بامداد خمار قسمت چهارم
![]()
پنجشنبه در خانۀ نزهت برو بیا بود. غروب آن روز نصیر خان چند نفری از
دوستان خود را دعوت کرده بود. مهمانی مردانه بود و نزهت می خواست سنگ تمام
بگذارد. انگار که می خواست شکوه و جلال داماد فعلی را به رخ داماد آتی
بکشد. باید پشت در پنهان می شدیم و از درز در او را می دیدیم. شمشیرم را از
رو بسته بودم تا ایرادی از او بگیرم و پیراهن عثمان کنم.
خیلی وقت ها پیش می آمد که خواستگار دختری پیر از آب در بیاید. از بد شانسی
من این یکی پر نبد. می دانستم خیلی سن داشته باشد، بیست و هشت یا بیست و
نه سال است. پس حتماً چاق است، یا کچل. الهی کچل باشد. یا لوس و ننر. عزیز
کردۀ بی جهت که احتمال این آخری از همه بیشتر بود. شاید بد ادا و بی ادب
باشد. شاید به خاطر پسر عطاالدوله بدون به خاطر مادر شاهزاده داشتن نه درسی
خوانده و نه هنری داشته باشد. الهی از هر ده تا حرفی که می زند نه حرفش
چرت و پرت باشد. می دانستم هر یک از این ها را که بهانه کنم آقا جنم ی برو
برگرد قبل می کند. به خصوص که بیوه مرد هم هست و یک بچه دارد. آخر آقا جانم
مرد فهمیده ای بود. دختر برایش جنس پنجل نبود که بخواهد آبش کند.
بدنم مثل بید می لرزید. نزهت خنده کنان گفت:
- چه مرگت است دختر؟ و که نمی خواهی توی اتاق بروی. اگر این طور بلرزی یک دفعه می وری به در و وسط اتاق ولو می شوی ها!
- وای، تو را به خدا آبجی مرا نترسان.
آرام و قرار نداشتم. فکر نمی کردم تا به حال هیچ عروسی در دنیا پیدا شده
باشد که به اندازۀ من آرزو داشته باشد داماد ناجور و عوضی از آب در بیابد.
شاید خود خدا هم تعجّب می کرد که می دید این بندۀ پانزده سالۀ ناز پروردۀ
ثروتمند و ناشکرش دقیقه به دقیقه، تا دور و برش خلوت می شود، به درگاهش
التماس می کند. «ای خدا، الهی لوچ باشد»، «خدایا، الهی کچل باشد»، «خدا
جون، کاری کن که لکنت داشته باشد.»، «ده تا شمع نذر می کنم که یک پایش لنگ
باشد.»
ولی وقتی که دم غروب مهمان ها از راه رسیدند و به اتاق پذیرایی رفتند، تمام
نذر و نیازهای من به هدر رفت. نه تنها آه از نهاد من که لرزان پشت در اتاق
قوز کرده بودم به دقّت درون آن را زیر نظر داشتم بر آمد، بلکه نزهت نیز
ناچار به تحسین شد. از بخت بد من خواستگارم جوانی آراسته، تربیت شده و خوش
لباس بود و در آن لباس های شیک و خوش دوخت فرنگی بسیار آقا و خوش قیافه به
نظر می رسید. دویدم توی حیاط خلوت و رو به آسمان گله کردم. «خدا جون، دستت
درد نکند!»
هر دختر دیگری به جای من بود، یا اگر من همان دختر یک ماه پیش بودم، اگر
کمی عقل در سرم داشتم، معطل نمی کردم. فوراً بله را می گفتم و خدا خدا می
کردم که او پشیمان نشود. ولی چه کنم که او یک ماه دیر آمده بود. می فهمیدم
که دارم سقوط می کنم. دارم از دست می روم. از دست رفته بودم ولی چاره ای
نبود. دیگر قادر نبودم جلوی خودم را بگیرم.
نزهت آهسته صدایم زد:
- کجا رفتی؟ پس بیا تماشا کن دیگر!
نصیر خان با اصرار، برای این که ما بتوانیم او را بهتر ببینیم، یک صندلی
بالای اتاق مقابل در ورودی که ما پشت آن ایستاده بودیم گذاشت و داماد
بیچاره را وادار کرد روی آن بنشیند.
مرتب می گفت:
- اینجا بفرمایید، نه، این جا راحت تر است. بالا و پایین که ندارد ...
نزهت آهسته پنجه به صورت کشید و گفت:
- خاک بر سرم، پایه آن صندلی لق است. الان داماد می افتد.
و هیکل سنگینش از فرط خنده فرو خورده ای که عارض شده بود می لرزید. من هم
آهسته می خندیدم. تو را به خدا نخند نزهت، متوجه می شوند. نزهت بریده بریده
از میان حمله خنده آهسته می گفت:
- تو تماشا کن ... به من چه کار داری؟
از نوک کفشهای فرنگی نو و براق و گتردار او شروع کردم تا سر زانوهایش
رسیدم. یک بری روی صندلی لم داده بود. آرنج دست چپ را روی دسته صندلی تکیه
داده و مچ پای چپ را بر زانوی راست انداخته بود. دست راستش روی مچ پای چپ
قرار داشت. بدون شک از علت مهمانی امشب بو برده بود. ولی اصلا خجالت زده و
شرمگین به نظر نمی رسید. آیا او هم عاشق بود؟ او را هم به زور به این جا
کشیده بودند؟ نگاهم تا روی سینه اش، جلیقه اش و پیراهن سفید و زنجیر طلای
ساعتش بالا آمد و ناتوان از صعود بیشتر روی دست های او فرو افتاد. دلم می
خواست آن ها را ببینم. دست هایش چه طور بودند؟ مثل دست های رحیم نجار سر
گذرمان بود یا نه؟ البته که نبودند. این دستها تمیز و نرم بودند. کار نکرده
بودند. البته چندان سفیدتر از دست های او نبودند. روی مفاصل و انتها و پشت
دست ها موهای تیره اندکی روییده بود. دست های زیبایی بودند ولی به درد
مجسمه سازها می خوردند. به نظر من اصلا مردانه نبودند. دست های جوان
نازپرورده مطمئن به خود بود. دست های آدمهایی که عادت دارند همیشه برنده
باشند. دست هایی که به من می گفتند:
- مرا ببین، صاحبم را ببین، آقا جان، مرا ببین. خواهر و مادرم را هم که
دیده ای. با آن کالسکه، دایه و خدم و حشم. آرزو نمی کنی تو را بپسندم؟ نمی
ترسی از دستت بروم؟
ولی من هم دست کمی از او نداشتم. زیر بار زور نمی رفتم. من آنچه را می
خواستم پیدا کرده بودم. پس چرا بترسم؟ چرا به صورتش نگاه نکنم؟ چشم ها را
بالا بردم و تا حدی که شکاف در اجازه می داد، به چهره اش خیره شدم. راستی
زیبا بود. چشم و ابرویش که حرف نداشت. بی برو برگرد به طایفه مادریش رفته
بود. لب ها کوچک و برجسته و سرخ. بینی عقابی. سیبیل نازک. حرف زدن محکم و
آمرانه ... ولی، ولی. به خودم می گفتم پس بگو دیگر چه مرگت است؟ بهتر از
این چه می خواهی؟ نه. آخر بوی ادکلن می دهد. دلم را اصلا نگرفت. هیچ نمک
ندارد. همان به درد دختر عمو جانش می خورد ...
بدن نزهت به در خورد و در اندکی لرزید. فورا آن چشمان سیاه متوجه در شدند.
کمی مکث کرد. انگار صاف توی چشم من نگاه می کرد. بعد لبخند زد و به شوهر
خواهرم گفت:
- بیرون باد می آید؟
- نخیر، چه طور مگر؟
- هیچ، دیدم در تکان خورد ...
شوهر خواهرم رو به در کرد و چنان چشم غره ای رفت که من و نزهت بی اراده یک قدم عقب نشستیم و در همان حال گفت:
- نخیر، شاید گربه است.
پسر شاهزاده خانم با شوخ طبعی گفت:
- مثل این که گربه بازیگوشی هم هست.
نزهت گفت:
- وای، چه با نمک است!
هر چه بیشتر محاسن او نمایان می شد، من عصبی تر می شدم. به خودم گفتم دارد
بلبل زبانی می کند. فکر می کند از پشت در او را پسندیده ام و یک دل نه صد
دل عاشقش شده ام. در دلم به ریشش می خندیدم. از در کنار آمدم. نزهت هم آمد.
دوباره گفت:
- خیلی با نمک است نه؟ از آن تو دل بروهاست.
با غیظ گفتم:
- خیلی بد چشم است. آن قدر پروست که از پشت در هم خوش ادایی می کند. خیلی هم از خود راضی تشریف دارند!
نزهت گفت:
- والله، مثل این که تو دنبال بهانه می گردی. مگر چه عیبی دارد؟ آدم حظ می کند به سر و ریختش نگاه کند.
بهتر بود فعلا کوتاه بیایم.
آن ها رفتند و تازه قصه شروع شد. توی خانه مادرم دایه جانم را به سراغم فرستاد:
- خوب محبوب جان، ننه دیدی آقا جانت برای تو لقمه نامناسب نمی گیرد؟ حالا چه بگویم؟ بگویم پسندیده ای؟
- نه.
آخر به دایه جان چه می توتنستم بگویم؟ دایه ام خنده کنان گفت:
- خوب دیگر، این هم حساب ناز کردن. حالا دیگر لوس نشو. بگو به خانم جانت چه بگویم؟
- وا دایه جان، مگر یک حرف را چند دفعه می زنند؟ گفتم بگو نه.
دایه با دست به سر خود زد:
- اوا، خاک بر سرم کنند دختر، چی چی را بگویم نه! مگر تو دیوانه شده ای؟ خانم جانت پس می افتد.
- مگر خانم جان می خواهد شوهر کند؟
دایه یکّه خورد. برّو برّ به من نگاه کرد و گفت:
- عجب چشم سفید شده ای دختر! من که جرئت نمی کنم. خودت برو بگو. آخر مگر این جوان چه عیبی دارد؟
- هیچی. هیچ عیبی ندارد. خدا به مادرش ببخشد.
باز دایه گفت:
- جوان نیست که هست ... مقبول نیست که هست. ماشاالله پنجۀ آفتاب ... مالدار نیست که هست ...
- چیه، چه خبره دایه خانم، نظق می کنی؟ ببینم، موضوع چیه محبوبه؟
مادرم بی خیال و سر خوش وارد شد.
- هیچی.
مادرم رو به دایه جانم کرد:
- خوب، چه می گوید، چه جوابی بدهیم؟
به جای دایه من با لحنی جدی گفتم:
- بگویید محبوبه گفت نه.
چشمهای مادرم همچنان که متوجّه دایه بود، گرد و گشاد شدند و بعد آرام آرام رو به من کرد و پرسید:
- چی؟ ... بگوییم ... تو چی گفتی ...؟
- بگویید من گفتم نه.
- دیوانه شده ای دختر؟
- نه، دیوانه نشده ام. ولی این مرد را نمی خواهم.
مادرم با لحنی مادرانه و پند دهنده گفت:
- لگد به بخت خودت نزن محبوبه. چرا ادا در می آوری؟
انگار یک نفر دیگر این جمله را به جای من ادا کرد.خودم هم از شنیدن آن از
دهان خودم به تعجّب افتادم. در آن دوران بود و نبود یک بچۀ کوچک، به قول
خود شاهزاده خانم یک الف بچه در خانۀ مادر بزرگی چون شاهزاده خانم و پدر
بزرگی چون عطاالدوله مشکلی نبود که بتواند مانع ازدواج دختری با چنین
خواستگار نازنینی بشد. ولی من گفتم نه و نه و نه و دو پایم را در یک کفش
کردم. هر چه هیاهو و قیل و قال بیشتر می شد، هرچه پند و اندرز بیشتری داده
می شد، عزم من برای رد کردن او راسخ تر می گردید. آخر کار پدرم با متانت
همیشگی خود پا در میانی کرد:
- به محبوب بگویید حیف است. خوب فکرهایش را بکند. ولی اگر هم نمی خواهد،
این همه اصرار نکنید. با همۀ بچگی حق دارد. زندگی با بچۀ هوو آسان نیست.
حالا چه توی یک خانه باشد چه نباشد. خودش می داند. بگذارید خودش تصمیم
بگیرد. بعداً نگوید شما کردید.
آب ها از آسیاب افتاد. آسوده شدم. نفسی به راحت کشیدم.
در امتداد نگاه تو