مي فهمي، ولي خودتو به نفهمي مي زني. اين مي تونه شروع يك رابطه پر از گناه و غلط باشه.
- يعني چي؟ ما كه هنوز كاري نكرديم.
- مطمئن باش به جاهاي ديگه هم كشيده مي شه.
- اين قدر منو ابله فرض كردي؟ مطمئن باش هلنا خانم، نه من اين طور دختر سبك سريم، نه آشور اون طور پسريه، امروز وقتي نامه رو به دستم داد طوري با نوك دستش گرفته بود كه دستش با دستم تماس پيدا نكنه. اون اگر پسر بدي بود، خيلي زودتر از اين اقدام به ارتباط با من مي كرد.
- خدا كنه اين طور كه تو خوشبيني، باشه. حالا مي خولي به عشقش جواب بدي؟
- آره، چون منم دوستش دارم. دلم مي خواد بيشتر بشناسمش، اصلاً شايد عقايد همديگر رو نپسنديديم.
- يه شرط داره، و گرنه به مامان مي گم.
- منو مي ترسوني؟
- نه، مجبورم يه جورايي به عنوان خواهر بزرگتر كنترلت كنم.
- باشه آجي بزرگه، مي پذيرم. بگو چه شرطي.
- هرگر با اون قرار نذاري. به همين ديدن از راه دور كفايت كنين.
- اگه نمي گفتي هم، من اين كارو مي كردم. هلنا! الان مامان رو تو آشپزخونه سرگرم مي كني بهش يه زنگ كوچولو بزنم؟
- باشه، فقط در حد يك دقيقه. در ضمن با موبايلت زنگ نمي زني كه شماره ي تو رو داشته باشه. فقط با تلفن خونه. فهميدي؟
با خوشحالي صورت هلنا را بوسيد:
- چشم، الهي قربونت برم.
- برو زبون نريز. درضمن مثل يه خانم با اون صحبت كن.
هلنا از عاقبت كار آن ها مي ترسيد. با فكري پريشان به آشپزخانه رفت و همان وطر كه او خواسته بود مادرش را سرگرم كرد و آلاله تا شماره را گرفت با نصفه زنگي آشور برداشت. انگار دستش را روي گوشي گذاشته و بي صبرانه منتظر او بود. با سلام گرمي گفت:
- آلاله! تپش هاي بي قرار قلبم رو در هرم نفس هام مي شوني؟
صداي آشور واقعاً گرم و دلنشين بود. صدايش دن ژوان هاي فيلم را در خاطر تداعي مي كرد. آن قدر مؤدب و قشنگ صحبت مي كرد كه آلاله نمي توانست چه طوري جوابش را بدهد و در آخر مجبور شد ميان حرفش برود:
- ببخشيد مجبور شدم حرف هاي قشنگتون رو قطع كنم، من بيشتر از اين نمي تونم گوشي رو نگه دارم. موقعيتم طوريه كه مجبورم قطع كنم.
- آه خواهش مي كنم شما منو ببخشيد كه موقعيت شما رو فراموش كردم. مي تونم اميدوار باشم دوباره صداي دلنشينتون رو بشنوم.
با مكث جواب داد:
- البته.
آلاله با عجله خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت. دوباره صورتش از هيجان گر گرفته بود. با شتاب به اتاق خودش رفت كه مادرش متوجه هيجان او نشود. تا وارد اتاق شد هلنا هم پشت سرش آمد و گفت:
- چه صداي قشنگي داشت!
آلاله از تعجب چشم هايش گشادتر از حد معمول شد:
- مگه تو داشتي گوش مي كردي؟
- پس چي گيج! تو واقعاً متوجه نشدي يه نفر ديگه رو خطه؟
- پس مامان چي؟
- داشت كتلت سرخ مي كرد. با دست كتلتي كه نمياد ببينه تو داري چي كار مي كني. من گوشي رو برداشتم كه مثلاً به دوستم زنگ بزنم. (هلنا پوزخند زد.) چه قدرم رمانتيك حرف مي زد. اميدوارم تا آخر همين طور خوب بمونه.
آشور با قطع شدن تماس آلاله دلش مي خواست از خوشحالي گريه كند. بعد از مدت ها به آرزويش رسيده بود. با خود گفت: "اي خداي مهربانم! حالا كه با اين عشق بعد از اون همه سختي و دربه دري طعم خوشبختي رو به من چشاندي كمكم كن بتونم آلاله رو همون طور كه شايستگي داره خوشبخت كنم. خداي مهربانم! در اين مكان و در اين لحظه قول شرف مي دهم كه هرگز به جز عشق آلاله هيچ عشقي رو به قلبم راه ندم و فقط مهر او آذين بخش قلبم باشد."
آشور ناخواسته روحش به گذشته پر كشيد، به آن روزها كه نوجواني پر شر و شور بود و هرگز از شيطنت و بازي كردن خسته نمي شد. اما افسوس كه دنياي قشنگش را صدام لعنتي به هم ريخت و مانند آوار بر زندگيش خراب شد. جنگ خانمان سوز پدر، مادر و يگانه خواهر زيبايش را از او گرفت. بمباران هوايي آبادان به دست بعثي هاي خدانشناس ويرانگري هاي بسياري به بار آورد. كودكان را يتيم كرد و مادران بسياري را داغديده و كمر پدران بسياري را شكست. داغ سخت از دست دادن عزيزان براي بازماندگان دشوار و سخت بود. آشور هم جزء همين داغديده ها بود.
هواي بهاري اسفند ماه آبادن را هنوز در ذهن داشت. پدرش دبير محترم يكي از دبيرستان هاي مرگز شهر بود و مادر معلم نهضت سواد آموزي.
روز جمعه بود و همه خوشحال به دور سفره گرد آمده بودند. مادرش با آن چشم هاي درشت سياه، با سليقه سبزي پلو با ماهي كه تازه از بازار گرفته بود درست كرد و با تزئيني اشتهاآور سر سفره گذاشت.
عطر غذاي مادر كوچه را برداشته بود. با شوخي هاي پدر و خنده هاي قشنگ مادر در محيطي پر از صفا و صميميت در حال صرف ناهار بودند كه ناگهان صداي غرش هواپيماهاي دشمن آن ها را به هم ريخت و همه را به هراس انداخت و حتي مهلت نداد از سر سفره بلند شوند و در يك چشم به هم زدن چندين نقطه ي شهر زير آماج بمب هاي دشمن قرار گرفت. آشور وقتي به خود آمد كه مردم او را از زير خاك بيرون كشيدن. خون روي چشم هايش را پاك كرد و به ناجي خود كه از گروه امداد بود چشم دوخت و ناباورانه مي ديد كه چه طور جنازه ي آش لاش خواهر و مادر و پدرش را از زير آوار بيرون كشيدند.
بهت زده به آن منظره ي غم انگيز چشم داشت. حتي نمي توانست قطره اي اشك بريزد يا ناله اي سر دهد و خون هم چنان از سرش فوران مي زد. كم كم ضعف بر او غلبه كرد. يكي از گروه امداد خواست او را سوار آمبولانس كند كه مانع شد و در همان سكوت غم انگيزش خود را به بالين عزيزانش رساند. با صداي گريه ي سوزناك پدر بزرگش سر بلند كرد . تن خسته و لرزانش را به پدربزرگ سپرد و در آغوش او جاي گرفت . افسار اشك هايش را رها كرد.
زندگي از آن روز براي آشور شروع تلخي داشت. با شدت گرفتن جنگ مجبور شد همراه پدربزرگ و مادربزرگش به تهران كوچ كند و آبادان را براي هميشه فراموش كند. هنوز هم بعد از سال ها كه از جنگ مي گذرد جرآت آن را نداشته بدون حضور پدر و مادر و خواهرش پا به آبادان بگذارد. اما هنوز دلتنگ هواي گرم و شرجي دم كرده ي تابستان آن جا بود و ديوانه ي بندر قشنگش، و دلش براي زمستان آن جا كه مانند بهاري زيبا بود لك زده بود. با اين كه برايش سخت بود اما چون سنش كم بود زود عادت كرد و مانند انسان هاي ديگر خيلي زود خود را با محيط جديد وقف داد. بعد از گرفتن ليسانس در دانكشده ي علوم انتظامي، حالا يك افسر وظيفه شناس بود و از وقتي كه قلبش به عشق آلاله روشن شده بود دنيا را زيباتر مي ديد و آن همه سختي حال ديگر به چشمش كوچك مي آمد و در گنجينه ي خاطرات ذهنش جاي گرفته بود. او تصميم داشت در اولين فرصت او را از خانواده اش خواستگاري كند.
مهندس اميريان خسته از كار سخت و طاقت فرسا بعد از چهل روز به منزل برگشت. او عاشق همسر و بچه هايش بود و از همه بيشتر علاقه ي عجيبي به آلاله داشت و سعي مي كرد اين علاقه را بروز ندهد اما نمي توانست. علاقه ي او گاهي چنان شديد بود كه حميرا هم حسادت مي كرد و در تعجب كه چرا اين ته تغاري تا اين حد موجب دلبستگي همسرش است. البته خود او هم دست كمي از شوهرش نداشت.
آلاله هم با برگشتن پدرش خيلي خوشحال شد. فقط افسوس اين را مي خورد كه مي دانست در اين مدت نمي تواند با آشور تماس تلفني داشته باشد. چون پدرش تمام وقت در خانه بود و اگر بيرون مي رفت با همراهي آن ها بود. فقط دلخوشي اش به كلاس زبان بود كه آن هم ساعاتش تغيير كرده بود و به جاي ده صبح ساعت هفت صبح از خانه خارج مي شد.
آلاله صبح يكي از همان روزها كه كلاس زبان داشت تصميم گرفت زودتر از ساعت هفت از خانه خارج شود كه فاصله ي خانه تا مؤسسه ي زبان را پياده طي كند.
ساعت شش و نيم بود كه از خانه خارج شد، هواي صبح در آن وقت روز بسيار خنك و دلپذير بود. با افسوس نگاهي به در خانه ي آشورانداخت و در اين حين در باز شد و آشور با عجله از در خارج شد. آن قدر شتاب كرد كه حتي متوجه حضور آلاله نشد. آلاله هيجان زده پشت سرش راه افتاد اما او آن قدر سريع گام بر مي داشت و عجله مي كرد كه نمي توانست به او برسد. آلاله تا به حال او را با لباس نظامي نديده بود و او را در آن هيبت بيشتر پسنديد. نگاهي به كوچه انداخت مثل هميشه خلوت بود، كمي صدايش را بلند كرد و گفت:
- آشور!
آشور ايستاد. اول فكر كرد دچار توهم شده، اما وقتي برگشت و او را ديد با شوق و ذوق گفت:
- سلام عسلم! تو اين موقع صبح بيرون چي كار مي كني؟
او از اين كه آشور رو در رو اين قدر راحت با او صحبت مي كرد خجالت كشيد و توضيح داد كه به كلاس مي رود. سر كوچه كه رسيدند، آشور گفت:
- من امروز خواب موندم، وگرنه هر روز ساعت شش از خونه خارج مي شم. به خاطر همين عجله داشتم. اما انگار كار خدا بود كه من خوابم ببره و بتونم امروز تو رو ببينم. فكر كردم ديگه كلاس نمي ري. چند روز مرخصي گرفتم كه تو رو ببينم اما بي فايده بود. نمي دوني چه قدر سخت بود وقتي دو ساعت انتظار مي كشيدم، آخر سر هم موفق نمي شدم تو رو ببينم... اگه اشكالي نداره تا جايي تو رو همراهي كنم.
آلاله مي خواست بگويد نه اما خودش هم مايل بود، گفت:
- اگه ما رو ببينن چي؟
- اين موقع صبح كي بيرون مياد. تو هم ديگه نبايد اين وقت صبح از خونه بياي بيرون. مگه ساعت هفت و نيم كلاس تو شروع نمي شه. "با سر تصديق كرد." مي توني ساعت هفت و ده دقيقه از خونه بياي بيرون. بعدشم، اون مسير اتوبوس داره. سر وقت برسي، البته فقط بايد با اتوبوس بري.
آلاله سرش را پايين انداخت و گفت:
- چشم!
آشور دل تو دلش نبود. به خودش مي باليد كه او گفته بود چشم. همان طور كه با فاصله از او راه مي رفت كه او راحت باشد، گفت:
- من تصميم گرفتم اگه تو راضي باشي در اولين فرصت بيام خواستگاري.
صورت آلاله گلگون شد و نمي دانست چه پاسخي بدهد وقتي او را منتظر جواب خو ديد ايستاد و گفت:
- هر تصميمي بگيرين براي منم قابل قبوله.
نزديك آموزشگاه كه رسيدند آشور گفت:
- بهتره من برم، نمي خوام دوستات ما رو با هم ببيند.
آلاله منتظر ماند تا او سوار تاكسي شود بعد به طرف آموزشگاه راه افتاد. ظاهراً اولين كسي بود كه وارد آموزشگاه شد. دوست داشت به جاي آموزشگاه به خانه بر مي گشت و در اتاقش راحت مي نشست و به آشور فكر مي كرد. تمام حرف هايي كه زده بود مدام در گوشش مي پيچيد. ترسي مبهم به دلش افتاد، اگر خانواده اش با آشور موافقت نمي كردند تكليف چه بود.
با شروع كلاس سرگرم درس شد و هنگامي كه از كلاس خارج شد با ديدن پدرش در انتظار خود با خوشحالي به سويش دويد و وقتي روي صندلي جاي گرفت، گفت:
- چه طور شد كه اومدين دنبالم.
آقاي اميريان لپ دخترش را آرام كشيد و گفت:
- با مامانت اومده بوديم خريد. مامانت تو صف سبزي فروشي بود، منم ديدم بيست دقيقه اي وقت دارم، گفتم بيام دنبال عزيز خودم كه تنها برنگرده خونه، حسودا هي بهش نگاه كنند.
آلاله از تعريف پدر ريسه رفت و گفت:
- الهي دور باباي مهربون و خوش تيپم بگردم.
آقاي اميريان قاه قاه خنديد و گفت:
- واقعاً من خوش تيپم!
دست پدرش را كه دنده عوض مي كرد نوازش كرد و گفت:
- خوش تيپ ترين و مهربون ترين و زيباترين و بهترين پدر دنيا هستين.
- واي خداي من! اين جوري نگو، الانه كه از خوشي غش كنم... مي دوني آلاله، مي خوام تو رو هيچ وقت شوهر ندم. چون دلم نمياد ازم دور شي. يعني چه جوري بگم، حسوديم مي شه تو رو ازم بگيرن.
آلاله به ظاهر خنديد ولي ته دلش خالي شد و با خود گفت: "واي اگه بابا بدونه قراره به زودي شوهر كنم چي كار مي كنه." با صداي پدر به خودش آمد:
- چيه، رفتي تو فكر؟ نترس شوهرت مي دم. ولي اگه بهت بگه بالاي چشمت ابرو داري سرش رو مي برم.
آلاله خنديد و با دست به مادرش اشاره كرد كه با دست پر كنار خيابان ايستاده بود.

*****
- دختره ي ديونه! حالا خوبه بهت گفتم باهاش قرار نذاري.
- اُ هلنا! تو خيلي بي رحمي! دارم مي گم اتفاقي ديدمش. واقعاً حرف منو باور نمي كني؟
هلنا با دقت به صورت زيباي خواهرش نگاه كرد و در دل گفت: "خدايا! چه قدر خواستني و زيباست." در جواب گفت:
- چاره اي ندارم جزء اين كه باور كنم. حالا بگو خبر بعدي چيه؟
- دايي زنگ زده به مامان كه امشب ميان براي...
- براي چي؟
- كه رسماً از تو خواستگاري كنن.
- اُه نه!
- اُه بله.
- ولي قرار ما اين نبود. حميد چيز ديگه اي مي گفت.
- مي بيني كه حالا قرارش اين طوري شده.
هلنا عصبي به سمت در اشاره كرد:
- در رو ببند، اون دفترچه تلفن رو بده شماره موبايل حميد رو بگيرم ببينم اين بازي ها چيه درآورده.
- آخه.
- آخه و مرض! زود باش آلاه بدو دفترچه تلفن رو از روي ميز بردار بيا. اگه مامان توضيح خواست بگو من ازت خواستم.
- باشه، حداقل با موبايل خودت زنگ بزن. مي ترسم مامان متوجه شه.
- آلاله! بدو كم وراجي كن.
هلنا تند و تند دفترچه را ورق مي زد تا به شماره حميد رسيد. چندين بار شماره گرفت تا بالاخره موفق شدذ، عصبي سلام كرد و گفت:
- معلومه اين مسخره بازي چيه درآوردي؟
حميد غمگين گفت:
- هلنا خواهش مي كنم سرم داد نزن. توي وضعيتي قرار گرفتم كه سگم به حال من نباشه. پدر منو تهديد كرده كه اگه با تو ازدواج نكنم منو مي ندازه بيرون نه اين كه فكر كني از بيرون كردن اون باكي دارم نه. من همه شون رو دوست دارم. نمي تونم دوري شون رو تحمل كنم. مي گه طردت مي كنم. هلنا! خواهش مي كنم كمكم كن. اين گره كور فقط به دست تو باز مي شه. اگه تو به پدر بگي نه، مطمئن باش كوچكترين رنجشي از تو به دل نمي گيره. وقتي من به پدر گفتم حاضر نيستم با تو ازدواج كنم داشت سكته مي كرد، همش مي گفت، جواب اون دختر بي نوا رو چي بدم كه چند ساله عروسم، خطابش كردم. هلنا! ... گوش مي كني؟
- آره، كر كه نيستم. بگو من بايد چي كار كنم.
- به خدا تا آخر عمر مديونت هستم. انشاءالله خوشبخت بشي.
- خوبه حالا، نمي خواد دعا كني. تو الان كجايي؟
- سر ساختمون. غير از تلفن تو به هيچ كي جواب ندادم، حتي ترانه.
- اين قدر مهم بودم خبر ندارم؟
- بودي و هستي؟
- حالا تو هم هي خرم كن.
- هلنا! اين طرز حرف زدن از تو بعيده.
- حالا نمي خواد برام درس اخلاق بدي. برگرد خونه همه چي رو بذار به عهده ي خودم.
تماس را قطع كرد آلاله گفت:
- كارت در اومد. بايد با يه فوج آدم در بيفتي.
- نگران نباش، من از پس خودم بر ميام. فعلاً بريم كمك مامان حالاس كه صداي بابا دربياد.
هلنا هنوز وارد آشپزخانه نشده بود كه با صداي زنگ تلفن به عقب برگشت. كامشاد بود، گفت:
- من ناهار نميام خونه، مهمون دامون هستم. ولي مطمئن باش براي مراسم خواستگاري خودمو مي رسونم.
هلنا با شنيدن اسم دامون حس كرد يه جوري شد. اصلاً متوجه نشد چه طوري گوشي را گذاشت. وقتي به آشپزخونه رفت بحث خواستگاري بود. با خونسردي جواب منفي خود را اعلام كرد. پدرش سريع پذيرفت، اما حميرا داد و هوار به راه انداخت به طوري كه هلنا مجبور شد عصبي آشپزخانه را ترك كند و در گوشه اي ديگر از شهر دامون كه به مكالمه ي كامشاد گوش مي كرد جريان خواستگاري را شنيد به ...
به هم ریخت و علت ناراحتی خود را سر درد بهانه کرد.اصلا نمیتوانست فکر کند دختر چشم آبی،عروس رویاهایش را کسی از او بگیرد.با خود گفت:(هر طور شده باید توی این مراسم شرکت کنم.)بعد از خوردن ناهار که در رستوران خودشان بود گفت:
-کامی امشب میخوام بیام خونه ی شما.
کامشاد که نمیدانست دامون حرفهای او را شنیده،نتوانست بگوید مهمان دارند.با خوشرویی گفت:
-خوشحالم میکنی،فقط جای تعجب داره که چطور تصمیم گرفتی شب بیای آخه هر وقت میای خونه ی ما کسی باید خونه نباشه.
-اول اینکه میخوام بیام پدرت رو ببینم.بعدش کامپیوترم خراب شده،باید یه سری اطلاعات رو از طریق اینترنت امشب برای دوستم بفرستم.
-پس بگو بخاطر کاپیوتر میای نه پدرم.
-اول پدرت،وگرنه میتونم برم کافی نت.البته نه نه بعدأ میام.
این چه حرفیه مرد،اگه نیای ازت دل خور میشم.
*******************************
حمیرا عصبی بود و نمیتوانست ظاهرش را حفظ کند.با آمدن برادر و خانواده اش،کامنوش برادر کوچکترش او را به آرامش واداشت اما بی فایده بود.دقایقی از آمدن آنها نگذشته بود که دوباره زنگ به صدا در آمد.کامشاد بسوی در دوید:
-دوستم دامونه.
دامون به خوبی درک میکرد مزاحم شده اما نمیتوانست از خواستهاش بگذرد.برای وارد شدن به اتاق کامشاد باید از سالن پذیرایی میگذشت و این اصلا خواسته ی قلبی او بود.دلش میخواست داماد را ببیند و اولین کسی که به چشمش خورد هلنا بود،با دیدن چشمهای آبی رنگش که گلگون شده بود قلبش لرزید.فهمید که گریه کرده.با خود گفت:(پس خدا رو شکر انگار راضی نیست.نکنه به زور بدنش به این پسره.)وقتی با حمید دست داد نتوانست از او ایرادی بگیرد و این بیشتر عصبیاش کرد.از همه عذر خواهی کرد و بدون اینکه ثانیه در جمع بنشیند مستقیم به اتاق کامشاد رفت و به زور او را از اتاق بیرون فرستاد که در جمع مهمانانش باشد.
کامپیوتر را روشن کرد و وارد اینترنت شد اما سر تا پا گوش شده بود.بعد از چند لحظه کمشاد دوباره وارد اتاق شد و این بار دیگر بیرون نرفت و گفت:
-راستش این یه مهمونی عادی نیست که نیازی به من باشه.دایی جان اومده رسمأ از خواهرم هلنا برای پسرش حمید خواستگاری کنه.
حسادت همچون دشنه ی در سینهاش فرو رفت و به استخوانش رسید،گفت:
-مبارک باشه،انشأالله به سلامتی.
کامشاد جدی جواب داد:
-نه بابا،چی چی رو مبارکه خواهرم اصلا راضی نیست.
-چرا؟
-میگه حمید مثل برادرم میمونه.از حالا ماتم گرفتم دایی بشنوه عکسالعملش چیه.
دامون خوشحال از جواب هلنا گفت:
-دأیت آدم منطقیه.مطمئن باش هیچ مشکلی پیش نمییاد.
صدای گریه ی بلند هلنا کامشاد را هراسان از اتاق بیرون کشاد و اصلا فراموش کرد دامون آنجاست.حمیرا سعی داشت او را به زور راضی کند و او به گریه متوسل شده بود. و رای خود را در جمع اعلام کرد.همانطور که حمید تشخیص داده بود دایی نه تنها ناراحت نشد بلکه سر او را به سینه گرفت و گفت:
-گریه نکن دایی جون،لابد قسمت نیست.نه برای تو شوهر قحطه نه برای حمید زن قحطه.انشاالله جفت تون خوشبخت میشین.اصلا خودتو ناراحت نکن.به خدا اندازه ی سر سوزنی از تو نگرانی ندارم و بیشتر از همیشه دوستت دارم.
هلنا که خیالش راحت شد،دست دأییش را بوسید و گفت:
-گستاخی مرا ببخش دایی.
دامون به ظاهر سرش گرم کامپیوتر بود از شوق دلش میخواست بشکن بزند.با وارد شدن کامشاد به اتاق گفت:
-کامی جان،کارم تموم شد.میتونم از پنجره ی اتاقت برم بیرون؟
-مگه دزدی؟
-جون من اذیت نکن،جلو اون همه آدم خجالت میکشم.تو باید به من میگفتی امشب مهمون دارین.حالا پاشو برو در بالکن رو برام باز کن من برم.
-آخه چطوری میخوای از اینجا بری؟
-بابا مگه نمیگی بالکن به حیاط راه داره؟
-چرا.
-خوب یا علی،زود باش دیگه،فقط کفش هام رو برام بیار بیرون.تو رو خدا فعلا نذار کسی متوجه بشه تا من برم.از طرف من از همه عذر خواهی کن و به پدرت هم بگو یه شب دیگه مزاحمش میشم که بیشتر در جوارش باشم.
کامشاد حریف او نشد و ناچار پذیرفت،اما هر کاری کرد قفل را پیدا نکرد و دامون مجبور شد از پنجره بیرون برود.وقتی وارد حیاط شد با دیدن هلنا که کنار باغچه آمده بود هوا خوری جا خورد.
هلنا روسریش را برداشته بود،بلافاصله سر کرد.کامشاد هم سر رسید و کفشهای او را داد و گفت:
-بدو تا نرسیدن.(و با دیدن هلنا متعجب رو به او کرد)تو اینجا چه کار میکنی؟
-اومدم یه هوایی بخورم.
دامون از هلنا عذر خواهی کرد و با شتاب آنجا را ترک کرد.
با رفتن او هلنا گفت:
-کامشاد،دوستاتم مثل خودت یه تختشون کمه .آخه آدم از پنجره میره بیرون.اونم وقتی مهمون خونه ی باشه.
کامشاد خندید و گفت:
-از شانس دامون،در بالکن باز نشد.نمیخواست یه بار دیگه تو جمع حاضر بشه.آخه من به اون نگفتم امشب مهمون داریم.
********************************
مهندس امیریان به پشتی مبل تکیه داده بود و خیره به همسرش که نگاه به تلویزیون داشت گفت:
-حمیرا این دفعه خیلی دل تنگت شدم.
حمیرا همیشه از احساسات گرم شوهرش لذت میبرد و انگار قلبش از نو شکفته میشد.نگاه پر از مهر و عاطفهاش را به او دوخت و گفت:
-دل منم تنگ شده بود.تقصیر خودته دیگه.بهت میگم هر جا میری بذار منو بچه هام باهات باشیم قبول نمیکنی.
-عزیز دلم آخه چطوری قبول کنم؟می دونم تو بچهها تحمل گرمای اونجا رو ندارین.(مهندس امیریان یکی از بهترین مهندسین سد سازی ایران بود و هر بار در یکی نقطه ی کشور مشغول به خدمت بود و در حال حاضر در عسلویه روی یک پروژه ی بزرگ کار میکرد)
حمیرا در جواب او دلخور گفت:
-چطور میتونی تو تحمل کنی ولی ما نمیتونیم؟
-عزیزم من عادت کردم.
-خوب ما هم عادت میکنیم.
-به جای این حرفا،پاشو برو یه عصرونه بیار که مردم از گرسنگی.
با ورود بیتا و کامنوش به همراه آلاله و هلنا خانه از آرامش خارج شد.حمیرا که سینی به دست بود،گفت:
-اینطور که از قیافتون نشون میده انگار باید چند تا تخم مرغ دیگه هم برای شما نیمرو کنم.
بیتا با اشاره به کامنوش گفت:
-کلی التماس کردیم این خسیس خان،ما رو یه ساندویچ فکستنی،مهمون نکرد.
هلنا خندید و گفت:
-دایی جون و این ولخرجی ها.
کامنوش ضربه ی پشت بیتا زد:
--ساندویچهای کپک زده ی بیرون خوبه،یا تخم مرغ محلی با روغن حیوانی آجی خانم؟
آلاله که با روسری شالی خودش را باد میزد با هیجان گفت:
-خداییش نیمروهای مامان حرف نداره،مخصوصا که عصرونه باشه.
همه با صمیمیت دوره سفره ی عصرونه جمع شده بودند.هنگامی که صدای زنگ تلفن به صدا در آمد حمیرا بلند شد و خودش به تلفن جواب داد.بعد از احوالپرسی با دست اشاره کرد که سر و صدا نکنند.در پایان مکالمهاش همه چشم به او داشتند که چهره ی متفکرانه ی به خود گرفته بود.هلنا زودتر از بقیه پرسید:
-کی بود مامان؟
-نمی شناسی.
-خوب بگین ما هم بشناسیم.
آلاله گفت:
-وقتی مامان میگه نمیشناسی،یعنی دیگه در اون مورده هیچی نپرس.
کامنوش به خنده افتاد:
-راست راستی کنجکاو شدم کی بود؟
حمیرا مرموز به آقای امیریان نگاه کرد و در جواب برادرش گفت:
-بعدا بهت میگم.
هلنا دلخور گفت؛
-پس فقط ما غریبه بودیم.
آقای امیریان از سفره کنار گرفت و گفت:
-عزیزم،مطمئن باش اگه به شما هم مربوط میشد مامانت میگفت.حالا هم به جای کنجکاوی در این مورد،بهتره با آلاله سفره رو جمع کنین.
آلاله بلافاصله ظرفهای خالی را روی سینی گذاشت و به طرف آشپزخانه برد.بیتا هم آنچه را که مانده بود.جمع کرد.اما هلنا هنوز بر جای خود بود و کنجکاو دانستن.آخر سر هم چیزی عایدش نشد و به آشپزخانه رفت.بیتا خندان گفت:
-چی شد؟توانستی بفهمی کی بود؟
-نه مامان مگه به این آسونیها نم پس میداه.مگه بعدا از طریق تو بفهمم.مطمئنم دایی جون به تو میگه.
آلاله بی تفاوت گفت:
-چرا انقدر کنجکاوی میکنی؟اگه موضوع به تو ربط داشت که بهت میگفتن.
بیتا دزدکی اشاره ی کوچکی به در آشپزخانه کرد که حمیرا در چارچوب در ایستاده بود.حمیرا سکوت آنها را دید و رو به هلنا کرد و گفت:
-دختر جون،چند دفعه بهت گفتم خوشم نمیاد اینقدر کنجکاوی به خرج بدی.یه وقتایی میبینی که این کنجکاویهای بی مورده بدجوری به ضررت تموم میشه.برو بیرون ببین بابات چی کارت داره.
****************************************
-هلنا یک ماهه آشور رو ندیدم،درست از وقتی که اونو توی راه آموزشگاه دیدم اجازه میدی یه زنگ بزنم خونشون؟
هلنا صدای ضبط صوت را با کنترل کم کرد:
-نه آلاله خواهش میکنم.ارزش خودتو پائین نیار.اصلا شاید خونه نباشه.
آلاله با نگرانی از پنجره اتاقش به اتاق آشور نگاه کرد که پردههای اتاقش کشیده شده بود:
-یعنی کجا رفته؟
-چه میدونم؟شاید رفته ماموریت.
-چرا بی خبر؟حداقل میتوانست از من خداحافظی کنه.همش فکر میکنم از دستم دلخوره.چند شبه تو خواب میبینم با اخم نگام میکنه.
هلنا عصبی ضبط را خاموش کرد و با حرص کنترل را روی میز گذاشت:-خیالات برت داشته.به جای فکر و خیال به فکر فردا باش.
او با حسرت از پنجره فاصله گرفت:
-نمی تونم،اصلا میخوام قید کنکور رو بزنم.من فردا چطوری میتونم امتحان کنکور بدم.
-دیونه معلومه چی میگی؟این همه درس خوندی اونوقت به خاطره اون پسره ی احمق میخوای امتحان کنکور ندی؟
-اینجوری در مورده آشور حرف نزن.
-ببخشین که به عشقتون توهین کردم...اون اگه به فکرت بود که بدون خداحافظی سفر نمیرفت.حالا هم به جای ماتم گرفتن پاشو حاضر شو یه سر بریم تا سر چهار راه و برگردیم.بدجوری حوصلم سر رفته.این غروب لعنتی از بس دلگیره نمیشه تحملش کرد.
آلاله محزون گفت:
-غریب و دلگیر.
آلاله بی حوصله به خواست خواهرش حاضر شد و هر دو عازم بیرون رفتن شدند که حمیرا کلی سفارش به آنها داد و خواست که قبل از تاریک شدن هوا به خانه برگردند.
هنوز وسط کوچه نریسیده بودند که سر و کله ی آشور،ساک به دست پیدا شد.رنگ از رخسار آلاله پرید.لرزش پاهایش را به خوبی حس میکرد.هلنا با پوزخند گفت:
-این هم جناب مجنون.
آشور هم حالی بهتر از آلاله نداشت.با این اوصاف سعی داشت خود را خونسرد جلوه بدهد،اما بی فایده بود.رنگ رخسار خبر داد از سرّ درون.قیافهاش خسته و آشفته بود.آلاله خیلی زود فهمید که خیلی لاغر شده،مخصوصاً با ته ریشی که گذاشته بود بیشتر صورتش را تکیده نشان میداد.با سلام سرد و نگاهی دلخور از کنارشان گذشت.حتا منتظر جواب سلام آنها نماند.آلاله متعجب به زور گامهایش را به زمین میکشید.سر کوچه که رسیدند برگشت و به او نگاه کرد که با حسرت دم در ایستاده بود و به آن ها چشم داشت آلاله با صدای هلنا به خود آمد:
-این عاشق کشته ات چش بود،مثل طلب کارا نگات میکرد؟
-انگار ازم دلخوره.
-برو بابا تو هم چقدر ساده دلی،مطمئن باش دلش جای دیگه بنده شده.
خون به صورت آلاله دوید:
--بس هلنا،حاضرم قسم بخورم اینطور آدمی نیست.
-متاسفم،مامان راست میگه،عاشقا کورن.
آلاله دیگر حوصله ی قدم زدن نداشت و دلش میخواست به خانه برگردد،اما جرات مطرح کردن نداشت.به ناچار سعی کرد جو را کمی عوض کند.می ترسید هلنا دوباره با آن زبان تند و تیزش چیزی بگوید که او را برنجاند.صدای زنگ موبایل هلنا بلند شد و بعد از مکالمه ی کوتاه گفت:
-حالا یه بار ما خواستیم بیام بیرون ببین مامان ول میکنه.میگه سر راهمون یه کرم مرطوب کننده با دو بسته دستمال کاغذی بخریم.
آلاله با دیدن مغازه ی بزرگ دامون که فقط چند قدم با آنها فاصله داشت گفت:
-بریم پیش دامون؟
-مگه اون دستمال کاغذی هم داره؟
-نمی دونم،اما وقتی کارش آرایشی بهداشتیه حتما دستمال هم داره.
-من دوست ندارم برم توی مغازه ی اون خرید کنم.
-چرا؟مگه اون بیچاره چی کارت کرده؟حالا بخاطر دو بسته دستمال کاغذی و یه قوطی کرم میخوای سه کورس ما رو راه ببری؟
هلنا ته دلش میدانست راضی است،اما با ظاهری ناراضی پذیرفت و وارد مغازه ی دامون شدند.آنقدر سرش شلوغ بود و مغازهاش پر بود از زنان و دختران جوان که اصلا متوجه این دو نشد.به هوای یکی از مشتریها که میخواست گردنبندی را از پشت ویترین بیرون به او نشان دهد از پشت پیشخوان مغازه بیرون آمد و وسط مغازه با دیدن چشمهای آبی طوسی او پاهایش به زمین چسبید و تا لحظاتی مغز او قادر به هیچگونه فعّالیتی نبود.با صدای سلام بلند آلاله به خود آمد و هلنا بدون اینکه بداند با نگاهش چه آتیشی بر جان او زده همانطور بی اختیار به او خیره شده بود و او دستپاچه احوالپرسی گرمی کرد و گفت:
-خیلی خیلی خوش اومدین....مغازه ی منو پرنور کردین...اه ببخشید اینجا انقدر شلوغه،الان تریبشو میدم.
دامون بدون اینکه فرصت کلامی به آنها بدهد رو به فروشندهاش کرد:
-اصغر مشتریها رو ردّ کن.
هلنا گفت:
-نه،خواهش میکنم به خاطره ما به زحمت نیفتین.ما مانع کسب تون نمیشیم.ما هم مثل بقیه فقط قصد خرید داریم.
-بفرمایید،بنده در خدمتتون هستم.
اصغر سریع مشتریها را راه انداخت و بقیه را که تازه آماده بودند جواب کرد.اولین بار بود میدید دامون در برابر کسی اینطور دستپاچه میشود.با کنجکاوی به آنها نگاه کرد.با دیدن چشمهای زیبای آن دو و زیبایی حیرت انگیزشان دهانش باز ماند و متعجب با خود گفت:(یعنی اینها با دامون چه نسبتی دارن؟)
با خلوت شدن مغازه دامون متواضع گفت:
-بنده در خدمتتون هستم.
آلاله گفت:
-مامان سفارش کرم مرطوب کننده ی خوب داده با دوبسته دستمال کاغذی.
بلافاصله چندین نوع کرم مرطوب کننده ی مرغوب روی میز ردیف کرد و از هر کدام به نحوی تعریف می کرد.توان خود را به کار میبرد که در حین صحبت کردن نگاهش به آن دو چشم نیلی نیفتد و هر با که بی اراده نگاهش در آن آبی زیبا غرق میشد چنان دست و دلش میلرزید که حتی نمیتوانست بر خود مسلط باشد و لرزش را به خوبی میشد در تن صدایش تشخیص داد.هر چه آنها اصرار میکردند که او قیمت را بگوید بی فایده بود و به آنها قول داد که با کامشاد حساب میکند.
با شلوغ شدن دوباره ی مغازه هلنا پلاستیک خریدها را به دست گرفت و با اشاره به آلاله که جذب بدلیجات شده بود خواست که بروند.
-مامان سفارش کرم مرطوب کننده ی خوب داده با دوبسته دستمال کاغذی.
بلافاصله چندین نوع کرم مرطوب کننده ی مرغوب روی میز ردیف کرد و از هر کدام به نحوی تعریف می کرد.توان خود را به کار میبرد که در حین صحبت کردن نگاهش به آن دو چشم نیلی نیفتد و هر با که بی اراده نگاهش در آن آبی زیبا غرق میشد چنان دست و دلش میلرزید که حتی نمیتوانست بر خود مسلط باشد و لرزش را به خوبی میشد در تن صدایش تشخیص داد.هر چه آنها اصرار میکردند که او قیمت را بگوید بی فایده بود و به آنها قول داد که با کامشاد حساب میکند.
با شلوغ شدن دوباره ی مغازه هلنا پلاستیک خریدها را به دست گرفت و با اشاره به آلاله که جذب بدلیجات شده بود خواست که بروند.دامون اصرار داشت که آنها رابرساند اما نپذیرفتند.تا از مغازه خارج شدند الاله با لبخندی پر از شیطنت گفت :
دل طرف بدجوری پیشت گیره.
او می دانست الاله بی راه نمی گوید . اما جواب داد :
چون خودت عاشقی همه رو به چشم عاشقی میبینی.
نه این طور نیستواقعا ندیدی وقتی با تو هم کلام می شد صداش می لرزید.
من که متوجه نشدم.
هلنا ! یه وقتایی فکر می کنم تو اصلا اخحساس نداری.
من احساس دارم اما مثل تو احساساتی نیستم.حالا هم به جای اینکه فکر احساس من باشی یه ذره تند تر راه بیا.الانه که هوا تاریک شه.حوضله غر غر های مامان و ندارم.
سر کوچه به حسناء خواهر دامون بر خوردند.ادبشان حکم می کرد به او سلام بدهند اما او همان طور که چادرش را کیپ گرفته بود در پاسخ لحن گرم و محبت امیز انها سلام سردی داد و با شتاب رد شد.هلنا گیج از رفتار او گفت :
چه افاده ای ! همچی سلام داد انگار ما جزام داریم.
اون همیشه همین طوریه.هر وقت بهش سلام می دم همین طور جوابمو می ده.
بی خود کرده.من که دیگه بهش سلام نمی دم.هر کی می خواد باشه.
با دیدن اشور که دم در ایستاده بود هر دو سکوت کردند.اما او تا انها را دید با شتاب داخل خانه شد و در را بست.هلنا کلید را روی قفل چرخاند و گفت :
انگار همه با ما سر دشمنی دارن.دوستی بی جهت دیده بودم اما دشمنی بی جهت ندیده بودم.
الاله بغض کرد و جوابی نداد.جلو تر از او وارد خانه شد و مستقیم به اتاقش رفت.با حرص مانتو و روسریش را در اورد و شلخته به چوب رختی اویزان کرد.هر چه فکر می کرد نمی توانست دلیلی برای رفتار اشور پیدا کند.با ورود خواهر ش عصبی گفت :
می خواهم به اشور زنگ بزنم.
هلنا هم مانتو وروسریش را در اورد :
تو بی خود می کنی.
او بغض کرده و بی حوصله روی تخت خوابش دمر افتاد :
هلنا م باید بدونم اشور یه دفعه چرا رفتارش عوض شد.
یه بار گفتم بازم می گم.با این کار فقط خودتو سبک کردی.سعی کن فراموشش کنی.
صورتش را توی متکا پنهان کرد و زد زیر گریه و با همان حال گفت :
نمی تونم فکر کردی به این اسونی ها می شه فراموشش کنم. یک سال تمو م ذره ذره عشقشو تو قلبم جا دادم و روز به روز بیشتر بهش علاقه مند شدم.حالا چه طور یه دفعه می تونم کنارش بزارم.
خوب همون طور که ذره ذره بهش علاقه مند شدی ذره ذره فراموشش کن.
من نمی تونم واقعا نمی تونم.احساس می کنم بدون فکر و خیال اشور تهی هستم.
تو نباید تا این حد پیش می رفتی.بهت نگفتم عاشقی غیر از غم و غصه چیزی نداره.حرفمو گوش نکردی.حداقل سعی کن یه امشب و بهش فکر نکنی.فردا با این شرایط روحی چه طور می تونی انتحان کنکور بدی.
تو نمی تونی منو بفهمی خواهش می کنم تنهام بزار.
هلنا بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و از اتاق خارج شد.




..................


گفتند : فراموشش کن اون لیاقت یاری ندارد.
گفتم : شب و روزم با او بود چگونه لیاقت یاری ندارد.
گفتند : تو تنها یارش نبودی او صنم بسیار دارد.
گفتم : محال است او تنها مرا دارد.
گفتند : زهی خیال با طل.
رو کن به سوی دیگر ببین که او ز پس پرده چه دارد.
گفتم : یار من خالص است و پاک.
هرگز باور ندارم که او ز پس پرده پنهانی دارد.
گفتند : خوش خیال ساده دل
گفتم : پرس و جو ز بهر او اسان که دانم من همتا ندارد
گفتند : ابله نباش ساده دل
ز پس پرس و جو ز او تعریف کن که چه دارد
گفتم : دل من روشن ز نور خدایی
پروایی ندارم ز پرس و جو که چون دانم من خدا هم داند
مژگان نشد خام اهریمنان
گر من از پیش به یار دل و جان داد


شعر از مژگان مظفری



.........


وقتی پدیده می خواهد رخ بدهد همه چیز دچار دگرگونی می شود.گویا در ان لحظه زمین و اسمان به هم می پیوندند تا واقعه ای را نمودار کنند.
دامون در ایم مدت کوتاه یک ماه که از کامشاد فاصله گرفت هبود بلکه فکر و خیال هلنا را از سرش در کند با امدن او به همراه خواهرش به مغازه همه چیز تغییر یافت و انگار این ریاضتی که به خود داده بود بی اثر واقع شده.با دیدن چشم های جادویی او دوباره و دوباره قلبش لرزید و تا لحظاتی مغزش فلج شده بود.
با دیدن او چنان اختیارش را از دست داده بود که یک لحظه هم ارام و قرار نداشت.مغازه را به اصغر سپرد و بدون اتومبیل راهی خیابان شد.بی هدف بود و مقصدی نداشت.دلش می خواست قدم بزند و فقط به ان چشم های همه رنگ فکر کند.
با خود گفت : « خدایا ! تکلیف من با این عشق چیست ؟ فکر کردم می توم فراموشش کنم اما دیدی که نتوانستم.خدایا ! چرا توی این همه ادم عشق سراغ من اومد؟»
دامون وقتی به خود امد جلوی در خونشون بود.می خواست به عقب برگردد که پدرش از راه رسید و متعجب به پسرش خیره شد:
دامون پس ماشینت کو؟
مانده بود چه پاسخی بدهد که پدرش دوباره گفت :
بازم بنزین نداشتی؟ اخه پسرم چرا می زاری ماشینت بدون بنزین بمونه.طرف یه الاغم داره مدام بهش می رسه اما تو ماشین به این مدل بالایی زیر پاته اما از بس بهش نمی رسی روزی یه مشکل براش پیش میاد.
جمله ی پدرش که به اخر رسید گفت :
مشکل بنزین نداشتم ولی حوصله رانندگی نداشتم.
با هم وارد منزل شدند.حاج اقا ملک گفت :
پشکلی بات پیش اومده؟
نه کمی سر درد دارم.
مال سر پا ایستادنه بهت می گم بیا هتل پیش خودم قبول نمی کنی حقته این جوری خسته بشی.
می دانست جواب دادن به پدرش بی فایده است به مادرش سلامی داد و به اتاق خودش رفت.دوست نداشت ذهنش را منحرف حرف های پدرش کند.فکر و خیال هلنا برایش شیرین تر بود.جزء به جزء صورتش را جلو نظرش مجسم کرد و بعد به سراغ کمد رفت و سه پایه و بوم نقاشی را بیرون اورد و بعد به سراغ جعبه ی رنگ ها رفت.یک عالمه رنگ شاد و زیبا را از تیوپ های مختلف روی پالت شیشه ای خود خالی نمود.بوم را روی سه پایه تنظیم کرد.انبود قلم موهایش را نیز کنار دستش گذاشت با مقداری روغن برزک رنگ را رقیق نمود و حالا رنگ ها را به بازی گرفته بود.طرح ها را در هم می امیخت نقشی از امید نقشی از عشق نقشی از زندگی...
سال ها می شد که رنگ ها و بوم نقاشی مونس لحظات تنهایی او بود و هر بار که ذهنش مشغول می شد به سراغ نقاشی می امد و نقشی زیبا می افرید و ان چنان در نقش غرق می شد که مشکلش را فراموش می کرد اما امشب متفاوت بود هر بار که قلم مو را به سمت پالت می برد فقط دستش به سراغ رنگ ابی می رفت و ابی رو ی ابی با طیف های خاص.هر چه ابی متفاوت خلق می کرد بی فایده بود و نمی توانست رنگ چشم های او را به نمایش بگذراد.ان ابی ارام را انگار فقط خداوند خالق بود و بس.
ناتوان قلم مو را کنار گذاشت و دست ها را تکیه گاه زانو و انگشت ها را لای موهایش فرو برد.اندیشید : « ای کاش بیشتر از او می دونستم »
دامون فقط می دانست او دانشجو است ان هم یکبار همراه کامشاد از دم دانشگاه او رد شده بودند که گفته بود خواهر من این جا درس می خواند.

الاله از موقیعتی که برای او پیش امده بود سر از پا نمی شناخت.می دانست که تا دو سه ساعتی تنهاست.با وجود قولی که به خواهرش هلنا داده بود نتوانست جلو وسوسه ی خود را بگیرد و با شتاب به سوی تلفن رفت و با هیجان شماره موبایل اشور را گرفت .اما هر چه زنگ می زد او گوشی را بر نمی داشت.دلخور و دمغ به حیاط پناه برد و سرگرم ابیاری باغچه کوچک شد و با حسرت گه گاهی نگاه به جای خالی اشور می انداخت.بد جوی دلش هوای نگاه های مهربان اشور را کرد ه بود.ابیاری باغچه که تمام شد خواست سنگ فرش حیاط را هم اب و جارو کند اما انگار از حوصله اش خارج بود.لحظه ای که خواست وارد خانه بشود به عادت همیشه به پنجره ی اتاق اشور خیره شداما با پرده های کشیده ی اشور مواجه شد غافل از این که اشور تمام این مدت در اتاق دیگر دزدکی او را می پایید.
او وقتی وارد اتاق شد یک راست به سراغ موبایلش رفت و با خود تصمیم گرفت برای او پیام بفرستد اما هنگام ارسال ان پشیمان شد و با خود فکر کرد که او شماره اش را نمی داند و با این فکر شماره ی او را گرفت که شاید به شماره ی نا اشنا جواب بدهد و حدسش درست از اب در امد و با دومین زنگ صدای غمگین و دلنشین او در گوشی پیچید :
بله !
الاله همراه با اضطاب و هیجان گفت :
سلام !منم الاله .
سکوت طولانی بر قرار شد.الاله با خود گفت : « باز خدا رو شکر قطع نکرد.»مجبور شد خودش شروع کند.با ارتعاشی که در صدایش مشهود بود گفت :
نمی خوایت جواب سلام منو بدین ؟
صدای دلخور و عصبی او در گوشی پیچید :
واقعا که اگر جای من بودی جواب سلاممو می دادی؟
متعجب و حیران گفت :
من منظورتون رو نمی فهمم!
با پوزخند جواب داد :
حق هم داری چون من برات فراموش شدم.
واقعا معنی طعنه هاتونو نمی فهمم.واضح بگین چی شده.
پدر و مادرت چیزی در مورد من به تو نگفتند ؟
پدرو مادر من ؟ نه.چه چیز رو باید در مورد شما به من بگن؟
مگه می شه؟
دارم دیوونه می شم ! چرا حاشیه میرین ؟ بگین اصل قضیه چیه ؟
صدات قطع و وصل می شه.قطع کن با تلفن خونه بهت زنگ می زنم البته اگه ایرادی نداره.
نه منتظرم.فقط زود تر زنگ بزنین.

تا تماس را قطع کرد کرد به یه دقیقه نکشید که آشور به خانه زنگ زد و صاف رفت سر اصل مطلب:
-یک ماه پیش مادر بزرگم زنگ زد خونه ی شما و تو رو برای من از مادرت خواستگاری کرد.مادرت گفته بود که با تو صحبت میکنه بعد نتیجه رو به ما میگن.
آلاله با یک دنیا تعجب گفت:
-ولی اونا چیزی در این مورده به من نگفتن،بعد چی شد؟
-منم سعی کردم تا چند روزی خودمو به تو نشون ندم تا با خیال راحت تصمیم بگیری.البته زیادی به خودم امیدوارم بودم.حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم جواب تو منفی باشه...
-ولی...
-خواهش میکنم حرفمو قطع نکن.بذار همه چی رو بگم.بعد از چهار روز مامانت زنگ زد خونه ی ما و گفت که تو گفتی میخوای ادامه تحصیل بدی و خیال ازدواج نداری.نمیدونی چه حالی شدم.همون موقع ساکمو بستم رفتم سفر.تو این مدت سعی کردم فراموشت کنم....
آلاله با بغض گفت:
-تونستین؟
-اگه میتونستم که الان باهات هم کلام نمیشدم.
این عشق لعنتی چنان منو اسیر خودش کرده که.....
-آشور اینطور حرف نزن،چطور دلت میاد در مورده عشق که اینقدر مقدسه میگی لعنتی؟داری ناراحتم میکنی.دوست ندارم از تو ذهنیت بدی داشته باشم.
آشور با شنیدن نامش از زبان او آرام شد و رنجی را که در این مدت متحمل شده بود و از یاد برد.احساس ندامت همچون اختاپوسی سمج به وجودش چسبیده بود.باورش نمیشد که این آلاله است که اینطور راحت و با محبت،صحبت میکند و گوش به صحبتهای شیرین او سپرد:
-من حتی روحم از این ماجرا خبر نداره.فقط حالا که فکر میکنم یادم میاد که کی مادر بزرگت زنگ زد.بعد از تماس ایشون هر چی هلنا اصرار کرد بدونه کی بده زنگ زده مامان لو نداد.حالا میفهمم که نمیخسته ما چیزی بدونیم،توی این مدت نمیدونی چقدر برای من هم سخت بود که بدون اینکه چیزی به من بگی رفتی سفر.یه جورایی به من الهام شده بوده که از من دلخوری اما دلیلش را نمیدونستم.تنها کاری که از دستم بر میآمد این بود که برات دعا کنم به سلامتی برگردی و هیچ مشکلی برات پیش نیاد.
-خدای من چرا تو این مدت سعی نکردی حتی یه بار به من زنگ بزنی؟
-نمی تونستم.به خواهرم هلنا قول داده بودم که با تو تماس نگیرم.
-آخه چرا؟اون از همه ی ماجرای بین من و تو اطلاع داره.
-وقتی ازت چیزی نشد فکر میکرد پشیمون شدی و از من خواست که به هیچ عنوان با تو تماس نگیرم.وقتی هفته ی پیش ساک به دست دیدمت نمیدونی چقدر خوشحال شدم که به سلامت برگشتی.اما برخورده تو....اه،چقدر منو رنجوندی و چقدر برام سخت بود.
-مرا ببخش عزیزم،من به اشتباه اینکه تو منو تأیید نکردی و پشیمون شدی که من مرد زندگیت باشم اینطور باهات رفتار کردم.همون موقع خودم از درون در حال ویران شدن بودم.نمی دونی چه روزهای سختی رو گذروندم.روزهایی که هر لحظهاش برام یک قرن طول کشید.من تورو اسون تو قلبم جا ندادم که به آسونی هم تو رو فراموش کنم.و حالا نمیدونی چقدر خوشحالم که در مورد تو به اشتباه قضاوت کردم و همه چیز عکس اون چه که من فکر میکردم بود.فقط با این شرایط بگو من باید چی کار کنم.
-نمی دونم.