- به نظرت مخالفت پدر و مادرت به خاطر چي بوده.
- واقعاً نمي دونم!
- تا حالا شده از من بد بگن؟
- اُه، نه! هرگز، اصلاً تا به حال پيش نيومده در مورد شما صحبت كنن.
- آلاله! ... يه سوال مي پرسم ولي تو رو خدا راستش رو بگو. اصلاً به فكر ناراحتي من نباش. فقط واقعيت رو بگو.
- مطمئن باش به جز راستي چيزي از من نمي شنوي.
- اگه پدر و مادرت هيچ وقت منو قبول نكن منو پس نمي زني؟
- اين چه حرفيه؟! مگه من مي تونم؟ بالاخره اونا رو راضي مي كنم. اونا خوشبختي من رو مي خوان شكر خدا هر دو منطقي هستن. وقتي بدونن در كنار تو خوشبخت مي شم حتماً قبول مي كنن.
- دوست ندارم به خاطر من توي خونواده ات از لحاظ روحي آسيب ببيني. من هرگز از تو نمي خوام بدون رضايت و دعاي خير پدر و مادرت كه بايد بدرقه ي راهمون باشه زندگي زير يك سقف رو شروع كنيم. من تو رو با خونواده ي خوبت مي خوام!... آلاله! مي فهمي چي مي گم؟ من اگه دلم از طرف تو قرص باشه مطمئن باش كاري مي كنم رأي خونواده ات نسبت به من عوض بشه.
- من بايد چي كار كنم.
- تو نمي خواد كاري كني. فقط صبر پيشه كن و همه چيز رو بسپر به من، البته اگر به من اعتماد داري.
- من همون موقعي كه به عشق پاك تو جواب دادم بهت اعتماد كردم.
- بهت قول مي دم كاري كنم كه هرگز از اعتمادت به من پشيمون نشي. حالا با تموم اين حرفا بگو كنكور رو چي كار كردي.
- هيچي، گند زدم حسابي و همش تقصير تو بود.
آشور خنده ي شيريني سر داد و گفت:
- خوشگل خانم، تنبلي خودت رو به پاي من نذار. به هر حال من بهت ايمان دارم كه قبول مي شي. اجازه مي دي گاهي وقتا كه خيلي دلتنگت شدم به موبايلت زنگ بزنم؟
- نمي دونم! مي ترسم هلنا دعوام كنه كه چرا شماره موبايلم رو بهت دادم.
- اين هلناي شما كه از اين به بعد خواهر من هم به حساب مياد مگه چند سال از تو بزرگتره. انگار خيلي بيشتر از سنش مي فهمه.
- هلنا دو سال و نيم از من بزرگتره. با اين كه فاصله ي سني چنداني نداريم اما براي من تعصب نشون مي ده و ادعاي بزرگيش مياد.
آشور دوباره به خنده افتاد:
- اون دختر خانم باوقاريه. خيلي عاليه كه حواسش به توئه. پس خيالتم راحته كه يه نفر هست هميشه مواظب گل زيباي من باشه كه يه وقت به دست اهريمن نيفته.
- مطمئن باش بدون حضور هلنا هم اهريمن نمي تونه به من آسيبي برسونه. چون طوري تربيت شدم كه از پس خودم برميام.
- عزيز دلم، در اين شكي نيست. به هر حال بايد خيلي مواظب خودت باشي. نمي دوني اين روزا چه اوضاعي حاكم بر دنياست. بحث رو كوتاه مي كنم. فقط خواهشم از تو اينه كه منو از حال خودت بي خبر نذاري. گاهي با يه زنگ كوچولو يا يه sms كوتاه مي توني منو خوشحال كني. منم از حالا سعي و تلاش خودمو به كار مي گيرم كه نظر خونواده ات رو نسبت به خودم برگردونم...
با شنيدن صداي زنگ تماس را قطع نمود و با آيفون در را باز كرد.
با ورود كامنوش و نامزدش بيتا، آلاله با خوشحالي به استقبال آن ها شتافت و با ديدن جعبه ي بزرگ شيريني گفت:
- اين شيريني نشون مي ده يه خبري هست.
كامنوش موهاي كوتاهش را به هم ريخت و گفت:
- آره، اونم چه خبري. قراره من و زن دايي خانمت تا ده روز ديگه عروسي كنيم.
آلاله با خوشحالي بيتا را بغل كرد و بوسيد. ولي يك دفعه از آن شور و نشاط برگشت و گفت:
- دايي! يعني فقط تا ده روز ديگه با ما زندگي مي كني؟
او لپ خواهر زاده اش را با محبت كشيد و گفت:
- عزيز دايي، من كه نمي خوام برم. اون سر دنيا كه اين طور اخم هاي خوشگلت رفته تو هم. در ضمن قول مي دم تند تند با بيتا خراب شيم رو سرتون.
بيتا هم با خنده گفت:
- مطمئن باش اين قدر بيايم كه عاصي شين.
كامنوش درجه ي كولر را روي زياد گذاشت و گفت:
- حالا برو يه چاي بذار كه با اين شيريني مزه مي ده.


*****

آلاله نفسش در سينه هم چو تند بادي شديد به در و ديوار مي كوبيد و با دست هاي لرزانش روزنامه را تند تند ورق مي زد و چشم هايش را سر مي داد روي ليست اسم ها و هر لحظه اضطرابش بيشتر مي شد. حس كرد عرق از روي مهره هاي گردنش رو به پايين سر مي خورد. دهانش خشك و تلخ بود و در يك لحظه چشمش به اسم خود افتاد. وصف شادي در آن لحظه قابل توصيف نبود. اشك شادي در قاب چشم هاي زيبايش مي درخشيد. دوست داشت تا خانه بدود، اما پاهايش به زمين چسبيده بود و ياراي حركت كردن نداشت. مي دانست از هيجان بسيار است. به درختي كه در نزديكي دكه ي روزنامه بود تكيه داد. نگاهش را رو به آسمان دوخت و زمزمه كرد:
" خداي مهربونم، تو را سپاس، سپاس، سپاس، سپاس كه من حقيرت رو لايق دونستي زحمت هام به هدر نره و قبول بشم. باورم نمي شه، اونم رشته ي حقوق! رشته اي كه آرزوي من بود."
دست داخل كيفش برد و گوشي كوچك و خوش رنگش را بيرون آورد كه به مادرش زنگ بزند. اما هنوز اولين شماره را نگرفته بود موبايلش زنگ خورد و با ديدن شماره ي آشور خوشي او دو چندان شد. صداي شاد و شنگول آشور گوشش را نوازش داد.
- سلام! وكيل خوشگلم.
- سلام! تو از كجا فهميدي قبول شدم؟!
- من از ديشب متوجه شدم. از اينترنت اسمتو گرفتم ولي مطمئن نبودم تا اسمتو توي روزنامه ديدم. از ساعت شش و نيم دم اين روزنامه فروشي سر چهار راه ايستادم. وقتي اسمت رو ديدم نمي دوني چه قدر خوشحال شدم. مي خواستم همه ي آدماي كنارم رو بغل كنم ببوسم. واقعاً بهت تبريك مي گم. نمي دونم چه طوري خوشحاليم رو ابراز كنم. فقط مي تونم بگم امروز ثبت مي شه توي بهترين خاطرات زندگيم. عسلم! تو الان خونه اي؟
- نه، منم مثل تو دم روزنامه فروشي هستم.
- تنهايي؟
- اگه تنها نبودم كه نمي تونستم باهات حرف بزنم.
- مي تونم يه خواهش از تو بكنم.
- بگو.
- مي شه بگي كجايي بيام ببينمت.
- آخه...
- خواهش مي كنم آلاله، قول مي دم زياد وقتت رو نگيرم.
آلاله چون كه خودش هم دلش مي خواست تسليم اراده ي او شد و نيم ساعت بعد هر دو دوشادوش هم در يكي از پارك هاي اطراف قدم مي زدند. آشور بسته ي كادويي كوچكي را كه دستش بود به طرف او گرفت و گفت:
- مي دونم خيلي ناقابله، اما با عشق و با تمام وجودم اين هديه ي كوچولو رو برات انتخاب كردم.
- من اصلاً راضي به زحمت نبودم. واقعاً لازم نبود...
آشور انگشت اشاره اش را به سوي لب برد:
- هيچي نگو. بذار دلم خوش باشه كه اين هديه ي ناقابل رو از من پذيرفتي.
آلاله بسته را گرفت و تشكر كرد. به خواست او همان جا كادو را باز نمود. با ديدن انگشتر ظريف و زيباي درون جعبه به شوق آمد:
- واي! چه قدر زيباست! خيلي با سليقه اي آشور!
لبخند مهرباني بر لب هاي پهن او نشست و آرام گفت:
- قابل دست هاي خوشگل تو رو نداره. اين انگشتر رو خيلي وقته خريدم. اغلب روزها باهام بود، به اميد كه اين طور موقعيتي برام پيش بياد بتونم تقديم كنم. دوست دارك تا وقتي به طريق قانوني مال من باشي اين انگشتر توي دست هاي قشنگت باشه. چه جوري بگم، در واقع...
آلاله با لبخندي شيرين جمله ي او را تكميل كرد:
- در واقع با اين انگشتر زيبا منو نشان خود كردي و من با افتخار اين انگشتر رو به دست چپ ام مي كنم. اميدوارم لياقتش رو داشته باشم.
- خداي من! تو با اين حرف هاي شيرينت منو به اوج رسوندي. واقعاً در مقابل شيرين زبوني هاي تو من جمله كم ميارم. دوست دارم انگشتر رو خودم دستت كنم اما خوب هنوز شرعاً به هم محرم نشديم و من اين اجازه رو ندارم. اما همين قدر هم چنان منو خوشحال كرده كه نمي تونم خوشحاليم رو توصيف كنم. حالا كه شاديمون با موافقت تو تكميل شده دوست دارم يه خبر خوب ديگه بهت بدم. ديروز رفتم شركت دايي كامنوش ات و در مورد تو باهاش حرف زدم.
آلاله حيرت زده هاج و واج به دهان او چشم دوخت و گفت:
- شوخي مي كني؟
- نه عسلم! كاملاً جدي گفتم.
- آخه مگه تو تا حالا با دايي كامنوش برخورد داشتي.
- بيشتر از اون چيزي كه تو ذهن تو مي چرخه. حتماً به ياد داري كه پدر بيتا خانم، در واقع پدر زن آقا كامنوش به خاطر چك برگشتي گرفتنش.
- خداي من! تو اين چيزا رو از كجا مي دوني.
از تعجب او به خنده افتاد:
- عزيزم، من به خاطر تو مجبور بودم خودي نشون بدم. همون روزي كه پدر بيتا خانم رو گرفته بودند من به طور اتفاقي اونارو دم كلانتري ديدم. با اين كه در حيطه ي كاري من نبود اما دوستان زيادي اون جا داشتم كه در اون موقع مثمر ثمر بودند. تا پيش آقا كامنوش رفتم، بلافاصله منو شناخت و از من درخواست كمك كرد. خدا رو شكر تونستم كاري بكنم. كه پيش اونا رو سفيد شدم. بعد از اون اتفاق دوستي عميقي بين ما شكل گرفت. گاهي جمعه ها با هم كوه مي ريم.
- اي دايي بدجنس! چه طور در اين مورد چيزي به ما نگفته؟
- حتماً لازم ندونسته. خلاصه ديروز دل رو به دريا زدم رفتم. پيش داييت از علاقه ي خودم به تو گفتم...
آلاله آرام چنگي به صورتش انداخت:
- نكنه از منم گفتي؟!
- مگه عقلم كم شده، تا همون موقع با تيپا بيرونم مي كرد. خلاصه بهم قول داد كه با تو صحبت كنه و اگر تو راضي بودي كاري كنه كه پدر و مادرت رو هم راضي كنه. ( به او نگاه كرد ) و اين طور كه تو لبخند مي زني با خودم فكر مي كنم خدايا كسي تو دنيا هست كه اين طور قشنگ لبخند بزنه... خدا رو شكر كارها داره خود به خود درست مي شه و تو زيباترين گل دنيا نصيب من مي شي. خوب خانمي، موافقي بريم آيس پك.
- نه، چون واقعاً ديرم شده.
- باشه عسلم، پا رو دلم مي ذارم تا قانوني مال خودم بشي. مي خواي تا سر كوچه باهات بيام؟
- نه، مي ترسم توي محله ما رو ببينن حرف در بيارن.
هنگامي كه داشتند از پارك خارج مي شدند با حسناء خواهر دامون سينه به سينه شدند كه همراه پسرش داشت وارد پارك مي شد. چنان به آن ها نگاه كرد كه رنگ از رخسار آلاله پريد. اعصاب آشور هم بهم ريخت و گفت:
- چه قدر بي نزاكت! چرا اين طوري نگاه كرد؟
- چون با هم بوديم.
- به اون ربطي نداره. هر كسي مسئول رفتار و اعمال خودشه. حتي جواب سلام ما رو هم نداد. به خاطر اين طور مسائل دوست دارم زودتر رسماً نامزد بشيم كه امثال اين خانم با اين ديد به ما نگاه نكنن.
- بي خيال، اين قدر حرص نخور. اين خانم اصلاً با من بده. فكر كنم از طرز لباس پوشيدن من بدش مياد. هميشه با يه حالت بدي سر تا پاي منو با اخم نگاه مي كنه...
- خيلي بي خود كرده. لباس پ.شيدن تو هيچ ايرادي نداره. در عين سنگين بودن خيلي شيك مي پوشي. مي دوني مشكل اين طور آدما چيه، فكر مي كنن ايمان قوي داشتن و پاك بودن با چادر و مقنعه حله. در صورتي كه اين طور نيست. هزار تا كار بكنن، دروغ، غيبت و ... اون وقت چون حجابش رو با چادر مقنعه حفظ كرده از فلان خانم كه با مانتويي شيك مي گرده كامل تره، نه اصلاً قبول ندارم. نه اين كه فكر كنيبا حجاب مخالفم نه. ولي هر چيزي حدي داره و هر كسي فرهنگي. البته ناگفته نماند كه من هم با لباس هاي نامناسب كه جلب توجه مي كنند متنفرم. دوست دارم خانمم هميشه شيك بپوشه. من توي اين مدت كه تو رو بيرون ديدم هميشه سليقه ت رو تحسين كردم.
همه ي خانواده ي اميريان از قبولي آلاله در رشته ي حقوق بسيار خرسند بودند. آن قدر براي تك تك آن ها مهم بود كه كامشاد هنگامي كه با دوستش دامون تلفني صحبت مي كرد با خوشحالي زايدالوصفي خبر قبولي خواهرش را به او داد. دامون كه از خوشحالي كامشاد شاد گشته بود بعد از تماس رو به خواهرش كه اخمو گوشه اي كز كرده بود گفت:
- چرا ماتم گرفتي؟ قبول نشدي كه نشدي. تلاش كن بيشتر بخون كه سال ديگه قبول شي.
خانم ملك كه طبق معمول توي آشپزخونه سرگرم بود از همان جا گفت:
- از اين بيشتر بخونه؟
دامون روي مبل نشست و گفت:
- اگه زياد خونده بود كه قبول مي شد. چه طور خواهر كامشاد با رتبه ي بالا قبول شده. تا اون جايي كه كامشاد مي گه حتي يه كلاس تقويتي هم نرفته. اون وقت حنانه تا حالا چند ميليون خرج كلاساش شده. حالا چيزاي ديگه ش بمونه.
حنانه در دل حق را به برادرش مي داد. مي دانست خيلي تلاش نكرده اما خانم ملك گفت:
- طفلك بچه م شانس نداره! از صبح تا شب سرش تو كتاب بود، شب و روز نداشت اون وقت يكي مثل اون از صبح تا شب وله دنبال پسرا بايد قبول بشه.
دامون با شنيدن اين جمله حس كرد آب يخ روي سرش ريختند. سعي كرد جلو آن ها حفظ ظاهر كند:
- مادر من، دوباره شروع كردي؟ آخه چرا پشت سر بنده هاي خدا حرف مي زني؟ چرا به مردم تهمت ناموسي مي زني؟
خانم ملك سيب زميني ها را با حرص روي سيني گذاشت:
- من از خودم حرف در نميارم پسر، همين امروز حسناء اونو با يه پسره تو پارك ديده. مي گفت پسره همسايه ي روبه روي اونا مي شه. من نمي دونم تو چرا اين قدر سنگ اين خونواده رو به سينه مي زني؟ اصلاً معلوم نيست كي هستند. تازه مي گفت، مادرشون هم انگار صيغه ي مردي شده كه هر چند وقت يه بار سر كله ش پيدا مي شه. زنيكه خجالت نمي كشه با اين همه بچه ي نره غول با اين سن و سال...
دامون ديگه طاقت نياورد و فرياد كشيد:
- بس كن ديگه! چرا براي مردم حرف در مياري؟ صيغه كدومه، اون شوهرشه، پدر كامشاد. پدرش مهندسه، روي پروژه هاي بزرگ كار مي كنهو مجبوره به خاطر كارش بره شهرهاي دور. هر چند وقت يه بار مياد چند روزي با خانواده اش مي مونه بعد دوباره بر مي گرده. واقعاً در تعجبم مادر، چه طور افتادي دنبال حرفاي بي ربط حسناء! از شما كه مكه رفتين اين حرفا بعيده!
خانم ملك خواست از خودش حمايت كند كه با اشاره ي حنانه از دور ساكت شد. دامون هم به دو از پله ها بالا رفت، وارد اتاق خود شد و در را محكم به هم كوبيد. روي زمين نشست و به تخت خوابش تكيه داد و زانوهايش را بغل كرد. با خود گفت:
" خدايا! چرا مادر من نمي تونه طرز فكرش رو عوض كنه؟ آخه من بايد تا كي حرص بخورم؟ خدايا چرا نمي تونم از دست گره خورده ي اين غم لعنتي خلاص بشم؟ اي كاش دلبستگي به هلنا نداشتم. هميشه فكر مي كردم عاشق شدن آسونه، اما حالا مي بينم به همين آسوني ها نيست كه فكر مي كردم. واي كه اين عشق چه قدر سختي داره، تنهايي داره، حتي حقارت! خودت به من و عشقم كمك كن، خدايا، من مي دونم هلناي من مثل گل پاكه، همين طور خواهرش. خدايا اونو برام حفظ كن. خدايا! يه عقلي هم به اين خواهر ديونه م بده بلكه به خودش بياد كم پشت سر مردم غيبت كنه."

*****

هلنا با وسواس خاصي لباس شب براق و بلنذش را كه ادامه ي آن روي زمين كشيده مي شد به تن كرد.
حميرا كه مشغول آرايش كردن خود بود با ديدن چهره ي زيباي دخترش در آيينه دست از كار كشيد و محو تماشاي دخترش شد و در دل با خود گفت: "خدا رحم كنه، دوباره سر و كله ي دو جين ديگه خواستگار پيدا مي شه، يكي رو مي خواد فقط جواب منفي بده." با صداي هلنا به خود آمد:
- مامان! به نظرتون كت و شلوار بپوشم بهتر نيست؟ آخه با اين لباس خيلي دراز شدم.
حميرا گونه اش را بوسيد و گفت:
- چه قدر تو بي سليقه هستي دختر! لباس به اين خوشگلي رو عوض كني، جاش كت و شلوار بپوشي، واقعا كه!
او دوباره به خود نگاه كرد و چرخي زد كه همراه با چرخيدن نگين هاي لباس با نور چراغ جلوه اش دو برابر شد. حميرا دوباره به او خيره شد:
- مي دوني چي كم داري؟

-نه،چی؟
-در کشوی میز آرایش را باز کرد و یک نیم تاج زیبا را از آن خارج کرد و با دقت روی سر موهای شینیون شده ی دختر جا داد.نیم تاج نقره ی رنگ با آن همه نگین در موهای مشکی براق او جلوهاش صد چندان بود.ذوق زده گفت:
-اوه مامان،نمی دونی چقدر آرزو داشتم یه روز این تاج شما را رو سرم بذارم.
حمیرا با لبخند مهربانی رو به او کرد:
-خوشحالم که تونستم یکی از آرزوهای تو رو بر آورده کنم.
-مامان.
-این لحن مامان گفتن یعنی یه چیزی از من میخوای.
-خوشم میاد که خوب دختر تو میشناسی.
-حالا بگو چی میخوای.
-اون سرویسی که طلای سفیده با برلیان کار شده رو میخوام که با این تاج زیبا (ست)کنم.
-برو بردار.فقط حواست باشه گم نکنی،میدونی کادوی باباته،خیلی هم برام عزیزه.
در باز شد و آلاله وارد اتاق شد.زیبایی او هم حیرت آور بود.پیراهنش درست مثل پیراهن هلنا بود،یک مدل و یک جنس.هلنا هم مانند مادرش از دیدن او ذوق کرد:
-اوه خدای من،مثل سیندرلا شدی.چقدر این لباس به تو میاید.
آلاله لبخند دلنشینی بر لب راند:
-و تو مطمئنم هزار مرتبه از من زیباتر شدی،مخصوصاً با این نیم تاجی که رو سرت گذاشتی.
کامشاد پر سر و صدا در چارچوب در قرار گرفت.سوتی کشید و گفت:
-شماها به این خوشگلی بودین و من نمیدونستم.مامان بهتره اینا رو نبریم.باز فردا سیل خوااستگارا پاشنه ی در رو از جا در میارن.
صدای بوق اتومبیلی که از بیرون شنیده میشد به آنها فهماند سریع تر آماده شوند.حمیرا میدانست شوهرش را کلافه کرده.شال نازکش را آرام روی سر انداخت که مدل موهایش به هم نخورد.در حین ترک اتاق گفت:
-دخترا،زود باشین صدای باباتون در اومد.
با خارج شدن کامشاد و حمیرا از اتاق آلاله مانتویش را پوشید و گفت:
-به نظرت آشور میاد؟
هلنا مشغول بستن دکمههای مانتویش بود:
-صد در صد.اون مجنون بیچاره ی که من دیدم آفتاب نزده دم باغ نشسته تا آفتاب غروب کنه و معشوقهاش از راه برسه.
آلاله با خنده گفت:
-چه عجب تو یه بار به من امیدواری دادی،بدو بریم که الان کامشاد هزار تا متلک بارمون میکنه.
************************************
خانواده ی امریان جز اولین مهمانهای باغ بودند.حمیرا هفته ی شلوغ و پر کاری را پشت سر گذاشته بود.دوست داشت عروسی برادرش به بهترین نحو انجام گیرد و در کارش موفق بود.باغی را که اجاره کرده بودند در اطراف کرج بود.باغ بسیار سر سبز و مجللی بود که هر کس وارد باغ میشد زیبایی باغ او را جذب خود میکرد هر لحظه که میگذاشت به تعداد مهمانها افزوده میشد و جشن به اوج خود میرسید.
آلاله و هلنا مثل ستاره در جشن میدرخشیدند و همه ی نگاهها ناخودآگاه بسوی آنها کشیده میشد.با ورود عروس و داماد صدای کلّ کشیدن خانمها و صدای موسیقی بادا بادا مبارک و دود اسپند،نقل و سکه بر سر عروس و داماد فضای هیجان انگیزی به راه افتاد.بیتا در لباس عروس نمکین تر از همیشه به چشم میآمد و کامنوش به او افتخار میکرد.
عروس و داماد که در جایگاه زیبای خود قرار گرفتند،هلنا آرام به خواهرش گفت:
-نگاه کن ببین کی داره میاد.
آلاله با دیدن آشور در کت و شلوار مشکی و پیراهن آبی روشن و کراواتی تقریبا تیره تر از پیراهنش خون زیر پوستش دوید و دوباره ضربان قلبش دو برابر شد.
آشور با سبد گل زیبایی که در دست داشت مستقیم به طرف عروس و دوماد آمد و بعد از گفتن تبریک بسوی آلاله چرخید و با لبخند مودبانه ی سلام داد و به راهنمایی کامشاد سر میزی قرار گرفت.کامشاد خواست کنارش بنشیند که حمید صدایش کرد:
-کامی مهمون داری،دم باغ منتظره.هر چی تعارف کردم نیومد تو.منتظر خودته.همون دوستت که باباش هتل داره،چی بود اسمش؟
-دامون.
کامشاد دیگر منتظر جواب حمید نماند و از آنجا دور شد و با شتاب خودش را به دامون رساند و بعد از احوال پرسی گفت:
-پس کو خانواده ات؟
دامون اصلا کارت دعوت را به خانوادهاش نشان نداد.همیشه از دروغ متنفر بود اما مجبور شد بگوید:
-منزل خالهام دعوت بودن که مجبور شدن برن اونجا.مادرم سلام رسوند و گفت از طرف ما تبریک بگو و ازشون عذر خواهی کن که نتونستیم بیایم.
-این چه حرفیه،به هر حال ما دوست داشتیم در خدمت اونا باشیم.حالا چرا ایستادی بیا بریم تو.
سبد گلی را که آورده بود بسوی او گرفت:
-اگه اجازه بدی من برم.فقط این گل رو از طرف من به عروس و دوماد تقدیم کن.
-یعنی چه؟این همه راه رو از تهران کوبیدی اومدی تا اینجا حالام میخوای نیای تو؟من که از کار تو سر در نمییارم.
-راستش چهجوری بگم،من تا حالا مجلسی دعوت نشدم که مختلط باشه،همه ی مجلسهای ما کاملا،زنونه،مردونه س...خجالت میکشم بیام تو.
کامشاد خندید.دست او را گرفت و گفت:
-ها،حالا فهمیدم،می ترسی دخترای فامیل تو رو بخورن.نه بخدا،هیچ کدوم آدمخوار نیستن.
با راهنمایی کامشاد اول نزد عروس و داماد رفت و بعد از تبریکات لازم به خواست کامشاد سر میز آشور نشست و از همان اول از او خوشش آمد و خیلی زود باب دوستی را با او گشود.نیم ساعتی از آمدنش در جشن میگذشت ولی هنوز موفق نشده بود هلنا را ببیند.کم کم داشت طاقتش تمام میشد که او با لباس دنباله دار و پر از نگیناش ظاهر شد.با دیدن او در آن هیبت جا خورد.اصلا دوست نداشت او با آن سر و وضع در مجلس حاضر شود.گردن و بازوهای خوش تراشش مثل مرمری میدرخشید و انگار لباس مشکی که متضاد بود با پوستش جلوه ی دیگری به او داده بود.
دامون میخواست بلند شود به او سلام بدهد اما دید اصلا حواسش به آنها نیست و خیلی سریع از کنار میز آنها گذشت.با دیدن او حس کرد عرق کرده و نفس کشیدن برایش دشوار است.با اینکه میدانست او در خانواده ی به اصطلاح آزاد بزرگ شده اما دلش میخواست او روسری به سر داشت و لباس آستین دار میپوشید.نگاهی اجمالی به دختران دیگر انداخت و آن وقت کمی به او حق داد چون لباس او و آلاله از دیگر دختران پوشیده تر بود و شاید بخاطر زیبایی بیش از حدً آن دو بود که انقدر به چشم میآمدند.
با نزدیک شدن آلاله به میز آنها هر دو بلند شدند.آلاله با احوال پرسی و خوش آمد گویی کوتاهی به خواهرش پیوست.
رنگ به رنگ شدن آشور و نگاه تب آلودش از دید او پنهان نماند.موزی را که پوست گرفته بود قاچ کرد و چند قاچ از آن را در بشقاب او گذاشت و گفت:
-شما فامیل عروس خانم هستین یا آقا دوماد؟
-هیچ کدام.همسایه ی روبرویی اونا هستم.
برای یک لحظه صدای مادرش در کو او پیچید:(حسنأ میگفت با همسایه ی روبرویی شون رابطه داره.)با صدای آشور به خود آمد:
-البته اگه خدا بخواد قراره باهاشون فامیل نزدیک بشم.
دامون دست از خوردن میوه کشید و به دهان او خیره شد:
-اگه منو لایق بدونی دوست دارم بفهمم چطوری قراره با این خانواده فامیل بشی.
-اختیار دارین،فقط خواهش من اینه که فعلا نمیخوام کامشاد بویی از این قضیه ببره.نزدیک به دو ساله که من دختر کوچیک این خانواده رو میخوام.
-آلاله خانم؟
-بله.
-خواستگاری کردین؟
-چندین دفعه و هر بار متأسفانه جواب منفی شنیدم.تا اینکه با آقا کامنوش صحبت کردم و از علاقه ی شدید خودم به خواهر زادهاش گفتم.اونم مردونه قول داده پدر و مادر رو راضی کنه.البته تنها دلیل مخالفت اونا سنّ کم آلاله س.هنوز اونو بچه فرض میکنن.
-آلاله خانم،از علاقه ی شما به خودش خبر داره.
آشور نمیخواست مسایل خصوصی همسر آیندهاش را دیگران بدانند و میدانست خانمی را که در پارک با آلاله دیده خواهر اوست و احتمالا چیزهایی به او گفته.دوست داشت اگر ذهنیت بدی نسبت به آن دو دارند،ذهنش را پاک کند.با احتیاط گفت:
-خیلی مطمئن نیستم.فقط تای به حال یه بار بطور خصوصی در این مورد با ایشان صحبت کردم.اونم چند وقت پیش موقع دادن نتایج کنکور بود.وقتی دیدم تنها س وسواسه شدم موضوع خواستگاری رو به خودش هم بگم که بدونم نظرش چیه.
دامون نفس راحتی کشید،حالا میفهمید جریان چیست،گفت:
-و جواب ایشون؟
-متأسفانه هیچ جواب به من نداد.فقط گفت که باید این موضوع رو با پدر و مادرش در میان بزاره،البته من خیلی امیدوارم و تا هر وقتی که اون بخواد صبر میکنم چون میدونم شایسته تر از این دختر نمیتونم پیدا کنم.دو ساله که من شب و روز این خانواده رو زیر نظر دارم و بیشتر از همه چیز پاکدامنی و نجابت این دو دختر منو جذب خودش کرده.در این دنیای واویلا اینجور دخترهای نجیبی کم پیدا میشه.
-امیدوارم و آرزو میکنم هر چه زودتر به خواسته ی قلبی تون برسید.
با نزدیک شدن کامشاد بحث آن دو خاتمه یاافت.کامشاد هنوز روی صندلی ننشسته بود که هلنا آمد.خواست برادرش را مخاطب قرار دهد که چشمش به دامون افتاد.معنی نگاه بیقرار او را نفهمید،اما حس کرد این نگاه را دوست دارد.به آرامی با او احوال پرسی کرد و خطاب به کامشاد گفت:
-شارژ دربینن تو کجا گذشتی؟شارژ دوربین داره تموم میشه.
-تو ماشین حمیده.برو سوییچ رو از حمید بگیر.فکر کنم گذاشتم صندوق عقب.
هلنا اشاره ی کوچکی به کفشهای پاشنه بلندش کرد و آهسته گفت:
-بهتره خودت این کار رو بکنی،من با این کفشها نمیتونم برم توی پارکینگ،کامشاد ناچار بلند شد.
شانه به شانه ی خواهرش راه افتاد و گفت:
-حالا نمیشد به جای این کفشهای پاشنه باریک که مثل مداد میمونه کتونی میپوشیدی.
او به خنده افتاد و گفت:
-این یادم میمونه که وقتی زن گرفتی بگم زیر لباس عروسش کتونی بپوشه.
-به خدا شما خانوما جز دردسر چیزی ندارین.
دوربین را به دستش داد:
-اینو بگیر خودت برو.بهتره من برم تا دوباره دعوامون نشده.
خواست گوشهٔ ی بنشیند که هانیه دستش را کشید و دامون خوشحال شد که او در جایی نشسته که درست مقابلش قرار گرفته.چشمهای آبی او در آن فاصله مثل دو قطعه جواهر زیبا و درخشان بود و او وقتی متوجه شد که روبروی دامون قرار گرفته دچار حس بیگانه ی شد که تا به حال دچارش نشده بود.هر بار که نگاهش به نگاه بی قرار دامون میافتاد دوست داشت این نگاهها ادامه پیدا کند و متعجب بود که چرا این مرد برایش مهم است و متفاوت با دیگران.
صورت معصوم و آن چشمهای گیرایش او را بسوی خود میکشید.به هر حال باز هم درست نمیدانست در تیرس نگاه او قرار بگیرد.به بهانه ی بلند شد و جای دیگر نشست که او دیگر نمیتوانست ببیندش اما به خوبی زیر دید خودش بود و میدید که چگونه با نگاه به دنبالش میگردد.با خود گفت:(این یعنی چه؟یعنی من برای او مهم هستم.چرا؟یعنی همون حسی که من نسبت به او پیدا کردم اونم نسبت به من همین حس رو داره؟)
و با این فکر مطمئن شد که دامون او را دوست دارد و خوشحال شد از این که مورد توجه او قرار گرفته است.
هنگام سرو شا م سر میز دامون در کنار هلنا قرار گرفت.وقتی دید او منتظر است اول مهمانان بکشند بلافاصله از همه ی غذاها مقداری توی بشقاب کشید و به دست او داد:
-جسارت منو ببخشین،مهمون به این پرویی دیدین که برای میزبانش غذا بکشه؟
هلنا با تشکر بشقاب را از او گرفت:
-پس خودتون چی؟
-شما بفرمایین شامتون رو میل کنید سرد نشه،منم برای خودم میکشم.
هلنا بشقاب به دست از میز جدا شد و دامون مجدادن برای خود کشید و هنگام کشیدن متوجه مکالمه ی خانمها پشت سرش شد که در مورد هلنا حرف میزدند.با این که این کار را صحیح نمیدانست اما کنجکاوانه گوش به آنها سپرد و وقتی فهمید هلنا را برای پسرشان کاندید کردن تیر حسادت در قلبش فرو رفت و همه ی اشتیاقش برای صرف آن همه غذای رنگ به رنگ و اشتها آور از دست داد و اگر تعارفهای کامشاد نبود شاید لب به غذا نمیزد.
ساعت بزرگ باغ ضربه ی دواز ده نیمه شب را مینواخت که مهمانان کم کم عازم رفتن شدند.
آشور جز اولین مهمانان بود که جشن را ترک کرد.لحظه ی خداحافظی کامنوش دست او را صمیمانه فشرد و گفت:
-خیلی خوشحالم کردی اومدی،مطمئن باش دومین جشن توی خانواده ی ما جشن نامزدی تو و آلاله س.
آشور از خوشحالی چشمهایش پر اشک شد و چند بار پشت سر هم از کامنوش تشکر کرد و با خیالی آسوده جشن را ترک کرد.
هنگامی که دامون میخواست مجلس را ترک کند کامشاد به او گفت:
-اگه ایرادی نداره یه کم دیگه بمون.ماشین من رو دایی برداشته.بابام اینا زودتر رفتن که برای ورود عروس و دوماد همه چی آماده باشه.
دامون دوباره روی صندلی نشست:
-درخدمتم.
کامشاد هم کنارش نشست:
-مردم از خستگی.چند روزه ما بخاطر این مراسم دوندگی داشتیم.باز شکر خدا به خوبی و خوشی همه چیز خاتمه یافت.اینجور مراسمها به خود صاحب مجلس خوش نمیگذره.از بس استرس کار و پذیرایی رو شونههای صاحب مجلس سنگینی میکنه نمیتونه لذتی از جشن ببره.
هلناا مانتو به دست به آنها نزدیک شد و گفت:
-ماشینت رو کجا پارک کردی.سوییچ رو بده من برم تو ماشین بشینم تا شما میاین.پاهام بد جوری درد گرفته.
-چرا با مامان اینا نرفتی؟
-جا نداشتن.مامان بزرگ و خاله با اونا رفتن.جای آلاله هم به زور شد.
-ماشین منو دایی مجید برده.
-یعنی چی؟پس حالا ما با چی برگردیم.
کامشاد با ابرو اشاره ی به دامون کرد:
-دامون جان زحمت ما رو میکشه.
دامون بدون معطلی سوییچ را به طرف گرفت و گفت:
-برین تو ماشین من بشینین.
هلنا نگاهش را به کامشاد دوخت و او با سر تأیید کرد.
سوییچ را از او گرفت و تشکر کرد.کامشاد گفت:
-ماشین دامون یه بنز مشکی رنگه.دقیقا مثل ماشین خان عمو میمونه.
پیدا کردن اتومبیل مجلل او در پارکینگ کار چندان دشواری نبود.وقتی روی صندلی راحت و نرم آن لام داد احساس امنیت کرد و با کنجکاوی داخل اتومبیل را دید زد.تنها تزئین اتومبیل یک جلد کلم الله کوچک بود.
دقایقی نگذشته بود که سر و کله ی دامون پیدا شد.با دست تقه ی به شیشه ی اتومبیل زد و بعد سوار شد و گفت:
-ببخشین مجبور شدم ارمشتون رو به هم بریزم.کامشاد از من خواست ماشینو از پرگینگ خارج کنم.
هلنا سوییچ را به سوی او گرفت.او هنگام گرفتن سوییچ لحظه ی سهوا گوشه ی انگشتانشان با هم برخورد کرد.هلنا خیلی بی تفاوت بود بود چون هنوز مثل او عاشق نبود،اما او با این حرکت چنان داغ شد که خدا را شکر کرد تاریک است و هلنا متوجه سرخی صورت او نمیشود.وقتی میخواست اتومبیل را روشن کند متوجه لرزش دستهایش شد و در دل گفت:(خدایا،خودت به من رحم کن جلوی این دختر رسوا نشم.فعلا زوده از عشق من نسبت به خودش چیزی بدونه)
هلنا زیر چشمی او را میپایید و هر لحظه که به او نگاه میکرد انگار مشتاق تر میشد و چقدر بوی ادکلن وتلخ و تند او را دوست داشت که فضای اتومبیل را پر کرده بود.
کامشاد دم در باغ منتظر بود.وقتی سوار،گفت:
-بهتره ما جلو تر بریم.حوصله ی شلوغی رو ندارم.
هلنا آرام گفت:
-ولی ما باید پشت سر ماشین عروس باشیم،دایی ناراحت میشه.
دامون گفت:
-حق با خواهرتونه،این همه به قول خودت خسته شودی این چند دقیقه هم روش.انشاا...عروسی خودت جبران میکنن.

کامشاد دم در باغ منتظر بود.وقتی سوار،گفت:
-بهتره ما جلو تر بریم.حوصله ی شلوغی رو ندارم.
هلنا آرام گفت:
-ولی ما باید پشت سر ماشین عروس باشیم،دایی ناراحت میشه.
دامون گفت:
-حق با خواهرتونه،این همه به قول خودت خسته شودی این چند دقیقه هم روش.انشاا...عروسی خودت جبران میکنن.
کامشاد کتش را در آورد و به دست خواهرش داد.
- من غلط بکنم عروسی بگیرم.مگه بی کارم این هم ولخرجی برای چی ؟ آره اونم هر کسی یه جور ایراد می گیره.خرج عروسی رو بر می دارم می رم یکی از کشور های خارجی حالشو می برم.
دامون اتو مبیلش را پشت اتومبیل عروس و داماد پارک کرد و گفت :
- اگه عروس خانم نپذیرفت چی ؟
- یه کاری می کنم که بپذیره...آماده باش عروس و دوماد اومدن.کشتن ما رو با این عروس گرفتنشون!
کامنوش با دیدن آن ها بعد از این که بیتا را سوار اومبیل کرد نزد آن ها امد.
بسته ای را که به کامشاد داد و گفت :
- بهتره شما زود تر برین این بسته رو بدین به پدرم.
کامشاد از خدا خواسته گفت :
- بزن بریم دامون جان.
حرکت که کردند دامون ضبط اتومبیل را روشن کرد و قبل از این که خواننده شروع به خواندن کند گفت :
- این آهنگ و گوش کن کامی ببین چقدر قشنگ می خونه.من که هر چی گوش می کنم سیر نمی شم.
کامشاد به صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست.صدای روحنواز خواننده فضای اتومبیل را پر کرد :


« وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد »
« انگار نه انگار از یه شهر دور که از همه دنیا میاد »
« تا وقتی که در وا می شه لحظه ی دیدن می رسه »
« هر چه که جاده اس رو زمین به سینه ی من می رسه »
« ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم »
« اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم....»


دامون بیت آخر را آرام با خواننده تکرار کرد و در آیینه نگاه کوتاهی به هلنا انداخت و او احساس کرد منظور دامون از خواندن بیت آخر او بوده.با صدای زنگ موبایل کامشاد دامون صدای ضبط را کم کرد.کامشاد به گوشی که جواب داد رو به خواهرش گفت :
- مامان بود فکر می کرد تو رو جا گذاشتیم.موبایلت کجاست ؟
- توی کیفم که صندوق عقب ماشین توئه.
- آخه تو رو چی به موبایل ! یا مدام خاموشه یا تو خونه جا می ذاری یا تو صندوق عقب ماشین.گفتن تلفن همراه ولی برای تو تلفن جداست.
لبخندی بر لب های هامون نشست و لی اظهار نظری نکرد و گوش به صدای قشنگ او سپرد:
- تو انتظار داری تو ی مجلس موبایل دستم بگیرم ؟ لابد باید گردنم می انداختم.
- خب چه اشکالی داره.شاید یه نفر کار واجب داشت.
- همه ی اونایی که من باهاشون در ارتباطم توی مجلس حضور داشتن دیگه نیازی به موبایل نبود.بعدشم نمی دونستم تو ماشینت رو میدی به کس دیگه ای.
کامشاد در جواب چیز دیگه ای نگفت و دامون که از سکوت سنگین بر فضا حوصله اش سر رفته بود نگاهی به اتومبیل پرترافیک انداخت و گفت :
- ببین چه ترافیکیه انگار نه انگار شب از نیمه گذشته.
- تهران اگه این ترافیک رو نداشت مثل بهشت می شد.
دامون دوست داشت او هم وارد بحث شود اما او هیچ اظهار نظری نکرد تا به مقصد رسیدن دیگر کلامی بر زبان نیاورد.لحظه ی خداحافظی با حضور کامشاد نتوانست به چشم های او نگاه کند و با یک دنیا حسرت به منزل برگشت.
دامون سردرد وحشتناکی شده بود.وقتی به چشم هایش در ایینه نگاه کرد به رنگ خون در امده بود و پوستش به سیاهی می زد.با بغض در ایینه به خود گفت : « تا کجا منو می خوای ببری دختر!چند ماه خواب و خوراک رو از من گرفتی.ای کاش می دونستی چه طوری با اون نگاه پاک و قشنگت قلبمو ذوب می کنی....»




......




آقای امیریان بعد از صحبت های کامنوش در مورد اشور به فکر فرو رفت.انگار نمی خواست باور کند که آلاله نور چشمی و سوگلی بچه هایش بزرگ شده.
ساعت از سه بامداد گذشته بود و او هم چنان سر جایش غلت میخورد . حمیرا هم دست کمی از او نداشت با این که خودش را به خواب زده بود اما می دانست که همسرش پی به بیداری او برده و بالاخره هم دلش طاقت نیاورد.از جایش بر خاست دستی زیر موهای کوتاهش برد . آن را پوش داد و به سوی همسرش برگشت و گفت :
- تو داری با خودت چی کار می کنی ؟ چرا انقدر خودتو آزار می دی؟
اقای امیریان همان طور که دراز کشیده بود به صورت خسته و آشفته ی همسرش خیره شد و گفت :
- تو که از من بدتری!
- این طبیعیه عزیزم. خودت می دونی که من چه قدر به آلاله وابسته ام.اما چی کار می شه کرد ؟ تا آخر عمر که نمی تونیم اونو پیش خودمون نگه داریم.بالاخره که چی؟باید ازدواج نه دیگه.حالا که پسر خوبی سر راهش قرار گرفته چه بهتر که بره پی زندگیش.
- حمیرا ! معلوم هست چی می گی ؟! اون هنوز یه بچه ست . کو تا شوهر!
- عزیزم آلاله نوزده سالشه.کی می گه بچه ست ؟
- به نظر من بهتره دوباره به این پسره ی سمج عاشق جواب رد بدیم.من نمی خوام با آلاله صحبت کنم.می ترسم هوایی شه قید درس و دانشگاه رو بزنه.اونم حالا که او شرایط خوبی قرار گرفته.مطمئنم آلاله هیچ علاقه ای به این پسره نداره.
حمیرا نگاهش را از او دزدید.تاملی کرد و گفت :
- زیاد هم مطمئن نباش.
اقای امیریان وا رفت.گیج و مبهوت گفت :
- یعنی چی؟!
- یعنی این که بدبختانه یا خوشبختانه آلاله هم اونو می خواد.
- از کجا متوجه این قضیه شدی؟! چیزی در این مورد به تو گفته ؟
- نه.چند بار که توی خیابان با این پسره رو به رو شدیم از نوع نگاه و هول شدن آلاله به شک افتادم و شب عروسی کامنوش که هنوز او نیامده بود شاهد بی قراری های آلاله بودم و با اومدن اون که آلاله ذوق کرد یقین پیدا کردم که این علاقه دو طرفه ست.
آقای امیریان که رگ غیرتش گل کرده بود عصبی گفت :
- نباید کامنوش دعوتش می کرد.خدایا باورم نمی شه ! حالا به خودم امیدواری می دادم که حتما آلاله مخالف این قضیه ست.
- چرا خودتو عذاب میدی.کامنوش می گفت چند ماهه در مورد اشور تحقیق می کنه و زیر نظرش داره می گفت پسر خوب ؛ پاک و نجیبیه.مگه ما چی می خوایم.دعا کن خوشبخت شن.
- در خوب بودن پسره که خود منم شک ندارم اما هنوز برای آلاله زوده.
- می تونن فعلا نامزد بمونن.
- چه قدر راحت این حرفا رو به زبون میاری.
- چی کار کنم.حقیقت زندگی رو نمی شه انکار کرد.به هر حال این رو هم باید پذیرفت که نمی شه به حاطر خودخواهی خودمون از خواسته ی دخترمون بگذریم.
- تو مطمئنی حمیرا اون اشور رو دوست داره ؟
- مطمئن که نه ولی احساس من یه چیزایی بهم می گه.به هر حال خرجش به صحبت کردن با آلاله ست دیگه.بهتره بگیری بخوابی و گرنه فردا دوباره میگرنت عود می کنه.
- با این اوضاع مگه خوابم می بره.
حمیرا آباژور کنار تخت را خاموش کرد.با این که خوابش نمی امد پتو را روی سرش کشید بلکه همسرش هم بخوابد.





»» سکوت شب ««


« زیبا ، مخملی ، تیهر و بی انتها »
« سیاهی در سیاهی »
« با نقطه هایی در دور دست ها »
« به اسم ستاره که سو سو می زند »
« سکوت در پناه شب »
« نگاهی غریب به اسمان خیره »
« سایه ای در سکوت شب فرو رفته »
« شاید منتظر »
« شاید غریب دیار »
« مهتاب می زند به ستاره اشاره »
« نور می پاشد ستاره به نگاه ان غریب »
« می زند لبخند مهتاب ، به سایه »
« نگاه به مهتاب و ستاره فرو رفت در سکوت شب »



شعر از : مژگان مظفری