فصل 13


دامون هر روز صبح یک شاخه گل رز کنار عکس هلنا می گذاشت و روز بعد شاخه ی گل دیروزی را داخل سبد زیر میز می انداخت و روز به روز به تعداد گل های خشک افزوده می شد.در این مدت حتی یک لحظه از یاد او غافل نشده بود.بعد از چهار سال زندگی سخت در سوییس به ارزوی دیرینش رسیده و با هزاران مشکلی که سر راهش قرار گرفته بود به انگلیس رفته و مقیم انجا شده بود.او با پول اندکی که در این مدت جمع کرده تاکسی مدل پایین خریده بود و روی ان کار می کرد.در امد تاکسی در انگلیس بد نبود و نصف روز مشغول درس خواندن در رشته ی هنر های زیبا بود.به پیشنهاد استادش هفته ای دو جلسه اموزش نقاشی می داد.در ان جا بر عکس ایران ارزش زیادی برای هنر و هنرمند قائل بودند و برای تابلو های او سر و بال می شکستند.
او راضی بود و شاکر خداوند که بعد از ایم همه سختی به ارامش نسبی رسیده و کار و بارش گرفته بود.بالاخره بدون حمایت پدر توانسته بود از پس خود بر بیاید.
ان قدر سر خود را شلوغ کرده بود که فکر ازاد نداشته باشد و لی با این حال هنوز هم یاد هلنا در گوشه ی ذهن و قلبش سو سو می زدو
یک روز هنگام اموزش به هنر جویانش از ان ها خواست که مدل ازاد انتخاب کنند و کپی کردن از کار دیگران را کنار بگذارند.
یکی از هنر جویانش که تقریبأ هم سن و سال خودش بود به خاطر تیپ منحصر به فردش همه او را بازیگر مطرح هالیوود برادپیت صدا می زدند توضیح داد سوژه ای که انتخاب کرده شاید از نوادر باشد و از دامون خواهش کرد که حتما با او برود و سوژه اش را ببیند.
دامون ان قدر با شاگردانش خوب بود که دلش نیامد به او بگوید شب ها تا نزدیک سحر با تاکسی کار می کند و نمی تواند برای او وقت بگذارد و به او قول داد که شب همراهش می رود تا به قول او سوژه اش را ببیند.
ساعت کار با هنرجویانش که به پایان ر سید فقط برادپیت که اسم واقعی او الکس بود ماند و کمک کرد تا سه پایه های نقاشی را جمع کنند و در پایان کار وارد خانه ی کوچک او شدند.با قهوه ای تلخ از مهمانش پذیرایی کرد و الکس با هیجان از سوژه اش گفت و قرار شد شام را با هم به رستورانی بروند که الکس تعریف انها را می کرد.
دامون به ساعتش نگاه کرد و یک ساعت زمان داشتند.پیشنهاد کرد مسیر را پیاده بروند که ورزشی کرده باشند و به هوای پیاده روی از خانه بیرون زدند.تک و توک چراغ ها روشن شده بودند و شلوغی شهر انگار کمتر شده بود.در خیابان ها دیگر بچه ها نبودند و اگر بودند به همراه بزرگتر هایشان.با این که ارام راه رفتند تا رستوران فقط نیم ساعت در راه بودند.توی رستوران غلغله بود.صدای موزیک فضا را پر کرده بود.در گوشه ای از سالن جای خالی پیدا کردند.
الکس کتش را در اورد و به صندلی اویزان کرد و به بهانه ی دست شستن او را تنها گذاشت.او احساس خستگی شدید می کرد.سرش را تکیه داد به پشتی صندلی و چشم هایش را بست.گوش سپرد به صدای گرم خواننده ی معروف سلندیون :

من می دونم تو عاشقی I Know that once in love
تو به فکر شیطان نباش you don’t sing f the devil

با برگشتن الکس ارامشش به هم خورد.او اصرار داشت که دامون شام مهمان او باشد.
دامون با این که راضی نبود اما به ناچار پذیرفت و تا اماده شدن شام نگاهش را به اطراف چرخاند ادم ها با جهره های مختلف سر هر میر یک جور غذا سرو می شد.خانم ها با وسواس چنگال را به دهان می گرفتند که مبادا رژلبشان پاک شود و اقایان فارغ از این خیال یا ولع برشی از گوشت یا سالاد یا...به دهان می گذاشتند.انواع مشروب های رنگارنگ سر میز ها جلب توجه می کرد.
دامون با صدای الکس به خود امد و نگاهش را از اطراف گرفت :
با این که یک رستوران قدیمیه اما غذا هایش حرف ندارد.
او اشاره به شکم الکس کرد :
تو یر از شکم به چیزدیگه ای فکر می کنی؟
سر خوش خندید :
اگر خوب غذا نخورم که این تیپ و هیکلم به هم می خوره .
بر عکس اگه احتیاط نکنی هیکلت خراب می شه و به جای لقب برادپیت می شی براد بشکه.گذشته ز این حرفا بگو بینم کجاست این سوژه ی شما.
الکس با ژشت همیشگی خود پیپش را گوشه ی لبش گذاشت و فندک زیابش را که هدیه ی دوست دخترش بود روشن کرد و با چند پک عمیق را روشن نمود و گفت :
باید این رستوران خلوت شه که سوژه ی من در بیاد درست مثل ماه که همه جا تاریک نشه به سر زمین منت نمی ذاره.
دامون با تجب گفت :
یعنی چی خلوت شه در بیاد ؟
پیپ را از گوشه ی لب برداشت و با ژست خاصی مختص به خودش بود جواب داد :
یعنی این که باید همه ی ادما برن تا اون بیاد کارشو بکنه.
دامون به حلقه های دور پیپ نگاه کرد و یک ان به ذهنش امد این دود جز سم چیز دیگری نیست گفت :
پناه بر خدا الکس ! تو که نمی خوای منو تا نیمه شب این جا نگه داری ؟
خندید :
پس فکر کردی شام الکی بهت می دم استاد !
دامون به لحن شوخ او فقط لبخند زد و به سوپی که گارسون روی میز گذاشت نگاه کرد که رویش ان قدر قشنگ تزیین شده بود که ناخوداگاه اشتهایش تحریک شد و بشقاب را جلو دست خود کشید .
هنگام صرف شام حرف خاصی بین ان دو رد و بدل نشد و همان طور که الکس خواسته بود کم کم داشت خلوت می شد و از ان هیاهو کاسته می شد و هر که مراجعه می کرد به او جواب منفی می دادند که شام تمام شده.به جز دامون و الکس فقط یک زوج جوان در رستوران باقی مانده بودند و به قول الکس سر و کله ی سوژه اش پیدا شد.زنی تقریبا بلند قد با هیکلی مناسب نمایان شد که پشت به ان ها داشت دختر بچه ای شیرین و زیبا به وسیله ی اغوش به پشت اش بسته بود.دخترک به ظاهر خسته می نمود با چشمانی مخمور سرش را به پشت مادر خود تکیه داده بود و بی حوصله به اطرافش نگاه می کرد و زن بی توجه به دنیای اطرافش تند و تند اشغال روی میز ها را جمع می کرد و سپس دستمال می کشید.
الکس با هیجان گفت :
در حین پاک کردن میز ها نگاش کن به نظر من سوژه ی بی نظیریه.
دامون با دقت بیشتری نگاه کرد و گفت :
خوبه ولی نه انقدر که تو داشتی خودتو می کشتی.فیگورش برای کنته بد نیست و لی به درد رنگ روغن یا کار با پاستل وابرنگ نمی خوره.
الکس براق شد :
استاد ! بی انصافی می کنی حالا بذار روش رو برگردونه.فعلا نصف تابلو رو داری میبینی.به اصطلاح خودت هنوز پرسپیکتیوش تکمیل نیست.
زن فاصله اش با ان ها کم شده بود و کارش که تمام شد به سراغ میز بعدی رفت و حالا ان ها رخ زیبای او را می دیدند.
دامون رنگش مثل گچ شده بود و کنترلی بر اعصابش نداشت.دست هایش را که می لرزید زیر میز پنهان کرد و هاج و واج با خود گفت : « محاله اون باشه ! یعنی انقدر شباهت ؟ نه ، این چشم ها شب و روز با من بود فقط متعلق به اونه.»
و در این خین نگاهی ابی او به دامون دوخته شد و دست هایش از حرکت باز ایستاد.هر دو چنان محو تماشای هم شده بودند که اگر الکس به زبان نمی امد حالا حالا ها این نگاه ادامه داشت :
استاد ! شما حالتون خوبه؟
دامون به سوی الکس چرخید اما بعد سریع بلند شد و به سمت زن دوید :
رو به رویش ایستاد :
هلت !!
اشک در چشم های زیبای او می درخشید لب به دهان گزیده بود انگار که می خواست با این حرکت جبو ریزش اشک هایش را بگیرد و دوباره دامن به حرف امد :
باورم نمی شه ! تو اینجا چی کار می کنی ؟ و این کار . . . چی شده هلن ؟
هلنا بعد از چهار سال دامون را می دید و هنوز او را باور نداشت.دیگر نتوانست بیش از این مانع اشک هایش بشود و در سکوت به او نگاه می کرد و اشک ها فرو می چکید.با هر قطره ی اشکش انگار ازه می فهمید چه قدر دلتنگ او بوده و حالا او هم اشک می ریخت و الکس حیرت زده به ان دو چشم داشت.انگار باورش نمی شد که سوژه ی ناب او اشنای استادش باشد.
با امدن مسئول رستوران هلنا با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و دستمالش را دوباره از روی میز برداشت و در حین نظافت روی میز گفت :
چند شب پیش خوابتو می دیدم فکر نمی کردم این قدر زود خوابم تعبیر بشه.
دامون به دست های او نگاه کرد که پوشیده در دستکش های ضخیم بود و با مهارت روی میز شیشه ای را پاک می کرد :
اگه تو فقط شب پیش خواب منو دیدی من هر شب خواب تو رو می بینم.(دامون به خود امد و فهمید نباید این چنین حرف می زد.)......شوهرت کجاست ؟
هلنا دست هایش از حرکت ایستاد اما جوابی دیگر داد :
اگر بیشتر از این پیش من بمونی کارمو از دست می دم.می دونم راضی نمیشی من از نون خوردن بیفتم.خواهش می کنم از این جا برو قبل از این که مسئول این که بیاد سراغ من.
دامون نگاهی به مسئول رستوران انداخت که با یک وجب غبغبی که زیر گلویش اویزان بود چپ چپ نگاهشان می کرد.چاره ای نداشت باید می رفت گفت :
کارت کی تموم میشه ؟
همان طور که داشت کارش رو انجام می داد کوتاه جواب داد :
نزدیک صبح.
دل دامون به درد امد و بغض راه گلویش را بست.بدون خداحافظی او را ترک کرد و به دنبال الکس از رستوران خارج شد.
الکس فهمید که او قادر به پاسخ دادن هیچ گونه سوالی نیست و بهتر است او را تنها بگذارد از رستوران که فاصله گرفتند از او جدا شد و او با رفتن الکس نفسی به راحتی کشید و با خیال راحت فکرش را به هلنای محبوبش داد.هنوز باورش نمی شد او را دیده باشد.هزاران علامت سوال بزرگ در ذهنش شکل گرفته بود.دوباره راهش را به طرف رستوران کج کرد و با فاصله پشت تیر برق پناه گرفت و به او چشم دوخت که چه طور نظافت می کرد.میز ها را تک به تک پاک کرد و سپس با جارو کف رستوران را تمیز کرد و بعد شستشو.در بین کار دختر کوچولویش را که به خواب رفته بود از خود جدا نمود و روی کاناپه گوشه ی رستوران خواباند.انگار سبک تر شده بود چون فرزتر از قبل به ادامه ی کارش پرداخت و دامون در ان لحظات دوست داشت به دست و پاهای خسته ی او بوسه زند.هنگامی که او را از دیدرس اش گم شد روی زمین نشست و به تیر برق تکیه داد.اصلا نمی توانست بپذیرد هلنا ی ناز پرورده و محبوبش به این طور کارها تن در دهد.
مدام به ساعتش نگاه می کرد که زودتر صبح از راه برسد و کار او تمام شود اما انگار زمان دیر تر از همیشه می گذشت و به کندی ثانیه ها سپری شد.
حتی می ترسید پلک بزند چهار چشمی به در رستوران خیره شده بود که بفهمد او کی بیرون می اید و بالاخره بعد از چند ساعت که هوا گرگ و میش بود سرو کله ی او پیدا شد.با شتاب از جایش بلند شد که او نبیندش.پشت تیر برق قایم شد تا او بگذرد.چهره ی خسته و درد کشیده ی او به جانش اتش زد.فکر می کرد او با تاکسی می رود اما این طور نبود.پیاده با بچه ی بغلش راه افتاد.هنوز ده دقیقه راه نرفته بود که جلو در اپارتمانی توقف کرد و کلید به در انداخت.منتظر ماند تا او داخل شود.کمی به در بسته شده نگاه کرد و به ناچار به خانه ی خود برگشت.از بس خسته بود سعی کرد به جز خواب به هیچ چیز دیگر فکر نکند و با خستگی خود را روی تخت خوابش انداخت اما مگر خواب به چشمم می امد.
چهره ی خسته و پر از غم هلنا جلو چشم هایش رژه می رفت.هنوز باورش نمی شد او را دیده.دلش می خواست زمان زودتر بگذرد و نزد او برود و یم ان یاد شوهرش افتاد و با خود گفت :« با وجود اون که نمی تونم ببینمش مهم نیست من باید باهاش حرف بزنم اون احمق نباید بذاره هلن من تن به هم چین کار هایی بده.»
ان قدر به ان پهلو ان پهلو غلتید که خودش هم خسته شد.قید خواب را زد و با هر چند عقلش نهیب می زد که نرود اما دلش او را پیش می برد و وقتی به خود امد مقابل اپارتمان ان ها ایستاده بود.خیلی انتظار نکشید که او در حالی دست دختر بچه ی شیرینش را به دست داشت از در بیرون امد و بلافاصله نگاه منتظر دامون را دید.
دامون ایستاده بود و دیگر پاهایش یاری نمی کرد.واقعا نمی دانست این کارش درست است یا نه.
مدام در ذهنش می پیچید : « اون دیگه هلن تو نیست.اون شوهر داره.»
به خودش جواب می داد : « من فقط می خوام کمکش کنم.توی این غربت اون به کمک من نیاز داره همین.خدایا بهت قول می دم پام رو فراتر از این نذارم.»
هلنا مقابل او ایستاد و به قیافه ی مبهم و خسته ی او خیره شد.نتوانست از نگاه های سر در گم او چیزی بفهمد.ارام گفت :
سلام ! این جا رو چجوری پیدا کردی؟!
دستش را از جیم شلوارش بیرون اورد.خم شد باران را بوسید :
چه دختر شیرینی داری!
لبخند بر لب هلنا نشست :
همه اینو می گن.
او به چشم های ابی تیره ی باران خیره شد :
انگارچشای تو رو برای این کار گذاشتن.به جز رنگ موهاش که بوره همه چی اون به تو رفته.
حوصله ی هلنا سر رفت و دوباره سوالش را تکرار کرد :
نگفتی این جا رو چه جوری پیدا کردی.
جرات نمی کرد به چشم هایش نگاه کند چون نمی خواست دیگر او بداند هنوز عاشقش مانده.نگاهش سر خورد روی کفش های کتانی او :
وقتی داشتی از سر کار برمی گشتی خونه.....
متحیر گفت :
یعنی تعقیبم می کردی؟
از حیرت او خنده اش گرفت :
انتظار داشتی بذارم اون وقت صبح تنها برگردی خونه؟
هلنا از این که او هنوز به فکرش بود دلش لرزید و خوشحال شد که بالاخره در ان غربت سرد و بی روح کسی را دارد که پشتیبانش باشد.می خواست بپرسد حالا چرا امدی که پشیمان شد و گفت :
تو هم لندن زندگی می کنی؟
دامون خواست جواب بدهد که اعتراض باران بلند شد و چسبید به مادرش.هلنا او را در اغوش گرفت و خطاب به او گفت :
اگه بخوای این طور غر غر کنی نمی برمت پارک.
می خواستی اونو ببری پارک؟
اره تقریبا کار هر روزمه.
با احتیاط پرسید :
پس باباش کو ؟
اخم الود جواب داد :
به درک وصل شد.
ناباورانه نگاهش کرد :
منظورت چیه ؟
هلنا راه افتاد و او هم در کنارش :
قضیه اش مفصله.
از هم جدا شدین ؟
یه جورایی اره.
خونواده ات می دونن ؟
هنوز نه.
تا پارک خیلی راهه ؟
همیشه با تاکسی میریم
پس همین جا وایسیم تا تاکسی بیاد.البته اگه مزاحم هستم می رم بعدا میام.
هلنا بی اراده چشم هایش به او دوخته شد و به نظرش او چه قدر تغییر کرده بود.
هیکلش از قبل ورزیده تر و صورتش جا افتاده بود.می دانست که دیگر او نمی خواهدش.ان طوری که او را از خود رانده بود می دانست حاصلش جز تنفر نیست.فقط برایش جای تعحب داشت که چه طور نگرانش شده و این را هم به حساب انسان دوستی و مهربانی او گذاشت.
در پاسخ او گفت :
مزاحم چیه ؟ اگر بدونی دیدن تو بعد از این همه مدت و در این شرایط سخت چه قدر خوشحالم می کنه این طور حرف نمی زنی.خیلی وقت بود که یه ایرانی رو ندیده بودم. متاستفانه بعضی از یارانی های ساکن این جا هم وطنانشان رو می بینن به جای این که خوشحال بشن یه طوری از کنارت رد می شن انگار جزام داری.نزدیک به سه ماهه این جام اما غیر از دخترم با کسی دمخور نشدم.
تاکسی جلو پایشان توقف کرد و سوار شدند.هلنا مسیر را به راننده گفت و بعد برای او ادامه داد :
دلم لک شده بود برای این که چند جمله فارسی صحبت کنم هر چند با باران فارسی صحبت مب کنم اما اون که نمی تونه با من حرف بزنه.
دامون لپ باران را که عجیب به او خیره شده بود کشید :
پس اسم این خانم چوچولو بارانه! .... با وجود این کوچولو که دیگه نباید احساس غریبی کنی.
بغض گلویش را فشرد :
جای من نیستی که بفهمی من چی کشیدم و چی می کشم.مرز مرزه.این طرف مرز که باشی می شی خارجی و اون طرف باش می شی هم وطن.نمی دونی چه قدر دلم برای این تنگ شده که بهم بگن هم وطن.این روزا دیدن وطن برای من یه رویای دست نیافتنی شده.همیشه تصورم از خارج این بود ادم های تحصیل کرده شیک و مرتب با یک دنیا رفاه که فقط کافیه اون جا زندگی کنی اون وقت خوشبختی.اما این خوشبختی خیلی دست نیافتنی تر از خوشبختی توی وطن خودم بود.توی وطن...
خوشبختي دم دستم بود، كافي بود يه جربزه داشتم و دستمو دراز كنم تا بهش برسم. افسوس كه دير به اين حقيقت رسيدم، وقتي كه همه چيز زندگيم رو باختم.
دامون باورش نمي شد كه اين هلناست كه اين حرف ها را مي زند. فهميد كه زجر زيادي كشيده كه به اين نقطه رسيده.
به پارك كه رسيدند از او خواست همه چيز را برايش تعريف كند . و او همه چيز را از فرارش به لندن گرفته تا كارهاي محسن همه را گفت به جز خواجه بودن محسن و اين كه باران دختر واقعي خودش نيست. دامون از عصبانيت رنگش به سياهي مي زد. واقعاً نمي توانست باور كند هلنا توي زندگيش اين همه سختي كشيده، هميشه فكر مي كرد او خوشبخت است و حالا عكس آن را مي ديد.
هلنا اشك هايش را پاك كرد و گفت:
- هنوزم اميدوارم كيفمو پيدا كنم به ايران برگردم.
- تو ديوانه اي هلن! چرا به خونواده ات چيزي نگفتي.
نگاهش را به باران دوخت كه با چه شوق و ذوقي بازي مي كرد:
- هنوز نمي دونم چي به سر محسن اومده. مي ترسم از دست پليس فرار كرده باشه. هر وقت زنگ مي زنم ايران با ترس و لرز صحبت مي كنم، فكر مي كنم تلفن تحت كنترل محسنه اگه دستش به ما برسه مطمئنم هم منو مي كشه هم باران رو. تو كه نمي دوني اون چه جونور پستيه. توي اين مدت مقداري پول پس انداز كردم. منتظرم زياد بشه بتونم قاچاقي به ايران برگردم.
- ديونه شدي! مي دوني چه خطراتي در بر داره؟ اونم با اين بچه.
- باور كن ديگه داشتم نااميد مي شدم كه خدا تو رو برام رسوند حداقل مي تونم باهات درد دل كنم. و يا ازت بخوام باهام هم فكري كني. واقعاً بعضي وقتا از بس فكر و خيال مي كنم تا مرز جنون پيش مي رم.
دامون از غصه ي او چشم هايش پر از اشك شد، گفت:
- ديگه لازم نيست نگران چيزي باشي. من خودم از فردا پيگير مي شم ببينم اون نامرد دستگير شده يا نه. فقط كمي به من فرصت بده، قول مي دم قبل از عيد خودم تو رو به ايران بفرستم. اونم از طريق قانوني دولت انگليس در قبال تو وظيفه دارد، الكي كه نيست... فقط بايد به حرفم گوش بدي. من يه خونه ي كوچيك دارم، حياط قشنگ و سرسبزي داره. با هم مي ريم آپارتمان تو وسايلت رو بر مي داري مياي خونه ي من.
- اما...
دامون نگذاشت او حرفش را بزند:
- قرار بود هر چي مي گم نه توي اون نباشه. مطمئن باش هيچ گونه مزاحمتي برات ايجاد نمي كنم . قول مي دم مثل خونه ي خودت راحت باشي. و بعد از اين هم ديگه نمي خوام سر كارت برگردي.
دامون متوجه نشد كه او از خوشحالي اشك در چشم هايش جمع شد يا از ناراحتي. او گفت:
- كارم رو ديگه چرا ول كنم؟ من اصلاً دوست ندارم سربار تو باشم؟
دامون عصبي شد:
- سربار چيه؟ انگار فراموش كردي ما با هم فاميل هستيم. ناسلامتي خواهر دوماد ما هستي.
هلنا پوزخند زد:
- دليل نمي شه سربار تو باشم.
- كله شقي رو بذار كنار. بهت قول مي دم يكي دو ماه بيشتر مهمون من نباشي. به ايران كه برگشتي، توي اين مدت هر چه قدر پول برات خرج كردم ازت مي گيرم. حالا راضي شدي؟ در ضمن هنوز اين قدر نامرد نشدن كه بذارم تو با اون وضع توي رستوران كار كني.
هلنا با افتادن باران با شتاب به سوي دخترش دويد، اما دست هاي قدرتمند او زودتر باران را بلند كرد و فهميد چه قدر نيازمند به اوست كه حمايتش كند و يقين پيدا كرد كه او مي تواند در اين شرايط دشوار سنگ ها را از سر راهش بردارد و بار ديگر تسليم سرنوشت شد.
دامون هر كاري كرد نتوانست باران را آرام كند. او را به مادرش سپرد و گفت:
- من خيلي خسته م، اگر ايرادي نداره بريم وسايل تو رو برداريم بريم خونه ي من. راستش من بعدازظهرها شاگرد دارم.
هلنا سر دخترش را به سينه فشرد:
- چي آموزش مي دي؟
- نقاشي، كار و بارم بد نيست. شكر خدا راضي هستم.
- خدا رو شكر.
از پارك كه خارج شدند دوباره تاكسي سوار شدند. تا به آپارتمان او رسيدند كلامي بين آن ها رد و بدل نشد. دامون هنگامي كه وارد اتاق كوچك او شد دهانش از حيرت باز ماند و با تعجب به ديوارهاي كثيف آن جا نگاه كرد. كف اتاق با موكت كثيفي كه اصلاً معلوم نبود چه رنگ است فرش شده بود و يك تخت كهنه گوشه ي اتاق به چشم مي خورد. تنها تزئين ديوار سياه و كثيف، يك عكس از شهر مه گرفته ي لندن بود.
او كه نگاه متعجب دامون را ديد، گفت:
- توي اين موقعيتي كه من دارم، همين اتاق هم برام حكم قصر رو داره.
تنها وسايل او دو چمدان بزرگ بود هر دو چمدان را از زير تخت بيرون كشيد. اسباب بازي هاي باران را كه وسط اتاق ولو بود در سكوت جمع كرد و به زود داخل چمدان لباس هايش جا داد. لباس هاي فاخري كه از وقتي ساكن لندن شده بود از هيچ كدام استفاده نكرده بود.
سكوت دامون اذيتش مي كرد، اما چاره اي نداشت، بايد تحمل مي كرد. در آن شرايط بحراني دامون حكم قمقمه ي آبي در كوير را داشت.
چمدان ها را بست رو به او كرد كه پشت پنجره ايستاده بود و بيرون را نگاه مي كرد، گفت:
- من مي رم با صاحبخونه حساب كنم.
از كنار پنجره آمد به سمت او. دو چمدان را در دست گرفت.
- با هم مي ريم.
ازآپارتمان كه خارج شدند دوباره دامون سكوت كرد. هلنا ديگر چيزي نداشت كه بگويد هنوز به خانه ي او نرفته، معذب بود و از كارش پشيمان. همان اتاق سياه و كثيف را به رفاه خانه ي او ترجيح مي داد.
زير چشمي نگاهش كرد كه به بيرون از تاكسي خيره شده بود و از نگاه خيره اش مشخص بود كه بيرون نگاه كردنش بهانه است، غرق در افكار خود است.
كمتر از بيست دقيقه به مقصد رسيدند. او چمدان به دست جلوتر رفت و در نرده اي كوچك حياطش را با نوك پا فشار داد و لنگه هاي در از هم گشوده شد. باغچه ي كوچك و سرسبز باران را جذب خود كرد و با خوشحالي از اين سو به آن سو مي دويد. اما هلنا بلاتكليف در چارچوب در ايستاده بود. او چمدان ها را روي زمين گذاشت و به سويش برگشت:
- به خانه ي من خوش اومدي. اميدوارم اين مدتي كه اين جا هستي احساس آرامش كني و اين جا رو مثل خونه ي خودت بدوني و از اين پس، من مهمون تو هستم.
هلنا زير لب ممنوني گفت، اما مطمئن نبود كه او شنيده باشد. به ناچار دنبال سر او راه افتاد و وارد خانه شد. خانه ي كوچكي بود اما شيك و تميز. يك سالن كوچك داشت با يك دست مبل راحتي چهارخانه ي كرم زرشكي تزئين شده بود و يك ميز گرد شيشه اي با گلداني پر از گل وسط آن قرار گرفته بود. ديوارها همه كاغذ ديواري بود و تقريباً هيچ ديواري جاي خالي نداشت، همه پر از تابلوهاي كار خودش بود. كف سالن با پاركت كرم رنگ فرش شده بود و وسط مبل ها يك قاليچه ي كردم با طرح گل هاي زرشكي انداخته بود. آشپزخانه ي اپن كوچكش جلب توجه مي كرد. كابينت هاي زرشكي و كرم چوبي با يك ميز ناهار خوري چهار نفره. حتي پرده ي آشپزخانه نيز درست هم رنگ كابينت ها بود. همه جا تميز و مرتب.
دامون او را به اتاق خواب راهنمايي كرد:
- تا وقتي اين جا هستي اين اتاق تو و بارانه.
هلنا به اتاق نگاه كرد كه همه چيز به رنگ آبي تيره و بنفش بود. با اين كه اتاق كوچك و وسايل آن خيلي قيمتي نبود اما به دل آدم مي نشست. مخصوصاً كه پنجره ي اتاق كه رو به باغچه گشوده مي شد و با پرده ي توري به رنگ بنفش تزئين شده بود. با اين كه دقايقي بيش نبود به آن جا آمده بود اما از آن محيط دلپذير احساس آرامش كرد و تمام فكرهاي مسموم را از ذهنش خارج نمود. رو به او كه وسط اتاق ايستاده بود گفت:
- خونه ي قشنگي داري! درسته كه به زندگي ايرانيت نمي شه اما اينم خوبي خودشو داره.
دامون لبخند تلخي بر لب راند:
- براي منم خيلي آسون نبود تا به اين نقطه رسيدم. اگه خسته نيستي، بيا بريم آشپزخونه يه چاي درست كنم بعد همه چي رو برات تعريف مي كنم.
هلنا زودتر از اتاق خارج شد:
- تو بشين پيش باران، من چاي درست مي كنم.
دامون مي خواست مخالفت كند اما ترجيح داد سكوت كند تا او راحت باشد و زودتر با خانه اش اخت بگيرد. باران را بغل كرد و روي مبل نشست:
- اين جوري كه اين كوچولو چشماشو به هم مي ماله مي كنم خوابش مياد.
او از آشپزخانه به دخترش نگاه كرد:
- آره، اين عادت داره قبل از ظهر يه چرت بزنه. اگه رو پاهات تكونش بدي زود خوابش مي بره.
دامون روي قاليچه نشست . كوسن روي مبل را برداشت و روي پاهايش گذاشت و باران را روي پاهايش دراز كرد. يك آن علي رضا پسر حسناء جلو چشمش آمد. به ياد آورد كه بچگي هايش هميشه او را روي پاهايش مي گذاشت. با خود فكر كرد: "الان ديگه براي خودش مردي شده و حتماً منو فراموش كرده." و چشم هايش متوجه باران شد كه چشم هايش را خمار كرده بود و در حالي كه با تكان هاي پاي او سرش به چپ و راست مي رفت گفت:
- آاآاآا...
و بعد از آي گفتن خود پلك هايش روي هم افتاد و به خواب فرو رفت. هلنا با سيني چاي از آشپزخانه بيرون آمد. سيني را روي ميز گذاشت و با عشق به دخترش خيره شد و اين عشق از چشم هاي دامون دور نماند.
هلنا بچه را از روي پاهاي او برداشت و به اتاق خواب برد. روي تخت خواباند و چون هواي اتاق گرم بود فقط ملحفه ي نازك روي او انداخت و دوباره به سالن برگشت. مقابل او روي مبل نشست و بدون مقدمه گفت:
- من آماده ي شنيدن حرفات هستم كه به قول خودت چه جوري به اين جا رسيدي.
دامون دست به سوي چاي برد:
- اول چاي.
او هم فنجان چاي را برداشت:
- شاگردات چه ساعتي ميان.
- بعدازظهر.
او شكلاتي را از جا شكلاتي برداشت:
- چند نفر هستن؟
- هشت نفر.
- همه انگليسي هستن؟
- به جز يه نفر كه ايرانيه همه انگليسي هستن.
- از وقتي از ايران خارج شدي با همين اموراتت مي چرخه.
دامون پوزخندي زد:
- هفت خان رستم رو طي كردم تا به اين مرحله رسيدم.
- اگه خاطراتت تو رو اذيت نمي كنه، دوست دارم بشنوم.
سيني را برداشت:
- تو چاي مي خوري؟
هلنا خواست بلند شود كه او مانع شد و زودتر به آشپزخانه رفت و گفت:
- چه فرقي مي كنه، من مي ريزم. دوست دارم از اول بگم، از همون موقعي كه تو تركم كردي.
هلنا از خجالت سرخ شد و سرش را پايين انداخت. او سيني چاي را روي ميز گذاشت:
- اگه مي بيني مي خوام برات تعريف كنم فكر نكن مي خوام تو رو به محاكمه ببرم و برات حكم صادر كنم، نه به خاطراينه كه ديگه گذشته ها رو فراموش كردم، اصلاً هيچ گونه ناراحتي از تو ندارم. به هر حال سرنوشت من اين طور رقم خورده. وقتي اون روز منو كنار خيابان ول كردي رفتي، ديگه دنيا برام به آخر رسيده بود. حتي نمي تونستم از جام بلند شم. هر كي از كنارم رد مي شد فكر مي كرد ديونه ام. واقعاً ديونه هم شده بودم. اين قدرحالم بد بود كه نمي دونستم ماشينمو كجا پارك كردم. با هر بدبختي بود ماشينمو پيدا كردم. باور مي كني اصلاً يادم نمياد چه طوري خودمو رسوندم خونه. ديگه از اون روز به بعد من دامون سابق نبودم. يك روح سرگردان بودم كه هيچ جا آروم نمي گرفتم. وقتي مطمئن شدم كه نامزد كردي ديگه داغون شدم. مني كه نمي تونستم بي تو نفس بكشم حالا بايد بدون تو سر مي كردم.
خبرهايي كه از تو مي رسيد ديونه ام مي كرد. دورادور كشيك خونه تون رو مي كشيدم تا تو رو با اون لندهور زشت بد تركيب ديدم. همش با خودم مي گفتم، آخه اين قدر من از اين لندهور كمترم! اصلاً نمي تونستم باور كنم اون عوضي تو رو از من گرفته. مي دونستم به خاطر لج با خانواده ي من و خودت اين كار رو كردي. اما هرگز نفهميدي با اين لج كردن احمقانه ات زندگي من و خودت رو نابود كردي.
كار من به جايي رسيد كه تحت نظر روان پزشك بودم و چند روزي توي بيمارستان بستري شدم، اما هرگز دكتر نفهميد دليل سكوت من فراق توئه.
از همه تلخ تر روز عروسي تو بود. وقتي توي اون لباس شيك ديدمت يه لحظه خودمو كنارت حس كردم و رو ابرا راه رفتم. اما رويا هميشه يك رويا باقي مي مونه و واقعيت تلخ، اون لندهور بود كه جلو چشمم نمايان شد. يادته مادرم اومد جلوتو گرفت، طفلك مادرم! خيلي غصه اش دادم. همش ناراحت اين بود كه چرا تحت تأثير گفته هاي دروغين اميرحسين قرار گرفته و تو رو از دست داده. از اين آخرا همش حرف تو توي خونواده ي من بود و اين بيشتر عذابم مي داد. حالا كه مي خواستم فراموشت كنم اينا نمي ذاشتن.
انگار تموم شهر برام خاطره ي تو بود. در و ديوار يادگار تو بود. تويي كه با بي رحمي تمام تركم كردي. تويي كه بهم قول دادي تحمل مي كني و اين راه سخت رو با هم هموار مي كنيم...
هلنا ديگر نتوانست سكوت كند. اشك هايش را پاك كرد و گفت:
- مي دوني مادر و خواهرت چه بلايي سر ما آوردن. واقعاً با اون آبروريزي كه به بار آورده بودن من بايد چي كار مي كردم. از همه طرف تحت فشار بودم. دانشگاه، خونه. همه تو رو رد مي كردن و از من مي خواستن فراموشت كنم. مامان با گريه به سينه مي كوبيد كه اگه اسم اين پسره رو بياري حلالت نمي كنم. كار به جايي رسيده بود كه انگار همه نسبت به اسم تو آلرژي داشتن. آخه من توي اين موقعيت چي كار مي تونستم بكنم. از تو هم ديگر خبري نبود. توي اين گيرودار محسن، به قول تو لندهور از راه رسيد. اصلاً برام مهم نبود كي هست و چه كاره اس. فقط مي خواستم به همه چيز خاتمه بدم. فكر نكني من خيلي خوش بودم. براي من سخت تر بود چون آزادي تو رو نداشتم
دامون هم چم هايش لبريز از اشك بود:
- تو اگه به قول خودت اون بحران سخت رو تحمل مي كردي به مرور زمان همه چي درست مي شد. فقط نياز به صبر داشت كه تو نداشتي. خيلي زمان نبرد كه مادرم متوجه اشتباهش شد. بگذريم، ديگه اين حرفا گفتن نداره. همه چي گذشت. خلاصه من ديگه بعد تو تحمل اون شهر رو نداشتم. يعني نمي تونستم بمونم و تحمل كنم كه كنار يكي ديگه باشي. نمي دوني شب عروسي تو من چي كشيدم. مثل ديونه ها خودم رو به در و ديوار مي كوبيدم.
بالاخره تصميم گرفتم ايران رو براي هميشه ترك كنم شايد اين طوري آروم بگيرم. روز خاكسپاري آلاله روز آخري بود كه ايران بودم. همه ي خانواده مخالف رفتن من بودند و دريغ از يك ريال كمك. حتي پدر نذاشت ماشينمو بفروشم، مي گفت مال خودشه. البته اون مي خواست من در مضيقه مالي قرار بگيرم كه قيد خارج رفتم رو بزنم كه نتونستن حريف من بشن.
دامون از ابتداي سفرش تا به انگليس را براي او بازگو كرد. او از شنيدن خاطرات دامون كه چه سختي هايي كشيده بسيار متأثر شد و حق را به او داد كه بالاخره فراموشش كند.
ساعت سه بعدازظهر بود كه خاطرات دامون به پايان رسيد و با گريه ي باران هلنا به سوي اتاق دويد و تازه متوجه شد كه چه طور اين همه وقت خواب بوده.
دامون نيز با بازگو كردن خاطراتش سبك شده بود. با شتاب از در خارج شد و با تاكسي خود به رستوران رفت و با ناهار برگشت. ناهار را با شيطنت هاي باران صرف كردند و دامون با عذر خواهي ميز آشپزخانه را ترك كرد و گفت:
- ببخشي، جمع و جور اين جا با تو. من بايد برم سه پايه ي بچه ها رو بچينم. الانه كه سر و كله شون پيدا شه. تو هم اگه حوصه لت سر رفت، بيا پيش ما. توي حياط پشتي كار مي كنيم. جاي خلوت و آروميه.
هلنا با رفتن او بغضش را رها كرد و از ته دل گريست. باران با انگشت هاي كوچكش اشك هاي او را پاك مي كرد و سعي داشت مادرش را آرام كند. اما او هم چنان اشك هايش جاري بود.
باورش نمي شد دامون محبوبش اين قدر رنج و عذاب كشيده باشد، گرسنگي، سرما، در به دري، زندان. نه، اصلاً در باورش نمي گنجيد و در اين بين خود را مقصر مي دانست. به گفته ي دامون اگر كمي صبر مي كرد حالا زندگيشان طور ديگري بود. خودش هم در اين سال ها به اين نتيجه رسيده بود كه اشتباه كرده و با آن لجبازي احمقانه زندگي خود و او را تباه كرده.
اشك هايش را پاك كرد و از روي صندلي برخاست. بي خوابي شب پيش و آشفتگي فكر حسابي خسته اش كرده بود. سريع روي ميز را جمع كرد و آشپزخانه را به حالت اولش برگرداند. باران را به عادت هميشه به حمام برد. مشغول شستشوي او بود كه صداي دامون را از پشت در شنيد:
- هلن! شامپو توي حموم نيست، تموم شده. برم بخرم؟
از همان پشت در جواب داد:
- ممنونم، دارم باران رو حموم مي دم. خودش شامپو بچه داره.
وقتي با باران از حمام بيرون آمد دامون در انتظارشان بود. لپ باران را كشيد و گفت:
- واي تپلي من! چه قدر خوشگل شده حموم رفته.
باران به رويش خنديد و دست هايش را به سوي او كشيد كه به آغوشش برود اما هلنا او را محكم گرفت و حوله را به او پيچيد:
- هي! آروم، اول بايد لباس بپوشي و گرنه سرما مي خوري.
او را به زور به داخل اتاق برد. لباس هايش را عوض كرد و سشواري به موهايش كشيد. آخرهاي سشوار كشيدنش بود كه دامون وارد اتاق شد:

-ببخشید اصلا یادم نبود سشوار بهت بدم.
هلنا لبخندی زد و سشوار خودش را نشان داد:
-پس این چیه؟-اگه نداشتم خودم بهت میگفتم.
باران را بغل کرد هنگامی که دامون خواست بچه را از او بگیرد به دلیل فاصله ی نزدیک،نگاهش به گردن او خورد و با دیدن گردنبندی که خودش به او داده قلبش در سینه لرزید.بچه را بغل کرد و با شتاب از اتاق خارج شد.نمی خواست هلنا تغییر چهره اش را ببیند.با خودش فکر کرد:-(یعنی هنوز منو دوست داره؟نه این محاله.)
هلنا هم به آنها پیوست:
-شاگردات نیومدن؟
-هنوز نه،والی حالاس که از راه برسن.اگه اشکالی نداره باران رو با خودم میبرم.
به روپوش سفید او نگاه کرد که آماده ی کار بود:
-نه چه اشکالی؟منم توی این فاصله شا م رو آماده میکنم.
بچه را قلقلک داد و از خنده ریسه رفت
:-با عرض شرمندگی چیزی تو کابینتهای من پیدا نمیشه.من همیشه غذای حاضری میخورم،خیلی کم پیش میاد آشپزی کنم.
هلنا فکرش رفت پیش روزی که برای اولین بار او را دیده بود:
-حیف نیست،تو که آشپزیت معرکه س،چرا حاضری؟
-مگه تو دست پخت منو خوردی؟
هلنا به او نگاه کرد که سعی داشت نگاهش را مخفی کند:
-کشک بادمجونی که درست کردی یادت نیست؟
با تعجب گفت:
-من؟کی؟
-یادته که برای اولین بار منو کجا دیدی.
لبخند غمگینی بر لب آورد:
-حالا یادم افتاد.یادش بخیر،چه روزهای شیرینی بود.
.صدای زنگ در دامون را از جا پراند:
-من رفتم،بچهها اومدن.
برفتن او و باران،تصمیم گرفت به خرید برود.از پس اندازی که داشت مقداری پول برداشت و بیرون رفت.سه چهار نفر از شاگردانش آماده بودند که همه با کنجکاوی نگاهش میکردند.به دامون گفت:
-میخوام برم خرید اگه باران اذیتت نمیکنه بمونه پیش تو.
-برو خیالت آسوده باشه.پول داری؟
-آره.
-هرچی میخری یادداشت کن که همه رو حساب کنم.
-نگران نباش،وقت خرج کردن تو هم میرسه....اگه باران بهونه گرفت اسباب بازی دستش بده،همه ی اسباب بازی هاشو گذشتم روی میز اتاق خواب.
باران بدون اینکه با رفتن مادرش بی قراری کند دست دامون رو کشید و بسویی کشاند و او با لبخند بر لب از در خارج شد.دو ساعت بعد با یک خروار خرید برگشت.تاکسی او را تا دم در آورده بود.بستههای خرید را تند تند جا به جا کرد.دامون هم به کمکش آمد.با دیدن آن همه خرید،سوتی کشید:
-نکنه میخوای کلّ لندن رو شا م بدی من خبر ندارم؟
کیسه ی برنج رو پائین آورد و گفت:
-اگه تو اجازه بدی.باران کجاس؟
-داره نقاشی میکشه.
کرایه ی تاکسی را حساب کرد و با رفتن راننده نفس راحتی کشید و گفت:
-پس حسابی رنگاوارنگ شده
.-چه جورم،یه حموم دیگه رو دستت گذاشتم.
-ممنون از بچه داریت
.-تو برو تو،خودم همه رو میارم.
هلنا مقداری از خریدها را به دست گرفت و توی خانه رفت و دامون بستهها را یکی یکی به داخل آشپزخانه برد.آخرین بسته را که مرغ و گوشت بود روی میز گذاشت و نگاهی به آشپزخانه ی شلوغ انداخت:
-چه جوری میخوای اینا رو جمع کنی؟
در حالی که بستهها را توی کابینتها خالی جا میداد گفت:
-تو برو به شاگردات برس،نگران آشپزخونه نباش.
با رفتن او راحت تر به کارهایش میرسید.مقداری از گوشت را خورد کرد و بار گوشت.بادمجانی که خریده بود سریع پوست گرفت و مشغول سرخ کردنش شد.تصمیم داشت خورش بادمجان درست کند.خیلی وقت بود خودش هم نخورده بود و تا فاصله ی که بادمجانها سرخ شوند شروع به جمع و جور کردن آشپزخانه کرد
.در این فاصله شاگردهای دامون رفته بودند و او با شیطنتهای باران مشغول جمع و جور کردن سه پایهها بود.آهسته به باران گفت:
-بوی غذا ی مامانت همه جا پیچیده.
باران که از حرفهای او سر در نمیآورد فقط با چشمهایش که مثل ستاره میدرخشیدند به او زول زده و چهره ی عصبی به خود گرفت.دامون انگشت او را که به دهان گرفته بود میک میزد از دهانش بیرون کشید:
-دختر خوب که این کارا رو نمیکنه.تو نباید انگشتتو بذاری توی دهانت،اینجوری مریض میشی(دستهایش را برای او گشود)حالا بیا بغلم که بریم پیش مامانت.
دامون پایش را که به داخل سالن گذاشت با دیدن او که پای اجاق گاز بود و موهایش رها شده روی شانه ها،دلش ضعف رفت.چقدر آرزوی چنین روزی در دل پرورانده بود که او برایش کدبانو باشد.
هلنا با صدای در روی برگرداند:
-ا...اومدین؟
باران که هرگز اینقدر از مادرش دور نمانده بود با شوق و ذوق از بغل دامون پائین آمد و بسوی مادرش دوید و جیغ کشان گفت:
-ما...ما.
دامون به مادر و دختر نگاه کرد و گفت:
-چه بویی راه انداختی.آدم یاد ایران و غذاهای ایرانی میافته.
او دستهای دخترش را که بدور گردنش حلقه کرده بود آرام از خود جدا کرد و بوسید:
-ایران نیست،ولی غذامون ایرانیه.خورش بادمجون.
لبخندی که بر لب دامون نشست خیال او را راحت کرد که او دوست دارد.دخترش را زمین گذاشت.
-خوب دیگه عزیزم از آشپزخونه برو بیرون.ممکنه ترشح روغن دستو پاتو بسوزونه
.باران با لهجه ی شیرین گفت:
-اوف،اوف
.دامون به خنده افتاد و او را بغل کرد:
-اتیشپاره چه زبونی میریزه.
هلنا با خنده بسوی قابلمه رفت که برنجش سر نرود و دامون باران را به دستشویی بود و تمیز دست و صورتش را شست و به سالن برگشتند.تلویزیون را برایش روشن کرد و به یکی از شبکهها زد که کارتن داشت.باران سریع روی مبل لم داد و چشم به تلویزیون دوخت.چنان محو برنامه ی تلویزیون شد که دامون به حیرت افتاد و گفت
:-این فسقلی،اصلا متوجه میشه که اینطور زول زده به صفحه ی تلویزیون.
هلنا که کارش تموم شده بود و سینی چایی اش آماده گفت:
-مطمئن باش بیشتر از من و تو میفهمه.
دامون پاهایش را روی هم انداخت و به صفحه ی تلویزیون چشم دوخت.شخصیتهای کارتونی ادعاهای خنده داری در میآوردند.ناگهان صدای خنده ی باران بلند شد و از خنده ریسه رفت.دامون هم از خنده ی او خنده اش گرفت:
-هلن وجود این وروجک نعمت بزرگیه.
هلنا نگاهش سری خورد روی دستهای دامون و با دیدن حلقه ی که خودش به او هدیه داده بود نور امید در دلش تابید:
-نمی دونی،به قول تو این وروجک چه موقعی به داد من رسید.اون به من زندگی دوباره بخشید.با وجود این تا حالا تونستم دوام بیارم.دو ساله که با ریتم نفسهای آرام و قشنگه این خوابم میبره.اگه شبا دستهای کوچولو شو تو دستم نگیرم مگه خوابم میبره.....چایی سرد نه شه
.دامون فنجان را برداشت و بعد از خوردن چای گفت:
-ممنون از اینکه به خونه ی من اومدین،از وقتی که به این خونه اومدم تا حالا مهمون نداشتم.اگر هم بوده شاگردانم بودن که یکی دو ساعتی موندن بعدش رفتن.شما آرامش زیادی برام به ارمغان آوردین.می دونم بعد از رفتن شما به ایران،خیلی طول میکشه تا دوباره به تنهایی عادت کنم.
زیر چشمی نگاهش کرد:
-نمیشه تو هم با ما بیای؟
دامون که تا حالا به این قضیه فکر نکرده بود و انگار با این گفته وسوسه به جانش افتاد:
-نمی دونم بهش فکر نکردم.
هلنا به دخترش نگاه کرد که با چه علاقه ی کارتن نگاه میکرد،گفت:
-خوب بهش فکر کن.
با صدای اتومبیلی که دم در ترمز کرد او بلند شد:
-فکر کنم ماشینو آوردن
.هلنا متعجب گفت:
-ماشین داری؟
-آره،یه تاکسی قراضه.
-عالیه،توی این شهر داشتن ماشین مثل داشتن گنجه.
دامون لبخندی در جواب زد و بسوی در رفت.سوییچ تاکسی را از دوستش گرفت و نگاهی به اطراف تاکسی انداخت و وقتی از سالم بودنش مطمئن شد به داخل خانه برگشت.هلنا را در حال سرکشی به غذاها دید و باران طبق معمول محو تماشای تلویزیون.دم در آشپزخونه ایستاد و گفت:
-حسابی به زحمت افتادی.راضی نبودم اینقدر خودتو خسته کنی.
شعله ی زیر برنج را کم کرد و جواب داد:
-این چه حرفیه؟خستگی یعنی چی؟موندم امشب نرم رستوران خوابم میبره؟
-مطمئن باش خوابت میبره.دیگه اسم اون رستوران لعنتی رو نیار
.هلنا میوههایی را که شسته بود توی ظرف گذشت و به دست او داد:
-اینو بی زحمت ببر،الان منم میام.
آخرین فنجان را هم آب کشید و داخل آب چکان گذاشت و پیش آنها برگشت:
-گفتی درس میخونی؟
-آره،بعضیها انقدر بخاطر این که فقط دیپلم دارم متلک بارم کردن و تو سرم زدن که تصمیم گرفتم درس بخونم که بهونه ی متلک این و اون ندم
.هلنا معنی طعنه ی او را فهمید که منظورش با اوست اما سکوت کرد و به پوست گرفتن میوه برای باران مشغول شد.
دامون حس کرد او را ناراحت کرده.سعی کرد جو را عوض کند:
-یکی از هنرجو هام بچه ی تگزاسه.البته تا امروز نمیدونستم.فکر میکردم انگلیسیه.ازش خواستم با خانواده اش تماس بگیره.و یه سری اطلاعت راجع به محسن برامون از اداره ی پلیس بپرسند.
چاقو از دست هلنا افتاد و حیرت زده به دهان او خیره شد:
-اگه محسن زنده باشه چی؟
دامون با عصبانیت سیب را به ظرف میوه برگرداند:
-به درک و اسفل و السافلین مثلا زنده باشه چه غلطی میکنه.
بشقاب میوه را روی میز گذاشت:
-نگو دامون،تو که نمیدونی اون چه آدم خطرناکیه.من باهاش زندگی کردم میشناسمش.اون به هیچکی رحم نمیکنه.یه آدم روانی که فقط تشنه ی پوله.
دامون به چهره ی مضطرب اون نگاه کرد:
-فراموش نکن،باران بچه شه،با بچه ی خودش که دیگه چپ نمیافته.
او دلش در سینه فرو ریخت و با خود گفت:(تو که نمیدونی جریان چیه)یک قاچ به دست باران داد:
-به نظرت اگه برن از پلیس خبر بگیرن بهشون شک نمیکنن که براشون دردسر شه.
دوباره سیب را از جا میوه ی برداشت و با حرص گاز زد:
-تو نگران این چیزا نباش.نکنه میخوای دوباره با اون لندهور زندگی کنی؟
از سوال او حیرت کرد:
-چی میگی دامون،با این که توی این دو سه ماهه خیلی سختی کشیدم ولی چون دور از او بودم،انگار تو بهشت زندگی میکردم.همان اتاق کثیف و سیاه و نظافت رستوران رو ترجیح میدم به ویلاهای کاخ مانند اون.تو هیچی از زندگی من نمیدونی،یعنی هیچکی نمیدونه،همه فکر میکردن من خوشبختترین زن روی زمینم،اما...بگذریم.به هر حال آرزو میکنمب چنگ پلیس افتاده باشه.
دامون سیب نیمه خورده اش را روی پیش دستی گذاشت:
-هلن،اگه با اون خوشبخت نبودی چرا از اون بچه دار شدی؟
سرش را پائین انداخت.نمی خواست حقیقت را به او بگوید چون میدید که دامون سعی دارد از او فاصله بگیرد و اگر علاقه ی مانده پنهانش کند دامون دوباره سکوت را شکست.از عصبانیت صدایش میلرزید:
-تو که میدونستی این چه آدم پستیه،چرا؟پس نگو که عذاب کشیدی.تو اونو دوست داشتی.(از حسادت رگ گردنش متورم شده بود و صورتش سرخ)حتی بیشتر از من.همیشه با خودم فکر میکردم چرا اونو جایگزین من کردی؟مگه اون چه ارجحیتی بر من داشت
.باران که برنامه ی مورد علاقه اش به پایان رسید از مبل پائین آمد و به جای اینکه از هلنا بخواهد رو به روی او ایستاد و گفت:ام میخوام.
او صورتش را بوسید و خندان گفت:
-چی میگه این.
هلنا خوشحال از این که بحث آنها خاتمه یافت گفت:
میگه گشنشه،به غذا میگه ام.
-راست میگه بچه،منم گشنمه.بیا غذا رو بکش ببینم دست پختت چه جوریه.امیدوارم روانه ی بیمارستان نشیم،چون این نزدیکیها نه دکتر داره نه کلینیک.
هلنا در جواب فقط لبخند زد و وارد آشپزخانه شد،او هم پشت سرش آمد و به کمک هم میز را چیدند.
هلنا منتظر ماند تا او اولین قاشق را بخورد و نظرش را بگوید.و او قبل از اینکه لقمه را پائین بدهد با اشاره ی ابرو رضایت خود را اعلام کرد و وقتی از شر لقمه که خلاص شد گفت:
-عالیه،بهت نمیاومد آشپزیت خوب باش.
لقمه ی کوچولو به دهان باران گذشت:-چرا؟
-چرا نداره،تصورم این بود.فکر میکردم زیاد اهل کار خونه و آشپزی نیستی.
دور دهان باران را با دستمال پاک کرد:
-علاقه ی به این کار ندارم،ولی همه رو بلدم.چون مامان معتقد بود باید دختر قبل از ازدواجش این کارها رو بلد باشه.
-عقیده ی خودت در این باره چیه؟
-قبلا مخالف گفتههای مامان بودم،چون بیشتر کارهای خونه روی من و آلاله میچرخید.ولی حالا میفهمم که چقدر به نفع من بوده.حتی تصمیم دارم باران رو همون طور بار بیارم.
-خاک برسر محسن،چه زن خوبی داشته و قدرشو نمیدونسته.
لبخند زد:
-فقط بخاطر اینکه آشپزی و خونه داری بلدم?
-ولش کن،شامتو بخور.
-دامون.
او با شنیدن نامش از زبان هلنا که آنقدر با احساس بین کرد وها رفت و فقط با نگاهی غمگین جواب داد.هلنا ادامه داد:
-تا یک ساعت دیگه کارم توی رستوران شروع میشه.برم؟
محکم و قاطع جواب داد:
-نه دیگه حرفشم نزن.
هلنا کوتاه آمد و او هم دیگر چیزی نگفت و در سکوت شا م را صرف کردند.هلنا نگذاشت او به چیزی دست بزند.فقط از او خواست که باران را از آشپزخانه بیرون ببرد.نیاز داشت تنها باشد صدای دامون مدام در گوشش میپیچید(هلن،تو اگه اونو دوست نداشتی چرا ازون بچه دار شدی؟)
عمداً کارهایش را طول میداد که زمان را بگذراند.آخر کارهایش با صدای گریه ی باران آشپزخانه را ترک کرد و به سمت صدا دوید.صدا از حیاط پشت میآمد.کارگاه کوچک او همان جا قرار داشت.با دیدن چراغهای روشن،فهمید که آنجا هستند.صدای گریه ی باران قطع شده بود.پشت در که رسید مکثی کرد و تقه ی به در زد.
دامون گفت:
بیا تو ببین این دختر وروجکت چی به روز تابلو ی من آورد.
وارد شد و با دیدن قلمو دست باران که با ذوق و شوق روی تابلو میکشید جلو دوید:
-تو دیوونه ی دامون.چرا گذاشتی تابلو به این قشنگی رو خراب کنه؟
خندید و گفت:
-صدای گریه شو نشنیدی چه کولی بازی در می آورد؟درست مثل خودت لجوج و یک دنده س.
-ا...من کی لجوجم؟
جرات نگاه کردن به هلنا را نداشت.می ترسید هلن شعلههای عشق را در چشمهایش ببیند.با لحن بی تفاوتی گفت:
-تو همیشه لجوجی.
هلنا دلخور رویش را برگرداند و مشغول نگاه کردن به کارگاه شد.گوشه ی از کارگاه نزدیک به ده بیست سه پایه به دیوار تکیه داده بود و در گوشه ی دیگر تعدادی چهار پایه روی هم قرار گرفته و در قسمتی دیگر یک میز کار به چشم میخورد که روی آن انباشته از رنگهای مختلف و تعداد زیادی قلممو بود که توی چند لیوان بزرگ سرامیکی قرار داشت که هر کدام رنگ قشنگی داشت و در ته کارگاه پر از بوم نقاشی نیمه کاره و تمام شده بود.

هلنا دلخور رویش را برگرداند و مشغول نگاه کردن به کارگاه شد.گوشه ی از کارگاه نزدیک به ده بیست سه پایه به دیوار تکیه داده بود و در گوشه ی دیگر تعدادی چهار پایه روی هم قرار گرفته و در قسمتی دیگر یک میز کار به چشم میخورد که روی آن انباشته از رنگهای مختلف و تعداد زیادی قلممو بود که توی چند لیوان بزرگ سرامیکی قرار داشت که هر کدام رنگ قشنگی داشت و در ته کارگاه پر از بوم نقاشی نیمه کاره و تمام شده بود.

ان انباشته از رنگ های مختلف و تعداد زیادی قلمو بود که توی چند لیوان بزرگ سرامیکی قرار داشت که هر کدام رنگ قشنگی داشت و در ته کارگاه پر از بوم نقاشی نیمه کاره و تمام شده بود.بوی تینر و بنزین و نفت و رنگ فضا را اشباع کرده بود.به چوب رختی کارگاه نیز رپوش های رنگاوارنگی اویزان بود.رو به دامون کرد و گفت :
- این بوها اذیتتون نمی کنه ؟
دامون دوباره قلممو را به رنگ اغشته کرد و به دست باران داد :
- چه بویی؟
اشاره به رنگ ها و نفت و ظرف تینر کرد :
- این ها .
باران را به حال خود رها کرد و کنار او ایستاد :
- اولا هیچ کدام از این رنگ ها بو ندارن.دوما وقتی عاشق کارت باشی این بو ها برات دلپذیرن.
زیر چشمی به او نگاه کرد که اخم هایش تو هم بود.انگار به او توهین شده بود.
خنده اش گرفت :
- می دونی که قصد توهین نداشتم.
دامون به طرف بوم ها رفت :
- مگه من گفتم توهین کردی؟
شانه بالا انداخت :
- نه اما قیافه ات جوابمو داد.
دو تا از بوم ها را که داشت سر می خورد روی زمین سر جایش قرار داد :
- دیگه از قیافه ام چه می دونی؟
هلنا طعنه اش را احساس کرد ولی به روی خود نیاورد :
- حالا که نمی ذاری برم رستوران باید این مدتی که اوارم رو سرت بهم نقاشی یاد بدی.
چهره اش باز شد :
- چشم !
انگشت اشاره اش را به سوی او تکان داد :
- گفته باشم بنده شاگرد زرنگی نیستم.
- این که واضحه.
- خیلی ممنون از این هم تشویق ! اول کاری زدی توی ذوقم.
لبخند کجی زد و به سوی باران برگشت که سعی داشت به تقلید از دامون قلممو را توی رنگ بگذارد :
- فکر کنم باران زودتر از تو یاد بگیره.
هلنا دست باران را که رنگی شده بود پاک کرد :
- چه قدر دل گرمم می کنی ! به یک هفته نکشیده می شم پیکاسو.....به نظر میاد زمستونا این جا خیلی سرده ؟
- تقریبا البته وقتی سرگرم کار می شم سرما و گرما گرسنگی و تشنگی همه رو فراموش می کنم.زمانی که هنر جوهام هستن به وسیله ی بخاری برقی این جا رو گرم نگه می دارم ولی وقتی خودم هستم نه.
روی یکی از صندلی ها نشست :
- زیاد کار می کنی ؟
باران را بغل کرد :
- مجبورم باید یه جوری خرج زندگیم رو در بیارم.تازه نصف روز رو هم رو تاکسی کار می کنم.هفته ای سه روز دانشگاه دارم که خوشبختانه فقط نصف روز وقت منو می گیره.خلاصه حسابی سرگرمم و با این شهر همیشه گرفته و غمناک کنار اومدم.این دختر خواب الودت دوباره خوابش میاد.داره چشاشو می ماله.ببر بخوابونش.منم باید اون تابلوی نیمه کاره رو تموم کنم بعد می خوابم.



«« غروب »»


« کی می گه غروب قشنگ نیست »
« کی می گه غروب با ادم اوخت نیست »
« من می گم غروب قشنگه »
« من می گم غروب یار تنهاییه »
« کی می گه غروب دلگیره »
« کی می گه غروب غم میاره »
« من می گم غروب اگه دلگیره »
« مال اینه که همیشه غریبه »
« غریب و تنها مثل من »
« اگه رنگش زرد و زاره »
« واسه اینه که تک و تنها توی دنیا »
« نه یاری نه راهی واسه رفتن »
« چاره اش همیشه تنها موندنه »
« بی کس و غریب رها شدنه »
« کی می گه غروب با ادم اوخت نیست »
« من می گم غروب قشنگه »
« من می گم غروب یار تنهاییه »
« غروب اگه دلتنگه واسه اینه »
« که خورشید داره اونو تنها می ذاره »
« غروب اگه غم داره واسه اینه »
« که تاریکی داره رو دلش پا می ذاره »
« کی می گه غروب قشنگ نیست »
« کی میگی غروب با ادم اوخت نیست »
« تو اگه بهش دل بدی میبینی که دلداده ات می شه »
« تو اگه تو تنهایی هاش پا بذاری می بینی که تو رو تو خلوتش راه می ده »
« اگه خوب به غروب نگاه کنی وقتی که خورشید داره ترکش می کنه »
« یه ان دلش می گیره خون گریه می کنه »
« پس نگو غروب قشنگ نیست »
«غروبا مثل ماه همیشه قشنگه »


شعر از : مژگان مظفری


فصل 14


- دامون هنگامی که از طرف شاگردش ناامیدش که نتوانسته خبری از محسن به دست اورد.سعی کرد خودش اقدام کند و با چند روز مرخصی از دانشگاه به تگزاس برود.وقتی موضوع را با هلنا در میان گذاشت او سخت بر اشفت و مخالف رفتنش بود اما دامون کوتاه نیاند و روی تصمیم خود مصر بود و عصبی گفت :
- نباید تکلیفت روشن بشه ؟ تا کی می خوای بلاتکلیف باشی؟
هلنا که مشغول طراحی بود مدادش را روی میز کوبید :
- باید فعلا صبر کنیم.
صدایش را بالا برد :
- تا کی ؟
هلنا با دو دست شقیقه هایش را فشرد :
- اگه ازمن خسته شدی اگه مزاحمم از این جا میرم.
دامون استکانی را که جلو دستش بود بلند کرد رو به او نشانه گرفت :
- دفعه ی دیگه از این چرندیات تحویل من بدی چنان می زنم توی سرت که دیگه نتونی نفس بکشی.د اخه تو چرا نمی فهمی ؟ پدر و مادرت اونجا نگران تو هستن.تو حتی به اونا نمی گی پیشه منی.حتی نمی دونن کجای این دنیایی.بفهم تو خودت بچه داری.
اگه باران توی موقیعت تو قرار داشت چه حالی داشتی.باورم نمی شه این قدر تهی مغر باشی ! من به تگزاس می رم تو هم نمی تونی جلومو بگیری.از شیرین خواستم این چند روزی که من نیستم بیاد پیشت تنها نباشی.
اخم الود نگاهش کرد :
- اون بی چاره رو چرا اواره اش می کنی ؟ بچه که نیستم بترسم.
استکان را که هنوز توی دستش می چرخاند روی میز گذاشت :
- ولی من مطمئن نیستم بزرگ شده باشی در ضمن من تنها نمی رم با شهرام برادر شیرین می رم.اون توی تگزاس کار داره اول میریم کار اونو انجام میدیم بعد میریم دنبال کار من.
دامون به قیافه ی عصبی او نگاهی انداخت و در دلش اقرار نمود که این طوری هم خواستنی است.بلند شد که برود که او گفت :
- کی می ری؟
بدون این که برگردد گفت :
- برای پس فردا شب بلیت دارم.
دلخور گفت :
- پس همه ی کاراتو کردی؟
- با اجازه ی شما.
هلنا حسابی کفری شده بود :
- اگه با اجازه ی من بود که اجازه نمی دادم.
جوابی نداد و از در خارج شد.می دانست ک مثل همیشه به کارگاهش می رود.توی این ده روزی که با او زندگی کرده بود خیلی کم پیش می امد کنار هم باشند.اغلب او بیرون از خانه بود یا دانشگاه و یا روی تاکسی کار می کرد.وقتی هم که بر می گشت توی کارگاه یا کلاس داشت و یا سرگرم درس و نقاشی بود.فقط روز های تعطیل چند ساعتی برای ان ها وقت می گذاشت ان هم به بهانه ی باران که او را در شهر بگرداند.
هلنا حسابی دمغ بود اصلا انتظار نداشت که او این طور باهاش برخورد کند.هر چند وقتی منتطقی فکر می کرد می دید حق با اوست ولی باز هم حق را به خود می داد و به خود می گفت که نباید چنین می کرد.
تنها ارتباط نزدیکی که با او داشت هنگامی بود که پیش او اموزش نقاشی می دید که ان هم تنها نبود در جمع هنر جویان دیگر حضور داشت و بیشتر حرصش می گرفت که دامون هیچ فرقی بین او و هنر جویان دیگرش نمی گذاشت و با همه یکسان رفتار می کرد.
با این که به نقاشی علاقه پیدا کرده بود اما پیشرفتی در کارش دیده نمی و شد وخود دامون نیز به این نکته رسیده بود که او هرگز نقاش خوبی نمی شود اما دلش نمی امد توی ذوق او بزند و او را ازاد گذاشت که خودش ه این نتیجه برسد.
هلنا سوای این همه دغدغه ی فکری ذهنش نیز به تازگی در گیر شیرین هنر جوی دامون شده بود.از نگاه های تب الود شیرین به دامون متوجه شده بود که دلباخته ی دامون است اما از دامو حرکتی مبنا ی علاقه اش به او باشد ندیده بود.به هر حال بودن او ازارش می داد و دوست داشت زودتر شرش را کم کند.هر بار که تابلوی او تمام می شد و مورد تشویق دامون قرار می گرفت بیشتر عصبی می شد.
در این بین نگاه های مرموز الکس معروف به برادپیت برایش قوز بالا قوز شده بود مخصوصا هر جا می نشست او هم با کمال پررویی سه پایه اش را بر می داشت و کنار او می نشست و از این جهت بیشتر حرص می خورد که دامون نسبت به این قضیه هیچ عکس العملی نشان نمی داد و به روی مبارکش نمی اورد.
و برعکس دامون جنان از این موضوع در عذاب بود که بیشتر شب ها خوابش نمی برد.همیشه سعی می کرد چهره ای بی تفاوت به این قضیه به خود بگیرد که بداند عکس العمل هلنا در مورد این مرد خوش قیافه و خوش تیپ چیست و هر بار که میدید برادپیت کنار او می نشست و او هرگز اعتراضی نمی کرد بیشتر فکرش را خراب می شد و می دانست که باید یکی از همین روز ها منتظر باشد که الکس با سبد گل به خواستگاری هلنا بیاید.


دامون طوری برنامه اش را تنظیم کرده بود که از دانشگاه که به خانه بر می گشت چمدانش را بردارد و مستقیم به فرودگاه برود.نمی خواست زیاد خانه باشد حوصله ی غر زدن هلنا را نداشت.در این چند روز سعی کرده بود باغر زدن او را از رفتن منصرف کند اما موفق نشده بود.به منزل که برگشت مستقیم به حمام رفت.خوشحال شد که هلناو باران در خانه نیستنداما خوشحالیش زیاد دوام نیاورد.مشغول خشک کردن موهایش بود که با سر و صدا وارد شدند.با خود گفت :« با رفتن اینا به ایران من دیونه میشم از تنهایی.»
سنگینی نگاه او را حس کرد.سشوار را خاموش نمود و به او که در چهارچوب در ایستاده بود نگاه کرد :
- سلام ! کجا بودین ؟
باران با دست و صورت پفکی به طرفش دوید و خودش را در اغوش او انداخت.هلنا به جای جواب سلام و سوال او گفت :
- می خوای بری؟
صورت پفکی باران را بوسید و به جای پاسخ او مثل خودش عمل کرد :
- به به ! چه صورت خوشمزه ای ! چی به این کوچولوی ما دادی این قدر صورتش خوشمزه شده ؟
اخم کرد و مثل همیشه که قهر می کرد صورتش را بالا گرفت :
- بی مزه.
منتظر جواب نماند و از اتاق بیرون رفت.دامون بار دیگر باران را بوسید و ارام کنار گوشش گفت :
- اه اه اه اه اه ! چه مامان بدعنقی داری!
باران انگار که متوجه ی جمله ی او شده باشد لبخندش محو شد. دامون خندید و دوباره ارام گفت :
- مامانت خیلی خوبه مثل خودت گله...نخیر انگار تو هم مثل مامان خانمت برام قیافه میگیری.پاشو پاشو برو صورتت رو بشور که من چمدان سفرمو ببندم.
باران بدون اعتراض از اتاق خارج شد و او با عجله به سوی کمد لباس هایش رفت.
اتاق دو کمد داشت.از روزی که هلن به ان جا امده بود یکی را به او و ان یکی را برای خود نگه داشت.چمدان را بیرون کشید.نگاهی به ساعت انداخت.دو سه ساعت زمان داشت اما تصمیم گرفت زودتر برود و توی فرودگاه منتظر بماند.
با عجله وسایلش را داخل چمدان جا داد.لباس هایش را پوشید و از اتاق خارج شد.او روی مبل نشسته بود و باران با صورت شسته پای کارتن مدام از خنده ریسه می رفت.
چمدان را کنار در به زمین گذاشت.گفت :
- چای درست کردم بخور بعد برو.می دونم که دیرت نمی شه.دو سه ساعتی فرصت داری.شیرین بهم گفت که ساعت پرواز تو چه وقته.
دامون سکوت کرد چون جوابی نداشت بدهد.مطیع روی مبل کنار باران نشست.
پس از لحظاتی او چای را جلو دستش گذاشت و گفت :
- می خواستم قهوه درست کنم اما بعد فکر کردم این چند روزه شاید نتونی چای بخوری قهوه همیشه دم دست هست.
از این که او تا این حد به فکرش بود قلبش لبریز از شادی شد :
-حالا چند روز چای نخورم چی می شه ؟ خوبه برات تعریف کردم چه سختی هایی كشيدم.
گيره ي موهايش را باز كرد و موهايش مثل آبشار روان شد روي شانه هايش:
- بله، تعريف كردي، اون موقع مجبور بودي.
با دست آرام روي ميز ضرب گرفت:
- هلن! تو رو خدا دوباره شروع نكن. مي بيني كه ديگه نمي توني كاري بكني، من دارم مي رم. پس حداقل خوب راهيم كن.
از ته دل گفتم:
- انشاءالله به سلامت برگردي.
دامون شكلاتي بر دهان گذاشت:
آااا... اين شد. راستي الكس گفت توي اين مدت مياد بهتون سر مي زنه كه چيزي لازم داشتين...
هلنا كه فرصتي به دست آورده بود دق دليش را سر او خالي كند نگذاشت او ادامه دهد و با صداي خشن و دو رگه اي گفت:
- الكس غلط كرده!
دامون از ته دل خوشحال شد اما ناباور. باز هم خود را خونسرد جلوه داد:
- از تو بعيده صداتو بلند مي كني!
هلنا از عصبانيت صورتش گر گرفته بود:
- ديگه شورش رو در آوردي! واقعاً...
- داد نزن، صدات مي ره بيرون. مي توني آروم حرف بزني.
- مگه تو برا آدم اعصاب مي ذاري. واقعاً تو نمي بيني اين پسره ي بي شعور چه قدر وقيحانه منو نگاه مي كنه؟
دامون خودش را به تعجب زد:
- الكس! باورم نمي شه. من كه متوجه نشدم.
- همه ي كلاس متوجه طرز برخورد اون با من شدن به جز تو. مي دونم ديگه برات مردم. حداقل به قول خودت خواهر بهترين دوستت هستم، خواهر دومادتون هستم. در قبال من مسئولي. نذار اين انتر بي ريخت اين طور با اعصاب من بازي كنه.
دامون به زور خودش را كنترل كرد نخندد:
- بي انصافي هلن! اون بيچاره بي ريخت و بد قواره اس؟ پسر به اين خوش تيپي و نازنيني چرا اين حرف رو مي زني؟ همه ي شاگرداي من و دختراي محله عاشق اون هستن. همه مي ميرن واسه ي اين كه اون يه گوشه چشمي بهشون نشون بده.
دوباره صدايش را بلند كرد:
- بس كن دامون! منو با كسي مقايسه نكن.
لحن شوخي به خود گرفت.
- اوه! ببخشي، عليا مخدره هلنا ملك بانو!
چنان گفت: " مسخره " كه خودش هم به خنده افتاد. دامون گفت:
- چي كار كنم وقتي خودش پيشنهاد كمك داده.
دوباره اخم كرد ولي اين بار صدايش را تنظيم كرد و مثل هميشه آرام گفت:
- باشه، برو بگو خواهرم گفته غلط كرده بياد دم در، اين طرفا بياد قلم پاشو مي شكنم.
- باشه، بهش زنگ مي زنم كه نياد. ولي اين چيزهايي رو كه گفتي بهش نمي گم. اون وقت مي گه چه خواهر بي ادبي داري. جواب محبت رو اين طور مي دن؟
- محبت تو اون سرش بخوره.
دامون دوباره خنديد. بلند شد:
- من ديگه بايد برم. مي دونم كه برام دعا مي كني، ولي بيشتر دعا كن دست پر برگردم. مواظب باران باش.
او مانع رفتنش شد:
- يه لحظه صبر كن.
به داخل اتاق دويد و قرآن كوچك را از داخل كشو برداشت و با كاسه ي آب برگشت. بعد از اين كه از زير قرآن رد شد، قرآن را به او داد كه همراه خود ببرد و كاسه ي آب را پشت سر او ريخت. آن قدر دم در با باران ايستاد تا او از ديد ناپديد گشت.
به داخل خانه برگشت و خانه را بدون حضور او سرد و بي روح ديد. با خود گفت:
" بهتره خودمو بهش وابسته نكنم، اون كه ديگه منو نمي خواد. اون وقت به ايران برگردم دوري از اون برام سخت مي شه. " با فكر برگشتن به ايران دلش در سينه تپيد و لبخندي بر لبش نشست.
شيرين زنگ زد و گفت تا يك ساعت ديگر مي آيد. اصلاً حوصله ي او را نداشت، اما چاره اي نبود بايد تحملش مي كرد. گوشي را كه گذاشت تلفن دوباره زنگ زد. با ديدن شماره ي ايران قلبش فرو ريخت و با ديدن شماره ي منزل خودشان بيشتر هيجان زده شد. مي دانست كه كامشاد يا حنانه است. دلش براي شنيدن صداي آن ها لك زده بود. پانزده روز مي شد كه به آن ها زنگ نزده بود. چه قدر دلش مي خواست گوشي را بردارد اما مي دانست كه نمي شود و تلفن آن قدر زنگ خورد تا رفت روي پيغام گير. با شنيدن صداي كامشاد دستش را گذاشت روي دهانش كه صداي گريه اش را باران كه سرگرم بازي بود نشنود:
- سلام دامون جان! زنگ زدم، موبايلت خاموش بود. حالا هم كه خونه نيستي. اميدوارم هر جا كه هستي حالت خوب باشه. دامون جان، پيغام گذاشتم كه بگم به كمكت نياز دارم و انتظار دارم به من كمك كني، نه به عنوان دوست، چون مي دونم ديگه زياد روي رفاقت با من حساب نمي كني، اما به عنوان دوماد شما اين حق رو به خودم مي دم كه دست كمك به سوي برادر خانمم دراز كنم. مي دونم دل خوشي از هلنا نداري، اما به خاطر ما اين كارو بكن. خيلي وقته ازش خبر نداريم. اگه زنگ هم مي زنه يكي دو دقيقه بيشتر حرف نمي زنه. بدجوري همه ي ما رو نگران خودش كرده. مي گه آمريكاس، ولي كدي كه روي تلفن مي افته كد انگليسه. حدس مي زنيم اون توي لندن باشه. مي دونم دنبال سوزن گشتن توي انبار كاه كار حضرت فيله. اما چه كنيم كه ما به همين هم دلخوشيم. به خدا پدر و مادرم دارن ديونه مي شن. اول به خدا و بعد تو پناه آورديم. اگه نتونستي ردي از اون پيدا كني خبرم كن تا هر جور شده خودم رو برسونم اون جا.
مطمئنم اين مرتيكه ي بي شعور يه بلايي سر هلنا و دخترش آورده كه اين طور با ما رفتار مي كنه. منتظر ياريت هستيم. خداحافظ.
و صداي قطع تلفن به هلن فهماند كه تماس قطع شد. به سوي تلفن آمد و چندين دفعه صداي كامشاد را گوش كرد و با گريه قربان صدقه اش رفت. طفلك باران گوشه اي كز كرده و تماشا مي كرد. نمي دانست چرا مادرش گريه مي كند، دوست داشت مادرش از اين حالت خارج شود. اما هلنا كوتاه بيا نبود. دلش هواي خانه و خانواده اش را كرده بود. دلش براي پاييز وطن يك ذره شده بود. دلش براي ديدن غروب خورشيد در ايران لك زده بود و دلش براي هر چي كه اسم ايران رويش بود يك ذره شده بود. غروب اخمو و گرفته ي لندن بيشتر دل او را به درد مي آورد. با گريه گفت:
- خدايا اين غروب هاي غريب من كي تموم مي شه!
صداي زنگ در به او فهماند كه يك ساعت گذشته و شيرين پشت در است. اشك هايش را پاك كرد و بي ميل به طرف در رفت.
شيرين مانند هميشه ساكت با اخمي در پيشاني وارد شد و فقط با ديدن باران لبخند كم رنگي بر لب راند. تخته شاسي و چند ورق آچار با كيف مخصوص نقاشي كه پر از رنگ و قلممو بود، در دست داشت. خم شد و باران را بوسيد. به تعارف هلنا وارد شد. با كنجكاوي اطراف را نگريست و اين از ديد هلنا پنهان نماند. وسايلش را گوشه ي سالن گذاشت و گفت:
- ببخشيد، اين جا رو شلوغ مي كنم. مجبور شدم وسايل كارم رو بيارم. آخه فردا دانشگاه ندارم.
هلنا به موهاي بلوند شيرين نگاه كرد:
- مگه دانشگاه مي ري؟!
روي مبل نشست:
- سال آخر هستم.
هلنا نگاهش روي شلوار جين روشن او ثابت ماند و با خود گفت: "شلوارش چه رنگ قشنگي داره ."
- چه رشته اي مي خونين؟
- معماري.
- چه خوب! انشاءالله كه موفق باشي... چاي يا قهوه؟
- اگه آب لطف كني ممنون مي شم.
- حتماً.
هلنا با غيظ يك پارچ آب خنك و يك ليوان روي ميز جلوي رويش گذاشت.
شيرين از همان لحظه ي ورود متوجه چشم هاي متورم او شده بود اما ترجيح داد سكوت كند و چيزي نپرسد. حس كرده بود كه هلنا از او خوشش نمي آيد اما دليلش را نمي دانست. به هر حال سعي داشت با او صميمي شود. نياز داشت با يك هم وطن رابطه ي نزديك داشته باشد و با او درد دل كند.
هلنا بعد از كمي صحبت هاي پراكندخ به بهانه ي شام درست كردن به آشپزخانه رفت و او هم مشغول طراحي شد. باران نيز همه ي اسباب بازي هايش را وسط سالن ريخته و با آن ها سرگرم بازي بود.
با حاضر شدن شام هر سه دور هم نشستند و در سكوتي سنگين شام را صرف كردند. در جمع كردن ميز و شستن ظرفها شيرين هم كمك كرد و وقتي بي قراري هاي باران را ديد گفت:
- بهتره شما باران رو بخوابونيد، من اين جا رو جمع مي كنم. چاي هم ميارم.
هلنا از او تشكر كرد و باران را از آشپزخانه بيرون برد. مثل هر شب با آرامش مسواكش را زد و لباس خوابش را تنش كرد و توي تخت تاشو خود كه دامون برايش خريده بود خواباند. چون ظهر خوب نخوابيده بود سريع خوابش برد. چراغ خواب اتاق را روشن كرد و توي سالن آمد.
شيرين رو مبل نشسته بود و به ظاهر تلويزيون نگاه مي كرد با آمدن او گفت:
- خوابيد؟
كنارش نشست:
- آره، البته هر شب ديرتر مي خوابه. چون ظهر نخوابيده بود امشب زود خوابيد.
- بچه ي شيرينيه! خدا حفظش كنه. اين جا ظاهراً يه اتاق خواب داره. استاد كجا مي خوابن؟
هلنا در دل گفت: " به تو چه فضول! " جواب داد:
- اون كاناپه ي گوشه ي سالن رو مي بيني، اون دو كاره اس، هم مبله هم تخت مي شه. موقع خوابيدن به صورت تخت خواب درش مياره. خيلي هم راحته... شما چند وقت دامون رو مي شناسين؟
- به يك سال نرسيده. از طريق يكي از دوستامون با استاد آشنا شديم. من علاقه ي زيادي به نقاشي داشتم و دنبال يه جاي ارزون قيمت مي گشتم كه اين جا رو به ما معرفي كردن. استاد اول منو نپذيرفت. مي گفت شاگرد مبتدي نمي پذيرم، حوصله شو ندارم. اما بعد به واسطه ي برادرم و كلي خواهش و تمنا پذيرفتند. شكر خدا تونستم خودمو به ديگر شاگردانش برسونم. اگه يه سؤال خصوصي بپرسم ناراحت نمي شين؟
هلنا در دل گفت: " خدا رحم كنه، چه زود دختر خاله شد ! " جواب داد:
- خواهش مي كنم.
- شما خواهر استاد نيستين، درسته؟
متعجب نگاهش كرد و با خود گفت: " چه پررو تشريف داره! " گفت:
- درسته، از كجا فهميدين؟
نگاهش را دزديد. انگار شرم داشت بگويد:
- از نگاه استاد.
- بله؟! مگه استاد چه جور نگاه متفاوتي داره كه شما متوجه شدين؟
- ببخشيد كه من بي پرده حرف مي زنم. يعني عادت كردم رك حرفمو بزنم حتي اگه به ضررم تموم بشه. استاد شما رو دوست داره. اينو از نگاش فهميدم و از اين كه وقتي برادپيت سه پايه شو مي ذاره كنار سه پايه ي شما چه قدر حرص مي خورن.
هلنا سعي كرد كتمان كند:
- اما تو داري اشتباه مي كني.
قاطع جواب داد:
- نه، چون من خودم استاد رو دوست دارم و همين باعث شده روي حركات اون دقيق بشم و هرگز احساسم اشتباه نمي كنه.
هلنا از حرص سرخ شده بود در دل گفت: " پررو! " جويده جويده و مرتعش به او جواب داد:
- بازم مي گم اشتباه مي كني... تا حالا از علاقه ات به دامون گفتي.
هرگز، چون نمي خوام خودمو كوچيك كنم، مي دونم علاقه ي منو رد مي كنه. حتي قبل از اين كه شما بياين من مي دونستم كه استاد شما رو دوست داره.
هلنا پاهايش را روي ميز انداخت:
- ببخشيد، من پام درد مي كنه. امروز خيلي راه رفتم. مي تونم بپرسم چه طوري پي به علاقه ي اون بردين؟
- شهرام به من گفت. چند بار اومده اين جا گفت كه عكس يه دختر زيبا كنار تخت خوابشه، يه دختر با موهاي خوش رنگ و چشمان آبي تيره و بسيار زيبا و اين براي شهرام جالب بود كه مي گفت هر بار كه مي رم مي بينم يه شاخه گل رز تازه كنار قاب عكسه و روز بعد دوباره شاخه ي گل عوض مي شه و شاخه هاي قبلي توي يك سبد كنار قاب مي اندازه. به خاطر همين پرسيدم استاد كجا مي خوابن. مطمئنا! با اومدن شما قاب عكس رو برداشتن چون اين جوري كه من توي اين مدت از استاد فهميدم سعي دارن علاقه ي خودشون رو از شما پنهان كنن. حالا دليلش رو نمي دونم و اصراري هم به دانستن آن ندارم. چون فكر مي كنم اگر منو لايق بدونين بهم مي گين.
هلنا در برابر او خلع سلاح شد چون واقعيت را گفته بود و حرف حساب جواب نداشت. چاي ها را كه سرد شده بود عوض كرد و برگشت. اين بار هم سكوت را شكست:
- هلنا خانم، مي دونم دل خوشي از من ندارين، اما من دوستتون دارم و نيازمند به دوستي شما هستم. مي خوام اگه حوصله داشته باشين پيش شما درد دل كنم. حرف هايي كه بدجوري روي دلم تلنبار شده. فقط مي تونم به يه هم وطنم بگم كه بتونه دركم كنه.
هلنا از او خجالت كشيد، به خاطر تفكري كه قبلاً نسبت به او داشت:
- دارين اشتباه مي كنين. اين جاي كار احساستون اشتباه كرده. من فقط يه ذره دير جوشم. طول مي كشه تا با كسي اخت بشم. وقتي در مورد من اين طور فكر مي كنين از خودم متنفر مي شم.
- اُه! ببخشيد تو رو خدا. قصد ناراحت كردن شما رو نداشتم. گفتم كه من هميشه رك حرفامو مي زنم و اين رك بودن خيلي از جاها به ضرر من تموم مي شه. مثل حالا.
هلنا دست او را كه روي ميز بود آرام نوازش كرد:
- حالا كه احساستون اشتباه كرده ديگه دنبالشو نگير. منم ديگه ناراحت نيستم. با جون و دل گوشم با شماست.
در چهره ي بي رنگ شيرين تبسمي غمگين نشست:
- من و شهرام سختي هاي زيادي كشيديم. من دوازده ساله و شهرام چهارده سال داشت كه از ايران اومديم. پسر عمويم سرپرستي ما رو به عهده گرفت. خدا رحمتش كنه. اون زندگي ما رو صد و هشتاد درجه تغيير داد وگرنه معلوم نبود توي ايران ما چه وضعيتي پيدا مي كرديم.
هلنا نتوانست صٌم و بُكم بنشيند و چيزي نگويد:
- پس پدر و مادرت چي؟
لبخندش آن قدر تلخ بود كه هلنا تا آخرش را خواند:
- متأسفانه ما مثل بچه هاي ديگر پدر و مادر درست و حسابي نداشتيم. پدر بي رحم و قسي القلبم كه فقط به فكر رفقايش بود و جز مواد مخدر سوداي ديگر در سر نداشت. هرگز به ياد نمي آورم دست محبتي بر سر ما كشيده باشه. منو شهرام هميشه گروه صبح بوديم. از مدرسه كه بر مي گشتيم مادر ناهار رو با جيغ و داد به ما مي داد بعد مي فرستادمون توي اتاق و حق خارج شدن از اتاق رو نداشتيم. بر عكس بچه هاي ديگه كه از مدرسه گريزان بودند ما عاشق مدرسه بوديم و مدرسه رو بهترين تفريح زندگيمون مي دونستيم. وقتي به قصد مدرسه از در مي زديم بيرون انگار از زندان خارج مي شديم. خونه ي ما آرامش نداشت، شب ها تا نزديك صبح پدرم به همراه چند نفر از دوستانش در حال بسته بندي كردن موادر مخدر بودند. من و شهرام بيشتر وقتا از لاي در اونا رو نگاه مي كرديم. با اين كه نمي دونستيم چي داخل اون بسته هاست اما فهميده بوديم هر چه كه هست قانوني نيست، چون اين كارو مخفيانه انجام مي دادن.
بالاخره سر همين كارا پدرم رو به جرم خريد و فروش مواد مخدر دستگير كردن و اون قدر جرمش سنگين بود كه حبس ابد براش بريدن. دستگيري پدر به نفع ما نبود، اوضاع رو براي ما بدتر كرد و بدبختي ما از اون روز بيشتر شد. مادر به كل ما رو به حال خود رها كرده بود و از ما خواست كه ديگه مدرسه نريم.
منو مجبور مي كرد كاراي خونه رو انجام بدم. آخه يه دختر هشت ساله چي كار مي تونست بكنه. شهرام طفلك هم از صبح تا شب توي يه مكانيكي مشغول به كار شد.
مادر هيچ توجهي به ما نداشت. اصلاً براش مهم نبود چه بلايي سر ما مياد. خواهر كوچيكترم كه تازه يك سال و نيم اون تموم شده بود نگه داريش رو من به عهده داشتم.
قبلاً مادر همه جا اونو با خودش مي برد، اما انگار شميم كوچولو موي دماغش بود. خيلي دلم براي شميم مي سوخت. اون وضعيتش از ما بدتر بود. از بس در طول روز اونو بغل مي كردم يا روي پاهام تكونش مي دادم مدام دست و پاهام درد مي كرد.
كاش فقط قضيه اين بود كه فقط ما رو تنها مي گذاشت. ساعت هايي كه خونه بود به بهانه هاي مختلف ما رو مورد ضرب و شتم قرار مي داد به طوري كه هميشه روي بدن ما آثار سوختگي و كبودي وجود داشت. از بس نحيف و لاغر و افسرده بوديم كه هر كي ما رو مي ديد با تحقير و دلسوزي نگاهمون مي كرد. اين وضع تا يك سال ادامه داشت/ ديگه منو شهرام به بي بند و باري و بي قيد بودن مادر واقف شده بوديم.
يك روز كه شهرام رو از مغازه ي مكانيكي اخراج كردند مادرم ديگه نتونست تحمل كنه. مي گفت كه نداره خرج ما كنه و هر سه نفر ما رو به خونه ي پدربزرگم برد و با داد و فرياد از پدربزرگ و مادربزرگ خواست ما رو نگه دارند. بيچاره پدربزرگ به ناچار پذيرفت كه چند ماه ما رو نگه داره، البته به جز شميم كوچولو كه مي گفت نياز به مهر مادري داره. پدربزرگ نمي دونست كه با اين كارش شميم رو بيچاره مي كنه و اون سنگ دل تر از اين حرفاست كه مهري نثار بچه اش كنه. مادر با ناراحتي شميم رو به آغوش گرفت و از خونه بيرون رفت...
شيرين به گريه افتاد. هلنا هم از سرنوشت تلخ او بغض كرد. ليواني آب برايش آورد و سعي كرد او را آرام كند. او اشك هايش را پاك كرد و گفت:
- ديگه بعد از اون روز ما خواهر كوچولومونو نديديم. بعد از چند ماه كه به خونه برگشتيم مادر بي حوصله ما رو پذيرفت. وقتي سراغ شميم رو گرفتيم اولش گفت پيش خاله گذاشته، چند روز ديگه اونو مياره. اما بعد از چند روز بهونه آورد كه اونو به شهرستان برده و به خاله ي خودش سپرده. چند روز بعدش كه ما خيلي اصرار كرديم، سر ما فرياد كشيد كه اونو به يك خانواده ي پولدار سپرده.