رمان غروبها غریب قسمت چهاردهم و پایانی

فصل ۱۵
دامون در دنیا ی تردید دست و پا میزد.با زبان روزه شب و روز از خدا میخواست کمکش کند و راهی پیش پای او بگذارد.تصمیم گرفته بود بار دیگر از هلنا خواستگاری کند اما تردید هم چون بختک به جانش افتاده بود.حالا که بار دیگر خداوند او را بر سر راهش قرار داده بود نمیخواست بار دیگر او را از دست بدهد و بالاخره تا قبل از آمدن کامشاد به این نتیجه رسید به خود هلنا حرفی نزند و مستقیم او را از کامشاد خواستگاری کند.
و هلنا حسابی دلخور بود که دامون مدام از نگاهش فرار میکرد و یا در کارگاهش بود یا بیرون از خانه.این روزها حال درست و حسابی نداشت.مدام سرش گیج میرفت و حالت تهوع داشت.آنقدر بدنش بی حس بود که به سختی کارهای خانه و باران را انجام میداد.روزی که کامشاد قرار بود بیاید از همه ی روزها حالش بدتر شد.دامون که متوجه حال بد او شده بود تصمیم گرفت خانه بماند و خود از باران نگاه داری کند.
دلهره ی بدی به جانش افتاده بود.هر بار که او با شتاب به دتشویی میرفت و عق میزد تن این میلرزید و یاد حسنأ خواهرش میافتاد که سر علی رضا که باردار بود همین حال را داشت.این قضیه او را میترساند و اصلا دوست نداشت او چنین وضعی داشته باشد.
نزدیک ظهر بود و حال او همچنان بد.از غذای شب برای باران گرم کرد و بزور چند لقمه ی به او داد.انگار حال او هم خوب نبود و مدام بهانه میگرفت.آنقدر او را روی پا تکان داد تا به خواب رفت.مقداری سوپ توی ماکروویو گرم کرد و آن را روی سینی گذاشت و به اتاق برد.
با دیدن او که چشمهایش را بسته بود لحظه ی دم در ایستاد و به او چشم دوخت.موهایش مثل ذغال برق میزد.با اینکه صورتش رنگ پریده بود اما زیباتر به نظر میرسید.توجه ااش به گردنبند او جلب شد و لبخند رضایت بخشی بر لب آورد.نزدیک او رفت و آرام صدایش کرد:
-هلن.هلن.
بی حال چشمهایش را گشود و با نگاهی مخمور مات جوابش را داد.او گفت:
-پاشو این سوپ رو بخور،حالتو جا میاره.
چینی به پیشانی انداخت و بی حال گفت:
-نه اسمشم نیار.حالمو به هم میزنه.
با حسادت و رگه ی خشونت گفت:-هلن،تو بارداری.
هلنا با چشم هایز حدقه در آماده نگاهش کرد ولی چیزی نگفت و با اشاره ی دست از او خواست از اتاق بیرون برود اما او گفت:
-تا این سوپ رو نخوری از این اتاق نمیرم بیرون
.عصبی از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد:
-باشه تو بمون من میرم.
او کوتاه نیامد دنبال سرش رفت:
-انگار فراموش کردی؟تا یکی دو ساعت دیگه کامی میاد.حداقل جون داشته باشی از داداشت استقبال کنی.در ضمن گفته باشم تو فرودگاه نمییای.
لجوج جواب داد:
-میام،تو هم نمیتونی جلوم رو بگیری.
سینی را روی میز گذاشت:
-تو دیگه کی هستی،حداقل این سوپ رو بخور بتونی بیای
.بشقاب را جلو روی او گرفت و قاشق را پر از سوپ کرد:-بخور.
اما هلنا تا بوی سوپ به مشامش خورد به طرف دستشویی دیوید و دوباره عق زد.دامون کلافه لباس پوشید و به او که روی کاناپه دراز کشیده بود گفت
:-پاشو برو روی تخت بخواب.من میرم فرودگاه.باران رو هم با خودم میبرم.
ناتوان از روی کاناپه برخاست:
-صبر کن منم میام.
-چی چی رو میام؟من حوصله ی نعش کشی ندارم.استراحت کن تا ما برگردیم.
خواست جواب بدهد اما حالش بد شد و دوباره بسوی دستشویی دیوید.دامون با عصبانیت بیرون رفت و در را به هم کوبید.او هم اصرار نکرد دیگر برود.با رفتن او تازه فهمید فراموش کرده باران را ببرد.خدارا شکر کرد که باران خوابیده.اصلا نمیفهمید چرا انقدر حالش بد شد.از دستشویی که بیرون آمد به سختی خودش را روی تخت خواب رساند.آنقدر بی حال بود که نفهمید چطور خوابش برد و وقتی چشم گشود صدای گفت و گوی کامشاد و دامون رو میشنید.
توانش را به کار برد و از روی تخت برخاست.با دیدن تخت خالی باران متوجه شد هم بیدار شده.وقتی توی سالن رفت اول دامون متوجه شد و بعد کامشاد که بسویش دیوید.هر دو سفت و محکم همدیگر را در آغوش کشیدند و هلنا هق هق میزد.
کامشاد سعی داشت آرامش کند.با دیدن صورت رنگ پریده و بدن نحیف خواهرش فهمید که چقدر زجر کشیده...به او کمک کرد روی مبل بنشیند.
دامون برایش شربت درست کرد و به دست کامشاد داد:
-از دیروز تا حالا هیچی نخورده.از دست من که چیزی نمیخوره.تو بهش بده شاید اینو خورد
.و او با اصرار کامشاد چند جرعه شربت خورد اما شربت خنک معده ی او را به هم ریخت و دوباره راهی دستشویی شد.
دامون گفت:
-باید ببریمش دکتر.یک کیلینیک این نزدیکی هاست که همه چی داره.من از دیروز تا حالا دارم باهاش کلنجار میرم قبول نمیکنه،اینجوری پیش بره از بین میره.
کامشاد نگران،به زور او را وادار کرد به دکتر بروند.توی کیلینیک دکتر،مادر یکی از هنر جونهای دامون بود.دامون به او گفت:
-خانم دکتر حدس میزنم باردار باشه و این حالت مربوط به ویارشه.
دکتر لبخندی مهربان به روی او زد:
-انشاالله همین طوریه که میگید.شما بیرون تشریف داشته باشید من خواهرتون رو معاینه کنم.
دامون خواست بگوید خواهرم نیست اما در آن وضعیت چه اهمیّتی داشت.از اتاق خارج شد و به کامشاد و باران پیوست.کامشاد گفت:
-چی شد؟
باران را که با کامشاد غریبی میکرد از او گرفت:
-نمیدونم،فعلا که داره معاینه اش میکنه.
بعد از نیم ساعت دکتر از اتاق خارج شد و بسوی آنها آمد و رو به دامون کرد:
-نگران نباشین،سرم براش وصل کردیم،فعلا حالش خوبه.در ضمن خواهر شما باردار نیست.شما هنوز نمیدونید که خواهرتون هنوز دوشیزه س.
دهان کامشاد و دامون هر دو از تعجب باز مانند.اما دکتر فقط لبخند زد.
دامون حتی نتوانست چیزی بگوید اما کامشاد دست و پا شکسته گفت
:-نه امکان نداره.
از بس انگلیسی را بد ادا کرد که دکتر اصلا نفهمید.دامون مجبور شد سوال او را تکرار کند.
دکتر عینکش را به عقب داد:
-حالا که امکان پیدا کرده.یعنی شما به معاینه ی ما شک دارین؟اصلا برید از خودش بپرسید.البته حالا نه،بذارید سرم او تموم شه،بعد میتونید اون رو ببرید خونه.مشکل خواهرتون افت فشاره.فشار خونش بیش از حدً پائین اومده.اون خیلی ضعیف شد باید بهش برسید.نیاز به مراقبت بیشتری داره.
دکتر آنها را در میان بهت و نا باوری گذاشت و رفت:
دامون گفت:
-دکتر چرت میگه،سندی از باران محکم تر.
کامشاد آرام گفت:
-باران دختر هلنا نیست.
دامون وا رفت:
-کامشاد،تو رو خدا حرف بزن،ببینم جریان چیه؟
با سستی روی نیمکت نشست:
-گفتم که باران بچه ی اصلی هلنا نیست.
کنار او نشست و به صورت باران که درست شبیه هلنا بود نگاه کرد:
-این امکان نداره،حتی یه ذرّه تفاوت بین چهره ی اونا نیست.
-آره میدونم،این کاملا اتفاقیه.باران را خدا به هلنا داد.اون...
کامشاد ماجرای باران را برای دامون تعریف کرد و او ناباور چشم به دهان کامشاد دوخته بود.
بعد از یک ساعت پرستار آمد و خبر داد که میتوانند مریضشان را ببرند.کامشاد از دامون خواست برایش ترجمه کند و در آخر به او گفت:
-کامی،لطفا در اون مرده فعلا چیزی نپرس.بذار حالش خوب شد.کمشاد با سر تأیید کرد و هر دو وارد اتاق شدند.حال هلنا بهتر شده بود.
و هلنا حسابی دلخور بود که دامون مدام از نگاهش فرار میکرد و یا در کارگاهش بود یا بیرون از خانه.این روزها حال درست و حسابی نداشت.مدام سرش گیج میرفت و حالت تهوع داشت.آنقدر بدنش بی حس بود که به سختی کارهای خانه و باران را انجام میداد.روزی که کامشاد قرار بود بیاید از همه ی روزها حالش بدتر شد.دامون که متوجه حال بد او شده بود تصمیم گرفت خانه بماند و خود از باران نگاه داری کند.
دلهره ی بدی به جانش افتاده بود.هر بار که او با شتاب به دتشویی میرفت و عق میزد تن این میلرزید و یاد حسنأ خواهرش میافتاد که سر علی رضا که باردار بود همین حال را داشت.این قضیه او را میترساند و اصلا دوست نداشت او چنین وضعی داشته باشد.
نزدیک ظهر بود و حال او همچنان بد.از غذای شب برای باران گرم کرد و بزور چند لقمه ی به او داد.انگار حال او هم خوب نبود و مدام بهانه میگرفت.آنقدر او را روی پا تکان داد تا به خواب رفت.مقداری سوپ توی ماکروویو گرم کرد و آن را روی سینی گذاشت و به اتاق برد.
با دیدن او که چشمهایش را بسته بود لحظه ی دم در ایستاد و به او چشم دوخت.موهایش مثل ذغال برق میزد.با اینکه صورتش رنگ پریده بود اما زیباتر به نظر میرسید.توجه ااش به گردنبند او جلب شد و لبخند رضایت بخشی بر لب آورد.نزدیک او رفت و آرام صدایش کرد:
-هلن.هلن.
بی حال چشمهایش را گشود و با نگاهی مخمور مات جوابش را داد.او گفت:
-پاشو این سوپ رو بخور،حالتو جا میاره.
چینی به پیشانی انداخت و بی حال گفت:
-نه اسمشم نیار.حالمو به هم میزنه.
با حسادت و رگه ی خشونت گفت:-هلن،تو بارداری.
هلنا با چشم هایز حدقه در آماده نگاهش کرد ولی چیزی نگفت و با اشاره ی دست از او خواست از اتاق بیرون برود اما او گفت:
-تا این سوپ رو نخوری از این اتاق نمیرم بیرون
.عصبی از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد:
-باشه تو بمون من میرم.
او کوتاه نیامد دنبال سرش رفت:
-انگار فراموش کردی؟تا یکی دو ساعت دیگه کامی میاد.حداقل جون داشته باشی از داداشت استقبال کنی.در ضمن گفته باشم تو فرودگاه نمییای.
لجوج جواب داد:
-میام،تو هم نمیتونی جلوم رو بگیری.
سینی را روی میز گذاشت:
-تو دیگه کی هستی،حداقل این سوپ رو بخور بتونی بیای
.بشقاب را جلو روی او گرفت و قاشق را پر از سوپ کرد:-بخور.
اما هلنا تا بوی سوپ به مشامش خورد به طرف دستشویی دیوید و دوباره عق زد.دامون کلافه لباس پوشید و به او که روی کاناپه دراز کشیده بود گفت
:-پاشو برو روی تخت بخواب.من میرم فرودگاه.باران رو هم با خودم میبرم.
ناتوان از روی کاناپه برخاست:
-صبر کن منم میام.
-چی چی رو میام؟من حوصله ی نعش کشی ندارم.استراحت کن تا ما برگردیم.
خواست جواب بدهد اما حالش بد شد و دوباره بسوی دستشویی دیوید.دامون با عصبانیت بیرون رفت و در را به هم کوبید.او هم اصرار نکرد دیگر برود.با رفتن او تازه فهمید فراموش کرده باران را ببرد.خدارا شکر کرد که باران خوابیده.اصلا نمیفهمید چرا انقدر حالش بد شد.از دستشویی که بیرون آمد به سختی خودش را روی تخت خواب رساند.آنقدر بی حال بود که نفهمید چطور خوابش برد و وقتی چشم گشود صدای گفت و گوی کامشاد و دامون رو میشنید.
توانش را به کار برد و از روی تخت برخاست.با دیدن تخت خالی باران متوجه شد هم بیدار شده.وقتی توی سالن رفت اول دامون متوجه شد و بعد کامشاد که بسویش دیوید.هر دو سفت و محکم همدیگر را در آغوش کشیدند و هلنا هق هق میزد.
کامشاد سعی داشت آرامش کند.با دیدن صورت رنگ پریده و بدن نحیف خواهرش فهمید که چقدر زجر کشیده...به او کمک کرد روی مبل بنشیند.
دامون برایش شربت درست کرد و به دست کامشاد داد:
-از دیروز تا حالا هیچی نخورده.از دست من که چیزی نمیخوره.تو بهش بده شاید اینو خورد
.و او با اصرار کامشاد چند جرعه شربت خورد اما شربت خنک معده ی او را به هم ریخت و دوباره راهی دستشویی شد.
دامون گفت:
-باید ببریمش دکتر.یک کیلینیک این نزدیکی هاست که همه چی داره.من از دیروز تا حالا دارم باهاش کلنجار میرم قبول نمیکنه،اینجوری پیش بره از بین میره.
کامشاد نگران،به زور او را وادار کرد به دکتر بروند.توی کیلینیک دکتر،مادر یکی از هنر جونهای دامون بود.دامون به او گفت:
-خانم دکتر حدس میزنم باردار باشه و این حالت مربوط به ویارشه.
دکتر لبخندی مهربان به روی او زد:
-انشاالله همین طوریه که میگید.شما بیرون تشریف داشته باشید من خواهرتون رو معاینه کنم.
دامون خواست بگوید خواهرم نیست اما در آن وضعیت چه اهمیّتی داشت.از اتاق خارج شد و به کامشاد و باران پیوست.کامشاد گفت:
-چی شد؟
باران را که با کامشاد غریبی میکرد از او گرفت:
-نمیدونم،فعلا که داره معاینه اش میکنه.
بعد از نیم ساعت دکتر از اتاق خارج شد و بسوی آنها آمد و رو به دامون کرد:
-نگران نباشین،سرم براش وصل کردیم،فعلا حالش خوبه.در ضمن خواهر شما باردار نیست.شما هنوز نمیدونید که خواهرتون هنوز دوشیزه س.
دهان کامشاد و دامون هر دو از تعجب باز مانند.اما دکتر فقط لبخند زد.
دامون حتی نتوانست چیزی بگوید اما کامشاد دست و پا شکسته گفت
:-نه امکان نداره.
از بس انگلیسی را بد ادا کرد که دکتر اصلا نفهمید.دامون مجبور شد سوال او را تکرار کند.
دکتر عینکش را به عقب داد:
-حالا که امکان پیدا کرده.یعنی شما به معاینه ی ما شک دارین؟اصلا برید از خودش بپرسید.البته حالا نه،بذارید سرم او تموم شه،بعد میتونید اون رو ببرید خونه.مشکل خواهرتون افت فشاره.فشار خونش بیش از حدً پائین اومده.اون خیلی ضعیف شد باید بهش برسید.نیاز به مراقبت بیشتری داره.
دکتر آنها را در میان بهت و نا باوری گذاشت و رفت:
دامون گفت:
-دکتر چرت میگه،سندی از باران محکم تر.
کامشاد آرام گفت:
-باران دختر هلنا نیست.
دامون وا رفت:
-کامشاد،تو رو خدا حرف بزن،ببینم جریان چیه؟
با سستی روی نیمکت نشست:
-گفتم که باران بچه ی اصلی هلنا نیست.
کنار او نشست و به صورت باران که درست شبیه هلنا بود نگاه کرد:
-این امکان نداره،حتی یه ذرّه تفاوت بین چهره ی اونا نیست.
-آره میدونم،این کاملا اتفاقیه.باران را خدا به هلنا داد.اون...
کامشاد ماجرای باران را برای دامون تعریف کرد و او ناباور چشم به دهان کامشاد دوخته بود.
بعد از یک ساعت پرستار آمد و خبر داد که میتوانند مریضشان را ببرند.کامشاد از دامون خواست برایش ترجمه کند و در آخر به او گفت:
-کامی،لطفا در اون مرده فعلا چیزی نپرس.بذار حالش خوب شد.کمشاد با سر تأیید کرد و هر دو وارد اتاق شدند.حال هلنا بهتر شده بود.
انگار سرم و آمپولهای تقویتی جانی دوباره به او بخشیده بودند.با بغض دستش را بسوی باران دراز کرد:
-بده بغلش کنم از دیروز تا حالا نتونستم بغلش کنم.
دامون میخواست بچه را به او بدهد اما کامشاد مانع شد.
-فعلا صبر کن،عزیزم،بذار بریم خونه بعد بغلش کن.هنوز ضعف داری ممکنه بچه رو بندازی.ماشالا بارانم تپله نمیتونی بغلش کنی.
اشکش داشت جاری میشد:
-حداقل بیار نزدیک ببوسمش.دامون بچه را به او نزدیک کرد.با خود گفت:
(چه مهری به این بچه داره.اگر مادر خودش هم بود اینقدر دوستش نداشت.)
*********************************************
کامشاد از صبح زود به همراه دامون از خانه خارج شدند و دنبال کارهای سفارت برای باران را هلنا را گرفتند.تلفنی نیز مدام حال هلنا را میپرسیدند که حالش رو به بهبودی بود.
دامون آنقدر خسته و کلافه بود که چشمانش به رنگ خون در آماده بود.دوست داشت زود تر شب بشود و این همه معما را که فقط به دست هلنا حل میشد بشنود.آن چه را که از زبان دکتر شنیده بود باور نداشت،مگر از زبان خودش میشنید.
هلنا وقتی از خواب بیدار شد احساس کرد حالش بهتر شده،فقط کمی ضعف جسمانی داشت.نگاهی به باران انداخت که آرام خوابیده بود.به سالن که آمد متوجه شد دامون و کامشاد رفته اند.هنوز سیر کامشاد را ندیده بود،حتی بیماری مهلت نداده بود که احوال خانواده ااش را از او جویا شود.
آرام آرام شروع به کار کردن کرد و چند دقیقه که میگذشت روی مبل مینشست تا کمی خوب شود.
در این اثنا باران هم بیدار شد.مانند همیشه صبحانه ی مفصلی به او داد و خودش هم چند لقمه ی خورد که باعث شدکمی جان بیرد و بعد به سراغ تلفن آمد که به دامون زنگ بزند که چشمش به یادداشت کامشاد خورد که نوشته بود:
-سلام، خواهری من با دامون داریم میریم سفارت دنبال کارا.ناهار منتظر نباش شاید کارمون طول بکش.حاج آقا دامون هم که روزه تشریف دارن.پس تو ناهارتو بخور انشاالله وقتی برگشتیم حالت بهتر شده باشه.
یادداشت را دوباره سر جایش گذاشت.
عجیب دلش برای دامون تنگ شده بود.از دیشب که او را ندیده بود انگار یک سال میگذشت.اگر باران او را به خود نمیآورد شاید ساعتها همانطور بی حرکت گوشه ی مینشست و به دامون فکر میکرد.
باران را طبق برنامه ی هر روز به حمام برد و خودش هم دوش گرفت.بعد از استحمام انگار بدنش سبک شد.بلوز و شلوار ابی سرمه ی که از نیوورک گرفته و تا حالا نپوشیده بود به تن کرد.درست جذب تنش بود.در آینه به خود نگاه کرد،با اینکه چشمهایش در اثر بیماری به گود نشسته بود اما زیباتر از همیشه به چشم میآمد.خواست موهایش را جمع کند که یاد غیرتی شدن آن شب دامون افتاد.مطمئن بود به خاطره تعصبی که داشته از او پرسیده بود موهایش را جمع نمیکند.
نزدیک آمدن آنها که شد آرایش ملایمی کرد و با باران توی باغچه ی کوچک منتظر آمدن آنها شد.هر چه زمان جلو تر میرفت انگار قلبش بی تاب تر میشد.با خود گفت:
-(چرا روزهای قبل اینقدر بی قراره اومدنش نبود؟)و به خود جواب داد:-(حتما به خاطره اینیه که دلم میدونه قراره ازش دور بشم و شاید دیگه نبینمش.)
هلنا با این افکار بغض همچون غده ی چرکین راه گلویش را مسدود کرد و دلش میخواست با صدای بلند گریه کند اما جلوی باران نمیتوانست هنوز در دنیای غربت خود دست و پا میزد که سر کله ی شاد آن دو پیدا شد.
کامشاد خیلی خوشحال شد که خواهر زیبایش را سر حال میدید و دامون با دیدن موهای افشان او و لباسهای شیکی که بر تن کرده بود بی قرار تر از همیشه شد و با خود گفت:-(لعنتی میخواد قبل از رفتنش منو بکشه)
با اینکه هلنا غذا درست کرده بود اما کامشاد اصرار داشت بیرون بروند و شا م مهمان او باشند،گفت:
ا بابا،چند روز این جاییم بذارین غذای انگلیسی بخوریم.از بس این خواهرت به ما پلو خورش داده ببین چه شکمی زادیم.
دامون دستی به پشتش زد و گفت:
-نه اینکه قبلا اصلا شکم نداشتی؟درضمن بده که دست پخت خواهرم خوبه؟
کامشاد یاد حنانه افتاد و دلش ضعف رفت:
-خدایی دست پختش حرف نداره.هر چند اون اوایل تا آشپزی میکرد یا غذا رو میسوزوند،یا شور بود یا بی نمک.اما حالا حسابی جا افتاده.خودشم که ما شاألله شده توپ قلقلی.
و لوپهایش را باد کرد که نشان بدهد چاق شده.
هلنا ناباور گفت:
-واقعا حنانه چاق شده؟
با شیطنت گفت:
-خیلی،البته از نوع باردارش.
هلنا به شوق آمد:
-راست میگی؟تو رو خدا؟
-دروغم چی؟الان چهار ماهه حامله س
.دامون سرش را پائین انداخت.انگار خجالت میکشید.آرام گفت:-مبارکه.
هلنا از خجالت او دلش ضعف رفت و کلی قربان صدقه ااش رفت.
دامون آنها را به که رستوران شیک چینی که غذاهای بسیار لذیذی داشت در یکی از محلههای عیان نشین شهر خیابان آکسفورد برد.هوای تاریک و روشن آنجا با لامپهای رنگی و گروه موزیک و جیغ و داد جوانها که در حال رقص بودند حال و هوای خاصی به رستوران بخشیده بود کامشاد که سر مست آن حال و هوا بود با شوخ طبیعی گفت:
-دامون جون،تو که زبان انگلیسی فولی یه دونه از این دخترای خوشگل قد بلند برام تور کن که صواب داره.
دامون خندید ولی هلنا گفت:
-بهتره قبل از این کار از حنانه اجازه بگیری.
به قول بچهها نوشابه تلخ را مزه مزه کرد و با یک برش کباب چاشنی آن گفت:
-من همچی شخصی نمیشناسم،گفتی کی؟
دامون فقط میخندید و هلنا دوباره گفت:
-آقا دامون،(جلو کامشاد او را آقا دامون خطاب میکرد)موبایلتون رو بدین یه زنگ به حنانه بزنم این آقا یادشون بیای کی رو میگم.
دامون تکه ی خیارشور با چنگال به دهان گذاشت:
-چی کارش داری،یه شب میخواد خوش باشه شما نمیذارین.
کامشاد که اشتهایش دو برابر شده بود دوباره برای خود کشید و گفت:
-ای گفتی،قربون دهنت.ببین این یه ذرّه بچه چطور میخ این خوشگله شده داره میرقصه.
دامون و باران نگاهشان روی باران ثابت ماند که با کنجکاوی به گوشه ی سنّ خیره شده بود.دامون طاقت نیاورد و او را بوسید.عجیب در این مدت کوتاه به او وابسته شده بود.
چون هلنا هنوز خوب نشده بود زودتر به خانه برگشتند.
کامشاد میخواست با او صحبت کند اما دید حالش مساعد نیست و هنوز امادگیش را ندارد.
*****************************************
بعد از این که باران خوابید هر سه دور هم جمع شدند.کامشاد از او خواست از گذشته بگوید و او متعجب گفت:
-من چیزی ندارم که به شما بگم.شما همه چی رو در مورد من میدونید.
دامون خواست برود و آن دو را با هم تنها بگذارد اما کامشاد گفت:
-بشین دامون،تو که نصف ماجرا رو میدونی،بهتره تا آخرش باشی.
هلنا گیج شده بود.با حیرت به آن دو نگاه کرد:
-میشه بگین چی شده؟
کامشاد مستقیم رفت سر اصل مطلب:
-تو هنوز دختری.
هلنا حس کرد اگر به مبل تکیه ندهد از بی حالی از پهلو میافتاد.اصلا انتظار هم چین جمله ی را از زبان کامشاد نداشت.آن هم در حضور دامون.از هجالت سرخ شد و شوکه،این جمله رعشه بر اندام او انداخت.حتی خجالت میکشید به دامون نگاه کند،هر چند او سرش را پائین انداخته بود.
کامشاد دوباره گفت:
-چرا جواب نمیدی؟یک کلمه بگو،آره، یا نه.
آنقدر اهسته گفت،اره که شک داشت شنیده باشند اما وقتی کامشاد به حرف آمد مطمئن شد شنیدن:
-چرا؟
دامون دوباره خواست بلند شود و این بار کامشاد سکوت کرد.با خود فکر کرد شاید هلنا نخواهد او صحبت کند اما هلنا گفت:
-بهتره شما هم باشین،به قول کامی شما که از همه چیز زندگی من خبر دارین این هم روش.
دامون دوباره نشست و هلنا نگاهش را بیرون از پنجره دوخت که برعکس بیشتر روزها هوای امروز لندن صاف و آفتابی بود و خورشید رو به غروب میرفت:
-من دخترم،چون محسن اصلا مرد نبود.اون خواجه بود.متأسفانه اون بخاطر خودخواهی و وضعیت کاریش منو تو زندگیش راه داد.البته،زندگی نه،بازی،یه بازی خطرناک.که هنوزم نفهمیدم نقش من توی این بازی چی بوده.درست موقعی که از این وضع خسته شده بودم خداوند باران رو سر راهم قرار داد.
در همان لحظه چنان مهرش به دلم افتاد که نتونستم ازش بگذارم.محسن بهونه ی خوبی برای نگاه داشتن من پیدا کرده بود.باران بهونه آاش بود و اگه من از بازی میکشیدم کنار جون باران در خطر بود....
هلنا از ویلای خارج از تهران که با آن زن رو به رو شده بود و کارهای قاچاق محسن همه را با گریه گفت.
دامون و کامشاد ناباور با چشمان اشک آلود خیره به دهان او شده بودند که در این مدت چقدر زجر کشیده.در آخر کامشاد گفت:
-آخه چرا از ما پنهون کردی؟
اشکهایش را پاک کرد:
-بخاطر مامان و بابا.به اندازه ی کافی مرگ آلاله و آشور رنجشون میده،من دیگه نمیتونستم به زخم اونا نمک بپاشم.
کامشاد مشت دست راستش را محکم به کفّ دست خود کوبید:
-خدا نیامرزتش،من میدونستم اون آدم پستیه.یادته هر بار که ازش بد میگفتم تو و مامان چهجوری طرفداریشو میکردین؟
-چی کار باید میکردم؟مجبور بودم.
-نه هلنا تو مجبور نبودی این همه سختی رو تحمل کنی.چهار سال زمان کمی نیست که تو زندگیت رو توی خونه ی اون احمق هدر دادی.
-نمی دونم شاید تو راست بگی،اما قسمت منم اینطور رقم خورده بود.
دامون گفت:
-یه وقتایی آدم توی یه شرایطی قرار میگیره که دوست نداره،اما با این حال نمیدونم چی میشه که اون راه اشتباه رو ادامه میده.منم با گفته ی هلن موافقم.این کارا،بازی سرنوشته یا دست تقدیره.حالا که این حرفها رو شنیدم حس میکنم توی این بازی منم بی تقصیر نبودام.من زود خودمو باختم،اگر کوتاه نمیاومدم،اگه نمیذاشتم محسن با سرنوشت شما بازی کنه شاید سرنوشت توی دیگری رقم میخورد.شاید گفتن این حرفا الان مناسب این جو نباشه،اما من دیگه نمیتونم تحمل کنم و این بار دیگه کوتاه نمییام.
کامشاد و هلنا هر دو ماتشان برد که او چه میخواهد بگوید.او سرش را پائین انداخت و با مکثی کوتاه گفت:
-میدونم که قابل نیستم،میدونم که شرایط زندگی خوبی ندارم،میدونم که گفتن این حرفا توی این شرایط مناسب نیست.همین قدر میدونم که میتونم مرد عمل باشم.منم توی این مدت سختی زیادی کشیدم اما برام لازم بود اگر تعریف از خود نباشه منو یه مرد بار آورده.
توی این مدت که از هلن دور بودم حتی یه ذرّه هم نتونستم فراموشش کنم.اما شاهد بودین که اسم ازدواج وسط اومد کشیدم کنار،حتی دورادور هم نخواستم بدونم زندگیش چطوره.فقط از خدا خواستم خوشبخت بشه.تا اینکه اونو توی اون رستوران دیدم.وقتی حقیقت تلخ زندگیشو از زبان خودش شنیدم خیلی برام دردناک بود.توی این مدت شب و روز به این قضیه فکر کردم و مطمئن شدم که خداوند بار دیگه منو امتحان کرده و هلن رو سر راهم قرار داده که سعی خودمو بکنم اونو خوشبخت کنم.
نیازی به جواب مثبت هلن ندارم چون مطمئنم اونم مثل من فکر میکنه.احساسم هرگز بهم دروغ نگفته.کامی،بعد از چهار سال زجر کشیدن،این حق ماست که در کنار هم زندگی کنیم.نمیخوام فکر کنی که خود خواهم.اما از تو میخوام ما رو درک کنی.
به اون خدایی قسم که ما رو آفریده توی این مدت حتی یه نگاه حرام به هلن ننداختم و اگه یه وقتایی به خودم شک داشتم توی این خونه نموندم که به امانت شما خیانت نشده باشه.کامی،دفعه قبل ازت کتک خوردم.حالا هم منتظر همه جور توبیخی هستم ولی اینو بگم که حتی اگه منو تیکه تیکه هم بکنی از هلن دست نمیکشم و اونو حق خودم میدونم.
کامشاد که همیشه در این مورد عذاب وجدان داشت خوشحال شد که دامون هنوز به هلنا علاقه دارد و از ته دل راضی و مطمئن بود که میتواند خوشبختش کند.بلند شد روی او را بوسید:
-مبارکه،انشاالله این بار خوشبخت بشین وسالیان سال در کنار هم زندگی خوبی داشته باشین.
به طرف هلنا آمد.او را هم بوسید که هاج و واج مانده بود:
-تعجب کردنت برای چیه آبجی خانم؟یه بار اشتباه کردم ولی اینبار اشتباهمو جبران میکنم.درحال حاضر به جز خوشبختی تو آرزویی در دل ندارم
.هلنا به دامون نگاه کرد که هنوز سر به زیر داشت.با خود گفت:
-(ای سیاست مدار،ببین توی این مدت نم پس داد؟یه حالی ازت بگیرم که هلن گفتن یادت بره.)
کامشاد گفت:-خوب هلن نمیخای چیزی بگی؟حرفهای دامون رو قبول داری؟
این بار دامون سرش را بلند کرد و مستقیم به او نگاه کرد.درست مثل همان موقعها با یک دنیا عشق نگاهش کرد.دوباره و دوباره دلش لرزید.خجالت را کنار گذاشت و به چشمهای عاشق معبودش خیره شد:
-حرفهایی که آقا دامون زد حرفهای دل منم بود.توی چشمهای دامون اشک شوق لرزید و رقصید و برای سرازیر شدن اشکهایش هیچ تلاشی نکرد.حتی کامشاد هم بغض کرد و در دل آرزو کرد که هر دو خوشبخت شوند.هلنا به غروب زیبا نگاه کرد و با خود گفت:
(خدا یا شکرت،بالاخره این غروبهای غریب به پایان رسید)
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی م
به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروبهای غریب
در این رواق نیاز
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است.
تو نیستی که ببینی...
پایان-بده بغلش کنم از دیروز تا حالا نتونستم بغلش کنم.
دامون میخواست بچه را به او بدهد اما کامشاد مانع شد.
-فعلا صبر کن،عزیزم،بذار بریم خونه بعد بغلش کن.هنوز ضعف داری ممکنه بچه رو بندازی.ماشالا بارانم تپله نمیتونی بغلش کنی.
اشکش داشت جاری میشد:
-حداقل بیار نزدیک ببوسمش.دامون بچه را به او نزدیک کرد.با خود گفت:
(چه مهری به این بچه داره.اگر مادر خودش هم بود اینقدر دوستش نداشت.)
*********************************************
کامشاد از صبح زود به همراه دامون از خانه خارج شدند و دنبال کارهای سفارت برای باران را هلنا را گرفتند.تلفنی نیز مدام حال هلنا را میپرسیدند که حالش رو به بهبودی بود.
دامون آنقدر خسته و کلافه بود که چشمانش به رنگ خون در آماده بود.دوست داشت زود تر شب بشود و این همه معما را که فقط به دست هلنا حل میشد بشنود.آن چه را که از زبان دکتر شنیده بود باور نداشت،مگر از زبان خودش میشنید.
هلنا وقتی از خواب بیدار شد احساس کرد حالش بهتر شده،فقط کمی ضعف جسمانی داشت.نگاهی به باران انداخت که آرام خوابیده بود.به سالن که آمد متوجه شد دامون و کامشاد رفته اند.هنوز سیر کامشاد را ندیده بود،حتی بیماری مهلت نداده بود که احوال خانواده ااش را از او جویا شود.
آرام آرام شروع به کار کردن کرد و چند دقیقه که میگذشت روی مبل مینشست تا کمی خوب شود.
در این اثنا باران هم بیدار شد.مانند همیشه صبحانه ی مفصلی به او داد و خودش هم چند لقمه ی خورد که باعث شدکمی جان بیرد و بعد به سراغ تلفن آمد که به دامون زنگ بزند که چشمش به یادداشت کامشاد خورد که نوشته بود:
-سلام، خواهری من با دامون داریم میریم سفارت دنبال کارا.ناهار منتظر نباش شاید کارمون طول بکش.حاج آقا دامون هم که روزه تشریف دارن.پس تو ناهارتو بخور انشاالله وقتی برگشتیم حالت بهتر شده باشه.
یادداشت را دوباره سر جایش گذاشت.
عجیب دلش برای دامون تنگ شده بود.از دیشب که او را ندیده بود انگار یک سال میگذشت.اگر باران او را به خود نمیآورد شاید ساعتها همانطور بی حرکت گوشه ی مینشست و به دامون فکر میکرد.
باران را طبق برنامه ی هر روز به حمام برد و خودش هم دوش گرفت.بعد از استحمام انگار بدنش سبک شد.بلوز و شلوار ابی سرمه ی که از نیوورک گرفته و تا حالا نپوشیده بود به تن کرد.درست جذب تنش بود.در آینه به خود نگاه کرد،با اینکه چشمهایش در اثر بیماری به گود نشسته بود اما زیباتر از همیشه به چشم میآمد.خواست موهایش را جمع کند که یاد غیرتی شدن آن شب دامون افتاد.مطمئن بود به خاطره تعصبی که داشته از او پرسیده بود موهایش را جمع نمیکند.
نزدیک آمدن آنها که شد آرایش ملایمی کرد و با باران توی باغچه ی کوچک منتظر آمدن آنها شد.هر چه زمان جلو تر میرفت انگار قلبش بی تاب تر میشد.با خود گفت:
-(چرا روزهای قبل اینقدر بی قراره اومدنش نبود؟)و به خود جواب داد:-(حتما به خاطره اینیه که دلم میدونه قراره ازش دور بشم و شاید دیگه نبینمش.)
هلنا با این افکار بغض همچون غده ی چرکین راه گلویش را مسدود کرد و دلش میخواست با صدای بلند گریه کند اما جلوی باران نمیتوانست هنوز در دنیای غربت خود دست و پا میزد که سر کله ی شاد آن دو پیدا شد.
کامشاد خیلی خوشحال شد که خواهر زیبایش را سر حال میدید و دامون با دیدن موهای افشان او و لباسهای شیکی که بر تن کرده بود بی قرار تر از همیشه شد و با خود گفت:-(لعنتی میخواد قبل از رفتنش منو بکشه)
با اینکه هلنا غذا درست کرده بود اما کامشاد اصرار داشت بیرون بروند و شا م مهمان او باشند،گفت:
ا بابا،چند روز این جاییم بذارین غذای انگلیسی بخوریم.از بس این خواهرت به ما پلو خورش داده ببین چه شکمی زادیم.
دامون دستی به پشتش زد و گفت:
-نه اینکه قبلا اصلا شکم نداشتی؟درضمن بده که دست پخت خواهرم خوبه؟
کامشاد یاد حنانه افتاد و دلش ضعف رفت:
-خدایی دست پختش حرف نداره.هر چند اون اوایل تا آشپزی میکرد یا غذا رو میسوزوند،یا شور بود یا بی نمک.اما حالا حسابی جا افتاده.خودشم که ما شاألله شده توپ قلقلی.
و لوپهایش را باد کرد که نشان بدهد چاق شده.
هلنا ناباور گفت:
-واقعا حنانه چاق شده؟
با شیطنت گفت:
-خیلی،البته از نوع باردارش.
هلنا به شوق آمد:
-راست میگی؟تو رو خدا؟
-دروغم چی؟الان چهار ماهه حامله س
.دامون سرش را پائین انداخت.انگار خجالت میکشید.آرام گفت:-مبارکه.
هلنا از خجالت او دلش ضعف رفت و کلی قربان صدقه ااش رفت.
دامون آنها را به که رستوران شیک چینی که غذاهای بسیار لذیذی داشت در یکی از محلههای عیان نشین شهر خیابان آکسفورد برد.هوای تاریک و روشن آنجا با لامپهای رنگی و گروه موزیک و جیغ و داد جوانها که در حال رقص بودند حال و هوای خاصی به رستوران بخشیده بود کامشاد که سر مست آن حال و هوا بود با شوخ طبیعی گفت:
-دامون جون،تو که زبان انگلیسی فولی یه دونه از این دخترای خوشگل قد بلند برام تور کن که صواب داره.
دامون خندید ولی هلنا گفت:
-بهتره قبل از این کار از حنانه اجازه بگیری.
به قول بچهها نوشابه تلخ را مزه مزه کرد و با یک برش کباب چاشنی آن گفت:
-من همچی شخصی نمیشناسم،گفتی کی؟
دامون فقط میخندید و هلنا دوباره گفت:
-آقا دامون،(جلو کامشاد او را آقا دامون خطاب میکرد)موبایلتون رو بدین یه زنگ به حنانه بزنم این آقا یادشون بیای کی رو میگم.
دامون تکه ی خیارشور با چنگال به دهان گذاشت:
-چی کارش داری،یه شب میخواد خوش باشه شما نمیذارین.
کامشاد که اشتهایش دو برابر شده بود دوباره برای خود کشید و گفت:
-ای گفتی،قربون دهنت.ببین این یه ذرّه بچه چطور میخ این خوشگله شده داره میرقصه.
دامون و باران نگاهشان روی باران ثابت ماند که با کنجکاوی به گوشه ی سنّ خیره شده بود.دامون طاقت نیاورد و او را بوسید.عجیب در این مدت کوتاه به او وابسته شده بود.
چون هلنا هنوز خوب نشده بود زودتر به خانه برگشتند.
کامشاد میخواست با او صحبت کند اما دید حالش مساعد نیست و هنوز امادگیش را ندارد.
*****************************************
بعد از این که باران خوابید هر سه دور هم جمع شدند.کامشاد از او خواست از گذشته بگوید و او متعجب گفت:
-من چیزی ندارم که به شما بگم.شما همه چی رو در مورد من میدونید.
دامون خواست برود و آن دو را با هم تنها بگذارد اما کامشاد گفت:
-بشین دامون،تو که نصف ماجرا رو میدونی،بهتره تا آخرش باشی.
هلنا گیج شده بود.با حیرت به آن دو نگاه کرد:
-میشه بگین چی شده؟
کامشاد مستقیم رفت سر اصل مطلب:
-تو هنوز دختری.
هلنا حس کرد اگر به مبل تکیه ندهد از بی حالی از پهلو میافتاد.اصلا انتظار هم چین جمله ی را از زبان کامشاد نداشت.آن هم در حضور دامون.از هجالت سرخ شد و شوکه،این جمله رعشه بر اندام او انداخت.حتی خجالت میکشید به دامون نگاه کند،هر چند او سرش را پائین انداخته بود.
کامشاد دوباره گفت:
-چرا جواب نمیدی؟یک کلمه بگو،آره، یا نه.
آنقدر اهسته گفت،اره که شک داشت شنیده باشند اما وقتی کامشاد به حرف آمد مطمئن شد شنیدن:
-چرا؟
دامون دوباره خواست بلند شود و این بار کامشاد سکوت کرد.با خود فکر کرد شاید هلنا نخواهد او صحبت کند اما هلنا گفت:
-بهتره شما هم باشین،به قول کامی شما که از همه چیز زندگی من خبر دارین این هم روش.
دامون دوباره نشست و هلنا نگاهش را بیرون از پنجره دوخت که برعکس بیشتر روزها هوای امروز لندن صاف و آفتابی بود و خورشید رو به غروب میرفت:
-من دخترم،چون محسن اصلا مرد نبود.اون خواجه بود.متأسفانه اون بخاطر خودخواهی و وضعیت کاریش منو تو زندگیش راه داد.البته،زندگی نه،بازی،یه بازی خطرناک.که هنوزم نفهمیدم نقش من توی این بازی چی بوده.درست موقعی که از این وضع خسته شده بودم خداوند باران رو سر راهم قرار داد.
در همان لحظه چنان مهرش به دلم افتاد که نتونستم ازش بگذارم.محسن بهونه ی خوبی برای نگاه داشتن من پیدا کرده بود.باران بهونه آاش بود و اگه من از بازی میکشیدم کنار جون باران در خطر بود....
هلنا از ویلای خارج از تهران که با آن زن رو به رو شده بود و کارهای قاچاق محسن همه را با گریه گفت.
دامون و کامشاد ناباور با چشمان اشک آلود خیره به دهان او شده بودند که در این مدت چقدر زجر کشیده.در آخر کامشاد گفت:
-آخه چرا از ما پنهون کردی؟
اشکهایش را پاک کرد:
-بخاطر مامان و بابا.به اندازه ی کافی مرگ آلاله و آشور رنجشون میده،من دیگه نمیتونستم به زخم اونا نمک بپاشم.
کامشاد مشت دست راستش را محکم به کفّ دست خود کوبید:
-خدا نیامرزتش،من میدونستم اون آدم پستیه.یادته هر بار که ازش بد میگفتم تو و مامان چهجوری طرفداریشو میکردین؟
-چی کار باید میکردم؟مجبور بودم.
-نه هلنا تو مجبور نبودی این همه سختی رو تحمل کنی.چهار سال زمان کمی نیست که تو زندگیت رو توی خونه ی اون احمق هدر دادی.
-نمی دونم شاید تو راست بگی،اما قسمت منم اینطور رقم خورده بود.
دامون گفت:
-یه وقتایی آدم توی یه شرایطی قرار میگیره که دوست نداره،اما با این حال نمیدونم چی میشه که اون راه اشتباه رو ادامه میده.منم با گفته ی هلن موافقم.این کارا،بازی سرنوشته یا دست تقدیره.حالا که این حرفها رو شنیدم حس میکنم توی این بازی منم بی تقصیر نبودام.من زود خودمو باختم،اگر کوتاه نمیاومدم،اگه نمیذاشتم محسن با سرنوشت شما بازی کنه شاید سرنوشت توی دیگری رقم میخورد.شاید گفتن این حرفا الان مناسب این جو نباشه،اما من دیگه نمیتونم تحمل کنم و این بار دیگه کوتاه نمییام.
کامشاد و هلنا هر دو ماتشان برد که او چه میخواهد بگوید.او سرش را پائین انداخت و با مکثی کوتاه گفت:
-میدونم که قابل نیستم،میدونم که شرایط زندگی خوبی ندارم،میدونم که گفتن این حرفا توی این شرایط مناسب نیست.همین قدر میدونم که میتونم مرد عمل باشم.منم توی این مدت سختی زیادی کشیدم اما برام لازم بود اگر تعریف از خود نباشه منو یه مرد بار آورده.
توی این مدت که از هلن دور بودم حتی یه ذرّه هم نتونستم فراموشش کنم.اما شاهد بودین که اسم ازدواج وسط اومد کشیدم کنار،حتی دورادور هم نخواستم بدونم زندگیش چطوره.فقط از خدا خواستم خوشبخت بشه.تا اینکه اونو توی اون رستوران دیدم.وقتی حقیقت تلخ زندگیشو از زبان خودش شنیدم خیلی برام دردناک بود.توی این مدت شب و روز به این قضیه فکر کردم و مطمئن شدم که خداوند بار دیگه منو امتحان کرده و هلن رو سر راهم قرار داده که سعی خودمو بکنم اونو خوشبخت کنم.
نیازی به جواب مثبت هلن ندارم چون مطمئنم اونم مثل من فکر میکنه.احساسم هرگز بهم دروغ نگفته.کامی،بعد از چهار سال زجر کشیدن،این حق ماست که در کنار هم زندگی کنیم.نمیخوام فکر کنی که خود خواهم.اما از تو میخوام ما رو درک کنی.
به اون خدایی قسم که ما رو آفریده توی این مدت حتی یه نگاه حرام به هلن ننداختم و اگه یه وقتایی به خودم شک داشتم توی این خونه نموندم که به امانت شما خیانت نشده باشه.کامی،دفعه قبل ازت کتک خوردم.حالا هم منتظر همه جور توبیخی هستم ولی اینو بگم که حتی اگه منو تیکه تیکه هم بکنی از هلن دست نمیکشم و اونو حق خودم میدونم.
کامشاد که همیشه در این مورد عذاب وجدان داشت خوشحال شد که دامون هنوز به هلنا علاقه دارد و از ته دل راضی و مطمئن بود که میتواند خوشبختش کند.بلند شد روی او را بوسید:
-مبارکه،انشاالله این بار خوشبخت بشین وسالیان سال در کنار هم زندگی خوبی داشته باشین.
به طرف هلنا آمد.او را هم بوسید که هاج و واج مانده بود:
-تعجب کردنت برای چیه آبجی خانم؟یه بار اشتباه کردم ولی اینبار اشتباهمو جبران میکنم.درحال حاضر به جز خوشبختی تو آرزویی در دل ندارم
.هلنا به دامون نگاه کرد که هنوز سر به زیر داشت.با خود گفت:
-(ای سیاست مدار،ببین توی این مدت نم پس داد؟یه حالی ازت بگیرم که هلن گفتن یادت بره.)
کامشاد گفت:-خوب هلن نمیخای چیزی بگی؟حرفهای دامون رو قبول داری؟
این بار دامون سرش را بلند کرد و مستقیم به او نگاه کرد.درست مثل همان موقعها با یک دنیا عشق نگاهش کرد.دوباره و دوباره دلش لرزید.خجالت را کنار گذاشت و به چشمهای عاشق معبودش خیره شد:
-حرفهایی که آقا دامون زد حرفهای دل منم بود.توی چشمهای دامون اشک شوق لرزید و رقصید و برای سرازیر شدن اشکهایش هیچ تلاشی نکرد.حتی کامشاد هم بغض کرد و در دل آرزو کرد که هر دو خوشبخت شوند.هلنا به غروب زیبا نگاه کرد و با خود گفت:
(خدا یا شکرت،بالاخره این غروبهای غریب به پایان رسید)
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی م
به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروبهای غریب
در این رواق نیاز
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است.
تو نیستی که ببینی...
شعر از:فریدون مشیری

+ نوشته شده در جمعه پنجم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 16:15 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو