نگاه از طرح رنگی فرش گرفت و به مجسمه ی رمئو و ژولیت روی میز خیره شد:
-دیدی اونوقت میگی طوری نمیشه مامان بفهمه.
-حالا هم میگم.هلنا عصبی نگاهش کرد:
-پس چرا او اونو در جریان نذاریم؟
شانه هایش را بالا انداخت:

______


اگه فکر می کنی این طور بهتره خوب خودت بامامان صحبت کن.من نمی تونم هم می ترسم هم خجالت می کشم.
هلنا پوزخند زد :
جالبه ! اون وقت انتظار داری من بگم؟
آلاله که انگار فکر جدیدی به ذهنش امده بود انگشت اشاره اش را در هوا تکان داد و گفت :
بهترین راه اینه که از آشور بخوایم به مامان بگه.
هلنا هم فکر او را پسندید می خواست جواب پس بدهد که در اتاق خواب مادرش باز شد واو بیرون امد :
بهتر نیست به جای پیک فرستادن خودتون حرف دلتون رو بزنید؟
رنگ از رخشار هر دو پرید.حمیرا از دیدن چهره ها ی ان دو خنده اش گرفت اما ظاهری جدی به خود گرفت :
من نتونستم بخوابم یعنی سر و صدای شما دو تا وروجک نذاشت.تا حدودی از حرفاتون رو شنیدم.حالا کامل بگین جریان چیه ؟ در ضمن من و من کردنم نداریم.راست و حسینی بگین بینم جریان چیه.
هلنا با التماس نگاهش را به آلاله دوخت.آلاله اب دهانش را به سختی قورت داد.انگار زبان در کامش نمی چرخید به هر مصیبتی بود با تته پته مختصر جریان را گفت .
هلنا در تمام لحظات از خجالت سرش پایین بود.حمیرا لبخندی بر لب راند و گفت :
حدس می زدم.
آلاله که به لبخند مادرش دلگرم شده بود گفت :
هلنا.....
حمیرا نگذاشت ادامه بدهد :
ادم زنده وکیل وصی نمی خواد تو بهتره از جانب خودت حرف بزنی.هلنا خودش زبون داره.خوب هلنا خانم ! نظر خودت چیه.
او هنوز جدات نگاه کردن به مادرش را نداشت.همان طور که سرش پایین بود گفت :
در چه مورد ؟
در مورد اقا دامون دوست داری باهاش هم کلام شی؟
خجالت می کشید حرف دلش را بزند گفت :
نمی دونم مامان ! بهش فکر نکردم.
حمیرا به لپ های گل انداخته ی دخترش چشم داشت :
واقعا فکر نکردی یا نمی خوای راستشو بگی؟ببین عزیزم سکوت کردن فایده ای نداره.
من نخواستم سکوت کنم فقط نمی دونم چی بگم.
آلاله با لبخند موذیانه گفت :
حرف دلت رو بگو.
حمیرا گفت :
باز تو پریدی وسط حرف ما.پاشو برو یه چایی دم کن ببار.
دنبال نخود سیاه و این حرفا دیگه ؟
خوبه خودت فهمیدی برو دیگه.
با رفتن آلاله هلنا سرش را بلند کرد و نگاه پر از خجالتش را به مادرش دوخت و گفت :
مامان ! به راهنمایی شما نیاز دارم.
از چه نظر عزیزم.
براش سخت بود پیش مادرش اعتراف کند اما چاره ای نداشت می دانست تنها کسی که می تواند راهنمای خوبی برایش باشد فقط مادرش است گفت:
من ....راستش....
حمیرا خوشحال شد از این که دخترش ان قدر عاقل است که راز دلش را به او می گوید و می دانست خجالت می کشد.خودش به یاری او شتافت و مهربان دستی بر سر او کشید :
تو هم دوسش داری ، اره ؟
او فقط با تکان سر گفته های مادرش را تاکید کرد و مادرش گفت :
این دوست داشتن طبیعیه عزیزم و خداوند این حق رو به تو می ده.فقط باید هوشیار باشی که در انتخاب اشتباه نکنی و گرنه یک عمر پشیمانی برات به ارمغان میاره.دامون از نظر من پسر بسیار خوبی و پاک و مومنیه هر مادری ارزو داره این طور دامادی نصیبش بشه.فقط من نمی دونم از نظر فرهنگی شما دو تا می تونین با هم کنار بیاین ؟ البته برای این حرفا هنوز زوده.نظر من اینه که با آشور و آلاله دعوتش رو بپذیری و بری حرفاشو بشنوی.ببین چه انتظاراتی از تو داره.ایا می تونی از پسش بر بیای و یا می تونی اون جوری که اون می خواد باشی.دخترم دوست داشتن فقط یک طرف قضیه ست.این عشق و شور و شیدایی فقط اول زندگیه.بعدش یه دفعه فروکش می کنه چیزای دیگه میاد وسط.
آلاله با سینی چای وارد سالن شد :
اجازه هست یا برم چای رو بجوشونم؟
حمیرا نگاهی به صورت پر از شیطنت او انداخت :
حالا وقت دیگه ای بود ما از تو چای می خواستیم چهار ساعت طولش می دادی.فکر کنم دم نکشیده چای رو ریختی تو فنجون.
آلاله اشاره ای به رنگ چای کرد :
اختیار دارین مامان خوبم بو بکشین ببینین چه دمی کشیده.
اقای امیریان با پیژامه ای راه راه و موهای به هم ریخته از اتاق خارج شد و گفت :
حالا اگه گذاشتیم ما یه سر بخوابیم ! نمی شد این چایی رو دیر تر می آوردین؟لا مذهب بوی عطرش تا تو اتاق اومد همچی منو نوازش کرد که تو شش دانگ خواب پریدم.
الاله با خنده گفت :
مامان خانم تحویل بگیر.هی از چای من ایراد می گیری.
اقای امیریان دستی به موهایش کشید و مرتب کرد و گفت :
حمیرا ! دلت اومد به این دسته گل بابا گفتی چای خوب نیست.
هلنا با خنده گفت :
بابایی حالا این گل شما از نوع خاردارشه یا بی خار.
اقای امیریان لپ هلنا را کشید :
از همون نوعی که تو هستی ، گل مریم ، هوش بو و نرم و لطیف و زیبا.
حمیرا از عشق بین ان ها لذت می برد اما حالا توجه ای نداشت و تمام دهنش مشفول هلنا بود.بر عکس آلاله ته دلش برای این یکی خیلی شور می زد.حس می کرد این عشق به فرجام نمی رسه و می ترسید تأثیر منفی بر هلنای او بگذارد.


......


دامون سر تا پا شور و هیجان مقابل روی هلنا نشسته بود.او هم دست کمی از دامون نداشت با این تفاوت که توانسته بود احساسات حود را مهار کندو ظاهری معمولی به خود بگیرد.
دامون با این که از نگاه او سیر نمی شد اما نگاهش را از او گرفت و به بیرون چشم دوخت.آشور را دید که به او نگاه می کند دستی برایش تکان داد و آشور با لبخندی امیدوار کننده به او ارامش داد و همراه آلاله مشغول برف بازی شدند.او ه هنوز چشم به ان ها داشت که با چه عشقی به سوی هم گلوله برفی پرتاب می کنند گفت :
هر وقت این دو تا رو با هم می بینم از ته دل از خدا می خوام همیشه همین طور خوشبخت و عاشق باقی بمونن.عشق اونا این قدر پاک و بکرد که با هیچ کس و هیچ چیز توی این دنیا قابل قیاس نیست. حتی این برف سفید و پر عظمت که زیر تور خورشید مثل الماس می درخشه.من .... چه جوری بگم که منو درک کنین.به هر حال اون چه که عقل ناقصم به من می گه براتون می ریزم رو دایره.شاید از پرچونگی من خسته شین بگین که حرفامو خلاصه کنم.
هلنا نکاهش را در نگاه پر التهاب او غرق کرد :
خسته نمی شم اومدنم به خاطر شما بوده و موندم که حرفاتون رو بشنوم.
دامون در زیر نگاه او احساس ضعف کرد.از خودش بیزاز شد که این قدر ضعیف اشت.سرش را پایین انداخت و گفت :
من ادمی نیستم که از خودم تعریف کنم.اما حالا مجبورم به خاطر این که شما منو بیشتر بشناسین یه سری حرفا رو که گفتنش چنان فایده نداره به زبون بیارم.من یک سال از کامشاد بزرگترم و بیست و هفت سالمه.اگه اشتباه نکرده باشم شش سال ازشما بزرگترم.(هلنا با سر تأیید کرد) بر عکس شما تحصیلات دانشگاهی ندارم و توی این بیست و هفت سال که از عمرم گذشته تا به به حال به جز شما فکر دختر دیگه ای توی ذهن و قلبم نبوده.نمی خوام اغراق کنم اما این قدر عاشق هستم که بتونم به خاطر شما هر کاری رو بکنم.نمی دونم قسمت بود یا سرنوشت که من او روز اومدم خونه ی شما و اولین بار دیدمتون.شما توجه ای به من نداشتین حتی از من ترسیدین چون قبلش اون اتفاق براتون افتاده بود هنوز ترس تو دلتون بود که بهو یه غریبه ی دیگه اونم تو حریم خصوصی خونه تون رو به رو شدین.فقط خدا می دونه اون روز که از خونه ی شما رفتم چه حالتی داشتم.هر کاری می کردم که از جلو چشمام نمی رفتین کنار حتی موقع خواب و این بود اغاز عشق من که این رویای شیرین شد ارزوی من.اوایل حتی به خودم اجازه نمی دادم که به این فکر کنم یه روزی ممکنه بتونم شما رو مال خودم کنم.به همون دوست داشتن قانع بودم اما من مثل ادمای دیگه پر توقع بودم.هر روز که می گذشت به علاقه ام افزوده می شد و در کنار این علاقه رویای با شما بودن به اون اضافه شد.در تموم این مدت که دانشگاه می رفتین هر روز می اومدم از دور نگاهتون می کردم.می دونم کارم اشتباه بود ولی چه کنم که نیروی عشق قوی تر از من ضعیف بود.خیلی سعی کردم اول با خودتون صحبت کنم اما اول شرم و حیایی که تو چشماتون بود من رو می ترسوند که نکنه خدایی ناکرده در مورد من طور دیگه ای فکر کنین.شاید به نظرتون خنده دار برسه اما دوست دارم با همین بر خورد اولی که با شما دارم ازتون تقاضای ازدواج کنم.من می دونم اونی نیستم اما امیدوارم تونسته باشم منظور خودمو برسونم.
هلنا وقتی او را منتظر جواب دید گفت :
امیدوارم شما از من نخواین همین حالا جواب بدم.
دامون سریع گفت :
نه شما تا هر وقت که می خواین می تونین فکر کنین.فقط جسارتا یه سوال خصوصی کسی در زندگی شما وجود نداره؟منظورم یه خواستگار سمج یا بهتره بگم رقیبی برای من.
نه مطمئن باشید.
اه خدا رو شکر.
در مورد من با خانواده تون صحبت کردین؟
دامون انتظار چنین سوالی را نداشت با دستپاچگی گفت :
هنوز نه.
چرا ؟
اخه باید از شما مطمئن می شدم.
اگه جواب من مثبت باشه و خونواده ات ناراضی چه تصمیمی می گیرین؟
دامون عاجزانه پاسخ داد :
نظر خانواده ام نمی تونه رو تصمیم من اثر بذارد.
اما برای من این طور نیست.باید خانواده شما راضی باشن.
شما فکراتون رو بکنین منم تو این مدت با خانواده ام صحبت می کنم.فقط اگه می شه به من بگین که اصلا شما نسبت به من علاقه ای دارین یا این علاقه کاملا یک طرفه ست.
هلنا گیر افتاد فکر نمی کرد دامون از او بپرسد.دروغ هم نمی توانست بگوید.با شکوتی طولانی گفت :
شما چی فکر می کنین؟
اگه منو ادم خودخواهی فرض نمی کنین حس می کنم این علاقه باید دو طرفه باشه درسته؟
هلنا رویش نشد ان چه که در دلش می گذرد در زیان جاری کندو حس کرد او اکنون صدای تپش قلبش را می شنود.فقط با سر گفته ی او را تایید کرد و دامون از خوشحالی نمی دانست چه عکس العملی نشان دهد.چشم های لبریز از اشک شوق بود. با ارتعاشی که در صدایش به خوبی مشهود بود گفت :
فقط می تونم بگم خیلی دوست دارم.
صورت سرخ شده ای او بیشتر دامون را به هیجان اورد:
اجازه میدین راحت باشما صحبت کنم و اسم قشنگتون رو بدون پسوند صدا بزنم.
اشکالی نداره.
هلنا خیلی خوشحالم این قدر که نمی دونم حساساتم رو چه طوری بیان کنم.با این حساب که این علاقه دو طرفه اس من شانس بیشتری دارم.یه جورایی پنجاه در صد قضیه حله.
هلنا از پشت میز بلند شد :
می خوام کمی توی برف راه برم.
دامون هم به تبعیت از او بر خاست :
قبل از این که از این جا بریم بیرون شماره مبایل منو بگیر و اگه اشکالی نداره شمار موبایلتو به من بده.
من شمارع موبایل شما رو دارم.
هلنا گوشب خود را از کیف خارج نمود و شماره او را گرفت.بعد از این که تک زنگی به او زد گفت :
این هم شماره ی من فقط امیدوارم راه به راه زنگ نزنین.
دامون از لحن طنز مانند او خنده ی ارومی کرد و گفت :
مطمئن باش.اما وقتی دلم تنگ بشه شاید نتونم جلو دلم رو بگیرم.
هر دو در کنار هم از رستوران پناهگاه ( شیر پلا ) که در وسط قله ی ( تو چال ) قرار گرفته بود خارج شدند یا اینکه اخر ههای اسفند بود اما به قدری برف روی زمین انباشته بود که به سختی می تواستند گام بردارند.اکثر ان هایی که در انجا حضور داشتند از کوهنوردان قهار بودند.
به محض خارج شدن آشور و آلاله هم به ان ها پیوستند و با تله کابین پایین امدند هنگامی که سوار اتومبیل شدند دامون از ان ها جدا شد و سوار آلاله که ان ها را می پایید گفت :
شانس اورد جلو اتومبیلش خالی بود چون اگه ستون هم جلوش بود نمی دید از پس نگاهش به دنبال هلنا بود.
اشور خندید و گفت :
برای یه عاشق این چیزا طبیعیه درست می گم هلنا خانم ؟
هلنا در جواب فقط لبخند زد.آلاله گفت :
ما هم عاشقیم ولی از این کارای خطر ناک نمی کنیم.
آشور دست او را فشرد و گفت :
این قدر من از روی اون راه پله افتادم پایین که نگو.همیشه ساق پام کبود بود.یادم میاد یه بار از بس هول بودم از پله ی اول شوت شدم پله ی اخر.این قدر صدای افتادنم ناجور بود که اقا جون و عزیز ( پدر بزرگ و مادربزرگش را می گفت ) هر دو سراسیمه اومدند رو سرم.عزیز می گفت ، اخه تو هر روز هر روز این بالا چه کار می کنی و اقا جون که انگار بوبرده بود گفت ، راسته که می گن عاشقا کور هستن خلاصه آلاله خانم تو این چیزا رو نمیبینی و گرنه ما از دامون بدتریم.

....

عشق بین دامون و هلنا روز به روز بیستر می شد.دامون اگر یک روز صدای گرم و لطیف هلنا را نمی شنید نمی توانست ارام بگیرد.رابطه ی آن ها فقط در حد تلفن بود و گاهی از دور همدیگر را می دیدند و بعضی از جمعه ها نیز دامون به بهانه ی دیدن کامشاد به منزل ان ها می امد که این دیدار ها برای حمیرا که از همه چیز خبر داشت ناراحت کننده بود و از عاقبت کار هراس داشت و تا حد امکان سعی می کرد دخترش را از دامون دور نگه دارد.حمیرا نمی دانست که عشق ان دو تا کجا پیش رفته و در تعجب بود که چرا دامون اقدامی نمی کند و برای خواستگاری پا پیش نمی گذارد.نمی خواست دامون جور دیگری در مورد ان ها فکر کند و گرنه تا به حال از او خواسته بود که به خواستگاری هلنا بیاید و زودتر تکلیف دخترش را روشن کند.
چند روزی بیشتر به سال نو نمانده بود.هلنا شاداب و سرزنده راهی دانشگاه شد و مثل همیشه سر چهار راه دامون را در انتظار خود دید.با گذشت چند ماه از عشق ان ها هنوز هنگام دیدن او دست و پایش را گم می کرد و خون به صورتش می دوید.کلاسورش را دو دستی به سینه چسباند و از دور برای او سری به نشانه ی سلام تکان داد.دامون هم با دیدن او گل از گلش شکفت و تا وقتی او نزدیک اتومبیلش امد از دور قربان صدقه اش می رفت.نزدیک که شد سریع از اتومبیل پایین امد.در جلو را برایش گشود.
هلنا که هنوز دلهوره داشت.نگاهی به اطراف انداخت و با تردید سوار شد.هنگامی که دامون اتومبیل را به حرکت در اورد و بعد از این که احوالش را پرسید و گفت :
امروز ده دقیقه دیر کردی.
سعی کرد ریتم نفس هایش را منظم کند و گفت :
اگه مامان بیدارم نمی کرد هنوز خواب بودم.
دامون سرعت اتومبیل را پایین اورد و گفت :
پس معلوم می شه خیلی منتطرم نبودی.من از پنج صبح بیدار بودم.
حالا دیگر پشت چراغ قرمز بودند.هلنا گفت :
برای اومدنت شک داشتم.....دامون !
عاشقانه نگاهش کرد :
جان دامون!
من از این دیدار های پنهانی می ترسم.
پراغ سبز شد و او دوباره دنده را عوض کرد و به حرکت در امد :
ما فقط هفته ای یک بار همدیگه رو میبینیم.تازه اونم چه دیدنی فقط از سر چهار راه تا دم دانشگاه که متاستفانه امروزم که اخرین روز دانشگاه توئه.دیگه رفت تا بعد از تعطیلات نوروزی.من از حالا ماتم گرفتم که چه جوری ببینمت.(دامون او را هلن خطاب می کرد.) هلن ! درسته که این قرار ها به قول تو پنهانیه ، اما دیدار های ما سالم ترین دیدار ها تو این زمونه ست.
هلنا نگاهش را به نیم رخ مردانه ی او انداخت و با خود گفت:«خدایا چقدر عاشقشم.»و به او جواب داد :
می دونم منظور من این بود ، تا کی می خوای به این روال ادامه بدی.تو نمی خوای به پدر و مادر صحبت کنی؟
دامون هر بار با این مسئله به خاطرش می امد.چهره در هم کشید حالا هم همین طور و این او را نگران می کرد.به او گفت :
چرا عزیزم تو این تعطیلات عید حتمأ باهاشون صحبت می کنم...حاجی برام یه ماشین جدید از ان پورشه های بدون سقف خریده امروز بعد از ظهر می رم تحویلش می گیرم.هلن ! می خوام اولین کسی که سوارش می شه تو باشی.
هلنا با مسرت گفت :
مبارک باشه.خودت می دونی که من نمی تونم بعد از شهر بیرون بیام.
دامون نزدیک دانشگاه نگه داشت و گفت :
فردا صبح چه طور؟
اخه به چه بهونه ای؟
نمی دونم هلن ! تو رو خدا یه کاریش بکن قول می دم همین یک بار باشه.خودت می دونی که توی این چند ماه با هم بودیم حتی به بارم از تو نخواستم با هم بریم بیرون.
می دونم از این که ملاحظه ی همه چی رو می کنی از ممنونم.
اگه ملاحظه ای در کار بوده واسه ی هردومون بوده .دیروز از کامی شنیدم که پس فردا می خواین برین مسافرت درسته ؟
هلنا دلش نمی خواست فعلا او بویی ببرد اما کامشاد لو داده بود گفت :
اره قراره با دایی اینا بریم.
تیر حسادت به قلب دامون نشست و نگران گفت :
ببینم حمیدم هست؟
هلنا از حسادت او خنده اش گرفت :
اره تو چرا به حمید حسودی می کنی؟ حمید مثل برادر من می مونه.
عصبی گفت :
ولی اون تو رو خواهرش نمی دونه.
اشتباه می کنی.
مگه نیومده خواستگاری تو اخه ادم می ره خواستکاری خواهرش؟
مجبوری بود.حمید همون موقع کس دیگه ای رو در نظر داشت و هنوزم اونو دوست داره.فقط دایی مخالفه و گرنه حالا باهاش ازدواج کرده بود.
مطمئنی؟
دامون!!
جان دامون ! این جوری صدام نکن دلم ضعف می ره عزیزم وقتی تو این طوری میگی منم باور می کنم.حالا که می خوای چند روز منو از دیدنت محروم کنی حداقل فردا رو با من باش.به مامانت بگو با شیما می خوام برم خرید بعد از ناهار میام.
قول نمی دم چون سخته به مامان دروغ بگم.شب با اس ام اس خبرش رو بهت می دم.فقط اگه نشد دلخور نشو.
هلن ! خواهش می کنم . من باید فردا تو رو ببینم و گرنه تا اخر عید حسرتش رو می خورم.
هلنا به ساعتش نگاه کرد :
اوه ! اوه ! دیرم شده من دیگه باید برم.
بعد از رفتن هلنا دام به طرف مغازه ی خود حرکت کرد.تمام ذهنش مشغول مادرش بود.نمی دانست عکس العمل او در برابر خواستگاری از هلنا چیست.از لحاظ پدرش مطمئن بود چون می دانست پدرش خانواده ی امیریان را دوست دارد و ان ها را تایید می کند اما یک در صد هم برای مادرش احتمال نمی داد که جوابش مثبت باشد راهی دیگر نداشت.مجبور بود هر چه زود تر موضوع خواستگاری را در خانواده مطرح کند و مطرح کردن ان را کمتر ا انفجار بمبی نمی دانست.فقط امیدوار بود.این بمب او را نسوزاند.


...........



هلنا رو به خواهرش کرد که زل زده بود به کامپیوتر گفت :
تو که از صبح تا شب با آشوری الانم با اون چت می کنی؟؟
آلاله از آشور خداحافظی کرد و از اینترنت خارج شد در اتاق خوابشان را بست که صدایش بیرون نرود گفت :
افکار تو هم مثل یک دژ تسخیر ناپذیره که من یکی از اون سر در نمیارم.
هلنا به چهره ی متفکر او خیره شد :
این قدر فکر نکن خدایی نکرده مو برگ های مغزت می ترکه سکته می کنی آشور بی همسر می شه.
بی مزه!
هلنا خندید و آلاله عصبی گفت :
خنده از بی خردان براید.
خنده ی هلنا به قهقهه تبدیل شد به طوری که اشک به چشم هایش امد.از ان حالت که خارج شد با همان لب خندانش گفت :
داری از فضولی می ترکی.مطمئن باش من نم پس نمی دم.
آلاله مقابل او نشست و گفت :
شاید بتونی سر بقیه رو کلاه بزاری اما منو نمی تونی.یادت نره که من قبل از تو عاشق شدم و فوت و فن هاشو بیشتر از تو می دونم.
حتما می خوای دست پرورده ی جنابعالیم دیگه.
اره عزیزم شاگرد خودمی.قشنگ از قیافه ی نازنینت می خونم که چی تو کله ات می گذره.مطمئنم می خوای برای فردا برنامه ریزی کنی که با دامون خان گرامیت بری بیرون.
هلنا ناباورانه و با سختی پرسید :
تو از کجا فهمیدی؟
برو جوجه.دیدی لو دادی!واسه اینه که فوت و فن اخرش رو بهت یاد ندادم.اگه قرار باشه همه ی استادا همه چی رو بریزن رو دایره که سنگ به سنگ بند نمی شه.حالا توئه جوجه می خوای منو دس بندازی.خب بگو ببینم جریان چیه.
هلنا می دانست حریف او نمی شود و هر جور شده تا از قضیه سر در نیاورد ول کن ماجرا نیست.ماجرا را برایش تعریف کرد و اضافه کرد :
نمی دونم چی کار کنم ! اگه به مامان بگم مطمئنم مخالفت می کنه.از طرفی هم....
از طرفی هم دوست داری باهاش بری درسته ؟
درسته حالا می گی چی کار کنم.
بهتره منو آشور هم باهاتون بیایم البته با ماشین خودمون این طوری می تونی به مامانم بگی.
نه نه و می ترسم مخالفت کنه.
پس فعلا خبری به دامون نده تا من با اشور هماهنگ کنم بینم برنامه اش با ما جور می شه.
وقتی هلنا از طرف اشور مطمئن شد با اس ام اس برای فردا قرار گذاشت.دامون هم از خوشحالی این که اشور می اید روی ابر ها سیر می کرد چون می دانست با وجود اشور و الاله می تواند تااخر وقت با هم باشند.از شوق و ذوق فردا خواب به چشمش نمی رفت.
با روشن شدن هوا دوشی گرفت و با سر و وضع مرتب از اتاقش خارج شد.خانواده اش هنوز در خواب بودند . بدون سر و صدا به اشپزخانه رفت صبحانه ای مختصری را خورد و به همان ارامی از منزل خارج شد.بار دیگر صندوق عقب اتومبیل را چک کرد همه چی برای یک سفر یک روزه کوتاه اماده بود چادر مسافرتی ، سیخ های کباب ، ظروف پیک نیک ، زیر انداز و یادش امد که میوه ها و گوشت کباب را فراموش کرده.دوباره به داخل ساختمان برگشت.ظرف گوشت کبابی و میوه ها را از یخچال خارج کرد و از کتری فلاسک را پر از اب جوش کرد.با دیدن مادرش در چار چوب در خندان به او سلام داد.او سلام او را با محبت جواب داد و گفت :
چرا بیدارم نکردی مادر ؟
در فلاسک را محکم کرد و گفت :
برای چی باید بیدارت می کردم؟
صبحومه چه جوری خوردی؟
یه چیزی خوردم دیگه.کم نگران من باشین.باورتون بشه که دیگه بزرگ شدم می تونم از پس خودم بر بیام.
خانم ملک دو دستش را بالا برد و گفت :
انشاالله همین طور که میگی می باشی...تا شب بر می گردی دیگه؟
اره شاید قبل از تاریکی برگشتم.
مواظب خودت باش زیاد با سرعت نری.
چشم دیگه چی؟
خانم ملک فکر می کرد دامون با چند تن از دوست هایش به پیک نیک می رود تا لحظه ای که دامون اتومبیل را از پارکینگ خارج نمود دم در ایستاده بود و با دعا و صلوات او را بدرقه کرد.
دامون دل تو دلش نبود.اصلا نفهمید مسافت را چگونه طی کرد.تو اتوبان بابایی زیر یکی از پل ها نرسیده به لشکرک توقف نمود منتظر او شد.با نگاه کردن به ساعت اتومبیل فهمید که خیلی زود امده و حالا حالا ها باید انتظار بکشد.هوای دلچسبی بود و انتظار کشیدن هم برایش لذت بخش بود.کمی احساس سرما کرد.خواست سقف اتومبیل را بکشد اما تصمیمش عوض شد و کاپشن ابی خوش رنگش را پوشید که درست هم رنگ اتومبیلش بود.زیپ ان را تا بالا کشید و غرق رویای شیرین هلنا شد که بوق اتومبیل آشور او را به خود اورد.با خوشحالی پیاده شد و به گرمی با ان ها احوال پرسی کرد.هر کدام به نحوی از اتومبیل او تعریف می کردند که این تعریف ها برایش خوش ایند بود.آشور گفت :
چون مسیر دوره بهتره زودتر راه بیفتیم.(با اشاره به هلنا)این امانتی هم دست شما.فقط شش دانگ حواست بهش باشه و گرنه خاری تو پاش بره من باید سرمو بدم.
دامون دست بر چشم گذاشت و گفت :
به روی چشم.
آلاله با شیطنت گفت :
قول م ده سر اولین پیچ از دره پرتش کنه پایین درسته اقا دامون؟
آشور دست او را گرفت و گفت :
باز تو سر به سرشون گذاشتی برو تو ماشین هوا سرده سر ما می خوری.
دامون با شنیدن این حرف نگاهش را به هلنا دوخت که مثل آلاله فقط مانتو به تن داشت.نگران گفت :
هلن ! این طوری سرما می خوری با این مانتوی نازک. آلاله پالتو هلنا را از داخل اتومبیل بیرون اورد و به دستش داد و گفت : هلنا فکر همه چی رو کرده شما نگران هیچی نباشین.این خواهر من این قدری که خودشو تحویل می گیره کسی رو تحویل نمی گیره.
آشور به زور آلاله را سوار اتومبیل کرد.می دانست این کار را نکند او حالا حالا ها کوتاه نمی اید.با رفتن ان ها دامون خواست سقف اتومبیل را بشکند که او نگذاشت و گفت که این طوری سفایش بیشتر است.دامون گفت :
نمی دونی چه قدر خوشحالم از این که تو رو کنارم دارم...عزیزک ! قبل از اینکه سوار شی بهتره پالتوتو تن کنی.هلنا پالتو را روی صندلی عقب اتومبیل گذاشت گفت:هوا به این خوبی؟دامون پالتو را به دستش داد وگفت:اگه تن کنی مجبور می شم به زور تنت کنم.شاید حالا هوا خوب باشه اما حرکت کنیم سرد می شه.لطفأ دستکش ها ترو هم دستت کن.هلنا پالتو پوشید و دستکش به دست کرد.سوار اتومبیل که شد حرکت کرد تازه به حرف او پی برد.مخصوصأ که صبح زود حمام رفته و ریشه ی موهایش هنوز نم داشت.هر چه از شهر فاصله می گرفتند سرد هوا بیشتر می شد و بلاخره دامون سردش شد و بر خلاف میل او سقف اتومبیل را کشید و گرمای مطبوعی اتومبیل را فرا گرفت.بعد از یک ساعت رانندگی جای زیبایی را در کنار سد ( لتیان ) انتخاب کردند و در کنار رودخانه ای که اب ان به سد می رفت نشستند. نظر دامون این بود که خیلی به رودخانه نزدیک نشوند که سردشان نشود و با فاصله از رودخانه چادر مسافرتی خود را علم کردند.آشور که عشق اتش بود در مقابل چادر اتش بزرگی بر پا کرد و هر چهار نفرشان دور اتش نشستند.آلاله که مثل همیشه پر از شیطنت بود روی صندلی تاشویی نشسته بود مدام صندلی را به عقب و جلو هل می داد آشور که حرکات او را زیر نظر داشت گفت :
خانمی ! این کار رو نکن.حداقل از اتیش فاصله بگیر.می ترسم تعادلتو از دست بدی بیفتی رو آتش.
آلاله بی خیال به حرف او دوباره به کار خود ادامه داد.آشور از ترس حرکات او پایش را جلو صندلی او قرار داد و او دیگر نتوانست رو به جلو برود.پای که ته فنجانش مانده بود روی لباس آشو ریخت و با شتاب از روی صندلی بلند شد و آشور را وادار کرد که دنبال او بدود.هلنا با چشم ان ها را تعقیب می کرد که آلاله با انرژی می دوید و آشور به دنبال او.احساس گرما کرد و پالتوش را در اورد.نور خورشید زمین را گرم کرده بود.دامون هم نگاهش به هلنا بود که با عشق ان ها را نگاه می کرد.بی اختیار دست او را گرفت.او از این حرکت دامون یکه ای خورد چون تا به حال چنین کاری نکرده بود.می خواست دستش را پس بکشد اما دید خودش نیازمند اوست.به چشم های او نگاه کرد.قطغه های اتش توی چشم های مشکی درشتش برق خاصی داشت و گرمای نگاهش کمتر از شعله های اتش نبود. به زبان امد :هلن! خیلی دوست دارم.قول بده هیچ وقت ترکم نکنی.من بدجوری به تو دل بستم.می دونم که بدون تو عمرم تمومه.اگه یه کمی به من فرصت بدی زندگی برات می سازم که توی دنیا تک باشه هر خشت زندگیم رو با بنای عشق و عاطفه به تو بالا می برم.بهت قول می دم ، فقط تو در کنارم باش مطمئنم از هیچ بادی نمی هراسم.تو قول بده پشتم رو خالی نکنی.قول بده. که فقط مال خودمی فقط مال خودم...این جوری با سر تکان دادن نه می خوام تو چشمام نگاه کنی و بهم بگی.می خوام برق این حرف قشنگ رو تو چشای قشنگت ببینم و با تمام وجود شیرینی شو تو قلبم حس کنم.بهم قول میدی هلن ؟
هلنا با بغض گفت :
دامون ! با این همه احساس منو می کشی.
دامون دیگر خجالت نمی کشید و اشک هایش برنرمی یک رود ارام از چشم هایش روان بود . با بغض گفت :
این اشک های من اشک شوق و عشقه.اشک یه دنیا شادیه.وای هلن! تو نمی تونی بفهمی من چه احساسی دارم.فقط این اشک ها می تونه یه ذره التهاب درونمو رو التیام ببخشه.نمی دونی این قول تو چه قدر برام مهم و ارزشمنده.من فقط از تو می خوام کمی صبر داشته باشی.شاید خودتم تا حالا حدس زده باشی.احتمالا مادرم با ازدواج ما مخالف باشه.ولی این رو هم باید بدونی که من هرگز تسلیم خواسته ی مادرم نمی شم حتی اگ جونم رو توی این راه بدم.
خدا نکنه این چه حرفییه.
الهی من فدای تو بشم که برام نگران میشی.به هر حال واقیعت ها رو باید گفت دوست دارم صبر پیشه کنی تا این روز های سخت رو به کمک هم پشت سر بذاریم.
و اگه مادرت قبول نکرد چی ؟
قبول می کنه به هر حال اونم خوشبختی منو می خواد.وقتی بدونه خوشبختی من در اینه که با تو زندگی کنم حتما می پذیره.
الاله و آشور پر سر و صدا خیس عرق در حالی که نفس نفس می زدند به سوی ان ها بر گشتند.دامون بلافاصله دست های او را رها کرد.آشور گفت :
شما دو تفر خسته نشدین از نشستن ؟ بابا پاشین یه ذره زحمت به پاهاتون بدین حیف این هوای بهاری نیست نشستن.
دامون بلند شد و با اشاره به هلنا گفت :
پاشو ما هم یه کم قدم بزنیم.
آلاله گفت :
تا شما بر گردین ما هم بساط کباب رو اماده کردیم.
دامون شرمنده گفت :
لطف می کنین.انشاالله عروسی شما جبران کنیم.
آشور گفت :
کم تو ی مراسم عقد زحمت نکشیدی.برو که از این تعارف ها خوشم نمیاد.خواهشا فقط خلی دور نشین.
آلاله گفت:
منظور پدربزرگتون این بود که جلو چشم ما باشین.اوکی؟
دامون با خنده گفت :من ! به قول شما اوکی.
با رفتن آن ها آشور لپ آلاله را کشید و گفت:
وای که چه قدر قشنگه تو مال من شدی.
آلاله نوک انگشتان او را بوسید و گفت :
و قشنگ تر اینه که تو مرد زمدگی من شدی.
آشور خود را روی زیر انداز ولو کرد و گفت :
وای ! ضعف کردم.تو مگه نمی دونی من چه قدر بی جنبه ام؟پس چرا این قدر با احساسم بازی می کنی.اخه نمی گی قبل از عروسی می برمت تو فضا.
آلاله غش غش ندید و گفت:
کشتی منو با این فضات.پاشو پاشو .به جای ضعف کردن بیا این گوشت ها و به سیخ بکش. که از گرسنگی دارم تلف می شم.
دامون یکی از شیرین ترین رزوز های زندگیش رابا هلنا گذراند.یه طوری که خاطره ی این روز شیرین همیشه با او بود.ساعت چهار بعد از ظهر بود که به طرف تهران حرکت کردند.

کشتی منو با این فضات.پاشو پاشو .به جای ضعف کردن بیا این گوشت ها و به سیخ بکش. که از گرسنگی دارم تلف می شم.
دامون یکی از شیرین ترین رزوز های زندگیش رابا هلنا گذراند.یه طوری که خاطره ی این روز شیرین همیشه با او بود.ساعت چهار بعد از ظهر بود که به طرف تهران حرکت کردند.


سهم من از عشق تو

دل به تو دادم و ندانسته شدم شهره شهر
دل به تو سپردم و شدم یک پارچه شور و شر
عشق تو به قیمت همه زندگیم بود
عشق تو به قیمت همه ابرویم بود
اعتباری که من از عشق تو کسب کردم
اعتیاد بود و تباهی که به خود چه بد کردم
حرف عاقلان را پشت گوش انداخته نشنیده گرفتم
حدیث بزرگان را به خنده ز کنارش گذاشتم
زندگی را فقط یاد تو و خیال تو پنداشتم
زهی که در رویا و هم قد گذاشتم
تو شدی طنابی که باید از قعر چاه می کشیدیم
توان نداشتم که ان طناب باریک تر از مو را ببینم
طناب مویی برید و من در قعر چاه گم شدم
طوطیان و بلبلان هم شنیدن اوای غرق شدنم
ماندم تنها و بدون تو در قعر چاه
ماندم حیران و چشم به انتظار تو در قعر چاه
افسوس و صد افسوس که من خام خیالی خوش داشتم
افسانه ای که ز تو ساختم همه واقعیت پنداشتم
چه فایده که دگر دیر فهمیده بودم
چه توان کرد که دگر از همه بریده بودم
نه پلی مانده بود و نه راهی که برگردم
نه اشنایی مانده بود که به سویش باز گردم
به نابودی کشاندی مرا و من ابله نفهمیدم
به نیستی و تباهی بردی مرا و من نادان نفهمیدم
چه تلخ بود سهم من از عشق پوشالی تو
چه بی ثمر بود عمر من که به هدر دادمش به خاطر تو

شعر از : مژگان مظفری



فصل 7


امیر حسین داماد خانواده ی ملک ، شوهر حسناء در حالی که با لذت به سیگار برگش مارک ( تام ریدز) پک می زد و بوی خوش ان در فضای اتومبیل پخش می شد تعریف و تمجیدش را اول از او و بعد از خانواده اش شروع کرد.هر چند کم کم دایره ی حرف هایش را کوچک می کرد.او ادم زرنگی بود می دانست در اولین برخوردش نباید مثل هر کس دیگر رفتار کند.همیشه سعی داشت متمایز با دیگران باشد حالا هم همین طور.به خاطر خرید یک قطعه زمین در خارج از شهر به همراه دوستش از تهران خارج شده بود و طوری دوستش را کجاب کرده بود که او گمان می کرد اگر زمین خود را به امیر حسین نفروشد ضرر بزرگی می کند و در پایان معامله دوباره به تهران برگشتند و در حال برگشت امیر حسین دیگر بلبل زبانی نمی کرد چون نیازی نبود الکی فک خود را خسته کند.دوستشم بی حوصلگی او را به پای خستگی راه گذاشت و سکوت اختیار کرد.هنوز به تهران نرسیده بود که چشم امیر حسین به برادر خانمش دامون افتاد.با دیدن چهره ی زیبا و خندان هلنا از حسادت در حال انفجار بود.امیر حسین روی دامون حسابی دیگر باز کرده بود و نقشه داشت او دامادش بشود و حالا با دیدن او در ان وضعیت خونش به جوش امد و در دل گفت : « نباید بذارم دستش به این دختره ی قرتی برسه.»و خطاب به دوستش گفت :
رضا جان با این موبایل من چند تا عکس از همون عکس های نابی که همیشه می ندازی از این ماشین جدیده برام بنداز.
رضا متعجب گفت :
چرا ؟
می خوام از این مدل ماشین بخرم.وقتی عکسش رو داشته باشم راحت تر می تونم پیدا کنم.می دونی از این ماشین ها کم تو دنیا پیدا می شه.زود باش دیگه رضا جان الان می رن ها.یادت نره از کنار حلو عقب همه جوره برام عکس بنداز یه کم فیلم هم بگیری بد نیست.
رضا ساده دل موبایل را تنظیم کرد و از شانس او اتومبیل ان ها توی ترافیک گیر کرده بود و توانست بدون این که ان ها نتوجه اش شوند چند عکس زیبا و تاریخی از ان ها بندازد.رضا بی خبر از همه جا از ته دل برای ان زوج جوان ارزوی خوشبختی کرد.نمی دانست با این کارش چه ضرری به ان ها می زند.در پایان کار موبایل را به امیر حسین برگرداند.


قبل از سفر بود که هلنا به همراه خواهرش وارد مغازه ی بزرگ دامون شدند.دامون با دیدن ان ها از خوشحالی زبانش بند امد و خطاب به هلنا گفت :
ای بدجنس ! چه طور نیم ساعت پیش بهت زنک زدم چیزی بهم نگفتی.
الاله به جای او پاسخ داد :
هلنا خدای غافلگیر کردنه.
دامون مشتری ها را به شاگردش سپرد و خود به انباری کوچک مغازه رفت و به دقیقه نکشید که بر گشت.چعبه ی کوچکی به دست داشت پشت به مشتری هایش و رو به هلنا و الاله کرد . جعبه را به طرف هلنا گرفت :
دوست داشتم سر سفره ی هفت سین موقع سال تحویل این هدیه ی ناقابل رو بهت بدم اما انگار قسمت نشد.یکی از ارزو ها م اینه که قبل از سفرت از این هدیه استفاده کنی و هر وقت اینا رو میبنی یه یاد کوچولو هم از من بکنی.
هلنا با دست های لرزان جعبه را گرفت.نگاهش به الاله بود که مدام ابروهایش را بالا و پایین می برد و نمی توانست منظورش چیست و بالاخره خود الاله طاقت نیاورد :
بابا تو دیگه کی هستی! می گم حالا دامون خان زحمت کشیدن تو هم عیدت رو بده دیگه.
هلنا لب خود را گزیدودستش را به داخل کیفش برد :
وای ! نزدیک بود فراموش کنم.
الاله گفت :
دامون خان ! این خواهر ما توی زمان جوانی الزایمر گرفته از حالا گفته باشیم که فردا اومد خونه ی شما نگین بهمون نگفیتن.
دامون الاله را مثل خواهرش دوست داشت.به شوخی او خندید :
ما همه جوره این هلن خانم رو می خواهیم.
هلنا جعبه ی تزیین شده ای را به او داد :
امیدوارم بپسندی.
دامون خجالت زده گفت :
شرمند ه ام کردی.
الاله گفت :
ببخشین دامون خان.اجحی ما زبون نداره.به جای ایشون می گم قابل شما رو نداره.حالا باز کنین ببینین خوشتون میاد.
دامون نگاهی به هلنا کرد:

-بمونه برای بعد.
هلنا بالاخره لب باز کرد:
-نه حالا بازش کن.آخه مال منم توی اونه.
دامون متعجب شد ولی سوألی نپرسید.آرام و با حوصله جعبه ی کادو را باز کرد و بعد خود جعبه را.دو حلقه ی زیبا که فقط یک رینگ ساده بود درون جعبه نمایان شد.
هلنا که از هیجان سرخ شده بود گفت:
-دوست داشتم مال خودم رو از دست تو بگیرم.
آلاله به بهانه ی دیدن اجناس از آنها فاصله گرفته بود.دامون نمیدانست جواب محبت او را چگونه بدهد.با دستهای لرزان حلقه را برداشت.هلنا گفت:
-بهتره داخل حلقهها رو نگاه کنی.
دامون حلقه ی او را که برداشته بود نگاه کرد و دید خیلی ظریف و کوچک اسم خودش حکّ شده.لبخند پر شوقی بر لب آورد و حلقه ی بعدی را نگاه کرد و دید اسم زیبای هلنا حکّ شده.حلقه را بوسید:
-هلن تو بی نظیری.
هلنا به رویش خندید و دستش را بسوی او دراز کرد و او حلقه را به آرامی به انگشت او انداخت و هلنا متقابلاً حلقه ی او را به دستش کرد.او گفت:
-ای کاش جای دیگری بودیم که من آزادی بیشتری داشتم(دست او را محکم در دست خود فشرد.)بیا با هم سوگند بخوریم که هرگز این حلقهها رو از دست خارج نکنیم.
دست در دست هم سوگند خوردند.با شلوغ شدن مغازه هلنا خداحافظی کرد به همراه آلاله از آنجا خارج شدند.تا لحظاتی او قادر به صحبت کردن نبود و آلاله او را به خوبی درک میکرد.حرفی نزد که آرامش او به هم نخورد تا اینکه نرسیده به کوچه ی خودشان او گفت:
-تو هم آشور رو انقدر دوست داشتی؟
-بیشتر از تو.حالا بذار به هم محرم بشین اونوقت میبینی عشقت نسبت به اون به بی نهایت میرسه.راستی بسته رو باز کن ببینم چی برات گرفته.
هلنا با شتاب جعبه را از کیف خارج کرد و آن را گشود.یک سرویس ظریف نیم(ست)طلا بود.آنقدر زیبا بود که هر دو ناخوداگاه ایستادند.هلنا گفت:
-چقدر قشنگه،حالا به مامان چی بگم؟
-به نظر من راستش رو بگو.چون اونوقت با خیال راحت میتونی گردنت کنی.
حمیرا ابتدا از کار هلنا سخت براشفت،اما وقتی دید که دخترش چه عشقی به دامون پیدا کرده کوتاه آمد.
هلنا موضوع حلقه را به او نگفت او فکر کرد که حلقه هم جز همان سرویس بوده.وقتی سرویس را به گوش و گردن خود آویخت احساس تازه ی پیدا کرد.حس میکرد قانونا مال دامون شده و از این که همسری به مهربانی دامون داشت به خود میبالید.آلاله گشواره و گردنبند را که بر گردن سپید او دید گفت:
-وای هلنا،چقدر بهت میاد.هلنا با لبخند از تعریف خواهرش تشکر کرد و به سراغ کمد لباسهایش رفت که وسایلش را برای سفر آماده کند.چمدان کوچکی از داخل کمد بیرون آورد و روی تخت خواب گذاشت.در آن را گشود و گفت:
-بهتره لباسها رو قاطی نذاریم.تو یه طرفش بچین،منم یه طرف دیگه اش.
آلاله از کشو چند دست لباس خارج کرد،به دست او داد و گفت:
-پس لطف کن خودت بچین.بهتره صندلهای رو فرشی رو هم بذاری جیب بالای چمدان.اینطوری کمتر جا میگیره.
او به توصیه ی خواهرش عمل کرد و لباسهایی را که او میآورد مرتب توی چمدان جا میداد.
اما حواسش جایی دیگر پیش دامون بود.دل کندن و دور شدن از او برایش سخت بود.چقدر دلش میخواست او هم مثل آشور همسفرشان باشد.آلاله او را غرق در دنیای خود دید و گفت:
-حالا لباسها هیچی،جمع کردن پیشکش ات،حداقل موبایلت رو جواب بده خودش رو کشت اینقدر زنگ زد.
لباسهای توی دستش را روی تخت گذاشت و با شتاب به سراغ کیفش رفت.تا گوشی را از کیف خارج کرد صدای موبایل هم قطع شد.
با دیدن شماره ی دامون اه از نهادش برخاست.خواست خودش با او تماس بگیرد که مادرش وارد اتاق شد.گوشی را سر جایش برگرداند.
حمیرا نگاهی به چمدان و لباسهای روی تخت انداخت و گفت:
-هنوز جمع نکردین؟
آلاله گفت:
-دیگه داره جمع میشه.
هلنا گفت:
-بیتا اینا کی میان؟
حمیرا از داخل کمد سبدی برداشت و گفت:
-گفتم برای شا م بیان.دیگه باید سر و کله شون پیدا شه.شما هم زود تر جمع کنین بیان کمک من،یه عالمه کار ریخته سرم.
آلاله گفت:
-برنج رو بذارین من درست میکنم.
هلنا گفت:
-تا چند دقیقه دیگه میام کمکت.
حمیرا در حین خارج شدن از اتاق گفت:
-هر کاری میکنین فقط زود،فس فس نکنین.حرفاتون رو بذارین برای یه وقت دیگه.
با خارج شدن حمیرا دوباره زنگ موبایل به صدا در آمد.او با شتاب گوشی را برداشت دامون بعد از احوال پرسی گله مند گفت:
-این دفعه چهارمیه که زنگ میزنم نمیگی نگران میشم؟چرا گوشی رو جواب نمیدادی؟
هلنا به دست آلاله نگاه کرد که مرتب تر از خودش لباسها را توی چمدان جا میداد:
-توی اتاقم نبودم.حالا هم با آلاله داریم وسایل سفر رو آماده میکنیم.
-هلن،هنوز نرفتی دارم دیونه میشم.کاش میشد تو باهاشون نری.نمیشه؟
-نه چون من هیچ بهونه ی برای موندن ندارم.
-حتی من؟
-می تونم پیش کامشاد و بابام بگم به خاطره دامون نمیام؟پوست از کلهام میکنن.
دامون از آن سوی خط روی زمین نشسته و به تخت خوابش تکیه داد و با انگشت خود حلقهاش را لمس میکرد و با هر بار لمس کردنش دلش بیشتر در سینه میتپید:
-هلن،نمی دونی با این حلقه ی که به من دادی چقدر احساس خوشبختی میکنم.حس میکنم بیشتر از گذشته به من نزدیکی و این اسم قشنگت که روی انگشتم جا خوش کرده به قلبم متصله.هلن،قول بده توی سفر به یادم باشی.شیطونی نکنی.منظورم رو که میفهمی؟منظورم از شیطونی اینه که نمیخوام جز من به مرد دیگه ی نگاه نکنی.
-اوه دامون،چه حرفایی میزانی؟مگه من میتونم غیر از تو به کس دیگری فکر کنم یا نگاه کنم؟
-می دونم عزیزم،محض احتیاط میگم.اصلا پاک خل شدم.عشق منو حسود کرده.چه جوری بگم که باور کنی.اصلا دلم نمیخواد غیر از خودم نگاه کس دیگه ی به تو بیفته.
-خودت میدونی که این محاله.
-آره عزیزم،متأسفانه نمیتونم جلو نگاه آدما رو بگیرم.
-بذار انقدر نگاه کنن که چش و چالشون در بیاد.مهم منم که جز تو نگاه به کسی ندارم.
-فدای چشات بشم عزیزم،منم همین رو از تو میخوام.تو رو خدا مواظب خودت باش.اگه تونستی بهم زنگ بزن.اگه نتونستی اشکالی نداره فقط sms یادت نره.هلن جان،منو بی خبر نذریها دق میکنم.آخه چهجوری این ده روز رو دوام بیارم؟می میرم که.
آلاله که همه چیز را آماده کرده بود در چمدان را بست و گفت:
-من میرم به مامان کمک کنم.توهم تلفنت تموم شد بیا آشپزخونه.
هلنا بدون حرف با دست بوسه ی فرستاد و او تبسم بر لب از اتاق خارج شد.هلنا در دل گفت:
-(الهی قربون این خواهر مهربون و خوشگلم برم.)ده دقیقه دیگر با دامون صحبت کرد و بعد با بغض از او خداحافظی کرد و آرزوی دیدار هر چه زودتر.

*******************************
دامون صبح روز بعد که sms هلنا رسید که تهران را ترک کردند،غم عالم به دلش نشست.اصلا حال و حوصله هیچ کاری را نداشت.با این که آخر سال بود و مغازه پر از مشتری اما طاقتش نمیگرفت و هر چند دقیقه که میگذشت به بهانه ی هوا خوری از مغازه خارج میشد.اما انگار هوای بیرون هم برایش سنگین بود.حس میکرد شهر رنگ غم گرفته و مدام با خود تکرار میکرد:(هلن،کجایی که بی تو دست و دلم به کار نمیره)
آن روز را به سختی به پایان رساند و با روح و جسمی خسته به خانه بر گشت.بر عکس هر شب،پدرش را در منزل دید و یک آن با خود فکر کرد که امشب وقت خوبی است که در مورد هلنا با خانواده صحبت کند،مخصوصاً که مادرش را سر حال میدید.
با خود تصمیم گرفت اول موضوع را با پدرش در میان بگذارد و از طریق او به گوش مادرش برسد.با این فکر و خیال به اتاقش رفت.
لباسهایش را عوض کرد و به جمع خانواده بر گشت.مادرش با حنانه در آشپزخانه مشغول بودند و پدرش به ظاهر سرگرم تلویزیون نگاه کردن بود.کنار او نشست و بعد از کمی سخن پراکنده خواست بحث را به هلنا بکشاند که حنانه آنها را برای شا م صدا زد بناچار به دنبال پدرش وارد آشپزخانه شد.دلهوره ی عنوان کردن آن مطلب به کلی اشتهایش را بریده بود.دو سه لقمه ی به زور به دهان گذاشت و از آشپزخانه خارج شد که پدرش با اشاره ی خانم ملک گفت:
--دامون جان نرو تو اتاقت باهات کار دارم.
دامون با گفتن چشم وارد سالن کوچکی شد که در واقع اتاق نشیمن آنها محسوب میشد.تلویزیون را روشن کرد و با بی حوصلگی چشم به صفحه ی تلویزیون دوخت،ولی به جای تصویر تلویزیون لحظات با هلنا بودن را بیاد آورد.آنقدر قدرت تخیل او بالا بود که گرمای دستهای هلنا را حس میکرد و با این حس دوباره گرمش شد.دکمههای پیراهنش را باز کرد اما بی فایده بود.با آمدن پدرش از آن دنیای ساختگی خود بیرون آمد.
حاج آقا ملک به عادت همیشه تسبیح یسر صد دانهاش را در دست چرخاند و گفت:
-وضع کار و بار مغازه چطوره؟
دامون صدای تلویزیون را کم کرد:
-شکر خدا بد نیست.
-خدا رو شکر.
دل تو دل او نبود که پدرش چه میخواهد بگوید.دوست داشت او هر چه زودتر برود سر اصل مطلب و به ناچار خود شروع کرد:
-حاجی با من کاری داشتین.
حاج آقا ملک سینی چای را از دخترش گرفت و منتظر ماند برود،گفت:
-آره،پسرم،راستش نظر منو مادرت اینه که کم کم برات آستین بالا بزنیم.خوب نیست بیشتر از این عزب باشی.
دامون باورش نمیشد اینطور فرصت طلائی برایش پیش آماده که راحت بتواند حرف دلش را بزند.در جواب پدرش گفت:
-خود من هم به فکرش هستم.
حاج ملک با محبت دستش را روی شانههای ستبر او گذاشت:
-خدا رو شکر که بالاخره به فکر آینده ات افتادی.حالا بگو ببینم ناقلا کدام خوشگلی دل پسر منو برده.
او سرش را پائین انداخت و گفت:
-من تصمیم دارم اگه خدا بخواد با خانواده ی کامشاد وصلت کنم.به نظرم خواهر بزرگش دختر لایق و نجیبیه.
آقای ملک که از همان شب از هلنا خوشش آماده بود بدون هیچ اعتراضی لبخند بر لب آورد و گفت:
-مبارکه.
او باورش نمیشد پدرش به همین راحتی بپذیرد.پدرش ادامه داد:
-من خانواده ی امیریان رو دورادور می شناسم.خانواده ی خوب و با آبرویی هستن.وضع مالیشون هم بد نیست.شاید به پای ما نرسن ولی به اندازه ی خانواده ی دارند.هر چند مادیات خیلی مهم نیست.انتخاب خوبی کردی.فقط مشکل مادرته،باید ببینم نظر اون چیه.ظاهراً خواهر امیر حسین رو برات در نظر گرفته من از حالا گفته باشم که یک مو از تنم راضی نیست.اصلا از اونا خوشم نمیاد.همین که امیرحسین رو آوار کردن رو سر ما کافیه.بخواهیم دختر هم از اونا بگیریم که دیگه کارمون زاره.
در این حین خانم ملک و حنانه هم به جمع آنها پیوست و گفت:
-پدر و پسر خوب با هم گرم گرفتین.
حاج آقا ملک استکان چای را از سینی برداشت و نگاهی به چای خوشرنگ انداخت و گفت:
-نکنه چشم نداری ببینی منو پسرم دو کلمه با هم اختلاط میکنیم.خانم ملک به جای خندیدن به لحن شوخ شوهرش رو ترش کرد:
-نخیر شما مختارید،تا هر قدر که دلتون میخواد با هم اختلاط کنین.پس من میرم حرفاتون که تموم شد بر میگردم.
حاج آقا ملک گفت:
-امان از این قهر و غضب شما خانم،کجا میخوای بری؟بشین که اصل کاری شما هستین.این همه نگران پسرت بودی که نپذیره،ظاهراً ناقلا خودش زودتر از ما دست به کار شده.
خانم ملک حس کرد بند دلش پره شد.با ارتعاشی که کاملا در صدایش بود گفت:
-یعنی چی خودش دست به کار شده؟
-حاج آقا ملک به صورت رنگ پریده و پر چروک همسرش نگاه کرد و گفت:
-یعنی اینکه خودش هم به فکر ازدواج افتاده.خانم ملک هیکل چاقش را روی مبل انداخت بطوری که صدای فنر مبل قیژ صدا داد:
-در مورد خواهر امیرحسین بهش گفتی؟
دامون خودش خواست جواب بدهد که پدرش دست بالا برد و او را به سکوت وا داشت و گفت:
-بله گفتم،دامون اونو قبول نداره همینطور که من قبولش ندارم.
خانم ملک چادر گلدارش را که هرگز از خود جدا نمیکرد روی سر جا به جا کرد و عصبی گفت:
-چه غلطا،غلط کرده که قبول نداره،مگه دست خودشه؟
دامون تا خواست لب باز کند دوباره پدرش مانع شد و گفت:
-دامون تو ساکت باش فعلا ببینم این مادر بی فکرت چی میگه.دوباره جوش آورده.
خانم ملک که کاملا به هم ریخته بود صدایش را بلند کرد:
-دست شما درد نکنه،من جوش آوردم؟
آقای ملک هم عصبی شد و گفت:
-نه،من جوش آوردم،معلومه تو چته؟چرا نمیفهمی زن؟حرف یه روز دو روز زندگی نیست.حرف یه عمر زندگیه.دختره رو دوس نداره،زوره؟تازه،اون دختر هفت سال از دامون بزرگ تره.این همه دختر توی این شهره،اون وقت تو بین این همه دختر صاف دست گذاشتی روی این تحفه؟فقط به خاطره اینکه اون حسنأ ی ذلیل مرده دم به ساعت بیخ گوشت میخونه که دختره خوبیه و فلان...اون اگه خوب بود که تا حالا شوهر کرده بود.واقعاً حیف پسر مثل گل من نیست اون ترشیده رو بگیره.چرا نمیخوای بفهمی که این نقشهها زیر سر اون امیر حسین فلان فلان شده س؟اون میخواد خواهر ترشیدهاش رو ببنده به ناف ما.تو چقدر ساده ی زن.
خانم ملک اصلا حرفهای شوهرش را قبول نداشت.با همان لحن گفت:
-دلتون هم بخواد.ببندن به ناف ما یعنی چی؟باید از خداتون باشه.
دامون دیگر نتوانست کوتاه بیاید گفت:
-مادر من نه دلم میخواد نه از خدامه که با اون خانواده وصلت کنم.
آقای ملک به رگ برآمده ی گردن پسرش نگاه کرد و گفت:
-دامون،گفتم فعلا تو ساکت شو ببینم این زن چش،آخه تو چقدر نفهمی؟واقعا که راست گفتن خداوند زن رو ناقص العقل آفریده.تو میخوای بخاطر زندگی حسنأ پسرت رو بدبخت کنی؟فکر کردی نمیدونم اون امیر حسین بی..چه رفتاری با حسنأ داره؟حسنا اگه دم نمیزنه پاگیر بچه


شه،وگرنه همچی دل خوشی از اون خوک نداره.حسنأ فکر میکنه اگه دامون خواهر شوهرشو بگیره رفتار اون خوک هم خوب میشه و یه جورایی پا بند زندگیش میشه.میخوای پسر منو تو هچل بندازی که چی؟حالا که دامون راضی نیست منم حرف دلمو میزنم.به اون حسنأ ذلیل شده بگو دفعه دیگه بخواد از این شیرین کاریها بکنه،حق نداره پاشو بذاره توی این خونه،فهمیدی؟
خانم ملک حسابی ترسیده بود مخصوصاً که حاج آقا فهمیدی را با فریاد عنوان کرد.اما باز هم سعی کرد مانند همیشه به روی خود نیاورد.می دانست اگه نرمی به خرج بدهد.قافیه را باخته.
با همان حالت عصبی گفت:
-اصلا دامون لیاقت اون دختر رو نداره.
دامون که خون خونش را میخورد گفت:
-آره مادر من،راست میگی من لیاقت هم چین دختری رو ندارم.
حاج آقای ملک گفت:
بهتره به این بحث خاتمه بدین.دامون انتخاب خودش رو کرده.این حرفا هم آب در هاونگ کوبیدنه.
حنانه از خوشحالی لبخندی بر لب نشاند و گفت:
-مبارکه،دختره کیه؟
آقای ملک گفت:
-دختر آقای امیریان.
خانم ملک فامیلی آنها را فراموش کرده بود.با غیظ گفت:

- اونا ديگه كي هستن؟
دامون كه ديگر جرأت حرف زدن نداشت نگاهش را به حاجي دوخت و او بلافاصله گفت:
- خواهر كامشاد.
خانم ملك مثل بمب منفجر شد. اصلاً نمي دانست چه عكس العملي از خود نشان بدهد. از روي مبل برخاست، دو دستي بر صورتش كوفت و با صدايي لرزان گفت:
- واي! بدبخت شدم. مي دونستم! مي دونستم آخرش كار خودشونو مي كنن. چه قدر بهت گفتم نرو خونه ي اونا. چه قدر بهت گفتم كه با اين پسره نچرخ.
آقاي ملك كه از اوضاع قلب همسرش خبر داشت سعي كرد بر اعصابش تسلط داشته باشد، گفت:
- بار دري وري گفتنات شروع شد؟ مگه اون خونواده چِشونه؟
خانم ملك محكم خودش را روي مبل كوبيد به طوري كه حنانه ترسيد كه الآن با هيكل سنگينش مبل مي تركد و با حيرت به مادرش چشم دوخت كه با يك دست چادرش را گرفته بود و با دست ديگر به صورتش مي كوبيد و داد مي زد:
- بگو چشون نيست، برو از اهل محل بپرس ببين كه يك نفر از اونا خوب مي گه.
دامون ديگر نتوانست خودش را كنترل كند:
- حتماً اهل محل توي حسناء خانم خلاصه مي شه، آره؟
آقاي ملك گفت:
- اتفاقاً بهترين خونواده هستن، آدماي پاك و با ايمان.
خانم ملك كه گوشش بدهكار حرف هاي آن ها نبود و ذهنيت بدي نسبت به آن ها داشت با مشت به سينه ي خود كوبيد:
- آره. راست مي گي پاك و با ايمان هستن. روز عقد دخترشون ديدي يه نفر حجاب داشته باشه. مادرشون با اون سن و سال يه روسري سرش ننداخته بود. واي خدا! ديدي بدبخت شدم. آخه كجاي كارم ايراد داشت. اين بلا رو سرم آوردي. اين آتش جهنم چي بود رو سرم خراب شد!
دامون دستش را بالا برد كه حرف بزند. پدرش آرام گفت:
- فعلاً چيزي نگو. نمي بيني چه حال و روزي داره.
خانم ملك بدون توجه به آن ها با صداي بلند گريه مي كرد و با گوشه ي چادرش اشك هايش را پاك مي كرد و ضجه زد:
- طفلك حسناء! مي گفت مامان حواست به اين پسره باشه. من خوش باور مي گفتم، نه مادر مگه دامون مغز خر خورده بره سراغ اين جور آدما. به خدا چيز خورت كردن. اي خدا! ديدي چه طور دين و ايمان رو از پسرم گرفتن. آخه تقاص كدوم گناه رو دارم پس مي دم؟ (بلند شد رو به دامون ايستاد انگشت اشاره اش رو به او محكم تكان داد) شيرم رو حلالت نمي كنم، شيرم رو حلالت نمي كنم اگه اسم اين دختره رو بياري. تو حق نداري با اين خونواده وصلت كني، مگه از روي نعش من رد بشي.
دامون از جايش برخاست، به صورت رنگ پريده ي مادرش چشم داشت، گفت:
- آخه مگه اين خونواده چه بدي به شما كرده اين قدر از اونا بيزاري؟
خانم ملك دوباره محكم به سينه اش كوبيد و گفت:
- ديگه مي خواستي چي كارم كنن؟ تو رو ازم گرفتن بس نيست؟ خدا ازشون نگذره.
حاج آقا ملك فرياد كشيد:
- بس كن ديگه زن! چرا مردم رو نفرين مي كني؟
خانم ملك به طرفش برگشت و گفت:
- تقصير تو هم هست مرد، هر چه بهت گفتم به اين پسره بال و پر بده به خرجت نرفت. از هتل بيرونش كردي كه سر از كاراي تو درنياره. حالا هم اين نتيجه اش شد. تو...
حاج آقا ملك با عصبانيت سيني چاي را از روي ميز به زمين پرت كرد. صداي شكستن استكان ها در فرياد او گم شد:
- خفه شو! خفه شو وگرنه خودم خفه ات مي كنم!
خانم ملك با اين كه ترسيده بود اما نتوانست كوتاه بيايد و قبول اين مسئله برايش سخت بود. دوباره قلبش درد گرفته بود و پره هاي بيني اش بي وقفه مي جنبيد و چروك گوشه ي چشم هايش تند و تند مي زد. چشم هايش انگار يهو درشت و بازتر شده بود و گوشه ي لب هاي بي رنگش به كف نشسته بود. حنانه تا اوضاع مادرش را به اين شكل ديد به سراغ قرص هاي زير زباني او رفت و فرياد پدرش را از آشپزخونه مي شنيد:
- دامون! من تو رو از هتل بيرون انداختم؟ مرد و مردونه راستش رو بگو.
دامون كلافه و عصبي گفت:
- نه حاجي، اين چه حرفيه؟ من خودم حوصله ي اون جا رو نداشتم.
حاج آقا از عصبانيت صورتش گر گرفته بود، از جايش بلند شد و در حال قدم زدن گفت:
- چه قدر بدبختم من! به خدا هر چي مي كشم از دست نفهمي هاي توئه زن. سي و چهار سال دارم با تو زندگي مي كنم ولي هنوز يه روز خوش با تو نداشتم. هميشه كله شق بودي، حرف حرف خودت بود، آخه چه قدر تحمل؟ آخه چه قدر خود خوري؟
حنانه بسته ي قرص را به مادرش داد و او دستش را گرفت قرص ها را به سويي پرت كرد و خطاب به دامون گفت:
- بايد خط دور اين خونواده بكشي. من نمي ذارم، نمي ذارم مي فهمي، به قول بابات، آره عيب از منه، آدم مار بشه مادر نشه. تو چه مي دوني اينا چه طور آدمايي هستن. اون اگه چشمو ابرو برات اومده، بدون براي پولت كيسه دوخته، عاشق خودت نشده. بفهم بچه، من با اين دو تا چشم هاي ريزم تو اين دنيا چيزاي خيلي بزرگي ديدم. اون دختر عاشق تو نشده. عاشق پول توئه.
او به سختي خود را كنترل كرد كه صدايش را بالا نبرد:
- كم پشت سر اونا بد بگين مادر! هر چي هستن از امثال ما بهترن. اون دختره اصلاً روحش خبر نداره.
خانم مالم دستش را روي قلبش گذاشت و با گريه گفت:
- از اونا حمايت مي كني؟!
او بي پروا پاسخ داد:
- آره، بهتره اين رو بدونين كه يا اين يا هيچ كس ديگه.
گفتن اين جمله درست مثل فرود آمدن آوار بر سر او بود. خانم ملك شروع كرد به بد و بيراه گفتن به دامون و خانواده ي اميريان و او هم سعي مي كرد پشتبيان آن ها باشد و هر لحظه كه مي گذشت حال خانم ملك بدتر مي شد. لب هايش به رنگ بنفش درآمده بود و رنگ به چهره نداشت. حنانه بسته قرص را از روي زمين برداشت و به سوي مادرش دويد و خطاب به پدر و برادرش كه بي مهابا او را به باد انتقاد گرفته بودند گفت:
- بس كنيد ديگه، مگه نمي بينيد حال مادر بده؟ داداش! تورو خدا بس كن، كوتاه بيا ديگه. حاجي!...
در همين حين خانم ملك ديگر انرژيش به تحليل رفت، چشم هايش را بست و روي زمين ولو شد. حنانه دو دستي بر سرش كوبيد و با گريه به سوي او دويد. دامون و حاج آقا هم كوتاه آمدند و روي سر او جمع شدند اما انگار كاري از قرص زير زباني بر نمي آمد.
حنانه با گريه گفت:
- داداش! پاشو زنگ بزن به اورژانس، حال مادر خيلي بده.
حاج آقا دست پاچه گفت:
- تا اورژانس بياد خيلي طول مي كشه. خودمون مي بريمش. دامون! بدو ماشين رو بيار جلو در. حنانه تو هم برو لباس بپوش همراه ما بيا. دِ بجنب ديگه، چرا ماتت برده.
******
خانم ملك در بخش آي سي يو بستري شد و به گفته ي دكتر خطر از بيخ گوششان گذشت. نزديك سحر بود كه بدون خانم ملك راهي منزل شدند. پدر و پسر آن قدر خسته بودند كه حنانه جرأت حرف زدن با آن ها را نداشت. دلش شور مادر را مي زد. دوست داشت آن جا بماند ولي پدرش نگذاشته بود. وقتي وارد اتاق شد افسار اشك ها را رها ساخت و بيشتر از مادر دلش براي خود مي سوخت و با خود فكر مي كرد حالا كه مادرش براي خانواده اميريان مخالف است، اگر جمشيد به خواستگاريش بيايد چه غوغايي به پا مي شود. در اين مدت خيلي سعي كرده بود عشق جمشيد را از دل خود خارج كند اما نتوانسته بود.
*****
دامون عصبي طول و عرض بخش آي سي يو را طي مي كرد و به چپ چپ نگاه كردن هاي حسناء و امير حسين وقعي نمي نهاد. از امير حسين متنفر بود چون باعث و باني اين مصيبت را او مي دانست و دلش از اين مي سوخت كه او بر عكس آدم هاي متشخص براي هيچ كس احترام و محبت قائل نمي شد و هرگز دلش براي كسي به رحم نمي آمد، ولي حالا اشك تمساح مي ريخت و چنان خود را غمگين نشان مي داد كه همه فكر مي كردند خانم ملك مادر اوست نه دامون.
به گفته ي دكتر خانم ملك فردا مرخص بود و هيچ چيز در آن لحظه به اندازه ي اين خبر او را خوشحال نكرد و آسوده خاطر به مغازه برگشت و به كارش چسبيد. چون روز دوم و سوم فروردين بود همه جا خلوت و به ندرت مشتري به مغازه مي آمد. امسال عيد، مادر حسابي حالشان را گرفته بود و لحظه ي سال تحويل پشت در اتاق آي سي يو بودند، حتي نفهميد كي سال تحويل شد. او حتي از هلنا هم بي خبر بود. نه sms داده و نه تماس گرفته بود. دلش براي او پرپر مي زد و درست در آن سوي ايران در شهر زيباي آبادان هلنا در كنار خانواده اش خوش مي گذراند و تنها نگراني او دامون بود كه از او خبري نداشت و نمي دانست در چه حال است و آيا موضوع خواستگاري را با خانواده اش در ميان گذاشته يا نه. دوست داشت اين دو روز هم زودتر تمام شود و به تهران برگردد. هر گاه خاطره ي آخرين ديدارش با دامون را به خاطر مي آورد نا خود آگاه دستي به گردنبندش مي كشيد و احساس شيريني به او دست مي داد. ديگر برايش مسلم شده بود كه يك ثانيه نمي تواند بدون عشق و ياد دامون سر كند. عشق دامون هم چون خون حل شده در تمام رگ هايش جريان داشت. بي صبرانه انتظار وصال او را مي كشيد و مدام روياي در كنار او بودن را در لباس سپيد عروسي توي ذهنش مجسم مي كرد. مي دانست همه ي خانواده اش به اين وصلت رضايت مي دهند. ته دلش براي خانواده دامون نگران بود كه آن هم خوش بينانه به خود دلگرمي مي داد هر طور شده دامون خانواده اش را راضي مي كند.

*****
جمشيد سر و پا شور و هيجان ليوان آبميوه را به دست حنانه داد و گفت:
- مي دوني از كي تا حالا هم ديگه رو نديديم؟ من كه حسابش از دستم در رفته.
حنانه ليوان آبميوه را در دستش فشرد. اضطراب داشت خفه اش مي كرد:
- چي كاركنم، تو خودت كه وضعيت خونه ي ما رو مي دوني. توي ايام تعطيلي عيد من به چه بهونه اي مي تونستم جيم بشم، تازه امروزم با هزار دعا و صلوات از خونه زدم بيرون كه كسي ما رو نبينه يا كسي نفهمه كجا مي رم. به بهونه ي داروهاي مادر زدم بيرون. كلي التماس آجي حسناء كردم تا پا شده اومده خونه ي ما. مي دوني كه حسابي ميونه اش با حاجي و داداش شكرابه. به خدا ديگه از اوضاع خونه خسته شدم. همش گريه و زاري، همش جنگ و دعوا.
جمشيد كه منتظر فرصت بود رندانه گفت:
- دِ گوش نمي دي، بهت چي مي گم بيا زودتر عقدت كنم مي گي نه، فعلاً زوده. من نمي دونم پس كي وقتشه؟
ليوان آبيموه را روي نيمكت گذاشت و گفت:
- واي نگو جمشيد! فكرش هم پشتمو مي لرزونه، واي به حال عملي كردن قضيه.
جمشيد ليوان آبيموه را برداشت و دوباره به دست او داد:
- آبميوتو بخور.... همچي مي گي پشتمو مي لرزونه انگار قراره قتلي صورت بگيره. بابا بايد به كي بگم من تو و دوس دارم، ديونه اتم، خوب تو بگو چه جوري بايد اين حرفا رو به اثبات برسونم، بايد بيام خواستگاري ديگه.
به اصرار جمشيد كمي آبميوه را مزه مزه كرد:
- تو راست مي گي، اما من موقعيت اش رو ندارم. جمشيد! بفهم كه چي مي گم.
- مي فهمم عزيز، اوضاع خونه تون كه بي ريخت تر از اين نمي شه. بالاخره بايد از يه جايي شروع كرد و گرنه بايد تا آخر عمر همين طور بلاتكليف بمونيم. تو كه آدم مذهبي هستي بايد بدوني كه خدا و پيغمبر هم حرف منو قبول دارن كه ما هر چه زودتر به عقد هم دربيايم. تنها مشكل من اينه كه پولي در بساط ندارم، همين. اين كه جرم نيست.
- مي دونم، براي كي داري مي گي. متأسفانه اونا از اين حرفا حاليشون نيست، اين شكاف لعنتي طبقاتي روز به روز بيشتر مي شه كه تأثيرات نامطلوبي دنبالشه. اي كاش روستا نشين بودم، حداقل توي روستاها اين شكاف طبقاتي كمتر بروز مي كنه. هنوز صفا و يك رنگي در اون جا حاكمه. ديگه از اين همه تجمل پرستي بعضي از آدما خسته شدم كه ملاكشون براي سنجش فرد رو سر و وضع عالي، ثروت فراوان طرف مي دونن. حتي انگار اين روزا تحصيلاتم توي اين قشر ارزشش رو از دست داده.
جمشيد كه اصلاً از حرف هاي او سر در نمي آورد گفت:
- مهم تو هستي عزيزم، كه منو قبول داري. وقتي منو تو دست به دست هم بديم هيچ كي نمي تونه ما رو از هم جدا كنه. من و تو بايد به كمك هم با هم بجنگيم تا به آرزوي شيرين به هم رسيدنمون برسيم. واي حنانه! يعني مي شه منو زير يه سقف با هم زندگي كنيم؟ من خسته تر از كار برگردم، بپرسم خانمي چي برام درست كردي، تو هم با شكم برآمده كه دستت رو گرفتي كمرت جواب مي دي، مگه اين وروجك گذاشته من آشپزي كنم. تز صبح تا حالا داره تو شكمم وول مي خوره از كمر درد دارم مي ميرم. منم مي گم، اشكالي نداره عزيزم، قربون خودتو وروجك توي شكمتم مي رم. بعد يه املت مشت برات درست مي كنم...
جمشيد مي دانست چگونه حنانه را غرق رويا كند. در چب زباني لنگه نداشت. هر چند آرزوي خودش هم بود ولي گاهي براي رسيدن به او بيش از حد اغراق مي كرد. حنانه كه گوش هايش از صحبت هاي شيرين او رنگ گرفته بود گفت:
- جمشيد! روياهات شيرينه، اما دست نيافتني.
- اشتباه نكن عزيزم، تو اگه بخواي ناممكن ترين كارها هم ممكن مي شه. فراموش نكن من مثل تو لاي پنبه بزرگ نشدم كه با يه مويز گرمي ام بشه و با يه غوره سرديم بشه. من سختي زياد كشيدم به خاطر همين اين جور سختي و حتي حقارت و خواري رو به خاطر تو تحمل مي كنم. فقط تو مال من باشي، من دنيا رو برات همون رنگي مي كنم كه تو دوست داري.
از روي نيمكت پارك بلند شد و ته مانده آبميوه و ليوان را به آشغالي انداخت و گفت:
- من ديگه بايد برم، مي ترسم داداش رسيده باشه خونه.
جمشيد هم از روي نيمكت برخاست:
- باشه عزيزم، برو به سلامت. انشاءالله حال مادرت خوب مي شه و همين روزا با يه دسته گل قشنگ ميام خونه تون خواستگاري.
حنانه لبخند بر لب از او جدا شد و با اولين تاكسي كه سر مسيرش قرار گرفت به منزل برگشت. تمام فكر و خيالش پيش جمشيد و حرف هاي او بود. اصلاً نفهميد فاصله را چگونه طي كرد. با كليدي كه به همراه داشت در را گشود و وارد حياط بزرگشان شد كه بي شباهت به يك باغ كوچك نبود. با ديدن اتومبيل پدرش ترس به دلش افتاد كه مبادا براي دير برگشتن مورد اسنطاق قرار بگيرد.
با احتياط از كنار استخر گذشت و از پله هاي كوتاه و پهن بالا رفت و به بالكن گير كرد و اگر دستش را به ميز نگرفته ود با كله زمين مي خورد. هنوزم از ترس افتادن قلبش مثل گنجشك در سينه مي زد. مي خواست در ورودي را باز كند كه در همين حين پدرش با عجله از آن طرف در را باز كرد و با ديدن او گفت:
- كجا بودي اين وقت روز؟
سلامي زير لب داد و گفت:
- رفته بودم داروهاي مادر رو بگيرم.
حاج آقا ملك كه قانع شده بود با همان عجله سوار اتومبيل شد. حنانه منتظر نماند او با اتومبيل از در خارج شود، وارد خانه شد.
حسناء توي آشپزخونه مشغول بود و مادرش روي كاناپه جلوي تلويزيون دراز كشيده بود. هيچ كدام به او توجه اي نكردند. داروها را روي ميز آشپزخونه گذاشت و به اتاق خودش رفت. حسناء داروها را از روي ميز برداشت و با يك ليوان آب خنك به سوي مادرش آمد و گفت:
- گفته باشم مادر، اگه بخواين كوتاه بياين اين پسره كار دستمون مي ده.
خانم ملك با رنگ و روي پريده گفت:
- تو كه نبودي مادر جان، نمي دوني اين جا چه قشقرقي به پا بود. حاجي هم كه پشتيبان سر سخت اونه، معلومه كه بچه ام هوايي مي شه.
- تقصير من بود مادر، اگه از همون موقع كه امير حسين بهم گفته بود جلو رفت و آمد دامون رو به خونه اونا مي گرفتم الان كار به اين جا نمي كشيد. به قول امير حسين ماهي رو هر وقت از آب بگيريم تازه اس. الانم چيزي نشده، خيلي راحت مي تونيم جلوشون رو بگيريم. به نظر من امير حسين راست مي گه، مي گفت بايد مادرت بره جلو اون دختره ي ورپريده ي قرتي رو بگيره كه دور دامون رو خط بكشه. اگه اون ورپريده كم براش چشم و ابرو بياد، اينم كوتاه مياد. من مطمئنم هر چي كه هست زير سر اون ورپريده اس.
خانم ملك قرص را با اكراه ته حلق اش گذاشت و با غيظ ليوان آبميوه اي را كه دخترش برايش گرفته بود سر كشيد و گفت:
- حسناء! مي ترسم ما اشتباه كنيم.
حسنا دست برد گره روسريش را محكم كرد. صداي خش خش النگوهايش اعصاب خودش را هم خرد كرد:
- واه! مادر اين چه حرفيه. يعني مي گي منو امير حسين اشتباه مي كنيم؟ تو كه اين جا نشستي تو خونه از همه جا بي خبري. تو كه نمي دوني اهل محل در موردشون چي مي گن. حالا اونا به كنار، خودم كه با اين چشام دارم مي بينم با چه وضعيتي بيرون ميان. دختره هميشه روسريش فرق سرشه.
خانم ملك كه با اين سكته اي كه كرده بود حسابي ترس از خدا و آخرت او به راه آورده بود گفت:
- دليل نمي شه چون روسريش فرق سرشه دختر بدي باشه. خيلي وقتا اين جور آدما ايمانشون از من و تو هم قوي تره.
حسناء دوباره با روسريش ور رفت و قري به سر و گردنش داد:
- حسابس تو رو هم خام خودشون كردن. مي خواي برات مدرك بيارم؟
خانم ملك بي حوصله دراز كشيد و گفت:....

خانم ملك كه با اين سكته اي كه كرده بود حسابي ترس از خدا و آخرت او به راه آورده بود گفت:
- دليل نمي شه چون روسريش فرق سرشه دختر بدي باشه. خيلي وقتا اين جور آدما ايمانشون از من و تو هم قوي تره.
حسناء دوباره با روسريش ور رفت و قري به سر و گردنش داد:
- حسابس تو رو هم خام خودشون كردن. مي خواي برات مدرك بيارم؟
خانم ملك بي حوصله دراز كشيد و گفت:
مدرک ! مدرک یعنی چی ؟ مگه اونا چی کار کردن که تو مدرک بیاری.حسناء لبخند موذیانه ای بر لب نشاند:
بذار یه ذره حالت خوب بشه به موقع بهت می گم.
خانم ملک چشم هایش را بست و به خاطر اینکه به بحث خاتمه دهد گفت:
این دختره کجا رفت ؟
لیوان خالی را از روی میز برداشت بلند گفت :
حتما تو اتاقش داره درس می خونه.
حسناء لیوان را شست و روی اب چکان گذاشت.نگاهی به غذا های روی گاز انداخت.شعله ی زیر ان ها را کم کرد.چادرش را از روی صندلی برداشت.گیره ی رو سریش ر ا محکم کرد و چادر را روی سرش انداخت.دوباره پیش مادرش برگشت:
من دیگه باید برم.نمی خوام وقتی دامون میاد خونه باشم.اخم و تخم حاجی بسم ام بود دیگه حوصله اخم و تخم دامون ندارم.شانس من همه چی رو از چشم می بینن.
مواظب خودت باش برو دخترم به زندگی خودت برس.فردا اگه اومدی علی رضا رو با خودت بیار.دلم برای بچم یه ذره شده.
حنانه هم به جمع ان ها پیوست :
کجا اجی؟
می خوام برم علی رضا رو گذاشتم پیش امیر حسین دلم شور می زنه بهتره برم.حواست به غذا ها باشه ته نگیره.نیم ساعت دیگه زیر همشون رو خاموش کن.
دستت درد نکنه اجی زحمت افتادی.
این حرفا چیه برای غریبه که نکردم.تو سعی کن به درست برسی.دلم روشنه امسال قبول می شی.
خانم ملک دو دستش را بالا برد و گفت :
انشاءالله...
حسنا ء هنوز از در خارج نشده بود که با دامون رخ به رخ شد.دامون اخم الود نگاهش کرد و عصبی گفت :
س.....لام!
حسناء از طرز سلام کردن او ناراحت شد و گفت :
مثل جنایتکارا با من رفتار می کنی!
دامون در حیاط را محکم به هم کوبید و رو به روی او ایستاد :
حیف که از من بزرگتری و گرنه می دونستم چه طوری باهات رفتار کنم.
او با طمأنینه ای خاص گفت :
جور دیگه ای هم مونده با من رفتار کنی؟واقعا که خوب حق خواهر برادری رو به جا اوردی.به خاطر اون دختره ی قرتی.....
حرف دهنت رو بفهم.
دروغ می گم.به خاطر اون ببین چه بلایی سر ما اوردی.این قدر اون دختر برات ارزش داره که همه خانواده تو بذاری زیر پا ؟
حسناء ! من اعصاب ندارم.بهتره با من کل نندازی.بهتره بری خونه ات دست از سر ما بردار.خودت می دونی همه این اتیشا از گور امیر حسین بلند می شه.نذار کار دست خودم و شما بدم.دیگه بس کنید.کوتاه بیاین.به اون شوهر خوش غیرتت بگو دست از سر من بردارهو گرنه کاری می کنم نتونه اسم منو به زبون بیاره.
حنانه که از پشت پنجره شاهد بگو مگو ان ها بود به دو خودش را به ان ها رساند :
ای بابا ! چرا دیگه بس نمی کنید ؟ صداتون تموم محله رو برداشته اگه مادر بفهمه با این قلب ضعیف نمی تونه این وضع و تحمل کنه.یه کم درک کنید.دادا!خواهش می کنم شما کوتاه بیاین.
دامون عصبی تر از قبل گفت :
می خوام کوتاه بیام ولی این حسناء خانم نمی ذارن.شدن....
حسنا دیگر نماند و با گریه از در خارج شد.حنانه سرزنش امیز به برادرش نگاه کرد و گفت :
کار خوبی نکردین داداش!
تو یکی حرف نزنی بهتره.
یعنی خفه شم دیگه؟
اره خفه شو.
با تحسر نگاهش کرد و اشک ریخت.دامون بی توجه به او وارد خانه شد.حسناء حسابی اعصابش را تحریک کرده بود و از سویی دیگر حسنا گریان خودش را به منزل رساند.با دیدن امیر حسین زد زیر گریه و از سیر تا پیاز را برای او بازگو کرد.امیر حسین هر لحظه کفری تر می شد.طول و عرض سالن را راه می رفت و عصبی گوشه ی سیبیل هایش را می جوید در اخر گفته های حسنا گفت :
کم ابغوره بگیر بی عرضه ! صاف وایسادی جلو اون هر چی دلش خواسته بار منو تو کرده.حالا گریه اش رو برای من اوردی!اصلا می دونی چیه ؟ تو درست بشو نیستی.یک طویله خری.اقا عشق و حالش رو میکنه تو اشک و اهش رو می کشی.ببین چند وقته چه طور این مارمولک زندگی ما رو بهم ریخته دیگه وقتشه ادب بشه.زیادی پررو شده.هی هیچی نمی گم دم در اورده.فکر کرده کیه این طور برای من گردن کلفتی می کنه پیغام تهدید میفرسته.پررو !یه درسی به این جقله بدم که یادش بره یه من ماست چه قدر کره داره.امیر حسین با همان عصبانیت از در خارج شد و مستقیم به اتلیه ی دوستش رفت و از او خواست که از روی موبایلش عکس های دامون و هلنا را چاپ کند و از هر کدام دو قطعه ان هم با سایز بزرگ.
امیر حسین تقشه ای شیطانی در سر می پرواند و بی خبر از همه جا هلنا شاد شنگول به همراه خانواده اش از سفر برگشت و تا فرصتی به دست اورد به دامون زنگ زد و برای صبح روز بعد با او قرار گذاشت.وقتی الاله در جریان قرار گرفت ناراحت شد و گفت :
نباید با او قرار می ذاشتی.من خیلی دلم شور می زنه.
او که مشغول ظرف ها بود گفت :
اینایی که کف زدم اب بکش کم حرف بزن.خودم می دونم چی کار کنم.در ضمن اگه خیلی نگرانی تو هم بیا.خوبه خودت عاشقی می فهمی من چی می گم.این مدتی که اونو ندیدم دارم دیوونه می شم.در ضمن من که نمی خوام تو خیابون با اون راه برم یا چه می دونم کافی شاپ و این حرفا.فقط به بهونه ی خرید یه سر میرم مغازه اش می بینمش و بر می گردم.
دیروز توی مسیر اشور می گفت این اپارتمونه هست ته کوچه که دارن می سازن....
اپارتمون نه برج.
حالا به گفته ی تو برج می گفت دو واحد اونجا بخریم.یکی برای شما یکی هم برای ما.این طوری نزدیک مامان اینام هستیم.هر روز می تونیم همدیگه رو ببینیم.
هلنا با تصویر اینده قند تو دلش اب شد.با شادی گفت:
راست می گی احسن به اشور!چه فکر خوبی کرده.باید هر چه زودتر اقدام کنن و گرنه ممکنه فروشش تموم شه.این طوری که شنیدم داره پیش فروش می شه.
الاله دستش را باحوله خشک کرد.پشت میز اشپزخانه نشست و گفت :
اتفاقا اشور هم حرف تو رو می زد.قراره در اولین فرصت با دامون صحبت کنه.ما دخالت نکنیم بهتره.اونا حرف همو بهتر می فهمن.
حمیرا و کامشاد با هم وارد اشپزخانه شدند.حمیرا نگاهی به اشپزخانه مرتبش انداخت و گفت :
دستتون درد نکنه.من نمی دونم شما ها شوهر کنید کی می خواد کارای منو انجام بده!حسابی تنبلم کردید.
کامشاد به کابینت تکیه داد و گفت :
نگران نباش مامان جون تو یک روز سه سوته دو تا زن می گیرم مگه می ذارم بهت تلخ بگذره.یه عروس هایی برات بیارم حض کنی.از هر انگشتشون یه هنر بباره.طوری که اصلا یادت بره یه روزی دختر داشتی.
حمیرا از فریزر یک بسته گوشت برای شام خارج کرد :
شعار نده.هزار تا زنم بگیری جای دخترامو نمی گیره.
کامشاد به پشت دست خود زد و گفت :
ای مادر شوهر!
الاله گفت :
راستی کامشاد خیال زن گرفتن نداری؟داری پیر می شی ها !
او به خواهرش نزدیک شد.دماغ او را کشید به طوری که دادش به هوا رفت.بعد به او گفت :
شوهرت اشور خان پیره نه من.
الاله دماغش را مالش داد و گفت :
چی کار به شوهر من داری.زورت به من نمی رسه حرف اونو می کشی وسط.
برو بابا اون اصلا کی هست که من بخوام اسمشو بیارم .
ا....مامان!!
حمیرا ظرف میوه را جلو دست بچه اش گذاشت و گفت :
کامشاد سر به سرش نذار.
کامشاد موزی را از میوه ها جدا کرد.بلافاصله پوست گرفت و گاز بزرگی به ان زد و با دهان پر گفت :
چیه هلنا خانم پکری!
هلنا چتری موهایش را از جلو چشم هایش کنار زد :
الاله رو ول کردی حالا نوبت منه ؟ حواست باشه من مثل الاله نیستم باهات راه بیام.پس لطفا با من کل ننداز.
موز را که تا اخرش خورده بود پوست ان را پرت کرد تو سینه هلنا :
بله می دونم سریع پاچه ادمو می گیری.تو از اون دسته ادما هستی از دور دل می بری از نزدیک زهره.
هلنا پوست موز را از روی لباسش برداشت و محکم توی سر او کوبید :
حیف که مامان این جاست و گرنه ببین چی کارت می کردم.
کامشاد سوتی کشید و پوست موز رابه بشقاب برگرداند :
واقعا که دست مادر فولاد زره رو از پشت بستی.موندم حیرون کدوم بدبختی حاضر می شه تو رو بگیره.
الاله به پشتیبانی خواهرش بر خاست :
مطمئن باش کل دنیا رو بگردی به خوشگلی و خانمی هلنا پیدا نمی کنی.
کامشاد گفت :
این که من می گم جزء و جنات به حساب نمیاد.چون فقط من که چشم برزخی دارم می بینمش .اخه به جای مخ تو مغزش پر از کاهه.
هلنا به دفاع از خود بر خاست.کامشاد بازوهایش را محکم گرفته بود و او پی در پی به ان مشت می زد.دستش قرمز شده بود ولی هنوز می خندید و با گفتن : « بزن جوجه » او را بیشتر تحریک می کرد.هر چه حمیرا می گفت کوتاه بیاین بی فایده بود . الاله گفت :
خدا رحم کرده امروز اخرین روز تعطیلاته و گرنه یه روز دیگه خونه می موندی ما رو دیوونه می کرد.
زنگ تلفن به شیطنت های انها خاتمه داد.کامشاد به سوی تلفن و دختر ها به اتاق خودشان.حمیرا ظرف های روی می را جمع کرد و به فکر فرو رفت.می ترسید با رفتن دختر هایش نتواند سکوت خانه را تحمل کند بد جوری به دختر هایش وابسته بود.دوست داشت همیشه دورو برش باشند اما می دانست که هر چه زمان می گذرد و ان ها بزرگتر می شوند فاصله ها هم بیشتر و بیشتر می شود.


.....



دامون زیر اب سرد ایستاده بود اب با شدت تمام روی پوستش می دوید و او را در خود فرا می گرفت.صدای شر شر اب دست کمی از صدای ارام بخش باران نداشت و خنکای اب سرد مانند قرص ارام بخش التهاب او را می کاست.
اب را هی سرد تر می کرد تا جایی که کاملا اب داغ را بست.هیجان شیرینی زیر پوستش دوید و صورتش را بالا گرفت قطرات ریزو درشت سردی اب را روی تن و صورتش حس می کرد در پایان شیر اب را بست صدای موسیقی گوش نوازی که گذاشته بود فضا را پر کرد حوله را پوشید و از حمام بیرون امد.صدای ضبط صوتش را کم کرد و با صدای خواننده زمزمه کرد :

بخوای نخوای عاشقتم بری نری عشق منی

جلوی ایینه ایستاد و با حوصله موهایش کرم « لورآل » مالید و بعد با افترشیو صورتش را مرطوب و خنک نمود و با ارامش به دور گردن پشت گوش ها و ساعد دستش ادکلن زد و راضی از خود در ایینه به سوی کمد رفت.تک تک لباس هایش را ور انداز کرد و بلوز سفید کتانی بر داشت که پدرش از ترکیه برای او اورده بود که می دانست قطعا سلیقه ی خودش نبوده و خانمی ان را انتخاب کرده که این قدر شیک و رو مد بود.
کفش سفید نوک باریک با جوراب های سفید تیپ او را تکمیل کرد.دوباره جلو ایینه قدی ایستاد.سوتی برای خود کشید و گفت « معرکه شدی پسر ً مطمئن باش هلن می پسنده» و با بردن اسم هلن همان احساس شیرین او را به خلسه بردولبخند بر لب سوییچ ماشین را برداشت و از منزل خارج شد.
هنگامی که وارد مغازه شد اصغر را در حال نظافت دید.نگاهی به ساعت دیواری اشنای مغازه انداخت که اشانتیون یکی از شرکت های معتبر بود.فقط پنج دقیقه مانده بود که هلنا محبوبش از راه برسد و هر چه ثانیه گردان به جلو می رفت انگار که دور قلب او هم بالا می رفت.
اصغر را پی کاری فرستاد که وقتی هلنا می اید تنها باشند و درست دو دقیقه بعد از رفتن اصغر او با شال ابی رنگی که تقریبا هم رنگ چشم هایش بود وارد مغازه شد حال هر دو قابل وصف نبود و هر کدام سعی می کردند دست های خود را پنهان کنند که لرزش دستشان را دیگری نبیند.
دامون بعد از این که مهربان حالش را پرسید گفت :
امیدوارم دیگه بدون من سفر نری چون نبودنت رو نمی تونم تحمل کنم.واقعا برام سخت بود.هر کاری می کردم عادت کنم روز به روز بدتر می شد.
هلنا به چشن های عاشق او زل زد:
فکر نکن دوری از تو برای منم خوب بود.بالاخره چی کار کردی با خانواده ات صحبت کردی>
دامون ترش کرد :
اره .
از دیدن اخم های او دلش در سینه فرو ریخت و از اره گفتن او فهمید که خبر خوش ایندی برایش ندارد.صدایش به زور در امد:
خب نتیجه چی شد ؟
دامون کلافه بود :
حالا باید بگم؟
او بی حوصله گفت :

-آره باید همه چی رو بگی.این حق منه بفهمم اونا در مورد من قضاوتشون چیه.
-آره،آره میدونم،اما حالا وقتش نیست.
-دیگه نیازی به توضیح نمیبینم،چون از ظواهر امر پیداست که خانواده ات صد در صد مخالفن.
دامون نگاهش به او بود و حرکاتش را زیر نظر داشت.دلش نمیخواست با حرفهای تلخ این روز شیرین را خراب کند.
-فقط مادرم مخالفه،متأسفانه مخالف صد در صد.
چشمهای او پر از اشک شد:
-آخه چرا؟
دامون همه چیز را به او توضیح داد و گفت:
-عزیزم،نیاز به زمان داره.می دونم انتظار زیادی از تو دارم،اما اگر صبر کنی همه چی درست میشه.
-من تا هر چقدر که تو بگی صبر میکنم حتی اگر تا آخر عمرم.فقط از حالا گفته باشم تا مادرت از ته دل راضی نباشه من قبول نمیکنم.چون نمیخوام حقیر بشم.حتی بخاطر تو.
-عزیز دلم این چه حرفیه؟مگه من میزارم کسی به تو بگه بالای چشمت ابروه.
با برگشتن اصغر به مغازه او کیفش را از روی میز برداشت و گفت:
-بهتره دیگه برم،دیر کنم مامان نگران میشه.
دامون صورتش را به او نزدیک کرد و به چشمهای درشت اشک آلوده او زل زد:
-هلن خیلی دوستت دارم.دلم میخواد هر چه زودتر این فاصلههای لعنتی برداشته شه و برای همیشه در کنار هم زندگی کنیم.قول میدی توی سختی این راه یاریم کنی؟
او با زدن پلک و پائین آوردن سرش جواب او را داد و با خداحافظی کوتاهی از مغازه خارج شد.
حالش حسابی گرفته بود.اصلا تصور نمیکرد مادر دامون با موضوع اینطور بر خورد کند.کلی به خودش امیدوار بود و رویایش را تا آنجا پیش برده که آخر این ماه مراسم نامزدی برگزار شود.
شنیدن این حرفها از زبان دامون حسابی روحیهاش را به هم ریخت.وقتی به خانه برگشت آلاله هم متوجه قیافه ی گرفته ی او شد و هنگامی که دلیل را از او جویا شد با بغض همه چیز را برای خواهرش توضیح داد و در آخر گفت:
-حدس میزنم کار خواهرش باشه،نمی دونم چرا انقدر از ما متنفره،در حالی که حتی یک بار هم با ما برخورد نداشته.واقعا دلم میخواد باهاش هم کلام شم که بدونم این همه تنفر برای چیه.
آلاله سعی داشت او را دلداری بدهد اما نمیدانست به چه طریقی،گفت:
-خودتو ناراحت نکن،انشاالله همه چیز درست میشه.تازه خیلی هم دلشون بخواد،تو خیلی از پسرشون سری،هم از لحاظ تحصیلات هم از لحاظ قیافه.
او مانتویش را عصبی پرت کرد روی تخت و با حرص گفت:-
-تو هم دلت خوشه ها.اگه اینطور بود که مادرش منو قبول میکرد.
-اه،با اون مادرش.
او خود را روی تخت ولو کرد و بدون توجه به حضور آلاله پتو را روی سرش کشید:
-لطفا تنهام بذار،اگه مامان سراغم رو گرفت بگو سرش درد میکرد خوابیده.
هنوز از در خارج نشده بود که صدای زنگ موبایل سکوت اتاق را در هم شکست.گوشی را از روی میز برداشت و بسوی او برد:
-پاشو،پاشو که بورژوای عزیزت پشت خطه.
او همانطور که سرش زیر پتو بود جواب داد:
-حوصله شو ندارم آلاله،تو جواب بده.
روی سرش ایستاد:
لوس نکن خودتو،من چی بگم؟پاشو الان قطع میشه.
پتو را عصبی کنار کشید:
-لعنتی جواب بده،چرا حرف گوش نمیدی.
آلاله سرش را پائین انداخت،چشمهایش از تعجب گرد شده:
-پاک قاطی کردی،خوب دیونه چی بهش بگم؟
-بگو هلن مرده،بگو دیگه به من زنگ نزنه،بگو هر وقت مامانش منو قبول کرد بهم زنگ بزنه.
-خاک تو سرت کنن،اون بیچاره چه گناهی داره،مطمئن باش ناراحتی اون کمتر از تو نیست.صدای زنگ قطع شد و مجدداً به صدا در آمد.
آلاله مجبور شد جواب بدهد و سر درد را برای او بهانه کرد.تماس که قطع شد گوشی را روی تخت کنار او انداخت و گفت:
-دختره ی دیوونه،نمی دونی طفلک چقدر ناراحت شد.از بس مغروری فقط به فکر خودتی.
او بلند شد خواست گوشی را به طرف آلاله پرتاب کند،اما دستش در هوا قفل شد و با همان لحن عصبی گفت:
-شیطونه میگه بزن تو سرش.میشه تو کم فضولی کنی؟یه بار گفتم برو پائین میخوام تنها باشم چرا نمیفهمی؟
آلاله دو دستش را بالا برد:
-به قول خودت شیطونه میگه بالاخونه رو مرخصی دادی.لازم نیست پاچه بگیری ما رفتیم.
و با شتاب از اتاق خارج شد.او با خارج شدن آلاله زد زیر گریه.
ته دلش خالی شده بود و ترس به جانش انداخته بود.ترس از آینده و ترس از جدایی.می دانست بدون دامون یعنی مرگ.

گفتند:بهار است

اما من بهاری ندیدم

زمستان بود و سرد

گفتند:همه جا سبز است

اما چشمهای من چرا خاکستری میبیند؟

آسمان تیر و خورشید سیاه

گفتند:این همه گل به رویت میخندد نمیبینی

دیده را بیشتر گشودم

پس خدایا کجا هستند گلهای خنده رو.

تا چشم کار میکند همه جا خار است و گیاه هرزه ی تند رو

گفتند:نگاه کن آسمان دارد میرقصد

باد به جشن آسمان آمده
ابرها به عشق آسمان و باد

می رقصند و میبارند بر سر زمین،آب حیات

چشمهٔ و رود تن ناز،پنجه در پنجه ی هم

می خندند در این پایکوبی شادند

اما چشمهای من نه باران دید نه آسمان

چشمهٔ خشکیده بود

رود از غصه ی چشمهٔ مرده بود

زمین ترک خرده بود


باد هم دگر رفته بود

ابرها هم بریده بودند

گفتند:دیده به این همه آدم بسپار

مهربانانه میخندند و میرقصند

چشم گرداندم

اما آدم ندیدم

دو طرف جاده گرگهای سیاه صف کشیده بودند

دندانهای تیز به من نشان دادند

آنان فقط آماده ی دریدن من بودند

و حال مژگان مانده و یک دنیا ی پر غصه و درد

شعر از:مژگان مظفری

فصل ۸

هوا گرگ و میش شده بود اما امیر حسین هنوز خواب به چشمش نرفته بود و هزاران فکر و نقشه توی سرش وول میخورد و حسابی بد خوابش کرده بود.مدام نقشههای پیچیده را در ذهنش زیر و رو میکرد و در آخر به نتیجه نمیرسید.آخر سر صدای وول خوردن او روی تخت حسنأ را بیدار کرد:
-امیر حسین حالت خوبه؟
او ساعد به پیشانی نهاد و خود را به خواب زد.حسنأ ساده دل هم مثل همیشه باورش شد.پتو بر سر کشید و به خواب رفت.و او دوباره دوباره به مرور نقشههایش پرداخت.می دانست که با روشن شدن هوا روز،روز او خواهد بود و دل در دلش نبود.
به خواستهاش رسید.زمین چرخید و دوباره روز شد.چشمهایش از فرط بی خوابی قرمز شده بود و سرش منگ.
چند مشت آب سرد به صورتش زد در حالی که به چهره ی خود در آینده نگاه میکرد لبخندی بر لب راند و انگشت اشارهاش را بالا برد و گفت:
-جناب دامون خان،حالا دیگه وقت انتقام منه.گهی پشت به زین و گاه زین به پشت.
قبل از اینکه حسنأ بیدار شود پاکت حاوی عکس را برداشت و از خانه خارج شد.

انگار دنبالش گذاشته بودند.چنان با سرعت اتوموبیلش را هدایت میکرد که چند بار نزدیک بود تصادف کند.راه یک ساعته را نیم ساعته طی کرد و به مقصد مورده نظر رسید.
نگاهش را به تابلوی بزرگ کارخانه دوخت و نیشخندی بر لب راند.هنگامی که نگهبان جلوی او را گرفت خودش را دوست خانوادگی کمشاد معرفی کرد،نگهبان به او گفت که هنوز کامشاد نیامده و باید منتظر بماند.هنوز در حال صحبت بودند که سر و کله ی کامشاد پیدا شد و او هم با دیدن امیرحسین متعجب شد و با سابقه ی دوستی که با دامون داشت رفتار بسیار گرم و صمیمی با او پیشه کرد.
امیرحسین که همه چیز را در اجرای نقشهاش ایده آل میدید از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و یک کم دلهره ی که در دل داشت به کلی بر طرف شد و با جسارت مقابل روی کامشاد نشست و گفت:
-من نیامدم اینجا که خدای نکرده خدشه ی به کار یا عواطف شما وارد کنم.
کامشاد یکه خورد و از صلابتی که در کلام او میدید بند دلش پاره شد:
-منظوره شما رو نمیفهمم.من گمان میکردم شما برای سفارش اومدین.
او پاهایش را روی هم انداخت و با ژستی ساختگی گفت:
-خیر جناب،در عالم همسایگی وظیفه ی خود میدونستم که امروز خدمت برسم و حقایقی رو برای شما عنوان کنم.
کامشاد دیگر توان خوداری نداشت:
-خواهش میکنم آقا،لطفا برید سر اصل مطلب.
چشم در چشم او دوخت:
-در مورد دوستتون دامونه.
کامشاد از روی صندلی تقریبا نیم خیز شد:
-دامون،چش شده؟
امیرحسین از نگرانی او پوزخند زد:
-نگران نباشین،اون حالش خوبه،من اگه این جام به خاطره نامردیهای اونه...
کامشاد به حالت زار به صندلی تکیه داد و پریشان گفت:
-آقا لطفا کم حاشیه برین.بگین ببینم اصل قضیه.
امیر حسین دستهایش را در هم زنجیر کرد و نگاهش را به کفشهای براق و واکس زده ی او دوخت:
-اصل قضیه نامردی دامونه،درسته که برادر خانم منه،اما این دلیل نمیشه که من گناه اونو نادیده بگیرم.اون دیگه شورش رو در آورده.دامون بدجوری از رفاقت شما داره سؤ استفاده میکنه.اون نامرد با پول و کلک خواهر شما رو به سمت خودش کشونده و با وعده و وعیدهای دروغ اونو مجاب کرده.
حرفهای او مثل آوار بر سر کامشاد فرود میآمد.
به حالت تهاجمی از روی صندلی برخاست.یقه ی او را چسبید و گفت:
-دروغ میگی،این وصلهها نه به دامون میچسبه نه به خواهر من.
او کمی ترسید به نرمی یقهاش را از دست کامشاد بیرون کشید.
-قرار ما این نبود که شما اینطور عصبانی بشین.
پشت به ایستاد تا لرزش فکر و انقباض صورتش را نبیند.عصبی گفت:
--ما هیچ قراری با هم نداشتیم آقا.بگین ببینم از چه رو این حرف رو زدین.
کیف دستی خود را باز کرد و عکسها را بیرون کشید،روی میز گذاشت:
-من خوش ندارم الکی آبروی کسی رو ببرم.اگه میبینی این جام صرفاً بخاطر خواهرمه.اون نامرد قول ازدواج به خواهرم داده و یه جورایی نامزدشه،بعد از این طرف با خواهر شما....
امیرحسین دید که دیگر لازم نیست بیش از این پیش برود.وقتی به چهره ی سیاه شده ی کامشاد نگاه کرد در دل شاد شد و مطمئن شد تیرش به هدف خورده.دیگر ماندن را جایز ندانست و با همان عجله که آمد عازم رفتن شد.
کمشاد حتا نفهمید او کی از در خارج شد.تک به تک عکسها را نگاه کرد،در ژستهای مختلف بود.طوری خون جلوی چشمش را گرفته بود که میدانست اگر دامون جلوی رویش بود او را زنده نمیگذاشت.
عکسها را توی پاکت گذاشت و توی سامسونت خود قرار داد و از کارخانه خارج شد.مسیر مشخص بود،مغازه ی دامون.آنقدر به فکر انتقام از او بود که اصلا نفهمید فاصله را چگونه طی کرد.
به مغازه که رسید شاگردش تازه داشت کر کره ی مغازه را بالا میکشید.توی اتومبیل به انتظار او نشست.بیست دقیقه طول کشید تا سر و کله ی او هم پیدا شد.در این زمان کوتاه آنقدر نفرت از او به دل گرفته بود که باورش برای خود او هم سخت بود.
دامون بلافاصله او را شناخت و خندان به سویش آمد.و وقتی پیاده شد دستش را به سوی او دراز کرد گفت:
-چه عجب یادی از ما کردی.
او خیلی سعی کرد حداقل توی خیابان ظاهر خود را حفظ کند.بی خیال به دست دراز شده ی دامون گفت:
-من با نامردا دست نمیدم.بهتره اصغر رو بفرستی دنبال کاری باهات کار دارم.
رنگ از دامون پرید.فهمید هر چه هست به هلنا ربط دارد.تا به حال کامشاد را اینطور عصبانی ندیده بود.بدون کلام به طرف مغازه راه افتاد و اصغر را پی کاری فرستاد.او هم با رفتن شاگرد دامون وارد مغازه شد و در را پشت سرش بست که مشتری وارد مغازه نشود.
پاکت عکسها را روی پیشخوان مغازه کوبید و گفت:
-چیه؟چرا برقت پرید؟من که هنوز چیزی نگفتم پس افتادی.
دامون سردرگم گفت:
-چی شده کامی؟به خدا منظورت رو نمیفهمم.
دیگر حوصله ی توضیح دادن و بحث کردن با او را نداشت.به طرفش هجوم برد و او را زیر ضربات مشت و لگد خود گرفت و با داد و فریاد به او گفت:
-نامرد،مگه من چه بدی در حق تو کرده بودم که با من اینطوری تا کردی؟من تو رو از برادر نداشتهام به خودم نزدیک تر میدونستم.....
و او که دیگر در زیر ضربات سنگین کامشاد نتوانست تاب بیاورد نقش زمین شد.حتا یک بار هم سعی نکرد دست او را بگیرد.با لب و دهانی خونی گفت:
-کامی بذار حرف بزنم.به خدا داری اشتباه میکنی...من...من هلن رو دوست دارم...
کامشاد با شنیدن اسم خواهرش بیشتر عصبی شد و با مشت و لگد به سر و صورت او کوبید.
-کثافت،اسم خواهر منو نیار...آشغال.
-تو داری اشتباه میکنی،من نمیدونم...
کامشاد با مشت دهان او را بست و اجازه نداد.

به حرف خود ادامه دهد.پاکت عکسها را از رو میز پیشخوان برداشت و محکم توی صورت او کوبید و از در مغازه خارج شد.
از عصبانیت تمام بدنش میلرزید و این بار بسوی خانه راه افتاد.
مادرش با دیدن او نگران گفت:
-یا امام رضا،چی شده کامشاد؟
بدون توجه به مادرش وارد خانه شد و مستقیم به اتاق هلنا رفت.او پشت میز تحریرش نشسته بود و در حال درس خواندن بود.با دیدن قیافه ی برادرش ناخواسته از روی صندلی بلند شد.
-کامشاد بدون کلمه ی حرف سیلی محکمی به صورتش کوبید.برای ضربه ی بعدی مادرش سد راه او شد:
-چی شده پسر؟چرا حرف نمیزنی؟
با عصبانیت فریاد کشید:
-مامان،برو کنار از سر راهم.من باید این کثافت رو بکشم.