مثبت دادم چون خونواده ام مي خواستن. مطمئن باش مادر تو هم وقتي بفهمه من ازدواج كردم خوشحال مي شه. فقط از طرف من بهش بگو، من تو رو به خاطر پولت نخواستم. آدم پولدار زياد بود، نمونه اش همين كسي كه قراره زنش بشم با يه اشاره مي تونه دنيا رو برام جا به جا كنه و هزاران برابر پولش از شما بيشتره. اما اين چيزي نبود كه من مي خواستم، من تو رو فقط به خاطر خودت مي خواستم نه چيز ديگه اي.
دامون با دستمال كاغذي، رطوبت اشك را از چشمانش گرفت و نگاه اشك آلودش را به او دوخت. انگار مي خواست اين لحظه هاي آخر را با دقت بيشتري نگاهش كند، هنوز باورش نمي شد او اين كار را كرده باشد:
- هلن! بگو كه همه رو دروغ گفتي.
ديگر تحمل ديدن دامون را در آن وضع اسف بار نداشت، بلند شد:
- من ديرم شده بايد برم. متأسفم! متأسفم!
و با گريه از كافي شاپ خارج شد. او پشت سرش دويد. كيفش را از پشت گرفت:
- صبر كن هلن! تو نمي توني اين همه عشق منو ناديده بگيري. تو نمي توني هم چين كاري با من بكني. تو نمي توني تا اين حد با من بي رحم باشي.
همان طور كه پشت به او داشت مثل ابر بهار گريه مي كرد:
- برو دامون! خواهش مي كنم برو! برو بذار با درد خودم باشم.
دامون بي اختيار روي زمين زانو زد و كفش هاي او را بوسيد:
- هلن! التماست مي كنم منو رها نكن. هلن! من بدون عشق تو چه كنم؟
هلنا به هق هق افتاد. اصلاً توجه اي به اطراف نداشت كه مردم به آن ها چپ چپ نگاه مي كردند. حركات او قلبش را به آتش كشيد. ديگر ايستادن را جايز ندانست. پاهايش را از زير صورت او بيرون كشيد و به دو سر خيابان رفت. در همان لحظه تاكسي هم از راه رسيد و سريع سوار شد. از پنجره تاكسي به او نگاه كرد كه هنوز روي زمين زانو زده بود و با صداي بلند گريه مي كرد. براي يك لحظه تحت تأثير قرار گرفت و خواست كه پياده شود اما حرف هاي مادرش كه در ذهنش پيچيد او را بازداشت.

*****

ساعت از دوازده نيمه شب مي گذشت و او هم چنان سرگردان در خيابان ها راه مي رفت. هنوز هم نتوانسته بود باور كند هلناي محبوبش او را ترك كرده. تمام حرف هايش مانند ناقوس كليسا توي سرش صدا مي زد. اصلاً نمي توانست تصور كند كه هلن محبوبش را با كس ديگري ببيند.
ديگر ناي راه رفتن نداشت. خودش را به اتومبيلش رساند و راه منزل را در پيش گرفت. وقتي وارد شد مادرش نگران در انتظار او بود. نگاهي به چهره ي خسته ي مادرش انداخت و گفت:
- شما هنوز نخوابيدين؟
خانم ملك به قيافه ي گرفته ي پسرش نگاه كرد. دلش لرزيد. حس شومي به او دست داد:
- چه خوابي؟ داشتم از نگراني و دلشوره مي مردم. كجا بودي؟ چرا به موبايلت جواب نمي دادي؟
بي تفاوت به سؤال هاي مادرش از كنار او گذشت:
- راحتم بذارين مادر.
و تنها جايي كه به او آرامش مي داد كنج اتاق كوچكش بود. در را قفل كرد و با لبتس خود را روي تخت ولو كرد. با بغض گفت: " بيچاره شدي دامون! عشقت از دست رفت، زندگيت از دست رفت، اميدت از دست رفت، حالا چه جوري مي خواي دوام بياري؟ تو اين آشفته بازار خفقان مي گيري! كاش مي دونستم اون خوشبخت كيه يه شبه عشق منو دزديده."

*****

- هلنا تو داري از روي لجبازي اين تصميم رو مي گيري.
او به بلوز و دامن شيك خود در آيينه نگاهي كرد و گفت:
- چرا فكر مي كني دارم لجبازي مي كنم؟
آلاله از روي صندلي بلند شد و بلوز او را كه از پشت بالا رفته بود صاف كرد:
- هلنا! تو آدمي نبودي كه اين طور تيپ هايي رو بپسندي.
بي حوصله از حرف هاي خواهرش موهايش را مرتب كرد:
- مگه اين بيچاره چشه؟ ببين آلاله، قصد من ازدواج كردنه. برام فرقي نمي كنه اون طرف چه شكليه، چه اين چه يه آدم ديگه. حالا كه دامون نيست ديگر چه اهميتي داره كي باشه.
حرص آلاله درآمد:
- تو يه عالمه خواستگار داري. حداقل يكي خوش تيپ شو انتخاب كن، نه اين كه پيشونيش يه متر بلنده. قد و قوارش مثل گودزيلا مي مونه. سينه اش مثل زنا يه متر جلو اومده. قربونش برم طاس هم كه هست. بازم بگم از وجناتشون؟ نكنه چشمت دنبال پول اونو گرفته.
بي تفاوت به خواهرش نگاه كرد:
- تو اين طور فكر كن. حالا بهتره ديگه خفه شي، چون داري حوصله مو سر مي بري. يه بار به حرف شما گوش كردم برا هفت پشتم بس بود. ديگه نمي خوام شماها برام تصميم بگيرين. اصلاً من عاشق اين مرد هستم. حالا دست از سرم بر مي دارين؟ در ضمن ديگه خوش ندارم پشت سر اون چيزي بشنوم. از امشب من رسماً همسر اون مي شم.
هلنا با گفتن جمله ي آخر ته دلش خالي شد اما چاره اي نداشت. راهي را كه انتخاب كرده بود بايد تا انتها مي رفت.

*****

چند ماه از نامزدي هلنا با محسن مي گذشت و او در اين مدت هيچ رفتار بدي از محسن نديده بود و برايش عجيب تر از همه اين بود كه محسن تا به حال حتي سعي نكرده بود دستش را بگيرد و هيچ ميلي به نزديك شدن به او را از خود نشان نمي داد. او هم از خدا خواسته اعتراضي نمي كرد. اوائل از محسن متنفر و بيزار بود اما كم كم عادت كرد و وقتي با او بيرون مي رفت كمتر عذاب مي كشيد.
محسن مرد بسيار متمولي بود و هر چيزي را كه او اراده مي كرد برايش فراهم بود. در اين مدت كوچكترين خبري از دامون نداشت، حتي وقتي مادرش براي عذرخواهي به خانه ي آن ها آمده بود از اتاقش بيرون نيامد كه او را ببيند. اما در اين مدت حتي نتوانسته بود ذره اي از عشق دامون را فراموش كند و حتي گردنبند و حلقه را كه اسم دامون روش حك شده، از خود دور كند.
آخرين امتحانش را كه داد به اتفاق آلاله و محسن براي انتخاب لباس عروس رفتند. هر كدام از لباس ها را كه مي ديد خون به صورتش مي دويد و ياد گفته ي دامون مي افتاد:
" واي هلن! وقتي تو رو با لباس عروس كنار خودم مجسم مي كنم از شادي دوست دارم بال در بيارم پرواز كنم. نمي دوني هر وقت لباس عروسي رو پشت ويترين مي بينم تو رو تو اون لباس مجسم مي كنم چه حالي مي شم."
و به سليقه ي آلاله زيباترين لباس عروس و گرانقيمت ترين لباس عروسي را كه تازه از پاريس رسيده بود خريداري كردند.
آلاله خوب مي دانست كه خواهرش چه زجري مي كشد و بيشتر از اين ناراحت بود كه چرا دامون ديگر اقدامي نكرد و چرا گذاشت به همين راحتي هلنا از او جدا شود. هر بار كه اين مسئله را با آشور در ميان مي گذاشت او سرنوشت را وسط مي كشيد و هيچ كدام نمي دانستند دامون با روحيه اي بيمار گوشه اي از بيمارستان بستري است و روز به روز حالش وخيم تر مي شود. او در اين مدت حتي يك كلمه با كسي حرف نزده بود و نه به گريه هاي التماس آميز مادرش توجه داشت و نه به گريه هاي مردانه ي پدرش. خودش مي دانست كه هنوز ديوانه نشده. فقط نمي خواست ديگر كلامي بر زبان بياورد. صحبت هاي دكتر را به ظاهر گوش مي داد اما فقط لب هاي او را مي ديد كه حركت مي كند و بعد از ماه ها دكتر او را مرخص كرد و به خانواده اش اطمينان داد كه سالم است فقط نمي توانست بفهمد كه دليل حرف نزدن و به گوشه اي خيره شدن او براي چيست. و او با خود در دل مي گفت: " تو چه طور دكتري هستي كه بعد از اين همه مدت نتوانستي بفهمي درد من از جداييه."
او را كه به خانه آوردند خانم ملك سعي مي كرد با غذاهاي مقوي جاني دوباره به او بخشد. وقتي حسناء مادرش را ديد كه اشكش براي دامون خشك نمي شود گفت:
- همش زير سر اون دختره ي عوضيه كه دامون رو به اين روز انداخت.
خانم ملك براي اولين بار به او توپيد:
- خفه شو حسناء! چي كار به مردم داري؟
او از عصبانيت مادرش جا خورد ولي كوتاه نيامد:
- دروغ مي گم؟ اگه دامون رو دوست داشت كه تنهاش نمي ذاشت، ولش نمي كرد. تازه اين روزا هم عروسي شه.
سيني برنج از دست خانم ملك روي زمين و دانه هاي برنج هر كدام يك طرف ولو شد. خودش را روي صندلي آشپزخانه انداخت:
- مطمئني؟!
- آره، خودم پسره رو ديدم. اين قدر زشت و بدتركيبه. ولي تا دلت بخواد پولدار، فكر كنم كل جهان رو بخره بازم پولش اضافه مياد. به قول امير حسين با كون افتاد تو فسنجون.
خانم ملك روي دست خود كوبيد:
- خدا براي تو و اميرحسين نسازه كه اين آتيش رو به پا كردين. ببين پسر مثل گلم چه طور روز به روز داره آب مي شه. من بيچاره از بس درگير مريضي اين بودم كه به كلي از اين دختر غافل شدم. نبايد بذارم ازدواج كنه. اون بايد عروس من بشه.
حسناء متعجب از رفتار مادرش شروع به جمع كردن برنج هاي روي ميز كرد:
- حالا كه خدا خواسته از دستش خلاص بشيم شما ول كن قضيه نيستين.
خانم ملك عصباني تر از قبل شد:
- پاشو برو خونه ات حسناء، اگه به خاطر علي رضا نبود اين سقف رو رو سرت خراب مي كردم. بس كن ديگه. ابليس بودن هم حدي داره. بترس از عذاب و آتش جهنم.
حسناء چادرش را سر كرد، دست بچه اش را گرفت و از در بيرون رفت. خانم ملك هم كوچك ترين توجه اي به او نكرد. تازه داشت مي فهميد كه آن روز كه دامون حالش بد شد و او را در بيمارستان رساندند از قضيه ي ازدواج دختره مطلع شده و اين همه غصه خوردن و ذوب شدن به خاطر اوست. با خود گفت: " نبايد بذارم اين دختر شوهر كنه. حتي اگه شده به دست و پاش مي افتم. اين جوري بدون اون پسرم از بين مي ره."
با اين فكر و خيال جارو دستي را برداشت. برنج كف آشپزخانه را كه حسناء نصف آن را جمع كرده بود جمع كرد وبعد به سراغ پسرش رفت. وقتي او را پشت سه پايه ديد كه مشغول نقاشي است خوشحال شد و اين را نشانه ي سلامتي او دانست. آبيموه را به دست او داد و به چهره ي رنگ پريده ي او خيره شد. جگرش براي او آتش گرفت. چه قدر صورتش تكيده و لاغر شده بود. از آن هيكل رشيد يك مشت استخوان بر جاي مانده بود. خانم ملك در اين بين خود را مقصر مي دانست كه خام حرف هاي حسناء و اميرحسين شده بود.

اضافه شده


*****

خانم ملك وقتي تحقيق كرد متوجه شد كه هلنا هنوز به عقد طرف در نيامده، از اين بابت خوشحال شد. اما دير رسيده بود چون همان روز مراسم عقد كنان در يكي از بهترين هتل هاي تهران برگزار بود. وقتي فهميد كدام هتل است فرصت را از دست نداد و با آژانس به آن جا رفت و درست لحظه اي رسيد كه او را از اتومبيل بنز شش در تشريفاتي پياده كردند. خانم ملك با ديدن آن همه زيبايي و جاه و جلال پاهايش به زمين چسبيد. اصلاً فراموش كرد براي چه آمده. او در آن لباس سپيد شاهانه با دنباله اي به طول شش متر كه انتهاي آن را دو دختر بچه ي زيبا با لباس عروس به يك شكل گرفته بودند و هم چون ملكه اي آسماني در آن لباس فاخر كه برازنده اش بود مي درخشيد. گردن بلند و قو مانندش در آن لباس دكلته جلب توجه مي كرد. موهاي زيبايش به طرز زيبايي بالاي سرش جمع شده و چشمان آبي درشتش بيشتر از قبل نمايان بود. زيبايي نفس گيري كه حاضران را به حيرت وا داشته بود و در عوض نقطه ي مقابل او داماد همچون وصله اي نامتناسب با كت فراگ مشكي و پاپيون و آن شكم برآمده در كنار اين قوي زيبا جلب توجه مي كرد.
خانم ملك با ديدن قيافه ي كريه داماد به خود آمد و به سوي آن ها دويد. هلنا بلافاصله متوجه اش شد و پا سست كرد. دستش را از ميان دستان محسن بيرون كشيد و به سوي خانم ملك آمد. همه از دور آن ها را نگاه مي كردند. اما كسي به آن ها نزديك نشد. خانم ملك گفت:
- دخترم، من اومدم كه مانع ازدواج شما بشم.
هلنا چشم هاي آسماني رنگش را پايين و بالا كرد:
- متأسفم! دير اومدين.
خاننژم ملك لب به التماس گشود:
- مي شه همه چي رو جبران كنم.
او سعي كرد بغض خود را فرو دهد. اشاره به محسن كرد:
- من نمي تونم آبروي اينا رو به مسخره بگيرم. براي دامون آرزوي خوشبختي مي كنم.
- اما اون فقط با تو خوشبخت مي شه... اون مريضه، داره از دوري تو دق مي كنه.
هلنا مي خواست جواب بدهد كه محسن جلو آمد. نگاهي به سر تا پاي خانم ملك انداخت:
- اين خانم كي هستن؟
هلنا آهسته گفت:
- نمي شناسم، گفتند از دوستان ما هستن، اما من نمي شناسم.
محسن تعارفي به خانم ملك كرد كه جزء مهمانان آن ها باشد و خود دست عروس زيبايش را گرفت و با تشريفات خاص وارد هتل شدند.
خانم ملك از آن همه تشريفات حيرت كرد، خودش را در مقابل آن جمع يك گداي سر خيابان تصور كرد. به سرعت از ميان آن همه اتومبيل بنز تشريفاتي عبور كرد و درست سر كوچه با پسرش سينه به سينه شد:
- ديدي مادر، چه قدر خوشگل شده بود! درست مثل يه قوي زيبا ديدني بود.
خانم ملك خوشحال از اين كه بالاخره پسرش لب باز كرده بود و نگران از اين كه حالش بدتر شود گفت:
- بيا برگرديم خونه پسرم.
دامون به گريه افتاد:
- چطوري مي تونم بدون هلن بيام خونه؟ مادر! اون همه چيز و همه كس من بود. حالا اون غريبه داره اونو از من مي گيره. مادر! ديدي اون غريبه چه شكلي بود؟ هلن با من و خودش لج كرد. مي دونم سر لجبازي اين كارو كرد.
خانم ملك دست پسرش را كشيد:
- دورت بگردم مادر! بيا برگرديم. توي اين سرما بموني مي چاي.
دست مادرش را پس زد:
- راحتم بذار مادر، شما برگردين. نترسين من هيچم نمي شه. پوست كلفت تر از اين حرفام. ديدي مادر! دير بران رفتي خواستگاري! وقتي رفتي جلو كه اون عروس يكي ديگه شده بود...
دامون ديگر تاب نياورد و روي دست هاي مادرش از هوش رفت. در اين هنگام آشور و كامشاد به قصد كاري از هتل خارج شدند. وقتي با اتومبيل خود از كنار آن ها گذشتند كامشاد به آشور گفت:
- نگه دار، نگه دار.
و وقتي دامون را در آن حال و روز ديدند به كمك او شتافتند و سريع او را به بيمارستان رساندند. دكتر ها عامل بيهوشي او را شوك عصبي تشخيص دادند. خانم ملك با تشكر زياد از كامشاد و آشور خواست كه به مجلس بگردند. آن ها هم ناگزير شدند به هتل برگردند. اما صبح روز بعد هر دو به بيمارستان رفتند. او به هوش آمده بود. نگاه غمگينش را به آن ها دوخت و بغض كرد:
- چه قدر دير اومدين!
هر دو روي او را بوسيدند و كامشاد گله مند گفت:
- تو كه اين قدر هلنا را مي خواستي چرا اين مدت هيچ تلاشي نكردي؟
دامون نتوانست خوددار باشد، اشك هايش سرازير شد:
- اون انتخاب خودش رو كرده بود، كاري از دست من بر نمي اومد.
آشور گفت:
- از كجا مطمئني انتخابش اون بود؟
- اگه اون نبود چرا منو رها كرد با اون رفت. حتي به التماس هاي من توجه اي نكرد.
كامشاد به سرم او نگاه كرد كه آرام آرام قطرات سرم وارد بدن او مي شدند، گفت:
- تو كه نمي دوني اون تو چه شرايط سختي بود. ما از اون خواستيم از تو ببره چون فكر نمي كرديم هرگز خانواده ات راضي به اين وصلت بشن. تو هم هيچ كاري نكردي.حتي يه تلاش كوچولو. حداقل مي اومدي پيش خودم. ما هم فكر مي كرديم واقعاً ديگه اونو نمي خواي.
دامون اشك هايش را پاك كرد:
- شما از من بي خبر بودين. اون روز كه هلن منو از خودش روند مردم. تو اين مدت من بيمارستان بودم و تحت نظر چندين دكتر روانشناس. شما هم احوالي از من نگرفتين شايد اگه مي فهميدين چه بلايي سر من اومده برام يه اقدامي مي كردين.
آشور با تأسف به بدن نحيف او نگاه كرد:
- مطمئن باش قسمت اين طور خواسته. ديگه كاري نمي شه كرد. هر چه بود گذشت، تموم شد. تو هم بهتره سعي كني زودتر حالت خوب شه بچسبي به زندگيت و به اميد خدا زندگي جديدي رو شروع كني.

***

آخرهاي شب عروس و داماد را در ميان هلهله و شادي تا خانه ي ويلايي بزرگشان در شمال شهر همراهي كردند. داماد جز يك خواهر ديگر كسي را نداشت و همه ي مهمانان او از دوستانش بودند.
آقاي ميريان دست آن ها را در دست هم گذاشت و برايشان آرزوي سعادت و خوشبختي كرد. حميرا و آلاله از او جدا شدند. اما او هم چون سنگ ماتش برده بود، انگار هنوز باور نداشت عروس كس ديگري شده بود. با رفتن پدر و مادر و خانواده اش تازه پي به تنهایی خود برد.به کمک محسن از پلههای شیک و اشرافی بالا رفت و وارد اتاق خواب مجلل خود شد.بی هدف روی تخت خواب نشست و منتظر ماند که ببیند محسن چه میکند و او حولهاش را برداشت و گفت:
-من میرم از حموم پائین استفاده کنم.تو هم بهتره یه دوش بگیری،امروز حسابی خسته شدی.
با رفتن محسن شروع کرد به باز کردن شینیونهای موهایش.هر چه گیره ی مویی بود از روی موهایش برداشت.حق با محسن بود نیاز به حمام داشت.تافتی که برای موهایش استفاده کرده بودند موهایش را زبر و خشن کرده بود.حسابی از دست ارایشگرش عصبانی شد که او را به این حالت در آورده بود.
هنوز فکرش پیش مادر دامون بود و دلش از این میسوخت که چقدر دیر آمده بود.حتی اگر آن روز که برای عذر خواهی آماده بود از او خواستگاری میکرد با جان و دل میپذیرفت و نامزدیش را با محسن به هم میزد.مدام با خود فکر میکرد چرا اینقدر دیر؟چرا در این مدت دامون حالی از او نپرسیده.از روی تخت بلند شد.به سختی توانست تنهایی لباس عروس را از تن خارج کند.لباس خوابش را از کشو برداشت و به حمام رفت.
انتظار داشت از حمام که بیرون میآید محسن را در اتاق ببیند اما از او خبری نبود.چون سردش بود آب موهایش را با سشوار گرفت و ربدو شامبر را روی لباس خواب نازکش پوشید و از پلهها پائین رفت.
او را در حال قهوه خوردن دید.به سختی لبخندی بر لب آورد:
-انگار نمیخوای بخوابی.
محسن بی تفاوت نگاهش کرد:
-چرا قهوهام را بخورم میام.تو قهوه نمیخوری؟(با سر جواب منفی داد)دوش گرفتی سبک شدی ها.چه آرایش مسخره ی،درست عین دلقک.
هلنا وا رفت،ولی به روی خود نیاورد.در طول آن مدت جشن،همه از زیبایی او میگفتند و اظهار داشتند که تا به حال عروسی به این زیبایی ندیدند و حال محسن او را دلقک خطاب میکرد.آرام گفت:
من خوابم میاد،رفتم بخوابم،شب بخیر.
-خوش بخواب عروسک.
وارد اتاق که شد دلش خواست بزند زیر گریه اما این کار را نکرد.ربوشامبراش را از تن خارج نمود و آباژور کنار تخت را روشن کرد و به آرامی زیر لحاف پر قویش خزید و بر خلاف آنچه که فکر میکرد زود به خواب رفت.
صبح که بیدار شد متوجه شد که محسن توی اتاق نخوابیده و اصلا به اتاق نیامده.نگران شد و دوباره به سراغش رفت،دید روی کاناپه ی سالن خوابش برده.
برای اولین بار دلش به حال او سوخت و پتویی روی او انداخت.خواست صبحانه آماده کند اما ترسید با سر و صدا او را بیدار کند.دوباره به اتاق خوابش برگشت.تصمیم گرفت به مادرش زنگ بزند.می دانست که او الان چقدر نگران است.با این که هیچ اتفاقی بین او و محسن نیفتاده بود اما خیال او را راحت کرد که عروس شده.و وقتی که فهمید که مادرش و آلاله به راسم خانوادگی با سینی کاچی و صبحانه میآیاند به شتاب پائین رفت و محسن را بیدار کرد.می دانست که امروز به خاطر مراسم باتختی سرش شلوغ است.
محسن با خوش رویی بلند شد.تا دست و رویش را شست،حمیرا و آلاله هم از راه رسیدند.صبحانهاش را خورد و از آنها جدا شد و به بهانه ی کار از خانه خارج شد.به هلنا سپرد اگر کاری داشت با همراهش تماس بگیرد و گفت که تا پایان مراسم پاتختی نمیآید.
با رفتن محسن حمیرا سوالاتی از هلنا پرسید که او هم مجبور شد به دروغ متوسل شود و کلی از مهربان بودن محسن گفت،آلاله خوب خواهرش را میشناخت و میدانست که او دروغ میگوید اما لب فرو بست و چیزی نگفت.خیلی نگران خواهرش بود.دلش مثل سیر و سرکه میجوشید اما کاری از دستش بر نمیآمد.
هر شب که میگذشت بر تعجب هلنا افزوده میشد که چرا محسن هیچ کششی نسبت به او ندارد،حتی به او دست هم نمیزند و هنگام خوابیدن پشتاش را به او میکند و همیشه فاصله را حفظ میکرد.با این که خودش هم هیچ کششی نسبت به انداشت اما این وضع برایش عجیب بود چون میدانست از همه لحاظ بر زنان دیگر ارجحیت دارد و نکته ی منفی در او نیست که محسن از آن حذر کند.
رفتار محسن بیشتر شبیه به یک دوست مهربان بود تا یک شوهر.اغلب شبها دیر به خانه میآمد و کار را بهانه میکرد.او هم هرگز لب به شکایت باز نمیکرد و چیزی که برایش عجیب تر بود خواهر محسن بود که هرگز با اها مراوده نداشت و بعد از روز پاتختی هیچ گونه تماسی با آنها نگرفته بود.
کم کم مسافرتهای آنها به شهرها و کشورهای مختلف شروع شد و در همه ی سفرها هلنا بیشتر وقت خود را تنها در هتل سر میکرد و یا به تنهایی به گردش میپرداخت چون محسن کار را بهانه میکرد و او هم میدانست اگر به سفر آمده به خاطر کار بود که او را همراه خود آورده.
چند بار خواست رفتن به سفر سر باز زند اما محسن قبول نمیکرد و به اجبار با او راهی میشد.
در یکی از سفرهای کوتاه که در اطراف تهران بود هلنا را به یک ویلای خیلی بزرگ و مجلل برد و گفت که متعلق به خودش است و هنگام خارج شدن به او سپرد داخل ویلا بماند و فقط از امکانات داخل ویلا استفاده کند و کاری به جأهای دیگر نداشته باشد.بعد از رفتن محسن کنجکاوی مثل خوره به جان او افتاد.
حس میکرد محسن بخاطر نگرانی نبود که از او خواسته از ویلا خارج نشود،احتمال میداد باید خبری باشد.وقتی خیالش از بابت رفتن محسن راحت شد از ویلا بیرون آمد و در آن وقت روز باغ وهم انگیز بود،سکوتی مطلق و رعب آور.
انگار که باغ در هم فرو رفته بود.درختان عظیم لجثه او را به وحشت انداخت.دلش شور میزد و حس میکرد اتفاق بدی در شرف وقوع است.
صدا ی نا مأنوس چند کلاغ به وحشت او دامن زد بطوری که از سایه ی خودش هم میترسید.تا وسطهای باغ پیش رفته بود اما پشیمان شد حتی از صدا ی برگهای خشک زیر پایش دچار ترس میشد.از آمدن به آن باغ مرموز حسابی پشیمان شده بود.
راه آمده را به سرعت برگشت اما ناخود آگاه حس مرموزی او را به طبقه ی پائین،در واقع زیر زمین ویلا کشاند.با دیدن قفل بزرگی که روی در آهنی آن بود اه از نهادش برخاست.می خواست پلهها را به طرف بالا برگرد که صدا ی وحشتناکی رعشه بر اندامش انداخت.حس کرد آن اتفاق که میترسید در حال وقوع است.
صدا از زیر زمین میآمد اما آنقدر واضح نبود که صدا ی زن است یا مرد.صدای دو رگه ی بود که به سختی شنیده میشد.دستش را روی قلبش گذاشت که به تندی میزد.
با صدای لرزان گفت:
-کسی اون پایین؟
و صدا با همان فریاد به او پاسخ داد:
-کمک،کمک.
گوشش را به در چسباند و با دست به در ضربه زد:
-شما کی هستین؟
جوابی نشنید،گفت:
-این در قفله.من نمیتونم براتون بازش کنم.
و با سرعت پلهها را بالا آمد.هنوز از ترس میلرزید و هزار جور فکر و خیال به ذهنش راه پیدا کرد.تصمیم گرفت دیگر از ویلا خارج نشود اما یک حس به جانش افتاده بود که با تمام ترسی که داشت سر از این باغ و ویلای مرموز در بیاورد.بلند شد و با شتاب به دنبال جاهایی را که میدانست شاید کلید قفل باشد گشت و روی اپن آشپزخانه داخل شکلات خوری چند دسته کلید پیدا کرد.
حالا باید از نیامدن محسن مطمئن میشد.به موبایلش زنگ زد و از او اجازه خواست بیرون از ویلا در اطراف چرخی بزند.او هم بدون اعتراض پذیرفت و گفت برای ناهار بر میگردد که با هم بیرون بروند.
هلنا از دروغی که به او گفته بود دچار عذاب وجدان شد اما حق خود میدانست که سر از کار این مرد مرموز که مانند عروسک او را به همه جا به دنبال خود میکشاند در بیاورد.دوباره با سرعت پلهها را پائین رفت و تک به تک کلیدها را امتحان کرد.با باز شدن قفل بزرگ تپش قلبش بالا رفت.در با صدای خشک و زنگ داری باز شد.
تاریکی مطلق بیشتر به وحشتاش انداخت.دستش را برای فشار دادن دکمههای برق روی دیوار کشید و با پیدا کردن پریز برق نفس راحتی کشید و کلید را فشار داد.برق روشن شد و زریزمین بزرگ و پر از آشغال نمایان شد.اما کسی را ندید.
با دیدن در آهنی که بی شباهت به میلههای زندان نبود با ترس جلو رفت.با دیدن قفل دیگر روی در آهنی کمی از ترسش ریخت،چون میدانست هنوز خطری تهدیدش نمیکند.
با چشم از لای میلههای داخل را نگاه کرد،اما از بس تاریک بود چشمش جایی را نمیدید.لرزان گفت:
-کسی اونجاست؟
صدای خنده ی کریه ای او را شوکه کرد و یک قدم به عقب گذاشت و با ترس گفت:
-تو کی هستی؟
با دیدن موجود عجیب و غریبی که به میلهها نزدیک شد یک قدم دیگر به عقب برداشت.از ترس آب دهانش خشک شده و قلبش هم چون پرنده ی اسیر در قفس در سینهاش بالا و پائین میپرید.
زنی با موهای وزوزی و ژنده پوش نمایان شد.تمام صورتش آثار چنگ بود.دوباره خندید و دندانهای کرم خورده و سیاهش را به نمایش گذاشت.بوی نا مطبوع که از او بر میخواست در هوا پیچید.
هلنا حسابی ترسیده بود و پشیمان از اینکه چرا آمده بود خواست برگردد که او با صدای دورگه و خش دار گفت:
-تو زن محسنی؟
فقط توانست با سر به او جواب دهد و او دوباره خندید و لحظه ی که هلنا خواست برود گفت:
-منم زنش بودم.
پاهای هلنا به زمین چسبید.حتی قدرت تکلّم نداشت.او ادامه داد:
-اما اون مرد نیست.تو هنوز نفهمیدی؟
و دوباره زد زیر خنده.با شنیدن سر و صدائی که از بیرون میآمد بر وحشت هلنا افزوده شد.با شتاب از زیر زمین خارج شد.نگاهی به اطراف انداخت اما خبری نبود.نفس راحتی کشید و به سرعت در را بست و قفل را روی آن زد و با شتاب به ویلا برگشت.کلیدها را سر جایش گذاشت و مانتویش را به تن کرد و از ویلا خارج شد.
با دیدن زن و مردی که توی باغ بودند ترسید که نکند هنگام پائین رفتن او را دیده باشن.ظاهراً هنوز متوجهاش نشده بودند.به هر حال سعی کرد دزدکی خارج شود و تا آن جایی که توانست دوید.از هرچه ویلا و باغ در آن اطراف بود میترسید،هنوز بدنش مثل بید میلرزید.حتی توی فیلم ها هم با چنین صحنه ی رو به رو نشده بود.
نفسهای عمیقی پشت سر هم میکشید بلکه بر اعصابش مسلط شود اما انگار بی فایده بود.بیشتر ترس او از این بود که محسن پی به ترسش ببرد و او را مورد استنطاق قرار بدهد و در آخر با او هم همین کار را بکند.البته باور نمیکرد که آن زن راست گفته باشد و هنوزم منظور او را از این که او مرد نیست را نفهمیده بود.
با صدای زنگ موبایلش به خود آمد.محسن تعجب کرده بود چرا هنوز بر نگشته و از او خواست که زودتر برگردد.
هلنا وقتی در نرده ی ویلا را باز دید نفس راحتی کشید.محسن را توی باغ در انتظار خود دید که در کنار زن و مرد باغبان ایستاده بود.
محسن او را به زن و مرد باغبان معرفی کرد و مهربان رو به او کرد و گفت:
-عروسک،چرا رنگت پریده؟
هلنا دست و پایش،اما بر آن سر پوش گذاشت.
خودش را لوس کرد و گفت:
-وای محسن،یه سگ دنبالم کرد.نمی دونی چه سگ بزرگی بود.به اندازه ی یه گاو.اگه صاحبش به موقع نرسیده بود منو تیکه تیکه میکرد.
محسن بدون اینکه شک کند با صدای بلند خندید و گفت:
-من پدر اون سگ رو در میارم که عروسک منو ترسونده.نگاش کن تو رو خدا،داره مثل بید میلرزه.
هلنا خیالش راحت شد که باغبان و زنش او را ندیده اند.محسن از زن باغبان خواست برای او یک لیوان شربت قند درست کند.
بعد از خوردن شربت قند کمی حالش بهتر شد اما بدجوری ذهنش درگیر آن زن ژنده پوش وحشتناک بود.
به همراه محسن به یک رستوران خوب رفتند و بعد چرخی در اطراف زدند و به ویلا برگشتند.به پیشنهاد محسن دوری در باغ بزرگ زدند.وقتی از کنار زیرزمین رًد شدند او گفت:
-حتما این زیرزمین پر از وسایل قدیمیه.محسن منو میبری زیر زمین رو ببینم؟
-نه عروسک چیز به درد بخوری نداره،اون پائین پر از موش و سوسک و مارمولکه،همین به اندازه ی کافی امروز ترسیدی.
او دیگر اصراری نکرد و با تاریک شدن هوا به داخل ویلا برگشتند.هوا ابری شده بود و گاهی رعدی در آسمان نمایان میشد.سکوت وهم انگیز ویلا حسابی او را ترسانده بود.مخصوصاً که تلویزیون آن جا از کار افتاده و سکوتی سنگین بر همه جا حاکم بود.
صدای باغبان از پشت در شنیده شد که محسن را صدا میزد.و وقتی او برگشت دستهایش پر بود.هلنا گفت:
-تو کی سفارش غذا دادی که من نفهمیدم؟
محسن خندید و گفت:
-همون موقع که سگه دنبال تو کرده بود.
او به زور لبخندی بر لب راند.محسن به آشپزخانه رفت،غذا را روی میز گذاشت و گفت:
-بدو بیا الان یخ میزنه.
هیچ اشتهایی به غذا نداشت اما مجبور شد به خاطر او چند لقمه به دهان بگذرد.در همین حین صدای رعّد و برق وحشتناکی در ویلا پیچید و متعاقب آن صدای جیغهای پی در پی زن ژنده پوش در ویلا طنین انداخت.هلنا دیگر طاقت نیاورد و با گریه خودش را به آغوش محسن انداخت.برای اولین بار بود که جسم او را لمس میکرد.هیچ احساسی به او دست نداد حتی آرامش.
محسن آرام دستی به موهایش کشید و سعی کرد او را از خود جدا کند:
-نترس عروسک،بشین برم برات یه لیوان آب بیارم.
از محسن فاصله گرفت و نه گذاشت آب برایش بیارد.وحشت زده گفت:
-صدای جیغ یک زن بود.
محسن بی تفاوت گفت:
-وهم برت داشته.
-محسن.
-چرا اینجوری نگاه میکنی؟خوب منم مثل تو،چه میدونم صدای کی بود،حتما مال ویلاهای اطرافه.
از خشونت خود حیرت کرد.تأملّی کرد و گفت:
-اما صدا از ویلای خودمون بود.
-اه،از دست تو،بابا شاید یه چیزایی باشه که تو نباید بدونی.چرا انقدر فضولی.توی اون زیرزمین یه دیوانه ی بیچاره زندونیه.
سعی کرد خود را متعجب نشان دهد.
-کی؟
-دختره بیچاره ی باغبون.
-خوب چرا نمیبرن بستریش کنند.
-چه میدونم،برو از خودشون بپرس.
-خوب تو از اونا بخواه.صاحب اینجا توی.
-من سالی یه بارم گذارم به اینجا نمیخوره.چی کارشون دارم.
هلنا به ظاهر مجاب شد اما هنوز ته دلش باور نکرد.محسن که او را در فکر دید گفت:
-اگه میترسی برگردیم تهران،چون من دیگه اینجا کاری ندارم.
در آن موقعیت بهترین پیشنهاد بود برای او:
-واقعا؟
-تو تا حالا دروغ از من شنیدی؟
-نه.
-خوب بدو برو حاضر شو دیگه.منم میرم ماشین رو از پارکینگ بیرون میارم.کیف دستی منم با خودت بیار.تو همون اتاق بالاست.
او با شتاب از ویلا خارج شد.دوست داشت هر چه زود تر از آن ویلای نفرین شده برود.وقتی با اتومبیل از ویلا خارج شدند،گفت:
-دیگه هیچ وقت منو نیار اینجا.
-چشم عروسک.
-محسن؟
-دیگه چیه عروسک؟
-چرا همیشه منو عروسک صدا میزنی.
-خوب عروسک منی دیگه.
-یعنی من برای تو فقط حکم یه عروسک رو دارم.
-تو درست مثل عروسکهای پشت ویترین مغازههای اسباب بازی فروشی میمونی که فقط باید....
صدای اتومبیلی که از پشت سر به آنها کوبید جملهاش را فراموش کرد و حواسش را به رانندگی داد.هلنا که تکان اتومبیل او را شوکه کرد بود مضطرب گفت:
-فکر کنم ماشین داغون شد.
محسن بی خیال گفت:
-فدای سرت،تقصیر پشت سری ما بود نه ما.
از اتومبیل پیاده شد.ظاهراً اتومبیل سالم بود.فقط به اتومبیل پشت سری گفت بیشتر احتیاط کند و دوباره به راه ادامه دادند.هلنا دیگر سکوت کرد و خودش را به خواب زد اما تمام فکر و ذهنش درگیر آن ویلای مرموز و آن زن ژنده پوش وگفتههایش بود.
تصمیم گرفت صبح با رفتن محسن نزد مادرش برود و با او یا آلاله در این مورد صحبت کند.با این فکر آرام شد و این بار به راستی به خواب رفت.

***********************************************
فرمانده ی ناجا امیر فیروز خانی با به شهادت رسیدن بهترین افسر ستوان یکم آشور حکیمی اشک به دیده آورد.خوب میدانست که این افسر نمونه علی رغم میل باطنیش به این ماموریت تن در داده،زیرا درگیری با قاچاقچیان مرزی با روحیه ی حساس و لطیف او سازگاری نبود و این را هم میدانست که در روز پنجشنبه که درست مصادف با هفتم شهادت آن مرحوم میشد قرار بود مراسم عروسی او برگزار شود و کارت دعوت عروسی بین تمام همکارهای اداریش پخش کرده بود.
برایش سخت و درد ناک بود که چگونه خبر شهادت او را به خانوادهاش برساند.به هر حال وظیفه بود و باید اجرای دستور میکرد.

آلاله خوشحال و سر حال از این که امروز آشور بر میگشت و هلنا به دیدنش میآمد از خوشحالی روی پا بند نبود.تمام کارهای خانه را مثل فرفره برای مادرش انجام داد و به قصد خرید،لباس پوشید.هنگام خارج شدن از منزل نگاه مهربانش را با یک دنیا عشق به حمیرا هدیه کرد.به سوی در رفت و برعکس همیشه که رویش را میبوسید پیشانیش را بوسید و گفت:
-مامان خیلی دوستت دارم.نمی دونی چقدر احساس خوشبختی میکنم.مامان من این خوشبختی رو مدیون شما و بابا هستم.اگر شما با ازدواج من و آشور موافقت نمیکردین،من الان صاحب این احساس شیرین نبودم.مامان،....شما از من راضی هستین؟
صدای آقای امیریان پشت سر آنها شنیده شد:
-واقعاً کسی پیدا میشه که از تو ناراضی باشه؟
آلاله با خوشحالی بسوی پدرش شتافت و در آغوش گرم او فرو رفت:-بابا،فدای این بوی همیشگی تون بشم.
آقای امیریان سر او را به سینه فشرد:
-دختره ی لوس،ببین این روزهای آخر که میخواد بره سی خودش چطوری خودشو برامون لوس میکنه،بابا جان،قلب من ضعیف من که تاب این همه محبت و شیرین زبونی تو رو نداره.
حمیرا سیبی که پوست کنده بود توی بشقاب همسرش گذاشت و خطاب به آلاله گفت:
--عزیزم اگه میخوای بری برو دیگه.فقط زود برگرد که هلنا میاد خونه باشی.
او بار دیگر روی پدر و مادرش را بوسید و در حالی که با لبخند چشم به هر دو داشت از در خارج شد و وارد کوچه شد.با دیدن خانه ی آشور لبخندی بر لب آورد و زیر لب زمزمه کرد:(عشق،من چقدر خوشحالم که امروز بر میگردی،وای که چقدر دلم بی تاب شده.)
کوچه را پشت سر گذاشت و قدم به خیابان نهاد.کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و تصمیم گرفت از عرض خیابان بگذرد.با دومین قدمی که روی اسفالت گذاشت صدای اتومبیلی او را به خود آورد.آنقدر سرعت اتومبیل زیاد بود که به هیچ وجه راه خلاصی نداشت.
صدای برخورد اتومبیل با او همه ی مغازه دارها را هراسان به آنجا کشاند.او همچون پر کاهی چند متر آن طرف تر پرتاب شد بود.
محتویات کیفش وسط خیابان ولو بود هنوز بیهوش نشده بود و صدای یا ابوالفظل آدمها را انگار در مه میشنید در این حین آشور را با لباس سفید و تبسمی شیرین در انتظار خود دید که دستش را به سوی او دراز کرده بود.اصلا احساس درد نمیکرد.دوست داشت چشم باز کند و به آنان که با همهمه دروبرش را گرفته بودند و سعی داشتند او را جایی ببرند نگاه کند و بگوید که حالش خوب است.اما این کار از توانش خارج بود.


 

****************************************
حمیرا بر سر و صورت خود میکوبید و هلنا سعی داشت جلوی او را بگیرد.با گریه گفت:
-مامان جون خواهش میکنم آروم باشین.
حمیرا ضجه زد:
چطوری آروم باشم؟جواب آلاله رو چی بدم؟بگم عشقت دیگه نیست.بگم بجای لباس عروسی لباس عزا بپوش؟بگم قاچاقچیان تن عزیزت رو سوراخ سوراخ کردن؟وای آشور.چه زود سفر کردی مادر،انقدر دلت برای پدر مادرت تنگ شده بود که آلاله رو فراموش کردی؟آخه نگفتی اون بعد از تو چه کنه؟همین امروز داشت به من میگفت،مامان،احساس خوشبختی میکنم،چرا خوشبختی شو گرفتی؟
آشور تازه بهت عادت کرده بودم مادر جان،تازه شده بودی پسرم،تازه پیدات کرده بودم.جیگرمو سوزوندی آشور،چرا منو بیچاره کردی؟ای خدا تقاص پسر شهیدمو از این قاچاقچیا بگیر.خدایا،جیگرشونو بسوزون که جیگرمو سوزندن.خدایا عروسی دخترمو عزا کردن عزا دارشون کن.
مادر بزرگ آشور قوی تر از حمیرا بود.رو به هلنا کرد و گفت:
-دخترم برو یه قرص آرام بخش برای مادرت بیار آروم بشه.
هلنا نگاهش روی عکس آشور ثابت ماند بود که با لبخند از داخل قاب با لباس نظامی و درجههای طلائی رنگش به او لبخند میزد.باورش نمیشد آشور آرام و صبور به همین آسانی پر کشیده و دیار باقی شتافته.در جواب مادر بزرگ گفت:
-مادر جون بذارین گریه کنه.اینطوری سبک میشه.
خودش هم به گریه افتاد.با صدای گریه ی مردانه ی پشت پنجره رفتند.
کامشاد با دو دست بر سر صورت خود میکوبید و با صدای بلند گریه میکرد.آقای امیرین با یک دست سعی داشت جلو او را بگیرد و با دست دیگر قلب خود را میفشرد.هلنا که وضعیت پدرش را چنین دید به حیات دوید.
رو به داییاش گفت:
-دایی جون،تو رو خدا حواستون به بابا باشه،حالش خیلی بده.
کامنوش که خود در حال گریستن بود با تکان سر او را به آرامش وا داشت.اشکهایش را پاک کرد و گفت:
-آلاله هنوز نیامده؟
-نه.
-به موبایلش زنگ میزدی.ساعت یک بعد از ظهر دیر کرده.مامانت میگفت تا سر خیابون رفته برگرده.
-موبایلش رو نبرده.
ساعت چهار بعد از ظهر بود که کم کم همه نگران آلاله شدند و در صدد دیر آمدن او و در ساعت ده شب او را در بیمارستان در بخش آای سی یو یافتند.
همه با دلی خونین و حالی نگران پشت در آی سی یو جمع شده بودند.
با خروج دکتر از اتاق همه به سویش دویدند.دکتر چهرههای نگران را از نظر گزراند و گفت:
-پدرش کیه؟
آقای امیریان بی رمق دنبال سر دکتر راه افتاد و در اتاق چشم به دهان دکتر دوخت:
-آقای امیریان،متأسفانه دختر شما اوضاع خوبی نداره.
آقای امیریان وا رفت.دکتر او را دعوت به نشستن کرد.تقریباً به جای نشستن روی مبل افتاد.با رنگ پریده گفت:
-یعنی چی؟یعنی دخترم اوضاع خوبی نداره؟
دکتر پشت به او کرد،نمی خواست صورت غمگین او را ببیند و با گفتن حرفهایش زجر کشیدن او را تماشا کند..به طرف پنجره رفت.آن را باز کرد.سوز سردی که میوزید حالش را کمی جأ آورد،مطمئن بود که احتمال زنده ماندن آن دختر زیبا روی خیلی ضعیف است،گفت:
-دختر شما خونریزی مغزی کرده و در حال حاضر توی کماست.تا به هوش نیاد ما نمیتونیم کاری براش بکنیم.
آقای امیریان با کفّ دست به پیشانیش زد و به گریه افتاد:
-امیدی هست؟
دکتر با مهربانی دست روی شانهاش گذاشت :
امید همیشه هست.امیدت به خدا باشه.
-الان ما باید چی کار کنیم.
-دعا...بهتره خانواده تو بفرستی خونه.الان چند ساعته پشت در ایستادن.می دونید که کاری از دست اونا بر نمییاد.


 

****************************************
پرستار دستگاه اکسیژن،سرم و تمام دم و دستگاهایی را که به آلاله وصل بود چک کرد و رو به پرستار دیگر که کنار او ایستاده بود کرد و گفت:
-آدم نگاش میکنه دلش میسوزه.چقدر جوون و خوشگله.بیا نزدیک مژه هاشو نگاه کن ببین چقدر پر و بلنده.دماغ و لبشو انگار با قلمو کشیدن.با اینکه تصادفیه حتی یه لک هم تو صورتش نفتاده.
پرستار دیگر نزدیک تخت آلاله آمد و گفت:
-وای خدا حیف نیست به این خوشگلی اینقدر عمرش کوتاه باشه.
-هنوز نمرده که اینجوری میگی.
-دکتر میگفت،امیدی به بهبودش نیست.مرگ مغزی شده اما هنوز به خاندودهاش چیزی نگفتن.میخوان اونا رو آماده کنن.
-بیچاره خانواده اش،طفلک،ببین چقدر قلبش قشنگ کار میکنه.
پرستار بسوی مریض دیگر رفت.آهی کشید:
-قلب به تنهایی کاری از دستش بر نمییاد.
بعد از گذشت یک هفته حمیرا و آقای امیریان قبول کردند که دستگاهها را از آلاله ی عزیزشان جدا کنند تا کمتر عذاب بکشد.
با مرگ آلاله آقای امیریان راهی بیمارستان شد و قلب ضعیف او تاب نیاورد و حمیرا انگار خودش را فراموش کرده بود.
ضجههایش سوزناک تر و بلند تر از قبل بود.هیچ کس قادر به آرام کردن او نبود.آخرین چهره ی آلاله با آن لبخند قشنگ و مهربانش که با دست با او خداحافظی میکرد از جولی نظرش کنار نمیرفت و مدام با گریه میگفت:
-آشور تو حق نداشتی دخترمو ببری.مگه نمیدونستی اون دردونه ی من و باباشه؟
و در گوشه ی دیگر آقای امیریان زیر سرم گریه میکرد و با خود میگفت:-(بابا فدای اون چشای سبز مهربونت بشه دخترا،چطور دلت اومد بابا رو تنها بذاری؟لاله ی من،آلاله ی من،چطور پر پر شودی بابا.آخه بعد از تو کی میخواد برام زبون بریزه؟کی میخواد بابا جون بابا جون دورم رو بگیره؟بابایی،آرزو ی عروسی تون رو به گور بردم.بابایی....)
هلنا و کامشاد هم دست کمی از پدر و مادرشان نداشتند.مرگ هم زمان آلاله و آشور همه را شوکه کرده بود.از غریبه گرفته تا دوست و آشنا چشمشان برای این عروس و داماد گریان بود.
پیکر نحیف آلاله را هم در کنار آشور به خاک سپردند و هر دو در جایگاه آبدی خود جا گرفتند.عکسی بزرگ از آنها در مراسم عقد کننان روی قبرشان جلب توجه میکرد و هر کس چشمش به آن عکس میافتاد متاثر میشد.


 

در او چه بود که در من نبود
در او زیر یافتی که در من نبود
خالصی بهر من بود
خامی بهر او بود
صداقت بهر من بود
صدمه به روحت بهر او بود
عاطفه از آن من برای تو بود
عار پنداشت او،شاید مصلحت چنین بود
هرزگی نکردم با تو من
هر چه بودم بی ریا بودم من
غم دل با من گفتی و شادی دل با او
غم ندارم من از این گفتار خوش باش تو با او
انگار مصلحت چنین است که باشی تو با او
آن قریب پذیرفتم تو برو با او
اگر به دنیا بود یک عاشق برای تو
اگر به اعلم بود یک دلسوز برای تو
بدان مژگان بود برای تو
بدان بی ریا سپرد دل و جان به عشق تو


 

شعر از:مژگان مظفری


فصل ۱۰

دامون بعد از گذشت چند ماه حالش رو به بهبودی رفت،اما دیگر حوصله ی مغازه داری را نداشت.از صبح تا شب در اتاقش پشت سعی پایه در حال نقاشی کشیدن بود.در این مدت پدرش حنانه را بخشیده بود و جمشید را به عنوان داماد پذیرفته بود.او میدانست جمشید جنم کار دارد و بهتر از امیر حسین میتواند کمک حالش باشد.
دامون هنگامی که خبر به شهادت رسیدن آشور را از حسنأ شنید ساعتها گریست و در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.
با دیدن هلنا در کنار محسن که به او نگاه میکرد با اخم رویش را برگرداند و حتی جواب سلامش را نداد.با دیدن او بیشتر در تصمیم خود مصر شد که از ایران خارج شود.وقتی به منزل برگشت تصمیم خود را با پدر و مادرش در میان گذاشت و هر دو سخت مخالفت کردند و پدرش به او اطمینان داد که یک ریال هم به او نخواهد داد.
او هم بی خیال از این موضوع بلند شد و به اتاقش رفت.مخالفت والدینش هیچ گونه خللی در تصمیم او ایجاد نکرد و میدانست با پس انداز اندکی که دارد میتواند قاچاقی از مرز ایران خارج شود.
با خود عهد بست تا از ایران خارج نشده این بار صحبتی نکند،حتی با خانواده اش.درست روزی که میخواست ایران را ترک کند مصادف با مراسم خاکسپاری آلاله بود.
او آلاله را مثل خواهرش دوست داشت و از مرگ نا بهنگام او بسیار متاثر شد.برنامهاش را طوری تنظیم کرد که به مراسم خاکسپاری برسد و از آنجا مستقیم به فردگاه برود.
در مراسم خاکسپاری تا کامشاد چشمش به او افتاد خاک بر سرش ریخت و گفت:
-اومدی عروسی خواهر کوچولوم؟قرار بود امروز عروس بشه.
و دست در گردن هم انداخته و با صدای بلند میگریستند.
هنگامی که خواستند پیکر او را به خاک بسپارند هلنا جلو دوید و بزور خود را داخل قبر انداخت.هیچ کس جلو دارش نبود جیغ میکشید و ضجه میزد:
-بذارید یه بار دیگه خواهرمو ببینم.یه هفته س ندیدمش.تو رو خدا جلوم رو نگیرید.آلاله ی من،چشاتو باز کن خواهری،پاشو بریم لباسی که برای عروسیت دوختم بهت نشون بدم.
آلاله ی گلم.لباس عروسیت آمده س.جهیزیه ات رو که با هم چیدیم چی کارش کنم،
آقای امیریان با اشاره به برادرش گفت:
-تو رو خدا اون دختر رو از قبر بیارین بیرون،الان اونم پر پر میشه.من که از پسش بر نیومدم.
هلنا را به سختی از جسد خواهرش جدا کردند و وقتی خاک را توی قبر ریختند از حال رفت و محسن و چند نفر دیگر او را سوار اتومبیل کردند و راهی بیمارستان شدند.هوا کاملا تاریک شده بود که به خانه برگشتند.
تمام دوستان دبیرستانی و دانشگاه آلاله سر تا سر کوچه و حیات را با شمعهای کوتاه و بلند مشکی که با نوار سفید تزئین شده بود آذین کرده بودند.
نور شمعها آنقدر زیاد بود که تمام کوچه را نورانی کرده و جلوه ی عجیبی به کوچه بخشیده بود.دم در حجله ی بزرگی گذاشته بودند که عکس آشور و آلاله در کنار هم جلب توجه میکرد.
دامون نگاهی به انبوه شمعها انداخت و در دل با خود گفت(حکایت زندگی من هم چون همین شمع هاست که تا آخر عمرم باید اشک بریزم و بسوزم.دیگر فرصت نداشت داخل برود.به سیل عزاداران نگاه کرد که وارد منزل آنها شدند
به سوي كامشاد رفت و او را در آغوش فشرد و گريان از او خداحافظي كرد، نمي دانست آيا دوباره او را مي بيند يا نه. ساك كوچكش را به دست گرفت و به سوي سرنوشتي نامعلوم به راه افتاد. از فاصله ي خانه ي كامشاد تا فرودگاه را آرام و بي صدا گريست. دل كندن از وطن و عزيزان براي او آسان نبود اما چاره اي نداشت بايد مي رفت و خود را پيدا مي كرد. بليت " تهران" و "استانبول" ، "بوسني هرزگوين" داشت. به راحتي در فرودگاه مهرآباد سوار شد بدون اين كه مشكلي برايش پيش بيايد، اما در فرودگاه تركيه درست نيم ساعت مانده بود به پرواز، پليس ( تركيه) به او گير داد و به او گفتند كه پاسپورت اش تقلبي است و عكس مال خودش نيست. ته دلش خالي شد كه او را به عقب برگردانند و از پرواز جا بماند. يكي از ايراني هايي كه كنارش بود گفت:
- اين گير دادن ها همش به خاطر رشوه س. اگه بهشون رشوه بدي كاري باهات ندارن، مي ذارن بري.
با اين كه مجبور بود صرفه جويي كند اما از ترس اين كه از پرواز جا بماند و مجبور شود به ايران برگردد رقم بالايي به آن ها داد تا به او اجازه ي عبور دهند. درست پنج دقيقه مانده بود به پرواز كه مي خواستند گيت را ببندند كه اجازه ي عبور به او دادند.
صد و پنجاه نفري در هواپيما بودند كه همه ايراني. او آن قدر از لحاظ روحي ضعيف بود كه حوصله ي مراوده با كسي را نداشت و ترجيح مي داد در اين مسير مبهم كسي همراهش نباشد و در طول راه ضجه هاي هلنا جلو نظرش بود. هنوز بيست و چهار ساعت از ايران دور نشده بود كه دلش هواي وطن را كرده بود.
هنگامي كه هواپيما بر باند " بوسني" فرود آمد بيشتر احساس غربت نمود. مراحل گمرك را كه پشت سر گذاشت و وارد فرودگاه شد از هر گوشه مي شنيد كه داد مي زدند:
- هتل! هتل! هتل!
با انگليسي دست و پا شكسته اي كه بلد بود به سراغ ارزان ترين هتل رفت. از فرودگاه كه بيرون آمد سرماي بهمن ماه توي صورتش پيچيد. هميشه در مقابل سرما ضعيف بود. يقه ي كاپشن چرم خود را بالا كشيد و دست هايش را در جيب خود فرو برد، حتي توي تاكسي هم احساس سرما مي كرد. وقتي وارد هتل شد و اتاقش را تحويل گرفت كمي احساس آرامش كرد. آن قدر خسته بود كه حوصله ي فكر كردن هم نداشت. رخوتي كه از گرماي زير پتو به او دست داد برايش لذت بخش و او را زودتر به سوي خود كشاند.
با آغاز روز و نوري كه از پنجره به داخل اتاقش تابيد از جا برخاست. به سرعت دوش گرفت. وسايلش را مرتب توي ساك جا داد، با شماره تلفني كه از قبل از دوستانش گرفته بود و آن ها اين مسير را رفته بودند، با قاچاقي ها تماس گرفت. قبل از شروع هر كاري پول از او خواستند و او مي بايست پول خريداري مي كرد. چون تجربه اي نداشت. دوستانش در اين مورد به او گفته بودند دلار بخرد، در صورتي كه بايد مارك مي خريد.
دلار در آن زمان دو به يك بود. يعني دو مارك يك دلار بود.
بعد از خريداري دلار ها با قاچاقچي ها تماس گرفت و با آن ها قرار گذاشت و مقداري پول به آن ها تحويل داد. قرار بر اين شد كه صبح روز بعد آفتاب نزده او را از مرز خارج كنند.
او تمام شب را با دلهره گذراند و نمي دانست فردا در چه راهي قدم مي گذارد. هنگامي كه به جاي تعيين شده رفت گمان كرد اولين نفر باشد، اما با ديدن آن همه آدم كه كاپشن ها را به خود پيچيده بودند فهميد كه خيلي هم زرنگ نيست.
قبل از سوار شدن تك به تك پاسپورت ها را از آن ها گرفتند و به يك شهر مرزي بردند. خانه اي كه آن ها را بردند درست در وسط جنگل قرار داشت. يك خانه ي بزرگ كه ظاهر خوفناك داشت. مدل خانه دوبلكس بود كه طبقه ي بالاي آن يك سالن تقريباً بزرگ كه در آن هيچ پرده و پنجره اي وجود نداشت و مي بايست براي ارتباط با دنياي بيرون به طبقه ي پايين مي رفتند. سرويس بهداشتي و آشپزخانه ي كوچكي هم پايين بود، اما اجازه ي پخت و پز نداشتند و به همان تن ماهي يا كنسروهايي كه به همراه داشتند بسنده كردند.
چهل و هشت ساعت در آن جا بودند، در اين مدت با هيچ كس ارتباط نداشتند جز همان ده دوازده نفري كه با هم بودند. دو قاچاقچي " بوسني" كه مسلح به ( ژسه ) " آمريكايي بودند كشيك آن ها را مي كشيدند و اگر كوچكترين خلافي از كسي سر مي زد سر و كله اش با همان اسلحه ها بود.
بعد از گذشت چهل و هشت ساعت شبانه آن ها را سوار كردند و بعد از چند ساعت جايي پياده شان كردند كه بايد مسيري را پياده طي مي كردند. به نقطه ي مورد نظر كه رسيدند اتومبيل هاي تويوتاي مدل بالايي در انتظار آن ها بود. تمام تويوتاها طوري شيشه هاش درست شده بود كه از بيرون به هيچ عنوان داخل اتومبيل پيدا نبود.
به مرز " كرواسي " كه رسيدند آن ها را پياده كردند و گفتند منتظر بمانند تا دنبالشان بيايند. دقايقي از رفتن آن ها نگذشته بود كه سر و كله ي پليس " كرواسي " پيدا شد و همه را گرفتند و راهي زندان كردند. بعد از يك شب كه نگه شان داشتند آن ها را راهي دادگاه كردند؛ چون با قاچاق وارد خاك " كرواسي " شده بودند آن ها را روانه ي زندان كردند.
دامون ديگر انتظار اين يكي را نداشت. خسته از سفر طولانيش به در و پيك زندان خيره شد كه كثافت از سر و رويش مي باريد. در عمرش جايي به اين كثيفي نديده بود. حتي به آن ها غذا هم نمي دادند و بايد با پول خود مواد خوراكي تهيه مي كردند. ميان اين همه غريبه كه از مليت هاي مختلف از ترك گرفته تا روس و پاكستاني و عرب و ...
حسابي احساس دلتنگي مي كرد. اما در آن شرايط سخت هم احساس پشيماني نمي كرد و هنوز مطمئن بود كه بايد مي آمد و اين راه را تجربه مي كرد.
بعد از گذشت چند روز كه هر كدام را پانصد مارك جريمه نمودند آن ها را آزاد و سوار اتوبوس و در مرز " بوسني" پياده كردند.
دامون با سه چهار نفر ايراني كه آشنا شده بود با هم تاكسي گرفتند و به آدرسي كه قبلاً داشتند رفتند و شب را در هتل گذراندند.
دوباره روز از نو روزي از نو.
با قاچاقچي ها كه تماس گرفتند، قول صد در صد دادند كه آن ها را از مرز خارج كنند و دوباره همون قضيه تكرار شد و اين بار در حال حركت بودند كه پليس آن ها را محاصره كرد. وقتي از آن ها مدارك خواستند هيچ كدام مدركي نداشتند كه ارائه دهند. پليس با اين اوضاع كه آن ها به طريق قاچاقي وارد كشور شدند تصميم گرفتند همه را دي پورت كنند.
براي آن ها مترجم آوردند. دامون به نمايندگي از ساير ايرانيان به زبان انگليسي گفت:
- ما ديگه نمي تونيم به ايران برگرديم. با اين كاري كه كرديم اعدام ما حتيمه. اونا ما رو مي كشن. همه ي ما مشكل داريم.
گفته هاي دامون كارساز شد، قبول كردند كه گروه را دي پورت نكنند و همه را به يك كمپ انتقال دادند كه توي خود " سارايو " بود. كمپ از همه جور اقشاري در آن بود، آلباني، كوزو، ترك و.... كه به همه چادر داده بودند.
وضعيت به هم ريخته و شلوغي بود. اكثراً با خانواده بودند، همراه بچه هاي كوچك زير پنج سال و سرماي وحشتناك پانزده درجه زير صفر كه به تاريخ ايران اسفند ماه مي شد، كه سرماي كشنده اي داشت.
براي وسيله ي گرمايي بخار هاي هيزمي قديمي در اختيار گروه گذاشته بودند كه هيزم در آن مي ريختند و خود را گرم مي كردند. اما باز هم براي آن ها شرايط دشواري بود. بعد از چند روزي در به دري و خستگي دامون ديگر كم آورد. تحملش را از دست داده بود و هر روز كم حوصله تر از روز پيش مي شد، در اين بين قاچاقچي ها به او اميد دادند كه اين دفعه ديگر ردخور ندارد و خيالش را تا حدودي راحت كردند.
اين بار گروه را به يك كلبه ي جنگلي بردند كه شبيه جاي اطراق شكارچيان بود. البته تا خود كلبه چهل و پنج دقيقه پياده روي در آن سرماي صبح پيش رو داشتند. وقتي وارد كلبه شدند چند قاچاقچي درشت هيكل بوسني كه درست مثل نژاد روس ها بودند مسلح به ( كلاشينكف ) و ( كلت ) كمري انتظار آن ها را مي كشيدند و چهار چشمي مواظبشان بودند.
همه بايد خفقان مي گرفتند چون اگر كلمه اي حرف ناحساب مي زدند اول و آخر جايشان همان جا بود.
طول و عرض كلبه به شش متر هم نمي رسيد كه بيست نفر آدم را در دل خود جاي داده بود بدون اين كه اجازه ي پخت و پز داشته باشند و به هيچ عنوان حق آتش درست كردن در آن سرماي دوازده درجه زير را نداشتند.
دو روز را به سختي گذراندند. در اين دو روز فقط كمي ذرت خشك و نان خشك هم كه در آن جا بود تنها تغذيه ي آن ها به حساب مي آمد، در آخر وقتي قاچاقچي ها ديدند كه فشار زيادي به پناهنده ها وارد شده كمي نان براي آن ها آوردند اما در روز دوم ناچار شدند با باز شدن هوا آتش روشن كنند.
برف مي آوردند و روي آتش در ظرفي رويي آب مي كردند و براي رفع تشنگي هر كدام جرعه اي آب مي نوشيدند. بي آبي و گرسنگي انرژي همه را گرفته بود.
با نمايان شدن خورشيد از بس سردشان شده بود جلو آفتاب دراز كشيدند، در اين هنگام يك گله گراز وحشي از پشت سر آن ها در رفت كه باعث رعب وحشت ميان آن ها شد و با شتاب به كلبه بازگشتند. لحظات سخت و طاقت فرسايي بود. انگار زمان ثابت و به كندي جلو مي رفت.
در شب سوم گروهي دنبالشان آمدند، بعد از مسيري كه گروه را با اتومبيل بردند پياده كرده و به هر چهار نفر يك قايق بادي دادند كه بايد تا درياچه
آن را حمل مي كردند. از فاصله ي كلبه تا دريا چند كيلومتري مي شد. مسير گروه يك مزرعه ي شخم خورده بود كه در آن سرما و برف و يخبندان راه رفتن روي آن بسيار دشوار بود.
در آن سرماي وحشتناك كه تا مغز استخوان را مي سوزاند ايستادن در آن هوا هم مصيبت بود چه برسد به راه رفتن، مخصوصاً آن هايي كه بچه كوچك به همراه داشتند. از شانس بد گروه باد سردي شروع به وزيدن كرد.
دامون از سرما اشك از چشم هايش سرازير شده، دست هايش به قدري يخ زده بود كه انگشت هايش به سختي قايق را نگه داشته بود. از دست خودش عصباني شد كه در آن لحظات سخت فكر هلنا در سرش افتاده بود و هر لحظه بيشتر جلو چشمش نمايان مي شد. با حرص فشارش را به قايق آورد و چون جلوتر از سه نفر ديگر بود به سرعت گام هايش افزود و به اعتراض آن ها كه معلوم نبود به چه زباني صحبت مي كنند وقعي ننهاد.
از بس مه بود چشم چشم را نمي ديد و به سختي راه را پيش مي بردند. سوز و سرما هم چون تازيانه به سر و صورت آن ها مي كوبيد و به سوي راهي نامعلوم گام بر مي داشتند. به هر جان كندني بود به درياچه رسيدند. در كنار درياچه سوار شده و قبل از سوار شدن يكي از قاچاقچي ها با لحن خشني گفت:
- مسئول مرگ هر كسي خودشه. هر كي توي اين درياچه بيفته با اين سرماي دوازده درجه زير سفر سريع منجمد مي شه و مرگش حتميه.
خوشبختانه طول درياچه را بدون اين كه اتفاق بدي براي كسي بيفتد پيمودند ولي پارو زدن با آن دست هاي سرمازده و يخ كرده كاري بس دشوار بود و از توان گروه خارج، اما چاره اي نبود بايد ادامه مي دادند و تا آخر راه را پيش مي رفتند، راهي نامعلوم و پر از خطر.
قايق ها را زير درختي قايم كردند و دوباره راهپيمايي شروع شد. اين بار طولاني تز از دفعه هاي پيش، دو ساعت تمام راه رفتند تا به پلي رسيدند كه يك دستگاه كاميون نفتكش منتظرشان بود. هر كدام دزدكي از زير پل مي رفتند تا سوار آن مي شدند.
كاميون نفتكش را دو جداره درست كرده بودند و اين ها در قسمت پايين جا مي گرفتند، آن هم به صورت دراز كش. به اين طريق هر كدام كه سوار مي شدند كيپ هم ديگر دراز مي كشيدند به طوري كه وقتي جاي سه نفر از آن ها نشد، كاميون را روشن كردند و رو به سرازيري قرار دادند كه تقريباً همه روي هم افتادند تا جاي آن سه نفر ديگه هم بشود.
در آن پايين اكسيژن كافي نبود و لحظات مرگ باري بود به خصوص كه در آن جمع يك زن باردار هم بود و دچار حالت تهوع شديد شده به طوري كه به سختي قادر به كنترل خود بود، مخصوصاً زماني كه از جلو مأمورهاي گشتي پليس راه گذشتند، نبايد كوچكترين صدايي از آن ها به گوش مي رسيد. شوهرش مجبور شد دستش را محكم روي دهان او بگذارد كه صدايش به گوش نرسد. بالاخره با آن شرايط سخت از مرز گذشتند و آن ها را به پايتخت " كرواسي " " زاگرب " بردند كه در آن جا وارد يك خانه ي نسبتاً بزرگ شدند كه درست وسط شهر قرار گرفته بود.
دامون از اين كه بعد از اين همه سختي به جاي گرم و نرمي رسيده بود كمي آرام گرفت. سرما و خستگي پايان ناپذير بدجوري به او فشار آورده بود. اين خانه ي معمولي را هم چون كاخ شاه مي دانست. شايد اگر از قبل مي دانست اين همه به مصيبت مي افتد هرگز قدم به اين راه نمي گذاشت، در اين مدت نه خوب خوابيده و نه خورد و خوراك حسابي داشته و حتي مورد تحقير قرار گرفته بود. مي دانست بايد منتظر عواقبي بدتر از اين ها هم باشد.
بابت هر يك دانه ناني به آن ها مي دادند دلار مي گرفتند و در آن زمان قيمت يك نان يك دلار بود اما براي او اصلاً مهم نبود. بعد از يك مدت سرما و گرسنگي دل سير خوردن براي او ارزشش بيش از اين بود.
بعد از بيست و چهار ساعت كه آن جا بودند و همه به اندازه ي كافي استراحت كردند دوباره آماده ي حركت شدند كه به " اسلوني " بروند. همه ي گروه را با اتومبيل هاي بنز آخرين مدل جا به جا كردند. دو نفر جلو و دو نفر عقب سوار مي كردند و دو بنز ديگر به صورت اسكورت آن را همراهي مي كردند. قاچاقچي ها آدم در طول راه مدام با تلفن صحبت مي كردند كه به زبان بوسني بود و دامون از آن سر در نمي آورد. بعدها فهميدند هر چه آن ها به او و همراهانش مي گفتند همه فحش و ناسزا بوده.
ساعت شش غروب بود كه از مرز گذشتند و تماماً با سرعت بالاي صد و هفتاد مرز را رد مي كردند.
به مرز كه رسيدند گروه را به يك مزرعه بردند و داخل يك اصطبل قديمي كردند.
دامون وقتي وارد آن جا شد ديد نزديك به سي چهل نفر آدم آن جاست. بوي كاه و فضولات اسب و بوي نم و ماندگي شامه اش را آزار داد. طبق معمول سرما هم بيداد مي كرد. به آن ها قول دادند يك ساعت بعد به دنبالشان بيايد ولي اين يك ساعت بيست و چهار ساعت به طول انجاميد، از غروب آن روز تا غروب روز بعد. او مي دانست اين غروب هاي غريب هم چنان ادامه دارد.
دامون كه ديگر بعد از اين همه به سختي عادت كرده بود از بي كاري در آن تاريكي مطلق كه به زور آدم ها معلوم بودند به تماشاي آن ها پرداخت و با خود فكر كرد كه توي اين مدت چه قدر نژادهاي مختلف ديده.
يك نفر هندي به او چسبيده بود كه بوي ادويه اش آدم را خفه مي كرد. ظاهراً سرما به او فشار آورده بود چون خود را به دامون چسباند اما دامون او را به جلو هل داد و به انگليسي به او گفت كه كنار برود، اما يك ساعت بعد خود دامون كه از زور سرما به او چسبيد و همه همديگر را بغل كردند. لحظات سختي كه از تصور انسان به دور بود.
غروب روز بعد كه گروه را سوار كردند تازه فهميدند كه از سرماي وحشتناك شب پيش يك نفر مرده. دوباره گروه را تا مسيري برده و پيداه كردند. تا ساعت دو شب در جنگل در آن مسير پياده راه رفتند و بعد روي يك تپه مستقر شدند كه منتظر بمانند قاچاقي ها بيايند دنبالشان.
دامون با ديدن خانواده هايي كه بچه كوچك به همراه داشتند سختي خود را فراموش كرد. مخصوصاً يكي دو تا از بچه ها كه زير يك سال بودند.
لباس او تشكيل شده بود از ژاكت نه خيلي ضخيم با يك كاپشن چرم و شلوار جين. از بس خوابش مي آمد چشم هايش به سختي باز مي شد. دقيقاً هفتاد و ساعت نخوابيده بود و در حال خواب بر او فشار مي آورد. كوله پشتي اش را زير سر گذاشت و به خواب رفت. دو ساعت خواب، دوستان ايرانيش او را بيدار كردند. هنگامي كه بيدار شد حس كرد خون در رگ هايش يخ زده. تا دقايقي قادر به تكان دادن دست و پايش نبود.
سي چهل نفري كه آن جا بودند همه دور هم حلقه بستند و به طوري به هم چسبيدند كه انگار اين تعداد به نصف رسيده بودند. همه با نفس هم ديگر خود را گرم مي كردند.
قاچاقچي كه بايد به دنبال آن ها مي آمد دير كرده بود. دامون كه نگاهش به بچه ها و نگاه نگران مادرانشان بود ديگر طاقت نياورد. بلند شد و هيزم فراواني جمع كرد و آتش خيلي بزرگي درست كرد. گرماي آتش در سرماي پانزده درجه زير صفر هم چون خوردن ميوه ي بهشتي بود. اما اين شيريني خيلي طول نكشيد و با شنيدن صداي آژير پليس به كامشان تلخ شد. بعد از دقايقي دور تا دور آن ها را پليس فرا گرفت و از هر سوي عكاسان از آن ها عكس مي گرفتند و خبرنگاران قصد كسب خبر داشتند. در روزنامه ي روز بعد " اسلووني " عكس بزرگي از آن ها كه به دور آتش حلقه زده بودند به چاپ رسيد.
آن ها را به يك بازداشتگاه بردند و دامون كه انگار سر دسته ي گروه شده بود توضيح داد كه پناهنده هستند. سيستم آن جا طوري بود كه يم روز الي سه روز آن ها را نگه مي داشتند
و از اين رو فقط يك روز نگه شان داشتند. بعد گروه را به كمپ (un) كه مربوط به پناهندگي و وابسته به سازمان ملل انتقال دادند. در كمپ (un) به مدت بيست و چهار ساعت قرنطينه بودند. در آن جا هيچ مشكلي نداشتند. با جاي خوب به همراه غذاي گرم در آن شراط بحراني پذيراي آن ها شدند.
كمپ (un) خوبي كه داشت اين بود كه نزديك به مرز " ايتاليا " قرار گرفته و با اتوبوس تا مرز " ايتاليا " پانزده دقيقه راه بود. تنها راهي كه مي شد دور از چشم پليس به آن جا گريخت راه آهني بود كه بين مرز " ايتاليا " و " اسلووني " قرار داشت كه ديوار بلندي حايل آن بود كه اگر مي شد از آن ديوار عبور كرد به مرز " ايتاليا " مي رسيدي.
دامون وقتي از جريان ديوار اطلاع پيدا كرد با چند ايراني ديگر نقشه كشيدند هر طور شئخ از آن ديوار عبور كنند و از اين وضعيت بلاتكليف خود را نجات دهند.
هنگامي كه اتوبوس از راه رسيد خود را به اتوبوس رساندند و سوار شدند اما چند دقيقه مانده به شهر نگه داشت و پليس مرزي جلو آن ها را گرفت كه كنترل پاس كند. هنگامي كه ديد هيچ كدام پاس ندارند دوباره گرفتنشان و به كمپ برگرداندند.
اين بار يكي دو روز ديگر صبر كردند كه به آن ها شك نكنند و اين دفعه حساب شده عمل كردند. شبانه راه افتادند، فاصله اي كه قرار بود با اتوبوس طي شود با پا رفتند. وقتي كه به ديوار رسيدند براي هم با دست قلاب درست كردند و به كمك هم ديگر از ديوار پايين پريدند. خوشبختانه در آن ساعت پليس نبود و به راحتي از روي ديوار پايين پريدند و وارد مرز " ايتاليا " شدند. تا آن جايي كه در توان داشتند دور از چشم پليس، با احتياط به طرف شهر مرزي " تريسته " دويدند و خود را به ايستگاه قطار رساندند.
دقيقاً ساعت چهار صبح بود كه به ايستگاه قطار رسيدند و خود را گوشه اي پنهان كردند. دامون را كه به زبان انگليسي مسلط بود پي بليت فرستاند.
هنگام خريد بليت به او گفتند كه بايد پول عوض كند و گيشه ي بليت فروشي فقط " لير " " ايتاليا " را قبول مي كند. وقتي دامون به آنها فهماند كه به جز دلار پول ديگري ندارد اين حرف براي آن ها قابل قبول نبود. چند نفر كه آن جا بودند از او مي خواستند كه همراهشان برود تا دلار او را تبديل به لير كنند. اما از قبل دوستانش به او گفته بودند كه به هيچ عنوان همراه آن ها نرود، چون آن ها آدم هاي خطرناكي بودند كه خارجي ها را مي بردند سرشان را مي بريدند يا چند چاقو به آن ها زده در جنگل رهايشان مي كردند و هر چه پول و وسايل ارزشمند به همراه داشتند براي خود بر مي داشتند و يا به نحوي آن ها را سرنگون مي كردند كه هرگز پيدا نشوند...
دامون ناچار شد صبر کند پیش همراهانش بر گشت.صدای اژیر پلیس ان ها را به خود اورد و در چشم بر هم زدنی به دست پلیس « ایتالیا » دستگیر شدند و به اداره ی پلیس بردند.در انجا نوزده نفر دیگر بودند که بیشترشان ترک یا غراقی و ایرانی بودند.
پلیس ایتالیا با کرد عراقی و ایرانی مشکل نداشت و تا چهارده روز به ان ها مهلت می دادند که خاک ایتالیا را ترک کنند ولی قانون برای ترکیه و کرد ترکیه چون نیمه اروپایی بودند جور دیگر بود باید پنجاه کلومتری وارد خاک ایتالیا می شدند و اگر قبل از پنجاه کیلومتری بودند حتی چهل و نه کیلومتر ان ها را دیپورت کرده و به تکیه بر می گرداندند.
پرسیدند کی انگلیسی بلد است.همه دامون را با انگشت نشان دادند و او به ناچار جلو رفت پلیس ایتالیا از او خواست که از تک تک افراد اسم و فامیلشان را بپرسد که مال کدام ملیت هستند و چه طوری به ان جا امدند و در اخر امضا کنند.
او از قبل دوستانش گفته بودند که اگر به دام پلیس افتاد به هیچ عنوان اسم واقعی خود را نگوید و امضا نکند او هم به همراهانش سپرد که هیچ کدام امضا نکنند و خود برای هر کدام اسمی نوشت.هنگامی که نوبت به خودش رسید اسم واقعی خود را نوشت پلیس به او گفت :
امضا کن.
خودکار را روی کاغذ انداخت و گفت :
نمی کنم.
پلیس ایتالیا عصبی از کار او دستش را بالا برد و با تمام قدرت محکم توی گوشش کوبید و گفت :
تو مترجم این هایی به این ها می گی امضا نکن اون وقت خودت هم امضا نمی کنی؟
انتقالشان دادند به بازداشگاه.تمام بازداشگاه تشکیل شده از یک اتاق سه در چهار که در این شانزده نفر را در خود جای داد.جای نشستن نبودو باید همه سراپا می ایستادند.غذایی هم در کار نبود تا صبح تک تک به دستشویی می رفتند ولی هنگامی که دامون می خواست برود پلیس او را هل داد به داخل بازداشگاه و به او اجازه ندادند تا صبح به دستشویی برود.لحظات برایش به سختی می گذشت اما چاره ای جز تحمل نداشت.صبح همه را به دادگاه بردند و هر چه در دادگاه از ان ها خواستند امضا کنند به خرج هیچ کدام نمی رفت.ناگریز از دامون پرسیدند :
می خواین تقاضای پناهندگی کنید یا خاک ایتالیا رو ترک می کنید؟
دامون می دانست وضع پناهندگیش خوب نیست و توضیح داد که نمی خواهند پناهنده ی ایتالیا شود.ناگریز یک ورقه ی چهارده روزه به ان ها دادند که با وجود ان چهارده روز مهلت داشتند در ایتالیا باشند و پس از ان باید خاک ایتالیا را ترک می کردند.
بلیت قطار برای «میلان » گرفتند و به راحتی وارد شهر شدند.در انجا هم ادرس قاچاقچی داشتند که خوشبخاته این یکی ایرانی بود و دامون می توانست با خیال راحت به او اعتماد کند.اسم مرد قاچاقچی سلمان خان بود.از او پرسید می خواهد به « انگلیس » برود یا جایی دیگر.او انگلیس را انتخاب کرد اما وقتی رقم را گفت با افسوس به او فهماند که این مبلغ را ندارد و در اخر با پولی که داشت با هم به توافق رسیدند که او را به « سوئیس » ببرند.
دامون در میلان به گفته ی خود ایتالیایی ها میلانو برای خواب مشکل داشت.به هر هتلی که مراجعه می کرد او را نمی پذیرفتند.حتی مبلغ های کلانی به انها پیشنهاد می کرد که فقط یک شب به او اجازه ی اقامت در هتل بدهند اما بی فایده بود.حاضر به پرداخت هر مبلغی بود به شرطی که فقط بگذارند یک شب را در هتل بگذراند.بدنش نیاز مبرمی به حمام داشت.از نظر خورد و خوراک مشکلی نداشتند اما جای خواب ان ها را اذیت می کرد.ناگریز شب ها یه یک ایستگاع اتوبوس می رفتند که ده شب به بعد دیگر اتوبوسی نمی امد.شب را انجا می گذراندند تا هفت صبح اتوبوس ها می امدند.در ان شرایط انجا نعمت بزرگی بود چون که در هوای سرد بیرون زیر برف و باران نمی توانستند دوام بیاوردند.
دامون برای زیر انداز در ان سرما از روزنامه استفاده می کرد و تنها لباسی که برایش باقی مانده بود یک دست کت و شلوار بود.باقی لباس هایش را به علت سنگینی همه را در کوه هنگام پیاده روی های طولانی دور انداخته بود و ترجیحا کت و شلوارش را نگه داشت چون به او گفته بودند اگر ظاهرش مرتب باشد پلیس به او گیر نمی دهد.
شب سوم که در واقع شب اخری بود که در میلان بودند هنگام خواب کیفش را بغل کرد و خوابید اما صبح وقتی بیدار شد با تعجب دید کیف کنار دستش است و همه ی پول های او را بردند.شانس اورده بود که باقی پول ها را در لباس زیرش پنهان کرده بود و گرنه معلوم نبود بدون پول چه عواقبی در انتظارش بود.همان روز برای شهر مرزی «کومون » که شهر سوئیس بود بلیت قطار تهیه کرد.نسبت به مخارجش در این مدت بلیت قطار خیلی ارزان بود.تا وارد شهر شد نزد قاچاقچی که سلمان خان معرفی کرده بود رفت و با او طی کرد که چه مبلغی می گیرد که او را مستقیم به خاک سوئیس ببرند.
دامون دیگر از این همه تعقیب و گریز خسته شده بود می خواست زود تر سرو سامان بگیرد ان شب را پیش مرد قاچاقچی گذراند و صبح زود او را به طرف سوئیس بردند.برایش بلیت قطار گرفتند و از او خواستند تا سوار شود این بار شانس به او رو کرد چون هیچ پلیسی سر راهش قرار نگرفت.با قطار به شهر « ژنو » بلیت گرفت و دوباره به راه خود ادامه داد. در ان جا به منزل یکی از اشنایان رفت که از قبل ادرس او را گرفته بود.
بعد از مدت ها رنگ اسایش را به چشم دید.استحمامی کرد و کمی به سر و وضع خود رسید.قبل از حمام وقتی خود را در ایینه دید دست کمی از کارگر های افغانی نداشت.برای یک لحظه امکاناتی را که در ایران داشت جلو نظر اورد اما اصلا افسوس نخورد انگار این سختی برایش لذت بخش تر بود و حاضر بود به این که بدتر از این را به سرش بیاید اما دیگر هلنای محبوبش را کنار ان لندهور نبیند.
بعد از دو سه روز که حسابی خستگی از تنش بیرون رفت از خانه خارج شد که خود را به پلیس معرفی کند.حالا که از پلیس گریزان نبود هر بار که به اداره ی پلیس می رفت با تعطیل شدن مواجه می شد.بالاخره یعد روز چارم موفق شد خود را به انها معرفی کند و توضیح داد که می خواهد پناهنده ی کشور سوئیس شود.پلیس به او ادرسی داد که خود را به انجا معرفی کند و به او گفتند که به ان ها ربطی ندارد.او با خود گفت « نگاه کن تو رو خدا در این مدت سایه ی پلیس هم ما رو می گرفت ولی حالا می گن به ما ربطی نداره خودت برو»
هنگامی که سوار اتوبوس شد به راننده توضیح داد بلیت ندارد و می خواهد به اداره ی پلیس برود که پناهنده شود.راننده او را مطمئن کرد که نیازی به بلیت نیست و او را درست دم در اداره ی پلیس پیاده کرد.
تجمع دوباره ی همان ادم ها با ملیت های مختلف تکرار شد از عرب گرفته تا کرد و سومالی و افریقایی و فارس و از همه نژاد.
دامون جزء کمپ اولیه بود.درست نزدیک فرودگاه ژنو که جزء یکی از فرودگاه های بزرگ سوئیس به حساب می امد و او پنج روز در ان کمپ بود.از صبح تا شب کارش این بود که با عده ای ایرانی توی فرودگاه پرسه می زدند و برای خواب به کمپ بر می گشتند.در روز ششم که خیال می کرد در ژنو به او اقامت می دهند او را به مرز « اتریش » انتقال دادند که با اتوبوسی که بردند تقریبا چهار پنج ساعت تا انجا راه بود.
پنجاه نفری بودند که وارد کمپ شدند.او میدید که این کمپ به مراتب بهتر از کمپ هایی است که در این مدت رفتند تمیز تر و شیک تر از همه.دست کمی از هتل های خوب نداشت.به هر چهار نفر یک اتاق دادند و هر سه وعده راکامل با غذاهای خوب از انها پذیرایی می شد.
دامون خوشحال از این که بالاخره به این اخر راه دشوار رسیده تن به سرنوشت کنونی داد و ان قدر با محیط خو گرفت که اصلا دوست داشت تا اخر عمر همان جا بماند.با تمام مسئولان ان جا اشنا شده بود و همه او را به خاطر رفتار خوبش دوست داشتند اما این اخر ماجرا نبود.بعد از مدتی او را برای مصاحبه به مرکز سوئیس انتقال دادند واز انجا به یک روستای دور افتاده در یک کمپ که اگر می خواستند تا شهر بروند بیست . پنج دقیقه پیاده روی داشتند و مجبور بودند برای خرید مایحتاج خود به انجا مراجعه کنند.در کمپ با سه نفر هم اتاقی بود که هیچ کدام ایرانی نبودند.دو نفر از انها بوستی و دیگری یوگسلاوی بود.هیچ کدام زبان هم را نمی فهمیدند .او هیچ علاقه ای هم داشت با ان ها دوست شود.سرش توی لاک خود بود.از صبح تا شب کارش این بود که زبان سوئیسی را بیاموزد.عکس کوچکی از هلنا لای کتاب هایش بود که تا هر روز ساعتی ان را نگاه نمی کرد ارام نمی شد.حالا دیگر او برایش حکم یک رویای شیرین داشت.همیشه سعی می کرد صحنه ی جدایی با او را از ذهنش پاک کند و بر عکس مدام واضح و روشن جلو چشمش نمایان می شد مخصوصا هنگام التماس کردن به او که رهایش کرد و سوار تاکسی شد و رفت.
هر چه پیش می رفت افسرده تر می شد.نه با کسی حرفی می زد و نه با کسی کاری داشت.در واقع همه همین طور بودند.کم کم به این وضع عادت کرد.یعد از شش ماه یک سازمان خیریه به اسم « کاریتاس » که برای پناهندگان وکیل می گرفتند و مشغولیات درست می کردند شامل کلاس های مختلف زبان و کلاس ها را در مرکز استان برگزار می کردند.تمام روستایی که او در ان جا زندگی می کرد صد و بیست نفر جمعیت داشت و استان ان هم نهابتا ده دوازده نفر جمعیت ان بود.ولی باز هم برای او خوب بود چون مرکز خرید خوبی داشت و ماهیانه برایش بلیت می گرفتند که خودشان می توانستند رفت و امد کنند.
به این ترتیب او نه ماه سخت را پشت سر گذاشت تا او را به کمپی در ژنو انتقال دادند و به او اجازه ی کار داده شد.روز های بسیاری به دنبال کار گشت و حاضر بود به هر کاری به جز خلاف تن در دهد.از بی کاری خسته و افسرده شده بود.هر چند در این مدت کوتاه توانسته بود به چند زبان المانی سوئیس و فرانسه تسلط کامل پیدا کند و بالاخره در یک کارخانه ی پلاستیک سازی بزرگ کار پیدا کرد.کاری سخت و بسیارطاقت فرسا.از ساعت هشت صبح تا هشت شی بسته های سنگین جابه جا می کرد تا شب این جا به جایی به چند تن می رسید.


« من به بی راهه رفتم »
« اما گناهی نداشتم »
«راه را تو به من نشان دادی »
« راهی که پر از تباهی بود »
« راهی که به نیستی ختم شد »
« نگو گناه از تو بود »
« من گناهی نداشتم »
« سردی از تو »
« سردم کرد »
« بی مهری از تو »
« سنگم کرد »
« پرنده ای بودم »
« در اغوش تو »
« به جای حفظ کردنم »
« مرا پر دادی به سویی »
« ماندم تنهاو حیران »
« منتظر و سرگردان »
« راهی نبود به جز آن راه »
« راه سخت بود و من خسته »
« رسیدم به آن راه »
« به گفته ی تو پر از گناه »
« هر چه بود شیرین بود و پر از صفا »
« راهی که سردی را ز یادم برد »


شعر از : مژگان مظفری


فصل 11

هلنا با روحی خسته و دلی شکسته برگ به برگ البوم را ورق می زد و با ان به خاطرات گذشته بر می گشت.با دیدن حمید چه قدر دلش سوخت که او همچون خود به عشقش نرسیده و بر خلاف میلش با دختری که پدرش خواسته بود ازدواج کرد.
عکس های خانواده گی و دیدن چهره ی زیبای خواهرش احساسات او را به جوش اورد و همراه با اشک به قعر گذشته فرو رفت روزی که با آلاله توی حیاز با جیغ و داد اب بازی می کردند و آشور گوشه ای از پنجره ی راه پله ایستاد و دزدانه به آلاله نگاه می کرد.
با این که دو سه سال بیشتر از ان زمان نمی گذشت اما حس می کرد این خاطرات شیرین مربوط به سال های خیلی دور است.دلش باری ان روز ها و شیطنت های خواهر کوچولویش لک زده بود.هنوزم بعد از یک سال و اندی مرگ او را باور نداشت و هر روز به انتظار چشم های سبز زمردین او و لبخند های همیشگی زیبایش بود.هر بار که به منزل پدرش می رفت ساعت ها در اتاقی که قبلا به خودش و او تعلق داشت تنهایی می نشست و به اون روز ها فکر می کرد.او هر روز خود را تنها تر از دیروز حس می کرد مخصوصأ از وقتی که تنها دوستش شیما ازدواج کرده و به خاطر کار شوهرش راهی جنوب شده بود.هرگز فکر نمی کرد سرنوشت او را چنین به بازی بگیرد.هر روز می گذشت تصمیم می گرفت پیش مادرش برود و از وضعیت خود و محسن برای او بگوید اما باز پشیمان می شد و یاد مرگ آلاله می افتاد.درست همان روز بود که می خواست همه چیز را به آلاله بگوید که با ان حادثه ای که پیش امد نمی خواست با حرف هایش و واقیعت تلخ زندگیش به غصه ان ها اضافه کند.
با دیدن عکس دامون در مراسم عروسی بیتا و کامنوش اه از نهادش بر خاست.عکس او را بوسید و با شدت بیشتری گریه کرد.انگار او را هم از دست داده بود.از کامشاد شنیده بود که به خارج رفته اما نمی دانست در کدام گوشه ی دنیاست.هنو زهم نتوانسته بود مهر او را از دل بیرون کند.شاید اکر محسن مرد ایده الی برایش بود دامون را به راحتی فراموش می کرد.
انگار با رفتن دامون با خانواده اش نیر به هم ریخته بود.امیر حسین در یک حادثه دو پایش را از دست داده بود و روی ویلچر روزگارش را می گذراند حنانه با یک بچه در بغل برای همیشه به خانه ی پدرش برگشته و از شوهرش جدا شده بود.خانم ملک نیر هر روز به انتظار تماسی از یگانه پسرش ساعت ها اشک می ریخت.
هلنا البوم را بست و به ساعت نگاه کرد.هنوز ساعت هفت بود.البوم را توی کشو جا داد و پشت پنجره ایستاد.نگاهی به خورشید انداخت که در حال غروب بود.با بغض رو به افق زمزمه کرد : « ای غروب های غریب چرا تمومی ندارین ؟ هر روز من باید شاهد یه غروب غریب باشم.تنها تر از همیشه ، خسته تر از همیشه ، دامون ! دامون خوبم الان کجایی ؟ تا از تو دورم این غروب ها همیشه برام غریبن.»
صدای پارس سگ به او فهماند محسن برگشته.دستی به موهایش کشید و از اتاق خارج شد.محسن مانند همیشه تا از در وارد شد رفته بود سر وقت یخچال و بطری اب را یک نفس تا اخر سر کشید.او صبر کرد تا اب خوردنش تمام شود و بعد سلام داد :
سلام ، عروسک !
از عروسک گفتن او بیزار بود.اما چاره ای جزء تحمل نداشت :
هلنا البوم را بست و به ساعت نگاه کرد.هنوز ساعت هفت بود.البوم را توی کشو جا داد و پشت پنجره ایستاد.نگاهی به خورشید انداخت که در حال غروب بود.با بغض رو به افق زمزمه کرد : « ای غروب های غریب چرا تمومی ندارین ؟ هر روز من باید شاهد یه غروب غریب باشم.تنها تر از همیشه ، خسته تر از همیشه ، دامون ! دامون خوبم الان کجایی ؟ تا از تو دورم این غروب ها همیشه برام غریبن.»
صدای پارس سگ به او فهماند محسن برگشته.دستی به موهایش کشید و از اتاق خارج شد.محسن مانند همیشه تا از در وارد شد رفته بود سر وقت یخچال و بطری اب را یک نفس تا اخر سر کشید.او صبر کرد تا اب خوردنش تمام شود و بعد سلام داد :
سلام ، عروسک !
از عروسک گفتن او بیزار بود.اما چاره ای جزء تحمل نداشت :
امروز زود اومدی!
یک هلو درشت و خوش اب و رنگ از طرف میوه جدا کرد :
برو چمدونت رو ببند که می خوایم بریم شمال.
از گازی که او با صدا به هلو زد بدش امد :
نمی شه من نیام ؟
در حین گاز زدن به هلو اب روی پیراهنش پاشید :
نچ نمی شه.چون به یه عروسک لازم دارم.
دست هایش را که از عصبانیت می لرزید را زیر میز پنهان کرد :
محسن!من دیگه از عروسک بودن خسته شدم.
خنده ی مسخره ای سر داد :
تا وقتی زنده ای عروسکی عروسک!حالا هم به جای غرلند کردن برو بار سفرت رو ببند.نگران نباش.جای بد نمی برمت.این فصل شمال حال می ده مخصوصا رامسر که عروس مازندرانه.توی یک ویلای شیک نزدیک جواهر ده.قول می دم انقدر بهت خوش بگذره از فکری که الان داری خنده ت بگیره که چه قدر اشتباه فکر می کردی.
مایوس گفت :
می خواست امشب برم خونه ی مامان اینا.دلم براشون تنگ شده.
یک مشت گیلاس دست گرفت و در حالی که تند تند به دهانش شوت می کرد و هسته اش را سریع مثل ابمیوه گیری بیرون می داد گفت :
از شمال که برگشتیم که هفته بشین.
متعجب به دهان محسن خیره شد که مطمئن شود حرفی که شنیده راست بوده.
او با خنده گفت :
نگاش کن تو رو خدا! عین مترسک سر جالیز ماتش برده.اره بابا دروغم چیه.قول می دم بر گشتیم مستقیم ببرمت اونجا.اخه منم می خوام با چند تا از دوستام جایی برم.
راضی بدون کلامی اضافه به اتاقش رفت و شروع به بستن چمدانش کرد.در این مدت به اندازه ی موهای سرش سفر کرده و هرگز نفهمید این همه سفر برای چیست.هیچ وقت از محسن در مورد کارش سوالی نمی کرد چون می دانست پاسخی نمی شنود.
بدون هیچ گونه احساسی سوار اتومبیل شد و با او راهی شمال شدند با این که هوا رو به تاریکی می رفت اما تهران هنوز گرم بود.هوای دم کرده و دود الود.او شیشه ها را بالا داد و کولر اتومبیل را به کار انداخت.ترافیک سنگینی بود.تا خود ازادی توی ترافیک بودند.به جاده چالوس که رسیدند دیگر جاده خلوت بود و گه گاهی تور اتومبیلی را می دیدند که از کنارشان می گذشت.در تاریکی شب قشنگی جاده پیدا نبود.پس از مسافتی کولر را خاموش کرد و به خواست هلنا شیشه ها را پایین دادند.موجی از هوای پاکیزه و خنک در اتومبیل پیچید.هلنا هوا را با تمام وجود استشمام کرد انگار می خواست یک شبه ریه هایش را از دود و دم تهران پاکیزه کند.
سد کرج را که رد کردند هوا ابری شد و پس از دقایقی دانه های ریز باران روی شیشه اتومبیل ضرب گرفت.انگار هر هیچ را که رد می کردند هوا خنک تر و به شدت باران افزوده می شد.تا جایی که محسن مجبور شد برف پاکن را مدام به کار گیرد.
تنها صدای گرم خواننده بود که سکوت وهم انگیز جاده و اتومبیل را در هم می شکست.
با دیدن اولین چراغ های روشن رستوران توقف کردند.جز خودشان هیچ مسافر دیگری در رستوران نبود.از رستوران که خارج شدند او به حالت دو خودش را به اتومبیل رساند تا خیس نشود اما همین چند ثانیه کافی بود باران روسریش را خیس کند.
با امدن محسن دوباره سفر ادامه پیدا کرد.گچسر را رد کرده بودند که ناگهان اتومبیل ریپ زد و هدایتش سخت شد.نزدیک پرتگاهی که جای پارک کوچکی داشت نگه داشتند.باران هم همچنان با شدت می بارید.چاره ای نبود باید زیر باران نگاهی به موتور اتومبیل می انداخت.کاپوت را بالا زد با چراغ قوه نگاهی به موتور انداخت.به ظاهر که چیزیش نبود .داد زد:
عروسک!
او از داخل اتومبیل جواب داد :
بله.
بپر پشت ماشین یه استارت بزن ببینم چه مرگش شده.
او حوصله پیاده شدن نداشت.از همان صندلی جلو خودش را به صندلی راننده رساند.پشت فرمان نشست و به خواست محسن استارت زد.صدای او دوباره به گوش رسید :
نزن نزن.فهمیدم چه مرگشه.می تونی جعبه اچار رو از پشت ماشین برام بیاری؟
می خواست بگوید نه اما وقتی دید او سر تا پا خیس شد و چند تار مویی که دارد به کله اش چسبیده دلش سوخت و ناگریز پیاده شد.از صندوق جعبه اچار را بیرون کشید و به او داد.همه ی حرکاتش توأم با عجله بود.هنگامی که خواست سوار اتومبیل شود صدای گریه ی بچه ای توجه ش را جلب کرد و به جای سوار شدن به اتومبیل به سمت صدا رفت.هر چه به پرتگاه نزدیک تر می شد صدا واضح تر می شنید.درست لبه پرتگاه بود او را دید.زیر درختچه با نایلون سایه بانی براش درست کرده بودند که باران خیسش نکند اما خیس خیس شده بود.باران که مستقیم نمی بارید.به او نزدیک شد.لب های کوچک و ظریفش از سرما می لرزید و گریه اش دل را ریش ریش می کرد.خواست او را در اغوش بگیرد امانتوانست به او دست بزند.خودش هم نمی دانست چرا از این موجود کوچک و ظریف می ترسید.نگاهی به اسمان انداخت رعد و برقی در اسمان جهید.با خود گفت :«وسط چله تابستون این هوا و این باران ! چه شب غریبی ! یعنی صاحب این طفل بی چاره کیه ؟»
صدای محسن او را به خود اورد :
چرا نمیای سوار بشی؟
یه لحظه میای؟
چیزی شده ؟
تو میای؟
محسن هم با دیدن بچه جا خورد :
طفلک ! گذاشتنش سر راه.
یعنی نمیان ببرنش؟
ساده ای ها ! اگه می خواستن ببرنش که ساعت دو شب تو این دره ولش نمی کردن.برو سوار شد که سرماهه رو خوردی.
متعجب گفت :
یعنی اینو همین جا رهاش کنیم؟
محسن عصبی شد :
پس چی؟نکنه فکر کردی مسئولش منم!
محسن !
برو سوار شو حوصله ندارم.
استین بلوز او را کشید :
خواهش می کنم بذار اونو با خدمون ببریم.
دستش را کشید و خود را از دست او خلاص کرد :
می فهمی چی می گی؟!
تو رو خدا محسن ! من تا حالا هیچی ازت نخواستم.
می تونستی بخوای مگه من چیزی ازت دریغ کردم.
نه.
خوب پس حرف مفت نزن.برو سوار شو پدرمون در اومد این قدر بارون خوردیم.نگاه کن شدی عین موش اب کشیده.
به لحن صدایش التماس بیشتری داد.وقتی دید دوباره کارساز نیست بچه را بغل کرد :
پس منم پیش این می مونم تو برو.
محسن انقدر حرصش گرفته بود که می خواست هر دو را با هم از دره پرت کند پایین اما جلو خودش را گرفت چون برای اجرای نقشه هایش به او احتیاج داشت.زیر لب « دیوانه ای » گفت و به سوی اتومبیل رفت.او هم لبخند پیروزی بر لب نشاند و دنبال سرش را افتاد.چمدان کوچکش را از پشت اتومبیل پایین اورد و عقب اتومبیل نشست.به سرعت مانتو روسریش را عوض کرد.بلوزی هم به محسن داد و لباس های ژنده و پاره ی بچه را از تنش بیرون اورد و دور انداخت متوجه شد که دختر است.روسری شالی خود را از چمدان بیرو اورد و دور او پیچید.
بچه تا احساس کرد جایش گرم و نرم است و در اغوشی پر مهر قرار گرفته مدام دهانش را مثل ماهی باز و بسته می کرد و سرش را دنبال شیشه ی شیر و یا سینه مادر می چرخاند در اخر که به نتیجه نرسید شصت اش را به دهان گذاشت و در حالی که ناله می کرد و شصت خود را می مکید به خواب رفت.هلنا از دیدن این صحنه متاثر شد و نا خواسته اشک هایش جاری شد اما زود اشک هایش را پاک کرد که محسن نبیند.
به چالوس که رسیدند از محسن خواهش کرد به یک داروخونه شبانه روزی بروند تا شیر خشک و وسایل مرد نیاز بچه را فراهم کنند.او چاره ای جز تسلیم نداشت.به داروخانه ی شبانه روزی شهر چالوس که رسیدند گفت :
بهتره خودت بری خرید کنی.من نمی دونم چی بگیرم.
بچه را روی صندلی دراز کرد و خود به داروخونه رفت.در ان موقع واقعا فکرش کار نمی کرد که چه چیز هایی مورد نیاز کودک است.با دیدن خانم مسنی که فروشنده ی داروخانه بود خوشحال شد و اطلاعات مختصری در مورد کودک به او داد و گفت :
تا فردا که اونو تحویل شیر خوارگاه می دیم باید یه چیزا رو براش بگیرم اما من نمی دونم چه چیزایی لازمه.توی خونواده مون بچه کوچیک نداشتیم.
خانم فروشنده لبخندی مهربان به روی او زد و گفت :
نگران نباش دخترم من همه چی رو برات میارم.شما با این کار ثواب بزرگی کردین.اگه اونو نمی اوردین امکان داشت تا فردا زیر بارون بمیره یا شکار حیوون وحشی بشه.
هلنا از این فکر به خود لرزید و چشم به دست او دوخت که شیشه ی شیر ، پوشک بچه ، شورت بچه و شیر خشک را برای او اورد :
ما اب جوش داریم قطعا اون بچه الان گرسنه ست می خوای یه شیشه شیر درست کنم تو هم یاد بگیری؟