غروبهاي غریب - مژگان مظفري

نام کتاب : غروبهاي غریب

نویسنده : مژگان مظفري

غروبهاي غریب - مژگان مظفري

فصل 1

هلنا چشمهاي آسمانی رنگش را به گلدان روي میز دوخته بود.نگاهش به گلدان،اما انگار آن را نمیدید.نگاهی مات و حیران.

غرق در دریاي افکارش و غافل از قابلمه ي روي اجاق گاز که پیازهاي خرد شده ي طلایی رنگ،آن دانه به دانه تبدیل به قهوه ي و بعد سیاه میشدند و کم کم بوي سوختگی پیاز و روغن فضا را به اشبأع خود در آورد و هم چنان او محو و مات،به ظاهر نگاهش به گلدان بود.

صداي به هم کوبیدن در و شتاب قدمهاي خواهرش او را از جا پراند و بر صورت خود کوبید:-واي،خدا مرگم

بده،دوباره پیاز داغ سوخت.

خواهرش آلاله خودش را به آشپزخانه رساند:-بمیري،معلومه امروز حواست کجاس؟دوباره هنگ کردي؟

بدون اینکه فکر کند قابلمه داغ است،دستگیره ي قابلمه را از روي اجاق گاز برداشت.برداشتن همانا و فریاد کشیدن همانا.از درد سوختگی چشمانش پر از اشک شد.

آلاله با پوزخندي شعله ي اجاق گاز را خاموش کرد:-بی مخ،به جاي اینکه قابلمه رو بدون دستگیره برداري،اینطوري خودت رو آاش و لاش کنی،گاز رو خاموش کن.موندم حیرون تو چطور دانشگاه قبول شودي.بابا این دانشگاه هم به خدا کشکیه.حالا چرا ماتت برده،خوب برو از پماد توي داروخونه بمال دستت دیگه.

هلنا بدون چون و چرا فرمان خواهرش را اجرا کرد.بسوي داروخونه ي پلاستیکی گوشه ي آشپزخانه رفت و پماد ضد سوختگی را از داخل آن بیرون آورد.در پماد را گشود،از بوي آن که بوي ماهی گندیده میداد دماغش را جمع کرد و به خواهرش چشم دوخت که پیاز سوختهها را روانه ي سطل زباله کرد و به شستن قابلمه مشغول شد.

طاقت نیاورد:-بذار خودم میشورم.

آلاله فشار آب را کم کرد تا خیس نشود:-با اون دست چلاقت حتما میتونی بشوري.تو نازك نارنجی تا یه هفته دیگه دست به آب نمیزنی.پماد بو گندو رو که مالیدي به انگشت هاي نازنینت،یه دونه پیاز برام بیار.

یک دانه پیاز از داخل سبد پیاز برداشت و به دست خواهرش داد که قابلمه را شسته بود.پیاز را گرفت و به فرزي مادرش پوست گرفت و داخل خرد کن ریخت.

پیاز خرد شده را توي قابلمه ریخت،روي اجاق گاز گذاشت و گفت:هلنا،تو رو خدا اینبار دیگه نسوزونی.

او غرولند کنان دو قاشق روغن توي قابلمه ریخت:-برو،مطمئن باش نهار نیمرو داریم.

به صورت در هم هلنا نگاه کرد و لبخندش را فرو خورد:-اصلا بده من غذا رو درست میکنم،تو برو جارو برقی بکش.

قاشق را به دست او داد:اینطوري بهتره.تا تو غذا رو بذاري منم جارو میکشم.تو دست به آشپزیت حرف نداره.بعدش میریم سر وقت حیات.(به انگنگشتهایش فوت کرد)من نمیدونم این مامان خانم چرا هر لحظه این داداش تحفه آاش رو دعوت میکنه...

آلاله نگذاشت ادامه بدهد:-اوهوي،در مورد دایی جون اینطور حرف نزن که کلاهمون میره توهم.ما کم به اونا زحمت دادیم؟

لب ورچید:والا تا اونجایی که من یادمه زحمت اونا بیشتره.

قاشق چوبی را با احتیاط در قابلمه چرخاند و به هلنا نگاه کرد:- تو دلت از جاي دیگه پره.چون از اون حمید ننه مرده بدت میاد دل خوشی هم از اونا نداري.حالا انگار مامان تو رو دو دستی تقدیم اونا کرده.به جاي

غر زدن برو به کارت برس.حالاس که سر و کله ي مامان پیدا بشه،اون وقت ببینه کارا مونده کلی غر میزنه.

هلنا با دستی که هنوز سوزش داشت از آشپزخانه خارج شد

این بار دیگر با احتیاط کار میکرد.جارو برقی را به برق زد و مشغول نظافت شد.به علت بزرگی خانه جارو کشیدن طول کشید.آخرین اتاق را که جارو کشید کمرش از خستگی راست نمیشد.موهاي بلندش او را کلافه کرده بود.با گیر سر همه را پشت سر،به قول خودش(گوجه ي)و به قول آلاله که همیشه میگفت،شبیه(طالبی س)تا گوجه، جمع کرد و جارو برقی را توي کمد دیواري جایگاه همیشگی جا داد و نگاه سطحی به همه جا انداخت.پردههاي آبی روشن و سرمه ي با رگهاي طلایی و مبلهاي مدل فرانسوي با روکش سرمه ي و رنگ چوبی طلایی و رومیزیهاي آبی روشن با گلدوزیهاي سرمه و طلایی که هر کدام گلدان کیریستال گران قیمت روي آن بود،برق میزد.

نگاهش را به بوفه ي باریک گوشه ي سالن دوخت،کریستالهاي مارك(بوهم)و مارك (لالیک)فرانسه و سرویس قاشق و چنگال نقره ي اصل انگلیس جلوه ي باشکوهی به سالن پذیرایی داده بود.

اینبار نگاهش را به سالن نشیمن دوخت،عاشق رنگ آمیزي این قسمت خانه بود.برعکس سبک پذیرایی که کاملا کلاسیک بود،مدرن و اسپرت تزٔیین شده بود و با پردههاي صورتی سرخابی رنگ و شیري مدل فانتزي با مبلهاي چرمی بسیار راحت و شیک آمریکائی که تقریبا هم رنگ پردهها بود،تلفیقی از رنگ سرخابی و طلایی با کوسنهاي همرنگ،البته رنگها همه ملایم بطوري که با مبلها هماهنگی خاصی داشتند.

هلنا نگاهش را به قالیچه ي دستباپ وسط مبلها دوخت که مطمئن شود تمیز جارو شده یا نه.به برادرش کامشاد فکرکرد که مدام در حین تماشا کردن تلویزیون تخمه شکستن عادتش بود.

با صداي آلاله روي برگرداند:- من کارم تموم شد.فقط مونده برنج،اون کار مامانه.حالاس که با یه خروار خرید سربرسه.

-پس بریم تو حیات،اونجا رو هم تمیز کنیم.والا کارگر هم اینقدر کار نمیکنه که ما کار میکنیم.