فصل21

«وقتی برگشتیم خونه دیدیم بابک رو یه تخته سنگ بزرگ که تو حیاط خونه زری خانم بود نشسته و یه مشت گل یاس وحشی ریخته جلوش و با یه نخ و سوزن داره گلها رو نخ میکنه!»
بهار ـ بابک خان دارین برای رویا گردنبند از گل درست می کنین؟
بابک ـ نخیر،دارم واسه این کلفته راینا گردنبند درست میکنم!
«من و بهار مات نگاهش کردیم که رویا از خونه اومد بیرون و گفت»
ـ می بینینش داره چیکار میکنه؟!
ـ دیوونه شدی بابک؟!این کارا چیه میکنی؟!
«بابک همونجور که مشغول نخ کردن گلها بود گفت»
ـ کجا بودین شماها؟چرا انقدر طولش دادین؟
ـ قدم می زدیم .می گم این کارا چیه می کنی؟!
«یه نگاهی از همون بالای تخته سنگ به من کرد و گفت»
ـ پشتت رو کن به من ببینم!
ـ برای چی؟
بابک ـ تو بکن بهت می گم.
«یه دور ،دور خودم چرخیدم که بابک گفت»
ـ جیگرت تخته مرده شور خونه بیاد پائین!نتونستی تا شب خودت رو نگه داری؟!
ـ خفه شی بابک بی شرم!
بابک ـ پشتت پره برگ و علفه!طاق باز قدم می زدی؟!
«بهار خجالت کشید و سرش را انداخت پائین و رویا زد زیر خنده!»
ـ واقعا خیلی بی حیا شدی بابک!هرچی از دهنت در می آد می گی!اصلا به تو چه مربوط؟!
بابک ـ به من مربوط نیس،اما حداقل پشتت رو بتکون که گند کار درنیاد!
ـ می گم این چیه داری واسه راینا درست می کنی؟زشته این کارا!
بابک ـ چطور تو می کنی زشت نیس!؟تازه دارم براش گردنبند درست میکنم شاید راضی ش کنم دوتایی بریم تو جنگل طاق باز قدم بزنیم!
«سه تایی زدیم زیر خنده»
بابک ـ شماها قلق این جور زنهارو بلد نیستین.می گه مهمون چشم نداره.مهمون رو ببینه صاحب خونه جفت شون رو!کلفت خونه نه چشم دیدن مهمون رو داره.نه صاحب خونه رو!دارم یه کاری میکنم که شاید دلش رو بدست بیارم که اولین غذاش رو که خوردین به اسهال نیفتین!آن آن!تموم شد.
«بعد از تخته سنگ اومد پائین و داد زد»
ـ راینا راینا!
«راینا از تو آشپزخونه که اونطرف خونه بود و پنجره ش به اونطرف حیاط وا میشد گفت»
ـ(من اینجام بابی.( Im here baby.
بابک ـ راینا راینا!کجایی قربون اون هیکل قلمی ت برم!بیا دیگه!آتیش گرفت این جیگر من!
«راینا از تو پنجره سرش رو آورد بیرون و گفت»
ـ (موضوع چیه؟من گرفتارم)
whats the matter bab?im busy.
بابک ـ come here لامسب!
راینا ـ (یه دقیقه صبر کن دارم می آم)
wait a minute.im coming!
بابک ـ بیا دیگه!فقط تو راه به در و دیوار نخوری خونه بیاد پائین رو سرمون لودر من!
«بعد برگشت به ما گفت»
.ـ هزار الله اکبر مثل کو مباین می مونه!
«مرده بودیم از خنده»
ـ بابک سر به سرش نذار.این سیاه پوستا زود بهشون بر میخوره ها!
بابک ـ برو بابا دلت خوشه ها!ما دو تا دیگه الان سری از هم سوائیم!انگار چهل ساله با هم زن و شوور بودیم!
«تو همین موقع راینا از اونطرف خونه اومد اینطرف و رفت پیش بابک و گفت»
whats happening?
«بابک رفت جلو و گردنبند رو برد جلوش و گفت»
ـ یه دقیقه دولا شو قربون اون تناسب اندامت!دستم به کله ت نمی رسه!
راینا ـ
what are you saying?
«بابک گردنبند رو گرفت جلوش و گفت»
for you wiht the best wishes.
«راینا یه نگاهی به بابک و بعد به گردنبند کرد و گفت»
ـ (اوه خدای من!این خیلی قشنگه!چه جوری ساختی ش؟
oh my god!its very beautiful!
howw can you make it?!
«بعد گردنبند رو گرفت و انداخت گردنش و بوش کرد و گفت»
you are a gentle man bab!thanks for you kindness
(تویه آقایبا شخصیتی باب.از لطفت ممنونم.»
«بابک یه ابروش رو انداخت بالا و یه نگاهی به ماها کرد و گفت»
ـ من با راینا خانم در منزل هستیم.اگه کاری باهام داشتین بیاین تو!
«بعد راینا بابک رو با خودش برد تو خونه!ماهام واستاده بودیم و می خندیدیم»
بهار ـ رویا دل تو رو هم همینجوری بدست آورد،نه؟
«رویا خندید و ماهام رفتیم تو خونه.اون روز راینا سنگ تموم گذاشت!ناهاری به ما داد که از خوشمزه گی انگشت هامونو هم داشتیم می خوردیم!بابک م هی پز می داد و می گفت بخورین که از صدقه ی سر من تا اینجا هستیم شام و ناهار عالیه!
بعدازناهار یه کمی استراحت کردیم و ساعت 3 بود که بهار گفت»
ـ نمی آین بریم لب دریا؟منظره ش خیلی قشنگه!
رویا ـ چرا.من می آم.بابک پاشو بریم.
بابک ـ بابا مگه پیک نیک اومدیم؟!ناسلامتی اومدیم چندروز اینجا مخفی شیم!
عالم و آدم فهمیدن چهارتا دختر و پسر اومد اینجا!
رویا ـ پاشو بریم لوس نشو!
بابک ـ یه بار دیگر همینو بهم بگو!
«رویا خندید و هیچی نگفت و بابک گفت»
ـ اگه همون جمله ای که پای تلفن بهم گفتی الانم بهم بگی می آم وگرنه نمی آم.
ـ کدوم جمله؟همون که گفت«الو بابک خودتی؟!»
بابک ـ خواهش میکنم تو توی زندگی من دخالت نکن!همون تو یکی تو مازن ذلیل شدی واسه کل فامیل کافیه!بذار حداقل اول زندگی میخم رو محکم بکوبم که اگه پس فردا بهار خانم از خونه بیرونت کرد بتونم یه شب تو خونه م نگرت دارم بیچاره!
رویا ـ پاشو بریم دیگه!
بابک ـ تو بگو تا بیام.
رویا ـ بیا بعدا بهت میگم.
بابک ـ من قبول ندارم!تا حالا دوبار چک و سفته ت برگشت خورده!
«خلاصه چهارتایی بلند شدیم و از اونطرف خونه ی زری خانم سرازیر شدیم پائین و رفتیم طرف دریا.ده دقیقه بعد رسیدیم کنار آب چه دریایی بود و چه ابی!
پاک و زلال!کف آب تا اون جلوها معلوم بود!»
بابک ـ به به!چه آبی!مثل اشک چشم می مونه!
ـ آدم رو یاد شمال خودمون میندازه.یادته بابک؟با خاله اینا می رفتیم شمال!
چه کیفی می داد تو دریا شنا میکردیم!
بابک ت آره،کرال می رفتیم،یه پوست خربزه میخورد تو صورتمون!قورباغه می رفتیم،یه پوشک بچه شناکنون رو آب می اومد می رفت تو چشممون!هر وقت جیشمون می گرفت تو آب...!
ـ شد من یه چیزی بگم تودری وری نگی؟بی تربیت!
بابک ـ ولی بچه ها زری خانمم خونه خیلی قشنگی داره ها!یه طرفش دریا.یه طرفش جنگل ومزرعه.یه طرفش صخره و پرتگاه!مثل این فیلم ها هس که یه خونه بالای صخره هاس و به هیچ جا دسترسی نداری و توش یه جنایت مخوف اتفاق میافته؟!یا مثلا روح وشبح و این چیزا توش رفت و آمد دارن!ای داد بیداد!نکنه یه دفعه یه دونه از این اشباح بره تو جلد راینا و نصف شبی بیاد بالا سرمن !چه غلطی کردم تو روش خندیدم ها!
ـ اِه!میشه یه دقیقه ساکت باشی بابک؟!یه دقیقه خودتو نگه دار دیگه!
بابک ـ من اگه می تونستم خودم رو نگه دارم که همون هیفده هیجده سالگی خودمو نگه میداشتم که بابام از خجالتش مجبور نباشه منو بفرسته خارج!یادمه تازه پشت لبم سبز شده بود که گول خوردم و سربابام رو کردم زیر ننگ!
«مرده بودیم از خنده!».
ـ لال شی بابک!حالا اینا فکر میکنن تو فاسدی!
بابک ـ نه بابا همه تون می دونین اینا همه ش حرف و شوخیه.ولی عجب منظره ی قشنگی یه!
ـ شیطونه میگه آدم لخت شه و بزنه به دریا!
بابک ـ گول شیطونه رو نخوری ها!نکنه لخت شی بری تو آبا!شنیدم آبای اینجا زیستگاه یه نوع مار ماهی یه که تا یه سوراخ ببینه زودی می تپه توش و لونه میکنه!حواستو جمع کن که می گن خیلی م سخت از لونه ش می آد بیرون!
«بهار و رویا غش کرده بودن از خنده»
ـ زهرمار بگیری بابک!
بابک ـ حالا برین چوب جمع کنین تا بهتون بگم.هوا سرده آتیش می چسبه!
ـ کجا هوا سرده؟!یه خرده خنکه.
بابک ـ حالا چوب جمع کنین تا یه کار خوب براتون بکنم.
«ما سه تا رفتیم دنبال چوب و بابکم رفت کمی اونورتر طرف جنگل.یه خرده بعد ماها چوب جمع کرده بودیم و برگشتیم کنار آب که صدای بابک رو از دور شنیدیم که داد زد«آتیش رو روشن کنین تا من بیام»
یه خرده علف خشک جمع کردیم و خلاصه هر جوری بود آتیش رو روشن کردیم.کمی که گذشت آتیش حسابی گرفت.سه تایی دورش نشستیم و بی حرف بهش نگاه کردیم.خیلی قشنگ بود.هر کدوممون تو فکر خودمون بودیم از زیر چشم به صورت بهار نگاه میکردم که خیلی تو فکر بود.نور شعله ها افتاده بود تو صورتش و موهاش!بقدری خوشگل شده بود که دلم میخواست همونجا بغلش کنم!
یه حال خوبی بهمون دست داده بود.منظره قشنگ ،کنار دریا،شعله های آتیش!
صدا از صدا در نمی اومد،فقط صدای موج دریابود و جرق جرق سوختن چوب و شاخه ها!نمیدونم چقدر طول کشید که سرو کله ی بابک پیدا شد و تا رسید گفت»
ـ یه دقیقه ولتون کردم ماتم گرفتین؟!بلندشو موبد بزرگ بیا کمک!
«برگشتم دیدم که بلوزش رو درآورده و آستین هاشو گره زده و مثل یه کیسه درستش کرده و یه چیزایی م توش ریخته و انداخته رو کوش و داره می اد طرف ما!»
ـ این چه قیافه ایه دیگه؟
بابک ـ هیچی نگو که یخ کردم!به به!چه آتیشی!اینو بگیر تا من خودمو گرم کنم.
بیار خالیش کن بغل آتیش.بچه ها ببخشین من نیم تنه لختم!رفته بودم واسه تون رزق و روزی فراهم کنم!آرمین خالیش کردی حسابی بتکونش و بده به من.
«بلوزش رو آوردم کنار آتیش و خالیش کردم.حدود هفت هشت کیلو سیب زمینی که نمی دونم از کجا گیر آورده بود توش بود!بهار و رویا هورا کشیدن و سیب زمینی ها رو ریختن وسط آتیشا.»
ـ اینارو از کجا آوردی؟!
بابک ـ از تو حیاط یکی از این ویلاها.
ـ از صاحبش اجازه گرفتی؟
بابک ـ سیب زمینی پشندی که دیگه اجازه نمیخواد!
ـ اِاِاِ!رفتی دزدی کردی؟!
بابک ـ چرا اسم حروم تو کار می آری؟!دزدی چیه؟!اضافه داشتم یه خرده ش رو من ور داشتم!تازه چند تا جوجه اردکم اونجاها ول می گشتن .اومدم یکی شونو بگیرم سروصدا کرد ترسیدم گند کار دربیاد ولش کردم!اگه جوجه هه یه دقیقه زبون به کام میگرفت الان بهترین جوجه کباب میدادم بخورین!
ـ بابک این کار را اصلا صحیح نیس می کنی!
بابک ـ تو سیب زمینی ت رو بخور.چیکار داری سرگذشتش چی بوده!گناهش پای من.این خارجیا این همه دارن مملکت مون رو می چاپن،دو کیلو سیب زمینی م سهم ما!
«اما عجب بهمون مزه داد!تقریبا خام خام همه شون رو خوردیم!بابک شوخی میکرد و ما می خندیدیم و سیب زمینی میخوردیم.
یه ساعت،یه ساعت نیم که گذشت بهار بلند شد و رفت لب آب واستاد از همونجا که نشسته بودم نگاهش میکردم.یکی دو دقیقه بعد برگشت منو نگاه کرد و بهم خندید.یه دفعه تو سرم صدا پیچید!بعد واضح شد بهار بود!همونطور که بهم می خندید با ذهنش با من حرف میزد!».
بهار ـ اگه صدام رو می شنوی زود بیا پیشم که الان میخوامت!
«چشمامو بسته بودم که رویا گفت»
ـ چرا همچین شدی آرمین!
بابک ت چیزی نیس،از مخابرات باهاش تماس گرفتن!خط روخط افتاده!
«خندیدم و بلند شدم رفتم پیش بهار.تا رسیدم خندید و بازوم رو گرفت و تکیه ش رو داد به من و سرش رو چسپوند به شونه م.دیگه اون موقع از خداهیچی نمی خواستم!همه چیز بهم داده بود!»
بهار ـ چقدر خوبه که می تونم به تو تکیه کنم.خیلی خوشحالم آرمین.
ـ از چی ؟از اینکه زن منی یا اینکه از دست اونا خلاص شدی؟
بهار ـ اول اینکه زن توام و تو شوهرمی،بعدش اون.در حقیقت تو باعث شدی تمام این چیزا شدی.تو و عشقت.تمام وجودم رو تکون دادی.یه دفعه همه چیز تو من عوض شد.طرز فکرم،دیدم،ایده هام،همه چی!تا قبل از اینکه ترو ببینم اون زندگی با تمام تجملاتش برام ایده آل بود و عالی.نمی فهمیدم چیکار دارم میکنم.فکر میکردم آدم اگه یه خونه خیلی بزرگ و شیک تو اروپا داشته باشه و کلی پول نقد تو بانک و یه ماشین آخرین مدل زیر پاش همه چیز داره.حالافهمیدم که اون وقتا هیچی نداشتم .الان که فکرمیکنم ممکنه چه سو استفاده هایی از قدرتم کرده باشن تنم می لرزه و از خودم بدم می آد.دلم میخواد زودتر بریم ایران و همه چیزو بگم.
بگم که چه اتفاق خطرناکی داره میافته!دلم میخواد تمام دانش و قدرتم رو در اختیار کشورم بذارم.
ـ مگه تو چه قدرت دیگه ای داری بهار؟!
بهار ـ دانش!من تو این مدت به خیلی از علوم مسلط شدم!می دونی؟من یه حافظه ی تقریبا تصویری دارم!یعنی مثلا یه صفحه کتاب رو با یه نگاه می دم تو ذهنم!
«فقط نگاهش کردم»
بهار ـ تو این چند ساله،خیلی مطالعه کردم.الان می تونم به جرات بگم که یه نیمچه دانشمندم!می دونی من غیر از فارسی به پنج زبان دیگه م تسلط دارم.
«بازم نگاهش کردم.خندید و خودش رو بیشتر بهم چسپوند و گفت»
ـ اگه برسیم ایران من می تونم خیلی کارااونجا بکنم.من به درد کشورم میخورم.
بذار به امید خدا برسیم ایران اونوقت می فهمی که چه کارهایی ازم برمی آد.
ـ نمی دونم چی به تو بگم بهار!
بهار ـ هیچی بهم نگو!فقط دوستم داشته باش وهمیشه کنارم باش.من باید کارهای گذشته م رو یه جوری جبران کنم.خیلی زودم باید اینکارو بکنم.
«آروم دست کشیدم به موهای قشنگ وبلندش که چشماشو بست و یه دفعه بابک از پشت داد زد»
ـ اوی اوی اوی!!چه خبرته؟اینجا آدم نشسته ها!خاک تو سری تون رو بذارین واسه شب تو اتاق خوابتون!لب اب جلو مردم که جای این کارا نیس!
«دوتایی خندیدیم و بهار گفت»
ـ میگن یه فرقه ای تو هند هست که رسم قشنگی دارن.میگن وقتی یکی شون متوجه میشه که کار بدی کرده می ره کنار رود گنگ و همونجور می ره تو رو خونه و می ره جلو تا کاملا آب رو سرش بیاد.وقتی که می آد بیرون دیگه گناهش پاک شده و اونم دیگه دست به اونکار نمیزنه!
«اینو گفت و بازوم رو ول کرد و کفشهاشو دراورد و رفت طرف دریا!بابک پرید طرفش که جلوش رو بگیره که نذاشتم وخودمم کفشامو در آوردم و دنبالش راه افتادم»

* * *
«ساعت حدود هفت شب بود.بهار یه دوش گرفته بود و رفته بود پائین تو سالن و منم تازه از حموم در اومده بودم و داشتم لباس می پوشیدم که برم پائین.سرم رو که خشک کردم تااومدم در رو واکنم که برم بیرون.یه دفعه بهار اومد تو اتاق.
ـ داشتم می اومد پائین!تو چرا اومدی بالا؟
«بهار یه نگاهی به من کرد و دستم رو گرفت و کشید تو اتاق.تا تو چشماش نگاه کردم تمام وجودم رو غم گرفت!»
ـ چی شده بهارم؟!چرا ناراحتی ؟
«بهم خندید و گفت»
ـ چیزی نیس.
ـ کسی بهت چیزی نگفته؟از شوخی های بابک ناراحت شدی؟
بهارـ نه اصلا!
ـ میخوای از اینجا بریم؟
بهار ـ اخه برای چی؟!
ـ پس تو چرا ناراحتی؟
بهار ـ از کجا فهمیدی؟
ـ از چشمات!یه دنیا غم توشه!به من بگو چی شده.
«بردمش و روتخت نشوندمش و بهش گفتم»
ـ حالابا دل راحت باها حرف بزن .هرچی هس بهم بگو.
بهار ـ بخدا چیزی نشده.خودتو ناراحت نکن.فقط یه دفعه دلم گرفت!نمیدونم چرا اما یه احساس بدی بهم دست داد!
ـ چه احساس بدی؟شکر خدا همه چیز که جوره.
بهار ـ نمیدونم ولی دلم شور میزنه.
ـ اضطراب داری.بخاطر همینه که دلت شور میزنه.چندوقته میخوام ازت یه چیزی بپرسم.اینا کی ن که این برنامه رو جور کردن؟همونا که لباسای عجیب و غریب پوشیده بودن و صورتشون معلوم نبود.
بهار ـ چه می دونم!یه مشت دیوانه ی قدرت!روز آخر یه چیزایی فهمیدم.اونا هر کی که بودن به اسم بشر دوستی و این حرفا اومدن و منو گول زدن اما بعدا خیلی محرمانه کارای دیگه میکردن.احتمالا پای صهیونیسم هام وسطه!
ـ اونا برای چی؟
بهار ـ تمام این کثافتکاری ها رو اونا میکنن دیگه!چقدر دلم میخواست الان ایران بودم!
ـ می رسیم ایرانم می رسیم.تمام این ساعتا میگذره و ازش فقط یه خاطره می مونه.
بهار ـ فعلا که کلافه م!انگار در و دیوار دارن منو میخورن!
ـ میخوای بریم بیرون قدم بزنیم؟شام ساعت 8 حاضر میشه.
بهار ـ اره بریم.برای شامم اشتها ندارم.بریم شاید کمی آروم بشم.
«دوتایی اومدیم پائین و به زری خانم گفتیم که می ریم بیرون قدم بزنیم.زری خانم سفارش کرد که زیاد از خونه دور نشیم.تا اومدیم بیائیم بیرون.بابک پرید و کفشاشو پوشید و به رویا گفت»
ـ پاشو راه بیفت که جا می مونیم؟
ـ کجا ؟شاید من بخوابم یه دقیقه با زنم تنها باشم و درد دل کنم!هرجا میرم توام باید بیای؟!
بابک ـ تا تو به سن تکلیف نرسیدی،اجازه ت دست منه!دستت رو که گذاشتم تو دست ننه بابات،دیگه هر غلطی دلت خواست بکنی،بکن.حالا کجا دارین تشریف می برین اینوقت شب؟شماها فکر میکنین اومدین ماه عسل؟!هرچند که ته کوزه ی عسل رو هم در آوردین!اما دیگه اینوقت شب دست وردارین بابا!واله خود زنبور عسلم انقدر که شماها به شیرینی علاقه دارین علاقه نداره!
ـ آدم کج خیال،داریم می ریم قدم بزنیم.
بابک ـ طاق باز؟
ـ زهر مار!
«زری خانم غش کرده بود از خنده»
بابک ـ واله بخدا!تا یه لقمه نون میذارن تو دهنشون دوتایی راه می افتن طرف جنگل و هی به ما می گن می ریم قدم بزنیم!می آن اینجا یه چایی میخورن و هنوز اونجاشونو نذاشته زمین،دوتایی بلند میشن که چی؟می ریم قدم بزنیم!فکر کردن من خرم!آقا پسر قدم رو با پا می زنن نه با جای دیگه!
ـ لال شی بابک بی حیا!حداقل از زری خانم خجالت بکش!
بابک ـ تو زرت و زرت می ری قدم بزنی،من خجالتش رو بکشم؟!عجب دوره و زمونه ای شده!اینا میرن تو جنگل راهپیمایی،من باید حیا کنم!اینا لب دریارو با اتاق خواب عوضی میگیرن،من باید خجالت بکشم!اینا مثل غواص ها با لباس می رن تو دریا من باید شرم کنم
ـ بابا بیا بریم!آبروریزی نکن!ببخشین که به شما گفتم میخوام یه دقیقه با زنم تنها باشم!غلط کردم،ببخشین!
بابک ـ دیگه از این غلط نکنی ها!
ـ خیلی پررو شدی بخدا!
بابک ـ چی گفتی؟!
ـ هیچی گفتم تشریف بیارین.
«بهار و رویا و زری خانم فقط می خندیدن.خلاصه چهارتایی ازخونه اومدیم بیرون.چندقدم که از در حیاط دور شدیم بهارگفت»
ـ بچه ها بریم طرف صخره ها .مهتابه،اونجا خیلی قشنگه!
بابک ـ بهار خانم درسته که شما پیغمبرین مائین و هرچی دستور بدین باید ما اجرا کنیم!
درسته که هرجاتشریف می برین و این بره های گمراه رو هدایت می فرمائین ماهام مثل گوسفند باید بع بع کنون دنبال شما به ارض موعود بیائیم اما،فکر نمی کنین که در ریاست تون یه خرده ای اشکال پیش اومده و احکام ضد و نقیض صادر می فرمائین؟
«بقدری جدی و مظلوم صحبت میکرد که هر کی جریان رو نمی دونست فکر میکرد واقعا بهار مراده و بابک یکی از مریداش!سه تایی واستاده بودیم و بهش می خندیدیم.با همون حالت جدی و ملتمسانه گفت»
ـ درود ما مریدان و پیروان برشما باد اما بیائین و از این حکم بگذرین که اون بالا،صد،صد و بیست متری ارتفاع داره.اگه پای یکی از این بره های خطاکار تو یه چاله چوله بره،با مغز صد و بیست سی متری سقوط آزاد میکنه ها!قربون معجزات تون برم شما پیغمبرین یا کوه نورد؟!صخره نوردهام این وقت شبی تعطیل می کنن!از کرامات شما بعیده که این گوسفندان معصوم رو مفت مفت به ....بدین!
ـ تف بهت بیاد بابک بی تربیت بی ادب!
«بهار و رویا که از خنده نشستن رو زمین!منم هم می خندیدم و هم دعواش میکردم.»
ـ بابک دیگه داری گندش رو درمی آری ها!
بابک ـ بهار خانم نمیشه جلسه ی وعظ و موعظه رو همین جا برگزار کنیم؟نه فکر کنین که من می ترسم ها!باور کنین من آرزومه که در راه اجرای دستورات شما جون بدم و برم بهشت،اما فکر نکنم اگه اینجوری بمیرم،دم در بهشتم راهمون بدن!حالا شما هرجور صلاح می دونین.بالاخره شما پیغمبرین و احکام تون لازم الاجرا!اگه می دونین واسه مون مفیده که اون بلاتی پرتگاه به کشتن مون بدین ما حرفی نداریم!
«بهار همونطور که میخندید گفت»
ـ بیاین بریم بابک خان،اون بالا وقتی مهتابه منظره ش خیلی قشنگه!در ضمن یه ورزش م کردین.
بابک ـ بریم،چشم.قربون این دین جدید برم که به زور،ورزش م توش گنجوندن!ببخشین بزرگوار!تو احکام مون دوچرخه سواری و تنیس روی میزم هس؟!
«با خنده و شوخی شروع کردیم به بالا رفتن از صخره.بابک راست می گفت حدودا هفتاد هشتاد متری ارتفاع داشت و از اونطرف به ساحل دریا مشرف بود.همینجور که بالا می رفتیم چند تا قورباغه و مارمولک از جلو پامون فرار میکردن و پوست شون تو نور مهتاب برق می زد.»
بابک ـ بهار خانم ما داریم دنبال تون میایم و پشت تون رو خالی نمی کنیم اما شما رو به اون معجزات تون قسم،همینجوری که راه می رین،یکی دو تا از اون پونزه شونزده فرمانی رو که برامون جزوه کردین و آوردین زیر لب بخونین و فوت کنین به این جک و جونورا!
اینا دین و ایمون درست حسابی ندارن ها!یه دفعه دیدین پر و پاچه مون رو نیش میش زدن!اگه سر مبارکتون رو هم کمی به عقب برگردونین متوجه می شین که انگار چند توله سگ م در حال تعقیب ما هستن.در خوندن دعا و ورد اگه یه لحظه غفلت بفرمائین،یه دفعه می بینین که از پشت سر بهمون حمله کردن و پر و پاچه ی پیروان رو زخمی کردن!چخه سگ مسبای کافر!
«بهار و رویا نشستن رو زمین ازخنده!دست بهار رو گرفتم که لیز نخوره و به بابک گفتم:
ـ بابک انقدر چرت و پرت نگو!حواسشون می ره به تو،یه دفعه پاشون لیز میخوره ها!
بابک ـ باشه من دیگه حرف نمی زنم اما باید حتما بریم اون نک نک تا زیارت مون مورد قبول واقع بشه؟نمیشه اون بیست متر آخر رو نریم و از همین جا فاتحه بخونیم؟
بهار ـ آخه فقط از اون بالا همه جا بازه و به دریا دید داره!اینجا که جلومون بسته س و دریا معلوم نیس.
بابک ـ آهان !این فرقه جدید جا زیاد میخواد!تو یه کله جا نمیشه به احکامش پرداخت!
«بعد یه دفعه داد زد و گفت».
ـ بابا بیاین برگردیم!این دین جدید،دستوراتش خیلی خطرناکه!قربون دین خودمون برم که توش صخره نوردی و کوهنوردی شبانه نداره!بهارخانم خواهش میکنم شمام منصرف بشین و برگردین با ماپائین و دین مارو قبول کنین حداقل جون تون سالم می مونه!یه چراغ هدایتم که واسه این امت گنه کار نیاوردین که جلو پامون رو ببینم بفهمیم داریم پامون رو کجا میذاریم.آخه چشم چشم رو تو این تاریکی نمی بینه قربون اون مقام شامخ تون برم!زبونم لال زبونم لال اگه همینجوری این کوهنوردی رو ادامه بدین خدای نکرده گوسفندان مرتد می شن ها!انوقت همه پشت سرتون میگن چه پیغمبر لج بازیه!
«دیگه منم نتونستم جلو خودمو بگیرم و نشستم رو زمین!سه تایی می خندیدیم اما خودش انگار نه انگار که این چیزا رو گفته!مرتب زیرپاش و اینور اونور رو نگاه میکرد»
بابک ـ حداقل دو تا دعای جدید از این دین یادمون بدین بخونیم وگرنه متوسل می شیم به دعاهای قدیمی خودمون ها!
ـ بابک خواهش میکنم دیگه حرف نزن دل درد گرفتم از خنده!می افتیم پائین ها!
بابک ـ باشه من دیگه با فرامین دین جدید مخالفت نمی کنم که پس فردا تو تاریخ ننویسن که بابک ستوده ازخاندان ابوسفیان و عمروعاص بود!
«بعدشروع کرد زیر لب حرف زدن»
ـ ترسو!برگرد برو پائین!لازم نکرده بیایی بالا!
بابک ـ اِ!خیلی زرنگی!میخوای من برم که خودت تنها باشی و بشی جانشین پیغمبر؟!پاشین!پاشین که غفلت کنم پست آینده م رو یکی تصاحب میکنه!
«خلاصه با خنده و شوخی اون بیست سی متر آخرم رفتیم و رسیدیم بالا.از اون بالا تمام دریا و جنگل زیر پامون بود.نور مهتاب افتاده بود تو آب و موج ها رو نقره ای رنگ کرده بود.تمام دریا برق میزد!گاه گداری چندتا پرنده از جلوی ماه رد می شدن و سایه شون می افتاد رو گردی ماه و مثل یه عکس قشنگ کارت پستال بنظر می اومد!
صدای موجای دریا و بوی نم آب و عطر سبزه ها تو هم قاطی شده بود ویه حال خوبی تو ماها ایجاد کرده بود!حتی بابکن که نمی تونست هیچوقت یه دقیقه خودش رو نگه داره وحرف نزنه تخت تاثیر قرار گرفته بود و هیچی نمی گفت.بهار یه قدم دیگه رفت بالا و من زود دستش رو گرفتم .برگشت و یه لبخندی به من زد و گفت»
ـ قشنگه اره؟
«تو چشماش نگاه کردم و بهش خندیدم»
بهار ـ دور و ورم نگاه کن!همه ش منو نگاه نکن.
ـ تو از هر چیز دیدنی تو دنیا برام دیدنی تری!
«آروم اومد طرفم و دستش رو کشید به صورتم و گفت»
ـ چشمایی که هیچوقت دروغ نمیگه!
بابک ـ فیلمی که هرگز نظیر آنرا نخواهید دید!رمئو و ژولیت سر کوه!رنگی!
لژ 15 ریال!خوردن آجیل و تخمه وسط فیلم ممنوع است!لطفا چلیک چلیک تخمه نشکونین حواس هنرمندا پرت میشود!
ـ زهرمار آدم مزاحم!
بابک ـ بابا اینجا دیگه دست ور دارین!کارد به جیگرت بخوره آرمین!یه دقیقه خودتو نیگه دار دیگه!ژولیت پاش لیز بخوره و سکندری رفته پائین ها!
«اومدم یه چیزی بگم که یه دفعه دیدم دو تا سایه دارن از صخره می آن بالا!»
ـ بابک!اونجارو!
«بابک برگشت یه نگاهی به پائین کرد و آروم گفت»
ـ چیزی نیس.احتمالا پلیس ن.اومدن ببینن این وقت شب چهار تا دیوونه این بالا چیکار میکنن!
«بهار خودش رو چسبوند به من و بازوم رو فشار داد!یه دقیقه بعد دو تا مرد که لباس شخصی تنشون بود اومدن بالا و نزدیک ما واستادن و یکی شون در حالیکه نفس نفس میزد به انگلیسی گفت»
ـ شب خوبیه!
بابک ـ بله،خیلی.شمام اومدین از بالا اون پشت رو ببینین؟
مرد ـ تقریبا!
بابک ـ پس دستت رو بده من مچ پات پیچ نخوره!
«مرده خندید و گفت»
ـ ما اومدیم دنبال اون خانم!
«با انگشت بهار رو نشون داد!آروم به بهار گفتم»
ـ می شناسیشون؟
بهار ـ نه.
«بابک یه قدم اومد جلو و گفت»
ـ با اون خانم چیکار دارین؟
مرد ـ خودشون می دونن.شمام در کاری که بهتون ارتباطی نداره دخالت نکنین.
بابک ـ اون خانم همسر دوست منه.اگه کاری باهاشون دارین به ما بگین.
«اینو گفت و آروم به من گفت»
ـ جلویی مال تو عقبی مال من.گفتم و بپر!
«آماده شدیم بپریم روشون که انگار فهمیدن و از زیر کتشون دو تا هفت تیر در آوردن و گرفتن طرف ما و جلویی گفت»
ـ بچه گی نکنین!ما اون دختر رو می بریم حالا یا با زور یا بدون زور!
«یه نگاه به بهار کردم که فقط داشت به اون دو نفر نگاه میکرد.آروم دستش رو از بازوم ازاد کردم و به اون دو نفر گفتم»
ـ شما باید از رو نعش من رد بشین تا دستتون به اون دختر برسه!
«یکی شون خندید و گفت».
ـ اینطوریم می شه!
«بعد اسلحه اش رو مسلح کرد و گرفت طرف من!منم واستادم جلوی بهار و آماده شدم بپرم طرف یا رو که یه دفعه دیدم دست هردوتاشون افتاد پائین و مات به پشت سر من نگاه کردن!برگشتم پشتم رو نگاه کردم که دیدم بهار نیس!!رویا جیغ کشید و صورتش رو گرفت تو دستش!بابک محکم زد تو سرش و نشست رو زمین!مونده بودم چی شده؟!!این ور و اون ورم رو نگاه میکردم که بفهمم بهار کجا قایم شده که یکی از اونا گفت»
ـ پرید!!
«برگشتم به بابک که همونجور رو زمین نشسته بود نگاه کردم!یعنی بهار پرید پائین؟!
بابک بلند شد!گریه میکرد!رفت بالای پرتگاه و پائین رو نگاه کرد و یه دفعه نعره کشید و گفت»
ـ خدا!!!
«نگاهش کردم. می زد تو سر خودش!رویا جیغ می کشید و موهاش رو گرفته بود تو دستش و می کشید!یکی از اون دو تا مرد گفت«بد شد!نباید اینطوری عمل میکردیم!»
بهار پریده بود پائین!یه لحظه این رو تو سرم حس کردم!برای اینکه اون دو نفر به ماها صدمه نزنن و خودشم مجبور نباشه با اونا بره پرید پائین!
یه آن منم پریدم طرف بالای پرتگاه که دنبال بهار برم اما بابک خودش رو انداخت رو من!خوردیم زمین!سست شدم!بابک از روم بلند شد!نشستم و سرم رو گرفتم تو دستام!یه ثانیه!دو ثانیه!
سرم رو بلند کردم و به اون دو تا که همونجوری واستاده بودن نگاه کردم.یه دفعه پریدم طرف یکی شون که بکشمش اما یه صدایی اومد و پهلوم سوخت!ول نکردم و دوباره پریدم جلو که یه صدا دیگه اومد و یه طرف شونه م آتیش گرفت!
دیگه هیچی نفهمیدم!

* * *
فصل22

«نفهمیدم چه وقت روز بود که بهوش اومدم.چشمامو که وا کردم،دور و ورم پر از دستگاه و سیم و لوله اکسیژن بود و یه سرمم بدستم وصل شده بود!چندبار چشمامو واز و بسته کردم تا فهمیدم تو بیمارستانم،بغض گلوم رو گرفت و اشک از گوشه ی چشمام سرازیر شد.
صدای در اومد و بابک با یه شیشه دارو اومد تو اتاق و تا دید چشمام رو وا کردم؛دولا شد و زمین رو ماچ کرد و گفت»
ـ خدایا شکرت!
«ریشش در اومده بود.معلوم بود که چند روزه اصلاح نکرده.تا چشمم بهش افتاد گفتم»
ـ تو سالمی؟
بابک ـ آره قربونت برم!من چیزیم نشده.پدر ما واسه خاطر تو در اومد!
«دوباره چشمامو بستم و گفتم»
ـ چرا نذاشتی بپرم؟!
بابک ـ به کی بپری عزیزم؟
ـ واسه چی باید من خوب بشم؟بکن این وامونده ها رو از دست و بالم!
بابک ـ اینا سرم و دم و دستگاه پزشکی ن!چی رو از دستت بکنم؟!
ـ شماها حالا هی زحمت بکشین و منو خوب کنین.کارتون بیخودیه!از اینجا برم بیرون،خودم رو می کشم!
بابک ـ چرا؟!مگه دیوونه شدی؟!
ـ بدون بهار دنیا ارزش دیدن نداره.
بابک ـ خب آره.مگه بهار چی شده؟
«تا اینو گفت انگار دنیارو بهم دادن!مثل فنر از جا پریدم و گریه کنون گفتم»
ـ ترو خدا بهار خوبه؟!کجاس؟!جون من بگو،بابک جون بهار کجاس؟!
بابک ـ تو جیب من!بهار کجاس یعنی چه؟!خب سر جاشه دیگه!تو فعلا باید استراحت کنی.دکتر گفت که ممکنه حالت شوک توت ایجاد شده باشه.الان پرستار رو صدا میکنم یه مسکنی چیزی بهت بزنه.
ـ نه ترو خدا بابک!میخوام به هوش باشم!میخوام بهار رو ببینم بعد هر کاری خواستیم باهام بکنین!کجاس الان؟زنده س؟!خوبه حالش؟!ترو خدا منو ببر پیشش یه دقیقه ببینمش!خدایا شکرت!خدایا از عمر من بگیر بده به بهار!.
«بلند شدم که ازتخت بیام پایین ،بابک به زور خوابوندم رو تخت و گفت»
ـ زده به کله ت؟!برم یقه این دکتره رو بگیرم!به من گفت ممکنه کمی شوکه شده باشی،دیگه نگفت پاک می زنه به سرت!بگیر بخواب ببینم!
ـ داری شوخی می کنی!معلومه که حال بهارم خوبه که تو باهام شوخی میکنی!
بابک ـ آره واله!حال بهار خوبه خوبه.تو فقط بخواب تا دکتر بیاد و ببینتت .
«شروع کردم به گریه کردن!بغض داشت خفه م میکرد.»
بابک ـ گریه کن عزیزم.اروم می شی.اما زیاد نه.باید استراحت کنی.
ـ تو اگه میخواهی من آروم بشم،یه دقیقه منو ببر بالا سر بهار.یه نظر ببینمش آروم میشم!
آفرین بابک جون.یا اله.بیا بریم و بهار رو بهم نشون بده!
بابک ـ لا الله الا الله!حالا تو چه یه دفعه انقدر بهار دوست و بهار پرست شدی؟!
تو که همیشه عاشق پائیز بودی که مدرسه ها زودتر وابشن و بشینی سر درس و مشق!
ولت می کردن تابستونام می رفتی مدرسه!
ـ هرچه میخوای شوخی کن فقط بهار رو به من نشون بده!
بابک ـ الان نمیشه بهار رو ببینی!رفت تا دو ماه دیگه!دو ماه دیگه خودش می اد!چشم بهم بزنی دو ماه تموم میشه..
ـ باشه.هرچقدر بخوای صبر میکنم،فقط یه دفعه ببینمش!
بابک ـ چی رو ببینی بابا؟!از کجا وسط زمستونی بهار رو بتو نشون بدم؟!
حرفا می زنی ها!بیهوش بودی چه خوب بودها!برم یه زنگ بزنم به عمه خانم بیچاره ها پدرشون در اومده!نزدیک بود دیگه تلفن کنیم به ایران،ننه و بابات بیان واسه مراسم شب هفتت!عزرائیل رو لب خط جواب کردی!
ـ بابک !نکنه بهار طوریش شده و داری از من پنهون میکنی؟!
بابک ـ بسم الله الرحمن الرحیم!نکنه جنی شدی پسر!
ـ بابک!ترو خدا راستش رو بهم بگو.بهار زنده س؟
بابک ـ واله به پیر به پیغمبر بهار زنده س اما حالا وقتش نیس که ببینیش.
ـ چه جوری نجاتش دادی تو؟!اونکه پرید پائین!!
«بابک مات نگاهم میکرد!»
ـ بیا و مردی کن و منو ببر پیشش!
بابک ـ بابا یکی بیاد منو از دست این نجات بده!نکنه من یه دقیقه رفتم و برگشتم،این دکترا بلا ملایی سرت آوردن و آبستن شدی و ویار بهار گرفتی؟!
ـ داری دیگه اون روی سگم رو در می آری ها!یااله بگوبهار کجاس تا دهنم رو وا نکردم و هرچی ازش در می آد بهت نگفتم!
«بابک حالت گریه به خودش گرفت و گفت»
ـ مادرم بمیره اگه بهار جایی رفته باشه!به قران قسم سرجاشه صبر کنی و خودش می آد!
ـ کی می آد؟!یااله بگو!
بابک ـ بعد از عید!توپ سال تحویل رو در کنن بهار می آد!
ـ مسخره !داری دیوونه م میکنی ها!نذار دق و دلی یه همه چیز و سرتو خالی کنم ها!
«بابک که دیگه راست راستی گریه ش گرفته بود گفت»
ـ بابا تو مریضی هنوز!بجون مادرم دارم بهت راستش رو میگم!باور نمیکنی تقویم بیارم خودت نیگاه کن!
«از تخت پریدم پائین و یقه ش رو گرفتم و گفتم»
ـ نذار پا رو همه چی بذارم و کاری بکنم که بعدا خودمم پشیمون بشم بابک!بگو بهار کجاس!
بابک ـ به امیر المومنین اگه من ورش داشته باشم!اصلا من دست بهش نزدم!
«دستم رو بردم بالا که گفت»
ـ بزن!هرچقدر میخوای،منو بزن!تو تو حالت استرسی!بزن منو آروم شی!
«محکم با مشت زدم تو سر خودم و رفتم یه گوشه اتاق نشستم.گریه میکردم و می زدم تو سرخودم!خون از دستم،جایی که سرم بیرون کشیده شده بود می اومد!بابک پرید و زنگ رو زد و اومد و منو بغل کرد و گفت»
ـ نزن تو اون سر لامسب!بابدبختی حالت خوب شده!بیا منو بزن!
«تو همین موقع پرستار اومد تو اتاق و تا منو اونطوری دید ،یه پرستار دیگه رو هم صدا کرد و سه تایی منو خوابوندن رو تخت و یه آمپول بهم زدن و با اینکه دستامو گرفته بودن هنوز میخواستم خودم روبزنم!کار دیگه ای نمی تونستم بکنم!کم کم دارو بهم اثر کرد و تمام تنم کرخت شد و چشمام بسته شد.»
درود بر تو که سیمایی مردانه داری!
ـ شیرین!!
شیرین ـ خوش آمدی دلاور!
ـ شیرین!شیرین!بیچاره م کردی!این چه کاری بود که با من کردی!
«نشستم و گریه کردم .صورتم رو تو دستام گرفتم و گریه کردم.آروم اومد و کنارم زانو زد و نشست و دست کشید به موهام.سرمو بلند کردم و نگاهش کردم و گفتم»
ـ تو شیرینی یا بهار؟
«خندید و گفت»
ـ من بهارم،من شیرینم،من توام و هزاران کس دیگر!
ـ داری چی میگی؟!من دیگه این حرفارو نمیخوام بشنوم!من بهارم رو میخوام!
«نگاهم کرد و آروم یه قطره اشک از چشماش اومده پائین!»
ـ گریه نکن شیرین!من طاقت دیدن اشک هاتو ندارم.طاقت ناراحتی هیچکدوم تون رو ندارم!من بهارم رو میخوام!یا ترو میخوام یا بهارم رو!
شیرین ـ آگاهم که چه اندوهی در سینه داری.سرافراز گشتی!آزمونی سترک بود!
ـ من این حرفا حالی م نیس شیرین!این بلارو توسرمن آوردی!حالا من بدون بهار یا تو چیکار کنم؟!اصلا چرا این کار رو با من کردی؟!
«هیچی نگفت و نگاهم کرد»
ـ چرا جواب نمیدی؟چرا این بلا باید سرمن بیاد؟!
شیرین ـ از ان رو که مرا رها کنی!از بند!از زنجیرغم!گوش دار!زین پس آوای تیشه فرهاد را نخواهی شنید!روان فرهاد آرام غنوده است!
«گوش کردم.راست می گفت!دیگه صدای تیشه فرهاد نمی اومد!»
ـ یعنی دیگه فرهاد آروم شده؟!
ـ آری.
ـ توام آزاد شدی؟
ـ چنین است.
ـ پس من چی؟منکه حالا اسیر شدم چی؟فکر من نبودی؟!یا تو باید با من بیای،یا بهار،همین!
«تو چشمام نگاه کرد و گریه کرد!»
ـ گریه نکن.همین قدر که بدبختی کشیدم برام بسه!دیگه زیادترش نکن!
«دستم رو گرفت و با خودش برد و رویه سکو نشوند و گفت»
ـ بهار به مهرش پای بند بود و از آزمونی سخت،سرفراز گشت و مرا رها ساخت!بهار من!منم و آزاد و رها!اکنون یارای آسودن دارم!
ـ یعنی هر دوتون میخواین تنهام بذارین؟!
«هیچی نگفت و منم شروع کردم به گریه کردن.دوباره دست به صورتم کشید و گفت»
ـ بی تاب مباش.تو نیر آزمونی پیش روی داری!
ـ دیگه چه ازمایشی از این سخت تر؟
ـ شکیبایی!
ـ من این وسط چیکاره بودم آخه؟!
ـ تو انگیزه ی مهر بودی!
ـ یعنی باید بهار عاشق من میشد تا بتونه عشقش رو ثابت بکنه و جبران کار تو بشه؟
ـ چنین است.
ـ حالا همه چیز تموم شد دیگه؟
«فقط نگاهم کرد.»
ـ الانم بخوابم اومدی که باهام خداحافظی کنی؟
«بازم فقط نگاهم کرد.»
ـ باشه،برو خداحافظ.اما منم دیگه تو اون دنیا کاری ندارم.زود می آم اینجا!
ـ چنین مگوی.اگر مهر من یا بهار در دل داری،باید روانی مردانه داشته باشی!مپسند که باری دیگر مرا در چنگال اندوه ببینی که من بهارم!بهار تو!
«دوباره گریه م گرفت و گفتم»
ـ آخه باید چیکار کنم دیگه تا شماها راحت باشین.
ـ شکیبایی پیشه ساز!
«سرم رو انداختم پائین و هیچی نگفتم.کمی بعد نگاهش کردم و آروم اشک هام رو پاک کردم و بهش گفتم»
ـ می دونی که تو هم شیرینی و هم بهار اما توشوهر داشتی و مال من نیستی.
میشه فقط یه دقیقه بهار خودم روببینم؟
«چشماشو بست وبعد لبخند زد و گفت».
ـ چشمانت ا دمی برهم نه.
«چشمامو بستم و یه لحظه بعد حس کردم که یه دست روصورتم کشیده شد!چشمامو وا کردم!بهار بود!بهار خودم بود!با همون لباسی که دفعه ی آخر تنش بود!تا چشمامو وا کردم،بهم خندید و گفت»
ـ همون چشمایی که جز عشق توش نیس!.
ـ بهار!بهار!بهار من!چرا؟آخه چرا؟!
«گریه امونم نمی داد!با بغض و گریه و هق هق حرف می زدم!»
ـ من بی تو چیکار کنم؟این عادلانه نیس!من نابود شدم بهار!
ـ دوستت دارم آرمین!همیشه دوستت دارم!
ـ چرا اونکار رو کردی ؟چرا پریدی پائین؟!
ـ دلم نمیخواست تو طوری بشی!
ـ چی میگی بهار؟!
ـ میدونم بعدش تو چیکار کردی!همه چیز رو میدونم!تو مرد منی!دوستت دارم آرمین!
ـ من می آم پیشت!مطمئن باش بهار!
ـ نه!نباید اینکار رو بکنی!باید صبر کنی آرمین وگرنه بهم نمی رسیم!گوش می دی چی میگم!
ـ نه!من دیگه هیچی رو گوش نمی دم!
ـ مگه نمیخوای بیایی پیش من؟
ـ چرا!
ـ پس صبر کن.صبر داشته باش.
ـ نمی تونم.
ـ مطمئن باش طوری میشه که می تونی!
ـ چه جوری؟!
ـ خودت بعدا میفهمی!
«فقط نگاهش کردم و گریه کردم و گفتم»
ـ میتونم بغلت کنم؟
ـ من و تو زن و شوهریم هنوز!
«آروم بغلش کردم و همونطور که سرش رو شونه م بود و موهای بلند و قشنگش رو ناز میکردم گفتم»
ـ دوستت دارم بهار. خوشگلم دوستت دارم.زود بود بری!به من میگی صبر کن اما چه جوری ؟چیکار کنم با درد تو؟!بگو اونا کی بودن آخه؟
«سرش رو از روی شونه م بلند کرد و گفت»
ـ اونا هرچی بودن داشتن کار خطرناکی میکردن که حالا دیگه همه چیز تموم شد.
ـ آره.واسه منم همه چیز تموم شد!
ـ این حرفو نزن آرمین م!تو حالا حالاها باید زندگی کنی.
ـ بی تو من زندگی رو نمیخوام!
«دوباره گریه کردم.اروم اشک هامو پاک کرد و خودم شروع کرد به گریه کردن.بهش گفتم»
ـ تو این چیزا رو قبلا می دونستی؟
ـ نه عزیزم!من از هیچی خبر نداشتم.منم مثل تو بودم.
ـ حالا فهمیدم که چه جوری باید به شیرین کمک میکردم!
ـ فقط راهش همین بود.
ـ این چه راهی یه آخه؟!.
ـ انقدر دوستت داشتم که دست از زندگیم بکشم!
ـ منم اونقدر دوستت دارد که همین کارو بکنم!
ـ تو کردی!مگه بخاطر من جونت رو بخطر ننداختی؟!
ـ بازم میکنم!
ـ اگه منو دوست داری و دلت میخواد به موقعش بیای پیش من،نباید کاری بکنی!
ـ میدونی من باید چه بدبختی و زجری رو تحمل کنم؟تو نباشی کی دیگه صدام میکنه؟!
تو نباشی کی دست به صورتم بکشه؟!بعد از تو دیگه دلم رو تو این دنیا به چی خوش کنم؟!
«دوباره دست کشید به صورتم و اشک هامو پاک کرد و گفت»
ـ همیشه و همه وقت پیش تم!هرجا که باشی روح و عشق منم با توئه!
ـ خودت چی؟خودت کجایی؟!!
ـ تو چشم تو!هر وقت خواستی منو ببینی،برو جلو آینه و به چشمات نگاه کن!من تو چشمای توام!
ـ من نمی تونم صبر کنم بهار!آخه چه جوری قربونت برم؟!حداقل دیگه تو گریخ نکن!من بیچاره ی تو شدم،دیگه بیشتر از این زجرم نده قربون اون اشک هات برم!
ـ بخاطرم صبر کن عزیزم.همیشه دوستم داشته باش.تا هر وقت که تو دوستم داشته باشی من زنده م و راحت!فقط صبر داشته باش.بذار منم راحت باشم اینجا!
ـ دوستت دارم بهار خوبم.بهار خوشگلم!صبر میکنم هرچقدر که باشه!
«دوباره بغلم کرد و منم شروع کردم به ناز کردنش و گفتم»
ـ کی میشه که منم بیام پیش تو؟
ـ خیلی زود!زودتر از اونی که فکرش رو بکنی!
«موهاش رو بو کردم و دست کشیدم بهشون.دیگه هیچکدوم چیزی نگفتیم.فقط بغلش کرده بودم و گریه میکردم!اونم گریه میکرد!»
بابک ـ آرمین!آرمین!
«چشمام رو وا کردم!بابک بود!داشت با ترس صدام میکرد!»
بابک ـ ارمین!چته؟!بیدار شو ببینم!
ـ ولم کن بابک!چرا بیدارم کردی؟!آخه چرا اذیتم میکنی؟!
«دوباره چشمامو بستم و اشک ازشون اومد پائین»
بابک ـ بابا تو چرا همچین میکنی؟گریه ت واسه چیه دیگه؟
ـ داشتم خواب شیرین رو می دیدم.
بابک ـ خوابت شیرین بود؟!خوب الحمدالله!
ـ خواب شیرین رو می دیدم!شیرین و بهار!
بابک ـ خواب شیرین و بهار رو می دیدی؟!
ـ ولم کن بابک بذار به درد خودم باشم!
بابک ـ باز میخوای شروع کنی؟!زنگ میزنم پرستار بیادها!
ـ برو گمشو هرکاری دلت میخواد بکن!بهار که رفت انگار من رفتم!
بابک ـ اگه بخوای بازم تقویم تاریخ رو ورق بزنی و زورکی بخوای بهار رو دو ماه بندازی جلو،میذارم و می رم ها!
«چپ چپ نگاهش کردم»
بابک ـ چرا اینجوری نگام میکنی؟!
ـ نمیخواد لاپوشونی کنی!خودم دیگه میدونم که بهار کشته شده!
بابک ـ لااله الاالله!بازم شروع کرد!آخه تو کدوم بهار رو میگی؟فصل بهار رو مگه نمیگی؟!یازده به کله ت یا داری منو دست میندازی!منتظر بهاری واسه چی؟
تو بهار قراره چه خبر بشه که داری هول می زنی واسه ش؟!
ـ داری دلقک بازی در می آری؟
بابک ـ حالا هی دری وری بار ما بکن ها!
ـ تو نمی فهمی کدوم بهار رو میگم و بهار کیه؟!
ـ ارواح خاک مادرم اگه بدونم!.
ـ برو گمشو!
بابک ـ بابا تو مثل آدم که حرف نمی زنی!همه ش بهار بهار میکنی؟
ـ نعش زنم رو چیکار کردی؟!همین جوری بی سرو صدا بردی و خاکش کردی؟تف به تو رفیق!!
بابک ـ نعش زن ترو!!؟مگه تو زن گرفتی؟!زیر گوشمون چه خبرا شده و ماها نفهمیدیم!تو چه جوری زن گرفتی وزنه رو کشتی که ما نفهمیدیم؟!
ـ بابک ،این دفعه بلند شم از این پنجره خودمو میندازم پائین ها
بابک ـ باشه!تو عصبانی نشو!می رم نعش زنت رو از تو قبر در می آرم و دوباره با سلام و صلوات خاکش میکنم!ایندفعه پونصد هزار نفرم واسه مراسم دعوت میکنم!
خوبه!حالات راضی شدی؟!تو فقط آروم باش،تمام اینکارا با من!اصلا بابای من یه مدت مرده شور و قبر کن بوده!کلی تو این کار سابقه داریم!الان میگم دوسه تا آمپول قوی بیارن و بهت بزنن که تا خود بهار خواب باشی!چه زنی م بود خدا بیامرز!چقدر خونه دار بود!بادمجون رو به هشت روش بدون روغن سرخ میکرد!
ـ دهنت رو ببند بابک!با هر چیز شوخی نکن الاغ!
بابک ـ اوهو!چه غیرتی شده؟
ـ خوشم نمی آد با زنم کسی شوخی کنه!
بابک ـ بابا این چرت و پرتا چیه تو میگی؟!تو زنت کجا بوده؟!
«فقط نگاهش کردم و اشک از چشمام اومد پائین و پتو رو کشیدم رو سرم!»
بابک ـ اِاِاِ مرد گنده این کارا چیه میکنی؟خجالت بکش!
«بعد اومد کنار تختم و پتو رو کشید کنار و ماچم کرد و گفت»
ـ خواب دیدی قربونت برم!شوکه شدی!تا فردا امید به خدا خوب میشی.
ـ بابک !بهارم مرد!بخاطر اینکه من کشته نشم از اون بالا خودش رو پرت کرد پائین!بخدا خیلی سخته برام!نمی دونم برم این درد رو به کی بگم!دلم آتیش گرفته بجون تو!
بابک ـ گریه نکن بابا جیگرمو سوزوندی لامسب!داری چی رو میگی آخه؟!بگو ببینم چی شده؟!دیوونه م کردی بخدا!
ـ چه جوری خاکش کردی؟ای بی معرفت رفیق!حداقل صبر میکردی یه نظر دیگه ببینمش این دل وامونده م یه خرده آروم بشه!فکر نکردی چه گلی رو داری میکنی زیر خاک؟!چه جوری دلت اومد آخه؟ترو خدا صورتش همونجور خوشگل بود یا داغون شده بود؟!خونین مالین بود طفل معصوم؟!الهی بمیرم براش!غریب مرد زن خوشگلم!
«دیگه نتونستم چیزی بگم!به هق هق افتادم!بابکم گریه میکرد و فقط نگاهم میکرد!
ـ الان بخوابم اومده بود!اونم غصه دار بود!اما همونجور خوشگل و ماه بود.همون لباس اون شبی م تنش بود!چرا نذاشتی منم بپرم پایین بابک؟!
کاشکی ولم کرده بودی !حالا من تک و تنها چیکار کنم؟فکر کردی داری بهم خوبی میکنی؟بیچاره م کردی بابک!
بابک ـ بابا گریه نکن یه بلا ملایی سرت می آدها!آخه تو چی داری میگی؟
تو زن نداری که!همه اینا خوابه بخدا!شوکه شدی تو!پاشو!پاشو یه چیکه آب بخور تا بهت بگم چی شده!
«اشک هامو پاک کرد و خودشم رفت صورتش رو شست و اومد یه لیوان آب آورد و داد به من خوردم و گفت»
ـ تو اصلا میدونی چی شده و واسه چی آوردیمت اینجا تو بیمارستان؟!
«اروم سرم رو تکون دادم و گفتم:
ـ آره تیر خوردم.اون کثافتا دو تا تیر بهم زدن.
بابک ـ تیر خوردی؟!کی!؟.
ـ همون شب یعنی چی؟!مگه تو خودت اونجا نبودی؟!
بابک ـ کجا نبودی؟!
ـ بالای صخره!
بابک ـ کدوم صخره؟!
ـ همون کوه و صخره هه که دم خونه ی زری خانم بود!راستی زری خانم و رویا کجان؟
بابک ـ رویا تا نیم ساعت پیش اینجا بود اما زری خانم نامی رو دیگه نمی شناسم!
«نگاهش کردم.داشت جدی حرف می زد!گفتم»
ـ بابک جدی هستی یا داری شوخی میکنی و لوس بازی در می آوری؟
بابک ـ بجون خودت اگه شوخی کنم.زری خانم کیه؟
ـ داری دیوونه م میکنی بابک ها!
بابک ـ اول بگو ببینم تو فکر میکنی تیر خوردی و آوردیمت بیمارستان؟!
ـ فکر میکنم یعنی چه؟!ایناها!یکی به پهلوم خورد و یکی به شونه م!اینم جاش!
بابک ـ کوجاش؟!
«دست کشیدم به پهلوم.سالم سالم بود!شونه م هم همینطور!مات بابک رو نگاه کردم!دوباره پیرهن بیمارستان رو تنم بود،کشیدم بالا و تنم رو نگاه کردم هیچی نبود!یه خراش کوچیکی رو تنم نبود!!
ـ بخدا بابک من تیر خوردم!!
بابک ـ آرمین جون تمام اینا رو تو خواب دیدی!
ـ پس واسه چی منو آوردین اینجا؟!
بابک ـ اون شب که با رویا از خونه ی استادش برمی گشتیم تا اومدیم تو خیابون و خواستیم سوار ماشین بشیم،یه ماشین با سرعت اومد و یه دفعه منحرف شد و پیچید طرف تو.خدا رحم کرد که اون هم ترمز گرفت و هم در ماشین ما وا بود!
اول خورد به در ماشین و سرعتش گرفته شد و بعد زد به تو!توام بی هوش شدی و رسوندیمت بیمارستان!فکر میکردیم ضربه مغزی شدی!
«فقط نگاهش کردم!گیج و منگ نگاهش کردم!»
بابک ـ حالایادت اومد جریان او شب رو؟همون شب که قرار شد عکس پیرزنه،شاگرد اول کلاس رویا اینارو بفرستم واسه بابام که شاید با هم جورشن و عروسی کنن!یادت نیس؟!
«دیگه هیچی نگفتم!یعنی چی می تونستم بگم؟!فقط گیج و مات،بابک رو نگاه میکردم!»
«فرداش از بیمارستان مرخصم کردن.با بابک و عمه م و فرزاد خان و مهتاب و مریم ،رفتیم خونه ما.اونا دو ساعتی اونجا بودن و بعد رفتن.وقتی با بابک تنها شدیم ،نشوندمش و تمام جریان رو براش تعریف کردم.همه رو گفتم اما حتی خوابام رو یادش نبود!
حتی وقتی بهش گفتم که شیرین به خوابم می اومده باور نکرد و گفت که یه مدت در اثر درس خوندن زیاد،یه خرده کسل شده بودم و خوابم بد شده بود.بعد رفتیم پیش یه دکتر و بهم دوا داده و بعدش خوب شدم!بعد از اون وقتی با رویام حرف زدم اونم چیزی از این جریان نمی دونست!برام خیلی سخت بود!اگه حداقل بابک این چیزا یادش بود بازم برام یه مسکن بود!همون که می تونستم باهاش حرف بزنم و شریک خاطراتم باشه کمی آروم می شدم!تازه فهمیدم که وقتی بهار گفت یه جوری میشه که می تونم غم دوری ش رو تحمل کنم منظورش چی بود!!
این درد مثل خوره داشت جسم و.روانم رو میخورد!پس فرداش دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و لباس پوشیدم و اومدم که ازخونه برم بیرون،بابک جلومو گرفت»
بابک ـ کجا؟
ـ کار دارم بیرون.
بابک ـ کجا کار داری؟
ـ ول کن بابک.کار دارم دیگه!
بابک ـ آخه کجا؟
ـ میخوام برم حداقل یه چیزی رو بخودم ثابت کنم!میخوام برم به اونمعبد !
بابک ـ اون تیکه چرم رو که گفتی،پیدا نکردیم درسته؟پس بقیه ی چیزام فقط یه خواب بوده.
ـ خوابم که بوده باشه،باید برم.
بابک ـ باشه.با هم می ریم.اما اگه اینجاهایی که گفتی وجود خارجی نداشت از این حرفات درست ور میداری؟
ـ آره اماباید الان برم.
«دوتایی سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.سه ربع بعد رسیدیم همونجا و پیاده شدیم.دقیقا مثل همونجایی بود که یه بار رفته بودیم!»
ـ دیدی بابک خان؟!منکه تا حالا اینجا نیومده بودم؟!حالا باور کردی؟!
«بابک خودشم گیج شده بود.رفتم پائین و تو محوطه ی جلوی معبد واستادیم و بابک گفت»
ـ واله چی بگم؟!آدم شاخ در میآره از این داستان!
ـ بیا بریم جلو معبد.شاید اونجا یکی باشه که خبری چیزی داشته باشه!
«دوتایی رفتیم جلو معبد و از پله ها رفتیم بالا.یه معبد قدیمی بود مال صد ،صد وبیست سی سال پیش توش چند تا خونه بدوش زندگی میکردن.وقتی ازشون پرسیدیم که اینجا مراسمی چیزی برپا میشه گفتن که اونا حدود یکساله که اونجا زندگی میکنن اما تو اون مدت هیچ مراسمی نبوده!
خلاصه دوباره سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.دیگه بابکم نه و نو تو کار نمی آورد.اونم مثل من دلش میخواست همه چیز روشن بشه.
حدود یه ساعت و ربع بعد رسیدیم اون ور شهر و نزدیک خونه ی زری خانم!دل تو دلم نبود که اون خونه وجود خارجی داره یانه!وقتی از آخرین پیچ جاده رد شدیم چشمم افتاد به اون خونه!یه فریاد کشیدم و گفتم»
ـ خودشه بابک!خودشه!برو جلو!
«بابک رفت جلو خونه و واستاد.پیاده شدیم.زنگ زدیم،اما هیچکس توخونه نبود!»
بابک ـ حالا چیکار کنیم؟
ـ اون تخته سنگ رو می بینی؟همونه که رفته بودی روش و داشتی واسه راینا یه گردنبند از گل درست میکردی!
«مات نگاهم میکرد»
ـ بیا بریم .باید بریم بالای اون صخره!
بابک ـ آخه اگه چیزی م بوده باشه.حالا که دیگه اون بالا خبری نیس!
ـ باشه بیا بریم تا بهت بگم!
«قلبم گرومپ گرومپ می زد!هر قدم که ور میداشتم،دلم از حلقم می خواست بیاد بیرون!همه ش می ترسیدم اون بالا که برسیم چشمم بیفته به اون ور صخرع،پائین کنار آب و نعش بهارم رو ببینم!اگه اینطوری میشد دیگه نمی تونستم خودم رو نگه دارم و حتما می پریدم پائین!
تند تند می رفتیم بالا و آروم گریه می کردم.بابک بغل به بغل من حرکت میکرد.انگار اونم ترس تو دلش بود!می ترسید شاید اون بالا یه کاری بکنم!
بالاخره رسیدیم!برام خیلی سخت بود که از اون بالا طرف ساحل رو نگاه کنم!همونجایی که بهار پریده بود!اما باید اینکار رو میکردم!تمام نیروم رو جمع کردم و رفتم بالای بالا.بابک محکم مچ دستم و بازوم رو گرفته بود!یه آن دولا شدم و اونطرف رو نگاه کردم!هیچی نبود!بابک یه نفس بلند کشید و گفت»
ـ دیدی حالا چیزی اونجا نیس؟!
«برگشتم عقب.همونجایی که بهار قبل از پریدن واستاده بود.نمی دونستم حالا دیگه باید چیکار کنم؟!نشستم زمین که یه چیزی جلو چشمم برق زد!یه انگشتر بود !انگشتری که بهار برام خریده بود!
ـ بابک!بابک!ببین!انگشتر منه!همون که بهار برام خریده بود!
ببین بخدا خودشه!اینو بهارم برام اینجا گذاشته که زیادی غصه نخورم!بخدا این نشونه شه!اینو اینجا گذاشته که منتظرش بمونم!دیدی حالابابک که دروغ نمی گم؟!
«انگشتر رو ورداشتم و ماچش کردم و دستم کردم!دیگه زانوهام حس نداشت که بلند شم،همونجا نشستم به گریه کردن!بابک مات شده بود!یه دقیقه به من و یه دقیقه به دور و ورش نگاه میکرد!اونم نشست پیش من!
پس بهارم راست می گفت که همیشه و همه وقت کنار منه!»



«وسالهاست که دیوانه ای بی ازار،
هر روز عصر،
بر روی نیمکت پارکی کنار گل های رز
می نشیند و با چشمان بسته
در انتظار صدایی است ،
تا او را بخویش بخواند.»
پایان