رمان غروبها غریب قسمت هفتم

فصل 5
كلاغ سياه نوك درخت چنار باغچه، عرض اندام مي كرد. انگار از آن همه برگ رنگي ذوق كرده بود.
نگاه آلاله از كلاغ سياه سر خورد روي درخت خرمالو، خرمالوهاي نارنجي بخ او چشمك مي زد و هنوز چشم به خرمالوها داشت كه كلاغ سياهه قارقاري سر داد و نشست روي شاخه ي درخت خرمالو و خرمالو با تكاني كه كلاغ سياهه به شاخه داد تابي خورد و افتاد روي زمين. از بس شيرين و رسيده بود با افتادن ترك برداشت. با پرواز كلاغ آلاله از خرمالو و باغچه نگاه برگرفت و با خود زمزمه كرد: "خداي مهربانم! سپاسگذارم كه امروز را اين قدر قشنگ آفريدي، مخصوصاً كه امشب قراره آشور براي خواستگاري به خونه ي ما بياد. خدايا! خودت كارا رو مثل هميشه درست كن."
هلنا كه از پشت پنجره به خواهرش نگاه مي كرد خيره به آسمان شده و زير لب چيزهايي را زمزمه مي كند، پنجره را گشود و گفت:
- گره ي بختت كه ديگه باز شده. دوباره چي از خدا مي خواي؟
- اين دفعه رو براي تو دعا كردم كه هر چه زودنر دلت رو ببازي.
هلنا در دل گفت:" باختم تو خبر نداري." در جواب به او گفت:
- يه ديونه تو خونواده باشه كافيه.
- باشه، قبول كه من ديونه م. بيا بيرون ببين چه هواييه.
- حوصله ندارم. تازه از دانشگاه اومدم خسته م. تو هم بهتره بياي تو. با اين لباس نازك سرما مي خوري اون وقت شب آقا دوماد تو كف ديدنت مي مونه.
با خنده جواب داد:
- مطمئن باش بالاي چهل درجه هم تب داشته باشم توي مراسم شركت مي كنم.
آلاله به توصيه ي خواهرش عمل كرد و به اتاق خود برگشت. نگاهي به كتاب هاي ولو شده ي خودش انداخت و گفت:
- خير سرم مي خواستم درس بخونم، اما انگار امروز عقل و حواس ندارم.
هلنا به سيب درشتي كه در دست داشت گاز زد و روي تخت ولو شد:
- مطمئني قبلاً داشتي؟
در حين جمع كردن و مرتب كردن كتاب هايش بود:
- اولاً با دهان پر حرف نزن عقل كل. دوماً اين رو مي دونم كه از توعاقل تر بودم.
بي اهميت به او گاز ديگري به سيب زد:
- خانم عاقل، براي شب چي مي پوشي.
آلاله كتاب هاي جمع شده را موقتاً روي ميز گذاشت و با شوق به سوي كمد لباس هايش دويد. پيراهن سبز رنگي كه پر از نگين هايي از رنگ خود پارچه بود از داخل كمد بيرون آورد:
- اينو مي پوشم. بالاخره از خياطي گرفتم. ببين چه قدر قشنگ شده.
هلنا از روي تخت بلند شد، گازي ديگر به سيب دستش زد و به سوي لباس آمد و همان طور با دهان پر گفت:
- چه قدر تميز دوخته! چه يقه قشنگي درآورده، چه قدر قشنگ باريكي كمرش رو درست كرده.
آلاله لباس را عقب كشيد:
- اول سيب تو بخور بعد بهش دست بزن.
سيب را روي يكي از كتاب ها گذاشت:
- بده به من ببينم، نديد بديد!
و به جاي آلاله خودش به تن كرد. تقريباً هم سايز بودند با اين تفاوت كه هلنا بلند قدتر بود. لباس فوق العاده خوش دوخت و زيبا بود. آلاله با ذوق فراوان گفت:
- چه قدر بهت مياد! يعني به تن منم اين طور قشنگه.
- خب بپوش ببينم چطوريه. انصافاً خيلي شيك دوخته.به تن آلاله هم زيبا بود و چشم هاي سبز زمردي او براق تر از هميشه به چشم مي آمد. انگار كه رنگ پارچه را با رنگ چشم هايش (ست) كرده بود.
بالاخره بعد از چند ساعت انتظار آشور به همراه پدربزرگ و مادربزرگش به همراه چند عمو و عمه و خاله و دايي از راه رسيدند. همهمه اي به پا بود و هر كسي به طريقي در حال خوش و بش كردن بود. در اين بين تنها آشور و آلاله بودند كه عاشقانه چشم به هم داشتند و لبخند كمرنگي بر لب هايشان جلب توجه مي كرد. آلاله براي اولين بار بود كه نگاه او را اين طور بي قرار و ملتهب مي ديد.
بعد از اين كه جو مجلس آرام شد آلاله به اشاره ي مادرش به آشپزخانه رفت و هلنا هم پشت سرش وارد شد و گفت:
- فقط مونده فراش محل رو بيارن كه اونم يادشون رفته دعوتش كنن. اين همه آدم واسه چي اومدن؟
آلاله كه هنوز از هيجان مي لرزيد روي صندلي نشست و گفت:
- آشور مي گفت همه شون انتظار دارن و روي اون تعصب خاصي دارن. يه جورايي براشون عزيزه.
هلنا استكان ها را پر از چاي كرد:
- بجنب ديگه، مامان داره صدات مي زنه.
سيني را به دست گرفت و از سنگيني آن جا خورد.
- اُه! سيني چه قدر سنگين شده.
- به پا نريزه روي شاخه نباتت.
- مسخره ام مي كني؟
- نه، جدي گفتم. آشور امشب واقعاً مثل دومادها شده. البته يه دوماد خوش تيپ و با شخصيت.
- خوشحالم كه بالاخره نظرت نسبت به آشور عوض شد.
- ديونه! اين چه حرفيه، من از همون موقع كه از سفر برگشت برام عزيز شد. باور كن اندازه ي كامشاد دوستش دارم. اون از امشب جزئي از خونواده ي ماست. حالا زودتر سيني رو ببر تا چپ اش نكردي.
در آخر مجلس به توافق خانواده، حاج آقا اسماعيل كه دايي آشور بود صيغه ي محرميت را بين آن دو جاري نمود و حلقه ي زيباي نامزدي در كنار حلقه ي ديگري كه آشور از قبل به او داده بود در انگشتش جا گرفت و شب زيبا و به ياد ماندني را براي هر دو به جا گذاشت. به خواست آقاي اميريان مراسم عقدكنان براي ماه آينده گذاشته شد كه تولد يكي از معصومين بود و عروسي دو سال بعد از مراسم عقد.
آشور با رضايت كامل تمام شرايط را پذيرفت و همين كه مي دانست آلاله به او تعلق پيدا كرده برايش كافي بود و حس مي كرد آرزويي ديگر در اين دنيا ندارد. آشور بيشتر از آن چيزي كه خانواده ي اميريان فكر مي كردند خوب بود و در دل تك تك افراد به خوبي جا باز كرده بود. حميرا اگر روزي او را نمي ديد دلتنگش مي شد و او را پسرم خطاب مي كرد.
هنگامي كه دامون جريان نامزدي را از دهان كامشاد شنيد نفسي به آسودگي كشيد كه بالاخره آشور به آرزوي ديرينه ي خود رسيده و خوشحال از اين كه خانواده ي كامشاد زياد به او سخت نگرفته بودند و اين برايش اميدوار كننده بود كه اگر به خواستگاري هلنا برود اميدي دارد.
*****
هلنا تا مسيري همراه خواهرش بود و بعد سر چهار راه از هم جدا شدند و هر كدام به طرف داشنگاه خود روانه شدند. هلنا تمام مسير راه را بدون اين كه بداند چرا به دامون فكر كرده بود. بعد از شب عروسي كامنوش ديگر او را نديده بود و در ايت سه ماهه نه تنها فراموشش نكرده بود بلكه علاقه اش نسبت به او بيشتر شده بود. چهره ي محجوب و دوست داشتني او با آن چشم هاي سياه و درشتش يك آن از جلو نظرش محو نمي شد. البته او خبر نداشت كه دامون هميشه از دور مراقب اوست و مدام زير نظر اوست. نرسيده به دانشگاه با شيما روبه رو شد. شيما مثل هميشه آمار كشته مرده هاي هلنا را داد و گفت:
- به ليست عاشق كشته هات كاميبز رو هم اضافه كن.
او مانند هميشه خونسرد با قضيه برخورد كرد:
- همشون ديونه ان!
شيما به شانه ي او زد و گفت:
- منم قبول دارم همشون ديونه ان وگرنه عاشق تو سنگدل نمي شدن. به خدا ديشب تا آخر شب با كامبيز چت مي كردم و همش از تو مي گفت. بدجوري خاطر خوات شده.
- بره گمشه. همون تو يه نفر تو دانشگاه عاشق شدي برا هفت پشت مون كافيه.
اخم هاي شيما در هم رفت:
- قضيه ي من فرق مي كنه. من خوردم به پست يه نامرد.
- فرقي نمي كنه، اين جوجه فوكلي ها كه تازه سر از تخم درآوردن همشون مثل هم هستن و دلبستن به اينا اشتباه محضه.
- پس اگه يه آدم خوب سر راهت قرار بگيره دل مي بندي.
او حس كرد ديگر وقتش شده كه به تنها دوست صميمي خود راز دل گويد:
- من كه خيلي وقته دل بستم.
شيما كلاسورش را توي دست جابه جا كرد:
- حتماً دوباره به كتاب هات دل بستي.
- متأسفانه نه، اين دفعه منم مثل تو عاشق يه زميني شدم.گير كردم به يه قلاب تيز و سمج.
شيما هيجان زده مقابل او ايستاد:
- شوخي مي كني؟!
او از خجالت گونه اش سرخ شد و دوباره شيما گفت:
- باورم نمي شه! باورم نمي شه! يعني تو دلتو باختي؟! مگه مي شه؟!
- مي بيني كه شده، گفتم كه من به اين جوجه فوكلي ها بها نمي دم.
او همه چيز را براي شيما توضيح داد و شيما از او خواست بعد از تعطيل شدن دانشگاه به بهانه ي خريدن ادكلن به مغازه ي او بروند. به قول خودش برايش مهم بود اين مرد استثنايي را ببيند و درست در همان روز دامون تصميم گرفت خود را نشان دهد و به بهانه اي سر راه او قرار بگيرد.
در پايان كلاس شيما عجول تر از او كلاسورش را برداشت و گفت:
- چه قدر لفتش مي دي! بجنب ديگه.
هلنا با حوصله كتاب هايش را از روي ميز جمع كرد:
- اي بابا! نبايد وسايلم رو جمع كنم؟
با هم از كلاس خارج شدند. او نگران گفت:
- شيما! تو رو خدا كاري نكني متوجه شه. من اصلاً دوست ندارم اون بفهمه بهش علاقه دارم.
تا ايستگاه اتوبوس چند دقيقه اي راه بود و در اين اثنا شيما مدام سر به سر او مي گذاشت. هنوز به ايستگاه نرسيده بودند كه اتومبيل مدل بالاي دامون جلوي پاي آن دو پيچيد و دامون از آن پياده شد. رنگ از رخسار هلنا پريد.
شيما كه هنوز او را نمي شناخت قبل از اين كه دامون لب باز كند گفت:
- جناب! آيه نازل شده همين جا جلوي پاي ما پارك كنين، نزديك بود از وحشت غش كنيم. مي تونستيد يه كم آروم تر توقف كنيو
هلنا به خود آمد با آرنج به پهلوي او زد:
- شيما جون، ايشون آقا دامون دوست كامشاد هستن.
دامون سلام كوتاهي داد و گفت:
- عذر مي خوام، اگه بدجور توقف كردم تقصير ماشين پشت سري من بود كه خيلي عجله داشت. منزل تشريف مي بريد برسونمتون.
هلنا برخلاف آن چه در دلش مي گذشت گفت:
- ممنون، مزاحم شما نمي شم.
دامون با شتاب در عقب اتومبيل را باز كرد:
- اختيار دارين، مزاحم يعني چي! منتي نيست. مسير منم اون طرفيه. افتخار بدين در خدمتتون باشم.
او ناچار سوار شد. وقتي از شيما خواست سوارشود با چشمكي دوستانه گفت:
- خودت مي دوني كه مسير من اون طرفي نيست. خداحافظ، فردا توي دانشگاه مي بينمت.
هلنا با چشم غره اشاره كرد كه او سوار شود اما بي فايده بود. دامون به زبان آمد:
- خانم! هر جا كه مسيرتون هس، مي رسونيم.
شيما دستي به مقنعه اش كشيد و با تشكر از آن ها خداحافظي كرد و رفت. دامون پشت فرمان نشست. با ديدن چهره آرام او كمي از اضطرابش كاسته شد. تصميم گرفت حاشيه نرود و از علاقه ي خود به او بگويد اما لب كه باز كرد سخني ديگر بر لب راند:
- مادر اينا به حمدالله حالشون خوبه؟
هلنا نگاهش را معطوف به بيرون از پنجره كرد:
- الحمدالله، سلام دارن خدمتتون.
- كامشادم از وقتي درگير كارخونه شده ديگه ما رو پاك فراموش كرده.
- اين طور نيست. كارشون خيلي زياد شده. شب ها از بس دير مياد خونه تا شامش رو مي خوره آماده ي خواب مي شه. خود ما هم كم مي بينيمش.
دامون در دل به خود گفت: "خاك بر سرم كنن كه اين قدر پپه هستم. ببين مي تونم حرف دلم رو بهش بزنم."
بدون اين كه ديگر كلمه اي بين آن ها رد و بدل شود سر خيابان رسيدند كه هلنا از او خواست نگه دارد و از او تشكر كرد و پياده شد. او هم دوست نداشت او را تا دم در برساند، مي ترسيد خواهرش آن ها را ببيند و هزار سوژه ي جديد دست مادرش بدهد. هنگام خداحافظي حس كرد دوباره قلبش از جا كنده شد. هرگز تا اين حد خود را درمانده نديده بود. بوي عطر او را كه هنوز تو هوا بود با لذت استشمام كرد. به خانه كه بازگشت طبق معمول پدرش حضور نداشت. آبي به دست و رويش زد و با همان قيافه ي گرفته پشت ميز نشست. نگاهي به خواهرش انداخت كه روسريش را آن قدر جلو آورده بود كه به زور چشم هايش پيدا بود. مي دانست اين حجاب به اجبار مادرش است. با خود گفت: "اين آخرش كچلي مي گيره. آخه آدم از برادرش رو مي گيره؟" از ديس براي خود پلو كشيد و غرلند كنان گفت:
- بازم برنج! خسته نشدين از اين همه پلو خورش؟
خانم ملك ظرف خورش را وسط ميز گذاشت و گفت:
- تو بگو چي دلت مي خواد تا من همونو درست كنم.
- چي مي دونم؟ غير پلو خورش هر چي باشه مي خورم.
به جز صداي برخورد قاشق و چنگال با ظرف و ظروف صدايي ديگر به گوش نمي رسيد. خانم ملك از پارچ دوغ خالي كرد، جلو دست پسرش گذاشت و گفت:
- فردا شب خونه ي حسناء دعوتيم. يه پا زودتر برگرد با هم بريم. چون مي دونم به هواي حاجي بشينيم براي سحر اون جا مي رسيم.
او با چنگال تكه گوشتي را به دهان گذاشت و از دست آن كه خلاص شد گفت:
- چي شده حسناء خانم ولخرجي فرمودن دست به جيب شدن.
حنانه زودتر از مادرش جواب داد:
- تولد علي رضا ست.
- اوم! تعجب كردم حسناء شام مفت به كسي بده. پس بابت يه شام بايد كلي پياده شيم.
خانم ملك سعي كرد بر اعصابش كنترل داشته باشد، گفت:
- تو بازم راجع به خواهرت بد فكر كردي!
او دو دستش را بالا برد و گفت:
- ببخشيد، كه مثل هميشه حقيقت گويي من باعث آزارتون شد. حالا تموم اين حرفا به كنار، چند نفر دعوتي داره.
حنانه گفت:
- با خودمون پنجاه نفري.
- توي اون يه ذره جا چه طوري مي خواد پنجاه نفر آدمو جا بده، اونم زنونه مردونه. لابد ما بايد بريم توي حموم بشينيم، چون تعداد آقايون از خانما كمتره... خوب مي آورد اين جا مي گرفت.
خانم ملك گفت:
- منم بهش گفتم. مي گه فاميل هاي شوهرش اين جا نميان.
دامون ديس سالاد را برداشت و در حين خالي كردن گفت:
- خوب نيان بهتر.
- واه مادر جون! چرا اين طوري مي گي. فراموش نكن تولد نوه ي اونام هس.
دامون سكوت كرد كه به بحث خاتمه دهد. اما خانم ملك بحث ديگري را آغاز كرد:
- از دوست گراميت چه خبر؟
او از لحن گفتن مادرش فهميد كه منظورش كامشاد است. از عصبانيت خون به چهره اش دويد اما سعي كرد عصبانيت خود را بروز ندهد چون مي دانست فقط اوضاع را بدتر مي كند و مادرش نسبت به آن ها بدبين مي شود. آرام گفت:
- من اصلاً نمي فهمم شما چرا اين قدر با كامشاد لج هستين. اصلاً اون بيچاره تا حالا پاشو گذاشته توي اين خونه؟
- به جاش تو هر روز اون جايي.
- باز حسناء خانم خبر آوردن؟ اون كه اين قدر مواظب منه بايد اينم بدونه كه يك ماهي مي شه دم خونه شون هم نرفتم.
- طفلك حسناء! پسرم، چرا بهت بر مي خوره؟ ما كه بد تو رو نمي خوايم. اگه مي گم دوروبرشون نرو، مي ترسم آخرش تو رو گرفتار كنن.
از عصبانيت دلش مي خواست ميز را به هم بريزد. قاشق و چنگال را محكم روي ميز كوبيد.
- گرفتار چي مادر؟ مگه اون بيچاره ها چي كار مي كنن؟ مطمئن باش از ما، از همه نظر سالم ترن.
اين بار خانم ملك عصبي شد:
گند دختر کوچیکه با اون پسره بالا اومده،پسره هم مجبور شده بگیردش.حالا تو هی طرفداری اونا رو بکن.میترسم اخر سر این یکی دخترشون رو هم بندازن گردن تو.
دامون حس کرد دیگر نمیتواند نفس بکشد.بلند شد و بدون اینکه اراده ی داشته باشد تمام ظرفها و ظروف روی میز را یک دستی کفّ آشپزخانه ریخت.صدای شکستن ظرفها چنان وحشت انگیز بود که خانم ملک بهت زده به چهره ی غضبناک پسرش زل زده بود و حنانه هم از ترس جرات نگاه کردن به او را نداشت.او فریاد کشید:
-به خدا اون نمازی که تو میخونی قبول نیست.بهتره به جای سر به سجاده گذاشتن اول غیبت کردن و تهمت به ناموس دیگران زدن رو ترک کنی.
و با همان عصبانیت به اتاق خودش رفت و در اتاق را محکم به هم کوبید.حنانه با دیدن رنگ پریده ی مادرش برای او لیوانی آب آورد و گفت:
-آخه چرا هی بحث اونا رو پیش این میکنی؟میدونی که داداش روی اون حساسه.شما هم درست دست میذارین روی نقطه حساس اون.
خانم ملک بدون اینکه به آب لب لیوان را روی میز گذاشت و گفت:
-غلط کرده حساسه.دوستی با این پسره ی آاس و پاس غیر از آبروریزی برای خانواده ی ما چیزه دیگه ی نداره.به هر قیمتی که شده من باید این دوستی رو به هم بزنم.
حنانه صحبت کردن با مادرش را بی فایده دانست.او را به حال خود گذاشت و با جارو دستی شروع به جمع کردن خرده شکستههای روی زمین کرد.
می دانست همه ی این آتیشها از کنده ی حسنأ شعله میگیرد.فقط نمیدانست چرا حسنأ تا این حدً از خانواده ی کامشاد متنفر است و تا میتوانست از آنها پیش مادررش بدگویی میکرد.آنقدر از آنها پیش مادرش بد گفته بود که به کلی ذهنیت او را نسبت به آنها خراب کرده بود و فکر میکرد جز بی ایمانترین و خلاف کارترین آدمهای روی زمین هستند.در صورتی که هنوز رو در رو هیچکدام از آنها را ندیده بود.حنانه در سکوت سنگینی که حکمفرما بود آشپزخانه را به صورت اولش برگرداند و به اتاق خود آمد.
در اتاق را که پشت سر خود بست صدای زنگ موبایلش در اتاق پیچید.با شتاب گوشی را برداشت.با شنیدن صدای جمشید مضطرب گفت:
-فعلا نمیتونم حرف بزنم،داداشم خونه س.رفت،بهت زنگ میزنم.
به مدت یکسال بود که حنانه دلبستگی شدیدی به جمشید پیدا کرده بود.برای اولین بار در کتابخانه با او آشنا شد و از همان برخورد اوّل از او خوشش آمد.فکر میکرد دیدار آنها اتفاقی بوده غافل از اینکه جمشید از خدمتکارهای هتل پدرش بود و با درگیری که با کارمندهای هتل ایجاد کرده بود حاج ملک او را اخراج کرده و او درصدد انتقام بر آماده بود که کاری کند دختر ملک به او وابسته شود و با این طعمه هر طور شده دوباره به هتل برگردد،البته نه به عنوان خدمه بلکه به عنوان داماد صاحب هتل و در رویای مدیریت هتل مدام با خود نقشه میکشید.البته علاقه ی حنانه یک طرفه نبود و جمشید هم به مرور زمان به او علاقه مند شد و علاقهاش بیشتر از ثروت او نشأت میگرفت تا خود او .مطمئناً اگر او از لحاظ مالی هم سطح خودش بود حتی نیم نگاهی هم به او نمیانداخت.جمشید عاشق ثروت و قدرت بود و هزار بود به پستترین کارها تن بدهد تا به آنچه که میخواهد برسد.
دامون تا شب از اتاقش خارج نشد.حتی به مغازه هم نرفت و به در زدنهای مادرش هم اعتنایی نکرد.ساعت ده و نیم شب بود که لباس پوشید و از اتاق خارج شد.
با دیدن پدرش پا سست کرد.
حاجی به قیافه ی رنگ پریده ی پسرش نگاهی انداخت و نگران گفت:
-چی شده بابا؟مریضی؟
سرش را پائین انداخت:
-نه کمی سرم درد میکنه..
-هر وقت تو رو دیدم سر درد داشتی.چرا یه دکتر نمیری؟
-چشم دکترم میرم.اجازه میدین برم.
حاجی از جلوی راهش کنار رفت:
-کجا این وقت شب؟
-میخوام برم یه هوایی تازه کنم.
-مادرت میگفت شا م نخوردی.
-اشتها ندارم.
-مشکلی بین تو و مادرت به وجود آمده؟
-نه چه مشکلی؟
-سوییچ خودش را به طرف او گرفت:
-ماشین منو ببر.ماشینمو زدم پشت ماشین تو.هر جا میری زود برگرد.
سوییچ را از پدرش گرفت و گفت:
-چشم.
از منزل که خارج شد اول به یک ساندویچی رفت.ساندویچ سردی سفارش داد و بعد از حاضر شدن دوباره به داخل اتومبیل برگشت.گوشه ی پارک کرد و بی میل به ساندویچ گاز میزد.هر چه فکر میکرد به جایی نمیرسید.با این اوضأعی که حسنأ و مادرش درست کرده بودند هلنا را دست نیافتنی تر از همیشه میپنداشت و دلش از این میسوخت که مادرش بدون اینکه روی آنها شناخت داشته باشد در مورد آنها اینطور قضاوت نا عادلانه ی داشت.حدس میزد که حسنا این کارها را برای این میکند که خودش را پیش مادرش شیرین کند که بداند چقدر در مقابل دامون خود را مسئول میداند که بعدأ کم کم خواهر شوهر ترشیدهاش را به پیشنهاد شوهرش به دامون قالب کند.
تا به حال چندین دفعه از شوهر حسنأ شنیده بود که دختر خوبی است و میتواند او را خوشبخت کند.حسابی از خواهرش دلگیر بود که چرا بخاطر خود با آبروی کسی دیگری بازی میکند.
هنوز ساندویچاش را نخورده بود که با دیدن اتومبیل کامشاد که نزدیک اتومبیل او پارک شده همه چیز را فراموش نمود.
کامشاد هنوز متوجه او نشده بود،همراه آشور از اتومبیل پیاده شدند و از در عقب هم آلاله و هلنا پیاده شدند.با دیدن هلنا درنگ را جایز ندانست.با دستمال کاغذی دور دهانش را پاک کرد و از اتومبیل پیاده شد.
اول آلاله او را دید و با روی باز از او استقبال نمود.کامشاد با لبخند گفت:
-به به آقا دامون،ای ول بابا.دیگه با ماشین مدل بالا میپری.
او با کامشاد و آشور دست داد: و گفت:
-ماشین حاجیه.دو هفته ی میشه خریده.
آشور گفت:
-این موقع شب اینجا چه کار میکنی؟
-شا م خونه باب میلم نبود اومدم بیرون یه چیزی بخورم.
کامشاد گفت:
-پس به موقع اومدی.ما هم هم اومدیم بیرون شا م بخوریم،تا حالا سینما بودیم.نمی دونی چه فیلمی بود.
هلنا گفت:
-بخاطر همین از اول تا آخر فیلم خواب بودی.
کمشاد گفت:
-چی کار کنم از بس که خسته بودم.یه امروز دو ساعت اومدم خونه که اونم شما نذاشتین.
آشور گفت:
-بهتره بقیه ی حرفا رو ببریم توی ساندویچی بزنیم.الانه که تعطیل شه.
دامون صدایش را در نیاورد که ساندویچ خورده.خواست همه را مهمان کند که کامشاد اجازه نداد و همه مهمان او بودند.
دامون در کنار هلنا تمام غم و غصههایش را فراموش کرد و هر بار که آن نگاه آبی آرام به او دوخته میشد دل ضعفه میگرفت،بطوری که او با نگاه ذوب کنندهاش تا درون قلبش را ذوب میکرد.
***************************************
-هلنا اگه یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟
متعجب بسوی او چرخید:
-مگه تا حالا از من دروغ شنیدی؟
-نه راستش امشب پی به یه حقیقت شیرین بردم.فقط نگو که صحت نداره چون اصلا باورم نمیشه.....تو عاشق شدی.
هلنا اصلا فکر نمیکرد او اینطور به هدف بزند.خون به چهرهاش دوید و سکوت کرد.او جلو آمد،صورتش را بوسید و گفت:
-الهی دور خواهر خوشگلم بگردم،پس حقیقت داره،از کی؟
هلنا عاجزانه نگاهش کرد:-نمیدونم،فکر کنم از عروسی دایی شروع شد.
-بی معرفت،،از اون موقع شروع شده تازه الان به من میگی.فکر میکردم محرم اسرارتم،اما انگار اشتباه فکر میکردم.
-نه باور کن میخواستم بهت بگم اما هنوز از احساسم مطمئن نیستم.
آلاله موهای زیبایش را پشت گوش داد:
-اونم میدونه؟
-حرفا میزنی،اون از کجا باید بدونه؟
-از اون جایی که خودش میمیره برات.
-دست بردار آلاله،باز شرو ور گفتنات شروع شد.
-من هرگز اشتباه نمیکنم.از همون موقعی که با هم رفتیم توی مغازهاش فهمیدم که تو رو دوست داره.دامون پسر خوبیه،پاک و با ایمان.اون میتونه تو رو خوشبخت کنه.
هلنا با خنده از جایش برخاست.گیره ی موهایش را باز کرد و گفت:
-میترسم ادامه بدی صاحب نوه نتیجه هم بشیم.
آلاله هم به تبعیت از خواهرش برخاست.به او نزدیک شد و دستی به خرمن موهای بلند او کشید و گفت:
-مگه بده؟
او برس را از جلوی میز آرایش برداشت و به موهایش کشید:
-من هنوز به تنها چیزی که فکر نکردم زندگی با اونه.مطمئنم هنوز انقدر برام مهم نشده که بخوام اونو به عنوان شریک آیندهام بپذیرم.
آلاله شانهاش را بالا انداخت و دوباره سر جایش نشست:
-خو دانی،یه وقتایی فکر میکنم اصلا نمیشناسمت.
او دستی به موهایش کشید و چتری را که با موهایش گشوده بود بست:
-مطمئنم الان از اون وقتاس که منو نمیشناسی،پس بهتره به جای حرص خوردن بگیری بخوابی.
-قبل از خوابم برات دعا میکنم که اگه عاشق شدی همین یه دفعه باشه،یه عشق پاک و حساب شده.
او به طرف آلاله چرخید و به صورت مهربانش خیره شد:
-من هنوز خودمو عاشق نمیدونم،چون هنوز انقدر دوستش ندارم که مثل تو براش تب کنم یا دلواپسش بشم.فقط یه احساس مبهم و گیج کننده نسبت به اون دارم.بدم نمیاد بهش فکر کنم.وقتی میبینمش یه حالتی میشم که برام تازگی داره.
-همین شروع عشقه هلنا خانم.
-پس بگو بیچاره شدم.گرفتار شدم.درد بی درمون گرفتم.همش تقصیر توئه.عاشقی تو به من سرایت کرد.باید خودمو قرنطینه میکردم که از تو نگیرم.
آلاله غش غش خندید:
-یادته چقدر منو دست مینداختی؟عشق شیرینترین و زیباترین هدیه ی خداست که به بندهاش عطا کرده.فقط ما بندهها گاهی وقتا خیلی ناسپاس میشیم و بلد نیستیم از این موهبت خدا داده خوب استفاده کنیم.بعضی از آدما عشق رو با هوس اشتباه میگیرن.
هلنا برق اتاق را خاموش کرد.روی تخت دراز کشید:
-از وقتی رفتی دانشگاه انگار سخنرانی کردنت عالی شده.
آلاله دلخور پشت به او کرد:
فقط بلدی منو دست بندازی.بیچاره دامون که گیر بی احساسی مثل تو افتاده.
*************************************
آشور بی صبرانه و بی قرار مقابل دانشگاه آلاله به انتظار ایستاده بود و میخواست هر چه زودتر اتومبیل تازهاش را به او نشان بدهد.با خود عهد بسته بود اولین کسی که سوار اتوموبیلش میکند آلاله باشد.
هنگامی که او را با آن مقنعه ی سرمه ی رنگش دید که با نشاط از در دانشگاه خارج شد.مثل پرنده ی بسوی او پرکشید.او حضور آشور را در آن وقت روز باور نداشت.با عشق به او چشم دوخت و گفت:
-چقدر خوشحالم که اومدی.
آشور دوشادوش او قرار گرفت،هنوز از هیجان دیدن او قلبش به تندی میزد:
-منم خوشحالم در کنارت هستم.
-امروز سر کار نرفتی؟
-چرا عزیزم،چند ساعتی مرخصی گرفتم که با هم باشیم.قبل از اومدنم از مامانت اجازه گرفتم که ناهارو با هم باشیم.خلاصه تا شب با منی.میخوام حسابی خسته ات کنم.
محجوبانه به او لبخند زد:
-با تو بودن هرگز منو خسته نمیکنه.بر عکس روزهایی که میری ماموریت و تا یه هفته نمیبینمت خستهام میکنه.حالا کدوم طرفی بریم؟
فقط یک قدم مانده بود به اتومبیل برساند.آشور با هیجان خودش را به اتومبیل رساند.به آن تکیه داد و گفت:
-این اسب آهنی مفتخر است،شما دوشیزه گرامی را به هر کجا که دوست دارید برساند.آیا دوشیزه خانم افتخار میدهند؟
آلاله حیرت زده گفت:
-از دوستات گرفتی؟
عاشقانه نگاهش کرد:
-نه عزیزم.این ماشین از امروز در خدمت من و توست.
او با هیجان دوروبر اتومبیل را نگاه کرد و با شور و نشاط سوار اتومبیل شد.آشور گفت:
-امیدوارم خیلی گرسنه نباشی.چون میخوام ببرمت یه جای دور.
کمربندش را بست و گفت:
-با دیدن ماشین انقدر ذوق کردم که تا شبم چیزی نخورم گرسنه نمیشم...آخ جون ضبط صوت شم سی دی خوره.حالا قراره با این اسب آهنی کجا بریم.
-امام زاده داوود.
متعجب به او نگاه کرد:
-شوخی میکنی،اونجا،اونم توی این سرما،قندیل میبندیم.
-خودم گرمت میکنم که قندیل نبندی.من عشق کردم ببرمت اونجا.
-آشور نمیشه به جای امام زاده داوود بریم امام زاده صالح که توی تجریشه،بیخ گوشمونه.
-راست میگی ها،چرا به فکر خودم نرسید بود.باشه خانمی،میریم اونجا اول زیارت بعد ناهار میریم دربند روی یکی از اون تختهای با صفا میشینیم یه ناهار مشت میزنیم.
بعد از زیارت راهی دربند شدند.آفتاب کم رنگ پائیزی و هوای نیمه سرد منطقه ی دربند هر دو را به نشاط آورد.آشور برای خود دیزی سفارش داد و برای آلاله کباب.در حالی که با عشق برای او لقمه میگرفت،گفت:
-آلاله این وضعیت منو راضی نمیکنه.
از شر لقمهاش که خلاص شد گفت:
-منظورت رو نمیفهمم.
-منظورم اینه که زودتر عقد کنیم.دوست دارم بیشتر ببینمت.
-ما که هر روز همدیگه رو میبینیم.
-پس دوست نداری هر چه زودتر زن قانونی من بشی.
-مگه میشه دوست نداشته باشم.در ضمن من همین الانم تو رو همسر خودم میدونم.
-اما وقتی قانونی ثبت بشه چیز دیگه.اون وقت ما آزادی بیشتری داریم.می تونیم مسافرت بریم،چند روزی با هم باشیم.خیلی چیزهای دیگه.بابا دلم لک زده برای اینکه با تو برم توی فضا.
-فضا؟فضا دیگه کجاس؟
-وقتی اسمت اومد توی شناسنامهام بهت میگم.با تموم این حرفا واقعا برام مهمه نظرت رو بدونم.حاضری آخر این یکی هفته مراسم عقد رو راه بندازیم؟
-یعنی هشت روز دیگه؟
-دقیقا.فرصت هم داریم درست و حسابی به خرید و کارامون برسیم.چطوره؟
-فکر نمیکنم مامان اینا قبول کنن.آخه قرار بود بعد از عید عقد کنیم.
-اوه....،بعد از عید میدونی چند ماه دیگه میشه؟من نمیتونم طاقت بیارم.
-اینجوری که تو پیش میری میترسم یک هفته بعد از عقد هم بگی عروسی کنیم.
-مگه بده؟آلاله جون من قبول کن.
آلاله با این که ته دلش راضی بود اما گفت:
-با قبول کردن من چیزی حل نمیشه.باید مامان و بابام قبول کنن.
-اگه تو راضی باشی نود درصد قضیه حله.من قول میدم به درسات آسیبی نرسونم.
آلاله به پشتی تکیه داد و به صورت مهربان آشور خیره شد:
-تا حالا که هر چی امتحان دادم خراب کردم.همش تقصیر توئه.
آشور با دو انگشت بینی او را فشار داد بطوری که صدای او در آمد.او گفت:
-لطفا تنبلی خودت رو پای من نزار.
-با قبول کردن من چیزی حل نمیشه.باید مامان و بابام قبول کنن.
-اگه تو راضی باشی نود درصد قضیه حله.من قول میدم به درسات آسیبی نرسونم.
آلاله به پشتی تکیه داد و به صورت مهربان آشور خیره شد:
-تا حالا که هر چی امتحان دادم خراب کردم.همش تقصیر توئه.
آشور با دو انگشت بینی او را فشار داد بطوری که صدای او در آمد.او گفت:
-لطفا تنبلی خودت رو پای من نزار.
----------
او با دلخوری رویش را بر گرداند :
- حالا دیگه من تنلبم؟
دست او را گرفت بوسید و گفت :
- قربون تنبل خودم برم.بهت قول می دم بعد از مراسم عقد کاری کنم که رتبه ی اول رو تو دانشگاه بیاری.
اشور با پا درمیانی کامنوش حرف خود را بر کرسی نشاند و توانست پدر و مادر آلاله را راضی کند که مراسم عقد کنان زودتر از موعد مقرر انجام شود و این خبر همچون بمبی در خانواده صدا داد.تعداد مخالفین بیش از موافقین بود.اما نه آشور نه آلاله هیچ کدام تسلیم خواسته ی مخالفین نشدند و با عشق به دنبال مقدمات مراسم بودند.هلنا که یکی از سر سخت ترین مخالفین بود به ناچار آستین همکاری را بالا کشید.
یک روز قبل از مراسم بیتا و هانیه برای کمک آمدند.سالن پذیرایی غلغله بود و هر کدام وسیله تزئینی به دست داشتند و با سلیقه سفره عقد را تزئین می کردند.در این اثناء آشور چند دفعه تلفن کرد و از آلاله خواست در تزئینات کمک کند اما اجازه نداد و از او خواست تا فردا صبر کند.هانیه که صدای مکالمه ی آلاله را می شنید در پایان گفت :
- چرا دلشو می شکنی ؟ خوب بذار یه نوک پا بیاد این جا حجله رو ببینه.
آلاله ساقه ی گل مریم را کوتاه کرد به دست هلنا داد و گفت :
- می خوام ذوق زده اش کنم.
بیتا ظرف تزئین شده ی عسل را روی میز گذاشت و گفت :
- فعلا که داری ذوق بچه رو کور می کنی.
هلنا بی وصله از بحث آن ها گفت :
- هانی ! نگفتی چرا حمید انقدر دمق بود ؟
هانیه با شنیدن اسم برادرش قیافه اش تو هم رفت و گفت :
- چی بگم .اقا عاشق شده.
بیتا دست از کار کشید و گفت :
- مگه بده ؟
هانیه از روی صندلی بلند شد دامنش را صاف کرد و گفت :
- عاشقی بد نیست.عاشق شدن حمید بده.
هلنا جوراب پاش را که اذیت می کرد تو هم کرد و مثل توپ به سوی اتاقش پرت کرد که درست به هدف زد و شوت شد توی اتاقش.در جواب هانیه عصبی گفت :
- چرا ؟ فقط به خاطر این که اون فرد به جای دوشیزه ، بانوست؟
هر سه نفر متعجب به سوی او چرخیدند.هانیه گفت :
- مگه تو می دونی حمید کی رو دوست داره.
- بله می دونم.اینم می دونم که ترانه از خوشگلی و خانومی حرف نداره.
هانیه حیرت زده گفت :
- پس اسمش ترانه ست!
آلاله و بیتا هم زمان گفتند :
- می شه به مام بگین چه خبره؟
هلنا کوتاه و مختصر موضوع را توضیح داد و در آخر گفت :
- دایی جون دیگه خیلی سخت می گیره.همچنین قضیه رو پیچونده انگار حمید بی چاره مرتکب قتل شده.
هانیه به طرفداری از پدرش گفت :
- باید به بابام حق بدی.اون برای حمید خیلی آرزو داشت . بابا که با عاشق بودن حمید مخالف نیست.می گه چرا بین این همه دختر اونو انتخاب کرده.
بیتا گفت :
- کار دله دیگه دلش ترانه رو طلبیده نه کس دیگه ای.
با شنیدن صدای حمیرا که از آشپرخانه آن ها را به چای دعوت به چای می کرد هانیه گفت :
- تو رو خدا نذارین عمه جون بفهمه.اگر قضیه عاشقی حمید درز پیدا کنه پدر منو در میارن.
هلنا با حرص جلوتر از آن ها رفت و گفت :
- بیچاره حمید ! باید قربانی دلش بشه به خاطر افکار اشتباه دایی.
بیتا او را به جلو هل داد و گفت :
- صلاح مملکت خویش را خسروان دانند.شما خواهشأ کاسه ی داغ تر از آش نباش.
وارد اشپزخانه که شدند حمیرا ظرف شیرینی را کنار سینی چای گذاشت و گفت :
- کار تزئین حجله تا کی آماده می شه؟
بیتا جواب داد :
- شاید تا شب وقت ببره.
حمیرا استکان چای خود را برداشت و گفت :
- پس منو آلاله مجبوریم بریم لباسشو از خیاطی بگیریم.بیفته فردا صبح کلی وقت ما رو می گیره...آلاله ! پاشو یه زنگ بزن به آشور اگه نرفته بیرون ما رو ببره.بابات ماشین رو برد شیرینی ها رو تحویل بگیره.بدون ماشین بریم تا شب طول می کشه.تازه بعد از بعد از این که لباس رو گرفتیم باید یه سر بریم آرایشگاه تأکید داشت یه روز قبل لباس رو ببینه که اگر مناسب لباس تاج یا تزئینی برای موهات نداشت از بازار تهیه کنه.لباس رو هم باید بذاریم اون جا.
هانیه گفت :
- آلاله لباست چه رنگیه؟
- صدفی رنگه.درست مثل لباس عروس.
بیتا گفت :
- چرا رنگی ندوختی؟
هلنا لب هایش را جمع کرد و گفت :
- آشور دوست داره.
آلاله از طرز حرف زدن هلنا خنده اش گرفت گفت :
- تقصیر آشور بود اون عاشق لباس عروسه.می گفت باید دوبار تو رو توی لباس عروس ببینم.
حمیرا گفت :
- چه قدرم برامون گرون تموم شد.اگه یه لباس عروس آماده می خرید خیلی ارزون تر تموم می شد.
هلنا گفت :
- در عوض بسیار شیک و تماشائیه برای پرو که رفته بودیم نیمه کاره اش هوش از سر آدم می پروند وای به حال درست شده اش.نمی دونی چه قدر روش کار کرده بود.تموم لباس سنگ دوزی و ملیله دوزی مدلش هم که دکولته....
بیتا با خنده گفت :
- بسه دیگه کم تعریف کن.حداقل بذار فردا دیدیم ذوق کنیم.
با رفتن آلاله و حمیرا دوباره شروع به تزئین کردند.با گل مریم و چند نوع گل دیگر که رنگ ها با هم همخوانی داشت یک نیم دایره ی پهن و بزرگ درست کردند به طوری که صندلی عروس و داماد زیر آن جا می شد. و این جایگاه به قدری زیبا و دیدنی شده بود که دیگر نیاز به چیز دیگر نداشت.سفره عقد را نیز به صورت یک نیم دایره در آوردند و با همان گل ها که برای جایگاه عروس و داماد استفاده کرده بودند تزئین نمودند و هنگامی که خنچه های تزئین شده را که هر کدام به شکل گلی بود روی سفره چیدند واقعا دیدنی بود.
پایان کار بود که صدای یا الله گفتن کامشاد از بیرون شنیده شد.خانم ها بلافاصله خود را جمع و جور کردند.هلنا که تاب بر تن داشت پیراهن کامشاد را که دم دستش بود تنش کرد و با گشوده شدن در و قرار گرفتن دامون در چارچوب در رنگ از رخسارش پرید و دوباره همان حالت به او دست داد .
دامون یک امپلی فایر بزرگ دستش بود.صورتش از سرما قرمز شده بود.شروع سومین ماه پائیز همراه بود با دانه های درشت برف.کامشاد هم پشت سر او با امپلی فایر دیگه وارد شد و گفت :
مامان کو ؟ -
هلنا بعد از احوال پرسی با دامون در جواب او گفت :
- با آلاله رفتن خیاطی.
کامشاد روی مبل ولو شد و از دامون هم خواست بنشیند گفت :
- دو تا چای لب سوز لب دوز بریز بیار.
بیتا گفت :
- مگه کامنوش هم با شما نبود پس کوشش؟
کامشاد که همیشه سر به سر بیتا می گذاشت گفت :
- رفت پیش خانم کوچیک پیغوم داد بهت بگم دیگه خسته شدم.نوبتی هم که باشه نوبت خانم کوچیکه.
در این حین کامنوش وارد شد.جمله ی آخر کامشاد را شنیده بود گفت :
- باز تو می خوای تفرقه بندازی دشمن؟
رو به بیتا کرد .کاپشنش را به دست او داد و گفت :
- تو هنوز این کامشاد رو نشناختی؟به جای این که حرفای این رو باور کنی برو یه چای بریز بیار که از سرما قندیل بستیم.شانس ما بخاری ماشن از کار افتاده.تا اینجا لرزیدیم.دستم به این آلاله و آشور برسه باید پوست از سرشون بکنم.این میوه هایی که ما کول کردیم آوردیم باید دونه دونه خودشون بشورن.
کامشاد گفت :
- آی گفتی ، حالا نگفتین با این خروار گلی که خریدین چی کار کردین.ببینم ارزشه خالی کردن جیب بابامو داشت.
هانیه گفت :
- اگه یه نگاه به پشت سرتون بندازین شاهکار هلنا رو میبینین.
کامشاد با کامنوش با دامون هم زمان با هم روی بر گردانند.هلنا هم با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد.با دیدن چشم های حیرت زده آن ها فهمید . کارش بدون نقص بوده.با نشاط گفت :
- بسه دیگه نگاه نکنین می ترسم گل هامو چشم بزنین تا فردا خشک شه.
کامنوش منتظر ماند سینی چای را روی میز بگذارد سر او را به سینه گرفت و گفت :
- مطمئنم این همه سلیقه رو از دایی کامنوش عزیزت به ارث بردی.
بیتا با خنده گفت :
- چه قدر خودتو تحویل می گیری بابا !
- چی کار کنم عقده ای شدم.تو که تحویلم نمی گیری.
کامشاد گفت :
- خدایی کارتون بیسته.حالا این گل ها تا فردا خشک نمی شن؟
هانیه به آبپاش اشاره کرد و گفت :
- تند تند با این آبپاش به گل ها آب میپاشیم که پژمرده نشن.
با این گلهای مونده میخواین چی کار کنین.
هلنا از او فاصله گرفت و گفت:
-فردا که میز و صندلیها رو آوردن روی هر کدوم از میزها یه گلدون کوچولو از این گلها میذاریم.
کامشاد گفت:
-تو به جای تحصیل در رشته ی شیمی باید میرفتی دوره ی تزئینات میدیدی.
دامون که احساس میکرد در جمع اضافی است بلند شد و گفت:
-کامشاد جان،اگه اجازه بدی من رفع زحمت کنم.
کامشاد دست او را گرفت و گفت:
-بشین بابا،تو چقدر تعارفی هستی.
کامنوش گفت:
-بشین حداقل گرم شئٔ بعد خودم میرسونمت.
کامشاد گفت:
-فکر رفتن رو بذار کنار.باید یه جای مناسبی برای این آمپلی فایر پیدا کنیم.بعدش ریسهها رو به کمک دایی تو حیاط وصل کنیم.
هلنا گفت:
زیر این برف؟
کامشاد گفت:
-فکر این جاشو نکرده بودیم.
بیتا گفت:
-به نظر من نیازی به ریسه نیست.ما که با بیرون کاری نداریم.از بس هوا سرده کسی به بیرون نگاه نمیکنه.اصل کار توی خونه س که اونم با شاهکار هلنا حسابی قشنگ شده.
کامنوش گفت:
-هر چی به این آلاله گفتم کم ته دیگه بخور گوش نکرد.اینجوری که بوش میاد تا فردا یه متر برف میاد.
با آمدن مهندس امیریان جو خانواده صمیمی تر شد.اصرارهای دامون برای رفتن بی فایده بود.آقای امیریان او را مجبور کرد که شا م بماند.دامون با اینکه قلبا راضی بود اما ته دلش شور میزد چون هنگامی که وارد منزل آنها شده بود حسنأ را از پشت پنجره دید.می دانست که او کشیک میکشد تا وقتی بیرون بیاید و میدانست باید کلی جوابگوی مادرش باشد و از همه مهم تر فکرش مشغول این بود که این دفعه چه بهانه ی برای نیامدن خانوادهاش به جشن فردا بیاورد.مخصوصاً خواهرش که همسایه ی آنها بود.با سوال آقای امیریان که آلاله را مورد خطاب قرار داده بود به خود آمد:
-پس آشور کجاس؟
آلاله کنار پدرش نشست و گفت:
-مهمون دارن.همه ی فامیلاشون از آبادان اومدن.امشب همه خونه ی اونا جمع آن.
بیتا گفت:
-چرا نمیگی خودت نذاشتی.
آقای امیریان گفت:
-نذاشتی ؟چرا؟
هلنا گفت:
میخواست تا فردا حجله رو نبینه.
-پاشو،پاشو،برو یه زنگ بزن یه نوک پا بیاد اینجا کارش دارم.
آلاله معترض گفت:
خوب تلفنی بهش بگین.
آقای امیریان سمج گفت:
-میگم پاشو زنگ بزن بیاد اینجا.
ساعت یازده شب بود که دامون از آن مجلس شاد و صمیمی بیرون آمد.با قسم و قرآن اجازه نداد کسی او را برساند.فقط تقاضا کرد برایش به اژانس زنگ بزنند و دقایقی بعد اتومبیل اژانس دم در به انتظارش بود.هنگامی که میخواست سوار اتومبیل شود صدای حسنأ را شنید که او را فرا میخواند.از راننده اژانس خواست چند دقیقه منتظر به ماند.بسوی خواهرش رفت.او گفت:
-چه عجب دلکندی از اونجا،معلومه داری چه کار میکنی؟اگه مادر بفهمه دق میکنه.آخه تو چه سنخیتی با این خانواده داری که انقدر باهاشون صمیمی شودی؟به فکر مادرم باش.
دامون تا به حال تو روی خواهرش نأیستاده بود ولی حالا از عصبانیت نتوانست جلوی خود را بگیرد:
-اگه جنابعالی خبر ندین مادر نمیفهمه.حسنأ به خدا کلافهام کردی،دیگه از دست این فضولیهات خسته شدم.
حسنأ عصبی گفت:
به این دلسوزیهای من میگی فضولی؟
-من اگه نخوام تو دل برام بسوزونی باید کی رو ببینم،بابا دست از سرم بردار.
-تو اصلا میدونی اینا کی هستن اینطور باهاشون قاطی شدی؟
-فقط اینقدر میدونم که از شوهر تو و خانواده ی شوهر تو خیلی بهترن.
رنگ حسنأ پرید و به پشت سرش نگاه کرد که مبادا شوهرش شنیده باشد گفت:
-تو دیگه شورش رو در آوردی.این پسره پاک...
-شب بخیر.
و به حالت دویدن از او دور شد.از عصبانیت تمام بدنش میلرزید.به منزل که رسید خدا رو شکر کرد کسی بیدار نبود که او را سین جیم کند.خسته و آشفته پشت سعی پایه نشست.تصویر مبهمی از یک جنگل که پر از حیوانات وحشی بود بر صفحه ی بوم آورد.آنقدر سریع قلمو را روی بوم میچرخاند و از پالت رنگ بر میداشت و دوباره روی بوم میگذاشت که دستش درد گرفته بود.پرده ی از اشک قاب چشمهای سیاهش را گرفته بود،ناگهان صبرش لبریز شد.قلمو ی بزرگی را برداشت و با رنگ سیاه از پالت کلّ تابلو را سیاه کرد.قلمو را محکم توی بوم کوبید و بغض سنگینی که بر سینهاش سنگینی میکرد را رها کرد.اشکها به یاریش آماده بودند،اما چه سود که مرحم دردهایش نبودند.
تنهایی
تنم را خسته و شادی روح را ز من گرفت
پر کشید شادی ز روح و جانم
پر پیمانه شد دوباره اشک چشمانم
غم در زد و آمد به غمخانه ی من
غم به زور خود،پرده کشید بر دل بیچاره ی من
خواستم بگریزم من ز غم و زین همه تنهایی
خواب بود جسمم،گریزی نیست نه ز غم نه زین همه تنهایی
هراس از بی کسی چنگ به دلم انداخت
هراس ز تنهایی ترس به دلم انداخت
هر دم میفرستم لعنت بر این بخت
هر لحظه نفسم میگیرد ز این همه نکبت
شاید گره گشایی پیدا شود
شاید چاره ی بر این درد بی درمان پیدا شود
افسوس که دیگر خوبان نیستند
افسوس که دیگر آن همراهان نیستند
رفتند و جهانی پر ز غم بر جای گذاشتند
رفتند و پس از آنان دل و جان من خشکید
مژگان بر جای ماند و تنهایی و قلم
می نویسد هر دم،دمادم ز این تنهایی و این همه غم
شاید که روزی از راه قلم رسد به چاره
شاید که پیدا شود ره آن چاره
شعر از:مژگان مظفری
آلاله بسان ملکه ی زیبا در آرایشگاه به انتظار نشسته بود و با صدای زنگ آرایشگاه به نرمی از روی صندلی برخاست.شاگرد آرایشگر بسوی آیفون رفت و بعد از چند لحظه رو به هلنا کرد و گفت:
-آمدن دنبال شما.میتونید برین به دوماد بگین بیاد بالا.
هلنا بدون وقفه پلهها را پائین رفت و آشور را به همراه فیلم بردار در انتظار دید.از آنها خواست بالا بیایند.جلوتر از آنها بود.زیر لب غر زد:
-آرایشگاه به این معروفی ببین یه آسانسور گذاشتن.فقط بدن از مردم پول بگیرن.
آشور اصلا صدای او را نمیشنید فقط در این فکر بود که عروسش را با آن لباس رویایی ببیند.و وقتی مقابل او قرار گرفت از خوشحالی نه تنها قلبش بلکه زانوهایش هم به لرزه در آمد.و او از نگاه هیجان زده ی آشور دریافت که حسابی مورد پسند قرار گرفته.گل را از او گرفت و با لبخند گفت:
-نمیخوای جواب سلام منو بدی؟
آشور به خود آمد،جلوی هلنا و فیلم بردار خجالت کشید.زبانش حسابی بند آماده بود:
-آلاله حسابی منو غافلگیر کردی،خدای من،آخه با تو عروسک باید چه کنم؟
هلنا گفت:
-فعلا نمیخواد کاری بکنی،دستشو بگیر آروم از پلهها برین پائین.
آلاله خنده ی ریزی کرد،آشور گفت:
-قربون خندههای برم.انشاالله همیشه خندون ببینمت.
هلنا با دیدن اتومبیل دامون که برای فیلم برداری استفاده میشد جا خورد اما وقتی کامشاد را پشت فرمان دید حسابی حالش گرفته شد.عروس و داماد که حرکت کردند اینها هم پشت سرشان راه افتادند.او بالاخره نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و وقتی دید فیلم بردار از پنجره ی اتومبیل تا نصفه بیرون رفته و حواسش به فیلم برداری است گفت:
-ماشین دامون دست تو چی کار میکنه؟
کامشاد دنده را جا به جا کرد و گفت:
-ماشین خودم دست دایی.نمی خواستم بیارمش اما اصرار کرد.
به خواست فیلم بردار عروس و داماد را به یک باغ بزرگ بردند.در آن وقت روز که خورشید در حال غروب بود منظره ی باغ واقعا تماشائی بود.
آسمان لاجوردی که سایههایی از بنفش،صورتی،نارنجی،قرمز،سر مه ی و آبی به همراه داشت انعکاس آن به روی برفها تلألو خاصی ایجاد کرده بود.کاجهای بلند سوزنی و سرو؟(نوئل)و کاج(مطبق)و سرو(نقره ی)و سرو(شیرازی)از سنگینی برف خم شده و بینننده را به حیرت وا میداشت.
آلاله با وجود سردی شنلش را برداشت و با حرارت گرمای دستهای آشور سردی هوا را آنچنان احساس نمیکرد.آشور دست راستش را به دور کمر او انداخته و آرام آرام روی برفها رو به غروب زیبا گام بر میداشتند.
دنباله ی لباس زیبایش همچون پرهای طاووس به نرمی روی زمین کشیده میشد.
کامشاد و هلنا چنان غرق لذت تماشای آن منظره ی دیدنی بودند و در سکوت این صحنه ی زیبا را تماشا میکردند که موقعیت خود را کاملأ فراموش کرده بودند.تا به حال غروبی به این زیبایی ندیده بودند.غروبی غریب و زیبا.هنگامی که فیلم بردار از آنها خواست برگدند و سوار اتومبیل شوند تازه فهمیدند چقدر سردشان شده و هر دو به دو وارد اتومبیل شدند.
**************************
در منزل نیز بیتا آینه به دست و هانیه با سبدی از گل که جلوی قدمهای عروس و داماد میریخت که قدم روی گلها بگذارند و حمیرا با ظرف اسپند و مادر بزرگ آشور با نقل و سکه و پدر بزرگش با اسکناسهای درشت و چند دختر از فامیلهای آشور با لباس محلی دایره و دفع به دست از آنها استقبال به عمل آوردند.استقبال پر شور و زیبایی بود.با اینکه تعداد مهمانها به صد نفر نمیرسید ولی جشن شلوغ پر از سر و صدا بود.
هلنا هر بار که خواهرش را با آن نیم تاج زیبا زیر طاق گل میدید دلش بسوی او پر میکشید و دوست داشت او را در آغوش بگیرد و مدام برایش آرزوی خوشبختی و شادکامی میکرد.
ساعت از نه شب میگذشت ولی هنوز خبری از دامون و خانوادهاش نبود.به جز هلنا کسی چشم به انتظارشان نبود و درست در لحظه ی که داشت نا امید میشد از در وارد شدند.همراه با کامشاد و حمیرا به پیشواز آنها رفتند.حمیرا روی خانم ملک را بوسید و گفت:
-چه عجب حاج خانم به ما افتخار دادین.پس دختراتون کجا هستن.
خانم ملک با دیدن موهای درست شده ی حمیرا حس کرد خودش حجاب کامل نیست و بیشتر چادرش را جلو کشید و گفت:
-حسنأ جایی دعوت بودن،حنانه هم سرش درد میکرد نتونست خدمت برسه.
آقای ملک تسبیح به دست گفت:
انشاالله عروسی خدمت میرسن.
حمیرا گفت:
-سر افرازمون میکنن(با دست اشاره کرد)خواهش میکنم بفرمایید.قدم رنجه فرمودین،خوشحالمون کردین.
هلنا خودش پذیرایی از آنها را بر عهده گرفت.خانم ملک که تا به حال او را ندیده بود در دل به پسرش حق داد که اگر دلبسته ی او شده،اما وقتی به عقل خود رجوع میکرد مطمئن بود این دو خانواده نمیتوانند در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند.چون از لحاظ فرهنگی زمین تا آسمان با هم فرق داشتند.گارسونهایی که از هتل آماده بودند مشغول چیدن شا م شدند.آقای امیریان از ارکستر خواست برای یک آنتراک کوتاه دست از نواختن بکشند.
به نحو احسن از مهمانان پذیرایی شد.اولین مهمانی که جشن را ترک کرد خانواده ی دامون بودند.او مغموم و گرفته به عروس و داماد تبریک گفت و جلو تر از پدر و مادرش جشن را ترک کرد.لحظه ی خداحافظی به کامشاد قول داد فردا برای کمک خودش را میرساند و خستگی پدرش را بهانه ی زود رفتنشان کرد.تا توی اتومبیل مجلل آقای ملک نشستند خانم ملک گفت:
-نمی شد زود تر پا میشودین؟
دامون با اکراه گفت:
-گناه من چی بود شا م دیر آوردن.
آقای ملک نگاه به دست پسر یکی یکدانهاش دوخت که عصبی دنده را عوض میکرد گفت:
-خانواده ی خوبی هستن.
-ولی زمین تا آسمون با ما فرق دارن.
دامون سعی کرد خود را کنترل کند و وارد بحث پدر و مادرش نشود.حواسش را به رانندگی داد.همیشه هدایت کردن اتومبیل پدرش برای او سخت بود.
آقای ملک در جواب همسرش گفت:
-فرق داشته باشن،مگه قراره همه مثل هم باشن....راستی چرا حنانه و حسنأ نیومدن.
خانم ملک میدانست اگر بگوید عمدا حنانه را نیاورده حاجی اوقات تلخی میکند. و دوباره بهانه دستش میافتاد،گفت:
-حنانه سرش درد میکرد،حسنأ هم اصلا از این خانواده خوشش نمیآید.
آقای ملک تسبیح را در جیب کتش گذاشت و گفت:
-لا اله الاه الله این دختر پس از کی خوشش میاد؟
آقای ملک حرف دل دامون را زد بود،گفت:
-مادر جان ناراحت نشینها حاجی راست میگه،حسنأ با خودشم سر لج داره.این همه من اصرار کردم به این جشن بیاد اصلا انگار نه انگار.حداقل میتونست مثل شما به احترام من بیاد.
آقای ملک از عصبانیت لب خود را گزید:
-این دختر مگه احترام سرش میشه.فعلا که خانواده رو ول کرده چسبیده به اون شوهره بی همه چیزش که روزی یه گند بالا میاره،دیگه تو مردم برامون آبرو نذاشته.تازه آقا چیزی هم بهش میگی همچی به تریج قباش بر میخوره که بیا و ببین.اگه بخاطر اون طفل معصوم علی رضا نبود نمیذاشتم حسنأ،یه ثانیه تو خونه ی اون نامرد وایسه.
خانم ملک حسابی ترسیده بود.با لحن ملایمی گفت:
-حاجی خون خودتو کثیف نکنین...
میان حرفش دوید:
-تو باز از این مرتیکه ی لندهور عوضی پشتیبانی کردی؟
دامون خدا رو شکر کرد که به مقصد رسیدند و بحث آنها خاتمه یافت.هنگامی که وارد اتاقش شد با دیدن ساعت دیواری که یازده شب را نشان میداد اعصابش خرد شد.
با خود گفت:(نگاه کن تو روخدا،حتی دو ساعتم اونجا نبودیم.)
کت و شلوارش را توی کمد آویزان کرد.می خواست پائین برود اما حوصله ی بحث پدر و مادرش را نداشت..دراز کشید و به هلنا فکر کرد که امشب در آن جلیقه ی چرم حنایی رنگ جذب و پوتینهای چرم بلند که (ست)لباسهایش بود با گشوارههای حلقه ی بزرگ حنایی خواستنی تر از همیشه شده بود،مخصوصاً که موهای قشنگش را به طرز زیبایی پشت سرش جمع کرده بود.
به یاد آورد که هنگام سرو غذا موقعی که بشقاب دسر را به دست هلنا داد و نگاهشان که در هم غرق شد و کسری از ثانیه بر خورد دستهایشان دل از دامون ربود.از حالتهای او فهمیده بود که برایش مهم نبوده اما برای خودش یک اتفاق بزرگ بود.
چنان سرخ شده و عرق کرد که این احساس به او دست داد که انگار تمام حاضرین به او چشم دارند.
هانیه به کمک برادرش صندلیها را جا به جا میکردند.بیتا و کامنوش در حال جمع کردن سفره ی عقد بودند.آلاله و آشور طاق گلی را که تقریبا پژمرده شده بود را بر میداشتند.حمیرا و آقای امیریان در حال گردگیری میزها و دکورهای توی سالن بودند و هلنا در حال جاروبرقی کشیدن.
حمیرا میوه خوری سیلور را با احتیاط روی میز گذاشت و گفت:
-انگار تو خونه بمب ترکیده.
آقای امیریان گفت:
-طبیعیه خانم،این همه مهمون داشتیم انتظار داری خونه تکون نخوره؟
آشور انبوه گلهایی که در دست داشت توی سطل زباله ریخت و گفت:
-مادر جون،من که گفتم بذارین توی تالار بگیریم.
حمیرا مائع شیشه پاک کن را روی میز ریخت و در حین پاک کردن گفت:
-می دونی چقدر پول میگرفتن؟
آشور از ته دل گفت:
-فدای سرتون،خوبه اینطوری شما خسته بشین؟
کمنوش آرام به پشت آشور زد و گفت:
--ای کلک،خوب بلدی تو دل خواهر ما جا باز کنی.
حمیرا لبخند زنان گفت:
-خیلی وقته جا باز کرده.
آقای امیریان بی خیال به بحث آنها پرده را کنار زد و از پشت پنجره به کامشاد و دامون چشم دوخت که با چه دقتی برفهای کفّ حیاط را پارو میکردند به هلنا گفت:
-کار جاروبرقی که تموم شد برو یه چای تازه دم کن الان اونا میان تو.طفلکا توی این سرما یخ زدن.
حمیرا گفت:
هلنا جان زیاد دم کن که همه بخورن.(رو به شوهرش کرد)خوبه ناهار داریم و گرنه کی وقت میکرد آشپزی کنه.
آشور گفت:
-بی بی براتون آش بار گذاشته.گفت که توانایی نداره تو کارا کمکتون کنه به جاش آشپزی میکنه.
حمیرا گفت:
-دستش درد نکنه،چرا گذاشتی بنده خدا به زحمت بیفته...مهموناتون رفتن؟
-نه همه خونه ی عمو رحیم هستن.
بیتا که کارش تقریبا تموم شده بود لحظه ی روی مبل نشست و گفت:
کامنوش به صورت توپل او با لبخند نگاه کرد و گفت:
-مثلا رژیمی دیگه؟
آلاله گفت:
-حتی اگه کشک و پیاز داغ زیادم سر سفره باشه؟
کامنوش لوپ پیتا را کشید و گفت:
-دیشب نصف کیک رو تخته کردی که مثلا شا م کم خوردی.
حمیرا گفت:
-چی کارش داری؟تو که سه برابر اون میخوری.طفلک استعداد اش برای چاق شدن زیاده،همین.
کامشاد پر سر و صدا وارد شد،دستش را جلوی حرارت شومینه گرفت و گفت:
-دامون بیا جلو خودتو گرم کن.یخ زدیم،مامان چای.
هلنا سینی به دست وارد سالن شد.آشور سینی را از دست او گرفت و به همه تعارف کرد.
کامشاد گفت:
-آشور خان،باید عروسی من تلافی کنی.هر چند میدونم عروسی من میافته وسط چله ی تابستون.برف پارو کردن نداره.
-من همین جا و در حضور همه به تو قول میدم بیشتر کارهای عروسی تو رو به عهده بگیرم همین طور دامون جان.
دامون نگاه گذرایی به چهره ی هلنا انداخت که به او زل زده بود و گفت:
-باعث افتخاره من بود که تونستم یه کار کوچولو برای شما انجام بدم.
*******************************
قبل از ساعت دواز ده خانه تر و تمیز به صورت اولش برگشت و به اصرار آشور همه به منزل آنها رفتند.دامون نمیخواست همراه آنها برود اما آشور به اصرار فراوان او را همراه بقیه برد.هلنا نیز از بودن او خوشحال شد.شلوار جین با یک تیشرت سبز خوش رنگ پوشید.وقتی آلاله او را دید گفت:
--مامان تو رو ببینه صداش در میاد.نمیشه یه چیز دیگه بپوشی.
برس را آرام روی موهایش کشید:
-به نظر خودم خیلی شیکه،در ضمن ناهار میخوریم زود میام دیگه.خوب تو به خودت رسیدی طبیعیه،عروسی.من چی؟
آلاله لبخندی بر لب نشاند:
-تو هم به زودی عروس میشی.
-برو.
-جدی میگم.دامون حسابی شیفته ات شده،حتی آشور هم متوجه شده.
هلنا دست از برس کشیدن مویش برداشت و با سستی به میز آرایش تکیه داد:
-وای آبروم رفت نکنه از علاقه ی من بهش گفتی؟
از نگرانی او خندهاش گرفت:
-مگه دیوانه ام.
بیتا ضربه ی به در زد و وارد اتاق شد:
-شما که هنوز نشستین،پاشین دیگه،همه منتظرن.
*********************************
در خانه ی آشور ول وله ی به پا بود.مادر بزرگ آشور آشپزخانه را به دست خانمها سپرد و خود توی سالن کنار سماور بزرگ قدیمیاش نشست و در پیالههای کمر باریک که آلاله شیفته ی آن بود برای همه چای میریخت.
صدای ریختن چای با قوری گل سرخی و اشعار پدر بزرگ که با لهجه ی شیرین خود برای جمع بیان میکرد حال و هوای خاصی به خود گرفته بود.پدر بزرگ آشور همیشه میان صحبتهایش از اشعار بزرگان استفاده میکرد و چنان اشعار را زیبا و روان بر زبان میراند که بر دل شنونده مینشست.
خلاصه در پایان سخنان شیرین او سفره به کمک آقایان انداخته شد.
نان سنگک و سبزی تازه و دوغ محلی به همراه ترشیهای جور واجور سفره را رنگین تر کرده بود.آشور مثل پروانه بر گرد مهماهایش میچرخید.
هنوز آش را نیاورده بودند که سفارش کباب هم که از قبل داده بودند رسید.اعتراض حمیرا و آقای امیریان بلند شد.حمیرا گفت:
-این چه کاری بود کردین؟نباید کباب سفارش میدادین.
پدر بزرگ گفت:
-این دیگه تقصیر منه،آخه کباب دور هم خیلی مزه میده.مخصوصاً کباب این کبابی،که حسابی خوردن داره.
مادر بزرگ روی آلاله را که کنار دستش بود بوسید و گفت:
-ما هر کاری بکنیم برای این عروس خوشگل،بازم کم کردیم.
دامون با نگاه کردن به آنها برای یک لحظه دچار احساسات شد و غم عالم روی دلش نشست که چرا مادر او این چنین نیست.وقتی نگاهش را به هلنا دوخت دید که او هم نگاهش به همان سمت است.بی اراده لبخندی بر لب آورد و دید که هلنا در جواب لبخندش سرخ شد و سرش را پائین انداخت.در دل گفت:(فدای اون نجابتت بشم عزیز دلم.)
با اینکه دل کندن از جمع برایش سخت بود اما بعد از صرف ناهار عازم مغازه شد.کامشاد دم در به او گفت:
-آخه کی این موقع روز مغازه باز میکنه که تو میخوای بری.
دست کامشاد را که در دستش بود صمیمانه فشرد:
-برام جنس آوردن میخوام برم بچینم.
-مگه اصغر نیست؟
-هس،میشناسیش که تا خودم نباشم نمیتونه کاری کنه.
به مغازه که رسید کر کره را پائین دید.میدانست که تا دو سه ساعت دیگه شاگردش نمیآید.خودش کر کره را بالا کشید و داخل مغازه شد،اما پلاکارد (بسته است)را پشت در گذاشت.حوصله ی کسی را نداشت.روی صندلی چرخ دارش نشست و پاهایش را روی میز انداخت.
صدای زنگ تلفن آرامشش را به هم زد.با شنیدن صدای مادرش سعی کرد مهربان جواب بدهد.مادرش از او خواست که ناهار برگردد و او همان بهانه ی چیدن جنس را آورد و گفت:
-نگران من نباشین مادر جان گرسنه نمیمونم.
-بخاطر تو کشک بادمجون درست کردم.
-برام نگاه دار شا م میخورم.
گوشی را که گذاشت مطمئن شد حسنا او را ندیده و گرنه همه چیز را به مادرش گزارش میداد.در خلوت مغازهاش به این فکر میکرد دیگر نباید دست رو دست بگذارد و باید از یک جا شروع کند.بهترین چیزی که به خاطرش رسید صحبت کردن با آشور بود.می دانست که آشور آدم منطقی است و وضعیت او را درک میکند.چه بسا در این راه کمک حالش هم باشد و با این رویای شیرین به کارش مشغول شد.
-خلاصه آشور جان،بدجوری تو هچل افتادم.هر کاری میکنم فراموشش کنم نمیتونم.این قدر بی دست و پام که عرضه ندارم تنهایی جلو برم.راستش بیشتر ترس من از اینه که خدایی نکرده هلنا در مورد من جور دیگه ی فکر کنه.من اونو برای این میخوام که توی زندگی آینده شریک و همراهم باشه نه چیزی غیر از این.
آشور که فکر چنین روزی را میکرد،نگاه پر از آرامشش را به دامون دوخت و گفت:
-همه ی حرفاتو قبول دارم و باور میکنم عاشقی.اما بگو چه کاری از من ساخته س.
دامون نگاهش روی حلقه ی دست آشور ثابت ماند:
-نمی دونم،شاید زیادی پررو هستم اما باور کن چاره ی دیگه ی نداشتم.جرات صحبت کردن با کامشاد رو ندارم،چون میدونم اون خیلی روی خواهرش حساسه.اصلا روم نمیشه از خواهرش خواستگاری کنم.کامشاد تو تموم دوستش فقط من رو توی حریم خانوادهاش راه داده که اونم من خاک بر سر ضعف لنفس سریع دلمو باختم.آشور دست بر شانه ی او گذاشت:
-اینجوری نگو مومن،خدا قهرش میگیره.قسمت الهی اینطور خواسته.مگه بد خواسته که اینطور میگی؟
دامون سرش را پائین انداخت و چشم به شلوار اتو کشیده ی او دوخت:
-نه،در کرمش رو برای من گشوده،اما من رو سیاهم.
-میخوای مستقیم به خود هلنا بگم،البته از طریق آلاله.
آشور به هدف زد و حرف دل او را که رویش نمیشد به زبان بیاورد:
-این لطف تو رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
-شما خوشبخت شین برای من جبران شده س.نظر خانواده ات رو در این مورد پرسیدی؟
دامون سری به تاسف تکان داد:
-نه اما میدونم همه موافق باشن مادرم موافق نیست.
آشور متعجب گفت:
چرا؟
-بعدا سر فرصت برات توضیح میدم.درد من یکی دو تا نیست.
-پس با این حساب کارت سخت میشه.
-آره میدونم،یه جورایی با شاخ گاو در افتادنه.
-توکل به خدا کن،همه چیز درست میشه.
******************************************
-چی میگی هلنا؟
هلنا که انگار به او شک وارد شده بود مات او را نگریست:
-من باید فکر کنم.
-فکر کردن نداره.
تو که نمیخوای به جواب خواستگاری اون بله رو بگی،فقط یه قرار میذاریم در حضور من و آشور همدیگه رو میبینید و اگر حرف هایش برات قابل هضم بود بعدا در موردش فکر کن.
هلنا بی حوصله از روی مبل برخاست و در سالن پذیرایی شروع به قدم زدن کرد:
-اگه مامان اینا بفهمن میدونی چقدر بد میشه.
-از کجا میخوان بفهمن.تازه اگه هم بفهمن فکر نمیکنم مامان خیلی ناراحت بشه.مامان منطقی تر از این حرفاس.روی نیمکت پارک نشستن اونم در حضور ما صحبت کردن که ایرادی نداره.
هلنا آرام و قرار نداشت.دوباره روی مبل نشست:
-تو همه چی رو اسون میگیری،اما به این سادگیها نیست که تو فکر میکنی.
آلاله اینبار از سر جایش بلند شد و نزدیک خواهرش نشست:
-عزیز من،تو بگو چطور فکر میکنی.
هلنا انگشتهایش را در هم زنجیر کرد و به تاره رنگ وا رنگ فرش خیره شد:
-نظر من اینه که حداقل مامان رو در جریان بگذاریم.
آلاله ردّ نگاه او را گرفت اما نفهمید او به کجا خیره شده و دوباره به خودش چشم دوخت:
-گفته باشم کار من نیست.
نگاه از طرح رنگی فرش گرفت و به مجسمه ی رمئو و ژولیت روی میز خیره شد:
-دیدی اونوقت میگی طوری نمیشه مامان بفهمه.
-حالا هم میگم.هلنا عصبی نگاهش کرد:
-پس چرا او اونو در جریان نذاریم؟
شانه هایش را بالا انداخت:
در امتداد نگاه تو