رمان بامداد خمار قسمت پانزدهم
![]()

بچه طفل معصوم می زد زیر گریه. مادرشوهرم چشم ها را در کاسه می چرخاند و با رنجش می گفت:
- وا؟ چه اداها؟ تا بچه به طرفش می رود او را می چزاند. اشکش را در می آورد. بیا ننه، بیا بغل خودم.
بچه قهر می کرد و می رفت بغل او. رحیم با خونسردی به مادرش می گفت:
- خوبه دیگر. تو هم روغن داغش را زیاد نکن.
و خطاب به پسرم ادامه می داد:
- خوب، این دلش می خواهد بگویی خانم جان. تو بگو خانم جان و خلاصمان کن. هی ننه ننه می کنی، تخم سگ!
حکایت غریبی بود. خون می خوردم و دم برنمی آوردم. چه کسی باید این بچه را
ادب کند؟ چه کسی باید این مادر و پسر را ادب کند؟ کوشش های من فایده نداشت.
همان قدر که من از رفتار آن ها تعجب می کردم، آن ها هم از ایرادهای من
حیرتزده می شدند. زبان یکدیگر را نمی فهمیدیم.
شبی رحیم به مادرش گفت:
- ننه، دلم هوای کله پاچه کرده. فردا بخوریم؟
مادرش ذوق زده گفت:
- آره ننه. پول بده برایت بگیرم.
گفتم:
- وای خانم چه کار مشکلی است! تمیز کردنش که خیلی سخت است. ول کنید.
رحیم با لحنی جاهلانه که نمی فهمیدم چرا روز به روز غلیظ و شدیدتر می شد گفت:
- زکی. ننه ام که خودش نمی پزد. صبح می رود از بازار می خرد.
روز بعد، روز تعطیل بود. رحیم ساعت نه بیدار شد. مادرشوهرم قبلا صبح زود
رفته و کله پاچه را نمی دانم از کجا خریده بود و آن را در مطبخ روی زغال
گرم نگه داشته بود. از جا برخاستم و دو قاب چینی از ظروف جهیزیه ام
برداشتم. به سوی آشپزخانه می رفتم که دیدم مادر رحیم کله پاچه را در سینی
مسی دمر کرده و آن را هن هن کنان از پله ها بالا آورد و روی سفره کنار نان
سنگک و ترشی گذاشت. ظرف در دست ماتم برد. گفتم:
- خانم، من تازه داشتم قاب ها را می آوردم. چرا توی سینی کشیدید؟ ظرف ها که هست!
رحیم چنان با ولع می خورد که اصلا حرف های مرا نمی شنید. مادرش هم دست کمی از او نداشت. خنده کنان پسرم را کنار خودش نشاند و گفت:
- الماس جان، بیا کله پاچه بخور جان بگیری. بببین چه خوشمزه است!
یک لقمه کوچک درست کرد و به دهان او نهاد. بچه گریه کرد و دست او را پس زد. مادرشوهرم لقمه را به دهان خود گذاشت و گفت:
- نخور، بهتر. خودم می خورم.
آرام نشستم و پسرم را در آغوش گرفتم. دست و صورتش را پاک کردم. شوهرم گفت:
- تو نمی خوری محبوب؟
- نه میل ندارم.
خندید:
- چه بهتر، خودم می خورم.
از طرز رفتار آن ها دلزده بودم. وقتش رسیده بود حرفی را که مدت ها سر زبانم
بود بیرون بریزم. دیگر گفت و گو و به گوشه و کنایه کافیست. باید مسئله حل
شود. گفتم:
- رحیم جان بالاخره چه تصمیمی گرفته ای؟
با تعجب در حالی که لقمه ای را به دهان می نهاد پرسید:
- چه تصمیمی؟ راجع به چی؟
پرسیدم:
- مگر وضع کارت خوب نیست؟ از دکانت راضی نیستی؟
- چرا، چه طور مگر؟
- خوب، قرار شاگرد بگیری. قرار بود بروی توی نظام. نمی خواهی بروی یک سر و گوشی آب بدهی؟
در حالی که لقمه را با ولع می جوید گفت:
- اوهوم، می روم. یک روزی می روم.
مادرش پوزخند تمسخرآمیزی زد. پافشاری کردم:
- آن روز کی است رحیم؟ هر کاری وقتی دارد. تا جوان هستی باید بروی. می گویند درس خواندن دارد. خوب، پس چرا زودتر نمی جنبی؟
رحیم گفت:
- می گذاری یک لقمه بخوریم یا می خواهی زهرمارمان کنی محبوبه؟
مادرش سیر از جا برخاست و پشت بساط چای نشست و با دست چرب چای ریخت و برای این که موضوع را عوض کند گفت:
- ول کن محبوبه جان. کله پاچه که نخوردی. بیا اقلا چای بخور.
با غیظ گفتم:
- نمی خواهم.
از جا بلند شدم. به اتاق خواب خودمان رفتم و در بین دو اتاق را محکم به هم
زدم. صدای مادرشوهرم را شنیدم که با لحنی مظلوم، ولی با صدایی که من هم
بشنوم گفت:
- وا! این چشه؟ چرا همچین می کند؟
رحیم گفت:
- ولش کن ننه. چای بریز. لابد دلش از جای دیگر پر است.
صدای هورت کشیدن چای را می شنیدم. مادرشوهرم گفت:
- دلش از جای دیگر پر است سر من خالی می کند؟
صدای مادرشوهرم حالت پچ پچ به خود گرفت. باز داشت زیر گوش رحیم می خواند و او را پر می کرد.
ناگهان در اتاق به شدت باز شد و یک لنگه آن محکم به دیوار خورد. مادرش را
دیدم که کنار پسرم ساکت بغل سماور نشسته و برق پیروزی در چشمانش می درخشید.
رحیم پیراهن سفید و شلوار و جلیقه به تن داشت. می خواست پس از صبحانه
بیرون برود. کجا؟
نمی دانستم. کت او به میخی بر دیوار اتاق آویخته بود. ابتدا فکر کردم آمده
تا آن کت را بردارد. مثل همیشه دکمه های یقه و آستین هایش باز بود.
نگاهی به کت و نگاهی به او کردم. کنار پنجره ایستاده بودم. با لحنی خشمگین پرسید:
- تو چته؟
به آرامی چرخیدم. دست ها را به سینه زدم و به او نگاه کردم. دست های چرب، یقه گشوده، نامرتب، با موهای آشفته و غضبناک. ساکت بودم.
- چرا چیزی نخوردی؟
- دلم نخواست.
- دلت نخواست یا عارت آمد؟ این اداها چیست که از خودت در می آوری؟ ما نباید بفهمیم؟
گفتم:
- نمی فهمی؟ نمی فهمی که من خسته شدم؟ که این زندگی نیست؟ که زندگی فقط کله
پاچه خوردن و خوابیدن نیست؟ که عمرت به باد می رود و باز تنبلی می کنی؟
نمی خواهی یک کار درست و حسابی بگیری؟ به فکر این بچه نیستی؟ کی باید او را
تربیت کند؟ به همین زندگی حقیرانه راضی هستی؟ ....
با دست به اتاق و حیاط اشاره کردم.
دست راست را به چهارچوب در گرفت. پیش خودم گفتم الان در چرب می شود. نعره زد:
- چرا نمی گذاری آدم توی خانه خودش راحت باشد؟ چه از جانم می خواهی؟ چرا
بهانه می گیری؟ بچه یک ساله ادب می خواهد؟ معلم می خواهد؟ من که نمی فهمم
تو چه می گویی. درست حرف بزن ببینم ته دلت چیست؟ من همینم که هستم، مگر از
اول ندیدی! من که دنبالت نیامده بودم، آمده بودم؟ آمدی. دیدی. پسندیدی.
پسرم از وحشت فریادهای او به گریه افتاده بود. رحیم با دست به سینه لخت خود زد:
- تو زن من شدی، من، رحیم نجار. چه از جانم می خواهی؟ اول همه چیزم خوب
بود. یقه بازم، دست زبرم، موی آشفته ام، لباده ام، قبایم، گیوه ام. حالا چه
طور شد که یک دفعه همه چیزم اخ شد؟ من همان نبودم که:
« حال دل با تو گفتنم هوس است؟ »
ادای مرا در می آورد. صدای خنده هرزه مادرش از اتاق دیگر بلند شد. سر کیف می خندید. گفتم:
- رحیم، رحیم، می فهمی چه می گویی؟ بس کن!
باز فریاد زد:
- حالا چپ می روم، راست می آیم دستور می دهی. رحیم جان این را بمال به
دستتت چرب بشود. نرم بشود. رحیم جان دکمه یقه ات را ببند، سینه ات پیداست،
خوب نیست. رحیم جان زلفت را شانه کن زیر کلاه بماند. موهایت را کوتاه کن.
توی قاب غذا بخور. پاشنه ارسی هایت را ور بکش. دکمه کتت را ببند. این کار
را بکن. آن کار را نکن. فقط مانده یک دست هم بزکم کنی.
روزی ده دفعه به گوشه و کنایه می پرسی نظام نمی روی؟ پس کی می روی؟ پس چه
طور شد؟ مگر روزی که من تو را دیدم نظامی بودم. کی به تو گفتم توی نظام می
روم؟
با خشم گفتم:
- نگفتی؟ پشت دیوار باغ نگفتی؟
- خوب، تو پشت دیوار باغ خر مرا گرفته بودی که می روی توی نظام یا نه؟ من هم برای دلخوشی تو یک غلطی کردم و بدهکار شدم ....
با غضب فریاد زدم:
- روزی که خانم دست بند و گوشواره سر عقد مرا از دست و گوشم در آوردند نگفتی می روم نظام؟ نگفتی بهترش را برایت می خرم؟
مادرشوهرم از آن اتاق فریاد زد:
- د ، پس بگو خانم دلشان هوای طلا و جواهر کرده. پای مرا چرا به میان می
کشید؟ دیواری از دیوار من کوتاه تر پیدا نکردی؟ چشمت به این یک جفت گوشواره
....
رحیم حرف او را قطع کرد:
- حالا سرکوفتم می زنی؟ باید از دیوار مردم بالا برای تو طلا بخرم؟ مگر توی
نظام النگو و گوشواره طلا خیرات می کنند؟ خسته ام کردی، ذله شدم. من دستم
را چرب نمی کنم. پسر عمو جانت باید دستش را چرب کند. من که نان زحمت نکشیده
نمی خورم که دستم را چرب کنم! چرب هم بکنم فردا باز همین آش است و همین
کاسه. ببین محبوبه، حرف آخرم را بزنم. من نظام برو نیستم. خانه خاله که
نیست؟ درس خواندن دارد. دود چراغ خوردن دارد. خرج دارد ....
گفتم:
- خرجش را آقا جانم می دهد.
- این قدر پول آقا جانت را به رخ من نکش. من همینم که هستم. بهتر از این هم
نمی شوم. زن گرفته ام، شوهر که نکرده ام! می خواهی بخواه، نمی خواهی
نخواه.
باز رگ گردنش مثل قداره کش ها متورم شده بود و از زیر پوست تیره او جلوه
نامطبوعی داشت. موهایش به طرزی ترسناک و وحشی بر چهره اش ریخته بود. دندان
های سفیدش سبعانه بر یکدیگر فشرده می شد. دست ها زمخت، مثل انسان های
ابتدایی. در سراپایش ذره ای متانت نبود. تمام مقدسات مرا، آنچه را برایم
عزیز بود، به رخم کشیده و به مسخره گرفته بود. گفتم:
- بس است دیگر، برو. نعره نکش. خودت را بیشتر از این از چشمم نینداز.
مادرش موذیانه گفت:
- رحیم جان این قدر حرص نخور مادر. تو که این غذا زهرمارت شد. حالا محبوبه یک چیزی گفت، شما ببخشید. خودش پشیمان شده.
رو به در اتاق ایستادم و گفتم:
- خیال می کنید نمی شنیدم که چه طور زیر گوشش ورد می خواندید؟ حالا که کار
به این جا کشیده، خیالتان راحت شد؟ همه این بساط زیر سر شماست.
ناگهان صدایش را بلند کرد و محکم به سر خود کوبید:
- خاک بر سر من که این جا کلفتی می کنم و هزار جور حرف مفت می شنوم و جیکم
در نمی آید. زیر سر من است؟ نه جانم، زیر سر من نیست، دیگر کبکت خروس نمی
خواند. دیگر سیر شده ای. نگذار دهان من باز شودها!
رحیم آمرانه گفت:
- ننه تو صدایت را ببر!
- آره خفه می شوم. این هم مزد دستم. بر پدر من لعنت اگر دیگر این جا بمانم.
بچه را که گریه می کرد در آغوش گرفتم. مثل بید می لرزیدم. مادرشوهرم دوان
دوان رفت و بقچه لباس هایش را بست و چادر بر سرش انداخت. لبه چادرش بر زمین
کشیده می شد. شیون کنان در را به هم کوبید و رفت. رحیم رو به من کرد:
- حالا خیالت راحت شد؟ همین را می خواستی؟ بفرما!
رفت و کنار بساط صبحانه نشست. سگرمه هایش درهم بود. بعد از چند دقیقه از جا
بلند شد. با لگد قندانی را که سر راهش قرار داشت به کناری انداخت. آمد توی
اتاقی که من بودم. کتش را از میخ برداشت. پول ها را از سر طاقچه چنگ زد و
رفت.
بغضم ترکید. اشکریزان دست و روی بچه ام را شستم. لباسی را که دلم می خواست
به تنش کردم. در حالی که زانوانم قدرت نداشتند، ظرف کله پاچه لعنتی 1را
بردم و خالی کردم. اتاق را تمیز کردم. بچه ام را در آغوش گرفتم و در حالی
که او را می بوسیدم و نوازش می کردم خواباندم. ظرف ها را شستم. خانه مثل
دسته گل شده بود. بعدازظهر بچه ام بیدار شد. با او بازی کردم. تمرین حرف
زدن کردم. بغلش کردم بردم کمی در کوچه گرداندم. باز به خانه برگشتم. رحیم
نیامده بود. شام پسرم را دادم و او را خواباندم. باز هم رحیم نیامد. یک
ساعت شماطه ای خریده بودم. بالای سرم توی طاقچه بود. ساعت دو صبح بود که
آمد. روی پا بند نبود. در اتاق خواب را بستم. آمد پشت در:
- محبوب، بیا آشتی کنیم.
جواب ندادم. با لگد به در کوبید. گفتم:
- سر و صدا نکن. بچه خوابیده.
- به گور پدرش که خوابیده.
- دست بردار رحیم.
پشت در افتاد. با لحن بی حال و کشداری گفت:
- محبوب جان، در را باز کن.
و همان جا خوابش برد.
سه چهر روز قهر بودیم. با او حرف نمی زدم. ولی خوشحال بودم که مادرش رفته و
امیدوار بودم باز نگردد. شب چهارم رحیم به خانه آمد. باز معلوم بود که
نوشیده. از این کارش دیگر بیشتر از سایر چیزها عذاب می کشیدم. بچه ام خواب
بود و من نشسته بودم و گلدوزی می کردم. بی هیچ حرفی وسایل خطاطی اش را آورد
و کنار من نشست. زیر چشمی نگاهش می کردم. بی مقدمه پرسید:
- چه بنویسم؟
جوابش را ندادم.
- لوس نشو دیگر. بگو چه بنویسم؟
- چه می دانم؟! هر چه دلت می خواهد.
- دل من تو را می خواهد.
برداشت و نوشت:
- محبوبه، محبوبه، محبوبه.
بدون آن که بخواهم، لبخند بر لبم نشست و نگاه سرزنش آمیزم نرم شد.
دوباره نگاه چشمان پر نفوذش در زیر نور چراغ گردسوز قدرت اراده را از من
گرفت. لبخند شیطنت آمیزش مرا از خود بی خود کرده بود. دست به سویم دراز کرد
و گفت:
- محبوب!
و باز من با سر به سویش رفتم.
*****
- محبوب جان، باید بروم دنباتل مادرم.
باز دلم گرفت و گفتم:
- خوب، خودشان خواستند بروند.
- کجا برود؟ جایی که ندارد برود. حتما رفته ورامین خانه پسر خاله. یک روز،
دو روز، سه روز مهمان می شوند. همیشه که نمی شود آن جا بماند. باید بروم
بیارمش.
ساکت ماندم. در کنارم نشست و گفت:
- ناراحت می شوی؟
وقتی در کنار او بودم از هیچ چیز ناراحت نمی شدم. وقتی که مهربان بود.
- نه، چه ناراحتی؟ برو بیاورشان.
دوباره پای آن زن به خانه ما باز شد. به خودم می گفتم، خوب تقصیر از خودم
بود. نگذاشتم غذای راحت از گلویشان پایین برود. بی خود بهانه گیری می کردم.
رحیم راست می گفت، پول پدرم را به رخش کشیدم. راست می گوید، مردی گفتند،
زنی گفتند. او را جلوی مادرش خیلی سبک کردم.
ناگهان دلم برای رحیم سوخت. از رفتار خودم شرمنده شدم. همان شب هنگامی که کنارش دراز کشیده بودم گفتم:
- رحیم جان، تقصیر از من بود. باید مرا ببخشی.
و او خندید و دوباره مرا جادو کرد.
باز سر برج بود. دایه آمد. مادرشوهرم برای خرید رفته بود. دایه ام تا مرا دید، گفت:
- مادر، خیلی رنگت پریده. چی شده؟
- هیچ دایه جان.
- دیگر به من دروغ نگو. من تو را نشناسم برای لای جرز خوب هستم. با رحیم آقا حرفت شده؟
- نه به جان آقا جانم.
حالا که به جان پدرم قسم خورده بودم باید راستش را می گفتم:
- خوب، دعوایمان که شده. ولی مال خیلی وقت پیش است. تو را به خدا به خانم جان نگویی ها! این آخری ها رحیم یک کمی بد اخلاق شده.
دایه به اعتراض گفت:
- باز می گوید به خانم جانم نگو. مگر من عقلم کم شده دختر؟ ولی آخر تو خودت
هم تقصیر داری. این چه ریختی است برای خودت درست کرده ای؟ دستی به سر و
زلفت بکش. یکی دو دست لباس برای خودت بخر. تو هنوز همان لباس هایی را می
پوشی که از خانه پدرت آورده ای.
- آخر کجا را دارم بروم دایه جان؟
- مگر باید جایی بروی؟ شوهرت جوان است. برو رو دارد. برای شوهرت بپوش.
مدتی مرا نصیحت کرد و بعد من موضوع را عوض کردم و پرسیدم:
- تازه چه خبر دایه جان؟
- خبر خوب!
- چه خبری زود بگو.
- منصور آقا عروسی کرده.
گفتم:
- هان؟!
گفت:
- آره، منصور آقا. بپرس با کی؟
- خوب با کی؟
باز خاری در سینه ام فرو رفت. مطمئنا منصور را نمی خواستم. پس اگر این خار از حسد نبود، از چه بود؟ دایه گفت:
- با دختر آقای گیتی آرا.
اسم گیتی آرا را شنیده بودم. از حسن شهرت و مقام او آگاه بودم. از این که
انتخاب منصور این قدر به جا و عالی بوده وا رفتم. کسل شدم. نمی دانم چرا،
ولی مشتاق بودم که همسر او نامتناسب و ناشایست از آب در آید. به زور، برای
این که دایه متوجه حالم نشود، گفتم:
- آهان، همان که باغشان دیوار به دیوار باغ عموجان است؟ همان که ادیب و شاعر خوش ذوقی است؟
- بعله ... آقا جانت می گویند نصف خانه اش پر از کتاب است. می گویند مرد
وارسته ای است. آدم شریفی است. خدا می داند چه قدر برای او احترام قائل
هستند.
با نخوت و بی اعتنایی گفتم:
- خوب، این که از فضل و کمال پدرش. از خود دختر هم چیزی بگو. این ها که نشد حسن دختر.
حسد دست از گریبانم برنمی داشت. می خواستم گیتی آرا را بکوبم تا دلم خنک
شود، نمی شد. هر چه دنبال عیب و بهانه ای می گشتم، پیدا نمی کردم. گیتی آرا
مردی دانشمند محترم بود. در این که شکی نبود. از آن جا که همسرش نیز از
شازده ها بود و شازده ها معمولا خوشگل و خوش بر و رو بودند، باید منصور هم
صاحب همسری زیبا شده باشد. دیگر شکی برایم باقی نمانده بود که حسادت می
کنم.
البته چشمم به دنبال منصور نبود ولی نمی دانم چرا در گوشه ای از دلم امید
داشتم که او عاقبت به خیر نشود. که همیشه چشمش به دنبال من باشد. که حسرت
مرا بکشد. که از من سعادتمند تر نشود. دلم مالش می رفت. به خود می گفتم چه
انتظاری داشتی؟ دلت می خواست منصور تا آخر عمر بنشیند و به خاطر از دست
دادن تو آبغوره بگیرد؟ بله، مثل این که ته دلم واقعا همین را می خواستم.
دایه افزود:
- والله، من که سرم نمی شود ولی می گویند دختره هم خیلی عالم است. مثل این که شعر هم می گوید.
می دانستم که خود منصور نیز اهل ذوق است، تار زدن او را دیده بودم. گفتم:
- پس لابد منصور با دمش گردو می شکند.
- نه بابا، این خبرها هم نیست.
پرسیدم:
- تو عروس را دیده ای؟ خوشگل است؟
- خوشگل که چه عرض کنم، ولی می گویند خانم نازنینی است. می گویند پدرش همه
همتش را صرف تعلیم و تربیت او کرده است. می گویند با همه این که دختر است،
از فضل و هنر از برادرهایش سر است. می گویند پدرش وصیت کرده که بعد از خودش
کتابخانه اش را به او بدهند. گفته پسر و دختر ندارد. اگر دختر عزیزتر از
پسرهایم نباشد، کمتر از آن ها هم نیست. این که یک دختر یک طرف و خواهر و
برادرهایش طرف دیگر. من فقط یک دفعه او را دیدم. روز پاتختی اش بود. رویش
را سفت و محکم گرفته بود. فقط چشم و ابرویش را بیرون گذاشته بود.
با هیجان پرسیدم:
- چه طور بود؟
- بد نبود. چشم و ابروی شازده ای است دیگر. می گویند مادربزرگ پدریش از
اهالی گرجستان بوده. گرجی ها هم که دیگر خوشگلیشان معروف است. رنگ چشم هایش
انگار به سبزی می زد.
دوباره بی حوصله شدم. پرسیدم:
- اسمش چیست؟
- نیمتاج.
دایه صدایش را پایین آورد و انگار از موضوع محرمانه ای صحبت می کند آهسته افزود:
- ولی می گویند دو سه سالی از منصور آقا بزرگ تر است. پیر دختر بوده. نزدیک
سی و سه چهار سال سن دارد. از اول با منصور آقا شرط کرده، گفته من اهل برو
و بیا و مهمانی رفتن نیستم. ولی مانع شما هم نمی شوم. شما خودتان تنها
بروید. گفته من آزاد، شما آزاد. من دوست دارم شب و روزم به عبادت و خانه
داری بگذرد. شما هم بروید پی کار خودتان. هر کار که دوست دارید.
با لحنی که نیمی شوخی و نیمی ریشخند و تمسخر بود گفتم:
- چرا؟ شاید عارش می آید به هر جا برود. شاید خیلی جا سنگین است.
دایه دست خود را به علامت تمسخر تکان داد و لبخند زنان گفت:
- نه بابا، تو هم باور کردی؟ مهمانی نرفتن فاطی از بی تنبانی است. دختره آبله رو است. می خواهد کسی صورتش را نبیند.
با شگفتی دریافتم که قند توی دلم آب می شود. چه ذات جلبی دارم! پس منصور هم
چندان عاقبت به خیر نشده. بی دلیل خوشحال شدم. مثل این که کسی در دلم مرتب
می گفت حقش همین بود. ولی به روی خودم نمی آوردم. حالا که حقیقت را فهمیده
بودم، حالا که ته و توی قضیه را در آورده بودم، حالا که دنیا به کام من
شده بود، دلم برای منصور می سوخت.
« ای بیچاره! پس چرا منصور او را گرفته؟ یک دختر پیر آبله رو را؟ »
- عمه جانت که می گویند برای پول. ولی من باور نمی کنم. وضعشان بد نیست ولی
آن خبرها هم نیست که چشم جوانی مثل منصور را کور کند. می گویند یک بار یکی
از زن های بد زبان فامیل خودشان به طعنه به دختره گفته:
« وقتی که من ته دیگ عدس پلو را می بینم یاد تو می افتم. پدرش به جای او
جواب داده و گفته: دختر من در عوض جمال آن قدر کمال دارد که صورتش در چشم
اهل فضل از قلم چینی صاف تر باشد. ای برادر سیرت نیکو بیار. »
- و همین هم شده. منصور یک خانم می گوید و صد تا از دهانش می ریزد. چنان با عزت و احترامی به او می گذارد که بیا و ببین.
پرسیدم:
- عمو جان چه نظری دارد؟
- عمو جانت از بس منصور آقا را دوست دارند هر چه را او بگوید، قبول می کنند.
گفتم:
- بد نشد دایه جان. دلم می خواهد ببینم زن عمو که پشت سر همه لغز می خواند، برای عروسی که آورده چه بهانه ای دارد؟
- هیچ. کی جرئت دارد بگوید بالای چشمش ابروست؟ شیره و شیردان همه را می کشد
بیرون. روز پاتختی آن قدر به مادر عروس و به خود نیمتاج، شازه ده خانم و
شازده خانم کرد که همه ذله شدند. آخر خود دختر برگشت و گفت:
« خانم، مادر من شازده است، من که نیستم! من زن آقا منصور هستم. شما همان اسم مرا صدا کنید. »
- پس زن بدی نیست.
- نه والله. من که گفتم، همه خیلی تعریفش را می کنند. می گویند واقعا خانم
است! اصالت دارد. نه این که فک و فامیلش بگویندها! از غریبه ها بگیر تا
نوکر و کلفت همه دوستش دارند. می گویند وقتی می خواسته با خودش کلفتی، چیزی
به خانه شوهرش ببرد آدم هایشان با هم دعوا داشته اند. هر کدام می گفته اند
من باید با خانم بروم. می گویند بس که خوب است. عموجانتان باغ شمیران را
به اسم منصور کرده. دختر هم به آقا منصور گفته:
« شما یک ساختمان برای من توی همین باغ شمیران درست بکنید، من همان جا
زندگی می کنم. هر چه منصور آقا گفته: آخر دور است، زمستان ها سرد است. گفته
نه. من که اهل رفت و آمد نیستم. اگر شما راحتی مرا می خواهید، بگذارید
همان جا باشم. منصور آقا هم گفته: ای به چشم. »
ناگهان وسوسه شدم. از جا بلند شدم و خودم را در آیینه روی طاقچه تماشا
کردم. دایه راست گفته بود. چه سر و وضعی پیدا کرده بودم! من به این جوانی،
به این زیبایی، یک دست لباس نو نداشتم. بی مقدمه گفتم:
- دایه جان، بیا برویم خرید. می خواهم پارچه بخرم بدهی به خیاط خانم جان برایم بدوزد.
توی کوچه و خیابان دنبال پارچه می گشتیم. کرپ دوشین. دایه گفت:
- چرا یکی؟ یک دفعه دو دست بدوز شور واشور داشته باشی.
پرسیدم:
- ولی به قد کی باید ببرد؟ به تن کی اندازه کند؟
- خوب، به تن خجسته جان دیگر!
- وای، مگر این قدر بزرگ شده؟
- ماشاالله خانمی شده. فقط یک کمی از تو گوشت دارتر است. تو که پوست و استخوان شده ای مادر.
با شادی کودکانه ای پرسیدم:
- کی لباسم را می آوری دایه جان؟
- هفت هشت روز دیگر.
وقتی برگشتم، مادرشوهرم روی پله دالان نشسته بود و با زن همسایه تخمه می
شکستند. پسرم سر حوض آب بازی می کرد. زن همسایه می دانست که از خوشم نمی
آید. از این شلخته بازی ها، ولنگاری ها، تخمه شکستن ها و غیبت کردن ها نفرت
داشتم. سلامی کرد که به سردی پاسخش را دادم و بلند شد و رفت. مادرشوهرم
نگاه غضبناکی به من کرد و با لبخندی کنایه آمیز پرسید:
- مثل این که امروز سرحال هستی، کجا بودی؟
- با دایه جانم رفتم پارچه خریدم. برد بدهد برایم بدوزند و بیاورد.
- خوب، به سلامتی. انشاالله به عروسی و مهمانی بپوشی.
سرم را بالا گرفتم و با تبختر گفتم:
- اتفاقا عروسی که در پیش هست. عروسی منصور آقاست.
- مبارک است انشاالله. با کی؟
بادی به غبغب انداختم و گفتم:
- با دختر گیتی آرا. می گویند پدرش مرد دانشمندی است.
و چون عکس العملی نشان نداد، دانستم که باید به زبان خودش با او صحبت کنم. گفتم:
- مادرش شازده است.
پوزخندی از سر تمسخر زد:
- آهان، از همان شازده قراضه ها؟!
نیش زبانش سخت دردناک بود. پرخاشجویانه گفتم:
- حالا دیگر خانم گیتی آرا شازده قراضه شد؟ یک تهران او را می شناسند. اگر شما نمی شناسید امری است علیحده.
انگار پاسخ را در آستین داشت. قدرت پرده دری و پرخاشجویی او را دست کم گرفته بودم. قری به سر و گردن داد و گفت:
- خوب، پس حتما دختره یک عیبی داشته.
و به مطبخ رفت.
انتقام بی اعتنایی مرا به زن همسایه گرفته بود. حیرت زده و غضبناک بر جای ماندم. بیشتر از این خشمگین بودم که درست حدس زده بود.
به اصرار دایه لباس هایی را که برایم دوخته بودند و او آورده بود پوشیدم و
در برابرش چرخیدم. پیره زن مهربان انگار که من واقعا فرزند خودش بودم،
قربان صدقه ام می رفت. قربان قد و بالایم می رفت. قربان سر و زلفم می رفت.
پسرم را در آغوش می کشید و مادرانه می بوسید و بعد آهسته، خیلی آهسته و ملایم، به طوری که حتی المکان کمتر دل آزرده شوم، می گفت:
- ماشاالله. چه پسری. قند عسل است .... اما محبوب جان، مادر دیگر نگذار حامله شوی ....
و چون نگاه تند مرا دید، فورا اضافه می کرد:
- آخر حالا خیلی زود است. این یکی هنوز بچه است.
در دل می گفتم، حرف خودش نیست. سفارش خانم جان است. دستور آقا جان است.
تصمیم گرفتم هر چه زودتر حامله شوم. مادرشوهرم وارد اتاق شد تا سماور را
ببرد. لباس را به تنم دید. با غیظ سر به سوی دیگر برگرداند و بیرون رفت. یک
کلمه حرف نزد. نه بد گفت و نه خوب. دایه جانم گفت:
- حسودیش می شودها!
- نه دایه جان، تو هم چه حرف ها می زنی!
- تو هرچه دلت می خواهد بگو، ولی من گیسم را توی آسیاب سفید نکرده ام.
دل خودم بیشتر خون بود. دیگر به خوبی معنای اشارات و نگاه های مادرشوهرم را
می فهمیدم. در دل می گفتم، بر من لعنت اگر باز بچه دار شوم. تا وضع بر این
منوال است، همین یکی برای هفت پشتم کافی است. عروسک کشور و زیور شده بودم.
از دو طرف مرا می کشیدند. پدر و مادرم از یک سو، و مادرشوهر و شوهرم از
سوی دیگر، و من پاره پاره می شدم.
عادت ماهیانه ام باز به من می گفت که این ماه نیز حامله نیستم.
یکی دو ماه بود که پسرم را از شیر گرفته بودم. باز مادرشوهرم عصبانی و
بدخلق بود. دائما گوش به زنگ بود. گوش به زنگ حاملگی من. می گفت:
- آخر از بس ضعیف هستی. جان نداری. باید دوا و درمان کنی.
من که چندان مشتاق بچه دار شدن نبودم، با خونسردی می گفتم:
- نه خانم، از ضعف نیست. آخر من این مدت بچه شیر می دادم.
- آن وقت هم که بچه شیر نمی دادی دیدیم. آدم سر و مر و گنده از خانه پدرش بیاید، آن وقت تا شش ماه حامله نشود.
ول کن نبود. دست از سرم برنمی داشت. می دانستم حریف زبان این زن نمی شوم. ولی باز گفتم:
- شاید ضعف از رحیم باشد.
دست هایش را به کمر زد:
- وا! دیگه چی! پس این یکی از کجا آمده؟ پسر الماس خان ضعیف باشد؟ وقتی
قداره می کشید یک محله را قرق می کرد. من هم همیشه یا حامله بودم و یا بچه
شیر می دادم. حالا اگر همه بچه هایم مردند امری است علیحده.
کم کم از زبان این زن پی به شخصیت خانواده ای می بردم. که عروسشان شده
بودم. می فهمیدم و نمی خواستم بدانم. هر لحظه دردی به دردهایم افزوده می
شد. کم کم معنی اصالت و مفهوم بی استخوان دستگیرم می شد. به خودم می گفتم
رحیم فرق می کند. او خوب است. بهتر می شود. درست می شود.
از حمام آمده بودم. لباس کرپ دوشینم را که هنوز نگذاشته بودم رحیم ببیند
پوشیدم. موهایم را روی شانه ریختم. بزک کردم. عطر زدم. مادرشوهرم که کنار
سفره شام منتظر آمدن رحیم نشسته بود، با نگاهی سرشار از حسد زیر چشمی
براندازم کرد.
- اوقور به خیر. خیر باشد!
- هیچ جا. همین جا. توی خانه.
سرحال و شاد و شنگول بودم. خوشگل شده بودم. بلندتر و لاغرتر از سابق شده
بودم. جا افتاده بودم و خودم می دانستم. از تصور واکنش رحیم دلم ضعف می
رفت. از حسادت مادرش پی می بردم که چه قدر زیبا شده ام و کیف می کردم.
پرسید:
- این همه بزک دوزک برای تو خانه است؟
خندیدم:
- خوب بعله، مگر آدم فقط باید توی کوچه مرتب باشد؟ این همه بزک دوزک برای شوهرم است.
لب هایش را از فرط حسد و کینه به یکدیگر فشرد و با طعنه گفت:
- والله ما که اگر سرمان را شانه می زدیم و یا لپ هایمان را با گل لاله
عباسی سرخ می کردیم، مادرشوهر هزار بد و بی راه بارمان می کرد. می گفت زیر
سرت بلند شده و تا یک کتک سیر از شوهرمان نمی خوردیم ولمان نمی کرد.
با خونسردی گفتم:
- مادرشوهرتان کار بدی می کرد.
و از کنار آیینه همچنان به خودم ور رفتم.
قری به سر و گردن داد و اضافه کرد:
- نمی دانم ..... شاید ما بلد نبودیم. شاید ما عرضه نداشتیم از این زرنگی ها بکنیم.
رحیم به خانه برگشت و او فورا ساکت شد. از سر ترس بود یا از روی سیاست.
خنده شیطنت آمیز رحیم و نگاه مشتاقش به من گفت که موفق شده ام. بعد از شام
کنارم نشست. مادرش پسرم را که خوابیده بود بلند کرد و با خود برد. از وقتی
پسرم را از شیر گرفته بودم، او به زور و اصرار بچه را از ما جدا کرده بود و
شب ها پهلوی خودش می خواباند، نه این که ناراحت باشم. من به داشتن دایه
عادت داشتم. در خانواده ای نظیر خانواده خودم کمتر بچه ای شب ها در کنار
مادرش می خوابید. دایه ها مادر دوم بودند. ولی مشکل این جا بود که
مادرشوهرم پسرم را علیه من تحریک می کرد. سعی می کرد آن قدر او را به خود
وابسته کند تا هرگز نتواند جدا از مادربزرگش زندگی کند. تا ناگزیر باشم به
زندگی با او تن در دهم. وقتی او از در خارج شد، رحیم بساط خوشنویسی را پس
زد وکنار من نشست و پرسید:
- چه خبر شده که چشمانت باز قصد جان مرا کرده اند؟
خندیدم. دوباره گفت:
- محبوب، تو چه کارمی کنی که هر روز خوشگل تر می شوی؟
روی دست چپ تکیه کرده و به سوی من خم شده بود. گفتم:
- هیچ. فقط شوهر خوبی دارم.
- فقط همین؟
نگاهش، خنده شیطنت آمیزش، جاذبه وجودش، همه مرا به خود می خواند. باران
تندی می بارید. چشمانم را بستم. صدای در کوچه بلند شد. این وقت شب؟! رحیم
با اکراه از جا بلند شد و من با اکراه از او دور شدم.
چراغ بادی را برداشت و رفت. در کوچه را گشود. صدای سلام و خوش و بش، صدای پای مادرشوهرم، و بعد تعارفات او را شنیدم.
- به به، مشرف فرمودید. قدم به چشم. شما کجا این جا کجا؟ راه گم کرده اید؟ چه عجب؟
صدای زمخت و خشن مردی را شنیدم. درهم و برهم تعارف می کردند. رحیم با عجله وارد اتاق شد:
- پاشو محبوب، پاشو. مهمان آمده. پسرخاله است با پسر و دخترش.
آن قدر دستپاچه بود که انگار صدراعظم سر زده از راه رسیده. اتاق را به سرعت
مرتب کرد. بساط خطاطی را برداشت و سرجای خود گذاشت. من چادر نمازم را بر
سر افکندم و آماده شدم تا با خانواده شوهرم رو به رو شوم. در باز شد.
مادرشوهرم گفت:
- نه، بفرمایید. جان شما نمی شود. اول شما بفرمایید.
دو مرد درشت هیکل، شبیه به همان ها که در شمیران یا قلهک توی باغ عموجان یا
پدرم کار می کردند، در ایوان ایستاده بودند. کت و شلوار کهنه و ارزانقیمت
به تن داشتند و کفش های کهنه خود را که هر یک از گل و خاشاک دو برار معمول
وزن داشتند از پای می کندند. وارد اتاق شدند و به همراه خود بوی باران، بوی
عرق پا، بوی چپق و چوب سوخته، و بوی لباس چرک را که از باران نم برداشته
بود، وارد اتاق کردند. کثیف و نخراشیده و تنومند بودند.
از شکل و شمایل و استشام بوی بد آن ها حالم به هم خورد. به دنبال آن ها زن
جوان ریزه میزه ای وارد اتاق شد. زیبا نبود. ولی نمی شد بگویی زشت است.
پوست سبزه و چشمان ریز و لبان باریک داشت. دماغش سربالا بود. روی هم رفته
با نمک و تو دل برو بود. چادر و سر و وضعش چندان بهتر از همراهانش نبود.
ارسی ها را کند و وارد اتاق شد. متوجه شدم که جوراب هایش وصله داشت. دلم
سوخت. جلوی پیراهن چیتی که به تن داشت از لک و چربی و بر اثر خشک کردن دست
ها کثیف بود. مثل قاب دستمال بوی نا می داد. با همه این ها، افراد فامیل
شوهر من بودند. ادب حکم می کرد که به آن ها احترام بگذارم و گذاشتم.
مرد غول پیکر با صدای نخراشیده و کشداری گفت:
- سام علیکم.
گفتم:
- بفرمایید، قدم به چشم. صفا آوردید.
به همراه او پسر و دخترش وارد شدند. دخترش با لبخند شیرینی سلام و
احوالپرسی کرد. یاد روز خواستگاری پسر عطاالدوله افتادم. یاد مادرش، خواهرش
و آن زن برادر خوشگلش با چشم های پرناز و لبخند شرمگین و محترمانه. خوب،
پسره را نمی خواستم، زور که نبود!
مردها حد خود را می دانستند. بلافاصله تحت تاثیر واقع شدند. هیبت من آن را
گرفته بود. نوکروار دست ها را مقابل خود به هم گرفته بودند. همان جا، کنار
در نشستند. زنک وقیح و پررو بود. بالای اتاق نشست و در پاسخ مادرشوهرم گفت:
- نه خاله جان، نه. به جان شما شام خورده ایم. رودربایستی که نداریم!
با این همه، با مادرشوهرم به مطبخ رفتم و کمک کردم تا یک سینی غذا از آنچه
از شام مانده بود آماده کند. مادرشوهرم رو به من کرد و گفت:
- نه. این طور خوب نیست محبوبه جان. برو یکی از قاب های چینی ات را بیاور. من جلوی این ها آبرو دارم.
قاب را آوردم ولی خون خونم را خورد. نه به خاطر قاب. بلکه از این که می
کوشید این مرد خشن و عامی را در برابر من محترم و بزرگ جلوه دهد. می خواست
وادارم کند تا در مقابل آن ها کرنش کنم.
- محبوب جان، امشب توی سینی غذا را ببر. آخر تو خانم خانه هستی. از تو توقع دارند. باید خیلی به پسرخاله تعارف کنی. زود می رنجد.
با خرد کردن من احساس حقارت خود را تسکین می داد. پرسیدم:
- خانم، پسرخاله چه کاره هستند؟
با تفرعن گفت:
- نمی دانی. از آن کار و بار چاق هاست. توی بازار دوخته فروش ها یک دکان
دارد. لباس دوخته می فروشد. نگاه نکن که خانه اش ورامین است. یک خانه هم در
شهر دارد. سه تا زن صیغه کرده. اول یک رعیتی کوچک در ورامین داشت. حالا
بیا و ببین چه درآمدی از دوخته فروشی دارد! هرسه صیغه ها را در خانه شهرش
نشانده. خرجشان را می دهد. پول و نان و گوشت و قند و چیشان را می دهد. آن
ها هم برایش لباس می دوزند. یکی از یکی بهتر. کار و بارش کوک است.
پرسیدم:
- زنش ناراحت نیست؟ غصه نمی خورد؟ حرفی نمی زند؟
به سویم براق شد:
- چرا ناراحت باشد؟ نانش به جا. آبش به جا. خانم اول و آخر اوست. از او این
دو بچه را دارد. دیگر چه می خواهد؟ مرگ می خواهد برود گیلان. صیغه ها زحمت
می کشند. کیفش را او می کند. می گویند تا به حال هیچ شبی در خانه صیغه ها
نخوابیده. خانه و زندگی اصلیش در ورامین است. صیغه ها کارش را می چرخانند.
امورش را می گذرانند.
دانستم چرا صیغه گرفته. در بازار دوخته فروش ها که لباس هایی با پارچه
ارزانقیمت فروخته می شد و یا لباس های کهنه را تعمیر می کردند، دستی در آن
ها می بردند و سپس آن ها را می فروختند، داشتن کارگر ارزان یا مفت غنیمتی
بود. این مرد نخراشیده با زرنگی زن های محتاج را صیغه کرده و به کار می
گرفت. امثال او فراوان بودند. زن ها هم به رقابت با یکدیگر و برای جلب توجه
شوهر خویش، شبانه روز جان می کندند و محصول کار خود را به شوهر می دادند
تا بفروشد و در عوض به گوشت و نان و داشتن سرپناهی راضی بودند. از این که
شوهری بالای سر خود دارند، دلشاد بودند. با نفرت سینی شام را چیدم.
مادرشوهرم با لحنی پخته و متین، با کلماتی شمرده گفت:
- آخر می دانی چیست، نه این که من قهر رفته بودم خانه این ها – البته من که
بهشان نگفتم قهر آمده ام. گفتم آمده ام دیدن شما – حالا فکر کرده اند اگر
به بازدید من نیایند خیلی به من برمی خورد. خوب، حق هم دارند. پسرخاله خیلی
مبادی آداب است. بیچاره ها این قدر زحمت کشیده اند. خیلی انسان هستند.
ببین تخم مرغ و نان و ماست آورده اند.
ماست را از زور ترشی نمی شد لب زد. نان ها کلفت ومانده بود. نمی دانم چرا،
ولی دلم به حال زن های صیغه او می سوخت. به نظر من این مرد انگل زن هایش
بود. ولی مادرشوهرم یک ریز از او تعریف می کرد و تکه هایی از نان را به
دهان می گذاشت. انگار واقعا از خوردن آن ها لذت می برد. گفت:
- فردا به الماس تخم مرغ می دهم قوت بگیرد.
در امتداد نگاه تو