.بیخودی م خودتونو ناراحت
نکنین.اولا که توکل بخدا.دوما که آخرش همگی می ریم و می تپیم تو سفارت
جمهوری اسلامی.پامون برسه تو سفارت دیگه اینا هیچ غلطی نمی تونن بکنن.
«بعد شروع کرد سرو ایران زمین رو خوندن!»
ـ ای دشمن از تو سنگ خاره ای من آهنم جان من فدای خاک پاک میهن م
مهر تو چو شد پیشه ام دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
«باور کنین وقتی صحبت سفارت رو میکرد وبعد با عشق این سرود رو می خوند
بلافاصله اون جو بد از بین رفت و ناخودآگاه احساس شجاعت کردیم!»
بابک ـ بینندگان عزیز بعد از پخش سرود ایران زمین دنباله ی برنامه ها رو پی می گیریم!
در ساعت ده و پانزه دقیقه به فیلم مستند کشتار در شهر توجه بفرمائید.ساعت
یازده و سی،مجموعه ی دیدنی پنج جسد اسرار آمیز رو براتون پخش میکنیم و بعد
از چند پیام بازرگانی ،با فیلم سینمایی این فرار مرگبار در خدمتتون هستیم
که تماشای این فیلم رو بهتون توصیه میکنیم.بعد از اون و در پایان برنامه
مشروح اخبار را به سمع و نظر شما می رسونیم که گزارشی یه از پیدا شدن چند
جسد در خارج از کشور که بصورت مرموزی به قتل رسیدن!امیدوریم که از برنامه
های امشب ما لذت برده و در پایان آرزوی روحیه ای خوب را برای شما
داریم.لطفا تا شروع فیلم مستند کشتار در شهر به سرودی زیبا با نام مرگ مرا
باور کن توسط خواننده ی مشهوری که چندی پیش در اثر تصادف اتومبیل کشته شد
توجه فرمائید.
ـ خفه شی بابک با این دلداری دادنت!برنامه های امشب که همه ش کشت و کشتار و مرگ ومیر توشه!
بابک ـ نه بابا،به دلت بد نیار.تلویزیون اتفاقی امروز برنامه هاش همه ش جنایی ای!عوض شب سریال خانم مارپل رو داره!اسمش شب جنایته!
«با شوخی های بابک روحیه همه مون خوب شد و بعدش زری خانم جریان اینکه قراره
یه دختر رو بجای بهار از اونجا خارج کنه.برای بهار تعریف کرد و بهارم خیلی
از این نقشه خوشش اومد.درست شده بود یکی از این فیلم های پلیسی!زری خانم
بلند شد ویه تلفن به یه نفر زد و برگشت و گفت»
ـ امشب ساعت حدود 6 یا7 دخترک با پاسپورت جعلی که اسم بهار رو توش نوشتن از این کشور خارج میشه.
«همگی هورا کشیدیم و دوباره زری خانم گفت»
ـ الانم کاراتون رو بکنین که از اینجا بریم.اینج دیگه موندن نداره.خونه ی من امن تره.ناهارم می ریم اونجا می خوریم.
«من و بابک بلند شدیم و یکی یه ساک لباس و لوازم ورداشتیم و بهارم چمدونش
رو بست و پنج تایی از خونه ی ما اومدیم بیرون و با ماشین من و بابک بطرف
خونه ی زری خانم حرکت کردیم.
نیم ساعت بعد رسیدیم.خونه ی زری خانم یه خونه ویلایی بود حدود هزار و سیصد
چهارصد متر.تقریبا خارج از شهر.یعنی کمی خارج از شهر،بالای یه صخره که اون
طرفش پرتگاه بود ویه طرفش دریا.منظره ش خیلی قشنگ بود!همه جا دور و ورش مثل
جنگل مانند بود.خونه دوبلکس بود .وسط یه حیاط بزرگ که پر از درخت و گل و
گیاه بود.دور تا دورش چمن بود و یه طرفش مزرعه و این چیزا.تا رسیدیم و
پیاده شدیم بابک یه نگاهی به خونه کرد و گفت»
ـ زری خانم وضع تون خیلی خوبه ها!خونه مال خودتونه یا اجاره س؟
زری خانم ـ مال خودمه بابک جون پیش کش.
بابک ـ مبارک صاحابش باشه .ببینم کلفت ملفت ندارین اینجا؟
زری خانم ـ چرا ندارم!
«بعد بلند صدا کرد»
ـ راینا !راینا!
بابک ـ اسم که قشنگه.ایشااله مالک اسمم فتوکپی اسمش باشه!
«تا اینو گفت از تو خونه ی زری خانم یه زن سیاه پوست چاق که تقریبا پنجاه
سالش بود اومد بیرون!تا چشم بابک به راینا افتاد برگشت به زری خانم که در
حال خندیدن بود گفت»
ـ دست شما درد نکنه زری خانم!اینکه عین بشکه ی قیر شهرداری سیاهه!
زری خانم ـ پس فکر کردی الکه زومر اومده و واسه من کلفتی میکنه؟!
بابک ـ آخه این نه هیکل حسابی داره و نه قیافه ی حسابی و نه حداقل جوونه که دلمون به یکی ش خوش باشه!
ـ خب تو نگاهش نکن!بترکی!تو از کلفتم نمیگذری؟!
بابک ـ بابا شماها چقدر کج خیالی ن!خب آدم دوست داره دور و ورش چیزای قشنگ
ببینه دیگه!ببینم تو دوست داری که به دیوار اتاق خوابت عکس آرنولد
شوارتزنگر باشه یا عکس مارلین دتیرش؟!
رویا ـ خب معلومه!آرنولد شوارتزنگر!
بابک ـ ای خائن!جلو من علنی علنی به این مرتیکه ی مردنی ریقو ابراز احساسات میکنی؟!
زری خانم ـ به ارنولد می گی مردنی؟!
بابک ـ بعله!همه ش پفه!بیاد ایران باشگاه تار عنکبوتم راهش نمی دن!
ـ بابا بریم تو آخه!این ساک ها رو داده دست من و خودش معرکه گرفته!
«بابک رفت جلو راینا و گفت»
ـ Oh my god!what a beauty girl!
Hello Reina.How old are you?no dont sye!
Let guess my self.Fourty yes?
I am lucky to see you!
«بعدم دنبال راینا که با خنده و تعجب بهش نگاه میکرد حرکت کرد و دوتایی راه افتادن طرف خونه!دم در برگشت به ما گفت»
ـ معطل چی هستین؟وردارین اسبابارو بیارین تو دیگه!
«بهارکه از خنده نشست رو زمین!زری خانم می خندید و می گفت خاک تو گورت نکنن
بابک!اون جای مادرت توئه!رویام واستاده بود و بهش می خندید و نگاهش
میکرد.منم از یه طرف از دستش حرص میخوردم و از یه طرف خوشم می اومد که در
هیچ زمام و حالتی روحیه ش رو از دست نمی ده!
خلاصه ،اسبابامون رو ورداشتیم و رفتیم تو خونه و زری خانم گفت که هرکی هر
اتاقی رو میخواد ورداره واسه خودش.شش هفت تا اتاق داشت خونه.چندتاش پائین و
بقیه ش بالا.
زری خانم به راینا گفت که ترتیب ناهار رو بده.من و بهارم رفتیم تو یه اتاق و ساک منو چمدون بهار رو گذاشتیم تو کمد و بهار گفت:»
ـ چه منظره ی قشنگی داره اینجا.مخصوصا جنگلش خیلی قشنگه!تقریبا شبیه خونه ای یه که من داشتم.
ـ مگه تو توی همچین خونه ای زندگی میکردی؟!
بهار ـ آره.البته از اینجا بزرگتر بود ولی تقریبا شبیه همین جا بود.بیا
ارمین تا ناهار حاضر میشه بریم دو تایی کمی تو جنگل قدم بزنیم و بگردیم!
«بهش خندیدم و دوتایی از اتاق اومدیم بیرون و به زری خانم گفتیم که ما می ریم جنگل.
بهمون سفارش کرد که زیاد از خونه دور نشیم.خلاصه دوتایی از خونه اومدیم بیرون و رفتیم طرف جنگل.
پنجاه شصت قدم اونطرف تر جنگل شروع میشد.خیلی قشنگ و مرموز.دوتایی دست
همدیگرو گرفته بودیم و اروم آروم از بین درختا و بوته ها و شاخ و برگها رد
می شدیم.
بهار ـ نمیخواهی جنگل رو نگاه کنی؟
ـ نه میخوام ترو نگاه کنم.
بهارـ حتما درختا نمیذارن تو جنگل رو ببینی!
«بهش خندیدم .اونم خندید.خنده هاش مثل غنچه ی گلی بود که بشکفه!»
ـ یه سوالی ازت دارم بهار.
بهار ـ چی؟
ـ خودت از اینکه انقدر قشنگ و خوشگلی چه احساسی داری؟
«خندید و با حرکت سرش موهای قشنگش رو ریخت یه طرفش و گفت»
ـ بهت راستش رو بگم یا تواضع کنم؟
ـ نه راستش رو بگو.
بهار ـ احساس خیلی خوب.
«دست به موهاش کشیدم و گفتم»
ـ واقعا موهای کمند که میگن همینه!
«چشماش رو بست و یه مدت همونجورموند وبعد گفت»
ـ وقتی تو ازم تعریف میکنی زیبایی رو حس میکنم!
ـ خیلی خوبه که یه دختراز خوشگلی تو صد هزار تا دختر تک باشه!
بهار ـ آره.یکی از نعمت های خدا همینه اما خوشگلی و زیبایی یه دختر وقتی
نمود پیدا میکنه که با عشق همراه باشه.این زیبایی موقعی قشنگه که در کنار
یه مردباشه و زن تمامش رو نثار مردش کنه.همونطور که مرد باید عشقش رو نثار
زنش کنه.اونوقت این زیبایی نماد پیدا میکنه.
«فقط نگاهش کردم.بازوم رو گرفت و شروع کردیم به راه رفتن و گفت»
ـ تا قبل از اینکه ترو ببینم این نعمت خدا رو درست درک نمیکردم اما از وقتی
عاشق تو شدم همه چیز برام مفهوم پیدا کرده!یه مفهوم لطیف و قشنگ .مثلا تا
به تو فکرمیکنم بی اختیار احساس میکنم که باید خودم رو برای تو قشنگ
کنم!میرم جلو اینه و موهامو درست میکنم ،آرایش میکنم،خودمو بارها تو آینه
نگاه میکنم و بعد وقتی می آم پیش تومنتظر نتیجه ام!مثل کسی که حسابی درس
خونده و رفته امتحان داده و حالا منتظر یه نمره ی خوبه!
ـ دیگه از این نمره ای که گرفتی بالاتر وجود نداره!
بهار ـ اینو میگن نماد زیبایی!همیشه برای یه دختر در کنار مردی که انتخاب میکنه جلوه پیدا میکنه.
«داشتم نگاهش میکردم و راه می رفتم که جلو پایم یه چاله یه متری سبز شد و یه دفعه افتادم توش!»
بهار ـ خدا منو بکشه!آخه چرا همه ش به من نگاه میکنی؟اگه اینجا یه چیزی خطرناک تر بود چی؟!دستتو بده من!آروم بیا بیرون ببینم چی شد!
ـ چیزی نیس.دیدن تو به همه اینا می ارزه!
«نگام کرد و گفت»
ـ الهی بمیرم برات تو چقدر مظلومی!
«دست بهار رو گرفتم و از چاله اومدم بیرون،یه پام خیلی درد گرفته بود!زانو
محکم خوده بود لبه ی چاله که یه سنگ بزرگ بود و خیلی درد میکرد.شلون شلون
رفتم رو یه تنه درخت نشستم»
ـ یه کم صبر کن خوب میشه.
بهار ـ بزن بالا شلوارتو ببینم چی شده!
ـ چیزی نیس،خودش خوب میشه.
«خودش شلوارمو زد بالا»
بهار ـ چی خودش خوب میشه؟!ورم کرد!
«با اینکه پام خیلی درد گرفته بود اما به روم نیاوردم و بهش خندیدم.تو
چشمام نگاه کرد و خندید و بعد چشماشو بست و دستش رو گذاشت رو زانوم.یه دفعه
احساس خیلی عجیبی بهم دست داد!مثل اینکه یه چیزی خیلی قوی یه دفعه وارد
بدن آدم بشه!!تنم داغ شد!گرگرفتم!یه آن حس کردم پام مال خودم نیس!لرز افتاد
تو تنم!مثل فنر از جام پریدم!»
ـ چرا اینطوری شدم؟!
«بلند شد و بهم خندید !یه آن همونجور موندم!تازه فهمیدم چیکار کرده بود!!»
ـ شفام دادی بهار؟!!
«دوباره بهم خندید و گفت»
ـ راه برو ببین بازم درد میکنه؟
«باورم نمیشد!فقط بازم نگاهش میکردم!خندید و گفت»
ـ راه برو دیگه!
«دو سه قدم ورداشتم.انگار نه انگار که چیزیم شده بود!به زانوم نگاه کردم.نه
بادی داشت و نه ورمی!پاچه شلوارمو کشیدم پایین و رفتم جلوش و گفتم»
ـ واقعا اون کسایی که به تو ایمان آوردن و تو رو پیشواشون کردن حق دارن!آدم باورش نمیشه!آخه چه جوری امکان داره؟!
«اروم دست کشید به صورتم و بعد دستمو گرفت و ماچ کرد و گفت»
ـ خودم نمیدونم چه جوری میشه اما می تونم این کار رو بکنم.تازه تو این چند
ساله،به قدرت های دیگه ای م تو خودم دست پیدا کردم و شناختمشون!
ـ قربون قدرت خدا برم با این کاراش!بهار،تو خیلی بیشتر از اونی هستی که من
فکر میکردم!یعنی میخوام بگم تو از سر من حیلی زیادی!راحت گفتم که کاملا
متوجه بشی.
چی دارم میگم وقتی به این همه قشنگی و استعداد و قدرتی که تو تو هس فکر میکنم،چه جوری بگم؟خودمو جلو تو خیلی کوچیک حس میکنم!
«دستمو گرفت و دوباره شروع کرد به قدم زدن.یه دفعه شروع کرد به خوندن!اونم
چه صدایی!شاید از بهترین خواننده های دنیا صداش قشنگ تر بود!یه صدای رویایی
که زنگ بخصوصی داشت!»
ـ اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جاهس روی لبها تو کتابا
اگه رودم رود گنگم مثل مریم اگه پاک
اگه نوری به صلیبم اگه گنجی زیرخاک
واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم
«واستادم و نگاهش کردم»
بهار ـ خیلی بد خوندم؟عاشق این آهنگ و خواننده شم.
ـ دلم میخواد همین جا بشینم و گریه کنم!
بهار ـ آخه برای چی؟!
ـ جدی دارم بهت میگم!من هیچی در مقابل این همه استعداد و هنر و قدرت و
قشنگی توندارم!وقتی بهت میگم تو از من خیلی سری واقعیتی رو بهت گفتم!تازه
همین جمله م هم غلطه!تو اصلا قابل مقایسه نه با من با هیچ کس نیستی!
«دوباره بهم خندید»
ـ همین خنده ت!انقدر برام قشنگ و شیرینه که نمی دونم در مقابلش باید چی
تحویلت بدم که به پای همین یه چیز برسه!واقعا دارم فکر میکنم که با ازدواج
تو با من به تو ظلم شده!
بهار ـ این حرفارو نزن.تو مرد منی.تو خودت خبر نداری که باعث چه تغییری در
من و زندگیم شدی!دوستت دارم آرمین!تمام این چیزا که گفتی فقط در کنار عشق
تو جلوه پیدا میکنن.
ـ آخه من نمی دونم اگه یه روزی بخوام کاری بکنم که تو خوشحال بشی،چیکار
باید بکنم؟نه احتیاج به پول داری و نه چیز دیگه!این همه قدرتم که داری!پس
من چیکار باید بکنم؟!
«آروم اومد جلو و سرش رو گذاشت رو شونه م و گفت»
ـ فقط با تمام وجودت دوستم داشته باش و ازم حمایت کن .همین.
«دوباره دست کشیدم به موهاش و گفتم»
ـ بخدا تو گل منی!بهار منی!
«بعد بهم خندید و گفت»
« فکر نکنم تا یه ساعت دیگه راینا بتونه ناهار رو حاضر کنه!
ـ گرسنه ته؟!
بهار ـ روحم گرسنه س!
ـ اینجا؟!
بهار ـ درختارو ببین!مثل یه آلاچیق بزرگ ،برگ هاشونو دادن تو هم!اونجا!پشت اون بوته ها!
در امتداد نگاه تو