رمان غروب ها غریب قسمت دوم

-چقدر تو غر میزنی دختر،به قول مامان یه جورایی به درد
آینده ات میخوره.این کار ها رو یاد بگیری دیگه فردا تو زندگی به مشکل بر
نمیخوری.
دستش را توی هوا تکان داد:-برو بابا تو هم،انگاری قرار برم نظافت چی بشم.در
ضمن شوهر میکنم با یکی که بیست و چهار ساعته برام کلفت بگیره.از کارهای
خونه واجب تر کارهای دیگه هم وجود داره که بتونم انجام بدم.
با نق زدنهای هلنا واردحیات شدند.هلنا نگاهش را به خانه ی همسایه ی رو به
رو دوخت که پنجرههای راه پله و اتاق خوابشان مشرفت به حیات آنها،گفت:کاش
روسری سرمون کنیم.
-این موقع روز کی بیرونه؟ساعت ده صبح جمعه،آخه پرنده هم پر میزنه؟
چنگی به موهای شلخته ی جلو پیشانیش انداخت و آنها را رو به بالا داد:پرنده
نه،ولی پسر این همسایه رو به رویی که قاب دل تو رو دزدیده همیشه توی این
راه پله و پشت پنجره پر پر میزنه.
رنگ چهره ی آلاله ارغوانی شد.نگاهی به پنجره ی بسته ی آنها انداخت:
کوش بیچاره؟اون که بیرون نیست.
ابروهایش را بالا داد و به تقلید از آلاله گفت:آخی بمیرم براش،مطمئنم الان
یه سوراخی وایساده داره ما رو دید میزنه،البته فقط تو رو.من نمیدونم این
پسره ی چلغوز میخواد با این نگاه هاش چی رو ثابت کنه؟
آلاله اخمهایش تو هم رفت:هلنا خواهش میکنم در مورده آشور اینطورحرف نزن.
آب را پشت دست خواهرش گرفت و دلخور گفت:خیلی هم اسم قشنگیه.بی سواد،آشور نام پسر دوم سام بن نوح بوده و مورده پرستش مردم کشور آشور.
-اونام یه خلی بودن مثل تو.به جای توضیح دادن درباره ی اون چلغوز به چسب به کار که جلوی این آفتاب دم کشیدم.
کار شستن حیاط که به پایان رسید،گرمای تیر ماه آن دو را به هوس انداخت کمی آب بازی کنند،به دنبال هم میدویدند و بر سر و روی هم آب ریختند و هر دو از خنده ریسه رفتند.
دست از آب بازی که کشیدند هر دو سر تا پا خیس شدند.هلنا که نفس نفس میزد با شتاب به داخل خانه پرید و آلاله هم دنبال او،اما لحظه ی که میخواست در را ببندد به عقب برگشت و نگاهی به پنجره ی خانه ی آشور انداخت.با دیدن او که با لبخند نگاهش میکرد،قلبش دوباره بی قرار شد.به سلام او که با حرکت سر بود مثل خودش با سر پاسخ داد و دستی برایش تکان داد و در را بست.
تا وارد اتاق خواب شد،هلنا با تمسخر گفت:عاشق بی قرارت رو دیدی؟
متعجب گفت:تو از کجا فهمیدی؟
بلوز خیسش را که در آورده بود بسوی او پرت کرد:از رنگ و روت بیچاره،گفتم و بازم تکرار میکنم،این کار آخر و عاقبت نداره.این یارو یه مدت که بگذره هوای تو از سرش میپره میره سراغ یه خر دیگه مثل تو.
آلاله به دفاع از خودش برخاست:-هیچم اینطور نیست،آشور پسر خوبیه.مثل پسرای جینگیل وینگیل این زمونه نیست.مطمئنم عشقش نسبت به من پاکه،توی این مدت به جز یه سلام،شده قدمی پیش بذاره.هر پسر دیگه ی بود همون روز اول و دوم شمارشو داده بود.
هلنا به صورت بر افروخته ی او با تمسخر نگاه کرد:-امیدوارم به قول تو،این زمونه درس بدی به تو نده.به هر حال به عنوان خواهر بزرگتر مجبورم یه چیزایی رو به تو تذکر بدم.
با اخم هلنا را نگاه کرد:حالا خوبه همش دو سال از من بزرگتری.در ضمن اینم به من ثابت شده که از لحاظ عقلی من از تو....
جملهاش را نیمه کاره رها کرد و رفت سراغ ایفون که در را باز کند.هلنا پشت سرش دوید و گفت:خودم باز میکنم عقل کلّ.تو برو لباست رو عوض کن.اگه مامان تو رو با این ریخت و قیافه ببینه حسابی حالتو جا میاره.
حمیرا مادر این دخترهای پر شور و زیبا روی به کمک کامشاد بستههای خرید را از صندوق عقب اتومبیل پائین میآورد و پاکت به پاکت،دست دخترها میداد.ده دقیقه طول نکشید که پاکتها و بستههای خرید روی میز آشپزخانه جا خوش کردند و حمیرا مشغول جا دادن آن ها.
کامشاد از سماوری که مدام چای آن به راه بود برای خود یک لیوان به قول خودش چای لبسوز و لب دوز ریخت و گفت:-مامان این دایی کامنوش زن ذلیل امروزم نمیخواد برگرده؟
(کامنوش برادر کوچک حمیرا بود،یک سالی میشد که به تهران انتقالش داده بودند.اوایل در مهمانسرای اداره بود اما بعد به اصرار فراوان آقای امیریان و حمیرا قبول کرد تا موقع ازدواج مهمان آنها باشد.)
حمیرا میوهها را داخل سینک ظرفشویی ریخت و شیر آب را ول داد روی میوه ها:-چی کارش داری؟
کامشاد به دست مادرش چشم داشت که سعی میکرد دستکشهای نارنجی رنگ را که اندازه ی دست دخترها بود به زور دستش کند و موفق هم شد،به او گفت:-یعنی چی،چی کارش داری؟همش چسبیده به بیتا،یه کم هم ما رو تحویل بگیره.
حمیرا سبد را از داخل کابینت زیر ظرفشویی بیرون آورد:-باز بی کار شودی گیر دادی به اینو اون؟اون دو تا تا نامزدن خوشن.فردا که برن سر زندگیشون اینقدر صغری،کبرا سرشون میریزه که دیگه حوصله ی همو ندارن.فقط تو این ایام میتونن با هم خوب باشن.منو بابات رو ببین،ماه به ماه همو نمیبینیم.
هلنا که شیرینیها را توی ظرف میچید گفت:-قصه ی بابا جداست،شغلش ایجاب میکنه دور از ما باشه،هر چند وقتی میاد تلافی این زمانی که نیست رو در میاره.
حمیرا که تند تند میوهها رو میشست گفت:-به جای این حرف ها.بجنبین روی این میزو جمع کنین،الانه که داداش اینا بیان،(نگاهش را به سر تاپای هلنا دوخت)این چه پوشیدی دختر؟
او سر تا پای خود را نگاه کرد.مثل همیشه شلوار لی پوشیدن جز لاینفک وجودش بود،لی به پا داشت با یک تیشرت قرمز معمولی که از بس گشاد بود توی تنش زار میزد گفت:-مگه لباسم چشه؟خیلی هم خوب و راحته.
حمیرا سبد میوه را کنار گذاشت.دسته ی از کاهوی روی میز برداشت:-همیشه مثل پسرا لباس میپوشی.
دست از چیدن شیرینی برداشت:-من با این لباسها راحتم.تازه دایی یینا که غریبه نیستن.
برگهای کاهو را که از هم جدا میکرد،داخل آب ضد عفونی انداخت:-هلنا خانم صد دفعه گفتم دوس دارم وقتی مهمون میاد توی این خونه لباس خوب بپوشی.حالا هر کی میخواد باشه،چه دایی چه غریبه.
آلاله وارد آشپزخانه شد.حمیرا سر تا پای او را با حظّ نگاه کرد.شلوار طوسی ترک با کمربند ورنی پهن مشکی و بلوز تنگ چسبانی به همان رنگ و صندلهای ورنی مشکی با آرایش کم رنگ دخترانه.موهای گرد کوتاه طلایی را به وسیلهٔ یک تل سر پهن مشکی که روی آن نگین داشت زینت داده بود و مثل همیشه خواستنی به چشم میآمد و چشمهای درشت سبز رنگش از شور و نشاط جوانی میدرخشید.
حمیرا با رضایت گفت:
- آلاله رو ببين ياد بگير.
كامشاد يكي از خيارها را برداشت و با صدا گاز زد و جويد و با همان دهان پر گفت:
- مامان، ولش كن. اين هلنا آدم بشو نيست. جون به جونش كني شلخته اس.
هلنا دستمال سفره را كه دم دستش بود مچاله كرد و پرت كرد طرف او:
- تو يكي حرف نزن كه از همه شلخته تري. سه ساعت با آلاله تو اتاق رو جمع كرديم.
ته خيار را کوبيد توي سرش:
- من به هم نريختم. همشّ کار دايي کامنوش.
آلاله مهلت پاسخ به هلنا نداد:
- گردن دايي طفلک ننداز، تخت خواب اون مثل هميشه مرتب بود.
حميرا کاهوهاي شسته شده را روي ميز گذشت:
- بس کنيد ديگه، جاي کمک کردن به من افتادين به جون هم!
هلنا شانه بالا انداخت:
- تقصير كامشاده.
حميرا چاقو را به سوي او تكان داد:
- بس كنيد هلنا! به جاي تبرئه كردن خودت برو لباساتو عوض كن.
اولتياتوم حميرا كار خودش را كرد و هر كدام مشغول كاري شدند. هلنا هم به سوي اتاقش رفت. با عصبانيت كمد لباسش را باز كرد. اصلاً حوصله ي پوشيدن به قول مامانش لباس مجلسي را نداشت. با خود زمزمه كرد: "آخه آدم جلو داييش هم بايد لباس تشريفاتي بپوشه! امان از اين فكراي مامان خانم!" هنوز لباسي انتخاب نكرده بود كه آلاله وارد اتاق شد:
- اي بابا، تو كه هنوز اين وسط درگيري!
در كمد را به هم كوبيد و جواب داد:
- موندم چي بپوشم که باهاش راحت باشم.
از عصبانيت او خنده اش گرفت:
- حالا نميشه يه دو سه ساعتي ناراحت باشي.
سرش را بالا داد:
- نچ!
- نچ کمه! بيا اين طرف من برات انتخاب ميکنم.
تسليم لبه تخت خوابش نشست. ف دست سوخته اش نگاه کرد که تاول زده بود. نگاه بر گرفت و به دستهاي آلاله خيره شد که انگار دنبالش گذشته بودند، با شتاب لباس ها را کنار مي زد و در آخر بلوز و شلواري که مدلش مثل مال خودش بود و فقط رنگ آن فرق مي کرد از کمد بيرون آورد و با ذوق گفت:
- درست رنگ چشات! حميد بيچاره کف ميکنه.
با حرص از روي تخت بلند شد و گفت:
- حميد غلط كرده. چه قدر بدم مياد از اين ازدواج هاي فاميلي و علاقه ي فاميلي، واقعاً كه مسخره س!
- الكي جنگولك بازي در نيار. انگار به زور دادنت به اون بيچاره.
با اصرار آلاله باز شلوار جذب و خوش دوخت ترك را پوشيد و موهاي صاف و بلندش را شانه كشيد و روي شانه رها كرد. موهاي مشكي براق با چشم هاي آبي تر از آسمان و بيني كوتاه و نسبتاً گوشتالود و دهاني كوچك و لباني صاف و خوش تركيب مي توانست هر مردي را به زانو دربياورد.
به اصرار آلاله سايه ي كم رنگي از آبي پشت پلك خود زد و راضي از چهره ي خود به اتفاق خواهرش از اتاق خارج شد.
قبل از مهمان ها كامنوش به همراه نامزدش بيتا كه دختر تپل و بانمكي بود از راه رسيدند بيتا تنها فرزند خانواده اش بود كه با اصرار پدر و مادرش تن به اين وصلت داده بود، اما حالا عاشقانه به كامنوش عشق مي ورزيد و همه ي حركات او برايش شيرين و جالب بود. كامنوش هم سي و يك سال سن داشت و در رشته ي مهندسي كامپيوتر تحصيل كرده و كارش را در يكي از سازمان هاي معتبر وابسته به وزارت كشور شروع كرده بود. با آمدن برادر بزرگ حميرا مهماني رسميت يافت. كاوه بر عكس ظاهر جدي و خشكي كه داشت، بسيار رئوف و مهربان بود و از همه مهمتر عاشق يگانه خواهرش و بچه هاي او بود. دوست داشت هلنا عروسش باشد و حس مي كرد پسرش هم نسبت به اين قضيه بي ميل نيست. اما هلنا هيچ گونه كششي نسبت به حميد نداشت و هر بار كه كاوه او را عروسم خطاب مي كرد عذاب مي كشيد.
آلاله همراه دخترداييش هانيه مشغول چيدن ميز ناهار خوري بودند. بيتا و هلنا هم غذاها را توي ظرف مي كشيدند. حميرا هم مثل هميشه گوشه اي كنار برادرش نشسته بود و با علاقه به كارهاي آن ها نگاه مي كرد، دوست داشت دخترهايش كار كن و خانه دار بار بيايند.
حميد و كامشاد و كامنوش هم به كمك آن ها آمده بودند. كامشاد مدام ناخونك مي زد و حرص هلنا را در مي آورد و حميد غش غش مي خنديد و اين هلنا را بيشتر عصبي مي كرد و اگر ترس از مادرش نبود هر دو را از آشپزخانه بيرون مي كرد. غروب، از هواي گرما كه شكسته شد، عصرانه اي سبك برداشتند و به يكي از پارك هاي اطراف رفتند.
پارك (قيطريه) مانند هميشه غلغله بود و پير و جوان در هم مي لوليدند. صداي موسيقي زنده اي كه در فرهنگسراي پارك اجرا مي كردند كل پارك شنيده مي شد و در قسمت شهر بازي صداي فرياد شادي بچه ها در صداي موسيقي گم شده بود و در گله به گله ي پارك مردم زيرانداز پهن كرده و پير و جوان با بازي تنيس و فوتبال و واليبال و دوچرخه بازي و پياده روي در هم مي لوليدند. قسمت بازراچه نيز در قرق خانم ها بود، يكي تاپ به دست و ديگري گلدان به دست و آن يكي بت شوق آباژور كار تايلند را به دست گرفته بود و سر قيمتش با فروشنده چانه مي زد.
خانواده ي حميرا نيز از اين قاعده مستثني نبودند. پسرها زيرانداز پهن كردند و حميرا به كمك زن برادرش دست به كار شدند تا چاي را آماده كنند. دخترها هم به بازي تنيس پرداختند. بيتا نيم ساعتي بازي كرد و گفت:
- من كه ديگه بازي نمي كنم. كتفم درد گرفت. فكر كنم تا دو هفته ديگه از ورزش بيمه شدم.
هلنا از اين كه حريفش از بازي خارج شده همراه افسوس گفت:
- آخ از دست تنبلي تو بيتا! از بس بي تحركي تا يه كم ورجه ورجه مي كني نفس كم مياري. بايد به اين خان دايي جون بگم هر روز صبح تو رو ببره كوهنوردي، بعد از ظهرام پياده روي تا يه كم انرژي به تو تزريق بشه.
بيتا خندان با دو انگشتي لپ هاي خودش را كشيد:
- اگه منظورت اينه، خودمو لاغر كنم؛ بايد عرض كنم دايي جونت با اين يه مورد كاملاً مخالفه.
هلنا كنارش روي زير انداز نشست:
- من كه نگفتم وزن كم كن. گفتم تحرك داشته باش.
بيتا با چشم، بازي هانيه و آلاله را دنبال كرد:
- تحرك منو ولش، بگو از دانشگاه چه خبر؟
- فعلاً بي خبرم.
- ترم تابستوني نگرفتي؟
حميرا سيني چاي را جلو دستشان گذاشت و به جاي او پاسخ داد:
- نه،از بس كه تنبله. توي اين مدت كارش شده خوردن و خوابيدن. هر چي بهش مي گم برو يه كلاس هنري به خرجش نمي ره.
هانيه و آلاله نفس زنان به جامعه آنها پيوستند. هلنا کنار خود برايشان جا باز کرد و در جواب مادرش گفت:
- مامان جون! تابستون رو فقط بايد خورد و خوابيد، غير از اين ديگه تابستون مزه نمي ده.
بيتا خنديد و گفت:
- منم اون موقع ها مثل تو فکر ميکردم ولي حالا پشيمونم. فرصتهاي زيادي رو از دست دادم که مي تونست موقعيتهاي خوبي رو برام فراهم کنه.
هلنا بي حوصله گفت:
- بيتا! جان خودت، تو يکي ديگه کوتاه بيا که حال گوش کردن به موعظه رو ندارم.
با اضافه شدن آقايان جو حاكم عوض شد. حميد كنار هلنا نشست و سعي مي كرد سر حرف را با او باز كند اما او بي اعتنا با هانيه گرم صحبت شد.
هانيه به درخواست مادرش بلند شد كه سبد ميوه را برگرداند. حميد با رفتن او آرام گفت:
- گردنت كج نشد؟ اين قدر از من بدت مياد كه هي صورتت رو اون طرفي مي گيري كه نكنه نگات بيفته به من.
نگاه بي تفاوتي به او انداخت و به همان آرامي جواب داد:
- اشتباه مي كنين دايي زاده ي گرامي.
پوزخندي شد، سرش را نزديك آورد:
- اين قدر از من بيزاري كه حتي حاضر نيستي اسم منو به زبون بياري.
نگاهش را از نگاه او فرار داد و رو به آلاله كرد:
- مياي بريم دور بزنيم؟
هانيه سبد ميوه را وسط گذاشت و گفت:
- بريم.
کامشاد معترض گفت:
- هوا ديگه تاريک شده ، الان موقع دور زدن نيست: بنشينين سر جاتون، اين موقع پارک پر از لات و لوته.
هلنا شانههايش را بالا داد:
- خب، به ما چه؟
حميرا گفت:
- غيرت بازيت گل کرده خب باهاشون برو. اينام دوست دارن توي پارک قدم بزنن. نيومدن که بشينن.
کامشاد روي متکا بادي لم داد و گفت:
- من که اصلاً حوصله ندارم. حميد جور من رو مي کشه.
کاوه که با کامنوش سرگرم بازي شطرنج بود گفت:
- حميد! پاشو با دخترا برو.
حميد از خدا خواسته مثل فنر از جا پريد و گفت:
- بريم.
هلنا با غيظ گام برمي داشت، اصلاً دوست نداشت حميد همراه آنها باشد.
از نظر که ناپديد شدند حميد خطاب به خواهرش و آلاله گفت:
- ميشه خواهش کنم شما با فاصله از ما راه بيايد، من ميخوام با هلنا چند کلمه حرف بزنم.
آنها فوراً گوش کردند و فاصله گرفتند اما او عصبي گفت:
- اما من هيچ حرفي با تو ندارم.
حميد با حرص گفت:
- من دارم کل شق!
هلنا متعجب از طرز حرف زدن او ايستاد و نگاهش كرد. حميد هميشه با او مؤدب صحبت مي كرد، گفت:
- كله شق يعني چي؟!
حميد به راهش ادامه داد و او دنبال سرش، وقتي مطمئن شد كه او دارد مي آيد، گفت:
- معني كله شق رو بذار براي بعداً. مثلاً دانشجو هستي، هنوز معني كله شق رو نمي دوني؟
ببين هلنا، نمي دونم چه جوري شروع كنم، قصد من صحبت كردن با تو اينه كه يه سري مسائل رو برات روشن كنم. مي دونم دل خوشي از من نداري، اما چراش رو هنوز نتونستم بفهمم. و من بر عكس، تو رو خيلي دوست دارم.
هلنا عصبي با صورتي گر گرفته مي خواست حرف بزند كه او با دست مانع شد:
- صبركن ديونه! سريع برام موضع نگير. منظور من از دوست داشتن اينه كه با هانيه هيچ فرقي برام نداري.
هلنا مات و مبهوت به دهانش خيره شد و او دوباره ادامه داد:
- مي دونم تا حالا در مورد من طورديگه اي فكر مي كردي اونم همش تقصير مامان و باباس كه هي به تو مي گن عروسم... اين كلمه من رو هم به هم مي ريزه چون من جز خواهري نمي تونم به چشم ديگه اي به تو نگاه كنم. ما با هم بزرگ شديم و ... بگذريم. اميدوارم به قول خودت از اين به بعد به اين دايي زاده ي بخت برگشته اين طور بي محلي نكني. به خدا وقتي اخم مي كني دلم مي گيره. هلنا خنديد. حميد نفس راحتي كشيد:
- خدا رو شكر انگار كينه ي خانم نسبت به ما تموم شد. پس دليلش فقط همين بود؟
هلنا روسريش را روي سر مرتب كرد و به موهاي جلو سرش دست زد كه به هم نريخته باشد:
- آره، چون منم جز برادر نمي تونستم به چشم ديگه اي نگات كنم.
- خب آجي خانم، اگه ديگه كينه ها بر طرف شده بريم پيش هانيه و آلاله كه مطمئنم تو ذهنشون تا حالا تاريخ عروسي رو حدس زدن.
او خنديد و با آرامش و خيالي آسوده گان به سوي آن ها برداشت:
- حميد!
حميد متعجب و با لحني خندان به سوي او رو برگرداند:
- چه عجب! بعد از دو سال بالاخره اسم ما رو صدا زدي؟! امر بفرما.
- كسي توي زندگيت هس؟
- چه قدر زود دختر خاله شدي!
هلنا با اخم صورتش را برگرداند و با شتاب قدم برداشت. حميد به دنبالش دويد:
- وايسا ديونه! باز كه بهت بر خورد. بيچاره به همسر آينده ات. با اين كه تا حالا پيش كسي لو ندادم ولي به تو مي گم. چون مي دونم رازداريت مثل اخمات با دوامه...
آره، حدس تو درسته، من به يه نفر دل دادم كه شده همه كسم و مجبورم به خاطر اون يه نفر جلو يه لشكر آدم وايسم كه همه مخالف من هستن.
او پا سست كرد:
- چرا؟ مگه اون كيه؟!
حميد نگاهش را از او دزديد كه او غم توي چشم هايش را نبيند:
- از ديد مامان و بابام اون با همه فرق مي كنه. يعني ما با فرق مي كنه.
او حسابي كنجكاويش تحريك شده بود:
- به من اطمينان كن. قول مي دم اين راز تا وقتي خودت نخواي بين من و تو و خداي ما مي مونه. قسم...
- قسم نخور. باور مي كنم. كسي كه من دوستش دارم اسمش ترانه س. ترانه يه بيوه ي تك و تنهاس كه از تموم اين دنيا فقط يه مادر داشت كه اونم از شانس من بيچاره پارسال فوت كرد. ترانه هم مثل خودم مهندسه، تقريباً چهار سالي مي شه كه ما هم ديگه رو دوست داريم.
هضم گفته هاي حميد براي او سخت بود. به سختي آب دهانش را قورت داد:
- گفتي بيوه اس؟
حميد لبخندي بر لب آورد:
- آره، وقتي من باهاش آشنا شدن يك سالي مي شد كه شوهر بي معرفت نامردش اون رو قال گذاشته بود رفته بود به اون ور دنيا. بعدشم خيلي راحت براي ترانه پيغام فرستاد كه غيابي از اون طلاق بگيره. نمي دونم كار خدا بود يا قسمت من كه توي اون شرايط روحي بغرنج با هم آشنا شديم. از همون روز اول من بهش دل بستم سعي كردم حمايتش كنم. خدا رو شكر از لحاظ مادي هيچ مشكلي نداره كه بگم از اون لحاظ متكي به منه. فقط از لحاظ معنوي عاطفي خيلي به هم نياز داريم. هر دومون از اين وضع خسته شديم. متاسفانه من هنوز نتونستم در اين مورد كاري بكنم چون مي دونم خونواده شديداً مخالف اين قضيه هستند.
- چرا؟
- از تو تعجب مي كنم! تو ديگه چرا مي پرسي؟ مگه تو باباي مستبد و ديكتاتور من رو نمي شناسي و مگه نمي دوني توي ذهنش چي مي گذره؟ اون فقط تو رو به عنوان عروس خودش قبول داره و بس.
- بهتره هر چه زودتر حقيقت رو بهش بگي. منم حاضرم هر جوري كه تو بگي حمايتت كنم.
حميد لبخند تلخي به لب راند:
- ممنونم عمه زاده! روي كمك تو كه خيلي حساب مي كنم.
هانيه به آن ها نزديك شد و گفت:
- بابا مرديم، از بس اين پارك رو دور زديم. شما نمي خواين كوتاه بياين؟ اصلاً چونه براتون مونده؟
آلاله هم كه دو قدم با آن ها فاصله داشت رسيد و گفت:
- حالا خوبه هلنا خانومم ناراضي بود. ببين حالا داره با دمش گردو مي شكنه.
هلنا دستش را در هوا به اهتزاز در آورد و گفت:
- به خاطر اين كه ديگه مطمئن شدم حميد داداش گل خودمه.
هانيه و آلاله هم زمان از سر تعجب نگاهي به هم انداختند و آلاله دستش را به طرف سرش برد و خطاب به خواهرش گفت:
- مطمئني سالمي؟! مخت تكون نخورده؟
حميد به بحث خاتمه داد:
- بچه ها بياين برگرديم. حالاس كه صداي بقيه در بياد.
در امتداد نگاه تو