هلنا عصبي از آشپزخانه خارج شد و گفت:
- نه اين كه خودت خيلي اخلاق داري.
به تاريكي شب ره بردم چه آسان
به دنياي تاريك پا گذاشتم چه روان
ديدم ستاره با ستاره مي رقصد
دل مي دهند به هم و دل مي ستانند
دراين بين ماه تنها بود
دوستي جز با خداي خود نبود
آسمان حسادتش گل كرد
آواز ناخشنودي سر داد
چشم ديدن ماه نداشت
چشم ديدن آن همه نور خدايي نداشت
فرياد كشيد و ابرها را به كمك خواست
فريادش كارساز شد و ابر تيره برخاست
نعره ي آسمان وحشتناك بود و با سوز
ابرهاي ديگر آمدند، دست به دست هم
اتحاد آسمان و سوز باد، دست به دست هم
ناگهان ولوله اي به پا شد
ناگهان دل آسمان سياه شد
رقص ستاره ها از هم پاشيد
رنگ رخساره ماه پريد
دگر نه رقصی بود
دگر نه نور افشانی بود
اسمان تازه پی برد چه خطایی کرده
اسمان تازه فهمید چه اشتباهی کرده
همه جا را سیاه و تاریک کرده
همسن دیو و قصر سنگی کرده
پریشان حال و پشیمان ز غصه غرید
پیوستند ابر ها به هم و دل ان ها ترکید
اشک بود یا خون بارید و بارید
ایام شد تلخ به کم اسمان یاری زخدا طلبید


شعر از : مژگان مظفری


...............................


دوباره خورشید غریب شده بود رو زمین.انگار ادم ها هم مثل خورشید خسته شده بودند.خیابان ها کم کم خلوت شده بود و هر کس به سوی اشیانه ی خود در راه بود.
دامون نیز از خسته از کار روزانه روی صندلی مغازه ولو شد.به شاگردش سپرد چراغ های مغازه را روشن کند و با روشن شدن چراغ ها جلوه مغازه چندین برابر شد مخصوصا قسمت بدلی جات مغازه که انواع و اقسام گردنبند ها و دستبند ها و گوشواره ها و ... زیر نور برق می زد انکار که هزاران ستاره ی زیبا و درخشان یک جا جمع شده بود واقعأ جلب مشتری می کرد.اما این تجمع نور برای دامون اصلأ زیبا نبود و چشم او را می ازرد.
پشت به ان و ور و دکور گردان لوازم ارایشی کرد که به صورت یک استوانه ی بزرگ گردان وسط مغازه قرار گرفته بود و لوازم ارایشی با سلیقه خاصی روی طبقات شیشه ای ان چیده شده بود و ارام به دور خود می چرخید و مارک های معروف روز را به معرض نمایش می گذاشت لوازم ارایشی با مارک « کریستین دیور » و « کلنیک » « مای پلین » « تیوا » و عطر های مرغوب « چنل » « کوکومادموازل » اما انگار این ها هم حو صله اش را سر بردند . چند مشتری با هم وارد شدند.
یکی از ان ها ادکلن طلب می کرد و دیگری لاک و رنگ مو و سومی طالب گردنبند زیبا بود.
برعکس همیشه با بدخلقی همه را راه انداخت و بعد رو به شاگردش اصغر کرد و گفت :
من حالم زیاد خوب نیست.چراغ ها رو خاموش کن تا مشتری نیومده اصلأ حوصله کسی رو ندارم.
اصغر هم از خدا خواسته که دو سه ساعتی زودتر به منزل بر می گشت فورأ چراغ ها را خاموش کرد و با خارج شدن دامون از مغازه سریع کرکره را پایین کشید و قفل بزرگی روی ان زد.
دامون بی حوصبه پشت فرمون نشست.وقتی به خانه رسید مادرش را در حال نماز خواندن دید.نگاهی به صورت پرچروک و نورانی اوانداخت و با لبخندی پر از عشق به او از کنارش گذشت و به اتاقش رفت.با لباس بیرون خود را روی تخت انداخت و به سقف یک دست استخوانی رنگ چشم دوخت و با خود گفت : « خدایا ! چرا فکر این دختره از سرم بیرون نمی ره.ای کاش قلم پام می شکست نمی رفتم خونشون.بمیری کامشاد که این طور منو به دردسر انداختی.خدایا ! انگار از اون چیزی که می ترسیدم به سرم اومد.من هیچ وقت دل نمی خواست جذب دختری بشم ولی انگار این دختره با همه شون فرق می کنه.یه جور تفاوت عجیب ! شاید برای من اینطور باشه عجب چشم های زیبایی داشت ! معلوم نبود ابیه یا طوسی.نمی دونم شاید سبز.خدایا منو ببخش.»
و دوباره هلنا با اون موهای بلند و پریشان و چشم های گریان و صورت هراسان جلو نظرش مجسم شد از وقتی او را دیده بود حواسش سر جاش نبود.حنی یک لحظه هم نتوانست به او فکر نکند و افسوس این را می خورد که نفهمیده بود اسم او چیست.خانه ی خواهرش ساکن همان کوچه بودند.با خود فکر کرد باید اطلاعاتی در مورد او از خواهرش بگیرد.
مادرش با چادر نماز در استانه ی در قرار گرفت:
الهی قربونت برم چرا لباساتو عوض نکردی؟!
به گرمی به مادرش سلام داد و گفت :
یه کم خستم.
با نگرانی مادرانه اش گفت :
چیزی شده پسرم؟!
نه گفتم که فقط کمی خستم...حنانه از کلاس بر نگشته؟
چرا تو اتاقشه.سرش گرم کتابشه.می ترسم این همه خونده برای دانشگاه قبول نشه.
خوب نشه چی می شه؟مثلأ لیسانسم گرفت می خواد کجا رو بگیره.
پتشو پاشو لباساتو عوض کن بیا اشپزخونه شام حاضره.
دامون دست و رویش را که شست پشت میز اشپزخونه نشست.با دیدن خواهرش با سر جواب سلام او را داد.
خانم ملک ظرف خورش را نزدیک خود کشید و گفت :
پس حاجی کو؟
خانم ملک دیس برنج را پر کرد و روی میز گذاشت و گفت :
حاج اقا زنگ زد گفت که جایی کار داره برای شام منتظرش نباشیم.
دامون با حرص از دیس برنج برای خود برنج کشید.می دانست که پدرش رفته سراغ یکی از زن های صیغه اش.دلش برای ساده دلی مادر سوخت.
حنانه در حین خورش خالی کردن گفت :
داداش ناهار نیومدی؟
نگاهی تضرع امیز به او انداخت :
خونه ی دوستم بودم.
خانم ملک سس را روی ظرف سالاد ریخت و گفت :
خونه ی کامشاد رفته بودی درسته ؟
بله باز حسنا خانم فضولی فرمودن؟.....این ابجی ما انگار کار و زندگی نداره.فقط می شینه پشت پنجره و زاغ سیاه همسایه ها رو چوب می زنه.
چه حرف هایی می زنی پسرم ! درست نیست در مورد خواهرت این طور حرف می زنی دلش می سوزه بده ؟ یا بده که برات نگرونه؟
دامون از حرص نمکدان را برداشت و با همان حالت عصبی پاشید روی غذایش :
حالا چی شده که نگرانی خانم گل کرده ؟
خانم ملک حواسش بود او را عصبی نکند.با احتیاط و ملایمت گفت :
هی بهت می گم دوستاتو بشناسی میگی من دوست بد انتخاب نمی کنم.حسنا می گفت خواهر این پسره کامشاد رو دیده که از ماشین پلیس پیاده شده.ببین پی کار کرده که گرفتنش.
دامون عصبی قاشق را توی بشقاب کوبید و گفت :
شد ما یه شب سر این شام کوفتی غیبت این و اونو نشنویم ؟ بابا به خدا قباحت داره.مادر من تو مثلأ نماز می خونی چرا هی پشت سر مردم حرف می زنین؟
خانم ملک سعی کرد خونسرد باشد :
وا ! مگه من چی گفتم ؟ می شه حسنا دروغ بگه ؟ بچم با چشمای خودش دیده.
دامون عصبی کوتاه و مختصر اتفاقی را که برای هلنا پیش امده بود تعریف کرد و گفت :
دیدین قضاوت شما نادرست بود.
حنانه هم به هواداری از برادرش برخاست:
مادر جون داداش راست می گه.این حسنا هم شورش رو در اورده.
خانم ملک چشم غره ای به او رفت :
تو یکی دخالت نکن.اصلأ از کجا معلوم اونا درست بگن.تو چه قدر ساده ای! این جوری گفتند کارشون رو لاپوشونی کنن.
دامون عصبی روی میز کوبید:
وای بسه دیگه ! به خدا زشته ! برای ما که ادعامون می شه روشنفکریم و تو قرن بیست و یکم زندگی می کنیم زشته ! همش پشت سر بنده های خدا بد گفتن !همش دروغ و چاپلوسی که چی بشه ؟به کجا برسیم ؟ مادر من تو که خونه ی خدا رفتی چرا افتادی دنبال حرف های صد من یه غاز حسنا . حسنا خانم ما اگه حسنا بود بره شوهر رند و چاپلوسش رو درست کنه که مدام دور حاجی می پلکه یه جوری اونو تیغ بزنه.
خانم ملک به صورتش چنگ انداخت :
وای خدا مرگم بده ! یه وقت این حرفا رو جلو بچم نزنی!
دامون غذایش را نیمه کاره رها کرد و از پشت میز بلند شد.هر چه مادرش دنبالش دوید که بیاید شامش را بخورد بی فایده بود.در اتاقش را قفل کرد که کسی وارد اتاق نشود.پهره ی پاک و معصوم و گریان هلنا جلو چشمش اند با بغض گفت :
« دختر بیچاره ! ببین چطور الکی الکی ابروی مردم رو می برن !»

خون و افزایش سطح ایمنی بدن ثابت شده است و با ژنتیک جنسیت و تربیت ارتباط مستقیم داره،به صورتی که زنان چهار برابر بیشتر از مردان کنند.ترکیباتی که حین استرس در بدن تجمع میشه با اشکها هم خارج میشود.همین امر باعث کاهش استرس میشه.این مواد شامل(اندورفین)،که در کنترل درد موثر...
هلنا عصبی فریاد کشید:-بس میکنی آلاله،یا بیام خفه ات کنم.حالا من یه غلطی کردم،گفتم از بس گریه کردم چشام میسوزه.
آلاله با خنده گفت:
-بده دارم ذهنت رو روشن میکنم که بدونی گریه چقدر برات مفیده؟
-برو خلٔ،خدا روزی تو رو جای دیگه حواله کنه.
-خلٔ خودتی که این موضوع رو برای مامان گفتی،اون بیچاره دیگه تا یک ماه حرص میخوره که چرا این اتفاق برای تو افتاد.
حرصش را سر کش در آورد و چند بار محکم دور موهایش پیچید.آلاله حس کرد که همه ی موهایش کنده شود:
-من کی گفتم،تقصیر کامشاد فضول بود.تا مامان اومد تو،سریع گذاشت کفّ دستش.
-تو هم آب و تاب بیشتری به اون دادی.حالا مهمون کامشاد کی بود؟
بی حوصله جواب داد:-چه میدونم فکر کنم اسمش دامون بود.
-آهان همون بچه مایه داره که سر چهار راه لوازم آرایشی داره؟
به دهان او خیره شد و با تعجب گفت:-به به تو که آمار همه ی پسرای محله رو داری.واقعا که مایه ی شرمساریه.
آلاله با زبان لبهای خوش فرم خود را تر کرد:-برو توهم،خوب مسیر مدرسمون از اون جاس.هر روز از دم بوتیک اون ردّ میشیم.دخترای دبیرستانی رو که میشناسی،آمار همه ی پسرا رو دارن.این آقا پسر همیشه خوشتیپ میگرده.به قول بچهها همیشه تیریپ جدیده.هنوزم کسی شاخش رو نشکسته.
هلنا حیرت زده از گفتههای خواهرش،گفت:-خوب راه افتادی ها،اگه مامان این چیزا رو ازت بشنوه گیس رو سرت نمیذاره.
-بدم نیست،آخه این روزا کچلی مّد شده.در ضمن خونه ی خواهرشم توی همین کوچه س.همون خانومه که همیشه رو میگیره،فقط چشاش معلومه.دیروز وقتی با اون مانتو کوتاهه رفته بودم بیرون همچی چپ چپ نگام میکرد که حس کردم یه چیزی بهم آویزونه که اینطور خیره نگام میکنه....
با آمدن حمیرا به اتاق آلاله ادامه نداد.حمیرا نگران گفت:
-دخترم اگه سرت درد میکنه بریم دکتر.
هلنا از نگرانی مادرش کلافه شد گفت:
-مامان جون گفتم که سرم درد نمیکنه.
-پس چرا انقدر رنگت پریده؟اصلا چیزی خوردی؟
کامشاد از پشت مادرش سر در آورد:
-یه بشقاب پر کشک بادمجون نوش جون کرده.
آلاله خندید و گفت:-پس رودل کرده.
حمیرا اخمهایش در هم فرو رفت:
-میشه شما دو نفر بس کنید.اگه که جای اون بودید جفتتون الان بستری بودین.ببین چطور یه طرف صورتش کبود شده.خدا براشون نسازه.
کامشاد رو به هلنا کرد و گفت:-

فعلا نونت تو روغنه،تا تنور داغه بچسبون.توی این موقعیت هر چی میخوای بگو مامان برات میخره.
حمیرا بی خیال به لودگی پسرش گفت:
-خدا کنه تا جمعه صورتت خوب بشه.نمیخوام بابات تو رو با این وضعیت ببینه.
آلاله کنار خواهرش نشست و گفت:-اوه کو تا جمعه،هنوز یکشنبه س.تا اون
موقع خوب خوب میشه.
*****************************
دامون از بی خوابی شب پیش چشمهایش قرمز شده بود.وارد مغازه که شد اصغر مشغول تی کشیدن کفّ مغازه بود.تا دامون را دید تی را کنار گذاشت و گفت:-آقا دامون،یه دختری اومده بود سراغ شما رو میگرفت.
چشم دامون ناخوداگاه روی پیراهن اصغر ثابت ماند که یک طرف پیراهنش به طرز خنده داری بیرون زده بود:-خوب کی بود؟
اصغر با پشت دست دماغش را بالا کشید:
-خودشو معرفی نکرد.
از حرکت اصغر چندشش شد:
-ا،اصغر،این چه کاریه میکنی؟مگه دستشویی نیست،خوب برو دماغت رو پاک کن دیگه.اول صبحی حالمون رو بهم زدی...این یارو نگفت با من چی کار داره.
آب دماغ اصغر دوباره آویزان شد که داد او را به هوا برد:
-اه،گندت بزنن،برو دماغتو پاک کن.
اصغر بدون مکث به سوی دستشویی کوچیک مغازه رفت و صدای فین کردنش مغازه را برداشته بود.وقتی از دستشویی بیرون آمد با دستمال ابریشمی که دستش بود صورت خود را خشک کرد و رو به دامون گفت:-دختره رو تا حالا این طرفا ندیده بودم.یه جورایی عجیب و غریب بود.
-مگه چطوری بود.
-مدل موی عجیب و غریبی که من اسمش رو نمیدونم،ابروهای تیغ انداخته،شلوار جین گشادی که انگار به زحمت رو کمرش ایستاده بود،تعدادی هم وصله و پینه زینت اون بود.یه چیزی پوشیده بود که نمیدونم مانتو بود یا تیشرت،از سر شونه آویزون بود،اصلا هیچ شباهتی با مانتو نداشت،با نوارهای عجیب و غریب و یه کمربند پهن و یه روسری کوچیک که تنها بخش مرکزی سرش رو پوشونده بود و به سختی زیر گلو گره خورده بود.آرایش صورتش هم که نگو انگار از زیر دست مسگرهای بازار اصفهان در رفته بود که انقدر صورتش رو به رنگ مس در آورده بود تازه....
دامون از تعریف اصغر خندهاش گرفت،چنان با آب و تاب از او تعریف میکرد که انگار از کرهٔ ی دیگر آماده بود.می دانست اگر جلوی حرف زدن اصغر را نگیرد ساعتها همانطور میایستد و یک بند صحبت میکند:
-بس کن اصغر این کسی که تو تعریف میکنی لابد آدم نبوده.منم هم چین شخصی رو نمیشناسم.در ضمن اون پیراهنت رو بکن تو شلوارت،اینجوری تو هم دست کمی از اون دختر نداری.صد دفعه بهت گفتم،لباس خوب بپوش،آخرش با این شلختگیهات مشتری هامونو میپرونی.
با اشاره ی ابروهای اصغر نگاهش به در ورودی مغازه افتاد.با دیدن دخترک که مشخصاتش را اصغر کامل داده بود لبخند روی لبش فرو خورد و در دل گفت:(جای حسنأ و مادرم خالی)بدون توجه به او پشت پیشخوان مغازه قرار گرفت.به سلام دخترک به زور پاسخ داد و او گفت:
-من برای کار اومدم.
دامون نگاه کوتاهی به صورت اجق وجق و برنزه ی او انداخت و گفت:
-ظاهراً اینجا رو با اداره ی کاریابی اشتباه گرفتین خانم.
دخترک قری به سر و گردنش داد و با نازی که اصلا به او نمیآمد گفت:
-نخیر جناب،من اگه اینجام به خاطره فروشندگیه.
دامون تند و تیز جواب داد:
-مگه ما فروشنده خواستیم؟
دخترک لبهای کلاژن کردهاش را با زبان تر کرد:
-بوتیک به این بزرگی نیاز به چند فروشنده داره.
دامون از حرکت او چندشش شد:
-این رو دیگه من باید تشخیص بدم نه شما در ضمن ما دو نفر هستیم.می بینید که؟
دخترک از رو نرفت،با عشوه گفت:
-شما یه مدت آزمایشی به من اجازه ی کار بدین اون وقت میفهمین که چقدر فروش شما میره بالا.
او دیگر حسابی کفرش در آماده بود:-خانم،لطفا مزاحم کسب ما نشین،گفتم که ما نیاز به فروشنده نداریم.خواهش میکنم بفرماین.
دخترک با پرویی تمام برگشت گفت:
-من اگه برم دیگه بر نمیگردم.
دامون سعی کرد جلوی عصبانیتش را بگیرد:
-بفرماین خانم،من هم همین رو میخوام که دیگه برنگردین اینجا.بدم نیست یه نگاه به اون تابلوی دم در بندازین که نوشته،از ورود خانمهای بعد حجاب معذوریم.من اگه شما رو راه بدم باید در مغازه مو پلومپ کنم.
دخترک دیگر چیزی نگفت و با عصبانیت مغازه را ترک کرد.اصغر با رفتن او پقی زد زیر خنده و گفت:
-خوب حالشو جا آوردین.همچی به خودش امیدوار بود انگار که مغازه مال خالهاش بود.
-باز شروع کردی اصغر در رو باز کن کفّ مغازه خشک بشه.
-الان کولر رو روشن میکنم.
-هر کاری میکنی زودتر.
دامون تا لحظاتی فکرش درگیر رفتار عجیب و غریب دخترک بود،اما با اولین مشتری همه چیز از ذهنش پاک شد و هر بار که مغازهاش خلوت میشد،فکر هلنا ذهنش را مشغول میکرد.دلش میخواست دوباره آن نگاه آبی هزار رنگ را ببیند،اما نمیدانست چطوری.
با دیدن کتابی که کامشاد به او داده بود گل از گلش شکفت و تصمیم گرفت کتاب را نخوانده به او برگرداند.
نزدیک ظهر مادرش زنگ زد و به او گفت که حسنأ اینجاست و برای ناهار حتما برگردد که دور هم جمع باشیم او با شنیدن این خبر خوشحال شد.مغازه را به اصغر سپرد و کتاب به دست از مغازه خارج شد.خیالش راحت بود که حسنأ نیست زاغ سیاه او را چوب بزند و کفّ دست مادرش بگذارد.اتومبیل را دم در آنها پارک کرد با خود گفت:(خدایا،چرا من انقدر در مقابل این دختر ضعیف هستم؟اصلا کار درستیه که اومدم دم خونشون؟وای اگه کامی بفهمه نظری به خواهرش دارم منو زنده نمیذاره.حق هم داره.منم بودم همین کارو میکردم.خدایا،کمک کن ببینمش.قول میدم همین یه دفعه باشه)و او میدانست که هرگز به قولش عمل نخواهد کرد.دم در که ایستاد صدای سر و صدا در حیاط پیچیده بود.تصمیم گرفت به جای زنگ از در زدن استفاده کند.با سکه ی که در جیب داشت چند ضربه ی متوالی به در زد و متعاقب آن صدای نزدیک شدن پایی به در،و صدائی نازک پیچید:
-مامان تویی؟
نمی دانست سکوت کند یا نه که دوباره صدا تکرار شد:
-کیه؟
آروم و با لرزشی در صدا گفت:
-ببخشید.....
در آرام روی پاشنه چرخید و با دیدن او در آن بلوز سرمه ی و شلوار جین نفسش بند آمد.با این که شال سفیدی روی سر انداخته بود اما جلوی موهای خوشرنگش پیدا بود،مخصوصاً که مثل آبشار موهایش روی شانه رها بود.زبانش بند آماده بود و قلبش بسان پرنده ی اسیر در قفس به در و دیوار سینهاش میکوبید.آرام سلام کرد و او با خوشرویی پاسخ داد و گفت:-ببخشید،کامشاد خونه نیست.
صدائی از پشت سر شنیده شد:
-هلنا،کیه؟
هلنا رویش را برگرداند و گفت:دوست کامشاده.دامون در آن فرصت کوتاه نگاهی به سر تا پای انداخت و با خود گفت:(هیکلش هم مثل صورتش بیسته،خدای من چه اسم قشنگی داره.)تا رویش را برگرداد کتاب را به طرفش گرفت و گفت:
-سلام منو به کامشاد برسونید،بهش بگین خیلی به موبایلش زنگ زدم اما خاموش بود،به خاطره همین فکر کردم خونه س.تلفن خونه هم مشغول بوده حس کردم به اینترنت وصله.
-بله،تلفن به اینترنت وصله،دایی کامنوش پای کامپیوتر.
هلنا کتاب را گرفت و وقتی تشکر کرد او سرش را پایین انداخت و آرام گفت:-صورتتون خوب شد؟
هلنا ادبش حکم کرد تشکر کند و او کاملا خود را باخت.حس کرد نباید حالش را میپرسید.با عجله خداحافظی کرد و سوار اتوموبیلش شد.
او وقتی در را بست مورده استنطاق آلاله قرار گرفت:
-کی بود؟
-دامون.-دامون، چی کار داشت؟
کتاب را نشان داد:-کتاب کامشاد رو آورده بود.
او آلاله و بیتا را در زیر سایه ی درخت که مشغول خوردن توت فرنگی بودند،تنها گذاشت و به داخل عمارت برگشت.کتاب را روی میز آشپزخانه گذاشت و از آب سردکن یخچال برای خود آب ریخت.
با خود گفت:(کامشاد میگفت پسره سنگینیه،پس این نگاه گستاخ برای چی بود؟داشت منو قورت میداد؟)شانههایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و باز هم زیر لب زمزمه کرد.(این هم مثل پسرای دیگه س.هماشون برن گمشن.)
ولی دامون برایش مثل پسرای دیگه نبود.از همان اول از هیکل ورزیده و صورت معصوم او خوشش آمده بود،اما نمیخواست بپذیرد او برایش مهم
است.
****************************
آلاله از کلاس زبان که بر میگشت حس کرد کسی او را تعقیب میکند و زیر نظر است.آرام به عقب برگشت.با دیدن آشور دست و پایش را گم کرد و قلبش به تپش افتاد.میدید که او قدم به قدم پشت سرش میآید.وقتی به کوچه ی خلوتی رسیدند او جلو آمد.او هم دست کمی از آلاله نداشت.با قیافه ی هراسان سلام کوتاهی داد و کاغذ تا شده ی را به او داد.او کاغذ را گرفت و بدون اینکه حتی جواب سلامش را بدهد به سرعت از کوچه خارج شد حس میکرد همه او را دیده اند،حال متهمی را داشت که بعد از ارتکاب به جرم در حال فرار بود.آنقدر تند راه میرفت که از دویدن هم بدتر بود.
گرمای تابستان و آفتاب داغ باعث شد صورتش کاملاً سرخ شود.وارد کوچه که شد نفس راحتی کشید اما هنوز جرات نمیکرد به پشت سر نگاه کند.وقتی دم در خانه رسید دید آشور با لبخند مهربانی دم در ایستاده.به تعجب افتاد که او چطور زودتر رسیده.آرام با تکان سر از او خداحافظی کرد.نامه هنوز توی دستش بود.از بس دستش عرق کرده بود که کاغذ نم برداشته بود فورا نامه را توی جیب مانتویش پنهان کرد.
حمیرا تا چشمش به صورت گر گرفته ی او افتاد گفت:
-مامان جون،چرا انقدر قرمز شدی؟
دستپاچه جواب داد:
-گرمم شده،نمی دونید بیرون چه آتیشی میباره.
-از جلو کولر کنار،عرق داری میچای.میخوای خنک شیٔ برو حموم یه دوش بگیر.
از توصیه ی مادرش خوشحال شد،فکر بدی نبود،می توانست آنجا نامه را بدون استرس بخواند.وارد اتاقش که شد،هلنا طبق معمول در حال گوش کردن موسیقی بود.لباسهایش را از داخل کشو بیرون آورد و با شتاب به حمام رفت.حمام آنها از دو بخش تشکیل شده بود،حمام سرد و گرم.از حمام سرد به عنوان رختکن استفاده میکردند.
مانتو و روسریش را در آورد.نامه را که از جیب مانتویش خارج نمود.قبل از باز کردن بوسید.بوی ادکلنی که از کاغذ به مشام میرسید.بوی ادکلنی که از کاغذ به مشام میرسید او را از خود بی خود کرد.
چند لحظه ی فقط نامه را میبویید،بعد آن را گشود:
آشنای سبزم،هنگامی که برای اولین بار به دنیای تاریک و سیاهم نور امید بخشیدی،هرگز گمان نمیکردم یاد تو تا این حد در قلمرو قلب من پیشروی کند و روزی از راه برسد که این چنین قلبم را در قلمروی خود در آوری.یک سال و اندی طول کشید تا از خودم مطمئن شدم که واقعا به تو دلبستم و میتوانم امید آن داشته باشم تو را خوشبخت کنم و از آن پس پردههای سیاه را کنار زدم و با رویای سحرانگیز تو در آن سوی سایهها به راه افتادم،تا مگر فانوس خیالت،کوره ی را پیش رویم را روشن کند.
قلب من مدتها در جست و جوی ساحل امنی بود که طوفان تشویش و اضطراب را در آغوش بی دریغش فرو نشانده ناگهان از خیال تو لبریز شدم.
هر لحظه و هر جا این تویی که با آن چشمهای مخملی سبزت در من تکرار میشوی....
آشور شماره تماسی از خود،در آخر نامه نوشته بود و خواهش کرده بود که اگر این علاقه دو طرفه است با آن شماره هر چند کوتاه تماس بگیرد.
آلاله لبریز از عشق خود را به دوش آب سپرد.تصمیم گرفت موضوع نامه را با خواهرش در میان بگذارد.هلنا وقتی در جریان قرار گرفت با خواندن نامه تا لحظاتی ساکت ماند و بعد گفت:-از آنچه که میترسیدیم بر سرمون اومد.
آلاله بی قرار گفت:
-نمی فهمم چی میگی؟