و به سوي هلنا حمله ور شد. كاري از دست حميرا بر نمي آمد و حريف او نمي شد. او فحش مي داد و كتك مي زد، تا جايي كه هلنا سرش به لبه ي تخت خورد و از حال رفت. حميرا ديگر طاقت نياورد سيلي محكمي به صورت او زد و گفت:
- چي كار مي كني احمق! دخترم رو كشتي.
دستش را كه از شدت عصبانيت مي لرزيد در هوا چرخاند و با بغض گفت:
- براي كشتن خوبه، اون مايه ي ننگه! مي دوني چي كار كرده؟
حميرا كه سعي داشت دخترش را به هوش بياورد با گريه فرياد كشيد:
- هر كاري هم كرده باشه تو حق نداشتي اين كارو بكني. مگه تو خدايي كه براي كن حكم مي كني.
آلاله در چارچوب در قرار گرفت. با ديدن سر و وضع خواهرش و عصبانيت كامشاد، كيف از دستش رها شد و كف اتاق افتاد. به سوي خواهر و مادرش دويد:
- چي شده مامان!
حميرا خون گوشه ي لب هلنا را پاك كرد:
- برو يه ليوان آب بيار.
به يك دقيقه نكشيد كه ليوان آب برگشت. آب را به صورت هلنا پاشيد. شوكي كه آب به او وارد كرد چشم هايش را باز نمود. تمام بدنش درد مي كرد. مطمئن بود كه كامشاد دوستي با دامون را فهميده كه اين بلا را به سرش آورده. از ترس جرأت نداشت به او نگاه كند. نمي دانست كه از كجا متوجه شده.
وقتي كامشاد ديد هلنا به هوش آمده با داد و فرياد موضوع را گفت و دو تا از عكس ها را كه كنار گذاشته بود جلوي دست او انداخت:
- كتمان كردنش بي فايده اس، چون ديگه دستت برام رو شده. فقط اينو بگم ديگه خواهري به اسم هلنا ندارم. اي كاش كسي خونه نبود تو كثافت رو مي كشتم.
با رفتن كامشاد حميرا به گريه افتاد و سعي كرد دخترش را آرام كند. اما دلداري او نه دردي از هلنا دوا مي كرد و روحش را آرام.
آلاله آن قدر از دست حسناء و شوهرش عصباني بود كه مي خواست همان لحظه برود دم خانه ي آن ها. اما حميرا سد راهش شد و گفت:
- كارو بدتر نكن. فعلاً برگ برنده دست اوناست.
آلاله دكمه هاي مانتويش را با حرص باز كرد و گفت:
- چي چي رو برگ برنده دست اوناست. ببين به خاطر چرنديات اون مرتيكه چي به سر خواهرم اومده.
هلنا دستمال را گوشه ي لبش كه جر خورده بود گذاشت و گفت:
- مامان راست مي گه، فقط نمي دونم اين عكس ها رو چه جوري از ما گرفتن.
حميرا گفت:
- ساده س. شما رو تعقيب كردن با موبايل يا دوربين از دور ازنون عكس گرفتن. اشتباه شما اين بود كه با دو ماشين رفتين. بايد يه ماشين سوار مي شدين. گردن من بشكنه كه اون روز اجازه دادم برين.
هلنا با گريه گفت:
- مامان! تو رو خدا همه چيز رو به كامشاد بگين. دوست ندارم در مورد من جور ديگه اي فكر كنه. قضاوت اون در مورد من خيلي وحشتناكه.
- نگران نباش عزيزم، خودم همه چي رو براش توضيح مي دم. پاشو برو صورتت رو بشور.
دوباره به گريه افتاد و گفت:
- با اين سر و شكل كه نمي تونم برم دانشگاه.
آلاله هم به گريه افتاد. حميرا به سختي خود را كنترل كرد جلو دخترها به گريه نيفتد، گفت:
- كاريه كه شده. اگه كسي پرسيد بگو تصادف كردي يا از پله افتادي. امروز نرو بذار فردا برو.
- امروز امتحان دارم.
- پاشو دست و روت رو بشور، گوشه ي لبت رو چسب بزنم. دور چشمت رو هم با عينك آفتابي بپوشون.



دامون با آمدن اصغر مغازه را به او سپرد. او با ديدن صورت له و لورده ي دامون شوكه شد. هر چه از او مي پرسيد بي نتيجه بود. در آخر هم او گفت:
- تو دخالت نكن. اين چيزايي كه شكسته، زودتر از رو زمين همه رو جارو كن. خون كف مغازه رو هم پاك كن. فقط سريع عمل كن. هر كي هم سراغ منو گرفت بگو رفته جنس بياره.
منتظر جوابي از سوي اصغر نماند و از مغازه خارج شد. پشت فرمان اتومبيل كه نشست نگاهي در آيينه ي اتوميبل به خود انداخت. صورتش وحشتناك بود. لبخند محزوني به روي خود زد و زمزمه كرد: " هلن! كتك خوردن به خاطر تو مثل خودت شيرينه."
عكس ها را چندين بار نگاه كرد و با خود گفت: " اي كاش مي دونستم كار كدوم نامرديه."
در آن شرايط بيشتر از هميشه دلتنگ هلنا شده بود. تصميم گرفت هر جور شده برود او را ببيند و با اين نيت راهي دانشگاه او شد. دم دانشگاه كه رسيد با تلفن كارتي با كارخونه تماس گرفت و وقتي مطمئن شد كه كامشاد آن جاست خيالش راحت شد.
با ديدن هلنا كه با عينك درست و دستمالي از دور مي آمد از كيوسك تلفن فاصله گرفت و با شتاب خودش را به او رساند. هلنا با ديدنش يكه خورد و همان طور كه دستمال را روي صورتش داشت گفت:
- چي شده؟!
سعي كرد لبخند بزند، اما آن قدر لب و دماغش درد مي كرد كه نتوانست:
- بهت مي گم، مي توني يه دقيقه بياي توي ماشين؟
با ترس گفت:
- نه، تو رو خدا از اين جا برو. مي ترسم ما رو با هم ببينن.
- اگه منظورت كامشاده خيالت راحت باشه، اون الان كارخونه اس.
او ديگر چيزي نگفت و دنبال سر دامون راه افتاد. سوار اتومبيل كه شدند، گفت:
- نمي خواي بگي چي به سرت اومده؟
دامون نگاهش را به قرآن كوچك جلو اتومبيل انداخت:
- عينك و دستمالو از رو صورتت بردار.
اون بدون مكث عينك و دستمال را برداشت. دامون با ديدنش انگار كه دنيا را بر سرش خراب كردند. چشم هايش پر از اشك شد و با بغض گفت:
- كامي اين بلا رو سرت آورده؟
او براي كنترل اشك هايش تلاشي نكرد:
- آره، تو رو هم كامشاد به اين روز انداخته؟
دامون يك برگ دستمال برداشت و به دست او داد:
- الهي قربون اون چشاي آبيت برم، تو رو خدا گريه نكن.
او با دستمال اشك هايش را پاك كرد:
- دلم داره از غصه مي تركه، همه ي بدنم درد مي كنه. به زور تونستم بيام. آخه چه طور گريه نكنم؟ مگه ما چي كار كرديم كه بايد اين طور بلايي سرمون بياد.
دامون هم به گريه افتاد. صورتش را برگرداند:
- خدا از من نگذره كه همه چي تقصير من بود. كاش مي دونستم كدوم نامردي اين كارو كرده؟
او متعجب گفت:
- يعني تو هنوز نمي دوني اين عكس ها رو كي به كامشاد داده؟!
همان طور اشك مي ريخت و بيرون را نگاه مي كرد گفت:
- از كجا بدونم؟
او با تمام تنفري كه نسبت به حسناء و شوهرش داشت اما لب فرو بست و حقيقت را نگفت. دامون هم به هواي اين كه او نمي داند ديگر دنباله بحث را نگرفت:
- هلن! شب مي خوام بيام خونه تون خواستگاري.
او با وحشت نگاهش كرد:
- نه دامون! خواهش مي كنم اين كار نكن.
- آخه چرا عزيزم؟!
- بذار يه ذره كامشاد آروم بشه.
- نه، دوست ندارم نامرد خطابم كنه، نمي دوني من امروز چه زجري كشيدم.
او كه هنوز جرأت نداشت درست و حسابي به صورت له شده ي دامون نگاه كند گفت:
- بياي خواستگاري كه چي بشه؟ وقتي همه ي خانواده ات ناراضي هستن چي؟
- من اونا رو راضي مي كنم.
او ديگر چيزي نگفت. آن قدر سرش درد مي كرد كه حوصله ي هيچ بحثي را نداشت. مي خواست پياده شود كه دامون گفت:
- صبر كن هلن! من هنوز حرفم تموم نشده.
عينك اش را روي چشم گذاشت:
- ديرم مي شه.
با التماس گفت:
- خواهش مي كنم، فقط چند دقيقه. هلن! حالم خيلي بده. اصلاً برام مهم نيست كه كامي چه بلايي سرم آورده. من به خاطر تو حاضرم بميرم. ناراحتي من به خاطر توئه، اون حق نداشت با تو اين كارو بكنه. كاش من مي مردم تو رو اين طور نمي ديدم. دارم از غصه منفجر مي شم، من... من...
دامون با دست هاش صورتش را پوشاند و زد زير گريه. گريه اي تلخ و جانسوز بعد از لحظاتي با بغض گفت:
- هلن! تو اگه تنهام بذاري من مي ميرم. بذار با هم اين سختي هاي عشق رو پشت سر بذاريم كه به هدف شيرينمون برسيم. تو اگه توي اين راه همراهم نباشي من مي شكنم هلن!...
هلنا گريه اش گرفت اما خود را كنترل كرد. دستمال را روي صورتش گذاشت و با خداحافظي كوتاهي از اتومبيل پياده شد و با رفتن او دامون صداي گريه اش را بالا برد. در آن لحظات نياز به پدرش داشت اما از شانس او پدرش براي انجام كاري از تهران خارج شده بود.

*****
اميرحسين در اين مدت بي كار ننشست. تا از كارخانه به منزل برگشت جريان عكس ها را به حسناء گفت و از خواست هر طور شده مادرش را به آن جا كشاند و به يك ساعت نكشيد كه خانم ملك با حال خرابي كه داشت خودش را به آن جا رساند. اميرحسين با مظلوميت تمام داستان ساختگي را براي او تعريف كرد و گفت:
- مادر جون، من اگه اين موضوع رو به شما گفتم فقط به خاطر حفظ آبروي خونواده اس. شما كه نمي دونين اين دختر چه عفريته ايه! اگه فقط با دامون بود باز يه چيزي. دلم از اين مي سوزه كه دامون رو به بازي گرفته، مي خواد از اين طريق ثروت اونو بالا بكشه. شما نبايد بذارين كار به اون جا بكشه. بايد مانع بشين. بهتره الان با حسناء برين دم خونه شون به مادره بگين كه دخترش دست از سر پسر ما برداره.
خانم ملك حسابي با ديدن عكس ها عصباني شده بود و ديگر جاي شكي برايش باقي نمانده بود كه شايد دامادش دروغ بگويد. بدون ترديد به همراه حسناء به دم خانه ي آقاي اميريان رفتند. حميرا با ديدن آن ها دست و پايش را گم كرد اما به روي خود نياورد و تعارف گرمي به آن ها كرد. خانم ملك چادرش را كيپ صورتش گرفت و عصبي گفت:
- خانم! من نيومدم مهموني. اومدم بگم به اين دخترتون بگين دست از سر پسر ما برداره.
حميرا گفت:
- منظورتون چيه حاج خانم؟
حسناء به طعنه گفت:
- يعني شما منظور ما رو نمي دونين؟
خانم ملك گفت:
- حسناء! تو چيزي نگو. ببين خانم محترم، با زبون خوش مي گم كه به دخترتون بگين از سر راه پسرم بره كنار. مي دونم كه براي پولش كيسه دوخته، بهش بگو درسته پسرم رو هالو گير آورده ولي ما كه هلو نيستيم.
حميرا ديگر خويشتن داري را كنار گذاشت:
- اولاً اين پسر شماست كه دوروبر دختر منه و ازش خواستگاري...
خانم ملك ميان حرفش. دستش را در هوا چرخاند و گفت:
- گُه خورده خواستگاري كرده! مگه بي كس و كاره، تنهايي جلو اومده. مگه من احمقم بيام دختر از شماها بگيرم...
حرف هاي خانم ملك مثل كوبيدن پتك بر آهن گذاخته حميرا را داغان كرد:
- خانم! حرف دهنتون رو بفهمين، مگه ما چمونه اين طور مي گين؟ بايد از خداتونم باشه. دختر من از هر لحاظ از پسر شما سر داره، چه تحصيل، چه...
خانم ملك اين بار صدايش را بالاتر برد . فرياد كشيد:
- تحصيلات به رخ من مي كشين؟ برين آبروتون رو از تو كوچه ها جمع كنين. اون از دختر كوچيك تون كه با رسوايي كه به بار آورد شوهرش دادين، اينم از اين يكي كه دور افتاده تو كوچه ها دنبال شوهر گشتن كه يكي مثل پسر احمق منو گير آورده.
حميرا به خاطر ترس از آبرو سعي كرد كوتاه بيايد. دوست نداشت اهل محل بعد از اين همه سال با آبرو زندگي كردن صداي آن ها را بشنود. با گفتن: "خجالت بكشيد." محكم در را به روي آن ها بست و اعتنايي به در زدن آن ها نكرد.
حسناء به عادت هميشه قري به سر و گردنش داد و گفت:
- ديدي مادر، امير حسين بيچاره حق داشت. ببين چه طور در رو ما بست. اگه خطاكار نبودن كه ما رو قورت مي داد.
خانم ملك تمام بدنش مثل بيد مي لرزيد و رنگ به چهره نداشت. گفت:
- دانشگاه اين دختر ورپريده كجاست؟
- مي خواي چي كار؟
- بايد برم دم دانشگاه رو از اين ورپريده بگيرم. تا جند تا ليچار بارش نكنم دلم آروم نمي گيره. فكر كردن احمق گير آوردند!
حسناء از خدا خواسته دنبال مادرش راه افتادند و هلنا از همه جا بي خبر با اوضاع روحي و سردرد و بدن كه داشت از شيما خداحافظي كرد و تنها راه منزل را در پيش گرفت. هنوز از دانشگاه فاصله نگرفته بود كه با مادر و خواهر دامون روبه رو شد. با اين كه از دست حسناء ناراحت بود اما باز هم سلام كرد و خانم ملك با داد و فرياد گفت:
- چه سلامي؟ چه عليكي؟ دختره ي پررو...
خانم ملك و حسناء بدون اين كه ملاحظه ي اطراف را بكنند هر چه از دهانشان درآمد بار او كردند و بدترين افتراها را به او بستند. بيشتر بچه هاي دانشگاه دور آن ها جمع شده بودند و شاهد رفتار زشت و شرم آور آن ها بودند.
شيما كه هنوز سوار تاكسي نشده بود با شتاب خود را به آن ها رساند. جمعيت را كنار زد. دست هلنا را كه هق هق مي زد گرفت و خطاب به خانم ملك و حسناء گفت:
- هي خانم! چيه دور برداشتي؟ مثل چاله ميدوني ها دهنت رو بازكردي هر چي به زبونت مياد مي گي! اگه يه آدم پاك توي اين دنياي بي در و پيكر پيدا بشه هلناست. چاك دهنتون رو باز كردين هر چي دلتون مي خواد مي گين. اگه شما آبرو سرتون مي شد كه توي خيابون اين طور داد و هوار راه نمي انداختين. حداقل حرمت موي سفيد خودتون رو نگه دارين.
خانم ملك شيما را هل داد و گفت:
- واه، واه، واه! دوستاشم مثل خودش ورپريدن.
- الان زنگ مي زنم پليس بياد تا ببينم كدوم از ما ورپريده اس.
با شيدن اسم پليس هر دو كپ كردند. سرشان را پايين انداختند و رفتند.
هلنا قبل از اين كه بروند با گريه گفت:
- ازتون نمي گذرم؛ خدا هم ازتون نگذره.
شيما هم دنبال سرشان دويد:
- هوي! چي شد چرا كم آوردين؟ اسم پليس اومد وسط ماستتون رفت تو كيسه؟
آن ها بدون اين كه برگردند سوار اتومبيل امير حسين شدند و با سرعت آن جا را ترك كردند. شيما سنگ ريزه اي را كه جلوي پايش بود با لگد شوت كرد و گفت:
- اينا ديگه كي بودن؟!
برگشت و به هلنا چشم دوخت كه در محاصره ي بچه هاي دانشگاه بود. به سويش دويد و خطاب بچه هاي دانشگاه گفت:
- چيه؟ آدم نديدين؟ اِه... اِه! همين جوري دارين نگاه مي كنين كه چي؟ برين رد كارتون ديگه.
با پراكنده شدن بچه هاي دانشگاه رو به او كرد و گفت:
- تو كه هنوز در حال آبغوره گيري هستي! كاش زبونتم مثل اشكات روان بود.
هلنا بغضش را فرو داد:
- بس كن شيما! تو كه مي دوني چه بلايي سرم اومده. اون از كامشاد كه اون صبح منو له و لورده كرد، اينم از مادر و خواهر دامون كه توي دانشگاه برام آبرو نذاشتن.
شيما سعي كرد جلو او خونسرد باشد، گفت:
- خب حالا انگار آسمون به زمين اومده. كاريه كه شده، راه بيفت بريم. مي خواي بري خونه ي ما؟
- نه، مامان نگران مي شه.
- خب بهش زنگ بزن.
- نه شيما، حوصله ندارم. مي خوام برگردم خونه... شيما!
- جونم!
- حالا بايد چي كار كنم.
- به نظر من بايد قيد دامون رو بزني.
دوباره به گريه افتاد:
- برام سخته، خيلي دوستش دارم.
- عدات مي كني. خوبي ما آدما به اينه زود به همه چي عادت مي كنيم. يادته من چقدر به جليل وابسته بودم وقتي با نامردي منو ترك كرد تا يه هفته تب كردم. تو كه وضعت از من بهتره. جفت تون همديگه رو مي خواين. حداقل جيگرت نمي سوزه، غصه ي اينو نمي خوري كنارت گذاشتن، بهت بي وفايي شده. خيالت از اين بابت آسوده اس كه اونم داره غصه ي از دست رفتن تو رو مي خوره. اون وقت اين غصه يه جورايي شيرين مي شه. اصلاً قشنگي عشق به همينه؛ طعم تلخ غصه هاش يه جورايي ملسه. قلبت تير مي كشه اما خون به شيريني تو رگهات جريان داره. اگه واقعاً مي توني اين خواهر و مادر

رو با این اخلاق و طرز فکر قبول کنی دوباره به طرف دامون برگرد وگرنه غیر از این دیگه پشت سرتم نگاه نکن.
اشک چشمهایش را پاک کرد.انگار با حرفهای شیما آرام تر شده بود:
-من هیچ وقت این خواهر و مادر رو نمیبخشم و از خدا میخوام که حق منو از اونا بگیره.تا نیان التماسم کنن عروسشون نمیشم.
شیما پرید او را بوسید:
-قربون آدم چیز فهم.
هلنا او را هل داد و گفت:
-دیوونه زشته وسط خیابون میپری منو میبوسی.
-چرا زشته؟میخوام همه مردم بدونن که چقدر دوستت دارم.

****************************************
حمیرا هنگامی که در را بست و داخل شد از ته دل گریست.با صدای گریهاش آلاله هراسان از حمام بیرون آمد.حوله را بیشتر به خود پیچید و نگران گفت:
-چی شده مامان.
حمیرا بر سینه کوبید:
-دیگه چی میخواستی بشه آبرومون رفت.
دستش را به سوی موهایش برده بود که آب آن را با حوله بگیرد شل شد و روی مبل نشست:
-مامان تو رو خدا بگو چی شده؟
حمیرا با گریه همه چیز را عنوان کرد.او مات و مبهوت به دهان مادرش خیره شد و با ناباوری حرفهای او را گوش میداد.در آخر گفت:
-مامان تو که نمیخوای کوتاه بیای.
حمیرا با کفّ دست به پشت دست دیگرش کوبید:
-چی کار میتونم بکنم؟هر کاری بکنم به ضرر خودمون تموم میشه.
-باید شکایت کنیم.
حمیرا با کفّ دست روی زانویش کوبید:
-به چه جرمی؟
-اعاده ی حیثیت.
صدای در هر دو را به خود آورد.با دیدن کامشاد لب به دهان گزید و به آلاله فهماند سکوت کند و پیش کامشاد لو ندهد.
کامشاد نگاهش را به صورت گریان مادرش دوخت و گفت:
-خبر تازه ی شده؟
حمیرا از او خواست بشیند و به آلاله گفت که تنهایشان بگذارد.آن گاه کامل جریان دامون و هلنا را برایش بازگو کرد و گفت:
-دیدی پسرم زود قضاوت کردی.
کامشاد که حسابی پشیمان شده بود گفت:
-چه میدونستم حقیقت چیه.نمی دونید اون دوماد نامردشون چطوری اومد کارخونه و حرف زد.شانس آوردم دایی امروز نیومد وگرنه حسابی جلوی اون آبرومون میرفت.مامان،شما باید موضوع خواستگاری و علاقه ی این دو رو به من میگفتی.
-چه میدونستم اینجوری میشه.هلنا هنوز به اون جواب مثبت نداده بود.حالا هم که دیگه با این اوضاع همه چی تموم شد.هلنا نباید دیگه به این پسر فکر کنه.
کامشاد خود را مقصر میدانست.سرش را پائین انداخت و سکوت کرد.با ورود هلنا با آن وضع اسفبار هر دو بلند شدند.هلنا خودش را توی بغل حمیرا رها کرد و با گریه تمام موضوع را برای مادرش بیان کرد.
کامشاد با شنیدن این حرفها به سوی در رفت و با حرص گفت:
-به علی زنده شون نمیزارم.آبروی ما رو میبرن.
حمیرا مستأصل دخترش را رها کرد و به دنبال او دوید.پایش را چسبید و مانعاش شد:
-الهی قربونت برم.الان عصبانی هستی کار دست خودت میدی.این کار شوخی بردار نیست.
کامشاد سعی کرد پاهایش را از حصار دستهای مادرش رها کند،فریاد کشید:
-شوخی کدومه مادر من،مگه من با اونا شوخی دارم؟انگار نمیفهمین چی به سرمون اومده،کم چیزی نیست.آبرو حیثیت ما رو به بعد دادن اونم الکی.اگه گناهی مرتکب شده بودیم حق ما بود،ولی به چه گناهی؟مگه میشه از اونا گذشت.من تای پای جونم وای میایستم.
حمیرا این بار مجبور شد با گریه و زاری جلوی پسرش را بگیرد.خونی را که در چشمهایش جمع شده بود او را میترساند.با هر بدبختی بود در را قفل کرد که کامشاد بیرون نرود و به هلنا که ساکت گوشه ی ایستاده بود گفت:-
-الهی لال بشی،نمی شد جلوی اون زبون صاب مردتو میگرفتی؟
کامشاد عصبی گفت:
-مامان خانم.یعنی چی لال میشد؟یعنی مساله به این مهمی رو برای من نمیگفت؟بازم پنهون کاری،د مادر من،اگه از روز اول همه چی رو به من میگفتین نمیذاشتم این اتفاقا بیفته.اصلا اون روز خود گردن شکسته م باید باهاشون میرفتم بیرون که به قول شما با هم حرفاشون رو بزنن.مادر تو که نمیدونی اونا چه خانواده ی متعصبی هستن.
حمیرا عصبی داد زد:
-به درک،دیگه این بحث رو کش نده کامشاد.
-چی چی رو کش ندم.یعنی بذارم هر کی هر چی دلش خواست بگه؟
آلاله که گوشه ی ایستاده بود و حکم تماشائی را داشت گفت:
-بهتره ازشون شکایت کنیم و اعاده ی حیثیت کنیم.
حمیرا عصبی با چشم غره به آلاله گفت:
-تو یکی حرف نزن.ا....عاده....ی.. حی...ثیت.خوبه هنوز یه ترم حقوق خوندی،اینطور ادعا میکنی.
کامشاد گفت:
-راست میگه مامان،چرا مسخره میکنین،حرفتون رو میکشین؟
-بس کنید بچه ها،چرا به فکر من نیستین،یعنی میخواین بگین تجربه ی شما از من بیشتره که دارین برای من تصمیم میگیرین.اگه شما مو رو میبینی من پیچش مو رو میبینم.این کار که الکی نیست.حالا اونا یه اشتباهی کردن،ما چرا به این اشتباه دامن بزنیم.واگذارشون میکنیم به خدا.خدا خودش انقدر بزرگه که قشنگ عدالتش رو اون بالا اجرا میکنه.فقط باید صبر پیشه کنین و منتظر باشین،اینرو آویزه ی گشتون کنین که توی این دنیا هیچ کار خیر و


شر بی پاسخ نمیمونه.
صدای زنگ در بلند شد.حمیرا گفت:
-خدا مرگم بده،نکنه باباتون باشه،لام تا کام پیش اون حرف بزنین خودمو میکشم و خلاص.
و خودش بسوی در رفت.هنگامی که در را توسط آیفون گشود دید کسی وارد نشد.ترسید بپرسد کی هستی.می ترسید دوباره خانواده ی ملک باشند و با وجود کامشاد خون به پا شود.خودش بسوی در دوید و با دیدن سر و وضع و قیافه ی درب و داغان دامون یکه خورد و غیر ارادی او را تعارف کرد داخل بیاید.هنگامی که در را پشت سر او بست تازه فهمید چه خطایی مرتکب شده،اما دیگر کار از کار گذشته بود.با هم وارد خانه شدند.دامون فهمید که جو خانه نامناسب است.چشمهای گریان حمیرا گویای همه چیز بود.
اما دیگر دیر شده بود.همه در سکوت نگاهش میکردند،مجبور شد خودش لب باز کند.سرش را پائین انداخت وگفت:
-من...اومدم که از هلنا خانم خواستگاری کنم.
جمله را با جان کندن عنوان کرد و بعد از گفتن نفس راحتی کشید.
کامشاد جلو دوید یقهاش را چسبید.حمیرا با جیغ و داد مانع شد او هم یقهاش را ول کرد اما گفت:
توئه احمق به چه حقی اومدی خواستگاری خواهر من؟تو اصلا میدونی امروز خانواده ات چی به سر ما آوردن؟
دامون جرات نکرد به چهره ی کامشاد نگاه کند،گفت:
-خانواده ی من؟
هلنا از دیدن قیافه و حال او گریهاش گرفت.کامشاد فریاد کشید:
-آره خانواده ی تو.....
و همه چیز را عنوان کرد.دامون مانند دیواری که پایهاش سست باشد فرو ریخت به طوری که دیگر نتوانست بأیستد.روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد.یک لحظه ی کوتاه نگاهش را به هلنا دوخت که داشت گریه میکرد.سریع نگاهش را دزدید.جگرش آتیش گرفت.دیگر چه میتوانست بگوید.امیر حسین همه چیز را خراب کرده بود و درست کردنش کار حاضرت فیل بود.دیگر تهدیدهای کامشاد را نمیشنید و اگر هم میشنید دیگر برایش مهم نبود.انگار دنیا برایش به آخر رسیده بود.به سختی از جایش برخاست و بسوی در رفت.دوست داشت هلنا مانعاش شود اما نشد و کسی هم چیزی نگفت.انگار همه منتظر بودند او زودتر برود.
مانند مستان تلو تلو میخورد.به سختی خودش را به اتوموبیلش رساند.چه فکر کرده بود چه از آب در آمد بود.با دیدن چراغهای خاموش خانه ی خواهرش مطمئن بود که منزل نیستند.
نمی دانست از کجا شروع کند.از مادرش یا امیر حسین.با به یاد آوردن اسم امیر حسین دندانهایش را از حرص به هم ساید و قدرتش را بر سر گاز اتومبیل خالی کرد.صدای دور زدن و ترمز اتوموبیلش تا فاصله ی دور هم به گوش میرسید.وقتی به منزل رسید مادرش با دیدن سر و وضع او به صورتش کوبید و گفت:
-خدا مرگم بده چی شده؟
فریاد کشید:
-خدا منو مرگ بده که از دست شما خلاص شم.تازه میپرسی چی شده؟این دست کرم دوماد گرامیته.حالا کجاشو دیدی.اون مرتیکه ی عوضی تا زندگی ما رو نابود نکنه خیالش راحت نمیشه.
خانم ملک با دیدن جگر گوشهاش همه ی اتفاقات را فراموش کرد بود از حنانه خواست برایش پنبه و بتادین بیاورد و سعی داشت او را آرام کند.اما او مانند آتشفشان تازه فوران کرده بود و آنچه در دل داشت بار مادرش کرد.برای اولین بار بود که تا این حد با مادرش با خشونت رفتار میکرد و مادرش فقط در جواب سکوت کرده بود.با این که از کار خود پشیمان بود ولی هنوز حق را به خود میداد و هر چه پسرش از او خواست بداند حسنأ و شوهترش کجا هستند جواب سر بالا به او میداد،گفت:
-باشه نگو مادر،می رم دم خونشون میشینم تا وقتی برگرده خونه.هر جهنم دره ی که رفته باشه بالاخره میاد خونه.اونوقت من میدونم با اون.باید تلافی تمام این ضربههایی که به من وارد شده سر اون در بیارم.
سوییچاش را با عصبانیت بسویی پرت کرده بود برداشت و از خانه خارج شد.
خانم ملک با رفتن او قرص زیر زبانیش را از حنانه طلب کرد و بسوی تلفن رفت.به سختی توانست به حسنأ بگوید که به هیچ عنوان به خانه برنگردد.حنانه قرص را که به مادرش داد گفت:
-مادر همش تقصیر امیر حسینه.شما نه باید تحت تاثیر حرفای امیر حسین هم چین اشتباهی میکردین.خوبه یه نفر بیاید دم خونه ی ما و این حرفا رو در مورده من بزنه؟
خانم ملک جلد قرص را بسویش پرت کرد:

-خفه شو.فکر کردی اون موقع من تو رو زنده میزارم.
در جواب مادرش سکوت کرد و وقتی به اتاقش رفت و او هم پا به اتاق خود نهاد و به سراغ تلفن رفت.طبق معمول با جمشید تماس گرفت و از صدای گرفته ی او بیشتر حالش گرفته شد و وقتی فهمید که جمشید پیش پدرش رفته و او را خواستگاری کرده و پدرش با لگد او را بیرون انداخته اه از نهادش برخاست و جمشید گفت:
-بیچاره برادرت،می دونم چی میکشه،چون دقیقا منم به اون درد گرفتارم.
-حنانه بیا با من باش،بذار مطمئنت کنم که اگه تا صد سال دیگه هم صبر کنیم اونا اجازه نمیدن ما با هم ازدواج کنیم.تنها راهش همینه دزدکی ازدواج کنیم.اون وقت تو عمل انجام شده قرار میگیرند.الان نمیخواد جواب بدی فکراتو بکن فردا بهم زنگ بزن.
با قطع شدن تماس او خسته از کار روزانه،در سکوتی سرد و یکنواخت همیشگی حاکم بر خانه دراز کشید،سکوت،تاریکی،اضطراب،و انتظار قلبش را میفشرد و دقایق همیشه برایش به همین منوال میگذشت.
جو خانه این روزها برایش غیر قابل تحمل بود.مخصوصاً که همه او را فراموش کرده بودند و هیچ کس به او توجه ی نداشت.نه روی رفت و امدش و نه روی رفتار و کردارش کنترلی داشتند.اصلا انگار او را نمیدیدند.خودش حس میکرد که برای آنها مرده.پس به خیال خود بهترین راه ترک خانه بود و به دنبال سرنوشت قدم برداشت.
.تا صبح بیدار ماند و بر همین تصمیم پا بر جا.فرصت را غنیمت شمرد که پدرش و دامون نبودند.مادرش هم فکری به جز دامون نداشت.مقداری از لباسهایش را به همراه طلاها و مقداری پس اندازش که مبلغ قابل توجهی بود با شناسنامه توی چمدان گذاشت و با روشن شدن هوا از خانه خارج شد.
وقتی با موبایلش به جمشید زنگ زد از او خواست که دنبالش بیاید.او از خوشحالی پشت تلفن پشتسر هم قربان صدقهاش میرفت و زودتر از آن چیزی که حنانه فکرش را میکرد او خودش را رساند و حنانه را مستقیم نزد مادرش برد و عروس خود معرفی کرد.
حنانه از سادگی خانه ی محقّر آنها جا خورد ولی به روی خود نیاورد.مهم عشق جمشید بود که در دل میپروراند و بخاطر او حاضر بود هر کاری بکند.
مادر جمشید زبان بدی نبود.
او میدانست پسرش عاشق دختر مرد پولداری شده برای پولهای پدرش کلی نقشه کشیده.بهترین راه،چاره در این دید که هر دو را به عقد هم در آورد بلکه پدر او دلش به رحم آید و آنها را ببخشد.

********************************************
خانم ملک تا خود صبح کابوس میدید.مدام هلنا جلوی نظرش بود که به او گفته بود:(ازتون نمیگذارم،خدا هم ازتون نگذره)و هر بار با این نفرین هلنا ته دلش خالی میشد.بلند شد و سر سجاده نشست.بعد از نماز هر چه موبایل دامون را میگرفت خاموش بود.نگرانی به دلش چنگ انداخته بود و نمیدانست که این نگرانی از رفتن دخترش سر چشمه میگیرد نه دامون.
و از طرفی دامون تمام شب را چشم به در خانه ی حسنأ داشت ولی بی فایده بود.حالا کمی عصبانیتش بر طرف شده بود.
اتوموبیلش را روشن کرد و به طرف هتل به راه افتاد.نیاز داشت با خود خلوت کند و با دیدن پدرش انگار دنیا را به او دادند.می دانست پدرش امروز از سفر بر میگردد ولی فکر نمیکرد به این زودی برگشته باشد.
حاج ملک با دیدن حال و روز پسرش دلش ریش شد و جلو دوید:
-چی شده بابا جان؟
دامون دلش میخواست بزند زیر گریه اما از پدرش خجالت میکشید.خیلی کم پیش میامد پدرش با این لحن با او صحبت کند.با بغضی که در صدایش مشهود بود گفت:
-خیلی خوشحالم که میبینمتون،میخواستم باهاتون صحبت کنم.
حاج ملک او را راهنمایی کرد به اتاق مدیریت هتل،در را بست و خواست که کسی مزاحمشان نشود.مقابل روی پسرش نشست و گفت:
بگو ببینم کی این بالا رو سرت آورده؟
دامون به مبل تکیه داد و به فنجان چای که مقابل رویش بود خیره شد:
-قصهاش مفصله.
حاج آقا ملک تسبیحاش را عصبی دور دستش چرخاند:
-گوش میکنم.
دامون بعد از اینکه همه چیز را تعریف کرد گفت:
-نمی دونم حاجی،چه هیزم تری به این امیرحسین نامرد فروختم که با من این کارو کرد.
حاج آقا ملک دیگر توان نشستن نداشت.استغفرالهی گفت و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
-این مرتیکهٔ ی الدنگ،دیگه شورش رو در آورده.هر چه ملاحظه شو میکنم انگار پرور تر میشه.تو که نمیدونی چه بالایی سر ما آورده.اگه من زود اومدم بخاطر گند کاریهای اونه.حتما این بامبول رو در آورده که سر شما های ساده یا مثلا منو با این مسایل گرم کنه تا بتونه نقشهاش رو اجرا کنه.اگه دیر میرسیدم هست و نیست منو به بعد میداد.نمی دونی با دسته چک من چه چکهایی کشیده.یکی از این روز هاست که هتل رو هم بدیم جای بدهکاری آقا.
دامون حاج و واج گفت:
-مگه چی کار کرده؟
-نباید ام بدونی،وقتی خودتو از زندگی که مال خودته میکشی کنار بایدم نفهمی.
من ساده تموم زندگیم زیر دست این مرتیکه....بود اونم که هر چه دلش خواسته برا خودش جولان داده،سنگ مفت،گنجشک مفت.تازه من ساده دیروز فهمیدم،اونم از کی،از یکی از دشمنای آقا که ظاهراً با اون لجه میخواسته تلافی کنه.وقتی حقیقت رو از زبون دوستش شنیدم پس افتادم،بلیط هواپیما هم نبود همون لحظه برگردم تهران.با چه مصیبتی شبونه با سرعت زیاد برگشتم،صاف اومدم هتل ببینم چه خبره.
از ساعت چهار صبح تا حالا دارم حساب میکنم.بی شرف،تا اون جایی که تونسته چاپیده.تازه این فقط حساب و کتابه هتله،اونجوری که دوستش میگفت به کارخونه و کارگاه دست درازی داشته.دزد بی پدر،هم زده به مالم هم داره از داخل زندگیم رو به هم میزنه.آخ که هر چی میکشم از دست مادرته،با گریه و زاری اینقدر دور و بر منو گرفت تا من ساده ی احمق هم به این مرتیکه اینطور پار و بال دادم که حالا اینجوری آتیش به مال و زندگیم بزنه.آخه بگو نامرد،چی برات کم گذاشتم.از تو اون کارگاه روغنی که یه شاگرد ساده بودی کشیدمت بیرون بهت دختر دادم،خونه دادم،کار خوب،در آمد خوب،آخه اینه مزدم؟حق داره والله.مرتیکه حالا کارش به جایی رسیده تو زندگی خصوصی من دخالت میکنه.اگه شرف داشته باشم کاری میکنم که دیگه نتونه از زمین بلند شه.برای خانواده ی من پاپوش درست میکنه.پسر منو به کشتن میده....
دامون با دیدن صورت گر گرفته ی پدرش ترسید که هر آن سکته کند،به خود لعنت فرستاد که چرا پیش پدرش این مسایل را عنوان کرده.از پارچ آب برای او آب خالی کرد و گفت:
-حاجی تو روخدا بشینید این آب رو بخورید.یه کم به اعصابتون مسلط باشین.
حاج آقای ملک روی مبل ولو شد و با دستهای لرزان آن را گرفت گفت:
-چه جوری؟چه جوری میتونم آروم باشم؟تو که نمیدونی این چه پدری از من در آورده.
حاج آقا ملک دستهایش را مشت کرد و ادامه داد:
-دیگه بدتر از این میخواد بشه.اصلا قیافه ی خودتو تو آینه دیدی چه به سرت اومده؟با این اوضاع تو این همه اتفاق که پشت سر هم برام رسیده چطور میتونم آروم باشم؟
چطور میتونم بی خیال باشم؟پاشو اول بریم دکتر چشم پزشک تو رو ببینه.نکنه رو بینایی تو تأثیر بذاره،دور چشمات بدجوری کبود شده؟
دامون از جایش بلند:
-طوریم نیست،شما نگران من نباشین.فقط یه کمی ورم کرده.همین.
حاج آقا ملک کتاش را که به چوب لباسی آویزان بود برداشت:
-آره،معنی یه کم ورم رو هم فهمیدیم.بیچاره از بس دور چشمت کبود و خراب که اصلا چشمت پیدا نیست.
منتظر ماند تا پدرش کت خود را بپوشد و بعد با هم از هتل خارج شدند.دیگر نتوانست رو حرف او حرفی بزند و با او راهی دکتر شد.دکتر خانوادگی آنها بود.بعد از معاینه ی چشم خیال حاج آقا را راحت کرد که روی بینایی او اثر نگذاشته و فقط چند پماد برای کوفتگی صورتش تجویز نمود.از دکتر خارج شدند دوباره به هتل برگشتند.چون آقای ملک مجبور بود تا قبل از ظهر یک سری از کارها را انجام دهد و از دامون هم خواست که در این فاصله استراحت کند.اما او با این شرایط روحی نمیتوانست آرام باشد.و در کنار پدرش ماند.بعد از گذشت یک ساعت که کمی سبک شد و فقط دو نفری بودند رو به او کرد و گفت:
-خیلی دوستش داری؟
دامون از سوال پدرش جا خورد اما سعی کرد با او رو راست باشد:
-آره.
حاج آقا ملک پنجره ی اتاق را باز کرد و به دور دستها خیره شد:
-یه روزی بود که منم مثل الان تو بودم،عاشق،عاشق.
دامون میدانست که قطعاً از عشق مادرش نیست،گوش سپرد به پدرش که ادامه داد:
-عشق شیرین و تلخه،میشه گفت یه وقتایی گسه.اون وقتا حاج اکبر پدر خدا بیامرزم هی تو گوش من میخوند که دختری که ما انتخاب میکنیم باید زنت بشه،نه اونی که خودت انتخاب کردی.و اونی که من انتخاب کرده بودم همه کسم بود.دختر لحاف دوز سر کوچه،هر وقت از کنارش رًد میشدم و عطر تنش میپیچید توی دماغم از خود بی خود میشدم.وقتی نگاه قشنگش تو نگاهم مکث میکرد دوست داشتم همون لحظه مثل همون مکث دنیا از حرکت بأیسته.
دامون به خود جرات داد و گفت:
-اونم شما رو دوست داشت؟
حاج آقا ملک از پنجره فاصله گرفت.روی صندلی گردان خود نشست و دوباره نگاه به دور دستها دوخت:
-آره،ما دیونه ی هم بودیم.تنها دل خوشی ما همون دیدنهای لحظه ی بود.توی اون دو سالی که با هم بودیم شاید به تعداد انگشتام باهاش بیرون نرفتم.اون وقتا مثل حالا اینقدری باب نبود که دختر و پسر قبل از ازدواج با هم باشن.منم توی خانواده ی بزرگ مذهبی تربیت شده بودم.برای پدرم کسر شأن داشت که اینطور کارا رو بکنم،گذشت و اون روز تلخ رسید.پدرم منو با اون دید.قیامت به پا کرد.بالایی سر خانواده ی اونا آورد که اون بیچارهها شبانه محله رو ترک کردند.وقتی چشمم به در بسته ی لحاف دوزی و پردههای کشیده ی اونا افتاد تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم و نمیدونستم.طوری رفتن که دیگه نشونی ازشون نداشتم.تا یک ماه دنبالشون گشتم.تهران رو زیر و رو کردم اما خبری ازشون نشد.انگار که یه قطر آب شده تو زمین فرو رفته بودند.
پدرم که وضع منو دید فکر کرد و زن گرفتن سر من به سنگ میخوره و عشق اونو فراموش میکنم.وقتی گفت دختر فلان رو برات در نظر گرفتم بدون اینکه بدونم کیه پذیرفتم،یعنی باید میپذیرفتم چون جرات اینکه رو تصمیم اون حرف بزنیم،رو نداشتیم.
بعد از ازدواج با مادرت تصمیم گرفتم فراموشش کنم و دل به زندگی جدید بدم،اما هیهات که مادرت زن زندگی من نبود.دیگه مومنی رو از حدً خودش گذرونده بود.هر وقت میاومدم خونه میدیدم لای چادر و روسری خودشو پیچونده.یا مدام بوی پیاز داغ میداد یا سیر و خورشهای جور واجور.هر وقت طرفش میرفتم به جای اینکه دل به محبت من بده تازه بدهکاری هاش یادش میافتاد.حاجی فلان پرده رو برام میخری؟
حاجی فلان النگو رو برام میخری؟حاجی فلان جا منو میبری؟حاجی....و من سرخورده میشدم.آرزو به دلم موند بود یه بار تو خونه شیک و قشنگ با بوی خوش اینو ببینم.عطر و آرایش و قر و فرش فکر میکرد باید توی مجالس باشه و هرگز حرفی جز غر زدن برای من نداشت.
توی این همه سال زندگی یه بار هم با من ننشست دو کلوم حرف دل بزنه و با به دنیا آمدن شماها دیگه کامل منو فراموش کرد.انقدر محیط خونه عذاب آور شده بود که اصلا ترجیح میدادم تا آخر شب بیرون بمونم تا اینکه با منیژه آشنا شدم.
زنی متفاوت با مادرت.نمیگم عاشقش شدم،اما دوستش دارم،منو میفهمه.می دونه ته دلم چه خبره،نگرانم میشه،از همه چی من اطلاع داره.وقتی صیغه ی من شد و باهاش رابطه پیدا کردم تازه فهمیدم زندگی چیه.هر بار که اونو میبینم رفتارش گرم تر از دفعه پیشه.بیرون حجابش کامله ولی جلوی من بهترین لباسها رو میپوشه،هر سری موهاشو یه مدل درست میکنه یا رنگ میزنه.یه دنیا تنوع برام داره.زن اگه زن باشه شوهرش رو نگاه میداره.اینقدر چشم و دلشو سیر میکنه که به نامحرم نگاه نکنه و اغوا بشه.
درست همون کاری که مادرت با من کرد.وقتی صاحب تو شدم با خدای خودم عهد بستم که تو از هر کی خوشت اومد تا پای جونم هم شد اونو برات به دست میارم.
حتی اگه تموم دنیا مخالف من باشن.حالا هم غصه ی هیچی رو نخور،پدرت مثل شیر پشتت وایساده،نمیذارم آب تو دلت تکان بخوره.مطمئن باش اون دختره مال توئه،فقط یه کم دندون رو جیگر بذاری همه چی حل شده س.فقط اول باید حق این امیر حسین نمک نشناس رو کفّ دستش بذارم.هر چند که تف سر بالاست،بر میگرده تو صورت خودم،ولی باید ادبش کنم،چون در حق اون بد نبودم.شاید شوهر خوبی برای زنم نبودم یا پدر خوبی برای شماها ولی در حق او خوب بودم و کوچکترین بدی در حقش روا نداشتم.
تلفنی که به اتاق وصل شد حاج آقا ملک دست از صحبت کردن برداشت و به تلفن جواب داد.
حرف نمیزد فقط با رنگ پریدهاش گوش میداد.دامون که تمام حرکات پدرش را زیر نظر داشت فهمید که اتفاق ناگواری افتاده و ناگهان صدای پدرش همچون رعد بر سرش فرود آمد:
-اون غلط کرده،بیجا میکنه با دخترم همچی کاری بکنه.یعنی چی کار از کار گذشته.
ظاهراً تماس قطع شد چون او گوشی را محکم کوبید روی دستگاه و با اه و ناله گفت:
-پاشو برای بریم خونه.
ته دل او خالی شد:
-چی شده حاجی؟
-نمی دونم،اگه این پسره راست بگه بیچاره شدیم،آبرو و حیثیت چند سالمون بر باد رفت رفته،خواهرت....
-خواهرم؟خواهرم چی؟
-حنانه رو بردن.
-حن..نانه؟بردن یعنی چی؟
حاج آقا ملک دیگر جواب نداد و بهت زده و متحیر از در خارج شد،او هم دنبالش دوید.
در طول راه هر چه از او میپرسید پدرش جواب نمیداد و او هم عاقبت لب فرو بست.تا به حال پدرش را اینطور پریشان ندیده بود.طوری اتوموبیلش را دم در متوقف کرد که صدای ترمز آن تا فاصلهها شنیده میشد و به دو خودش را به خانه رساند و او هم پشت سرش.
حاج آقا ملک با دیدن زنش گفت:
-حنانه کو؟
متعجب جواب داد:
-تو اتاقش.
حاج آقا ملک بدون کلمه ی اضافی به سمت اتاق حنانه دوید و با شتاب در را گشود،با تخت خالی و اتاق خالی او رو به رو شد.در کمد باز و کشوهای میز آرایش همه بیرون و خالی بودند.آقای ملک دو دستی بر سرش کوبید و با صدای بلند گریه کرد.
خانم ملک متعجب گفت:
-آخه به منم بگین چی شده.
دامون لب باز کرد حرف بزند اما صدای پدرش او را خاموش کرد:
-احمق تازه میپرسی چی شده؟
تو اینقدر بیچاره و احمقی که حتی نمیدونی دختره خونه هست یا نیست.کی رفته بیرون خدا میدونه.حی برو بشین سر سجّاده طلب مغفرت کن.دخترت رو بردن بدبخت....آره حق داری غش کنی،ضعف کن،دستت رو بذار رو قلبت.ولی دیگه آبروی ریخته شده ات بر نمیگرده.به ناموس مردم چی کار داشتی که بی ناموسی دچار خودمون شد.دیگه چه جوری میخوای توی مردم سر بلند کنی.دختر حاج آقا ملک نوه ی حاج اکبر بزرگ خاندان ملک رو دزدیدن.
ساعت چهار صبح دخترت چمدان به دست از در میره بیرون تازه میگی چی شده؟برو دست و پاتو حنا بگیر که امشب عروسی دخترت.بد نیست دایره دنبک خبر کنی.ساعت نه صبح رفته عقد کرده،اینه اون دختر با ایمانی که تربیت کردی؟فکر کردی حجابش رو کامل کنی همه چی حله؟
نه خانم،این طوریام که میگی نیست.
دامون دیگر تحمل این ضربه ی آخری را نداشت.او هم مانند پدرش با صدای بلند گریه میکرد و به اتاق خالی خواهرش که به او دهان کجی میکرد چشم داشت.
خانم ملک هم بر سر و روی خود میزد و معلوم نبود کی را نفرین میکرد.
دامون وقتی از گریه وأیساد گفت:
-حاجی،مطمئن هستین که این صحت داره.
-صد در صد،اون جمشید مارمولک آب زیر کاه رو یادته؟
-اره همون که امیر حسین گفت از دخل پول برداشته بیرونش کردین؟
-آره، خودشه.بعدا فهمیدم امیرحسین از خودش گفته که اونو بیرون کنم.خدا

ازت نگذره امیرحسین که این جام تقصیر توئه.به هر حال زهر خودش رو ریخت.توی این مدت بی کار ننشسته،ظاهراً با حنانه ریخته رو هم و هر جور بوده گولش زده و بهش گفته که اومده پیش من از اون خواستگاری کرده منم با لگد انداختمش بیرون.نمی دونی اون با چه سر وضعی اومده بود هتل و مثل طلبکارا با من حرف میزد.چه میدونستم دختر احمقم گول این مارمولک رو خورده.این طوری دختره ی ابله رو کشونده محضر عقدش کرده،خدایا دیگه رسوایی بالاتر از این.
خانم ملک دو دستی بر سرش کوبید:
-حاجی،بگو دروغه.
دامون بدون توجه به اه و نالههای مادرش گفت:
-این که زنگ زد به شما خود نامردش بود؟
-نه مادرش بود.تازه با کمال وقاحت از من میخواست ببخشمشون.
خانم ملک با رنگ پریده روی زمین افتاد.دامون به دو قرصهای زیر زبانیش را آورد،حاج آقا ملک از بابت او خیالش راحت شد،گفت:
-تو نمیمیری مطمئن باش.حالا حالاها باید تقاص پس بدی.وقتی میری دم خونه ی مردم الکی آبروی مردم رو میبری،وقتی میری دم دانشگاه جلوی اون همه آدم اینطور آبروی اون طفل معصوم رو میبری،اینطور بلا سرت میاد.
دامون با آبرو به پدرش اشاره کرد که کوتاه بیاید.او هم سکوت کرد فقط گفت:
-پاشو برو به اون حسنأ گور به گور شده زنگ بزن بیاید پیش مادرش.فعلا نگو چی شده.مطمئن باش اولین کسی که توی فامیل جار بزنه و آبروریزی کنه امیر حسینه.فقط بگو حال مادرت به هم خورده.
دامون سرش را پائین انداخت و گفت:
-حاجی اگه من زنگ بزنم با من حرف نمیزنه.
او سرش را به نشان تاسف تکان داد و خودش به حسنا زنگ زد و از او خواست سریع با امیر حسین خودش را برساند و در جواب او که پرسید بود دامون هست پاسخ منفی داده بود.میخواست یک دفعه تکلیف امیر حسین را هم روشن کند.
دامون وقتی که از لحاظ مادرش آسوده شد که او خوابیده در اتاق خوابش را بست و به اتاق خود رفت.انگار تمام خانه بوی مرگ میداد.تمام تابلوهایش به او میخندیدند.چشم به صفحه ی مانیتور گوشی دوخت و آرزو کرد که حداقل هلنا برایش sms کوتاه بفرستد.
در این شرایط بدجوری به او نیاز داشت.باورش نمیشد خواهر خجالتی و سر به زیرش به چنان حماقتی دست زده باشد.چهره ی حنانه یک لحظه از پیش رویش نمیرفت و هر بار که بخاطر میآورد که الان در چه شرایطی درکنار یک مرد ابله به سر میبرد بیشتر زجر میکشید و دلش از این میسوخت که هیچ کاری از دستش بر نمیآید.
با صدای زنگ در فهمید که حسنا و امیر حسین هستند،به دو پلهها را پائین رفت.پدرش با دست او را به آرامش واع داشت و از او خواست که قبل از باز شدن در به زیر زمین برود.
او هم با عجله پلههای زیر زمین را پائین رفت و مطابق آن حسنا و امیر حسین به همراه علی رضا وارد خانه شدند و لحظاتی بعد صدای پای آنها آمد که به زیر زمین میآمدند،البته بدون حضور علی رضا.
صدای امیر حسین به خوبی تا زیرزمین میآمد که هنوز سعی در چاپلوسی داشت و نمیدانست دستش رو شده،و وقتی وارد زیر زمین شدند با دیدن دامون رنگ به رنگ شد اما به روی خود نیاورد و سلام گرمی داد.
حسنا با دیدن قیافه ی برادرش چنگی به صورت خود زد:
-خدا مرگم بده چی شده؟
دامون پوزخندی زد و گفت:
-تو که باید بهتر بدونی چی شده،یکی از دسته گلهایی که شوهر گرامیت به آب داده.
امیر حسین به دیوار تکیه داده بود و لام تا کام حرف نمیزد.حاج آقا ملک گفت:
-خوب عوضی چی برای گفتن داری؟
از ترس آب دهانش را قورت داد:
-حاجی به خدا من بی تقصیرم،اون عکسها همه جا بخش شده.من که نگفتم.....
دامون سیلی محکمی به او زد به طوری که روی زمین ولو شد،حسنا جیغ کشید:
-چی کار میکنی؟
حاج آقا ملک گفت:
-تو دخالت نکن.اصلا برو بالا ور دل مادرت.برو ببین چیزه دیگه ی هم مونده بهش بگی.
حسنأ که اوضاع را این طور دید سکوت کرد و دیگر کلامی بر زبان نیاورد و منتظر مان که ببیند آخر این ماجرا به کجا ختم میشود و نمیدانست که فقط مشکل همین نیست.
حاج آقا ملک شروع به صحبت کرد و از حساب و کتابهایش گفت و هر چه پیش میرفت حال امیر حسین بدتر میشد اما سعی میکرد خود را تبرئه کند.حاج آقا ملک وقتی اوضاع را اینطور دید سعی کرد هر طور شده او را وادار کند لوی بدهد و اسلحه را که در زیر زمین پنهان کرده بود بیرون کشید.البته فقط هدفش ترساندن امیر حسین بود و میخواست از او اعتراف بگیرد.حسنأ هم در این وسط سعی میکرد مثل همیشه طرفدار شوهرش باشد.
با گریه و زاری گفت:
-حاجی این چه فکری که در مورد امیرحسین میکنین؟مگه امیرحسین میتونه اینقدر بی صفت باشه که از شما که این همه مدت مثل یک پدر دلسوز حمایتش کردین دزدی کنه؟
حاج آقا ملک سرش را با افسوس تکان داد و گفت:
-بیچاره،تو هم داری چوب سادگی خودت رو میخوری.تو این همه سال این دیوو رو نشناختی.تو این مدت هزار جور کار خلاف ازش دیدم به خاطره تو لب فرو بستم که شیرازه ی زندگیت به هم نخوره.چندین دفعه....مچش رو گرفتم بلکه ادب شه اما بی فایده بود.حیران موندم از پدری به اون مومنی و با خدایی چطور هم چین جونوری به وجود اومده،حیف اون پدر که تو پسرشی؟
امیر حسین قیافه ی حق به جانبی به خود گرفت و گفت:
-حاجی به خدا اشتباه شده.حاج آقا ملک دیگر طاقت نیاورد،اسلحه را مسلح کرد و رو به او گرفت.
حسنأ شروع کرد به جیغ زدن.دامون دستش را روی دهان او گذاشت و رو به پدرش گفت:
-حاجی،میخواین چی کار کنین؟
حاج آقا ملک به امیر حسین که مثل بید میلرزید نزدیک شد و اسلحه را روی شقیقه ی او گذاشت:
-هیچی،میخوام این لکه ی ننگ رو از روی زمین بردارم.
دامون دستش را از روی دهان حسنأ که دیگر آرام شده بود برداشت و به طرف پدرش خیز برداشت:
-حاجی،خواهش میکنم....شما الان عصبانی هستین.اصلا بهتره زنگ بزنیم پلیس بیاد.خودش تکلیف این آشغال رو روشن میکنه.
حسنأ دوباره شروع به جیغ و داد کرد.دامون با پشت دست محکم تو دهانش کوبید:
-خفه شو ابله،خوبه حاجی این همه از اون نامرد گفت،بازم هواشو داری؟
حسنأ خون گوشه ی لبش را پاک کرد و با گریه گفت:
-دامون،هر چی میخوای بگو فقط تو رو خدا نظر بابا اونو بکشه.علی رضا رو یتیم نکنین.
و در همین کش و دار امیرحسین اسلحه را که حاج آقا ملک فکر میکرد خالی است و به ظاهر مسلح کرده بود به دست گرفت و با شلیک دو گلوله ی پی در پی به طرف حاج آقا ملک خواست فرار کند که دامون بلافاصله موچ او را گرفت و با موبایلش به پلیس زنگ زد.
صدای شلیک گلوله و جیغ و دادهای حسنأ خانم ملک را بیدار شده بود به زیر زمین کشاند.وقتی همسرش را غرق در خون دید پس افتاد علی رضا که عاشق پدر بزرگش بود با دیدن جسم غرق خون او شروع به جیغ زدنهای وحشتناکی کرد در همین لحظات پلیس و اورژانس از راه رسیدند.
دامون قبل از اینکه پدرش را روی برانکارد بگذارند دوباره نبض او را گرفت که به کندی میزد.گلولهها هر دو به شانه ی چپ او اصابت کرده بود و این کار را خطرناک تر میکرد و امید چندانی به زنده ماندن او نبود.حسنأ را همراه مادرش رها کرد و خود همراه آمبولانس همراه شد.
یک لحظه چشم از پدرش بر نمیداشت.باورش نمیشد در طول این دو روز اینطور زندگیش به هم بریزد.عاجزانه از خدا میخواست که پدرش زنده بماند.در تمام این سالها سعی نکرده بود پدرش را بشناسد و حالا که شناخته بود داشت ترکش میکرد.تمام صحبتهای او تک به تک توی سرش میپیچید و با آن صدا به جسم غرق در خون او خیره شد.
حالا میفهمید که پدرش چه پشتیبان محکمی برایش بوده که قدر او را نمیدانسته و میتوانست برای او یک دوست خوب باشد.به خود لعنت فرستاد که چرا هرگز سعی نکرده بود به او نزدیک شود.انگار دیگر کاری از اشکها هم بر نمیآمد.
تا وارد بیمارستان شدند او را به اتاق عمل انتقال دادند.بعد از عمل جراحی که چندین ساعت به طول انجامید گلولهها را از تن او خارج نمودند و در بخشای سی یو بیمارستان بستری شد.
دكترها زنده ماندن او را بي شباهت به معجزه نمي دانستند و وقتي دامون خيالش راحت شد كه پدرش را از دست نمي دند به آرامش رسيد و تازه فهميد كه دو شب است نخوابيده و هيچي نخورده. با آژانس بيمارستان خودش را به خانه رساند. در سالن را به آرامي باز كرد كه حسناء و مادرش را از خواب نپراند چون مي دانست آن ها هم پا به پاي او بيدار بودند و هر لحظه به او زنگ مي زدند كه از حال حاج آقا ملك با خبر شودند. مخصوصاً حسناء كه اگر بلايي سر پدرش مي آمد مي دانست شوهرش مي دهد.
قاشق را روي ظرفشويي گذاشت و بدون كلامي از آشپزخانه خارج شد. حتي نيم نگاهي به مادرش نكرد و او مي دانست كه هنوز پسرش از او دلخور است. حق را به او مي داد و حسابي پشيمان بود و بهاي سنگيني را بابت اين اشتباه پرداخته بود.
غذاي گرم شده را از مايكروويو خارج كرد و با مقداري سالاد و ماست روي ميز گذاشت. با آمدن پسرش نگاه خسته اش را به او دوخت:
- اگه خواستي دوباره برات گرم مي كنم.
دامون نگاهي به محتويات داخل بشقابش انداخت:
- همينم زياده.
پشت ميز نشست و با گفتن بسم الله اولين قاشق را به دهان گذاشت. معده اش تحريك شد و لقمه هاي بعدي را پشت سر هم روانه ي معده اش كرد. كمي گرسنگي اش برطرف شد تازه به حضور مادرش پي برد. خواست تند تند خوردنش را توجيه كند:
- دو روز بود هيچي نخورده بودم.
خانم ملك سس را برايش روي سالاد ريخت:
- نوش جونت پسرم! از حاجي بگو.
از شر لقمه اش كه خلاص شد گفت:
- خطر از بيخ گوشمون رد شد.
خانم ملك سرش را پايين انداخت و با بغض گفت:
- خدا منو ببخشه. پسرم! منو ببخش خطا از من نادان بود.
او به رنگ پريده ي مادرش چشم دوخت:
- خدا براي اون كسي نسازه كه اين آتيش رو باز كرد، آتيشي كه پر هممون رو گرفت... علي رضا چطوره؟
خانم ملك با شنيدن اسم علي رضا به گريه افتاد:
- بچه ام خيلي ترسيده بود. از اون موقع تا حالا هيچي نگفته. انگار زبونش رو قفل كردن. تازه يه ساعته خوابيده.
او بشقاب خالي از غذا را كنار گذاشت و گفت:
- منم با اين سن و سالم ترسيدم واي به حال يه ذره بچه.
قاشق ماست را به دهان گذاشت و آهسته گفت:
- از حنانه خبري نشده؟
زخم دل خانم ملك تازه شد. آهي كشيد و با سر جواب رد داد و گفت:
- موندم كه اين قلب وامونده كه با يه تب كردن شما وايستاد حالا چه طور اين همه مصبيت رو تحمل مي كنه.
او خواست بگويد داري تقاص پس مي دي اما لب فرو بست و از پشت ميز بلند شد و گفت:
- مي رم يه چرتي بزنم. يه ساعت ديگه بيدارم كنين برم بيمارستان.
هنگامي كه روي تخت دراز كشيد تازه درد كتك هاي كامشاد يادش آمد و به هر طرف كه مي غلتيد هنوز درد داشت، اما دردها را در آن شرايط مسكني آرام بخش مي پنداشت، چون هر تيري كه بدنش مي كشيد به ياد هلناي محبوبش مي افتاد. دو روز بود كه از او بي خبر مانده بود و با خود فكر مي كرد كه " آيا او هم به من فكر مي كند؟"
****
حميرا يك ساعت تمام با او صحبت كرد و سعي نمود هر طور شده دخترش را از اين عشق حذر كند كه جز مصيبت هيچ چيز ديگر عايدش نشده بود و او مي كوشيد تا به ندايي كه پيوسته و مدام تو را از جدايي قريب الوقوع و اندوه آْينده با خبر مي ساخت گوش فرا ندهد اما انگار هيچ جوري خلاصي از اين جدايي نداشت. با رفتن مادرش از اتاق آلاله شروع كرد:
- منم مثل مامان، همين عقيده رو دارم. مطمئنم مي توني فراموشش كني.
او طوري به چشماي آلاله خيره شد كه سرش را پايين انداخت:
- آلاله! تو ديگه چرا اين حرفو مي زني؟ تو كه مي دوني من چي مي كشم. خودت هم اين مراحل رو طي كردي.
- آره، ولي هرگز تحقير نشدم.
- آيا همين حالا حاضري از آشور دست بكشي؟
آلاله قاطع جواب داد:
- اگه خونواده اش با من اين طور رفتار كنن آره.
- شعار دادن آسونه. بايد توي شرايط من قرار بگيري بفهمي من چي مي كشم.
- به قول معروف، خشت اول نهد معمار كج، تا ثريا رود ديوار كج. تو هم از اول كارت اشتباه بود. پس اگه اين راه رو ادامه بدي دوباره اشتباه تكرار مي شه و مي دوني پايه كه سست...
هلنا با دست هايش صورت خود را پوشاند و عصبي گفت:
- بس كن آلاله! ديگه خسته ام كردين از بس اين چند روز تو و مامان و كامشاد تو گوش من خوندين دست از دامون بردارم. اين كارو مي كنم ولي خودمو نمي تونم گول بزنم كه، فراموش كردن اون محاله.
آلاله پريد او را بوسيد:
- الهي قربونت برم، مطمئن باش يه مدت بگذره به امروز خودت مي خندي.
- نمي دونم! شايد تو راست بگي.
- پاشو حاضر شو بريم بيرون يه هوايي بخوري، حالت سر جاش مياد.
- با اين ظاهر مسخره بيام. در ضمن حسش نيست. فقط لطف كن برو بيرون مي خوام تنها باشم.
آلاله بدون اعتراض بيرون رفت و در اتاق را پشت سر خود بست. و او با رفتن آلاله بغض خود را رها كرد. دستش را روي دهانش گذاشت كه صداي گريه اش بيرون نرود. با خود گفت: " دامون! همه از من مي خوان تو رو فراموش كنم، آخه چه طوري؟ واي كه اينا نمي دونن بدون تو من روحم مرده! دامون! نمي دونم چي كار كنم؟ خدايا! خودت كمكم كن. خدايا! خودت به دادم برس..."
حميرا پشت در اتاق به ضجه هاي دخترش گوش مي كرد و پا به پاي او اشك مي ريخت و عاجزانه از خدا مي خواست به دخترش صبر بدهد و از دامون دست بكشد.
پروانه اي بودم در پيله اي
پس از آن كه تو مرا از آن پيله رهاندي
آبي آسمان را به من شناساندي
لعل گل و شهد گل را به من خوراندي
رسم عاشقي با شمع را به من آموختي
گشتن به دور نور و عشوه ي گل را به من ياد دادي
با شهد گل مستم كردي
با ديدن نور و عشوه ي گل از خود بي خودم كردي
اما افسوس و صد افسوس كه ناآگاهم گذاشتي
از گرماي آتشين شمع فاصله گرفتن را به من نياموختي
از خار ساقه ي گل حذر نكردي
فرو رفت خار گل در قلبم و سوختم با آتش شعمي
اي كاش برون نمي آمدم من از پيله اي
كه رسم زندگي چنين سخت به من نمي آموخت درسي
شعر از: مژگان مظفري

فصل 9
دامون بعد از گذشت يك ماه بي خبري از هلنا با ديدن او شوكه شده بود.
دست و پايش را گم كرده و نمي دانست چه طوري با او برخورد كند. احوالش را كه پرسيد سرش را پايين انداخت و گفت:
- فقط مي تونم به خاطر اتفاق هايي كه توي اين مدت برات افتاده بگم شرمنده و متأسفم.
هلنا چشم از او بر نمي داشت. دلش مي خواست اين آخرين ديدار را چنان در ذهنش حك كند كه هرگز پاك نشود:
- هر چه بود گذشت، تلخ بود اما تلخي هاش هم، چون تو كنارم بودي برام شيرين بود.
دامون صندلي را جلوتر كشيد و فاصله اش را با او نزديك تر كرد:
- يه جوري مي گي بودم انگار الان كنارت نيستم.
او دست هاي يخ زده اش را در هم گره كرد:
- حالا چرا، اما از اين در كه برم بيرون وضع فرق مي كنه.
قلب دامون با اين جمله لرزيد:
- منظورت رو نمي فهمم!
او سعي كرد اشك نريزد. نگاهش را از روي چهره ي غمگين و متعجب دامون گرفت و به ميز مقابل دوخت كه دختر و پسري جوان در گوش هم زمزمه ي عاشقانه سر داده بودند. با حسرت گفت:
- ديدار امروز من...
گفتن واقعيت برايش سخت بود مخصوصاً وقتي چشم هاي عاشق و اميدوار او را مي ديد و آن قدر سكوت كرد تا صداي بغض كرده ي او درآمد:
- هلن! عزيزم، چي شده؟!
چانه اش از غصه لرزيد:
- اين آخرين ديدار ماست دامون!
رنگ از رخسار او پريد:
- شوخي مي كني!
اشك از چشم هاي رنگي زيبايش جاري شد:
- خودت مي دوني من از شوخي هاي بي مورد بيزارم.
دامون تقريباًً روي ميز افتاد:
- هلن! معلومه چي مي گي؟!
اشكش را با دستمالي كه دامون داد پاك كرد. بغض سنگيني كه راه گلويش را گرفته بود پايين فرستاد:
- دامون! عشق ما از اولم اشتباه بود.
او عصبي دستي به مويش كشيد:
- تو چت شده دختر! فراموش نكن داري در مورد عشق آسموني خودمون حرف مي زني.
- عشق ما ديگه مرده.
او دست هايش را از روي ميز برداشت و به شقيقه هايش گرفت:
- نه، هلن! اين طور نگو! حالا كه داره همه چيز درست مي شه.
با غضب نگاهش كرد:
- از نظر تو چي درست شده. آبروي من توي دانشگاه رو مي توني جمع كني؟ يه هفته اس كه مدام منو مي كشن حراست دانشگاه كه اين عكس ها چيه، اون خانم كي بود؟ نه دامون! من ديگه نمي تونم با اين وضعيت با تو ادامه بدم. بهتره بگم نمي تونم خواهر و مادر تو تحمل كنم. من عروس ايده آل اونا نيستم و اين اصلاً خوب نيست كه من خودمو تحميل كنم.
او با ناباوري چشم به دهان هلنا دوخته بود، گفت:
- عزيزم! مي دونم كه توي اين مدت خيلي سختي كشيدي. باور كنم منم زندگي آرومي نداشتم.
دامون تمام ماجرايي كه در اين مدت اتفاق افتاده بود براي او تعريف كرد و او متعجب گفت:
- طفلك خواهرت حنانه! تو هم اين وسط بي تقصير نبودي، اگه رابطه ي صميمي با اون داشتي شايد اين كارو نمي كرد. يعني پدرت نمي خواد اونو ببخشه؟
- نمي دونم! هنوز حال پدرم اين قدر خوب نشده كه بخواد به اين طور مسائل فكر كنه. گذشته از اين مسائل مادرم به اشتباهش پي برده، مي خواد بياد از شما عذر خواهي كنه.
- متأسفم! ديگه خيلي دير شده.
دامون به چشمان آبي او خيره شد كه از بس گريه كرده، به خون نشسته بود:
- هلن! تو الان عصبي هستي...
ميان حرفش دويد:
- نه، اتفاقاً خيلي آرومم. فكر نكن برام آسون بوده. چند شبه تا صبح خواب ندارم و همش به اين مسئله فكر كردم. بهترين راه اينه كه منو فراموش كني.
او كم آورده بود و واقعاً نمي دانست ديگر چه كند:
- هلن! باور نمي كنم! اين تويي كه داري حرف از جدايي مي زني.
- چاره اي برام نمونده. تنها راه خوشبخت شدن ما جدايي از همه.
- چي مي گي هلن! اين كارو با من نكن. من بدون تو مي ميرم.
دوباره اشك هايش جاري شد:
- فكر نكن براي من آسونه.
دامون هم چشم هايش از اشك نم برداشت:
- اگه آسون نبود كه اين حرفا رو نمي زدي؟
تحمل ديدن اشك او را نداشت. دلش ريش ريش شد:
- من دارم نامزد مي كنم دامون.
دامون دستش را به دو طرف صورتش گرفت. شايد اين طوري ديگران اشكش را نمي ديدند. هلنا ضربه ي آخر را زده بود. اصلاً در فكرش نمي گنجيد كه او به همين سادگي از عشقش بگذرد و دل به ديگري بسپرد. حتي قدرت حرف زدن نداشت.
او مي دانست كه دامون در چه حالي است. بي رحمانه گفت:
- ظاهرا! قانون عشق ما اينه.
- باورم نمي شه هلن! از كدوم قانون حرف مي زني؟ واقعاً تو فكر مي كني قانون عشق مي گه كه يكي بره تا اين يكي بمونه؟ و سهم من از اين عشق رفتنه؟ نه! نمي تونم باور كنم تو با من هم چين كاري كردي!
او اصلاً فكرش را هم نمي كرد دامون تا اين حد ناراحت شود. هزاران بار در دل به خود لعنت فرستاد كه دامون مهربانش را تا اين حد آزار داده:
- چاره اي نداشتم دامون! با رفتاري كه خونواده ي تو با ما كردن ديگه راهي برام نمونده بود. خونواده ي منم ديگه حاضر به قبول تو نيست. منم مجبور شدم به اولين خواستگاري كه سر راهم قرار گرفت جواب مثبت بدم. باور كن حتي نمي دونم چه شكليه. وقتي اومدن خونه ي ما حتي يه بارم نگاش نكردم. من به خواستگاري اون جواب ....